![]() |
||
|
نــو بهـــار
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
آمــوختــن چگـونـگـی کــار کـردن بــا روح ما با وجود اینکه نور و صوت را داریم و در هماهنگی (با کُل هستی ) هستیـم همینطور که پیش میرویم باز هم در حال آموختن و یاد گرفتن هستیـم. ما یاد میگیـریـم که با شهـود کار کنیـم. شهـود در واقع همان روح است که با ما سخن میگـویـد و به آرامی و نـرمـی ما را راهنمـایـی میکند تا زنـدگـیمان را بهتر کنیـم. روح کُل همیشـه با مـاسـت، همیشه ما را هـدایـت و راهنمـایـی میکند، همیشـه محـافـظمـان است، همواره سعـی میکند بـرایمان شادی و سرور بیاورد و زنـدگـیمان را بهتر کند، ولی این امر بـدیـن معنا نیسـت کـه مـا هـم همیشــه ( نسبـت بـه آن ) هـوشیــار و شنــوا هستیـــم. چند سال پیـش، وقتی که من برای رفتن به اروپا و ایراد سخنـرانـی در یک سمینـار انتخاب شدم، سوار جـامبـوجتـی شدم که از نیویورک میآمد من در قسمـت جلوی کابیـن نشستـه بودم. قبل از بلند شدن هـواپیمـا، تمام صنـدلـیها، به جز دو صنـدلی دو طرف من پُر شده بـودنـد. همینطور که زمان بلند شدن هـواپیمـا نـزدیـک میشد، امید من هم به اینکه در آن پـرواز که تمام شب طول میکشیـد، هر سه صنـدلـی را در اختیار خود داشتـه بـاشـم هم بیشتـر و بیشتـر میشد. این بـدیـن معنا بود که من میتـوانستـم آن شب را بخـوابـم، و فردا در حـالـی که استـراحـت کـافـی کرده بودم به مقصـد بـرسـم و دچار تـأخیـر نـاشـی از عوارض پرواز طـولانـی با هـواپیمـا نشـوم. اقبال نیک من حتا تا پس از بستـه شـدن دربهـا و بلنـد شـدن هــواپیمــا هــم دوام داشــت. درست وقتی که من خیـالـم راحت شد ( که هر سه صنـدلـی در اختیار من خـواهنـد بود ) یکی از مهمـانداران به سراغ من آمد و گفت:« یک خـانـم خیلی مسن آن عقب هسـت که میخـواهـد بـدانـد که آیا میتـوانـد اینجا بیـایـد و کنار پنجره بنشینــد؟ » من گـرچـه خیلی هم از این تغییر در بـرنـامـههایـم ذوق نکردم ولی آکنده از خیـرخـواهـی اک گفتــم: « بلــه، حتمــا ًَ». هنوز چند ثـانیـه نـگـذشتـه بود که آن خانم پیـر ریز اندام با خیزی به سرعت خودش را از راهرو توی صنـدلـی انداخـت. او حتی فـرصـت نداد که من از صنـدلـیام بلند شوم و خود را با فشار از جلــوی پـاهـای مــن رد کــرد و در صنـــدلـی کنــار پنجـــره جــای داد. من روی صنـدلـی وسطـی نشستـه بودم. میخـواستـم از جـایـم بلند شوم و روی صنـدلـی کنار راهرو بنشینـم که او گفت: «شوهـر من هنوز اون عقبه. پـاهـاش درد مــیکنـه. و بـایــد روی صنــدلـی کنـار راهــرو بنـشینــد تـا بتــوانــد پـاهــایش را دراز کنــد.» حالا من به خودم گفتـم یادم بـاشــد که من یک اکیستــم. قرار است که همـاهنـگـیام را ( با هر شرایـطـی ) حفظ کنـم و حساب بازی دستـم بـاشـد. ولی خوب مـن ( در حقیـقـت ) بیـشتــر شبیــه کــودکــی بــودم در ســرزمیــن وحــش. او ضـربـهی نهـایـی را زد و گفت:« اشکـالـی ندارد که شـوهـرم بیاد رو صنـدلـی کنار راهرو بشینـد کـه؟! اینطــوری مـا مــیتـوانیــم کمــی بـا هــم حــرف بــزنیـــم.» مـن چـه بـایـد مـیگفتـــم؟ به محض اینکه هـواپیمـا در حـالـت تراز خود قرار گـرفـت، او دوباره با همان سرعت از روی من عبور کرد و در مدت زمـانـی ( که بـایـد رکوردش را ثبت میکـردنـد ) به همراه شـوهـرش بـرگشـت، تا باز هم مرا عذاب بـدهـد. آن خـانـم پـریـد و روی صنـدلـی کنار پنجره نشسـت و شـوهـرش هم صنـدلـی کنار راهرو را گـرفـت و آن وقت من مـانـده بودم بیـن آن دو. در اینجا بود که آن آقا سر درد دلش باز شد. او از روی من به طرف خـانـمش خم شد و شروع به حرف زدن با او کرد و تمام مدت هم با نگـاهـی سـرزنـشبار که میگفت:« این دیگه چه مـوجـودی است که میتـوانــد یـک مــرد را از زنـــش دور کنـــد؟ » بــه مــن خیــره مــیشــد. کار آنها با من هنوز تمام نشده بود. آن خـانـم میدانست که من چقدر در آن وضعیـت احساس ناراحتی میکنـم بنـابـرایـن به شـوهـرش گفت: « این آقای جوان لطف کـردنـد پیشنهـاد کردن که بـرونـد آن عقب روی صنـدلـی تو بنشیننــد » من نمیتـوانستـم آنچه را که میشنیـدم باور کنـم. اما وقتی که مهمـاندار بار دیگــر آمد، آن خـانـم گفت: « این آقای جوان، داوطلب شدهاند که بـرونـد عقب بیشیننـد تا من و شـوهـرم بتوانیـم کنار هم بنشینیـم و حرف بـزنیـم.» در یک چشم به هم زدن، من وسـائلـم را جمع کردم و دنبال مهمـاندار راه افتادم و رفتـم روی آخـریـن صنــدلـی هـواپیمــا، در قسمـت سیـگـاریهــا و درســت بغــل دستـشـویــی نشستــم. همانطور که داشتـم به صنـدلیام تکیه میدادم و به یاد میآوردم که آن دو چقدر سـریـع عمل کـردنـد، با خودم گفتـم:« فکر کنـم اون خـانـم خوب کلاهی را سرم گـذاشـت.» او و شوهـرش قبـلاً بـارهـا و بـارهـا تمام این مـراحـل را انجام داده بـودنـد. و بـدیـن تـرتیـب من چیــزی یــاد گــرفتــم و ( نسبـت بـه گـذشتــه ) خـــردمنــدتــر شـــدم. از آن مـوقـع به بعد، در بسیـاری از پـروازهـا، مـاجـراهـای مشـابـه این قضیـه اتفاق افتاده است: تـرکیـب پدر و پسر کـوچـولـویـش و یا سـایـر موارد مشـابـه. و همسفـران من هم فوراًَ میپـریـدنـد و جـایشان را به آنها میدادند. من هم همانطـور که در صنـدلـیام نشستـه و شـاهـد مـاجـرا هستـم با خودم میگـویـم:« خدا خیـرشـان بـدهـد ولی من که از جـایـم تکان نمـیخـــورم!» به این تـرتیـب ما در این راه به سوی خـداونـد قدم بر میداریم و ( هر کاری که میتـوانیـم ) به بهتـریـن نحو ممکنه انجام میدهیـم. در طول این مسیـر، ما هم از استـاد درون و هم از اسـاتیـد حقی که در میان ما راه میروند کمک میگیـریـم. آنها شـایـد با لباس مبدل بیـاینـد، شـایـد با لبـاسـی آراستـه یا با لباس یک تـاجـر بیـاینـد، اما آنها ( همیشــه ) کلام روح را بر زبان میآورند. چیزی که ما در آن لحظــهی خـاص بـه آن احتیــاج داریــــم. وضعیـــت انـفصــــال اسـاتیـد حق وایـراگـی قادر به این کار ( یاری رسـانـدن به سـایـر ارواح ) هستنـد زیرا به وضعیـت انفصـال یا عدم وابستـگـی رسیـدهاند. عدم وابستـگـی یعنی دیدن بازی زنـدگـی، گـریستـن آنـگاه که بـایـد گریه کنیم و خنـدیـدن آنـگاه که میتـوانیـم بخنـدیـم و امـا در همــه حـال زنـدگـی را از منظــر روح دیـدن و دانستــن اینـکـه: « ایـن نیــز بگــذرد ». شعری با همین عنوان تـوسـط مردی به نام تئودور تـیلـتون نـوشتـه شده است. این شعـر داستـان پـادشـاه خـردمنـدی را نقل میکند، یک جـوینـده، که در پی حقـایـق معنوی بوده است. اما او به این وضعیـت عدم وابستـگـی دست یـافتـه بود. وضعیتـی که ما در مسیـر خود به سوی خـداونـد، همـانطورکه راه خود را به سوی خویـشاستـادی میگشـائیــم، در پی آن هستیــم. این پـادشـاه تمام ثـروتـی را که مـربـوط به مقـامـش میشد، از جمله مـرغـوبتـریـن جـواهـرات اقیـانـوسها را در اختیار داشت. اما در حـالـی که دیگران بهوسیـلـهی چنیـن ثـروتهـایـی از جا به در میشـدنـد، او چنیـن نبود.. او غـالبـاًَ به انگشتـر نشـاندار خود که مهر رسمـی حکـومتـیاش بر آن بود و ( همواره ) آن را بر انـگشـت داشت مینگـریسـت. او سفـارش داده بود که روی آن انگشتـر بنـویسنـد: « حتی این نیز بگذرد! » این جمله به او یادآوری میکرد که همواره یک دیـدگـاه منفصـل و عدم وابستـه را حفظ نمـایـد تا بتـوانـد از « لحظه » لذت ببرد بیآنکه گـرفتـار درد از دست دادن ( آن لحظات لذتبار) شود یا از توهم قدرت و ثروت کور گردد. این ( وضعیـت عدم وابستـگـی ) او را در تعادل نگاه میداشت و به او اجازه میداد که دیـدگاهـی روشن و متوازن از زنـدگـی داشتـه بـاشـد ( و بـی آنـکـه سـرفـراز یـا سـرافکنــده بـاشــد ) از منظــری تـــراز به زنـدگـی نـگـاه کنــد. او حتی هنـگامـی که به عروس دوست داشتنـی خود که زیبـاتـریـن زن جوان در حوزه سلطنتـش بود، نگاه کرد، با چشـمهای روح به او نگـریست و گفت: « گـوشـت میرا بـایـد به خـاک بـاز گـــردد ـــ حتـــی ایــن نیــز بگــــذرد ». او از لحظه لذت میبرد ( اما ) از ( کُل ) زنـدگـی خود نیـز لذت میبـرد زیرا او قـادر بـود آن نـگـاه کـُلـی ( و از منظــر بــالای روح ) را کــه مــا در پــی آن هستیــم بـه زنــدگـی داشتـــه بــاشـــد. زمان گـذشـت و پـادشـاه به جنگ رفت. در خلال جنگ، تیری از زره او عبور کرد و او را به شدت مجروح سـاخـت. مـردانـش او را به خیمه بـردنـد. در طول مـدتـی که او در حال شفـا یـافتـن بود، گاه درد از حد تحملش فـراتـر میرفت. اما او همانطور که در طول هفتههـایـی که از آن پس آمد بهبودی یـافـت، غـالبــاً میگفت: « حتی این نیز بگذرد » این جمـلـه به او یک منظـر کـُلــی، یـک دیـدگـاه معنـــوی مــیداد. یک روز او به میـدانـی رفت که در آن مجسمـهای به افتخار او بر پا شده بود. او در لباس مبدل به میان مردم رفت و بـا تـواضـع و فـروتنــی گفـت: « شهــرت چیـسـت؟ . . . حتــی ایـن نیــز بگــذرد.» پـادشـاه پیـرمـردی شد و حال که دیگر با مرگ روبرو میشد از خود میپـرسیـد که در آن سوی مرگ چه چیزی در انتظار اوست. پس همانطور که در بستـر مرگ خـوابیـده بود و قلبـش آرام و مطمئـن بود، پـرتـوی از نور خـورشیـد از میان پردهها بـرانـگشتـریاش تـابیـد و او بـه انـگشـت نگـریسـت. و ایـن کلمــات را بــر آن دیـــد: « حتـــی ایـن نیــز بگـــذرد ». او اکنون میدانست که در ماورای مرگ نیز زنـدگـی هسـت، که زنـدگـی فیـزیکـی چیزی نیست جز یک گام و یک مـرحلـه در هستـی روح آنگاه که روح به بلوغ میرسد تا همـکـار خــداونــد گــردد. ما به درون میرویم و نور و صوت خـداونـد را مییـابیـم. آنگاه از طـریـق تمـرینـات معنــوی، وضعیـت انفصــال اساتیـد حق وایـراگـی را به دست میآوریم. ما روشنبینی پیدا میکنیـم. آن روشن بینی حقـیقـی که فـراتـر از طبقات عـواطـف و ذهن، فـراتـر از آگــاهــی کیهـــانـی و فــراتــر از اکشـــار اسـت. آنـگـاه که این امر واقـع شود، وقتـی که ما به آن متعالـیتـریـن آگـاهـی که در این طبقه فیـزیکـی شنـاختـه شـده اســت دسـت یـابیــم، آنـگـاه بـه این نـظـام اسـاتیـد اک پیــوستــهایـــم. بـدانیـد که نـور و صـوت همـواره با شمـا هستنــد. در سفــ ربـازگشتتـان به خـانـه، شـادی و امنیـت بـا شمــا خـواهنـــد بــود و آنـگـاه کــه بــه خـانــه بـرسیـــد، شکــوفـائـی معنــوی اســت. بـرکــت بـاشـــد گـرد هـمآیــی بیــنالمـللـی جـوانــان اکنــکار واشینـگتـن دی. سـی. یکشنبــه سـوم آوریــل ١٩۸٣ |
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
تغییــر دادن مـوقعیـتهـا اگر در یک مـوقعیـت بد اقتصـادی قرار دارید، بـدانیـد که هیـچ چیز یکباره تغییر نخـواهـد کرد. شـرایـط ذهنی پرورش یـافتـه در شمـا که خـودتـان اجازه دادهاید در طول سالها قدرت بگیـرنـد، به طور جـادویـی نـاپـدیـد نخـواهـد شد. حتی اگر کسی سراغتان بیـایـد و بخـواهـد شمـا را از این مـوقعیـت بیرون بکشـد چنـانچـه ذهن شمـا در مقـابـل بـرکـات روحالهی مـوانـع ایجـاد کـرده بـاشـــد، آن کمــک را تشخیــص نخــواهیــد داد. با پـوشیـدن ردای بهشت، شمـا میتـوانیـد به دور از فقر و در غنای روح به سر بـریـد. البته منظورم این نیست که در این طـریـق کسب فـرصـتها ساده است. خیـر، این چنیـن نیسـت. اما وقتـی خـود را بـه ایـن مـرحلـه بـرسـانیـد، در همــهی جهــانهـا و بخشهـای زنـدگـی همیـنطـور خـواهــد بــود. به این معنا نیست که همهی شمـا به یک اندازه فـراوانـی خـواهیـد یـافـت. گـروهـی از ما نیاز کمتری داریم، پس میتـوانیـم با دریـافـت بخش کـوچکتــری از فـراوانـی خـوشحـالتر بـاشیـم. اما هر چه در اختیار ما قرار بگیرد بـایـد بـدانیـم که آنچه در یک زمان مشخـص داریم، خـودمـان بهدست آوردهایم. از طـرفـی باید آن را بپـذیـریـم و قبول داشتـه بـاشیـم چون در غیر این صورت در تــوهــم بـه ســر مــیبــریـم و خــود را گــول زدهایـــم. ما قـربـانـی سـرنـوشت یا چیز دیگری نیستیـــم. هر چه امروز هستیــم، نتـیجـهی اعمال و افکار خود ما است. بهتـریـن چیزی که در خلال زنـدگـیهای گـذشتــهی خود، میتـوانستیـم بـاشیـم، اکنون هستیـم. قبول این مـوضـوع همیشـه آسان نیسـت. اولیـن باری که به این شیـوه به مـوضـوع نـگـاه کردم بسیـار دلگیر شدم. به گـذشتـههـایـی فکر کردم که رشیـدتـر، زیبـاتـر و ثـروتمنـدتـر بودم و گفتـم: آیا منظـورتـان این اسـت کـه عظمـت همــهی زنـدگــیهــا در حـــال حـاضـــر و اینجـــا قــــرار دارد؟ بهتــر اسـت درخـواسـت کنیـــد اگر میخـواهیـد چیزی از زنـدگـی بگیـریـد، ابتدا بـایـد بهای آنرا بپـردازیـد. همچنیـن بـایـد در مقـابـل مـوهبـتهـایـی که زنـدگـی مـایـل است به شمـا بـدهـد ارائه کند باز بـاشیـد. یعنـی ابتـــدا آنهــا را درخـواسـت کنیـــد. خیلی وقتها دوست نـداریـم چیزی را درخـواسـت کنیـم. من اغلب اینطور هستـم. حتی وقتی که به کمک کـارمنـد فروش یکی از فـروشگـاهها نیاز داشتـه بـاشـم. مـردمـی که برای خـریـد به فـروشـگاه میروند، بدون تـأمـل به طرف فـروشنـده رفته و میپـرسنـد: " آیا شلـوار راحتی با فلان سـایـز و فلان جنـس را داریـد؟ " و این خیلی سـریـعتر از شیـوهای است که من به کار میگیـرم. من وقتی وارد فـروشـگاه میشوم شروع به بـررسـی نقش لباس میکنـم، که به چه شیـوهای نور را منـعـکس میکند و چیـزهـای دیگری که دیگران غیــر لازم مـیداننــد. امـا مـن حتــا دوست دارم طعــم لبـاسـی را کـه قرار است بپـوشـم، بچشــم. درخـواسـت کـردن هیــچ آسیـبــی نمــیرسـانــد، زیــرا ممکن است یک نفر بگـویـد: "بلـه". زنـدگـی هم ممکن است بگـویـد: " بله ". خیلی وقتها مـوهبـتهای روح الهی تنها به این دلیل ساده از ما دریغ میشود که ما درخـواسـت نمیکنیـم. چیزی را میخـواهیـم اما مـینـشینیــم و منـتظــر مـیشــویــم. اما اگر چیزی درخـواسـت کـردیـد، مطمئـن شـویـد که درخـواسـت شمـا چیسـت. شـایـد به دست آوردن آن بسیـار سخـت بـاشـد. اما دست کم با درخـواسـت کردن درب را گشودهاید. و اگر آن چیز مـانـع سعـادت شمـا بـاشـد، روح الهی با خـّرد بـیکـران خـود بـه شیــوهای بـه شمــا خـواهــد فهمــانـد کـه آن بـرای شمـا منـاسـب نیـســت. قــدم بـرداشتــن بـه ســوی هـــدف با درخـواسـت کردن، شمـا میتـوانیـد آن چه را که میخـواهیـد، به اِک سپـاریـد، اما بـایـد دست به کار شـویـد و قدمهـایـی بـرداشتـه شود تا متـوجـه شـویـد برای به دست آوردن آن چه بـایـست انجــام داد. همیـنطور که پیـش از این اشاره کردم: " برای پرواز به اینجا آمدهام ". به این معنی که، آمدهام تا درست زنـدگـی کنـم، به جلو بروم نه به عقب. اینکه بیـامـوزم چگـونـه در مستقیــمتـریـن راه حـرکـت کنــــم. وقتی روح به جهانهای تحتـانـی قدم میگذارد مـوظـف است تجـربـهی لازم برای همکار شدن با خدا را کسب کند، به همیـن سـادگـی. این دلیل تمام چیــزهـایـی اسـت کـه شمــا بـایـد هنـگـام آمــوختـن تحمــل کنیــد. همـکـار خدا بودن به این معنی نیسـت که خدمتـگـزار یا فردی خیـر بـاشیــم، بلکه به این معنی است که بتـوانیـم به تقـاضـا و درخـواسـت روحی دیگر از کـالبـد روح الهی پـاسـخ بگوییـم. ممکن است بسیـار ساده به نظر بـرسـد، مـاننـد دادن یک آبنبات به یک کودک. اما شمـا این کار را فقط به آن دلیل انجام مـیدهیــد کــه در آن زمــان کــودک بــه آبنبــات نیــاز دارد. بـرکــت بـاشـــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
سطــوح آگـاهــی دوسـت را گـر سـر پـرسيـدن بيمـار غـم اسـت گـــو بــران خــوش، کــه هنــوزش نـفسـی مـيآيــد کــس نـدانـسـت کـه منــزلگــه معشــوق کجـاســت ايـن قـدر هسـت کـه بـانـگ جـرسـی مــیآيــد ( حـافــظ ) هنـگامـی که متـولـد میشـویـم به ما نه فقط بـرکـت وجود ژنها بلکه بـرکـت اهدای سطـح معینـی از آگـاهـی نیـز داده میشود. بهنُـدرت پیـش میآید که فردی از سطـح آگـاهـی تـولـد خود خیلی فـراتـر برود. به دنیا آمدن در یک سطـح آگـاهـی یک چیز است اما مـانـدن در همـانجـا خوب نیـسـت. هنـگامـی که قدم در طـریقتـی میگـذاریـد، هر چه که هسـت، به خود این تـعهـد را دارید که در آن رُشد کنـیـد. شمـا بیشتـر از یک بار این زنـدگـی را تجـربـه نمیکنید و در اک ما میخـواهیـم که هر زنـدگـی را تا آنجا که ممکن است در آگـاهـی کـامـل سپــری کنیــم. ایـن همـان چیــزی اسـت کـه در طـریـقـت اک در پی آن هستیــم: آگـاهــی کـامـل. خـانمـی اخیـراًَ برای من نـوشتـه است: « وقتـی که از خـداشنـاسـی صحبـت میکنید من هیـچ تصـوری از آنچه که دربارهی آن حرف میزنید ندارم. اما وقتی که میگـوئیـد آزادی، منظـورتـان را میفهمم. » او همیشه این شعلـه پُر دوام و سوزان را در درون خود داشتـه است که از او طلب آزادی ــ آزادی معنوی را مینمـوده است. تا زمـانـی که به یکی از سطـوح بالای آگـاهـی که از آگـاهـی کیهـانـی آغاز شده و به سوی بالا میرود دست نیـافتـه بـاشیـم این حـرفها بـرایمان معنـایـی ندارد. وقتی که شـاعـران و عـُرفـا به سختـی تلاش میکنند که تجارب خدا را بـر کـاغـذ بیـاورنـد، تنها کاری که ما انجام میدهیـم این است که آن کلمـات زیبا را بخـوانیـم. راهی برای تـوضیـح معـانـی آنها وجود ندارد. سقـراط میگـویـد: « انسان، خودت را بشنـاس» این شنـاخـت یک فهم ذهنی نیسـت. مثـلآ اینکه بـدانیـد چه لبـاسـی را دوست دارید بپـوشیـد یا در بقـالـی چه دوست دارید بخـریـد. این یک چیز دیگر است. و تنها راه رسیــدن بـه چنیـن ادراکـی از طـریـق نــور و صــوت خــداونــد اســت. در تجارت میگـوینـد وقتی کـالایـی دارید بر جنبههای خاص و ویژهی آن تـأکیـد کنید. طـریقـتهای مختلفی دربارهی نور و صوت خـداونـد صحبــت میکنند اما آنها خیـلـی غیر مستقیـم از آن حرف مـیزننـد. نـادرنـد کسـانـی که بتــواننــد به شمـا بگـوینـد که دقیـقـاًَ چطور بـایـد به این نور و صوت دست یـافـت. ما میتـوانیـم از خـداونـد ادراکی روشنفکــرانـه داشتـه بـاشیــم، امـا آن خــدا نیـــسـت، ادراک روح نیـســت. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
کنـار رفتـن پـردهی اسـرار این پرده دارای لایههای متفـاوتـی است. علت آن بسیـار ساده است: اگر به یکباره تمام لایهها کنار بـرونـد، اسرار بسیـاری بیرون میافتند. و این یک تجـربـهی معنوی کنترل نشـده است، که میتـوانـد جـوینـدهی حقیقت را به مرز دیـوانـگـی و عدم تعـادل بـرسـانـد. چنیـن تجـربـهای بیـش از آنکــه روشنــیبخـش بـاشــد، زیـانآور اســت. گاهی وقتها، شخـص به اشتبـاه دستـش را دراز میکند تا پردهای که این جهان را از اسرار جهانهای دیگر جدا کرده است، به یکباره کنار بـزنـد. ما بـایـد به خـاطـر داشتـه بـاشیـم که کنار رفتـن پرده حـاصـل مشـاهـدهی نـور خـداست. اگر این پرده به یکباره کنار برود، نور با شدت بسیـار نـاگهـانــی و سـریـع وارد مـیشـود. و ایـن مـیتـوانـد تعــادل شخـص را بـه هـم بـزنــد. معلمان مـذهـب اُرتـدکـس به نُدرت چنیـن مطلبی را به پیروان خود میآمـوزنـد. آنها خود در این مـورد چیزی نمیدانند. آنها وقتی راجع به نور خدا حـرف میزنند، منظـورشـان نور مجازی است، به این معنی که شما انسان بهتری خـواهیـد شد. آنها درک نمیکنند که جاری شدن حقیـقـت با نوری واقعی و قـابـل رؤیت همراه است. این درست مـاننـد اِلمنت گـرمـایـی دیگی عمل میکند کـه روح در آن نــرم مـیشــود. به عبارت دیگر، کلام خدا همان آتشـی است که میتـوانـد روح را تـطهیـر کند. و چون معلمان مذهب اُرتـدکـس معمولاً این حقیقت ساده را درک نمیکنند، آن را آموزش نمیدهند. آنها به دلیل عدم اطلاع از اصول مـکانیـکـی قـوانیـن معنوی نمیتـواننـد پیروان خود را راهنمـایـی کنند کـه چگـونـه جلــوی جــریـان بیـش از حــد نــور را گــرفتــه و یـا چطــور جـریـان صــوت را تنظیــم نمــاینــد. بـرکــت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
گــروه ٩٩ پـادشـاهـی که بر یک کشـور بزرگ حکـومـت میکرد، باز هم از زنـدگـی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمیدانسـت. روزی پـادشـاه در کاخ قدم میزد. هنـگـامـی که از آشپـزخـانـه عبور میکرد، صدای تـرانـهای را شنیـد. به دنبال صدا، پـادشـاه متـوجـه یک آشپـز شد که روی صـورتـش برق سعـادت و شادی دیده میشد. پـادشـاه بسیـار تـعجـب کرد و از آشپـز پـرسیـد: چرا اینقدر شاد هستـی؟ آشپـز جواب داد: قـربـان، من فقط یک آشپـز هستـم، تلاش میکنـم تا همسر و بچهام را شاد کنـم، ما خـانـهای حصیـری تهیه کردهایم و به اندازهی کـافـی خوراک و پـوشـاک داریـم، بـدیـن سبـب مـن راضــی و خـوشحــال هستـــم. پس از شنیـدن سخن آشپـز، پـادشـاه با نخستوزیر در این مورد صحبـت کرد. نخستوزیر به پـادشـاه گفت: قـربـان، این آشپـز هنوز عضـو گروه ۹۹ نیست . اگر او به این گروه نپیـونـدد، نشـانگــر آن است کـه مـرد خـوشبـینــی اسـت. پـادشـاه بـا تـعجـب پـرسیـد: گـروه ۹۹ چیـست؟ نخستوزیر جواب داد: اگر میخـواهیـد بـدانیـد که گروه ۹۹ چیست، بـایـد کاری انجام دهید، یک کیسـه با ۹۹ سکـهی طلا جلوی درب خـانـهی آشپـز بگـذاریـد، به زودی خـواهیــد فهمیــد کــه گــروه ۹۹ چیـســت. پـادشـاه بر اساس حرفهای نخستوزیر فـرمـان داد یک کیسه با ۹۹ سکـهی طلا را جلوی درب خـانـهی آشپـز قرار دهند. آشپـز پس از انجام کـارهـا به خـانـه بـازگشت و جلوی درب کیسه را دید. با تـعجـب کیسـه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکههای طـلایـی ابتدا متعجب شد و سپـس از شادی آشفتـه و شـوریـده گشت. آشپـز سکـههای طـلایـی را روی میز گـذاشـت و آنها را شمـرد. ۹۹ سکــه؟ آشپـز فکر کرد اشتبـاهـی رُخ داده است. بـارهـا طـلاهـا را شمـرد. ولی واقعـاً ۹۹ سکـه بود. او تـعجـب کرد که چرا تنها ۹۹ سکـه اسـت و ۱۰۰ سکـه نـیسـت. فکــر کـرد کـه یـک سکـــهی دیگــر کجـــاسـت؟ شروع به جستجـوی سکـهی صدم کرد. اتاقها و حتا حیاط را زیر و رو کرد . اما خستـه و کـوفتـه و نـاامیـد به این کار خـاتمـه داد. آشپـز بسیـار دلشکستـه شد و تصمیـم گـرفـت از فردا بسیـار تلاش کند تا یک سکـهی طـلایـی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر بـه یـک صـــد سکــهی طـــلا بـرسـانـــد. آن شب تا دیـروقـت کار کرد. به همیـن دلیل صبـح روز بعد دیـرتـر از خواب بیدار شد و از همسـر و فـرزنـدش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکردهاند. آشپـز دیگر مـاننـد گـذشتـه خـوشحـال نبود و آواز هم نمیخـوانـد. او فقط تا حد توان کار میکرد. پـادشـاه نمیدانست که چرا این کیسـه چنیـن بـلایـی بر سر آشپـز آورده اسـت و علـت را از نخسـتوزیــر پـرسیـــد. نخستوزیر جواب داد: قـربـان، حالا این آشپـز رسمـاً به عضـویـت گروه ۹۹ درآمده است. اعضـای گروه ۹۹ چنیـن افرادی هستنـد، آنان زیاد دارنـد اما راضـی نیستنــد، تا آخـریـن حد توان کار میکنند تا بیشتــر به دست آورند، میخـواهنـد هر چه زودتر یکصـد سکـه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگـرانـیها و دردهای آنهـاسـت. آنها به همیـن سـادگـی شـادی و رضــایـت را از دسـت مــیدهنـــد و اعضـــای گـــروه ۹۹ نــامیـــده مـــیشـــونـد. "مـوفقیـت" بـهدست آوردن چیزی است که دوست داریم و "خـوشبـختــی" دوست داشتـن چیــزی اسـت کــه بــهدسـت آوردهایــــم. بـرکـت بـاشـــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
تــوجـه بـه نــدای کـارمــا مـواقعـی هسـت که فرد بـایـد به ندای کـارهـایـی که در ارتبـاط با دیگـران ایجـاد کـرده است، تـوجـه کنـد. این در حـالـی است که شمـا در نقطـهای از مسیــر اِک به تـدریـج میفهمیـد که به آن رسیـدهایـد. احسـاسـی شگفـت به شمـا دست خـواهـد داد، و شمـا میفهمید که زمان پـرداخـت دین فرا رسیـده است و تمـام تـلاش خود را به کار میگیـریـد تا به بهتـریـن شیـوهی ممکـن آن را پشـت ســر بگـذاریــد. گـاهـی وقتها نیز انـدیشـههای منفی به سراغ شمـا میآیند و سعـی میکنند شمـا را در مسیـر معنوی زنـدگـی متـوقـف کرده و یا از راه خارج کنند. در چنیـن حـالتـی اگر شمـا حضـور ذهن داشتـه و از مـاهـانتـا، استـاد درون، تقـاضـای حمـایـت کنید و خود را بیهیـچ ترس و واهمــهای بـه روی او بـگشـائیــد، اغلب حـوادثـی معجزهآسا روی مـیدهنــد و بــه یــاری شمــا مـیآینـــد. معنی خدا در اِک با مسیحیـت ( ادیان ) یکی نیسـت؛ منظورم آن مـوجـود انجیـلـی و ... است که به شکل انسـان و با ویـژگـیها و صفـات شکـوهمند بشـری سـاختـه شده اسـت. ما بیشتـر خـدا را در قـالـب اقیـانـوسـی از عشـق و رحمت میبیـنیـم و این از حیطهی فهم ذهن بسیـار فـراتــر اسـت. تمـام تشبیهــات و عبـارات شـاعـرانـه در بـرابـر عظمت این مقـام متعـال رنـگ مـیبـازد. در اِک خدا را تحت عنوان سـوگمـاد میشنـاسنـد. آن مقام چنان عظیـم است که هـرگـز نمیتوان آن را با صفـات خـوب یـا بـد وصـف کـرد. اینهـا صـرفـاً مفـاهیـمـی ذهنـی هستنـد کـه بـه یهــوه و سـایـر خـدایـان جهــانهــای تحتــانـی اطـلاق مـیشــود. شنـاخـت سـوگـمـاد به معنی خـداشنـاسـی است؛ یعنی همان که ما در آرزوی آن هستیـم. به تن کردن جبُــه خــدا، تنهــا کــار خــاصــان اسـت؛ کسـانـی کـه از عشــق ســرشـارنـد و قلبـی از زرّین دارنــد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
مـواجهـــه بــا مشــکلات غالبـاً وقتی که از دیگران انتقاد میکنیـم، در واقع نقـایـص و معـایـب خود را میبینیـم؛ اما بـیـنـش ما آن قدر وضوح ندارد تا وجود این معـایـب را در خود تشخیـص دهیـم؛ بلکه آنها را معـایـب و خطـاهـای دیگران میدانیـم و تا حدودی احساس میکنیـم که وظیفه مصلحـانـهی ما تـذکـر آنهـا بـه دیگــران اسـت. اگر در رابطه با تمـرینـات معنوی مشکلـی دارید، بد نیست نگـاهـی بـه خـود انـداختـه و از خود بپـرسیـد، " چه عـاملـی در زنـدگـی خود من مـانـع من شده اسـت؟ " فــرد دیگـری ایـن کـار را بـرای شمـا انجـام نمـیدهــد. هـرگـز چنیـن اتفـاقـی نخـواهـد افتــاد. منفیتـریـن آدمی که با او بـرخـورد میکنید، به خـواسـت زنـدگـی بر سر راه شمـا قرار گـرفتـه تا فـرصتـی برای روبرو شدن با خود را بـرایتان فـراهـم آورد. وقتی که معمای خویش را حل کنید او دیگر بـرایتان مشکل آفـریـن نخـواهـد بود، و هنگـامـی که این مشکل را حل کـردیـد، زنـدگـی فـرد دیگـری را بـر سـر راهتــان قــرار مـیدهـد کـه بـه منــزلـهی مشـکل بـزرگتـری اسـت. زنـدگـی تنها زمـانـی بهتر و آسانتر میشود که یاد بگیـریـد چگـونـه با مشـکلاتـی که در بـرابـرتـان قرار داده میشـونـد مـواجـه شـویـد. آنگاه بنـدهـایـی که شمـا را به آن شخص پیـونـد میزند، باز میکنید و به تـدریـج پیـونـدهـای کـارمـا را از بیـن میبـریـد. این بدان معنا نیست که وقتی کـارمـا از بیـن رفت نبـایـد کشش یا محبتی نسبـت به آن فرد داشتـه بـاشیـد. با حل شدن مشکلـی که شمـا را به سوی یکـدیگـر کشیـده، میتـوانیـد رابطـهای بـرتـر و خـالـصتر با هم داشتـه بـاشیــد. شمـا با کنـکـاش هر چه بیشتـر و عمیقتر در تـوانـایـیهای خود، با یکایک مشـکلاتـی که بر سر راهتان قرار میگیـرنـد روبرو میشـویـد و در این حال میآمـوزیـد که در عـرصـهی معنوی هر چه بیشتـر با مـاهـانتـا، استـاد درون همکاری کنیــد تـا راه حـل تـکتـک مشـکلات تـازه را کشـف کنیــد. ما در اِک مـایلیـم مسئـولیـت کامل زنـدگـی خود را بپـذیـریـم. قضـاوت در مورد نحوهی زنـدگـی دیگـران در ردیــف غیـبـت قــرار مــیگیــرد. اولاً بـرای عـوض کــردن دیگــران چـه کــار مـیتـوانیــد بـکنیــد؟ دومـاً عـوض کـردن آن بـه شمـا چـه ارتبـاطـی دارد؟ اگر مسئلـهی دیگران بر شخـص شمـا اثری ندارد، به هیـچ وجه حق نـداریـد وارد حـریـم آنها شـویـد. چرا خود را به زنـدگـی افراد دیگر مشغـول کنید در حـالـی که احتمالاً خـودتـان به اندازه کـافـی مشـکل داریـــد؟ وقتــی کــه قضــاوت مـیکنیــم چــه اتفـاقـــی مــیافتـــد؟ روش زنـدگـی خانم اکیستـی آن طور که بـرخـی از خویشـاونـدانـش میخـواستنـد نبود. آنان غـالبـاً او را به خـاطـر آنچه بی بند و باری و زنـدگـی آزاد منشـانـه میخـوانـدنـد، مورد سـرزنـش قـرار مـیدادنــد. امـا او زنـی محتـاط بـود کـه درسهــا را بـه روش خـود مـیآمـوخـت. یکی از بستـگان او دائماً او را به خـاطـر رویهای که در زنـدگـی در پیـش گـرفتـه بود، نکـوهـش میکرد. او هـرگـز فـرصـت را از دست نمیداد و میگفت که اگر او روش خود را عوض نکند سـرانجـام مجبور خـواهـد بود تن به ازدواج دهد. این خـویشـاونـد کـه مـرتبـاً به کلیسا میرفت، زن را به خـاطـر این که هر هفته به کلیسـا نمیرفت شـدیـداً سـرزنـش میکرد. اما در عوض زن تمـرینـات معنــوی خـود را هــر روز انجـام مــیداد. نتیجه این که خـویشـاونـد پـارسـا و با تقوا خود کسی بــود کـه بـایـد ازدواج میکـرد و ایـن امـر مـوجـب رسـوایــی کـامـل او در شهــر شــد.! آزادی معنــوی ما در شـرایـط آگـاهـی انسـانـی به وفور با این عادات محشـوریـم. اگر مـایلیـد این مشـکلات را از درون خود بـزدائیـد، طـریـق اِک فـرصـت این کار را در اختیار شمـا قرار میدهد. وقتی که این مشکلات پاک شـدنـد، به آزادی معنوی نـزدیـکتر میشـویـد و به همان رهـایـی میرسیـد که روح در این زنـدگـی سزاوار آن است. هنـگامـی که این رهـایـی پـدیـدار میشود، انسان متفـاوتـی خـواهیـد شد؛ اما انتظار نـداشتـه بـاشیـد که دیگران متـوجـه این امر شـونـد. آنها همیشـه شمـا را با نـاخـوشنـودیهای خود مورد قضـاوت و ارزیـابـی قرار میدهند و مـراقـب هستـد که پول زیادی نـداشتـه بـاشیـد یا درست مثل دیگران مـریـض شـویـد. هنـگامـی که در حال استهـلاک کـارمـا هستیـد و این برای شکـوفـایـی معنوی مطلقاً ضروری است، این مشکلات مـوقتـی هستنـد. هدف روح این است که به منـزلگـاه الهی برود و اِک مستقیـمتـریـن راه را بـه طبقـات بهشتـی خـداونـد در اختیــارتـان مـیگــذارد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
بـه روزگـار آزمـون بیائید مروری کوتاه بر مسیر خود داشته باشیم تا ببینیم که شما به عنوان یک واصل انتظار روبروشدن با چه شرایطی را میتوانید داشته باشید. شریعت از پیران وایراگی تحت عنوان شمشیر زنان سوگماد سخن میگوید زیرا راه خدا را به سختی میتوان راه ترسویان و نـازکدلان دانسـت. یکی از کارگزاران اِک از یکی از شهرهای جنوب امریکا جایگاه خود را در ارتباط با اصول و قواعد اِک توضیح میدهد. او در سال 1971 قبل از انتقال پالتوئیچل واصل اِک شد امّا تا دو سال بعد پال هنوز هم از طریق مجاری درونی با او سخن میگفت. این خانم یکی از افراد نـادری اسـت کـه تغییـرات رهبـری اِک را بـه آسـانـی پـذیـرفتـه اسـت. هر بار که اِک به سطح جدیدی از آگاهی ارتقاء مییابد و نشانه آن که همان تفویض عصای قدرت اِک است رخ میدهد، تعداد زیادی از چلاهای اِک تارو مار میشوند. بعضی از افراد به هر دلیل نمیتوانند آن جهش کوانتومی لازم برای رسیدن به وضعیت آگاهی بالاتر را انجام دهند. این شکست خوردگان معنوی (همچون پوسته غلات که از پس گاری حمل آن ردّی بر جای میگذارند) شیارهای راه بازگشت به خانه، و به سوی خداوند را پر میکنند نام آنها از خاطرها محو میشود و مردمی که در آینده به اِک روی میآورند هرگز اسمی از آنها نخواهند شنید. هر بار که اِک در شکل فیزیکی خود تجلّی دیگری مییابد از پـس خـود زمینـی شخـم خـورده را بـر جـا مـیگـذارد. آنان که کمی پشت خود را به سمت اِک بر میگردانند، با قلبی شکسته در غبار قرون سرگشته و حیران خواهند شد. اینان که در امنیت وضعیت آگاهی خود در را به روی خویش قفل کردهاند هر از گاه از دریافت مبانی اِک تکانی میخورند امّا از رها کردن قلابهای ذهنی خود سر باز میزنند. همان قلابهایی که عقاید ناقص آنها را شکل داده و از این بدتر آنکه ارتباط آنها را با جریان قابل سماع حیات قطع نموده است. نتیجه بیگانه شدن آنها با جامعه معنوی در اثر اعمال خودشان میباشد. بنابراین آنها نیز در مقابل باید با تلاش خود راه بازگشت به جریان صوت را پیدا کنند. اساتید همواره در همین نزدیکی هستند امّا طرد شدگان درخواهند یافت که چشم معنوی آنان در برابر جذبه عصاره خداوند یعنـی اِک، مُهـر و مـوم و مســدود شـده اسـت. آنگاه که شمشیرداران سوگماد در میان ملل راه میروند در زمین تخریب، خانه خرابی، دل آزردگی، بلا، مرض و امتحان بر پا میشود و بهشتها نیز از شکوه آنان به لرزه در میآیند. اینان پیامبران خداوند هستند. هر واصلی باید بداند که درحال بستن عهدی محکم و عمیـق بـا قـادر متعـال مـیبـاشـد و این کـار شجـاعـت بسیـار زیـادی مـیطلبـد. آنگاه که انسان اعلام میکند که طالب موکشا یا آزادی است صحنه جنگی در برابر او گشوده میشود. که عبور از پلی باریک بر فراز درّهای از آتش با تمامی وحشیگری و خشـونتهـای اواخـر قـرن هجـدهـم در بـرابـر آن همچـون قـایـقرانی بر دریـاچـهای آرام اسـت. در حول و حوش زندگی ناجیانی که برای نور بخشیدن به مردم عصر خود به زمین آمدهاند باوری شیرین و دوست داشتنی شکل گرفته است. بر اساس این باور عاقبت صلح و آرامش بر (زمین) این زباله دانی دنیا، حکومت خواهد کرد و با بازگشت یک ناجی معین، همه چیز درست خواهد شد. قماش برخی از مذاهب از تار و پود نمونه گزینی غلطی از واقعیتها که کل داستان هدف آفرینش را مخدوش مینماید بافته شده است. زمین یک دانشگاه تعلیم و تربیت است نه یک باغ گیاه شناسی ( که در آن بتوان به تفرّج چیزی نیز آموخت) آنچه مسیح بر زبان آورده است مایه پریشانی علمای الهیات مسیحی امروز است. او میگوید: « میندیش که برای آوردن صلح به زمین آمدهام. من با خود نـه صلــح، کـه شمشیــر آوردهام.» کار او، به گفته خودش، آن بود که: « پسر را در برابر پدر، دختر را در برابر مادر و دختر خوانده را در برابر مادر خوانده قرار دهد.» از پی پیروان اِِک نیز آشوب و بحرانهای مشابهی ایجـاد مـیشود زیـرا در هـر کجـا کـه ردّ پـای آنـان بـاقـی بمـانـد، کـارمـا تسـریـع مـییـابـد. امواج جریان اِک از زوایایی که واصل افتاده در دام خـودستـایی هرگز انتظار آن را ندارد به سراغ او آمده و او را بر خود میلرزاند و تکان میدهـد. نتیجه قابل پیش بینی است، پـوستـهای از گندم کنده میشود. او زیر ردای یامـاداتـاس ــ فرشتگان تاریکی قرار مـیگیـرد. هر آنچه که به سختی کسب نموده است از دست میرود. آنگاه جریانهای معنوی آرامتر میشوند و شروع به چرخش در جهت مخالف میکنند. هر آنچه که در اوج بوده به حضیـض میافتـد. آنگاه روزی روح برمیخیزد و میبیند که بالین او زمین سرد و یخ زدهای در پای کوه معنـویـت است. کوهی که روزی همچون شاهـزادهای در ارتفـاعـات آن سیـر میکرد. بنـابـراین هنگامـی که وصلی در اِک باز پس گرفته میشود، روح قبـلاً این کـار را در طبقـات درون در مـورد خـود انجـام داده اسـت. بـرکـت بـاشـد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
سخنـی چنــد:
در سـرزمینـی کـه مـذاهـب جنـسیـتسـاز و متمـایـزگـر پـا بـه عـرصـهی حیـات ننـگیـن خـویش مـیگـذارنـد تمـامـی تـوازون میـان سـاکنیـن آن مـرز و بـوم را بـه بـاد یغمــا مـیبـرنـد، رشتـههـای پیـونـد دیـریـن میـان مـردمـان آن دیـار را از هـم مـیگسلـنـد، نغمـههـای جـانفـزا و روحپـرورش را بـه بـاد ویـرانـی و تـاراج مـیسپـارنـد و رشتـ |