![]() |
||
|
مــرگ یعنـی چــه؟ وقتی چهار یا پنـج سـالـه بودم، انـدیشـهی مرگ مرا آزار میداد. در کلیسـای شهـر ما هیـچ چیز پنهان نبود؛ کـودکـان در کنار بـزرگتـرهـای خود در تشیـع جنازه شرکت میکـردنـد. وقتی پـدربـزرگـم فُوت کرد، مـأمـور کفن و دفن به خـانـهی ما آمد، بدن او را بیرون برد و یک روز بعد او را بـاز گـردانـد، در حـالـیکه بهتـریـن لباسهـایـش را به تن داشت و گـونـههـایـش به رنگ صـورتـی زندهای آرایش شده بود، او را بـازگـردانـد. سپـس بدن او تا زمان تشیـع جنازه به نمـایـش گـذاشتـه شـد. فردای آن روز، گـروهـی از افراد به خـانـه آمـدنـد تا بدن را در تـابـوت ببـیننـد. همه میگفتند، "چه خوب شده است، به نظر زنده میآیـد؟" من نمیفهـمیـدم در مورد چه حرف میزنند. به نظر من پـدربـزرگ مثـل یـک سنــگ مــرده بـود. تشیـع جنازه به خـوبـی بـرگـزار شد. تـابـوت در یک نعشکش قرار گـرفـت و همه به سوی کلیسـا راه افتـادنـد. آنجا، تـابـوت باز را جلوی کلیسـا قـرار دادنـد تـا همــه بتـوانـد برای آخـریـن بار او را ببـینـنـد و بـرایـش گـریــه کننــد. نگرش مـوجـود دربارهی تشیـع جنازه و مرگ، بر اساس سوء تعبیری است که در مورد طبـیعـت روح وجود دارد. روح حتی در فـراسـوی ابـدیـت هم زنـدگـی میکند. وقتی ما در تشیـع جنازه کسـی گـریـه میکنیـم، در حقیقت برای خـودمـان میگـرییـم. من در تشیـع جنازهها گـریستـهام، احتمال دارد در آینده هم این کار را بکنـم. ما بطور طبـیعـی دلمان برای عـزیـزانمان تنـگ مـیشـود، امـا حقـیقـت ایـن اسـت کـه، عـزیــزان مـا از تـرک اینجــا بسیــار راضــیانــد. وقتی پنـج ساله بودم، در ویسـکانسیـن زنـدگـی میکـردیـم، و من تلاش میکردم مرگ را بیـابـم. پـوستـم را آن قدر ویشگـون میگـرفتـم تا درد بیـایـد، فکر میکردم روزی خـواهـد رسیـد که دیگر اصلاً درد نگیرد. در شگفـت بودم که آیا مرا هم در این سوراخ تنگ و تـاریـک زمیـن خـواهنـد گـذاشـت. این فکر مرا نـاراحـت میکرد: " خـاکستـر به خـاکستـر، خاک به خـاک" چقـدر دلتنـگ کننـده خـواهد بـود کـه زنـدگــی مـن ایــنطـور تمـام شـود. هـدف اِک سالها در چیـزهـای مختلف جستجـو کردم تا عـاقبـت پـاسـخ سئـوالهای خود را یـافتـم، اما لـزومـاً به این معنا نیست که اِکنکار پـاسـخ شمـا را نیز خـواهـد داد. دانش بـاستـانـی سـفـر روح برای یک هدف طـراحـی شده است: این که شمـا را در طـریـق خـودتـان و با سـرعـت خـودتـان بـه سـوی خـدا بـازگــردانـد. همـهی مـا میخـواهیـم با سـرعـت خـودمـان پیـش بـرویـم و خـواهیـم رفـت. وقتی در نیـوزیـلنــد سخنـرانـی میکردم، خـانمـی گفت، تا آنجا که به خـاطـر میآورد همیشـه یک فـرشتـهی نگهبان داشتـه است: مردی با ردای بلند. دلیل حضـور او در جلسه سخنـرانـی این بود که آن مرد به او گفته بود، " این قدم بعدی تو است." او پـرسیــد، " اگر فـرشتـهی نگهبــانـم مــرا بـه اسـاتیــد اِک تحـویــل دهــد چــه کنـــم؟ " تلاش میکردم برای تمـاشـاچیـان از استـاد درون بگـویـم و تجـربـهی آن خـانـم مثال خـوبـی بود. به او اطمینان دادم که نبـایـد به هیـچ وجه در مورد فـرشتـهی نگهبانش نگـران بـاشـد: افـراد زیــاد دیگــری نیــز هستنــد کـه او مـیتــوانــد بـا آنهـــا کـار کنــد. به او خـاطـر نشـان کردم که آگـاهـی زمینهای برای رُشد است. فـرشتـهی نگهبان، آگـاهـی مسیـح، آگـاهـی مـاهـانتـا یا هر شکل دیگری از آگـاهـی، فقط شکلـی است که روح خـداونـدی، اِک، به کار میگیرد تا فرد را به سطـح فعـلـیاش بـرسـانـد. وقتی برای بـرداشتـن قدم بعدی آمـاده بـاشیـد ــ روح کُل ــ استـادی که شمـا را به این نقطه رسـانـده اسـت ــ بـرای پیمـودن مسیــرهـای دورتــر تحـویـل اسـاتیــد دیگـــری مـیدهــد. اسـاتیـدی که شمـا در درون میبیـنیـد، هیـچ تضـادی با یگـدیگـر نـدارنـد. حتی قدرت منـفـی که ما آن را به نام شیـطـان میشنـاسیـم و در نـوشتـههای اِک، کلنیـرانجـان نام دارد، همه برای علت خـداونـدی کار میکند. هر یک از این وجـودهـا، صرف نظر از مثبت یا منفی بـودنشان، درجـهای از خلوص را برای روح به ارمغان میآورند. به همیـن دلیل، است که ما هـرگـز نگـران افــرادی کـه اِک را تـرک مـیکننــد، نیـستیــم. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
استـاد دانشگـاهـی بـرنـامـهی تـدریـس خود را تـدویـن میکرد. او که گـرافیـک و طـراحـی کامپیـوتـر درس میداد، بـرنـامـه را به خـوبـی تنظیـم کرد. او در این رشتـه متخصـص بود، اما رئیـس دانشکـده نیـز کـه یکی از مـدیـران عـالـی رتبهی دانشگاه بود، بـایسـت بـرنـامـهی او را تـأییــد مـیکــرد. از نظر استـاد، این رئیـس دانشکـده بدون هیـچ محـدودیـت اخـلاقـی دوست داشت بر دیگران تسلـط یـابـد. او دوست داشت دیگران را وادار کند از حلقه آتش بپـرنـد، چون از این کار احسـاس قـدرت مــیکــرد. استـاد نگران بود که مبـادا رئیـس دانشکـده بـرنـامـهی او را کامـلاً بهم بـریـزد و این مورد او را خیلی پـریشـان کرده بود. بنـابـرایـن به مـراقبـه رفت و از مـاهـانتـا، استـاد درون راهنمـایـی خـواسـت و گفت، " چهکار میتـوانـم بکنـم؟ چطور با این مـوقعیـت روبـرو شـوم که بتــوانـم تعــادل خــودم را حفــظ کنــم؟" در خلال مـراقبـه به خواب رفت و در رؤیا دید که با همسـرش در آشپـزخـانـهی منـزل خودش اسـت. آنهــا مشغـول آمـاده کـردن غــذا بـودنــد. نـاگهـان سگـی هار خود را به درب شیشـهای آشپـزخـانـه کـوبیـد. شیشـه محکم بود و سگ نتـوانسـت وارد شود، اما مرد در خواب از خود میپـرسیـد، بـایـد با این سگ چهکار کنــم؟ یک مـلاقـهی چـوبـی در دست داشت. با خود گفت، مـیتـوانــم بـا ایـن مـلاقـــه دورش کنــم. بعد نـاگهـان مکث کرد و گفت، من دارم چـهکار میکنــم؟ سگ که نمیتـوانـد وارد بشود، او بیــرون آشپــزخـانـه است و من درون آشپـزخـانـه. بهتر است او همـانجا بمـانــد و من هم همیــن جـا کــه امــنتــر است. وقتی بیدار شد فهمید که استـاد درون یا استـاد رؤیا میخـواسـت به او بگـویـد، " تا وقتی که در مـرتبـهی آگـاهـی خود بـاقـی بمـانـی که همان مـأمـن دل تـو است، هیـچ وحشت یا زورگـویـی نمـیتـوانــد بـه تـو آسیــبـی بـرسـانــد." به محض آن که این را فهمید، دانست که جواب خود را در مورد رئیس دانشکـده و بـرنـامـهی تـدریـس پیــدا کــرده اسـت. بنـابـرایـن تصـمیـم گـرفـت همه چیز را همانطور که هست واگذار کنــد. او فهمید که تا وقتی ترس وارد آگاهـیاش نشود، هیـچ نوع نیروی خـارجـی، حتی تهـدیـدی کـه از جـانـب رئیـس دانشکــده بـاشـد، نمـیتـوانــد بـه او صــدمــه بـزنــد. هـدیـهی مـاهـانتـا در اینجا این بود که عشق خـداونـد را به او یادآوری کرد. عشـق همیشـه بر ترس غلبه میکند و این چیـزی است که او در رؤیا آمـوخـت. به محض این که این را فهمید، دیگر رئیـس دانشکــده نمــیتـوانسـت بــه او فشــار آورد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
|
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
حــل مشــکلات زنـدگــی صرف نظر از مشـکلاتـی که در زنـدگـی از میان بـرمـیداریم، بـایـد به یاد داشتـه بـاشیـم که اینجا جهان زمان و مکان است. دنیا میتـوانـد شمـا را از پا درآورد مگر آن که حـالـت عدم وابستـگـی را آمـوختـه بـاشیــد یعنی بـدانیـد که چگـونـه دنیا را همانطور که هسـت، بپـذیـریـد و نگـذاریـد شمـا را شکست دهد. ما به دنبال حفظ و نجات روح هستیـم نه کـالبـد فیـزیکـی. اگر چه اسنـاد مـوجـود نشـان میدهند که بعضـی از افراد پیشـرفتـه معنوی قـادرنـد قــرنها در کـالبـد فیـزیکـی زنـدگـی کنند، اما اکثر ما انسانها چنیـن رسـالتـی نـداریـم. ما طاقت آن را نـداریـم که شـاهـد پیر شدن عـزیـزانمان بـاشیـم و خـودمـان ســی سـالـه بـاقـی بمـانیـــم. بنـابـراین ما به دنبال آن نیستـیـم که تا ابد در کالبد فیـزیکـی بـاقـی بمـانیـم یا اجسـاد بیجان خود را دوباره حیات ببخشیـم تا شـایـد روزی به نحوی معجزهآسا دور هم جمع شده و تا ابد در بهشتـی بـازسـازی شده بر روی زمیـن زنـدگـی کنیـم. نجات و رستـگاری مـربـوط به جسـم نیست بلکه به روح اختصـاص دارد. ما هم اکنون نیز با آن که در کالبد جسمـانـی به سر میبـریـم، میتـوانیـم بیامـوزیـم که چگـونـه در کمال هـوشیـاری وارد جهانهای آسمـانـی شـویـم و زنده باز گـردیـم. اما چرا میخـواهیـم چنیـن کاری را انجام دهیـم؟ برای غلبه یافتن بر ترس از مرگ. وقتی این تـوانـایـی را به دست آورید، دیگر چیزی نمیتـوانـد شمـا را در این دنیا نگاه دارد. آنگاه مشکلات به جای آن که مـانـع حـرکتتان شـونـد، پلههـایـی برای پیشـرفـتتان خـواهنـد شد. اینجـاست که شمـا به موجودی الهی بدل گشتـه و هم چون اسـاتیـد محتــرمـی میشـویـد که در نـوشتـههای مقدس از آنان یاد شده است. البته داستـان زنـدگـی آنان با گـذشـت زمان تحـریـف شده و به اسطـورههـایـی اغراقآمیز بدل گشتـه است. آنان نیز همـاننـد من و شمـا روزگاری حیات زمینی را تجـربـه کـردنـد، اما از قـوانیـن روحی آگاه بـودنـد و میدانستنـد چگـونـه از این قـوانیـن برای حل مشکلاتشان بهره گیـرنـد. این تنهـا چیـزی اسـت کـه مـیتـوانـم بـه شمــا پیشنهـاد کنـــم. من قصـد ندارم معـالجـاتـی روحی را به شمـا عـرضـه کنـم که به کمک آنها تا ابد زنده بمـانیـد، زیرا این امکان پـذیـر نیسـت. نمیخـواهـم به شمـا حیـاتـی را نشان دهم که در آن تا ابد در رفاه مادی به سر بـریـد، زیرا چنیـن چیزی امکان ندارد. تنها چیزی که به شمـا هـدیـه میدهم، تصـویـری کُلی از شکـوه و عظمت پـروردگـار و تجـربیـات شخصـی خـودتـان بـا نـور و صــوت خـداونــدی اسـت. شما میتـوانیـد به سـادگـی تکنیکهای معنوی مـوجـود در کتب اِک را بیـازمـایـیــد. با این تمـرینـات مـأنـوس شـویـد. بـایـد روشی را بیـابیـد که با شمـا سـازگـار بـاشـد نه آن که خـودتـان را با روشی سازگـار کنید. روش مـذکـور بـایـد منـاسـب طبیـعـت شمـا بـاشـد. وقتـی که چنیـن شود یعنـی زمـانـی که تکنـیکـی منـاسـب را بیـابیـد که شمـا را با نیـروهـای درونی مـربـوط سازد، آنگاه به راستـی مـوجـودی خـداونـدی خـواهیـد بود. این فـرصتــی بسیــار ارزشمنــد محسـوب مـیگــردد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
نظـام طبـيعـت خـدمـت كردن بـديـن معنا است كه هر حـركـت، هر فكر و هر چه ما انجام دهيـم، به بهتـريـن وجه مفيد فـايـده بـاشـد. ما به عنوان روحی كه قرار است همكار خـداونـد بـاشـد، آنچه در فكـرمـان میگذرد حـائـز اهميت نيسـت بلكه آنچه بدان عمل میكنيـم مهـم است و اينكـه نتـيجـهی آن پُر بار بـاشـد. من غـالبـاً اين خـدمـتگذاری را به عنوان قـانـون نظـام طبيعـت ذكــر میكنـــم. يعنی به هر طـريقـی ما به دنبال بهتـريـن بـاشيـم و هر طور كه شـده تـوافـق جـوئيــم. اگر قرار است يک تـابلـو نـقـاشـی بكشيـم به بهتـريـن روشی كه امروز ممكن است آنرا انجام دهيـم. در عيـن حال فردا ممكن است قادر بـاشيـم بهتر از اين اجرا كنيـم. اگر امروز قرار است كتـابـی بنـويسيــم، حتـمـاً فوقالعاده خـواهـد بود، ولی كتابـی كه فردا مینـويسيـم حتماً بهتر از اين خـواهـد بود. مـا قـانـون نظـام طبيـعـت را بر حســب كلمـاتـی كـه نيـاز داريـــم، بــه كــار مـیبـــريـم، فـقط هميـــن. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
|
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
بـابـک سـربـاز سـرزمیــن پــارس
افشیـن، افسـار اسب را کشیـد و روی بگـردانـد. سپـس، دو سـربـاز عرب را فرا خـوانـد و گفت: « بـابـک را اسب دهید، او همپای ما خـواهـد آمد، از ارمینه ( ارمنستـان ) تا اینجا پیاده آمده است! کافـی است! سردار را اسب دهید، تا ایـرانـی، سردار خویش را خوار نبـینــد! ». سـربـازان شتـافتنـد و تیـزپـائـی را پیـش خـوانـدنـد، اما بـابـک به اسب ننـشسـت. قـافلـهی اسرا و سـربـازان، از سـویـی چشـم به بابک داشتنـد، و سـر بـاز زدن او از سوار شـدن، و از سـوی دیگــر، چشـم بـه افشیــن، تـا او را چــه تـصمیــم خــواهـد آمــد؟ نسیـم صبـحگاهـی، خاک آذرآبـادگـان را مینـواخـت. آفتاب مـلایـم، چشـم، به کـوههـای بلند سـرزمیـن ایران، میگشود. صدای غرش شیـری، از دور دست دشت، بگوش میرسیـد. افشیـن اسبـش را به خود گـذاشـت، پیاده شده و با لبـخنـدی به بابک نـزدیـک گشت. پس وی را همچون امیری بزرگ خطاب کرد: « سردار را چه می شود؟ آیا بنـاسـت همچون بـردگـان، پای پیاده داری ما را، در این دراز سفــر؟ ». سپـس، با کنـایـهای شیطنـتآمیز گفت: « سفـر مرگ، هر چه کـوتـهتر، خوشتر! خلیفه بیقرار است، پس بشتـاب! ». بـابـک، نگاهش را به صف اُسرا دوخت. لختی سکـوت کرد، سپـس با صـدایـی بلند، آنچنان که همه بشنـونـد، گفت، « پیشـهی سردار ایـرانـی نیست، که سواره به اسارت رود، در آنحــال کـه یـارانـش، پــای در خــار دارنـــد و پیـــادهانــد ! ». افشیـن به فکـر شد! سـردار ایــرانـی؟... ، پس در آنگاه که پـا به پای بـابـک، پیاده راه افتاد، بـابـک را گفت: « دیریست این سـرزمیـن را سرداری نبوده است، البته جز تو! و بعیــد دانــم کــه کمــر راســت گـردانـــد، ایـن شکستـــه سمنـــد تنـــد پـــای شـــرق ». بـابـک لبخنـدی زده، پــاسـخ داد: « آری، کمر راست نگـردانـد، تا چون تو خائنـینـی، در رکـاب خلیفــهی عــرب، شمشیــر مــیزننـــد! ». افشین را این سخن، سخت آمد. پس نگاه خشمگیـناش را به سیمـای کشیــده و پـُر موی بـابـک دوخت و گفت: « بسیـار جـالـب است، جـالـب است که پدر بـزرگـت، ابـومسلــم خـراسـانـی، به عرب خـلافـت میبخشــد، و تـو، مرا که تنها، راه پدران تو را ادامه دهم، خـائـن میخـوانـی! این چه رسم است روزگار را، که فـرزنـدان حـافـظ میهـن را، متهـم بـه خیـانـت کنــد و خـونـریـزان نــاآرامـی چــون تـو را، فــدایـی میهـــن؟ ». روز، بلند میشد. آفتاب، مهر میپـراکنــد. خاک به هوا خـاستـه، موج میداشت ز زیر سُم اسبـان سـواران خلیفــه و گـامهــای خستــهی اُسـرای پیـاده. راه، دراز مـینمـود و افـق نــاپیــــدا. افشیـن، مشـک آب، از زین اسب گـرفتـه، اسیـر خـویـش را سیـراب کـرده، پـاسـخ را به انتظار نشسـت. پس! بـابـک، خیسـی لبان را با آستیـن چـرمیـن زدود. سپـاس گفت افشیـن را از برای آب. آنگاه سخـن سـرائیـد چنیـن کـه: « آری، تو راست میگـویـی. پـدربـزرگ من، قـدرت، به عرب واگـذاشـت! چـرا که فـرزنـد ایمـان نـسنجیــدهی خـویـش بـود. او بر این تصـور بود که بنـیهـاشـم از خـانـدان پیـامبـرنـد، پس به عـدالـت نشیـننـد و ظلـم را نگـزیننـد. غـافـل از اینکه فـرزنـدان هـاشـم، فـرزندان قـاتـلان سـرداران بزرگ سـرزمیـن اجـدادی وی، ایـران عـزیـز هستنــد. او نـدانسـت که این سلسلـهی فـاسـد، پیـامبـرشـان را بهـانـه دارند، از برای قدرت. پس هـر گـاه، قدرت به کف آرند، هـمچون بنـیامیـهاند و همچون تخمـهای از نژاد و تیرهی سعـدابن ابی وقاص، که از خون زن و فـرزنـد ایـرانـی، جوی روان سـاخـت، از برای آبادی صحــرای عـرب!... و اما تو ای افشیـن، تو راه پدران من و پـدران خـویـش نمیروی! پدران ما، در راه عـدالـت و آزادی میهـن از ظلم و اسارت، شمشیـر زدنـد، اما تو در بقای اسارت میهـن خـویـش، تیغ از نیام کشیـدهای، هیـچ انـدیشیـدهای که، آینـدگـان چگـونـه یادت کنند، اینگـونـه که دشمـن دشمنـان میهـن را، به اسارت گـرفتـه، و به قتـلگـــاه مـیسپـــاری؟ ». افشیـن بر جای ایستـاد. پس، شولای خـویـش، باز نموده، بـردسـت گـرفـت و چنیـن پـاسـخ داد: « بـابـک! تو خطا رفتـی. تو، نـه راه پدران رفـتـی و نه فکـر ایشـان را پاس داشتــی. پـدران تو اسـلام آوردنـد، تا خلـق بیـاسـایـد، و تـازیـان، بیـش از این، خون نـریـزنـد و ویـران نسـازنــد. تو اگـر خلـف بـودی هم ایشـان را، به دین بهـی نچسبیــدی و اعتقاد کُهن رهـا بکـردی و همچون من، در انـدیشـهی صلــح و آرامـش خلق و آبادی سـرزمیـن نیـاکـان بودی! اما افسـوس، افسـوس که تو عـزم کردی به جوی بـازگـردانـی آب رفته را و خلق را اعتقاد منسـوخ فـراخـوانـدی و بنای بر دشمنـی و خشـونـت بگــذاشتــی، آنچنان که از خـراسـان تا اسپهـان و از مـازنـدران تا آذرآبـادگـان، بذر کیـن گستـرده است کنون، و آبادیهـاسـت ویـران. آری، آنکـس که بذر کیـن کارد، البته جز ویـرانـی ندرود! حال خود قیاس کُن که تو فـرزنـد راستیـن این سـرزمینــی، یا من که به قیـمـت خواری خـویـش، سـرزمینـی را زنده و پـایـــدار خـــواهــم؟! ». بـابـک را، چهره چون خـورشیـد درخشیــد، و از چشمـان، خشـم شعلـه کشیــد: « هان! چه میپنداری ای کـوچـکمـرد؟! ایـرانـی، هـرگـز ننگ به هر قیـمتـی زیستـن را نخـواستـه است، که اگر چنیـن بود، از کشتـهاش، پشتــه نمیشد، تـاریـخ درازی را، که به پـاسـداشـت این سـرزمیـن، سپـری گشتــه است. بگذار دریای پارس را، خون به جای آب، موج به موج بکـوبـد، و کـوههـای سر به فلک کشیــده را، استخــوان فــرزنــدان این خاک، رفیعتر گــردانــد و جز درخت خشـم نـرویـد، جنـگلهای انبوه شیــرگـاه مـازنـدران را، و خـورشیــد بسـوزانــد کـویـر تشنــهی خــراسـان بـزرگ، شعلـهگاه و کشتــزار عشـق را، اما نیــالایـد بـه ننـگ اسارت و بـاقـی به بقـای وطنفـروشـانـی کـه، البته میـهـن نیز، برای ایشــان، جــز تکــه استخــوانــی از قــدرت، هـــمچــون ســگان نیــسـت! ما را زمیـن سـوختـه، به ز آبروی رفته، بیدار شو ای به جادوی افیون عرب، خفتــه! تـُرکـان خـونخـوار، به دروازهی میـهـن در انتظـارنـد، تا تکه تکه گـرداننـد به نفرت و خشـم، زادگاه تو را، و زان سوی، تـازیـان، به ذلت بـرنـد و کنیزی، زنان و دختران تو را، ... اینگاه، که ما راست عزم دفاع از خـانـه و کـاشـانـه، تو را این چه حقارت است، که دست بستـه خـواهـی، دلیـر مــردان ایــن ســــرای بـاستـــان را؟ ». افشیـن، افسـار اسب را رها سـاخـت. دست بر کمر نهاد و چشـم، در چشـم بـابـک دوخت. کاروان از حـرکـت باز ایستـاد. نـگاههـا بر دو سردار جنـگجـو، دوخته شده بود. نفسهـا در سینـه حبـس بود. کس نمیدانسـت، بیـن آندو، چـه گـذشتــه اسـت؟ جز پیـشکار افشیـن کـه شـاهـد و نـاظــر بــود، دیگــران را، از ایــن نبـــرد کــلامــــی، کــــلامـی آگـاه نبـــــود... لبهای افشیـن، از خشـم میلـرزیـد. پس عـرق از پیشـانـی زدود و در حـالــیکه انـگشـت بسـوی بابک نشـانـه داشت، سخـن بر آمد که: « هیــچات گناه نیست! بگوی، بگوی که خـورشیـدت، در غروب آشیـانــه دارد، و صـد البته از یأس است که میغـُری! اما مـیخـواهـم بـدانــم، آنگاه که بر دار میشوی نیـز، اینگـونـه آواز دلاوری خـواهــی خـوانــد یــا ... ». بـابـک سخـن او را قطع کرد و گفت: « یا چـه؟ یا چـون زنان شوی ز کف داده، به شیــون خـواهــم نشسـت؟ هــرگـز! هـرگــز! افشیـن! تو و اربـابـانـت، هــرگـز زانو زدن یک سـربــاز سـرزمیـن پـارس را، به چشـــم نخـــواهیـــد دیـــد! ... و اما تـو... و امـا تــو ای وطــن فـروش! مطمئــن بـاش کـه هیـــچ اربـابــی، نـوکـــر خـائـن را گــــرامـی نخـــواهـد داشـت، دیـــر یـا زود، تـــو نیـــز چــوب ســـادهلـــوحــی خــویـش را، خـــواهــــی خــــورد... ». بـه فـاصـــلـهی نهچنــدان درازی پـس از مـرگ بـابـک، افشیـــن نیـز بهفـرمـان خـلیفـــه، بر دار شـــد، تـا عبـــرت آیـد وطـــنفـروشــــان را، شـــــایـــد!!!
بـرکـت بـاشــد |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
جــاده خــدا چـه بسيـارنـد افـرادي كـه مـايلنـد رابطـهی خـود بـا خـدا و هـدف خـويش در زنـدگـي را درک كننـد، امـا بيشتـر آنهـا نسبـت بـه ايـن جستجـوی درونـی آگـاهـي نـدارنـد. آنـان در دستـهجـات مـذهبـی، سيـاسـی و مشـاغـل دولتـی، گـردهـمآيـیهای خـانـوادگـی و سـايـر اجتمـاعـات جـامعـه شـركـت مـیكننـد، امـا انگيــزهی واقعـی آنهـا بـرای جمـع شـدن دور هـم از هـدفـی كـه گـروه بهخـاطـر آن تشكيـل شـده است فـراتـر مـیرود. ايـن افـراد بهعنـوان ارواح فـردی در كنـار هـم حضـور مـیيـابنـد تـا بـا هـم بيـاميـزنـد و بـه واسطـهی خشـم، مشقـت و تمـام آن چيـزهـايی كـه روح را به بلـوغ مـیرسـانـد، تجـربـه كسـب كننـد و اين بلـوغ بـرای پيشـرفـت و يـافتـن طـريـق خـدا لازم اسـت. ايـن امـر يک شبـه ميسـر نيسـت. فـرآينـد بلـوغ معنـوی اعصــار بسيـاری بـه طــول میانجــامـد. |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
دکـارت فیلسـوف قـرن هفـدهـم گفتـه اسـت " مـیانـدیشـم، پـس هستـم " هنـوز هـم بـرای افـرادی کـه در زنـدگـی بـه نیـروی ذهـن تکیــه دارنــد، ایـن نقطـه نظـر کـاربـرد دارد، امــا راه بهتــری هـم وجــود دارد: استفـاده از قـدرت تـصـــور. ادامـه مطلـب |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
سـرسپـردگـی کـامـل بـه خــداونـد گفتـگـوی راز دل بـا او چـه سـان بـایـد بـــود؟ در میــان نـقـش او نیــز نقـش مـن آخـر کــدام بـایـــد بـود؟ گـر همـی مـن گشتـهام پـُر از مــی گلگــون او، ایـن کــدام رنـگ اسـت، کـه آنسـانــم کنــد؟ سئـوال: در طول شب چه خواب و چه بیدار، گـاهـی چشـم بـزرگـی را میبیـنـم و هر بار که آن را مـیبیـنــم از جـا مــیپـرم. آیـا ایـن چشــم معنــوی خـود مـن اسـت؟ پـاسـخ: پشـت اسکنـاس یک دلاری آمـریـکا تصــویـر مشـابهـی از همیـن چشـم وجود دارد. بـرخـی از انجمنها نیـز این چشـم را نماد خود قرار دادهاند. این چشـم بـازتـابـی از چشـم معنـوی است. هنـگامـی که شمـا با چشـم معنوی خود این چشـم بخصـوص را میبیـنـیـد، بدان معنـی است که روزی زنـدگـی خود را به طور کـامـل وقف فعـالیـتهای معنوی خـواهیـد کرد. البتـه منظور من از وقف آن نیست که در ادیان اصـولگرا آمده است؛ یعنـی تارک دنیا شدن در یک دیر. معنـی وقف این است که به عنوان مجـرایـی برای اِک و روح خـداونـدی در مقام همکار خـداونـد با تمــام وجــود بــه زنــدگـی خــواهیــد پـرداخــت. این چشـم منفرد به معنـی سـرسپـردگـی کـامـل تمام و کمال به خـداونـدست. شـایـد بتوان گفـت کـه همچــون نـدایــی روح را بـه خـانــه فــرا مــیخـوانــد. سـرسپـردگـی تمام عیار شـایـد در ابتدا تـرسنـاک به نظر آید. اما هنـگامـی که ترس از میان رفت و به بلوغ معنوی رسیـدیـد، خـواهیـد دید که بهطور طبـیـعـی هر چه بیشتـر در انطباق با روح خـداونـدی زنـدگـی خـواهیـد کـرد. ایـن بـخـش از زنـدگـی فوقالعاده لذت بخش است، و لذت آن را تنها خـودتـان میتـوانیـد درک کنیـــد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
مــرد کــور روزی مــرد کـوری روی پلـههـای سـاختمــانـی نشستــه و کــلاه و تـابلـویـی را در کنــار پـایـش قــرار داده بـود روی تـابلــو خـوانــده میشــد: مـن کـور هستــم لطفــا کمـک کنیـــد. روزنــامــهنــگار خـلاقــی از کنـار او مـیگـذشـت نگـاهـی بـه او انـداخـت فقـط چنــد سکـه در داخـل کـلاه بــود. او چنــد سکــه داخـل کـلاه انـداخــت و بــدون اینـکـه از مــرد کــور اجــازه بگیــرد تـابلـوی او را بـرداشـت ان را بـرگــردانــد و اعـلان دیگــری روی آن نـوشـت و تـابلــو را کنــار پـای او گـذاشـت و آنـجــا را تـرک کــرد. عصــر آن روز روزنــامـهنگـار بـه آن محـل بـرگشـت و متــوجـه شـد کـه کـلاه مــرد کــور پـُـر از سکـه و اسکنــاس شـده اسـت مـرد کــور از صـدای قــدمهــای او ــ خبــرنـگار را شنــاخـت و خــواسـت اگــر او همــان کسـی اسـت کـه آن تـابلــو را نـوشتــه بگـویــد، کـه بــر روی آن چـه نـوشتــه اسـت؟ روزنـامـهنــگار جـواب داد: چیــز خــاص و مهمــی نبــود، مــن فقـط نـوشتــهی شمــا را بـه شکـل دیگــری نــوشتــم و لبخنــدی زد و بـه راه خـود ادامــه داد. مـرد کــور هیـچـوقـت نـدانسـت کــه او چــه نـوشتــه اسـت ولــی روی تـابلــوی او خــوانــده مـیشــد: امـروز روزی بهــاری اسـت، ولــی مــن نمــیتـوانــم آنـــرا ببـیـنـــم !!!!! وقتــی کـارتـان را نمـیتـوانیــد پیـش ببـریــد استـراتــژی خــود را تغییــر بـدهیــد ــ خـواهیــد دیـد بهتـریـنهــا ممکـن خـواهـنــد شــد، بــاور داشتــه بـاشیــد هــر تـغییـــر بهتــریـن چیــز بـرای زنــدگــی اسـت. حتـی بـرای کـوچکتـرین اعمـالتــان از دل، فکــر، هــوش و روحتــان مــایـه بگـذاریـــد، ایـن رمـز مـوفقیــت اســت .... لبخنـــد بــزنیــد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
لائیتســی میگـویـد:« من آمـوختـهام که آرام بـاشـم و اجازه دهم نیـروی الهـی از طــریـق من عمـل کنـــد. » مــا در مــییـابیــم کـه ایـن راه ســادهای بـــرای عمــل کــردن است... هر گاه من رفتار خـاصـی پیشـه کنـم؛ درمییـابـم که در ارتباط با این نیـرو قـرار گــرفتـه ام. رفتاری مشتـاقـانـه (کنجـکاوانــه)، درسـت مـاننـــد ایثــارگـری معصــومـانــه، کــودکـی در بــرابـر روح اعظــم... بسیـاری از مردم خـواستـار این مـرتبـه معصـومـانـه کـودکـی هستنـد ولی ضرورت، نیــازهـای فیـزیکـیشان ترس و اضطـراب میآفـرینـد. بنـابـرایـن مجــراهـای بیـن خود و روح را میبنــدنـد. اضطـراب و ترس، جزو عـواطـف منـقبـض کننده هستنــد، فرد را در منطقه عـاطفـی گـرفتــار مــیســازنــد، تــا او نتــوانــد به منطقـه معنـوی کـه همـه چیـز در آن بـه حقـیقــت مــیپیــونـدنــد، دســـت یـابـــد. رقـابـت، بـاعـث تشـدیـد رفتــارهـای عصبــی میشود، عصبیــت از ترس نشــأت میگیـرد، منشــاء تـرس خـود ــ پـرستــی ( دوست داشتــن خـود ) مفرط است؛ و دوست داشتـن خـود بـه حـد افـراط فــرد را از ارتبـاط بـا اِک منفصــل مـیسـازد؛ بنـابــرایـن کیـفیـاتــی کـه منـجـر بـه رضـایـت، نشـاط و رشـد مـیشـونـد بـه دسـت نمـی آیـد ــ هـر آنکـه خـود را بـه عنـوان روح ادراک کند، یـکبـاره مـیآرامـد و حقیـقتـاً میتـوانـد بگـویـد؛ « من و آن یکی هستـیـــم. » با چنیــن آرامشــی تمــامــی مجـــراهـــای درونـــی گشـــوده مــــیشـــونــــد. بــركــت بــاشـــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
پـست الکتـرونیـک آرشیــو سخـن روز |
| دربـاره وبـلاگ |
|
|
|