If you can achieve an improvement over yesterday, even if it’s small, you have gained significantly. You are taking charge of your own world. You are becoming a creator.
Harold Klemp _ The Language of Soul
گـرسنـگـی معنـــوی
بیاد دارم در آپـارتمـانـم کف اتاق دراز کشیـده بودم. همه جا تـاریـک بود. صدای لطیف خـواننـدهی سبـک بلوز، « پگی لی » در فضـا طنیـن انـداختـه بود. شعـر او دقیـقـاً وصـف حــال مـن بـود. اشک روی گـونـههـایـم سـرازیـر شد. با صدای بلند به خدا گفتـم، " همــهاش همینـــه؟ " انگار برای نـردبـان تعـالـی پلهی دیگری نمـانـده بود. اما من هنـوز سیــراب نشــده بــودم. احسـاس گـرسنـگـی معنــوی مـیکــردم. روزی که نوزاد بودم و بر سر حـوضچـهی آب مقدس گـریـه میکردم سلـوک معنویام آغاز شد. کشیـش آب سرد را روی سرم ریخت. راهبههای رومن کـاتـولیـک، دعـاهـا، مـراسـم هـزار سـالـه و عــرفـان، ریشـههـای محکــم معنــوی مـن شـدنـد. اما وقتی به نـوجـوانـی رسیـدم، سئـوالات آزار دهنــدهای مـیپـرسیــدم.
چرا شیــطان آفــریـده شـد؟
چـرا خـدا اجـازه داد انسـان زجـر بکشـد؟
چطور ممکن است که من یک عمر با گناه زنـدگـی کنـم و مـوقـع مرگ از ته دل و صـادقـانـه اعتـراف کنــم و بعــد هــم بــه بهشت بـروم؟
مـیخـواستـم بـدانـم خـدا کیـست یـا چیـسـت. آیــا خـــدا مـذکـــر اسـت؟
مثـل مـردی ریـش سفیـد کـه ردایـی سفیـد و مـوجدار پـوشیــده است؟
مـیپـرسیـدم، "خــدا کجـاست؟"
چــرا ایـنقــدر دور بـه نظــر مــیآیـــد؟
آیـا خــدا واقعــاً مـرا دوسـت دارد؟
تا سالها از فـرقـهای به فـرقـهی دیگر میپیـوستـم. مدیتیشن کردم. ذکر گفتـم. درد و رنـج دلـم مـدتـی تسکیـن مییـافـت. اما بعد از مـدتـی باز هم میگفتـم: همهاش همیـن بــود؟ راز آرامش و خـوشبختـی قطعاً جـایـی وجود داشت. اما آیا هـرگـز دست مـن بـه آن مـیرسیــد؟ بیشتـر عمرم را در غرب میـانـهی ایالات متحده زنـدگـی کرده بودم، اما وقتـی در آستـانـهی سی سـالگـی قـرار گـرفتـم، به جنـوب نقـل مـکان کـردم. آن زمـان زن جسـور و مـاجـراجـویــی بــودم.
شب اول با اتـومبیـل در آن شهـر پهناور گشتـی زدم تا بیشتـر با محیـط آشنـا شوم. وارد پارکینـگـی شدم و چشمـم به تـابلـویـی افتاد که کلمهای عجیب و غـریـب با حروف بزرگ روی آن نـوشتـه شده بود: اکنکار. به یاد دارم که مـدتـی طـولانـی به این کلمه نگاه کردم. اگر چه قبـلاً آن را نـدیـده بودم، به نحوی بـرایـم آشنـا بود. آن را حرف به حرف بـا صـدای بلنــد خـوانــدم و سعــی کــردم تـلفظــش کنـــم.
یک ماه بعد که در آپـارتمـانـی مستقـر شدم، شبـی احساس کردم تختـم تـکان میخورد. از خواب پـریـدم. چشمـانـم را باز کردم، نور آبی درخشـانـی پای تختـم سو سو میزد. صـدایـی از دل نـور نجوا کرد، "عشقـی نثار تو خـواهـد شـد کـه قبـلاً هـرگـز کسـی نثــارت نکــرده اسـت." ذهنـم میخـواسـت وحشتزده شود. هـرگـز چنیـن چیزی برای من رُخ نداده بود. اما دلـم از شـادی بـه خـود مـیلـرزیــد. انـگار یکـی از نـتهای اصلی وجودم را نـواختـه بــودنــد. یـک هفتـه بعـد نـور آبـی بـرگشـت و صــدا دوبـاره بـا همــان جملـه تکـرار شـد.
سپـس میـهمـان آبی من بار دیگر آمد. این بار عشـق شـدیـدی را حس میکـردم. عمیـقتـریـن بخش وجودم مخـاطـب این عشق بود. گـویـی جـریـانـی الکتـریکـی در بـدن، ذهن و عـواطـف من به نـوسـان افتاده بـاشـد. دست آخر خود را به نور آبی سپـردم. با خود گفتـم، آخه مگه چه اشكـکالـی دارد کـه آدم را طوری دوست داشتـه بـاشنـد کـه هـرگـز کسـی او را آنطــور دوستــش نـداشتــه است؟
به محض این که خود را وانهادم، مـوجـی سوزان از عشق از نور آبی به وجودم سـرازیـر شـد و تمـام تـرسهـا و محـدودیـتها را از بیـن برد. حس مـیکـردم وجـودم سـر تا پـا پـاک شده و در آغوش خدا آرمیـدهام. مثل طفلی بودم که سـرانجـام صـدای نـالـه و زاریاش را شنیــده بـاشنــد. سپـس نور آبی نـاپـدیـد شد و دیگر بـرنگشت. نـاگهـان نسبـت بـه هــر وقـت دیگــری بیـشتـر احســاس پــوچــی کــردم.
هفتهی بعد با کسی آشنـا شدم که تعـالیـم اکنکار را به من معـرفـی کرد. وقتی او این اسـم را هجی کرد گفتـم، " همان کلمهای که شب اول اقـامتـم توی این شهر روی یک تابلـو دیـدهام! " بعد به یـاد نـور آبی افتـادم. بعـد از این که مـاجـرا را برای آن مرد تعـریـف کـردم ــ پــرسیــدم، " تـا بـه حــال چنیـن چیــزی را شنیــدهایـــد؟"
او لبخنــدی زد و گفـت، " ایـن نـور آبــی مـاهـانتــاسـت. مـاهـانتــا صـــدایـت مــیزنــد." صـــدایـم مــیزنـــد؟ چــرا بـایـد مــرا صــدا بـــزنــد؟ اصـــلاً مـاهـانتــا کیــست؟
دوست اکیستـم سعـی کرد مـاهـانتـا را تـوضیـح بـدهـد. من بیـش از پیـش گیـج شـدم. او میگفت نور آبی مـاهـانتـا هنـگامـی ظـاهـر میشود که روحی آمـادهی بـرگشتـن بـه سـرمنــزل خـدایــی بـاشــد. تـردیـد داشتـم که رفتـن بـه منـزلـگاه خـداونـدی کار واجبی بـاشـد. ضمنـاً مطمئـن نـبـودم به مـاهـانتـا اعتقـاد داشتـه بـاشكـم. امـا شـاهــد مـدعـا در تجــربـهی خـودم بـود. نـور آبی مـاهـانتـا وجود مرا از بـالاتـریـن شعـف، آرامـش و عشقـی کـه سـراغ داشتــهام لبــریـز کـرده بـود. بـا خـود گفتـه بـودم، عشـق خـداونـد بـایـد چنیـن حال و هـوایــی داشتـه بـاشــد، و بـاز هـم سهــم بیشتــری از آن مــیخـواستـــم. از وقتی که نور آبی آمده و نـاپـدیـد شده بود، با شور و هیجـان تمـام در جستجـوی میـهمـان شبـانـهام بودم؛ چون به نظر میرسیـد این نور آبی من واقعـی را مــیشنـاسـد. آن مــن جــاودانــه کــه در عمــق وجــودم خــانــه دارد.
من روح هستـم. بـارقـهی مقـدس خـدا. فـرزنــد نور و صوت. تقـدیـر من این است کـه خــود را بشنــاســم و بـدانــم کــه چـرا بــه اینجــا آمــدهام. سـرانجـام پس از سالها اشتیـاق، مـاهـانتـا را یافته بودم؛ یا بهتر بگـویـم او مرا یـافتـه بود. من پـرسیـده بـودم، "همـهاش همینــه؟" و نــور آبــی گفتــه بــود، " نـــه، بــاز هـم هسـت، بسیــار بیشتــر"
شروع به مطالعهی تعـالیـم اکنکار کردم. فهمیدم که مـاهـانتـا تعـالیـم اک ( اک یعنی روحالقدس) را به این دنیا میآورد و عشـق بـدون شرط خـالـق به خلقت را که از سپیـدهدم زمان با ما بوده به تجلی میرسـانـد. این احساس حضـور خدا همان چیزی است که من و دیگران در خلال تجـربیـات عـرفـانـی بـرجستـهی خود حس میکنیـم؛ در خلال لحظات الهام عمیق و به واسطهی معجـزات و بـرکـاتـی که در اطراف ما همـه جا هستنـد. در پـایـان فهمیـدم کـه مـاهـانتـا شـکـل درونی مـاهـانتـا، استـاد زنده اک، یعنی رهبر معنوی اکنکار اسـت. امروز مـاهـانتـا استـاد زنده اک راهنمای معنـوی، دوست و الهامبخش من است. معلـوم شـد که در آن کلمـات اولیـه، حقـیقـت محض نهفتـه بـود: عشقـی نثـار من خـواهـد شـد کـه هـرگــز کســی نثــارم نکــرده اســت.
امروز من خـوشبـخـت، سـرشـار از عشـق و هـدفمنـد هستـم. این که تعـالیـم اکنکار را با مـردم سـراسـر نقاط دنیا در میان میگذارم، از خوشاقبـالـی من است. من در خلال نـوشتـن این کتاب به همه جا سفـر کرده و داستـانهای الهامبخش زیادی را شنیـدهام. شنیـدهام که دیگران چگـونـه نخستیـن بار حضـور خدا را در زنـدگـی خود حس کردهاند. اینها لحظـاتـی هستنـد که آنان هـرگـز فـرامـوش نکردهاند. هر چند هر کسـی بر اساس اعتقاداتش، نام متفـاوتـی را بر سرمنشـأ تجـربیـات معنوی خود مینهـد، من در تمام آنها ریسمـان زرین مشتـرکـی را تشخیـص میدهـم. در این تجـربیـات مـاهـانتـا با آنان تماس بـرقــرار کــرده اسـت.
وقتـی کـه بـه داستـان سلـوک معنـوی مردم گوش میکنـم، همـان اشتیـاقـی را که زمـانـی در خود میدیـدم، در چهـره آنان میخـوانـم. آنان به من میگـوینـد که در جستجـوی معنـای معنوی عمیقتری هستنـد، در جستجـوی عشـق و احسـاسـی از جهتگیری و هــدایــت. درسـت مثـل مــن.
بـرکـت بـاشــد
|
+| نوشته شده توسط
منـوچهـر در چهارشنبه سوم بهمن 1386
|