تبليغاتX
طنیـن گـام‌هـای عشـق

 

غلبــه بـر تـرس بـا عشــق

 

استـاد دانشگـاهـی بـرنـامـه‌ی تـدریـس خود را تـدویـن می‌کرد. او که گـرافیـک و طـراحـی کامپیـوتـر درس می‌داد، بـرنـامـه را به خـوبـی تنظیـم کرد. او در این رشتـه متخصـص بود، اما رئیـس دانشکـده نیـز کـه یکی از مـدیـران عـالـی رتبه‌ی دانشگاه بود، بـایسـت بـرنـامـه‌ی او را تـأییــد مـی‌کــرد.

 

از نظر استـاد، این رئیـس دانشکـده بدون هیـچ محـدودیـت اخـلاقـی دوست داشت بر دیگران تسلـط یـابـد. او دوست داشت دیگران را وادار کند از حلقه آتش بپـرنـد، چون از این کار احسـاس قـدرت مــی‌کــرد. استـاد نگران بود که مبـادا رئیـس دانشکـده بـرنـامـه‌ی او را کامـلاً بهم بـریـزد و این مورد او را خیلی پـریشـان کرده بود. بنـابـرایـن به مـراقبـه رفت و از مـاهـانتـا، استـاد درون راهنمـایـی خـواسـت و گفت، " چه‌کار می‌تـوانـم بکنـم؟ چطور با این مـوقعیـت روبـرو شـوم که بتــوانـم تعــادل خــودم را حفــظ کنــم؟"

 

در خلال مـراقبـه به خواب رفت و در رؤیا دید که با همسـرش در آشپـزخـانـه‌ی منـزل خودش اسـت. آنهــا مشغـول آمـاده کـردن غــذا بـودنــد. نـاگهـان سگـی هار خود را به درب شیشـه‌ای آشپـزخـانـه کـوبیـد. شیشـه محکم بود و سگ نتـوانسـت وارد شود، اما مرد در خواب از خود می‌پـرسیـد، بـایـد با این سگ چه‌کار کنــم؟ یک مـلاقـه‌ی چـوبـی در دست داشت. با خود گفت، مـی‌تـوانــم بـا ایـن مـلاقـــه دورش کنــم.

 

بعد نـاگهـان مکث کرد و گفت، من دارم چـه‌کار می‌کنــم؟ سگ که نمی‌تـوانـد وارد بشود، او بیــرون آشپــزخـانـه ا‌ست و من درون آشپـزخـانـه. بهتر است او  همـان‌جا بمـانــد و من هم همیــن جـا کــه امــن‌تــر است.

 

وقتی بیدار شد فهمید که استـاد درون یا استـاد رؤیا می‌خـواسـت به او بگـویـد، " تا وقتی که در مـرتبـه‌ی آگـاهـی خود بـاقـی بمـانـی که همان مـأمـن دل تـو است، هیـچ وحشت یا زورگـویـی نمـی‌تـوانــد بـه تـو آسیــبـی بـرسـانــد."

 

به محض آن که این را فهمید، دانست که جواب خود را در مورد رئیس دانشکـده و بـرنـامـه‌ی تـدریـس پیــدا کــرده اسـت. بنـابـرایـن تصـمیـم گـرفـت همه چیز را همان‌طور که هست واگذار کنــد. او فهمید که تا وقتی ترس وارد آگاهـی‌اش نشود، هیـچ نوع نیروی خـارجـی، حتی تهـدیـدی کـه از جـانـب رئیـس دانشکــده بـاشـد، نمـی‌تـوانــد بـه او صــدمــه بـزنــد.

 

هـدیـه‌ی مـاهـانتـا در اینجا این بود که عشق خـداونـد را به او یادآوری کرد. عشـق همیشـه بر ترس غلبه می‌کند و این چیـزی است که او در رؤیا آمـوخـت. به محض این که این را فهمید، دیگر رئیـس دانشکــده نمــی‌تـوانسـت بــه او فشــار آورد.

 

بـرکـت بـاشــد

+ نـوشـتـه شـده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 
 
صفحـه نـخست
پـست الکتـرونیـک
آرشیــو

سخـن روز

دربـاره وبـلاگ

نـوشتـه‌هـای پیـشیـن
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مقــالات شخصـی

ذهـن استمـرار روز مـرگـی‌هـا
تـرس و جهـان انـدوهبـار آن
بـا مدعـی مگـوئیـد اسـرار
شفــا و انـرژی‌هــای درون
آن‌دم کـه او نـقش مینـا زد
آئینـه‌ی محـو ـ شعـر
بـایـد کـه رفـت ـ شعــر
بـاد مـی‌وزد ـ شعـر
بیـدار رؤیـا ـ شعـر
سطـوح آگاهـی
سخنــی چنــد
نـگاهــی دیگـر
خـواب و رؤیــا
سئــوال ...
دیـــدار
Sovah _ سـواهـــا
درب بستــه
.....
.....
.....
پیـونـدهـا
اک ایـران
اک ایـران ـ انـجـمن
اکنــکار ـ سـایـت مـرکـزی
اکنــکار ــ کتــاب‌
اکنــکار ــ کتــاب‌
نـــدای روح
راه حقـيقـت
راه روشـن
اقیـانـوس ...
آه شـب
هـوای بـارونـی
مــراقبـــه
اکنـکار ــ آوای سکـوت
سکـوت پُـر احسـاس
جـوینــده
آمـوزش زبـان انـگلیســی
 


....