آئینــهای محـوم پیـش رویسـت،
کـه مـینمـایـی مــرا در وهـم خـویـش عـریـان،
آنسوی کـه تـو را مـیبینــم.
تـویــی ... !
و یـا شـایـد ... ــ کـه از پس غبـار همـهی بـودنهـا،
دگـر بـار مـیبـینــم شبــه حـقیـقـت خـود را.
امـا ایـن وهـم مـن اسـت شـایـد ..،
و تـو
حقـیقتـی جـاری در میـان سلـوک دیـدگـانـم،
کـه از پـس نـوری شفـاف بـه دیـدار تـو مـیآیـــم.
قـدمهـایـی کـه سـرد مـیپیمـاینـد زمیـن یـخبستـهی دوری را،
و دسـتهـایـی کـه گـرم مـیگیـرنـد در خــود،
دسـتهـای پیـوستـن را.
و ایـن هـر دو منـم،
بـرای خـواستـن.
بـرای خـواستـن و رسیـدن.
و ایـن هـر دو نیـز تـویـی.
خـواستـن و رسیــدن.
ایستـادهای هـمچنــان و چشــمنگـــران
در میـانـــهای از راه.
تـا ایـن کـودکـی نـاهشیـــار مـن بـالــــغ گــردد،
و مـن بیــدار روزنـههـای یـافتــن تـــو.
بـا منــی
هــر دم،
همــهجـا،
اینـجــا،
و هــر سـویــی دیگــر کـه بـاز خــواهــم رسیـــدن تــــو را.
بـا تـــوأم،
اینـجــا،
اکنــون،
و هـر کـدامیـن لحظــهای کــه بــازمــیجـویـی مــرا.
منـوچهــر
بـرکـت بـاشــد
|
+| نوشته شده توسط
منـوچهـر در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
|