آمــوختــن چگـونـگـی کــار کـردن بــا روح
ما با وجود اینکه نور و صوت را داریم و در هماهنگی (با کُل هستی ) هستیـم همینطور که پیش میرویم باز هم در حال آموختن و یاد گرفتن هستیـم. ما یاد میگیـریـم که با شهـود کار کنیـم. شهـود در واقع همان روح است که با ما سخن میگـویـد و به آرامی و نـرمـی ما را راهنمـایـی میکند تا زنـدگـیمان را بهتر کنیـم. روح کُل همیشـه با مـاسـت، همیشه ما را هـدایـت و راهنمـایـی میکند، همیشـه محـافـظمـان است، همواره سعـی میکند بـرایمان شادی و سرور بیاورد و زنـدگـیمان را بهتر کند، ولی این امر بـدیـن معنا نیسـت کـه مـا هـم همیشــه ( نسبـت بـه آن ) هـوشیــار و شنــوا هستیـــم.
چند سال پیـش، وقتی که من برای رفتن به اروپا و ایراد سخنـرانـی در یک سمینـار انتخاب شدم، سوار جـامبـوجتـی شدم که از نیویورک میآمد من در قسمـت جلوی کابیـن نشستـه بودم. قبل از بلند شدن هـواپیمـا، تمام صنـدلـیها، به جز دو صنـدلی دو طرف من پُر شده بـودنـد. همینطور که زمان بلند شدن هـواپیمـا نـزدیـک میشد، امید من هم به اینکه در آن پـرواز که تمام شب طول میکشیـد، هر سه صنـدلـی را در اختیار خود داشتـه بـاشـم هم بیشتـر و بیشتـر میشد. این بـدیـن معنا بود که من میتـوانستـم آن شب را بخـوابـم، و فردا در حـالـی که استـراحـت کـافـی کرده بودم به مقصـد بـرسـم و دچار تـأخیـر نـاشـی از عوارض پرواز طـولانـی با هـواپیمـا نشـوم. اقبال نیک من حتا تا پس از بستـه شـدن دربهـا و بلنـد شـدن هــواپیمــا هــم دوام داشــت.
درست وقتی که من خیـالـم راحت شد ( که هر سه صنـدلـی در اختیار من خـواهنـد بود ) یکی از مهمـانداران به سراغ من آمد و گفت:« یک خـانـم خیلی مسن آن عقب هسـت که میخـواهـد بـدانـد که آیا میتـوانـد اینجا بیـایـد و کنار پنجره بنشینــد؟ » من گـرچـه خیلی هم از این تغییر در بـرنـامـههایـم ذوق نکردم ولی آکنده از خیـرخـواهـی اک گفتــم: « بلــه، حتمــا ًَ». هنوز چند ثـانیـه نـگـذشتـه بود که آن خانم پیـر ریز اندام با خیزی به سرعت خودش را از راهرو توی صنـدلـی انداخـت. او حتی فـرصـت نداد که من از صنـدلـیام بلند شوم و خود را با فشار از جلــوی پـاهـای مــن رد کــرد و در صنـــدلـی کنــار پنجـــره جــای داد.
من روی صنـدلـی وسطـی نشستـه بودم. میخـواستـم از جـایـم بلند شوم و روی صنـدلـی کنار راهرو بنشینـم که او گفت: «شوهـر من هنوز اون عقبه. پـاهـاش درد مــیکنـه. و بـایــد روی صنــدلـی کنـار راهــرو بنـشینــد تـا بتــوانــد پـاهــایش را دراز کنــد.» حالا من به خودم گفتـم یادم بـاشــد که من یک اکیستــم. قرار است که همـاهنـگـیام را ( با هر شرایـطـی ) حفظ کنـم و حساب بازی دستـم بـاشـد. ولی خوب مـن ( در حقیـقـت ) بیـشتــر شبیــه کــودکــی بــودم در ســرزمیــن وحــش. او ضـربـهی نهـایـی را زد و گفت:« اشکـالـی ندارد که شـوهـرم بیاد رو صنـدلـی کنار راهرو بشینـد کـه؟! اینطــوری مـا مــیتـوانیــم کمــی بـا هــم حــرف بــزنیـــم.» مـن چـه بـایـد مـیگفتـــم؟
به محض اینکه هـواپیمـا در حـالـت تراز خود قرار گـرفـت، او دوباره با همان سرعت از روی من عبور کرد و در مدت زمـانـی ( که بـایـد رکوردش را ثبت میکـردنـد ) به همراه شـوهـرش بـرگشـت، تا باز هم مرا عذاب بـدهـد. آن خـانـم پـریـد و روی صنـدلـی کنار پنجره نشسـت و شـوهـرش هم صنـدلـی کنار راهرو را گـرفـت و آن وقت من مـانـده بودم بیـن آن دو. در اینجا بود که آن آقا سر درد دلش باز شد. او از روی من به طرف خـانـمش خم شد و شروع به حرف زدن با او کرد و تمام مدت هم با نگـاهـی سـرزنـشبار که میگفت:« این دیگه چه مـوجـودی است که میتـوانــد یـک مــرد را از زنـــش دور کنـــد؟ » بــه مــن خیــره مــیشــد.
کار آنها با من هنوز تمام نشده بود. آن خـانـم میدانست که من چقدر در آن وضعیـت احساس ناراحتی میکنـم بنـابـرایـن به شـوهـرش گفت: « این آقای جوان لطف کـردنـد پیشنهـاد کردن که بـرونـد آن عقب روی صنـدلـی تو بنشیننــد » من نمیتـوانستـم آنچه را که میشنیـدم باور کنـم. اما وقتی که مهمـاندار بار دیگــر آمد، آن خـانـم گفت: « این آقای جوان، داوطلب شدهاند که بـرونـد عقب بیشیننـد تا من و شـوهـرم بتوانیـم کنار هم بنشینیـم و حرف بـزنیـم.» در یک چشم به هم زدن، من وسـائلـم را جمع کردم و دنبال مهمـاندار راه افتادم و رفتـم روی آخـریـن صنــدلـی هـواپیمــا، در قسمـت سیـگـاریهــا و درســت بغــل دستـشـویــی نشستــم.
همانطور که داشتـم به صنـدلیام تکیه میدادم و به یاد میآوردم که آن دو چقدر سـریـع عمل کـردنـد، با خودم گفتـم:« فکر کنـم اون خـانـم خوب کلاهی را سرم گـذاشـت.» او و شوهـرش قبـلاً بـارهـا و بـارهـا تمام این مـراحـل را انجام داده بـودنـد. و بـدیـن تـرتیـب من چیــزی یــاد گــرفتــم و ( نسبـت بـه گـذشتــه ) خـــردمنــدتــر شـــدم. از آن مـوقـع به بعد، در بسیـاری از پـروازهـا، مـاجـراهـای مشـابـه این قضیـه اتفاق افتاده است: تـرکیـب پدر و پسر کـوچـولـویـش و یا سـایـر موارد مشـابـه. و همسفـران من هم فوراًَ میپـریـدنـد و جـایشان را به آنها میدادند. من هم همانطـور که در صنـدلـیام نشستـه و شـاهـد مـاجـرا هستـم با خودم میگـویـم:« خدا خیـرشـان بـدهـد ولی من که از جـایـم تکان نمـیخـــورم!» به این تـرتیـب ما در این راه به سوی خـداونـد قدم بر میداریم و ( هر کاری که میتـوانیـم ) به بهتـریـن نحو ممکنه انجام میدهیـم. در طول این مسیـر، ما هم از استـاد درون و هم از اسـاتیـد حقی که در میان ما راه میروند کمک میگیـریـم. آنها شـایـد با لباس مبدل بیـاینـد، شـایـد با لبـاسـی آراستـه یا با لباس یک تـاجـر بیـاینـد، اما آنها ( همیشــه ) کلام روح را بر زبان میآورند. چیزی که ما در آن لحظــهی خـاص بـه آن احتیــاج داریــــم.
وضعیـــت انـفصــــال
اسـاتیـد حق وایـراگـی قادر به این کار ( یاری رسـانـدن به سـایـر ارواح ) هستنـد زیرا به وضعیـت انفصـال یا عدم وابستـگـی رسیـدهاند. عدم وابستـگـی یعنی دیدن بازی زنـدگـی، گـریستـن آنـگاه که بـایـد گریه کنیم و خنـدیـدن آنـگاه که میتـوانیـم بخنـدیـم و امـا در همــه حـال زنـدگـی را از منظــر روح دیـدن و دانستــن اینـکـه: « ایـن نیــز بگــذرد ». شعری با همین عنوان تـوسـط مردی به نام تئودور تـیلـتون نـوشتـه شده است. این شعـر داستـان پـادشـاه خـردمنـدی را نقل میکند، یک جـوینـده، که در پی حقـایـق معنوی بوده است. اما او به این وضعیـت عدم وابستـگـی دست یـافتـه بود. وضعیتـی که ما در مسیـر خود به سوی خـداونـد، همـانطورکه راه خود را به سوی خویـشاستـادی میگشـائیــم، در پی آن هستیــم. این پـادشـاه تمام ثـروتـی را که مـربـوط به مقـامـش میشد، از جمله مـرغـوبتـریـن جـواهـرات اقیـانـوسها را در اختیار داشت. اما در حـالـی که دیگران بهوسیـلـهی چنیـن ثـروتهـایـی از جا به در میشـدنـد، او چنیـن نبود.. او غـالبـاًَ به انگشتـر نشـاندار خود که مهر رسمـی حکـومتـیاش بر آن بود و ( همواره ) آن را بر انـگشـت داشت مینگـریسـت. او سفـارش داده بود که روی آن انگشتـر بنـویسنـد: « حتی این نیز بگذرد! » این جمله به او یادآوری میکرد که همواره یک دیـدگـاه منفصـل و عدم وابستـه را حفظ نمـایـد تا بتـوانـد از « لحظه » لذت ببرد بیآنکه گـرفتـار درد از دست دادن ( آن لحظات لذتبار) شود یا از توهم قدرت و ثروت کور گردد. این ( وضعیـت عدم وابستـگـی ) او را در تعادل نگاه میداشت و به او اجازه میداد که دیـدگاهـی روشن و متوازن از زنـدگـی داشتـه بـاشـد ( و بـی آنـکـه سـرفـراز یـا سـرافکنــده بـاشــد ) از منظــری تـــراز به زنـدگـی نـگـاه کنــد. او حتی هنـگامـی که به عروس دوست داشتنـی خود که زیبـاتـریـن زن جوان در حوزه سلطنتـش بود، نگاه کرد، با چشـمهای روح به او نگـریست و گفت: « گـوشـت میرا بـایـد به خـاک بـاز گـــردد ـــ حتـــی ایــن نیــز بگــــذرد ». او از لحظه لذت میبرد ( اما ) از ( کُل ) زنـدگـی خود نیـز لذت میبـرد زیرا او قـادر بـود آن نـگـاه کـُلـی ( و از منظــر بــالای روح ) را کــه مــا در پــی آن هستیــم بـه زنــدگـی داشتـــه بــاشـــد.
زمان گـذشـت و پـادشـاه به جنگ رفت. در خلال جنگ، تیری از زره او عبور کرد و او را به شدت مجروح سـاخـت. مـردانـش او را به خیمه بـردنـد. در طول مـدتـی که او در حال شفـا یـافتـن بود، گاه درد از حد تحملش فـراتـر میرفت. اما او همانطور که در طول هفتههـایـی که از آن پس آمد بهبودی یـافـت، غـالبــاً میگفت: « حتی این نیز بگذرد » این جمـلـه به او یک منظـر کـُلــی، یـک دیـدگـاه معنـــوی مــیداد. یک روز او به میـدانـی رفت که در آن مجسمـهای به افتخار او بر پا شده بود. او در لباس مبدل به میان مردم رفت و بـا تـواضـع و فـروتنــی گفـت: « شهــرت چیـسـت؟ . . . حتــی ایـن نیــز بگــذرد.»
پـادشـاه پیـرمـردی شد و حال که دیگر با مرگ روبرو میشد از خود میپـرسیـد که در آن سوی مرگ چه چیزی در انتظار اوست. پس همانطور که در بستـر مرگ خـوابیـده بود و قلبـش آرام و مطمئـن بود، پـرتـوی از نور خـورشیـد از میان پردهها بـرانـگشتـریاش تـابیـد و او بـه انـگشـت نگـریسـت. و ایـن کلمــات را بــر آن دیـــد: « حتـــی ایـن نیــز بگـــذرد ».
او اکنون میدانست که در ماورای مرگ نیز زنـدگـی هسـت، که زنـدگـی فیـزیکـی چیزی نیست جز یک گام و یک مـرحلـه در هستـی روح آنگاه که روح به بلوغ میرسد تا همـکـار خــداونــد گــردد. ما به درون میرویم و نور و صوت خـداونـد را مییـابیـم. آنگاه از طـریـق تمـرینـات معنــوی، وضعیـت انفصــال اساتیـد حق وایـراگـی را به دست میآوریم. ما روشنبینی پیدا میکنیـم. آن روشن بینی حقـیقـی که فـراتـر از طبقات عـواطـف و ذهن، فـراتـر از آگــاهــی کیهـــانـی و فــراتــر از اکشـــار اسـت. آنـگـاه که این امر واقـع شود، وقتـی که ما به آن متعالـیتـریـن آگـاهـی که در این طبقه فیـزیکـی شنـاختـه شـده اســت دسـت یـابیــم، آنـگـاه بـه این نـظـام اسـاتیـد اک پیــوستــهایـــم.
بـدانیـد که نـور و صـوت همـواره با شمـا هستنــد. در سفــ ربـازگشتتـان به خـانـه، شـادی و امنیـت بـا شمــا خـواهنـــد بــود و آنـگـاه کــه بــه خـانــه بـرسیـــد، شکــوفـائـی معنــوی اســت.
بـرکــت بـاشـــد
گـرد هـمآیــی بیــنالمـللـی جـوانــان اکنــکار
واشینـگتـن دی. سـی.
یکشنبــه سـوم آوریــل ١٩۸٣
|
+| نوشته شده توسط
منـوچهـر در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
|