تبليغاتX
طنیـن گـام‌هـای عشـق

 

آن ‌دم کـه او نـقـش میـنــا زد

 

آسمـان سـرخ‌فـام بـود.

دریـا از شـور عشـق لبـریـز بـاده‌ی گلگـون.

کـوه‌هـا رقصـان از وجـد جلـوه‌ی دیـدار.

و مـن در انـدرون، در پشـت پـرده‌هـای هـوشیـاری، بـی‌خبـر از انجـام و سـرانجـام یـک سفـر.

ره تـوشـه‌ایـی و نشـانـی از بـی‌نشـان دسـت‌مـایـه‌ی سفـر.

راهبـری هـم‌سفـر، و دیگـر سـایـه‌ی لطـفش بـدرقـه‌ی راه ......!

 

سفـر آغـاز شـد و من کـه هیـچ نـمی‌دانستـم از راه بـه راهـم مـی‌کشیـد. و من نـالان از ادامـه‌ی سفـر پـُرسـان و جـویـا بـودم از خـود، کـه نـاآشنـای همـراهـم بـود و مـن بـازش نمـی‌شنـاختـم.

گفتگـوهـا داشتنـد، آنـی کـه راه مـی‌بـرد و اویـی کـه خـود را مـن مـی‌نمـود. مـانـده در این میـانـه کـه کیـست بـا مـن؟ مـی‌شنـاختـم منـی را کـه مـن بـود و دیگـر هیـچ. 

 

مـن کـه همـه‌ی بـودنـم در کتمـان و نهـان بـود اینـک در این میـانـه بـه عیـانـی آمـده بـودم کـه بـازش نمـی‌شنـاختـم. استـواری سُتـرگـی بنـام خـاک احسـاس امنـیـت دیـرینـم را بـا چنـگال زورمنـدش از مـن مـی‌گـرفـت تـا بـا وعـده‌ی مــوهـوم در فـرداهـای نـزدیـک ــ صـدچنـدان بـازپسـم دهـد! و این فـریـب اولیـن بـود. و من وامـی‌گـذاردم هـر آنچـه را کـه ره تـوشـه‌ام بـود.

و مـی‌آمـوختـم، چـون کـودکـانـی کـه خـُـردسـال نیـستنـد.

مـی‌انـدیشیـدم کـه کیـست بـا مـن اینگـونـه مهـربـان کـه مـی‌آمـوزدم و کیـست بـا مـن کـه مـی‌فـریبـد؟

 

هـر نگفتـی گفتـی بـود و هـر نبـودی بـودی.

مـانـده  بـودم تـا رسیـد. دستـانـم را گـرفـت و بنشـانـد و آنـگاه نـوشتـم. نـوشتـی امـا نـه از آن دست کـه تـو مـی‌نـویسـی. کـه او مـی‌نـوشت و مـی‌خـوانـد بـر من. می‌گفتـم هـر آنچـه کـه او مـی‌خـوانـد. او از دیـاری مـی‌گفـت کـه مـن از آن بـه‌دور افتـاده بـودم و نمـی‌دانستـم کـه راهـی سفـری هستـم غـریبـانـه در دیـاری غـریـب‌تـر!

 

شیـوه‌ای درانـداخت کـه از هـرآنگـونـه شیـوه کـه مـی‌شنـاختـم بـدور بـود و طـرحـی بـر آن منقـوش کـه نشـان و بـوی یـار همـراه را داشـت و تمنـایـی مـی‌انگیـخت کـه دگـرگـونـه مـی‌نمـود از هـر انگیـزش دیگـر. و مـن مـی‌رفتـم هـم‌چنـان تشنـه و نـالان بـی آنکـه راه بشنـاسـم. گـویـی غـریـب آمـده بـودم تـا غـریبـانـگی را بـازشنـاسـم و از چنـدانـی راه نپـرسـم کـه، پـرسشـم خـاری بـود بیـش بـرکـف پـاهـای خـونـینـم کـه همـه از سختـی راه آزرده احـوال بـودنـد.

 

مـی‌رفتـم: چـون آنـانـی کـه از فـرط بسیـاری راه مـانـده مـی‌نمـودنـد و در این میـان خستـه در تمنـای رسیـدن بـه منـزل‌گـاهـی. پیـوستـه و مـداوم. مـی‌رفتـم و تنهـا نبـودم کـه او بـا مـن بـود و مـن بـی او نبـودم.

 

شب فـرا رسیـد: بـا فـانـوس سیـاه تـاریکـی در دسـت، و من کـه تـا آن لحظـه شـب نمـی‌شنـاختـم غـرق در حیـرت،  تمـاشاگـر، و شب کـه چـون مـن بیگانـه‌ای نـدیـده بـود در شگفـت از دیـدار مـن، سخـت و خیــره نظـاره‌گـر.

 

نخستین لحظـات دیـدار و آشنـایـی غـریبـانـه مـی‌گـذشت بـی آنـکه شـب سخنـی بگویـد، و من مـی‌گفتـم همـه‌ی گفتنـی‌هـای نگفـت را و نمـی‌شنیـدم  پـاسخـی. گفت آن را بـر زبـان داشتـم و سخن گفتن را از آن آمـوختـه بـودم!

 

آخـر هنوز یـار شب نبـودم و خـورشیـد حقیقتـم را بـه شب‌هـای بـی‌شمـاری کـه از پـی آمـدنـد وانگـذارده بـودم. آخـر هنوز بـوی خـاک و سـردی ایـام بـی‌گـذشـت را بـه خـود نگـرفتـه بـودم و مـادر مهـربـانـی‌هـایـم را در پـس دیوار مهــراب‌هـای سـرد خیـانت قـربـانـی هـوس‌هـای نـافـرجـام عقـل نکـرده بـودم. در دور دست‌هـای بسیـار نـزدیـک دلـم بـا مـن بـود، کسـی را کـه همـواره مـی‌دیـدمـش و مـی‌دیـد مـرا.

 

سخن بـا شـب بـه درازا نـکشیـده، بـانـگ بلنـد نـور را مـی‌دیـدم کـه چـون سـواری چـابـک از پـشت کـوه‌هـای مشـرق مـی‌تـاخـت و تیـغ بـرکـف هـرآنچـه سپـاه شـب را در خیمـه‌هـای سیـاه ظلمـت از هـم مـی‌گسیـخـت و جهـان‌تـاب و جهـان‌آرا پیـش مـی‌رانـد.

 

رسیـد و در مـن نگـریست، لختـی درنـگ، و آنـگاه سفیـر بلنـد فـریـادش سـر رسیـد و اعمـاق درونـم را بـه شعلـه‌ای آغشـت. حیـران از دیـدار، خیــره در آن پـرتـو، نـدای امتنـاع از شـب را در گـوش جـانـم نجـوا کـرد و بلنـدای راه بـاقـی را در خـاطـرم زمـزمــه نمــود.

 

خـامـوش در بُهـت و تنهـایـی خـویش فـرو رفتـه، نگـران بـه بلنـدای ناپیـدای راه مـی‌نگـریستـم و هجـوم نـاشنـاس غـریبـه‌ی شب را کـه بـه خیمـه‌ی جـانـم آمـده بـود و من نمـی‌دانستـم ..!

گـام بـرداشتـم: گـام‌هـایـم سنگیـن‌ بـودنـد. وزن کـه ارمغـان شـوم شـب بـود، بـال‌هـای پـروازم را ربـوده بـود. کـوتـاه و سنگیـن، آهستـه و آرام مـی‌خـزیـدم.

 

سفـر ادامـه یـافـت: فـراخـی افـق را کـه ــ هـرگـاه دل‌خـواه ـــ در انـدرون مـی‌دیـدم، اینـک بـه کـوتـاه‌بـُرد امتـدادی تبـدیـل شـده بـود و مـن نـابیـنـا شـده بـودم. گـویـی شـب حـدیـث چشمـان او را از چشمـان مـن خـوانـده و آنـرا بـه یغمــا بـرده بـود. پـس از آن مـن در سـوگ نـور سـوی چشمـانــم کـه افسـانـه‌ی بینـایـی چشمـان او در چشمـانـم بـود، سیـاه سُـرمـه‌ی مـاتـم بـه چشـم کـردم تـا بـرای همیشـه‌ی تنهـایـی‌هـای بـدور از و‌ی‌ام، در دل جـویـای او بـاشـم و شـب میعـادگـاه نـالـه‌هـای مـن گشـت.

 

هجـرتـی نـاخـواستـه آغـاز شـده بـود، از دیـار یـار بـه سـرزمیـن اغیـار، از خـانـه‌ی مهـر و عطـوفـت بـه ویـرانـه‌سـرای مکـافـات، و از جـانـب وفـا بـه‌سـوی خـاک جفـا. راه ....؟ 

نـاشنـاختـه و نـاخـواستـه. این‌گـونـه از او بـه سـوی دیـار بـی اویـی‌هـا رانـده شــدم.

 

مـن کـه بـا نسیـم نفس‌هـای عطـرآگیـن جهـان روشن عشـق خـو گـرفتـه بـودم و در انـدرونـی نـور سُکنـا داشتـم، به سفـر آب‌هـا و خشکـی‌هـا، طـوفـان و آرامـش، روشنـی و تـاریکـی، آتـش و سـردی‌هـا، پستـی‌هـا و بلنـدی‌هـای ژرف و دنیـای بیگـانـه و نـاآشنـای بستـه، بـه میـان دیـوارهـای جسمیـت آمـده بـودم، و بـه‌جـای نـغمـه‌هـای خـوش‌نـوا و جـان‌افــزا، صـدای نفیـر و زوزه‌ی بـادهـای وحشـی مـرا مـی‌هـراسـانـد، هـراسـی تـوأم بـا آوارگــی و فــراق.

 

فــراق: این واژه‌ی جـانـکاه و دردآور هــرآن‌کـس دور مـانـده از دیـار و مـأوای حقـیقـی، آشکارا از پنهـان بـه پیـدایـی مـوهـوم روانـه‌ام‌ نمـوده بـود، تـا دورمـانـده از یـار و دیـدارم گـردانـد، کـه قـدر عشـق آن دانـدی کـه در جـانـش بـاشـدی.

 

جـان، این ره تـوشـه‌ی آخـرینـم کـه تنهـا دسـت‌مـایـه‌ی سفـرم بـود را بـه درد دوری از خـویـش آغشـت تـا در هـرآنـگاه زمـان دوری از او در نـالـه و فغـان بـاشـد و هیـچ‌گـاه نیـارآمـد. کـه آرامـش سـرمـدی را او در کنـار خـویش مـی‌دانـست و نـه غیـر آن.

در ایـن پیـدایـی کـه گـُم‌گشتـگـی‌ام قـرین بـا مـن بـود،  و در این کثـرت نـاهـم‌گـون، حیــران و بُهـت‌زده در پـی او مـی‌گشتـم تـا از تنهـایـی‌هـای مفـرط انـدیشـه‌سـاز، رهـایـی یـابـم و بـه دریـای روان روح زلال او پنــاه بـرم.

 

گـردش ادوار و سیـر طـوفـان‌زای آن،  تـوان محـاسبـه را از من گـرفت و دیـو سـالار سـال و مـاه و روز « زمـان » حـاکـم بـر بیـداری جـانـم شـدنـد. سـالیـان از پـی یـک‌دیگـر در مقیـاس‌هـای خـُرد و کـلان از پـی هـم مـی‌گـذشتنـد و در این ره‌ گـذر، بشـر، آدم و انسـان شـدم. در ایـن چـرخـه‌ی نـاخـواستـه، اسیـر بنـدهـای پنهـان خـاک گشتـه و در این ضیـافت سنگیـن جسـم و مـاده، از هـر آنچـه بـودن‌هـایـم تهُـی و پُــر از نـابـودی‌هـایـم گشتـم و از دریـای بـی‌کـران نــور او، بـه قعـــر چـاه سیـاه و ظلمـانـی جهـل و آزمنــدی فـرو غلطیــده و از او تـُهـی گشتــم.

 

سفـری سخت آغـاز شد، آغـازی دیگـر بعــد از اولین. این بـار او بـود کـه مـی‌آمـد، مـی‌آمـد تـا در تیـره روزهـای تـاریـک‌تـر از شـام سیـاه ازلـم سـرنـوشـت‌سـاز ابــدیتــم بـاشــد.

آمـد و آتشـی نـو درانـداخت و سـوزانـد هـرآنچـه نبــایـد مـانـدنـی‌هـا را.  مـانـدگـارتـر از پیـشـم سـاخت تـا در حضـورش دست بـرآتشـی بــرم کـه تـاکنـون از آن آتش کس را تجـربـه‌ای نیـامـوختـه بـود. آتشـی سـوزان، آتشـی پنهـان امـا آشکـار چـون چشمــه‌ی روشنـایـی روز.

 

بـی چـراغ جـام، درخلـوت نمـی‌یـارم نشست

زان کـه کُنــج اهـل دل بـایـد کــه نـورانـی بـود

 

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 
 
صفحـه نـخست
پـست الکتـرونیـک
آرشیــو

سخـن روز

دربـاره وبـلاگ

نـوشتـه‌هـای پیـشیـن
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مقــالات شخصـی

ذهـن استمـرار روز مـرگـی‌هـا
تـرس و جهـان انـدوهبـار آن
بـا مدعـی مگـوئیـد اسـرار
شفــا و انـرژی‌هــای درون
آن‌دم کـه او نـقش مینـا زد
آئینـه‌ی محـو ـ شعـر
بـایـد کـه رفـت ـ شعــر
بـاد مـی‌وزد ـ شعـر
بیـدار رؤیـا ـ شعـر
سطـوح آگاهـی
سخنــی چنــد
نـگاهــی دیگـر
خـواب و رؤیــا
سئــوال ...
دیـــدار
Sovah _ سـواهـــا
درب بستــه
.....
.....
.....
پیـونـدهـا
اک ایـران
اک ایـران ـ انـجـمن
اکنــکار ـ سـایـت مـرکـزی
اکنــکار ــ کتــاب‌
اکنــکار ــ کتــاب‌
نـــدای روح
راه حقـيقـت
راه روشـن
اقیـانـوس ...
آه شـب
هـوای بـارونـی
مــراقبـــه
اکنـکار ــ آوای سکـوت
سکـوت پُـر احسـاس
جـوینــده
آمـوزش زبـان انـگلیســی
 


....