![]() |
||
|
بـا مشـکـلات چگـونــه رو بـه رو میشــویــد؟ ما از بسیـاری جهات، در دوران آسایـش زنـدگـی میکنیـم. اما آنچه که غـالبـاً مـوجـب شگفتـی من میشود، مواردی است که افراد با مشکـلات جـزئـی درگیر میشـونـد. فرض کنید کسی در محل کار یا جـایـی دیگر، پای کسی را لگد کند. او بـلافـاصلـه فکر میکند قـربـانـی جنـایتـی شده است و به دیوان عالی شکایت میکند. گمان میکند قـربـانـی بـیعـدالتــی بـزرگــی شــده اسـت. در اینگـونـه موارد من با نـاراحتـی سری تکان داده، میگـویـم " اگر او با عذاب حقیقی رو به رو میشد چه میکرد؟ شـرایطـی مثل افـریقـا، اروپای شـرقـی، یا حتی همینجا در امـریکـا. این قبیل افراد بهقدر کـافـی رنج نکشیـدهاند. در غیر اینصورت بهخـاطـر شصـت پـایـش اینقدر داد و قال نمیکرد." وقتی که مردم به خـاطـر چیزی که اهمیت چنـدانـی ندارد، شکـوه میکنند، به این معنی است که تجـربـهی معنوی کـافـی نـدارنـد. از این شکایتهای فـراوانشان پیـداسـت که از آزادی معنوی فـاصلـهی زیادی دارند و دایرهی تجـربیـاتشـان بسیـار کـوچـک اسـت. بـرخـی از کسـانـی که هـرگـز چیزی در مورد اک نشنیـدهاند، در طـریـق معنوی، بسیـار پیشـرفتـهتر از اکیستهـایـی هستنـد که به خـاطـر مسـائـل پیـش پا افتاده شکـوه میکنند. کسـی را دوست دارم که وقتی زنـدگـی او را به زمیـن میزند، بـرخـاستـه و میگـویـد، " بسیـار خوب، حـداقـل هنوز میتـوانـم بـرخیـزم." درس هر سقوـط و شکست در زنـدگـی، قدرت یـافتـن و استحـکام بیشتـر است. هر مشقـت و آزمـونـی در عمل نعمتی است از جـانـب خـداونـد، تا توان شمـا را افزون کند. اگر انسان این را درک مـیکـرد، ایـن قـدر شکـوه نمــینمــود. در زنـدگـی شخصـی خودم، هنـگامـی که آب دوش سرد میشود، سعـی میکنـم این نکته را به یاد داشتـه باشم و تلاش میکنـم تا زیاد شکـوه نکنـم. اما این را فـرامـوش میکنـم. در هنگام شـکایـت، بهنظرم راحتتر است که زیاد سخت نگیـریـم و فقط بـدانیـم که روز بدی را میگـذرانیـم. چنیـن رفتاری معمولاً قابل چشـمپـوشـی است. اما اگر هفتههای متمادی عبوس و ترشرو بـاشیـد بـر اطـرافیـان تـأثیــر نـاخــوشآینــدی مــیگــذاریــد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
جمعه سی ام فروردین 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
چگـونـه دربـی بـه درون خـود بـگشـائیـــم؟ پیرو راستیـن اِک در مورد عبـاراتـی که در تـوضیـح مـراقبـه یا روشهای خلاق به کار میبرد دقّت میکند. درست این است که این دو را به جای مـدیتیشن، تمـرینـات معنوی اک بنـامیـم. او مـیدانـد کـه تفـاوت زیـادی بیـن مـدیتـیشـن و تمـرینـات معنــوی اِک وجـود دارد. در اِک واصل به درون میرود و کاری انجام میدهد. او در حـالیکـه کلمه رمزی خـاصـی را که به او داده شده است ذکر میکند بـر نـور و صـوت و شکل استـاد حـقّ زنده مـراقبـه مینمـایـد. با دیدن استـاد درون، واصل به معبد درون برده میشود و در آنجا از جـریـان قـابـل سمـاع رودخـانـهی زنـدگـی اِک مـینـوشــد و بهــره مـیگیــرد. مـدیتیشـن ( بدین سبـب با مـراقبــه ) متفاوت است که رویکردی غیر فعال و کنـش پـذیـر نسبـت به کلمات اسراری دارد. این نکته جـالـب تـوجـّه است که سنـگینـی، بیحـالـی و فقر هند بـازتـابـی از قـرنها مـدیتیشـن است. یـوگـی به درون میرود تا ذهن را آرام کند. هدف او دستیـابـی به سرور و شـادمـانـی و یکی شدن با خـداونـد است. او نمیداند که وحدت با خـداونـد غیر ممکن است. امّا همکار سـوگمـاد شدن و ورود به اقلیـم حـقیقـی بهشت تقـدیـر روح و مقصـد و مقصــود اوســت. نـادرنـد کسـانـی که در ابتدای ورود به اکنکار کیفیتهای لازم برای گشودن دربـی که به دنیای درون باز میشود و عبور از آن را داشتـه بـاشنـد. فرد بـایـد در ابتدا زمـانـی را وقف تمـرینـات معنوی نمـایـد تا بنیهی معنوی خود را تقـویـت نمـایـد. چه کسی انتظار دارد که بدون خویشانضبـاطـی لازم برای طی یک بـرنـامـهی جـامـع آمـوزشـی، خلبان، دکتر، حقـوقدان، پـرستـار، مهندس، منشـی یا معلّم شود. هر تخصّصـی احتیاج به یک دوره مطـالعـه و آموزش دارد و مـوفقیـت ( در هر رشتـهای) از پی انجام تکـالیـف مـربـوطـه به دست میآید. این مسئلـه در اِک نیــز صــدق مـیکنــد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
بـرای پـــرواز بــه اینـجـــا آمــــدهام سخنـرانـی امشب " برای پرواز به اینجا آمدهام " است. به این معنی که به اینجا آمدهام تا شیـوهی صحیـح زنـدگـی کردن را بیـامـوزم و بـدانـم چگـونـه به طرف جلو حـرکـت کرده، هیـچگاه بـه عقـب بـاز نگـــردم. سـلامتـی و ثروت دو مـوضـوعـی هستنـد که خیلی از مردم در مورد آنها نگـراننـد. قسمتـی از کار من این است که نشان دهم چگـونـه اصول معنوی میتـواننـد در هر قسمـت از زنـدگـی کاربـرد داشتـه بـاشنـد. وقتی مشکل سـلامتـی پیـش میآید یا پول کـافـی در اختیار نـداریـم، خیـلی راحـت است بگـوییــم: " بـه ایـن علـت است کـه کــل بـه مـن حمـلـه کــرده اسـت." قـانـــون صــــرفـهجـــویـی ما هر طور بخـواهیـم میتـوانیـم خـودمـان را گول بـزنیـم، اما قـانـون معنوی میگـویـد بـایـد بهای هر چیزی را که به دست میآوریم، بپـردازیـم. علت آن وجود قانون صـرفـهجـویـی است که حوزه عملکرد آن در جهانهای تحتـانـی تا طبقه ذهنـی را در بر میگیـرد. قـوانیـن متعالیتر مـاننـد قـانـون عشـق در جهانهای معنوی هم پا بـرجـا میمـاننـد، اما ما در اینجا هستـیـم، در جهانهای دوگانـگـی ــ کم یا زیاد، بلند و کـوتـاه، ثـروتمنـد و فقیـر. کـارمـا و تنـاسـخ زیر نظر قـانـون صــرفـهجـویـی عمل میکنند. اگر بجای اینکه انرژیهای معنوی خود هدر دهید، بتـوانیـد آنها را به طور کـامـلاً مستقیـم هـدایـت کنید و همیشه در ذهنتان بـدانیـد به کجا میروید، این تـولـدهــای دوبـاره را سـریـعتـر از سـر خـواهیــد گـذرانــد. برای مثال، شمـا هدف خــداشنـاسی را انتخاب میکنید. سپـس خود را به روی روح خـداونـدی، اِک باز میکنید و راهتان را مستقیـم درون زنـدگـی باز کرده و تا به هدف میرسیـد. در طول راه به شمـا کمک خـواهـد شد. وقتی به شمـا کمک میشود، خـواهیـد پـذیـرفـت، حتی اگر با عقـایـدتـان تـا ایـن زمـان تـطابــق نـداشتــه بـاشــد. قـانـون صـرفـهجویـی اینجا در طبقه فیـزیکـی شروع میشود. خیلی وقتها به این علت شکست مـیخـوریـم کـه از منـابـع خــود بـه طـور صحیــح استفـاده نمـیکنیــم. یکبار، هنگام شام مثالی خوب از قـانـوی صــرفـهجـویــی را مشـاهــده کردم. با دوستـی در حال نـوشیـدن سودا (soda) بـودیـم که نـاگهـان او رو به من کرد و گفت: " نی را بپـیچـان." گفتـم: "چــرا بـایــد نـی را بپـیچـــانــم؟ " به نظرم میرسیـد او دوست دارد از هر چیـز، بیشتـرین بهره را ببـرد. او روشی را یـافتـه بود که بدن را گول میزد تا فکر کند مقدار هر چیز بیشتـر شده است. او هنـگام نـوشیـدن مـایعـات، نی را در طرف بالا میپیچـانیـد و مـایـع را به زور از آن مجرای بسیـار کـوچـک مـیگــذرانــد. بعد از آن که مطمئـن شدم کسی در اطراف مرا نمیبیند این کار را با سودا امتحان کردم. هنوز یکهشتـم از مـایـع درون لیوان را با این روش خــورده بــودم کـه احسـاس سیــری کــردم. و واقعـــاً خـوشمــزه بــود. بـرکـت باشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
قـدرت شفــابـخشــی نــوشتــن مضمـون این سمینـار سهیـم شدن در جستجـوی حـقیقـت است. چند ماه پیـش در مجلهی محفل خـانـواده ــ مقـالـهای نـوشتـه شده بود که از قدرت شفـابخشــی نـوشتـن مشکـلات صحبـت مــیکــرد. در اِکنـکـار نیز ما گزارشهای واصـلیـن را داریم. شخصـی پس از دو سال یا همیـن حدود مطـالعـه میتـوانـد یک واصل حلقه دوم شود. و من از واصلیـن حلقه دوم میخـواهـم که هر ماه بـرایـم گـزارش وصــل بفـرستنـــد. شخـص در این گزارشها تمام مشـکـلات و نگـرانـیهـایـی را که در زنـدگـی روزمره خود دارد، منعـکـس میکند. بهخـاطـر داشتـه بـاشیـد از زمـانـیکه عضـو اکنکار میشـویـد، منـافعـی معنوی نصیـب شمـا خـواهـد شد. شمـا تجـربیـاتـی معنوی مثل سفـر روح، تجـربیـات رویا و چیـزهـای دیگری را دریـافـت میکنید که درک معنوی بهتری از زنـدگـیتان به شمـا مـیدهـد. گـزارشـات وصـل بـه ایـن منظــور نـوشتــه مــیشـونــد.
اگر واصل حلقهی اول هستیـد یعنی بهعنوان کسـی که وصل را در وضعیـت رویا گـرفتـهاید و بخـواهیـد گـاهـی اوقات نـامـهای بنـویسیـد، لطفاً اینکار را بکنید. به طور فیـزیکـی خیلی از آنها را مـیخـوانــم و تمــام آنهـــا را بــه روشــی دیگــر نیــز مــیخـوانــم. به علاوه از اشخـاصـی هم کـه عضــو اکنـکـار نیستنــد، نـامـههـایــی دریـافـت میکنـم. آنها نیز از مشکـلاتشان حرف مـیزننــد. مجلهی محفل خـانـواده روی متـخصصینـی مطـالعـه میکرد که حدود سن چهل و یک سـالگـی شغـل خود را از دست داده بـودنـد. شغـل آنها در حال تغییر و تحول بود. افراد چهل و یک سـالـه در این مطـالعـه به سه گروه تـقسیـم شده بـودنـد. گروه اول نـوشتـه بـودنـد که به علت از دست دادن شغلشان دچار شوک و ضـربـهی روحی شدهاند. آنها هر روز به مدت بیست دقیقه گزارش روزانه مینـوشتنـد. اینکار را تا پنـج روز ادامه دادند. گروه دوم درباره اتفاقهای معمـولـی مینـوشتنـد که هیـچ گـونـه شوک و یا ضـربـهی روحی در بر نـداشـت. آنها نیز پنـج روز را به ایـنکـار اختصـاص دادنــد. و گــروه سـوم هیــچ چیــز ننــوشتنـــد. پس از گـذشـت هشت ماه، محققان مشـاهـده کـردنـد که گروه اول که راجع به درد و نـاراحتـی قلبـی و تـرس از بیـکـاری نـوشتــه بــودنــد، نیمـی از آنهــا بـه سـر کـارشــان بــرگشتـهانــد. بیست و پنـج درصد از گروه دوم نیز که راجع به هر چیزی به غیر از دلهره، نگـرانـی و ناراحتـی حـاصـل از بیـکـاری نـوشتــه بـودنـد، تـوانستنـد کار پیدا کنند. از گروه سوم ــ که چیزی ننـوشتـه بـودنـد ـ تنهـــا 6/13 درصــد کـار پیــدا کــردنــد.
این مطـالعـه نشان میداد که افرادی که از مسـائـل و مشـکـلات خود مینـویسنـد احتمالاً بهتر میتـواننـد مشـکـلات را حل کنند و با زنـدگـی کنــار بیــاینــد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
تغییـر سطـح آگـاهــی زنـدگـی یعنی زیستـن با آفـریـدههای خـویـش و قبـول مسئـولیـت کـامـل برای هر آنچه که در دنیـای مـاسـت و نیز درک این کـه تـا وقتـی سطـح آگـاهـی خود را تغییر نـدهیــم هیـچ چیـز نمـیتـوانـد بهبــود یـابــد. دنیــای مـا تـوسـط آگـاهــی سـاختـه شــده اسـت و شـکل مـیگیـرد. دو مـانـع اصلی وجود دارند که مـوجـب میشـونـد نتـوانیـم سطح آگـاهـی خود را عوض کنیـم. مـوانـع یاد شده این تـوهـم را میآفـریننـد که ما مغلـوب دست تقـدیـر هستیــم. این دو مـانـع عبــارتنــد از: خــود قـربـانـی پنــداری و آگـاهــی اجتمـاعــی. ما خود جهان خـویـش را میآفـرینیـم. نـادیـده گـرفتـن این واقعیت به خود قـربـانـی پنداری منجر میشود. ما فـرامـوش میکنیـم که پندار، گفتار و کردار ما آفـریننــدهی امروز ما هستنـد. هنـگامـی که در زنـدگـی خود مسئـولیـت هیـچ چیز را بـر عهده نمیگیـریـم، مبدل به قـربـانـی میشـویـم و خود را به ازای هیـچ چیز مقصـر نمیدانیــم و گمان میکنیـم همه چیز به ما تحمیل شده و خـودمـان مقصــر نیستیــم. اما میتـوانیـم با قبول مسئـولیـت یک به یک وقـایـع زنـدگـی خــود، بـر ایـن سطــح آگـاهــی محــدود فـایــق شــویــم. کلیدی دیگر برای غلبه بر خود قـربـانـی پنداری سپـاسگـزاری است. هنـگامـی که در هر مـوقعیتـی در جستجـوی عشـق و بـرکـت نهفته در آن بـاشیـم، امـکانـات وسیـعتری را به روی خـود مـیگشـایــم. مـانـع اصلی دوم برای تغییر سطـح آگـاهـی، آگـاهـی اجتمـاعـی است. این آگـاهـی ما را از این کــه مبــادا دیگــران چــه فکــر کننـــد مـیتـرســـانـد. آگـاهـی اجتمـاعـی مـوجـب میشود تـأییـد دیگران برای ما مهمتـر بـاشـد تا این که از خدا شنـاخت بیشتـری به دست آوریم. این شکلـی از نـابینــایـی اسـت کـه بسیــاری از ارواح، تـا زنـدگــیهـای متمــادی گـرفتــار آن هستنـــد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
شنـاخت خــویــش بـه عنـــوان روح مـا آنچـه را کـه بتـوانیـم، از زنـدگـی استخـراج مـیکنیـم و ایـن کـار را از طـریـق زمـزمـهی کـلام مقـدس و همـاهنـگ شـدن بـا روح خـداونـدی یـا اِک بـه انجـام مـیرسـانیـم. بـدیـن نحـو مـا بـا خـداونـد ارتبـاط برقرار مـیکنیـم. اینطـور نیسـت کـه خـداونـد خـودش سختـیهـا و فشـارهـا را از میـان بـردارد، بلکـه راهـی را بـه مـا نشـان مـیدهـد تـا از میـان مشـکلات عبـور کـرده و درسهـایـی را کـه بـرای قـوت بخشیـدن بـه مـا لازمنــد، بیـامـوزیــم. بـدیـن تـرتیـب، مـا بـرای پیمـودن راه بـازگشـت بـه سـوی پـروردگـار قـدرت کـافـی را بـهدسـت مـیآوریـم. بنـابـرایـن وقتـی شمـا از مـن بـه عنـوان استـاد زنـده اِک مـیخـواهیـد تـا بـارهـایتـان را بـر دوش کشـم، من مـیتـوانـم در کنـار شمـا قـرار گـرفتـه و کمکتـان نمـایـم، امـا نمـیتـوانـم بـرای همیشـه بـارتـان را بـر دوش بکشـم. بـه تـدریـج همـان طـور کـه قـویتـر مـیشـویـد، زمـانـی مـیرسـد کـه مـن بـارهـایتـان را بیشتـر و بیشتـر بـه شمـا بـرمـیگـردانـم. گـریـههـا و غُصـههـایـی کـه زنـدگـی بـرای مـا بـه بـار مـیآورد، بـرای رُشـد و شکـوفـایـی معنـوی خـودمـان هستنـد. منظـور مـن از رُشـد و شکـوفـایـی، درک روزافـزون مـا از حقیـقـت وجـود خـودمـان یعنـی روح یـا بـارقـهی خـداونـدی مـیبـاشــد. پـال تـوئیچـل خیـلـی بـه خـود زحمـت نمـیداد کـه از کسـی بپـرسـد چـرا تصمیـم گـرفتـه است مسیـر اِکنـکار را تـرک نمـایـد، امـا یـک بـار در نخستیـن روزهـای تـأسیـس اِکنـکـار، او بـه خـانمـی کـه دوسـت بسیـار عـزیـزش محسـوب مـیشـد، نـامـهای نـوشـت. پـال مـدتهـا در مسـائـل روحـی بـه آن خـانـم کمـک کـرده بـود فقـط بـرای آنـکـه بفهمـد آیـا او پیـروی از استـاد یـا طـریـق دیگــری را تـرجیـح مـیدهـد یـا خیــر. وقتـی آن خـانـم، وی را از تـصمیـم خـود آگـاه نمـود، او بسیـار نـاراحـت شـد. پـال بـرای او نـوشـت: « چـرا بـه خـاطـر ایـن مسیـر خـاص اِکنـکار را تـرک مـیکنـی؟ ایـن مسیـر خیـلـی هـم عـالـی نیـسـت. حتـی اگـر مـیخـواهـی اِکنـکـار را رهـا کنـی، مـن معتقـدم کـه راههــایـی عـالیتـر از مسیـری کـه بـرگـزیـدهای، وجــود دارنــد.» کمتـر از یـک سـال پیـش از ایـن مـوضـوع، پـال تـوئیچـل در هنـگام مـرگ مـادر این زن بـه کمـکش شتـافتـه بـود. خـود ایـن خـانـم هـم آن مـوقـع حضـور داشت. در همـان لحظـه وقــوع انتقــال یـا مـرگ مـادرش، او پـال را در کـالبــد روحـی مشـاهـده کـرده بـود کـه مـادرش را بـه سـوی دیگــری مـیبـرد. این یکـی از خـدمـاتـی اسـت کـه استـاد زنـده اِک بـرای کمـک بـه کسـانـی در نظـر مـیگیـرد کـه در مسیــر خـداونـدی، استحقـاق لازم را از طـریـق تـلاشهـای شخصـی کسـب کـرده بـاشنــد. پـال بـه او چنیـن خـاطـر نشـان کـرد: « تـو خـودت در کمـال هـوشیـاری آنجـا حضـور داشتـی. چـرا طـریـق اِکنـکار را تـرک مـیکنـی؟ » و امـا ایـن هـم نمـونـهای دیگـر از آن چیـزی اسـت کـه قبـلاًَ متـذکـر شـده بـودم یعنـی شخصـی کـه در زنـدگـی بعـدی بـاز مـیگـردد تـا استـاد زنـده اِک را بیـابـد. چنیـن شخصـی فـرصتـی دیگـر خـواهـد داشـت تـا نـور و صـوت خـداونـدی را یـافتـه و آن را تجـربـه و لمـس نمـایـد و آنـگاه بـه ایـن نتیـجـه بـرسـد کـه ایـن همـان دورهی زنـدگـی است که در آن بـایـد بـه شنـاخـت وضعیــت خـداونـدی درون نـائـل گـــردد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
اهمیـت انعـطافپـذیــری وقتـی چیـزی غیـر معمـول روی مـیدهـد، ما از آن خشمگیـن میشـویـم. اما اغلب درباره چگـونگـی به انجام رسـانـدن بـرنـامـههای خود پـافشـاری کرده، نظـراتی انعطاف نـاپـذیـر داریم. این تغییـرات بـاعـث میشـونـد از همکار، همسـر و یا هر فـرد دیگری که در ارتبـاط با ما اسـت ــ عصبـانــی، افســرده و نـاراحــت شـویــم. مـوضـوع این است که اگر نخـواهیـم انعطافپـذیـر بـاشیـم، زنـدگـی با سـرعتـی سـرسـامآور از وقـایـع میگذرد و مـا را خاکآلود در کنار جاده به جا میگـذارد. پیـش خود میگـوئیـم، چرا اینطور شد؟ شـایـد روند کار نمیبـایسـت به شیـوهای که ما فکر میکـردیـم انجام میشد؟ شـایـد شیـوهی ما شیـوهای قـدیمـی، کنُد و یک نوع عقبگرد بـاشـد. شـایـد اِک سعـی مـیکنــد بـا اشـاره و نشـانـههــا بگـویـد: " سـریـع باش، حـرکـت کُن، یـا جهـت خـود را تغییـر بــده." حتی اگر در حال حـرکـت در جهت صحیـح بـاشیـم، ممکن است با سـرعتـی بیـش از حد زیـاد یا بیـش از حد کـم، حـرکـت کنیـم. اِک از ما میخـواهـد که سرعت خود را تنظیـم کنیـم، اما گـاهـی وقتها ما گوش نمیدهیـم. شمـا اغلب هنـگام سفـر با اتـومبیـل این را در مـییـابیـــد. هنـگامـیکه تلاش میکنید در زمـانـی معیـن به مکـانـی خاص بـرسیـد، گـاهـی به علل مختـلف دچار تـأخیـر میشـویـد. بستـگـی به این ندارد که پنـج دقیقه دیـرتـر یا حتی سر وقت از خـانـه خارج شده بـاشیـد، ممکن است پشـت سر هم به چراغ قـرمـز بـر بخـوریـد. وقتی بیصبـرانـه پشـت چراغ قـرمـز نشستـهاید، ممکن است متـوجـه نبـاشیـد که روح تلاش میکند شمـا را در نـوعـی همـاهنـگـی و همزمـانـی با مـلاقـاتـی که قصـد دارید انجام دهیـد، قرار دهـد. اما در عوض شمـا عصبـانـی میشـویـد و بیشتـر عجلـه میکنید. گـاهـی با سـرعـت حـرکـت میکنید تا به چراغ قـرمـز بـر نخـوریـد، اما چیز دیگری در جـاده برای مثال یک تصــادف سـر راه شمــا سبـز مـیشـود. دلیـلش ایـن اسـت که شمـا خیـلـی پـافشـاری مـیکنیــد. هر جـایـی که پـافشـاری میکنید، در حال گوش دادن به روح الهی نیستیـد. نمیتـواینـد پیـامـی راکه برای شمـا به همراه دارد، بشنـویـد. در حقـیقـت، این تـوصیـهی خـامـوش برای آن است که چه بکنید، با چه سـرعتـی و به چه جهتی حـرکـت کنید تا کـارهـا درسـت از آب درآیـد. اما شمـا غصــهدار میشـویـد، و میانـدیشیـد که نـاخشنـودی ما همیشــه تـقصیــر دیگـــران اســت. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
Every problem contains a solution. The key is self-discipline and surrender of the mental habits to the Holy Spirit. Harold Klemp The Language of Soul
درک قلـب مهــربـان اگر احسـاس میکنید که اِک در زنـدگـی شمـا عمل نمـیکنـد، شـایـد بـه این دلیل بـاشـد که درک بیشتـری نسبـت به قلب مهــربـان پیـدا کردهایـد. این به شمـا اجازه مـیدهــد کـه چیــزی بیـش از خــود را دوســت بــداریــد. این بد نیسـت که خود را دوست داشتـه بـاشیــد. در واقـع، از دیـدگـاه معنـوی شمــا بـایـد قبــل از دوسـت داشتـن هــر فــرد و هــر چیــز ابتــدا خــودتـان را دوســت داشتــه بـاشیـــد. بسیــاری از اِکیسـتهـا در مـذاهبـی بودهانـد که به آنها گفتـه شـده است خـدا را دوســت بــداریــد، حــال آنکــه در حقـیقـت آنهــا خــودشــان را دوســت نــداشتــهانــد. از آنها انتظـار میرفت کـه انـواع ریـاضـتهـا را تمـریـن کننـد تا ثـابـت شـود کـه خـدا را دوســت دارنـد. آنهـا فکـر مـیکننـد که اگـر نیـازمنــد، فقیـر و نـادم بـاشنــد، خـدا آنهـا را دوسـت دارد. از ایـنهــا گـذشتــه، آنهــا از بــدو تــولــد از راه دور شدهاند، اینطـور نیسـت؟ در این صورت، آنها چه بار سنـگینـی را بـایـد در زنـدگـی به دوش بکشنـد. ریـاضـت کشیــدن از بــزرگتـریـن تحــریـفهــای مــذهبـــی اســـت. اِک به ما میآموزد: روح مخلوق خـداونـد اسـت که برای کسـب تجــربـه به جهـانهـای پـاییـن فـرستــاده شده است. روح در فراز و نشیـب زنـدگــی تجــربـه کسب میکنـد و عـاقبـت به جـایـی مـیرسـد کـه مـیتـوانـد بـه سلسلـهی قـدیســان یا استــادان بپیـونــدد و هــمکـار خـــداونــد شـود.
به بیـان دیگـر، ما در اِک تجـربـه را میشنـاسیــم؛ و کـاری به مفهـوم فسـاد شخصــی نـداریــم. در اینجـا یـک تفـاوت هســت. تجــربـه، چـه خــوب و چــه بــد، همـــواره مــا را بــه ســـوی خـــداونــد هــدایـت مـــیکنـــد. عـاقبـت، عشــق اِک وجــود مــا را لبـریـز مــیکنـــد. ما در اِک زنـدگــی میکنیـم، نفـس میکشیـم و راه مـیرویـم. هر کاری از ما سـر بـزنـد، با این جمله سنجیــده مـیشـود: « من در این لحظـهی بهخصــوص چـه میتـوانــم بکنــم کــه بـرای شکــوفـایــی معنـــویام مفیـــد بـاشــد؟» شـایـد به خـاطــر سپـردن آن در تمـام اوقـات کاری بسیـار مشـکل بـه نظـر آیـد. اما آنهـایــی که در این مسیـر به سـوی وصلهـای بـالاتـر پیـش مـیرونـد، عـاقبـت در هر لحظطه از ارتبـاط عـاشقـانــهی خـود بـا روح الهی آگاه هستنــد. با ایـن آگـاهــی، حوادث بیـرونـی زنـدگــی نیـز تغییـر میکنند؛ و عمـلکــرد آنهـــا بــه گـونــهای دیگـــر خـواهــد بـــود. بــرکـت باشـــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
دوستـان عـزیـز نـامـههای طـریـق نور خـدمتـی است که مـاهـانـه به دوستـداران راه بـاستـانـی علم " اکنـکـار" عـرضـه میگردد و به دانش شمـا در مورد روشهای بـرتـر روحـانـی برای رسیـدن به ملکوت آسمــانهــا مـیافــزایـد. اولیـن مبحثـی که به آن میپـردازیـم، و یکی از بحث بـرانگیـزتـریـن آنها نیز میبـاشـد تسلیـم است. تنها معدود افرادی میدانند" تسلیـم به چه معنـاست. بهطور کلی طرز فکر عمـومـی مـردم نسبـت بـه تسلیـم بـه سـه بـخش تقسیـم مـیشـود: اول آنهـا کـه ایـدهی کـمرنـگــی از آن دارنــد. دوم آنـان کـه ایــدهای ذهنــی از آن دارنــد. سـوم کسـانــی هستنــد کــه آن را احسـاس کــردهانــد. اما هیـچیک از اینها تسلیـم حقیقی نیست. تسلیـم کلید واقعی مـوفقیـت روحـانـی در حـالـت خارج از بدن است. اگر کسی خـواستـار مـوفقیـت در هر یک از جهـانهای نـادیـدنـی است، تنها راه همیـن است. چرا که تنها با "تسلیـم" است که اشراق، بصیـرت و دانش حقیقی روحـانـی را کسب کرده و صد البته به پـادشـاهـی خدا قدم مینهیـم. حال سئـوالـی که به ذهن میرسد این است که به چه کسی بـایـد تسلیـم شویـم؟ جواب کامـلاً مشخص است تسلیـم به استـاد درون. البته نه به شکل ظاهـر او که با چشـم فیـزیکـی دیده میشود بلکه آن کسـی که در کالبــدی نـورانـی بـه سـویتــان مـیآیـد، "استــاد حقـیـقــی" اوســت. تسلیـم به استـاد حقیقی یکی از اصولی است که بر خلاف ظاهرش معنایی کامـلاً پیچیده دارد و هر آنکه به والاترین قلمرو اولوهیت وارد میشود با آن روبرو خواهد شد. مشکلی که تقریباً همه پویندگان واقعی مسیر خداوند با آن مواجه هستند همین مسئله تسلیم است. بدون تسلیم واقعی زمانی که انتظار رسیدن به اهـدافمـان و یا تابیدن نوری بر مشکلاتمان را داریم و کمکی دریافت نمیکنیم، عصبـی و سرخـورده میشـویـم و نـاامـیدانـه دچار تضاد میشـویـم. در میان همهی عارفان و عاشقـان خـداونـد فقط یک راه عملی و جهان شمـول وجود دارد و آن راهی است ساده که از سـرچشمـهی اصلی نشأت میگیـرد، به همین دلیل به آن تـوجهــی خـاص مبـــذول مــیداریـم. این راه افراد با شهـامـت، جسور و مشتـاق است. بهطور کلی استـاد درون معمولاً با نشستن در سکوت و نگـریستـن به چشم روحـانـی یـافـت میشود، البتــه با شکیبـایـی و مـلایمـت بـالاخـره بعـد از مـدتـی نـور، هـمچـون پــردهای بیـننــده را در بـر مـیگیـرد و گـوش درون بـاز شـده و جـریـان صــوتـی را میشنـود و اغلب حـرکـت مـلایمـی نیـز در بــدن احساس میکنیـم ــ گـویـی بـر روی صنـدلی تـابـی نشستــهایــم. سپس استـاد درون یا آن که به نام" مسافـر معنوی" ( Spiritual Traveler ) میشنـاسیـمش به چشم روحانیمان قدم نهاده و بیننده را از آگاهی فیـزیکـی به طبقات نامـرئـی میبرد. خوب، روند کار تا اینجا ساده است اما هیـچیک از اینها " تسلیـم حقیقی" به شکل روحـانـی " مسـافـر معنـوی" ( استـاد درون ) نیـست. شخص، گاه از حضور مسافـرین معنوی بهرهمند میشود در حالی که هنوز به آنان تسلیم نیست و این همان طبیعت در ظاهـر متناقض، اما پُر محتوای پـروردگـار است و همچون رشتـهای زندگیمان را در بر گرفته و موقعیتهای فیـزیکـی را به تجـربیـات والای معنوی تبدیل میکند. یا اینکه شایـد فرد خدا را در زندگـی احساس کند. اما از حضورش بهرهمند نباشد و شاید استـاد درون در زندگـی فردی حضور داشتـه باشد اما او از آن بهرهمند نگردد. به هـر حال اگر در این تضـاد بهدرستـی عمیق شـویـم، خود به خود موضوع حل خواهد شد. اولین اصل تمـرکـز، تـوجـه بر خویش درون است چرا که استـاد درون نیز در واقع روح است و مـا بـه کمـک شکل ظاهـرش او را در این جهـان مـیشنـاسیـم که بـه مـا مسیـر فتــح آسمـانهـا را مـیآمـوزد. اولین گام تسلیـم، رها کردن تمام تنـشها و تضـادهـاست. سپـردن همهی مشکـلات و مسـائل به استـاد درون میبـاشـد و جـالب اینجـاست که درست هنـگامـی فرد بـدیـن مرحله ( یعنی تسلیـم حقیقی ) رسیـده است که، یقیـن داشتـه بـاشـد روح ( استـاد درون ) کنترل او را بـه دسـت گـرفتـــه است و او را در رسیـدن بـه خــداونـد راهنمــایـی مـیکنــد. او همهی مسائل جهان فیـزیکـی را کنترل نموده و همچنیـن از هر نوع مـوقعیـت احتمالی او در طبقات درون مـراقبـت به عمل میآورد. البته این دانشی است ماورای تشخیـص حواس و درکی ماورای جهان حواس و به همیـن سادگـی، فرد وسیـلهای میشود که روح از طـریـق آن به راحتی جـریـان مییابد و میتـوانـد اعمـالـی فراسوی انتظار انجام دهد. مثـلاً خود درمـانـی کند و یا دیگران را در زمینههای مختلف یاری رسـانـد. او در این مرحله خود را سوار بر جـریـان الهی میبیند که به اوج آسمـانها و قلمرو خـداونـد به پرواز در میآید و سپـس به بـدن فیـزیکـی در جهـان تحتـانـی بـاز مـیگــردد. به هر حال تسلیـم شدن به "استـاد درون"، "مسـافـر معنوی"،" روح" یا هـرچـه بنـامیـدش، چیزی بیهوده نیست بلکه در جهت " اهداف معنوی" از آن استفـاده میشود. تـوجـه بر شکل درونی استـاد متمـرکـز میشود. بنـابـراین شخـص بر اساس خرد و راهنمـایـی که از طبقات درون دریـافـت میکند تصمیـمگیری مینمـایـد. اینجـاست که قوهی خـلاقیـت و اختیار به کار میآیـد. این دو استعـداد نیز همچون دیگر تـوانـایـیهای بشـر، الگو و نمـونـهای نیز در طبقات درون دارند و از این الگوها و نمـونـهها، نیـرویـی به سوی استعـداد همتـرازشـان در ذهن فیـزیکـی جاری میگردد. بههر حال اگر فرد در سکـوت بنشینـد در انتظار اینکه " مسـافـر معنوی" بیـایـد و او را به جهانهای ماوراء ببرد، احتمالاً مـأیـوس خـواهـد شد. در حـالـی که میبـایست اراده و میل قوی بـاطنـیاش را نیز بکار گیرد و مطمئـن بـاشـد که به هر کجا که مـایـل است میرود و آنچه انتظار دارد اتفـاق مــیافتــد. البتــه تـحــت هـدایــت " مســافـر معنــوی". اگر به صـلاح شمـا بـاشـد که به طبقهی مورد عـلاقـهتان سفـری داشتـه بـاشیـد، حتماً به خـواستـهتان میرسیـد، اما این مـوضـوع را نیز کـامـلاً به یاد داشتـه بـاشیـد که برای رفتـن و دیدن آنچه پیـش رویتان قرار میگیرد میبـایسـت از قوهی خلاق روح نیز سود جـوییـد، بـایـد تصمیـم بگیـریـد و بـدانیـد که چه میخـواهیـد. بر اساس قـانـون جهـانهای ماوراء، همه چیز بر طبـق تجـربـه و عقیـدهی شمــا از آن مــکان خـواهــد بــود.
انسان، استــاد زنـدگـی خـویـش است. تنها هنـگامـی که قوهی اختیـارمـان را با روح خـداونـدی هــمآهنــگ کنیــم مــیتـوانیــم مسیـر روح را بپـیمـائیــم. همیشـه با شمـا هستـم دوستـدار شمــا پـال تـوئـیچــل |
|
+ نـوشـتـه شـده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
رو بــه رو شــدن بــا زنــدگـــی
امروز با خـانـم نوزده سـالـهای صحبـت میکردم. دختر من هم نوزده سـالـه است. رفتار او بسیـار شبیـه به دخترم بود. رفتـارهـایـی که اساساً بر پـایـهی دو دلیها و بـلاتکلیفـیهـایـی مــربـوط بـه آینــده بنـا شـدهانــد. من این را درک میکنـم. بسیـاری از ما در این سن ــ همان سنـی که چشـمـان ما دو کـانـونـی میشود ــ بـلاتکلیفـیهای سنیـن جـوانـی را فـرامـوش کردهایم. حال که ما شیـوهی سـاخـت زنـدگـی را یـافتـهایم، دارای همسـر، خـانـواده و خـانـه هستیـم و تمام چیـزهـا را در اختیار داریم، فـرامـوش کردهایم جـوانـانـی که تازه از مـدرسـه بیرون آمدهاند بـایـد با این دیوار بزرگ خـاکستـری که زنـدگـی نـامیـده میشود روبرو شـونـد. این هراسانگیـز است. آنها نمیدانند که بـالاخـره دیـوار را مغلـوب کـرده و از آن خـواهنـد گـذشـت، همـان کـاری کـه مــا انجـــام دادیــم. شمـا دیواری را خراب نمیکنید، بلکه فقط به نـوعـی از آن عبور میکنید. هر چه که به آن نـزدیکتر میشـویـد، در مییـابیـد که دیوار پیشـروی میکند و شکل و مصـالـح آن تغییر مییـابـد. و چیزی نمیگذرد که دیوار به چیزی دیگر تبدیل میشود. شـایـد اولیـن خـانـهی شمـا، یـا شکلگیـری خـانـوادهتـان و تمـام چیـزهـایـی کـه زنـدگـی شمــا را غنـیتـر و پــُر بـارتـر مـیکننــد. بسیـاری از اوقات به هنـگـام تجـربـهی تمام این وقـایـع، به خصـوص اغلب هنـگامـی که اوضاع مشکل میشود از خود میپـرسیـد تمام اینها برای چیسـت؟ چرا من اینجا هستـم؟ وقتی اوضاع بر وفق مـراد است هیـچـگاه دربارهی معنای زنـدگـی سئـوال نمیکنیـم، و تنها هنـگـام بـروز وقــایـع نـاگــوار، این قبیــل سئـوالهـا در ذهنمــان نـقـش مـیبنــدد. ایـن طبـیعــت انســان اســت. وقتـی که همه چیـز رو بـه راه هسـت بهقدری سـرگـرم لذت بردن از زنـدگـی هستیـم که بهراحتـی فـرامـوش میکنیـم که زنـدگـی بـایـد معنـایـی داشتـه بـاشـد. تنها زمان سختـیها و مشـکلات بـه ایـن فکــر مــیافتیــم کـه بـرای ایـن همــه سختـی دلیـلـی پیـــدا کنیــم. بعضـی از افرادی که به تـازگـی در مسیـر معنوی قدم گـذاشتـهاند، شکاک هستنـد. اگر فقط جذب حقـایـق علمی شـویـم، این امر مـوجـب میشـود که نتـوانیــم با زنـدگـی درونی ارتباط بـرقـرار کنیــم. البته این مسئلــه همیشـه درست نیست. بسیـاری از دانشمنـدان امروز ارتباط نـزدیکتری با جنبهی خـداونـدی زنـدگـی دارند تا خیلی از افــرادی کـه گمــان مــیرود در حـال هــدایــت مــردم بــهســوی خـــدا هستنـــد. بـرکـت بـاشــد |