تبليغاتX
طنـیـن گام‌هــای عشــق
 رو بــه رو شــدن ...

رو بــه رو شــدن بــا خـــود

گاهـی در معبد درون ما با خودمان روبرو می‌شـویـم، که شامل ترس‌ها و سـایـر موارد به درد نخــور نیــز هسـت کـه بخشـی از وجـود مـا شـده‌انــد و مـا دیگــر بـه آنها نیاز نـداریـم. یک واصل سوم در جـریان تجـربـه‌ای درونی به معبدی قـدیمـی، تاریک و دلتنگ کننده وارد شد. دو راهب مـوقـر با رداهـایـی به رنگ قهوه‌ای تیره جلوی معبد ایستـاده بـودنـد و نگهبانی می‌دادند. او به طرف راهب‌ها رفت و آنها گفتند، « وارد شو.» اِکیست قبل از ورود به معبد تصمیـم گـرفت آنها را امتحان کند. برای همین پـرسیـد، « آیا شمـا از طـرف سـوگمـاد آمـده‌ایـد؟ » راهـب‌هـا گفتنــد، « آری، مـا از جـانـب سـوگمـاد آمـده‌ایــم.» او با خود فکر کرد، پاسخ آنها درست بود، اما یک چیز درست از آب در نمی‌آید. او دوباره با ترس پرسیـد، « آیا شما از طرف سـوگمـاد آمده‌اید؟ » و پیش از آنکه پاسخی بشنود، راهب‌ها نـاپـدیـد شدند. در اِک، ما می‌آمـوزیـم درباره مشکل‌هایی که در طبقات درون تجلی می‌یابند، پرسش‌گر باشیـم. اگر یک جای کار اشکال داشتـه باشد، شمـا توسط تـرغیبـی درونی مطلع می‌شـویـد. اگر با وجودهایی رو به رو شدیـد که ادعا می‌کنند نماینده سوگمـاد، اِک، مـاهـانتـا و یا نظام وایـراگـی هستند، و احساس کردید راست نمی‌گویند، می‌توانید آنها را به مبارزه بطلبید. شـایـد مجبور شوید دو یا سه بار این کار را انجام دهید، اما عاقبت قدرت این وجـودهـا تحلیل می‌رود. اگر برای مدتی طـولانـی در اِک بـاقـی بمـانیـد، خـواهیـد فهمید وجودهایی (انتیتی‌هایی) که در طبقات درون دیده‌اید از یک منبع عجیب و غریب خارجی بـرنخـاستـه‌اند، بلکه بخشی از وجود خود شما هستنـد. اِکیست حالا می‌توانست ببیند که آن دو راهب رفته‌اند و فقط دو ردای خـالـی بـه جـای مـانـده اسـت. او با چوب‌دست خود ضربـه‌ای به رداها زد و آنها را روی زمیـن انداخت. او دیگر می‌دانست اینها چیزی نیستنـد جز هیئت‌هایی که در گـذشتـه به واسطـه انـدیشـه‌ها و ترس‌های او ساختـه شده‌اند. آن دو راهب نـاپـدیـد شـدنـد، چون دیگر به کار نمی‌آمـدنـد و مـانـع شکـوفـایـی معنـوی او نبـودنـد.

 

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 پـاسـخ‌هـای بیـرونــی ...

 

 

پـاسـخ‌هـای بیـرونــی بـه سئـوالات درونـی

 

برای هر سئـوالـی که در مورد اِک و نحوه‌ی عمل‌کرد آن در زنـدگـی روزانه فرد مطرح شود، در یکـی از نـامـه‌هــای خــرد قبـلـی پـاسخــی اقنــاع کننــده بـرای ذهــن وجـود دارد. غـالبـاً وقتی که هنوز واصل مشغـول نـوشتـن پـرسش خود در گزارش مـاهـانـه‌اش می‌بـاشـد استـاد درون پـاسـخ آن را مـی‌دهــد.

 

یکی از اکیست‌ها که اخیراً با سئـوالـی درگیر شده بود چنیـن گزارش می‌کند:« یک چیز جالب! می‌دانید که نامه‌های خرد چطوری به سئـوالاتـی که در ذهن چـلاهـاست جواب می‌دهند. خوب، من هم اخیراً شروع به مطـالعـه‌ی مجدّد نـامـه‌های خرّد کرده‌ام و چندان تعجّب نکردم وقتی که دیـدم پـاســخ سئـوال من هــم در بیـن آن‌هــاسـت.» روح بـایـد راه خاص خودش را به سوی خـداونـد بپیـمـایـد. روح به تنهـائـی آمـادگـی معنوی لازم برای دست‌یـابـی به آگـاهـی خـدائـی را کسب می‌کند. استـاد حقّ زنده تا دست‌یـابـی به هدف، فرد را راهنمائی می‌کند. چلا همیشـه بـایــد روی پــاهــای خــودش بـایستــد و تنهــا بـه هــدایــت درونــی خــود متــّکـی بـاشــد.

 

سئـوالاتـی که ما را می‌آزارند پاسخ داده خـواهـد شد. آنگاه که به قلب خـداونـد بـرسیـم استـاد ما را رها می‌کند تا بتـوانـد با فرد دیگری که در تلاش برای یـافتـن جـایـگاه خود در جهـان‌های معنــوی اسـت کــار کنــد. من مـرتبـاً از طرف اکیست‌ها نـامـه‌هـایـی دریـافـت می‌کنـم که در آن از عدم مـوفقیـت خود در تمـرینـات معنوی اِک صحبـت می‌کنند. آنها تجـربـه‌ی نور، صوت و تجـربـه‌ی خروج از بدن نـدارنـد و به همیـن دلیل احساس می‌کنند در خـواست‌های معنوی خود با شکست روبرو شده‌اند. این‌طور نیست. در طـریقـت اکنـکار گـوشـه و کنار و زوایای بسیـاری وجود دارد و روح آنچه را که با خود منـاسـب می‌داند انتخاب می‌کند. هنـگـامـی که برگ صـورتـی وصل با پست می‌رسد، به خـوبـی نشـان‌دهنـده‌ی آن است که شمـا حقّ رفتـن به حلقه‌ی بـالاتـر وصل را کسب نموده‌اید. تصمیـم‌گیری بر عهده خود مـاسـت. هیـچ کس نمی‌تـوانـد بگـویـد که آیا مـا بـرای دریــافـت نــور و صــوت بیـشتــر آمــادگــی لازم را داریــم یــا نــه.

 

هر بار کمی از تعـالیـم اسراری به فرد داده می‌شود. طـریقـت اِک تنها تـلاش‌های خود فرد را برای رسیـدن به خداشناسی تشدید و تقویت می‌کند. آنگاه که روح کل آمادگی ما را می‌بیند پرده کنار زده می‌شود تا تجارب درونی به خاطر آورده شوند. این حفاظ ( یا پرده یا حجاب) توسط استـاد زنــده بـرای فــرد قــرار داده مـی‌شـود تـا او بتـوانـد تعادل را در زنـدگـی روزانه خود حفظ کنـد. گستـرش آگاهـی به گـونـه‌ای ظـریـف و نرم روی می‌دهد. خـانمـی مشکلـی داشت و به دنبال پاسخ آن بود. او نمی‌توانست به وضوح متـوجـّه پـاسـخ شود پس از روح کُل خـواسـت تا در وضعیـت رؤیا به او کمک کند. او گفت: « من یک پاسخ روشن می‌خـواهـم تا دقیقاً بـدانـم که چه باید بکنـم ( انجام بـدهـم یا انجام نـدهـم.) سیـاه یا سفیـد. و اگر لازم باشد حتّی یک جواب مشخص که روی تخته سیـاه نـوشتـه شده باشد. » رؤیا قبـلاً به او پاسخ‌های سمبـولیـکی داده بود که او نمی‌توانست آنها را تفسیـر و تعبیر کند. صبـح روز بعد هنـگامـی که او از خواب بـرخـاست احساس کرد که اِک پاسخـی به او نداده است. با این وجود هنـگامـی که همان شب او روزنـامـه را باز کرد پاسخ سئـوال او درست پیش رویش بود. او متـوجـّه عملکرد ظـریـف اِک شد و اکنون نسبت به پـاسخ‌هـایـی که در غیر معمول‌ترین جـاهـا (برای ما گـذاشتـه شده‌اند) بسیـار هـوشیـار شده است. او در پـایـان می‌نـویسـد:« به جز یک روزنامه کجا می‌تـوانستـم یک چنیـن  پـاسـخ سیـاه و سفیــدی دریـافــت کنــم؟»

 

فرد باید در انجام تمـرینـات معنوی صبـر پیشـه کند امّا از این مهم‌تر آن است که در هنگام ورود به معبد درون قلب آکنده از عشق باشد. خـانمـی از اهـالـی میـدوسـت" در تمـرینـات معنوی خود احساس عدم مـوفقیـت می‌کرد. او احساس می‌کرد که تمـرینـاتش خیلی مکـانیـکـی شده و او بیـش از حد ( در جهت کسب تجارب خاص ) سعـی و تلاش می‌کند. او می‌نـویسـد « من هیـچ عشقـی در این کار نمی‌گـذاشتـم. فقط کلمات را تکرار می‌کردم. نمی‌تـوانستـم توجّهـم را متمـرکـز کنـم. من هنوز هم نوری نمی‌بیـنـم ولی با تمام عشقـی که در وجودم دارم ذکر می‌گـویـم. من می‌تـوانـم تمام این عشق و عشقـی را که به مـراتـب بیشتـر از آن به من باز می‌گردد احساس کنـم.» بـرخـی از شما متـوجـّه این مـوضـوع شده‌اید که کـارکـردن برای اِک مهم‌تـریـن بخش زنـدگـی معنوی است. از طـریـق تـلاش‌ها و کـوشش‌های ما پیام خـداونـد به تمـامـی زوایای جـامعـه منتـقـل می‌شود. علاوه بر این ما می‌تـوانیـم عمل خیری را که برای کسی انجام می‌دهیـم با نام مـاهـانتـا شروع کنیـم. این کار حفـاظـت یک عمل بدون کـارمـا را به مـا مـی‌دهــد. مهم است که فرد کلمه شخصـی خود را در خـانـه، در محل کار و در ست‌سنـگ ذکر نمـایـد. این کار روح را به معبد درون آنجا که او روح کُل و آزادی از کُل را خـواهـد یـافـت، رهنمــون مـی‌گــردانــد.

 

بـرکـت بـاشـد   

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  |
 ... A Seed

A Seed for Contemplation

Very often, we are confronted by people who want us to pray their way or colleagues who want us to think their way. We must remember to maintain our individual relationship with God. We have the shining light of Soul, and because we have it, we also have the wisdom of God.

 

If you can achieve an improvement over yesterday, even if it’s small, you have gained significantly. You are taking charge of your own world. You are becoming a creator.

 

Hrold klemp

The language of soul

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه بیست و ششم بهمن 1386  |
 تعـاليــم اســراری ...

 

 

تعـاليــم اســراری

 

تعـاليـم اسـراری از آن جهـت اسـراری نيستنـد كـه در جـايـی پنهــان‌شـان كــرده بـاشنـد يـا آن كـه مـن نخــواهــم آن‏هــا را بـه شمـا بگـويــم. ايـن تعــاليــم، اسـراری محسـوب مـیشـونـد زيـرا تـا وقتــی كـه فـرد آمـاده‌ی دريـافـت ايـن تعـاليــم نشـده بـاشــد، نمـیتـوانـد آن‏هــا را درک كنـد حتــی اگــر پیـش پـايـش قـرار گيــرنـد.

 

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه بیست و ششم بهمن 1386  |
 کـودکـی ...
 

روز دوستــی و  عشــق ــ Valentine's Day  ــ بــر شمــا پــُر بـرکـت بـاشـــد

 

کـودکـی

 

اگر از کودکی نیـامـوختـه بـاشیـم که ابتدا در جستجـوی آگـاهـی حقیقی بـاشیـم بعدهـا، برای پرورش این عادت خیلی مشکل خـواهیـم داشت. آنچه می‌خـواهـم بگـویـم، آن است که ما الگـوهـای ذهنی‌مان را در اوایل زنـدگـی شکل می‌دهیـم و بقیه عمر را بر اساس آن زنـدگـی می‌کنیـم. اما اگر بخـواهیـم می‌تـوانیـم با کمی تلاش این عادت شکل گـرفتـه را تغییـر دهیـم. انسـان هیـچ‌گـاه از جستجـوی خـداونـد و حقیـقت نـاامیـد نمـی‌شـود.

 

در اینجا میان آگـاهـی الهی که به‌دنبال آنیـم و آگـاهـی انسـانـی تفاوت وجود دارد. در وضعیـت آگاهـی انسـانـی یعنی شکل پـائیـن‌تـر آگـاهـی، مـا به هزاران آرزو تـوجـه می‌کنیـم. آرزوهـایـی همچون، شفـا و سلامتـی، کسب پول بیشتـر، داشتـن جفت منـاسب که به او عشق ورزیده و یکـدیگـر را درک کنیـم و آرزوهای دیگری که می‌توان آنها را در لیستـی گنجـانـد. حال مشکل در اینجـاسـت که متـافیـزیکـی‌ها عقیده دارند که خـداونـد هر‌آنچه را که آرزو داریم به ما می‌دهد و با این کار حس طمع ما را تحـریـک کرده‌اند. این نگـرشـی اسـت غیـر صـادقـانـه بـرای حـل مشـکلات افـرادی که در سختـی به‌سر می‌بـرنـد. این دیـدگـاه برای بسیـاری از افراد پـریشـانـی زیادی به‌وجود آورده و هـرگـز آرزوی کسـانـی که طالب رهـایـی از سختـی هستنــد را بـرآورده نمــی‌ســازد. اغلب اوقات کـوتـاهـی معلم باعث می‌شود تا تقصیـر بر گردن دانشجـو بیـفتـد. در نتیجه از لحـاظ احسـاسـی و ذهنـی نـاتـوان شمـرده شـود. البته حقیقت امر تکان‌ دهنـده است زیرا، خـداونـد اهمیتی به آگـاهـی انسـانـی نمی‌دهد فقط ادامه حیات برایش ارزش دارد. برای " او " فوق‌العاده مهم است که آگـاهـی انسـانـی را باز نگه‌دارد تا روح از آن جـریـان یـافتـه و به جهان بیرون یعنی، ماده، انرژی، زمان و مکان راه یـابـد. او از هر آنچه در جهان‌هـایـش اتفاق می‌افتد آگاه است حتی از افتادن بـرگـی از درخت. اما به مشکلاتـی که آگـاهـی انسانـی برای خود می‌سازد عـلاقـه‌ای ندارد. یافتن راه حل برای مشـکلات این سیـاره‌ی فیـزیکـی به عهده‌ی خود ما می‌بـاشـد. کار دشواری نیست که تمام مشـکلات را با پیروی از قـانـون معنوی حل نمـائیـم و بـه وسیلـه‌ی کسـانـی کـه از این قــانـون آگـاه نیـستنـد اغفــال نشـویـم.

 

در هر زمان می‌بـایست این مـوضـوع را مد ‌نظر داشتـه بـاشیـم که، بـایـد در طـریـق آگـاهـی شخصـی‌مان، پـادشـاهـی الهی را جستجـو کنیـم. این تنها راه است و چیزی است که اک به ما می‌آموزد، این مـوقعیـتـی است که عیسـی از آن به‌عنوان مسیـح سخن گفته است و دقیقاً همان مـوقعیتـی می‌بـاشـد که بـایـد هر کدام از ما راه خود را بر آن بنا نهیـم. بنـابـرایـن در چنیـن وضعیتـی است که از آگـاهـی مسیـح سخن می‌گـوئیـم و در وضعیـت درک خــداونـد بـه‌سـر مـی‌بـریـم. این بدان معنـاست که شخص می‌بـایست آگاهـی‌‌اش را معنوی کند تا بتـوانـد خود را در وضعیـت درک خـداونـد قرار دهد. او با عمل به تکنیک‌های زیر از دیـدگـاهـی پـائیـن به دیدگاه بـالاتـری منتقل می‌شود. یعنی با معطوف کـردن دائـم ذهــن بـر خــدا و انجــام هــر ‌کـاری بــه نــام " او ". 

 

قـانـون معنوی می‌گـویـد که هـریـک از ما شخصـاً بـایـد سعـی کنیـم کـانـال واضحـی بـاشیـم تا روح مقـدس از آن جهـان بـه خـارج جـریـان پیــدا کنــد. مـأمـوریـت همه‌ی ما در اینجـاسـت که خود را در این وضعیـت آگـاهـی بـالاتـر قرار دهیـم. هـر یک از ما آگـاهـی بـرتـر اوئیـم و می‌بـایست در نهـایـت به این حقیقت پی ببـریـم و لحظه‌ای که به آن پی بـردیـم، بـدان معنــاسـت کـه پـذیـرفتــه‌ایــم، تــا در آن زنــدگــی کنیـــــم.

 

چنین چیزی جای دیگری نیست، بلکه اینجا و اکنون است. همیشه با ذکر بـرخـی از اسـامـی مقدس به آرامی یا به صدای بلند هم‌چنیـن با انجام همه اعمال به نام خـداونـد و بدون انتظار هیـچ‌گـونـه پاداش می‌تـوانیـم خود را در چنیـن جـایـگاهـی قرار دهیـم. به محض این‌که خود را در چنیـن وضعیـتـی از آگاهی قرار دهیـم، پـادشـاهـی آسمـان‌ها را یـافتـه‌ایـم و نیــازی نیـسـت بـه دنبــال چیــز دیگـری بـاشیـــم.

 

همیشـه بـا شمـا هستـم

دوستـدار شمـا

پـال‌تـوئیـچــل

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 نقــاط کــور ...

 

نقــاط کــور

 

وقتی مشکلـی داریم متـوجـه نیستیـم که خود ما آن را به وجود آورده‌ایم. آمادهایم که انگشت‌مان را به سوی فرد دیگری نشـانـه بـرویـم و او را به خـاطـر مشـکلات خود سـرزنـش کنیـم. ما به شکـوه و شـکایـت می‏پـردازیـم زیرا نمی‏فهمیـم که علّت بروز این مشکل در وهله‌ی اوّل خـودمـان هستیــم. مـا نسبـت بـه کـاستـی‏هـای خــود کــور هستیــم.

 

مسیـر اک به گـونـه‌ای طـراحـی شده است که به شمـا در باز نمودن چشمـان‌تان به راه‌کـارهـای روح در حیـن عمـل در زنـدگــی روزانــهتــان یــاری رســانـد. ( گاهـی ) دیدن نقاط کـوری کـه مـردم در مــورد کمبــود‌هـا و سُستـی‏هـای خــود دارنــد خیـلـی جـالـب اسـت.

 

دیروز درست در لحظه‌ای که می‏خـواستیـم اتاق هتل خود را در سیـدنـی ترک کنیـم مشغـول صحبت با خـدمتـکاری اسـکاتلنـدی شـدیـم. او زنی بود با چهرهای روشن و جذاب و کفش گُلف به پا داشت. ما مقداری غذا در یخچال داشتیـم که نمی‏تـوانستیـم آن را با خود ببریم. بنـابـراین پیشنهـاد کـردیـم که او آنها را بردارد. او مقداری از غذا را قبول کرد ولی تـاکیـد کرد که هـرگـز گـوشـت نمی‏خورد:‌ « نه! من به گوشت لب نمی‏زنم! » « ولی عـاشـق خوراک دل و جگر هستـم.»!

 

ما در اکنکار این را میدانیـم که شمـا چه در دهـان‌تـان گـوشت بگـذاریـد و چه سبـزیجـات در مجـاهـدتـی که در این راه معنـوی می‏کنید تفـاوتـی به وجود نمی‏آورد. آنچه که می‏خـوریـد مسئـله‌ای کامـلاً شخصـی است و ربطی به چگـونگـی شکـوفـائـی معنوی شمـا ندارد. خـداونـد اهمیتـی نمی‏دهد که شمـا چه می‏خـوریـد و آن را می‏پـزیـد یا سرخ می‏کنید. خـداونـد تنهـا بـه روح تــوجــّه دارد و روح غــذا نمـــی‏خــورد.

 

خـانـم خدمتـکار در مورد پدر هشتـاد و چهار سالـه‌اش در اسکـاتـلنـد که اخیراً به دیدار او رفته بود نیز بـرای‌مان صحبـت کرد. او گفت که پدرش درست مثل سالها پیـش که از ارتش باز نشستـه شده است خوش بینه و زنده دل است: « او مرد هیکل داری است که بیشتـر از 190 سانتی‌‌متر قد دارد و پشتـش هنوز مثل ستـون صاف است. ما از او پـرسیـدم که پدرش چه می‏کند که تا به این حد سـالـم و سر حال است و آیا روش خاصی در غذا خوردن دارد؟ و او پاسخ داد: «نه. در واقع او ویسـکـی می‏خورد ــ خیلی ویسکـی می‏خورد. حتی خودش به شـوخـی می‏گوید: « مرا (به جای تـرشـی) ویسکـی انـداختـه‌اند. به خـاطـر همیـن است که تکان نمی‏خورم!» امّا فقط به خـاطـر اینکه ما یک وقت فکر نکنیـم پدر او آدم ناجوری است اضـافـه کرد: « امّا لب به سیـگار نمـی‏زنــد.» و دوبـاره مــا از همـان جــای قبــل سـر در آوردیــم: « امــّا عـاشـق پیـپـش است! »

 

او زن فوق العاده‌ای بود او خـالصـانـه ( و با تمام وجود ) خودش بود و چنیـن افرادی را هیـچ جور نمی‏شود تصحیـح کرد ( و از آنها خطا گرفت). آنها فقط خیلی بـامـزه هستنـد و شمـا همیشـه می‏گـذاریـد آنها همان طور که هستنـد بـاشنـد. او در حـالـی که داشت از در خارج می‏شد گفت: « هی منو ببیـن. جوری با شمـا حرف می‏زنم که انـگـار عمری است که شمـا را مـی‏شنـاختـه‌ام.» و سـرش را تـکان داد و رفــت.

 

او یکی از همان افرادی است که یک روز همان‌طور که توی سـالـن راه می‏رود و چشمـش به تصـویـر یکی از اسـاتیـد اک می‏افتد و می‏گـویـد: « هی! من این آقـاهـه رو می‏شنـاسـم!» حتی ممکن است کتـابـی بخرد تا بـفهمـد مـاجـرا چیست. بهترین کار، آرام رفتـن است. هر بار یک کتاب بخـوانیـد. ببینید آیا واقعاً همان چیزی است که به دنبال آن هستیـد یا نه چون ممکن است این‌طور نبـاشـد. امّا مردم معمولاً سال‌ها قبل از اینکه چیزی درباره‌ی اکنکار شنیـده بـاشنـد با روح تماس حـاصـل کرده‌اند. هر طـریقـت معنوی راه را برای طـریقتـی والاتر می‏گشـایـد. من اهمیتی نمی‏دهم که شمـا در کدام راه معنوی هستیـد به هر حال همیشه یـک قــدم دیگـر در پیـش رو داریــد.

 

امروز بعد از ظهر یک نفر از من پـرسیـد که جـایـگاه مسیـح در کُل سلسلـه مـراتـب روحـانـی کجـاست؟ او می‏دانست که مسیـح با یکی از اسـاتیـد اک که در آن زمان خـدمـت می‏کرده است مـلاقـات کرده بوده است. او مردی بود به نام زادوک. مسیـح برای زمان و مکان خود پیـامـی آورد تـا افــرادی را کــه آمـاده‌ی بـر داشتـن گـام دیگــری بــودنــد، تعــالـی بخـشــد.

 

هنـگامـی که شمـا با استـادی از هر یک از طُرق معنوی، چه به صورت درونی و چه در بیرون، ارتباط بـرقـرار می‏کنید، اگر او استـادی حقیـقـی بـاشـد، آنگاه که هر آنچه را که می‏تـوانستـه‌اید از او آمـوختیـد، شمـا را به استـاد بعدی می‏سپـارد. چنیـن ارتبـاطـی معمولاً در وضعیـت رؤیا یا در حیـن مـراقبــه پیـش مــی‏آیــد. ایـن بـخشــی از واقعیــت جهـان‌هــای درونــی اســت.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  |
 کمـک بـرای...

کمـک بـرای غلبــه یـافتـن بـر تـرس

 

آنچه که در دنیا دارید، به اندازه وابستگی شمـا به دنیا مهم نیست. اگر خـانـوادهای خـوشبـخت و ثـروتـی هنـگفـت داشتـه بـاشیـد و دنیا آن‏ها را از شمـا بگیرد، چه قدر طول میکشد تا تعادل خود را باز یـابیـد؟ آیا کامـلاًَ خُرد و خمیر میشـویـد؟ مسلمـاًَ چند هفته گـریه و زاری میکنید، اما زمـانـی فرا میرسد که لباس عزا را کنار میگـذاریـد و مـیگـوییـد: « بـایـد دلیـلـی وجـود داشتـه بـاشـد کـه مـن هنــوز زنــدهام.»

 

آنچه که آموزش معنوی واقعی میتـوانـد بیـش از هر چیز به شمـا بـدهـد، اطمینان درباره جـاودانگـی روح است، اطمینان از این که شمـا پس از مرگ جسمـانـی نیز زنـدگـی خـواهیـد کرد، شمـا روح هستیـد و تا ابد زنده خـواهیـد بود. حتی اگر جسـم را با شمشیـر دو شقـه کنند، روح همچنان زنده میمـانـد. اگر بـدانیـد که چه کار میکنید، هنـگامـی که این جسـم را ترک مینمـاییـد، میفهمید که تغییر چنـدانـی رُخ نداده است. درسـت مـاننـد آن اسـت کـه همـراه یـک راهنمـای با تجـربـه، از سـرزمینـی دیگر دیدن نمـاییــد.

 

یک سفیـر روحی که به سرزمیـن‏های دور سفـر کرده و آداب و رسوم آن‏ها را میشنـاسـد، قادر است شمـا را از میان دروازههای اخذ عوارض که تحت حفـاظـت خـدایـان کـارمـا قرار دارند، عبور داده و هـدایـت نمـایـد. افرادی که مشمـول قـانـون کارما هستنـد، خط سیـر خـاصـی دارند. او به کلاس‏ها یا محیـطهای خـاصـی منتقل میگردد که اغلب در طبقه اثیری قرار دارند، طبقهای که درست در بالای سطـح فیـزیکـی واقع شده است. شخص در آنجا زنـدگـی بدی نخـواهـد داشت مگر آنکه مـرتکـب جنـایتـی فجیع شده باشد که در آن صورت یک مـرحلـه پـاکسـازی را تجـربـه خـواهـد کرد. اما این هم ابدی نیست. برای روح، عذاب ابدی وجود ندارد. اما مطمئـن بـاشیـد کـه کفـههـای تـرازو بـایـد بـه تعـادل بـرسنـد. ایـن قـانـون حیــات و قـانــون الهــی اسـت.

 

بـرکـت بـاشـد

 

پـانـوشـت:

 

١ـ The Far Country : جهانهای گستـردهای که بـالاتـر از کره‌ی خـاکـی قرار دارند و به وسیـلـه‌ی روح مـیتــوان آنهــا را تجـربــه کــرد. (م)

۲ـ خـدایـان کـارمـا مـوجـوداتـی هستنـد که مسئـول رسیـدگـی به کـارمـاهـای بشـر مـیبـاشنــد. (م)

٣ـ  قـانـون کـارمـا عبـارت است از قـانـون علت و معلول یا کیـفـر و پاداش که در جهـانهـای تحتــانـی حـاکــم اسـت. (م)

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  |
 زنـدگــی یعنـــی ...

 

زنـدگــی یعنـــی تـغیـیـــر

 

در اِک، اسم رمز، تـغییـر است. زیرا همه‌ی مـوجودات زنده دم به دم در حال تـغییـرنـد و پیـوستـه یا به سوی رشد ( و تعالی ) و یا به سوی انحطاط در حـرکتـنـد. حرکت به سوی شـرایـط نـاشنـاختـه با خود استـرس می‌آورد که خود می‌تـوانـد منـجـر به نـاراحتـی و بیمـاری شود. در جـامعـه‌ی پـُر شتـاب امروز، زمان است که مقرر می‌کند چه وقت سر کار بـرویـم، چه وقت پیـش دکتر و دنـدانپـزشـک برویـم و چه وقت تفـریـح کنیـم. زمان همیشـه تا به این حد مردم را در پنـجـه‌ی خـود نـداشتــه اســت.

 

پیـش از آنکه لامپ ادیسـون، شب را به روز تبـدیـل کند پیشـه وران همراه با حیـوانـات از خواب بـرمـی‌خـواستنـد و تا زمـانـی که نور طبیـعـی به آنها اجازه می‌داد کار می‌کـردنـد. ضرب‌آهنگ زنـدگـی آرام‌تـر بـود زیــرا کـارمــا کنـُـدتــر بــود. اما با ورود سـاعـت شمـاطـه‌دار در قرن پـانـزدهـم به نظر می‌رسیـد که زمان سـرعـت گـرفتـه است. عـاقبـت روز به میل انسان به سـاعـت‌ها و دقـایـق تقسیـم شد. استـرس جـدیـدی ( به صحنــه آمـد ) و با تـوانـائـی بشـر در همپای زمان شدن وارد بازی شد. ( امروزه ) اگر کارمندان خستـه بـاشنـد از کار اخراج می‌شـونـد، راننـدگـان اتـوبـوس مجبور هستند رأس زمان مقرّر ( در ایستـگاه بـاشنـد ) و در غیر این صورت کار خود را از دست خـواهنـد داد و مسئـولیـن کنترل تـرافیـک هـوائـی به دقت زمان نـشستـن و بلند شدن هـواپیمـاهـا را زیر نظر دارند تا از تصـادم آنها با یکـدیگـر جلـوگیـری نمـاینــد. تمـام ایـن‌هــا استــرس‌زا هستنـد.

 

این مطلب چه ربطی به اِک دارد؟ این طـریقـت معنوی یک طـریقـت حقیـقـی است. شـاهـد ایـن امـر، حجــم عظیــم تغییــراتــی اسـت کـه یـک اِکیـست آن را تجـربــه مــی‌کنــد. مـاهـانتـا به او یادآوری می‌کند تا تعادل درونی خود را دقیقـاً حفظ کند زیرا اگر او چنیـن نکند  درست مثل سیـاره‌ای که از مدار خارج شده است با سیـاره‌ای دیگر تصـادم می‌کند و منجـر به نـابــودی هــر دو ‌مــی‌شــود.

 

دکتر سـانـدرا مک لانـاهـان در مقـالـه‌ی " دورنمای فرا سـلامتـی "  در مجلـه‌ی " پـزشکـی تکمیـلـی" می‌نـویسـد: " تعـریـف استـرس چیست؟ در اصل، این کلمه تـوسـط هانس سلیـه در جهت رسـانـدن مفهوم " تـغییـر" به کار گـرفتـه شد. او متـوجـه شد که هر نوع تـغییـری کـه در یـک سیستـم اتفــاق بیـفتـد، چــه خــوب و چــه بــد، استــرس به وجود مــی‌آورد. در اینجا دکتر مک لانـاهـان داستـان زنـدگـی پال بـریـانـت معـروف بـه "خرس" را ذکر می‌کند او در تـاریـخ فـوتبـال کـالـج‌ها به عنـوان " پُر بُـردتـریـن" مـربـی معـروف است. دکتر مک لانـاهـان می‌گـویـد: " بـازنشستـگـی یکی از بـزرگتـریـن تغییرات زنـدگـی است و ممکن است خطر بیمار شدن را در بـرخـی از افراد بالا ببرد." مـربـی بـریـانـت که تمام زنـدگـی‌اش فـوتبـال بود روز قبل از انتقال که درست سی‌و شش روز پس از بـازنشستـه شدن او اتقاق افتاد به دوستـان خود گفت "دیگر روز تـعطیـلی نخـواهـد بـود " او نـاگهـان دید که هیـچ چیز پیـش روی خــود نــدارد. به نظر دکتر مک‌لانـاهـان بعضـی از مردم مثل دیگران از استـرس رنج نمی‌بـرنـد و بنـابـراین ممکن است از وضعیـت سـلامـتـی بهتری بهـرمنـد گـردنـد. سفـر از نظر ( درگیر شدن با ) استـرس زمان بدی است و شـایـد علت میزان بالای حملات قلبی در سفـر نـاراحتـی حـاصـل از گم کردن چمدان‌ها، از دست دادن پرواز و بـرخـورد با کارکنان نـاجـور هتـل‌ها بـاشـد. بـالاتـریـن میزان وقوع بیماری متعـاقـب مرگ اعضـای خـانـواده، طلاق و بـازیشستـگـی است. دکتر مک لانـاهـان از تـحقیقـات خود نتـیجـه جـالبـی می‌گیرد و در مورد اینکه فرد چگـونـه می‌تـوانـد در زمان استـرس‌های شـدیـد نیز از سـلامتـی بهره‌مند گردد پیشنهـادات و تـوصیــه‌هـایـی مـی‌کنــد.

 

او بر اهمیت این واقعیت که در فـرهنـگ غرب، دیدگاه سنتـی نسبـت به خـانـواده در هم شکستـه است تـاکیـد می‌کند. عشـق غیر شـرطـی« می‌دانم که همسـرم، خـواهـرم و برادرم هر اشتبـاهـی که بکنـم باز هم مرا دوست خـواهنـد داشت» دیگر یک آرزوی نادر و دست نیـافتـنـی است. او تـوصیـه می‌کند که فرد برای جبران فقدان خـانـواده سنتـی جهان را همچون شبـکـه‌ای پیـوستـه ببـینـد که در آن همه با یکـدیگـر پیـونـد دارند. این نگرش به فرد امکان می‌دهد که مفهـومـی گستـرش یـافتـه از خـانـواده داشتـه بـاشـد. او برای مقـابلـه با سـرعـت فـزاینـده‌ی تغییرات یا همان استـرس‌ها در خـانـواده و دنیا پیشنهـاد می‌کند که: « یاد بگیــریـد کـه در هـر لحظــه و بـا هـر کســی کـه مـلاقـات مـی‌کنیــد " خـانـواده " را تجـربـه کنیــد.» این نگرش چقدر شبیـه نگرش اکیستـی است که مـاهـانتـا را در هر کسی که با  او مـلاقـات می‌کند می‌بیـنـد. اگر چنـیـن نگـرشـی داشتـه بـاشیـم آنگاه به گفته او می‌تـوانیـم « با بقال ، فـروشنـده، کسی که خیـابـان یا هر جای دیگری می‌بیـنیـم با همان گشـودگـی، پیـوستـگـی و عشـق غیر شـرطـی و کیهـانـی که معمولاً آن را برای " خـانـواده " نگه می‌داریم روبرو شـویـم و خـانـواده و عشـق غیر شـرطـی را خلق کنیــم.» تـعجبـی ندارد که او متـوجّه شد در کسـانـی که روزانه پـانـزده دقیقه به تمـریـن تجسم این نگرش می‌پـرداختنـد میزان سـلامتـی افـزایـش یـافتـه است. واصلیـن اِک تجسـم را از طـریـق تمـرینـات اِک که استـراحتـی بیـش از خواب به فرد می‌دهد و احتمالاً در کنترل استـرس مـوجـود در سیستــم ایمنــی و قلبــی عـروقــی فـرد مـؤثـر اسـت انجـام مـی‌دهنــد.

 

در قرن بیستـم سـرعـت کـارمـا افزایش یـافتـه است. ضرب‌آهنگ تند زنـدگـی در بعضـی از افراد یک نوع حـالـت فقدان و حس از دست دادن چیزی را بـه وجود آورده است. امروزه حفظ تعـادل برای انسـان از همیشـه سخـت‌تر است. نشـانـه‌های خارج شدن ما از تعادل شـامـل امور عجیب و غـریبـی از این دست نیز می‌شود: جای پارک پیدا نمی‌کنیـم و جوش می‌آوریم، در خـانـه دعوا می‌کنیــم، مـاشیـن خراب می‌شود، از دست مشتـریـان بی فکر کـه با چرخ خـریـدهـای خود راهـروهـای فـروشـگاه را مسدود کرده‌اند کـلافـه می‌شـویـم و یـک پـرنــده کـار مـاشیـن شستــه شــده‌ی ‌مــا را مــی‌ســازد!

 

اما زنـدگـی همین است. زنـدگـی فـرصتـی است برای روح که خـدمـت کردن به انسـانیـت و آنـگـاه بـه ســوگمــاد را بیـــامــوزد. هر انسـانـی در هر تلاش و چـالشـی که در زنـدگـی انجـام مـی‌دهــد مــرتبــاً بـا ســه مــرحلــه روبـــرو مــی‌شــود.

 

١ــ نیــاز بـه تغییــر آنچـــه کــه او را مـــی‌آزارد.

۲ـ شب تـاریـک روح آنـگاه که برای یافتـن جهت ( صحیـح ایجاد آن تغییر ) دست و پا می‌زند و تقــلا مــی‌کنــد.

٣ــ ورود بــه شــرایــط جــدیــد و بهتــر.

 

هر نوع تلاش خـلاقـی که فرد در جهت فـائـق آمدن بر بـدبختـی‌ها و محنت‌های خود انجام می‌دهد او را از وضعیـت خـدمـت به خود به وضعیـت انجام خـدمتـی بـزرگتـر به خـداونـد و انسـانیــت انتقــال مــی‌دهـــد.

 

بــرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 شــریعـت‌کــی ...

 

شــریعـت‌کــی‌ســوگمــاد

کـالبــد مـاهــانتـا

معبــد اک و وصــل‌هــا

 

شـالـوده عنوان این فصـل، یعنی " کـالبـد کیهـانـی مـاهـانتـا " از بخشـی از کتاب دوّم شـریعـت‌کــی‌سـوگمــاد کــه در زیــر مـی‏خــوانیــد، اخــذ شـده اسـت.

 

پیـروان اِک تنها هنـگامـی خود را در حیات کـالبـد مـاهـانتـا، استـاد حقّ در قید حیات ــ که خود جـزئـی از آنند ــ و در حیات پیکره بشـریـت ــ که خود عضـوی از آنند ــ دخیل و سهیـم می‏بیـننـد که مشیـت و خـواسـت سـوگمـاد را کامـلاً به‌جا آورده بـاشنـد. فهم کُلی آنان از آثار معنوی اِک یا همان کـالبـد مـاهـانتـا و از تمـامیـت جهان یا همان آفـرینـش سـوگمـاد، اساس این اعتقاد محسـوب می‏شود. بـدیـن تـرتیـب، این کالبد تنها هنـگامـی به ‏درستـی عمـل مـی‏کنـد کـه یـکایـک اجـزاء آن در اطـاعـت محـض از خــداونــد بـه‏ســر بــرنــد.

 

از دیدگاه من مطلب بالا، یعنی خـدمـت به سـوگمـاد، مـاهـانتـا، استـاد حقّ در قید حیات و تمام جهان، که به وظیفه اصلـی همه اِکیست‏ها و معبد اِک اشاره دارد. سری هـارولـد بـارهـا اشاره کرده است که رسالت و هدف او اشـاعـه‌ی تعـالیـم اِک در جهان است.  معبد اِک پُلـی اسـت کـه دسـت‌یـابـی بـه ایـن هـدف را میسّــر مـی‌ســازد.

 

همان‌طور که دیـویـد کالـوو در مقـالـه‌ی خود تـوضیـح می‏دهد، معبد اِک کـالبـد کبیر است و آنچه که این پیکره را کـامـل می‏کند ما، یعنی جـامعـه‌ی اِک در سـراسـر جهان است. ما دستـان و پـاهـای ایـن کـالبــدیـم کـه بـر سینــه‌ی زمیـن گام می‏نهیـم و دست به خـدمـت‌گزاری دراز مـی‏کنیــم. به همیـن تـرتیـب، عدد خـداونـدی بیشتـر در محتوای معبد نقش دارد تا در سـاختـمـان آن. پس می‏توان گفت که عدد خـداونـدی در معبد و نیز در قـالـب صغیـر انسـان حضـور داشتـه، به کـالبـد تمام خدمت‌گزاران تعمیـم می‌یـابـد و به تعبیر دوچی،« بـدیـن تـرتیـب هنـر زیستـن را بـه نـوعــی هــارمــونــی جــانـدار مبــدّل مــی‏سـازد.»

 

شـریـعـت در باره این مطلب چنیـن ادامه می‏دهد:» اگر بپـذیـریـم که نظـریـه‌ی کالبد مـاهـانتـا روح اِک را می‏سازد و عیناً همیـن اهمّیت را برای وظـایـف مختلف اجزاء این کالبد قـائل بـاشیـم، پس می‏توان گفت که سـراسـر زنـدگـی اِکیسـت‏ها بجا آوردن همیـن وظـایـف است و هـریـک از آنـان مکمـّل سـایـر اِکیست‏هـاسـت و بـالعـکس.»

 

هـریـک از ما از سـوئـی در معبد کـوچـک یا جسـم خود و از سوی دیگر در کالبد کیهـانـی مـاهـانتـا مقیـم هستیــم. این مطلب را استـاد اِک، لائیتسی به شکلـی دیگر بیان می‏کند: « ایـن اِک اسـت کـه تمـام پیکــره‏هــای انســانـی را در بــر گــرفتـــه اســت.» امّا چگـونـه می‏توان وارد کـالبـد مـاهـانتــا شـد؟ به عبـارتـی بـایـد گفت که اینک همه‌ی ما در آن هستیـم، زیرا مگر نه این‏که زنده‏ایم و حـرکـت می‏کنیـم و در بطن اِک حضـور داریم؟ امّا برای اینکـه عضــوی آگـاه بـاشیــم، بـه وصــل معنــوی نیــاز داریــم.

 

شـریعـت می‏گـویـد،« به‏ راستـی که کلّ فلسفـه‌ی زنـدگـی چلای اِک جز این نیست که با روش خاص خود وظـایفـی را به‏انجام رسـانـد که هر اِکیستـی بدان فرا خـوانـده می‏شود. پیمان او عبـارت اسـت از بـه جــا آوردن مـقتضـیـات وصــل‏هــا بـا شیـوه‌ی منحصـر بــه‏فــرد خـویـش. حیات جمعـی اِکیست‏ها، تبلوری معیـن است از حیات اِک یا کـالبـد مـاهـانتـا؛ یعنی همان پیکــره‏ای کـه یـکایـک آنـان بـه‏واسطــه‌ی وصــل بــه حلقـه‌ی اوّل عضــوی از آن شــده‏انــد.»

 

بین عضـویـت آگـاهـانـه و نـاآگـاهـانـه در این کالبد تفاوت فـاحشـی وجود دارد. بسیـاری از وصل‏های اِک صـرفـاً ادراکی فـزاینـده از مـاهیـت کـالبـد کیهـانـی مـاهـانتــا هستنــد. در شـریعـت آمده، » درک راز بـاطنـی کـالبـد، تنهـا از عهـده‌ی مـاهـانتـا بـرمـی‏آید و تنها اوست کـه قــدرت بــرمـلا کــردن ایــن راز را از ســوگمـاد دریــافـت مــی‏کنـــد.»

 

کالبد مـوسـوم به معبد اِک نیز به تبـع کـالبـد مـاهـانتــا، اسـرار خـاص خـود را داراست. این کـالبـد در تمام طبقات وجهی جـداگـانـه داشتــه و تـأثیــر آن بر تقـدیـر کُل بشـریـت رازی‌ است کـه در قلــب اِک نهفتـــه اســت.

 

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 هـدف شمـا...

هـدف شمـا در ایـن دنیــا چیـسـت؟

غـالبـاً من کسـانـی را می‌بینـم که سعـی دارند آنچه را که حقیقت ندارد غـربـال کنند. واقعاً که جـالـب است. آنان وجه منفی را در نظر می‌گیـرنـد: یعنی دنبال حقیقت نمی‌گـردنـد و آن را تـرویـج نمی‌دهند، بلکه سعـی می‌کنند نـاحـق را از خود دور کنند. این برای بسیـاری از مردم به نـوعـی حـرفـه تبـدیـل شده است. تمام ارواح برای آمدن به اینجا دلیلی دارند و قبل از این که بیـاینـد، خود این دلیل را می‌پـذیـرنـد و بعد یا رسـالـت خود را به درستـی انجام می‌دهند یا خیــر. هـدف بـرخـی از مــردم هـم کـلاً این است که آنچه را که حقـیقـت نـدارد از خـود دور کننـد. هدف بـرخـی از افراد هم این است که حقیقت، عشـق و زنـدگـی را تـرویـج دهند. در هیـچ یک از این موارد، مسئـلـه درست و نـادرسـت مطرح نیسـت؛ بلکه صـرفـاً قضیـه بر سـر تـوافقـی اسـت کـه قبـل از تـولـد در ایـن زنـدگـی انجـام داده‌انـد. بـدیـن تـرتیـب می‌بینیـم که هیـچ کس قـربـانـی نیسـت. هر کسـی از قبل با تمام نقاط عطف بزرگ زنـدگـی خـود مــوافقـت کــرده اسـت.

 

بـراستـی مردم این اختیار را دارند که از راه پر رفت و آمد خارج شـونـد و از طـریقـی که مـوافقـت کرده‌اند برای آمـوختـن درس‌های معنوی بخصـوصـی در این زنـدگـی در آن بـاشنـد، سر باز زنند؛ اما وقتی این کار را می‌کنند معمولاً بـدیـن معنی است که در زنـدگـی معنوی خود از راه راست منحرف شده‌اند. آنان به نـاچـار بـایـد بیـن دو زنـدگـی حساب خود را با خـویـش مـوازنـه کنند. بـایـد زنـدگـی خود را مرور کنند و بگـوینـد، “بسیـار خوب، من قرار بود در زنـدگـی قبلی به چه دستـاوردی بـرسـم؟ فلان و بهمان. حالا ببـینـم آیا مـوفـق شده‌ام یا نه. آیا قدم‌های بـزرگـی در جهت درست بـرداشتـه‌ام یا از مسیـر منحرف شده‌ام؟ آیا از هدف معنوی خود غفلت کرده‌ام؟ " وقتی که انسان بیـن دو زنـدگـی به بـررسـی اعمال خود می‌پردازد تا ببیند در چه چیـزی مـوفـق شـده و در چـه چیـز شکسـت خـورده، سخـت‌گیـرتـریـن نقــاد خــود خـواهـد بــود.

 

به همیـن علت است که مفهوم قـربـانـی بودن؛ به ویژه بدان معنـایـی که امروز این قدر رایج است، خطـایـی معنوی است. مردم می‌گـوینـد، " من اخراج شدم. این خیلی غیـرمنصفـانـه است. من قـربـانـی هستــم. " غـالبـاً این مـوقعیتــی برای رشد است، چرا کـه او در آن شغــل بـه بـن‌بسـت رسیــده بـــود.

 

بـرکـت بـاشــد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 آیـا وصل‎هـای ...

 

 

آیـا وصلهـای اِک اهمیـت دارنــد؟

 

وصلهای اِک چقدر اهمیت دارند؟ حلقههای وصل از اهمیت زیادی بـرخـوردارنـد. این وصلها روح  فرد را گام به گام از مـراتـب مختلف بصیـرت گـذرانـده و به سطـوح بـالاتـر آگـاهـی که در آنها خـداشنـاسـی حـاصـل می‏گردد، میرسـاننـد. آن گاه روح میتـوانـد شکـوه و عظـمـت پـروردگـار را مشـاهـده نمـایـد. وصلهای اِک این‌گـونـه عمل مـیکنند. حتی قبل از سال ١٩٦٥، ربـازارتـارز مشغـول وصل دادن به افراد معدودی در نقاط مختـلـف بـود. شـایــد هــم شمــار ایـن افــراد بــه صــد یـا پـانصــد نفــر مــیرسیــد.

 

اما بدون وصلهای اِک که شخـص را فـراتـر از عالم اثیری میبـرنـد، وقتی که روح کالبد فیـزیکـی را ترک میکند، چه اتفـاقـی میافتد؟ در این صورت روح بیـن سطـح فیـزیکـی و سطـح اثیری رفت و آمد میکند. گـاهـی نیز ممکن است به سطـح ذهنی یا علّی بـرسـد، اما معمولاً بیـن سطـوح فیـزیکـی و اثیری باقی میمـانـد. نهایتاً گـاهـی اوقات روح انـدکـی ارتقـا مـییـابـد و بیـن عـوالـم اثیــری و علّـی رفـت و آمــد مـیکنــد.

 

وصلهای اِک اهمیت دارند، زیرا افراد را از سطحـی که قبـلاً در آن بودهاند، فـراتـر میبـرنـد. اگر وصل دریـافـت نکرده بـاشیـد، بعید است که تجـربـه‏ای فـراتـر از عـوالمـی که تا کنون شنـاختـهاید، داشتـه بـاشیـد. در این صورت در *چرخ هشتـاد و چهار بـاقـی مـانـده و کـراراً تنـاســخ مـییـابیــد. وصلهای اِک به شمـا کمک میکنند تا حیطه وسیـعتری را پیموده و در سطحـی بـالاتـر قرار گیـریـد و این هم چنان ادامه مییـابـد تا آن که به وصل پنجـم نـائـل گــردیــده و دیگــر مجبــور نبـاشیــد دور بـزنیـــد.

 

اکنون حق انتخاب دارید. اگر بخـواهیـد، میتـوانیـد به طبقه روحی سفـر کرده و در همـانجـا اقـامـت گـزینیـد. گر هم مـایـل بـاشیـد به عـوالـم تحتـانـی بـرگشتـه و به سـوگمـاد خـدمـت کنید، میتـوانیـد از آنجا باز گـردیـد. وقتی که به جهان پنجـم بـرسیـد، در صورت تمـایـل میتـوانیـد بـرگـردیـد، اما دیگر اسیـر جهانهای تحتـانـی نخـواهیـد بود بلکه فردی استثنـایـی محسـوب خـواهیـد شد. سـایـریـن به این مـوضـوع  پی خـواهنـد برد و به همیـن دلیل ممکن است از شمـا بـدشـان بیـایـد، زیرا احساس میکنند که با آنـان فــرق داریــد.

 

هنـگام دریـافـت وصـل چــه اتفـاقــی مـیافتـــد؟

 

در خلال دریـافـت وصل، وقایـع جـالبـی روی میدهند. به عنوان مثال، وصل دومی که پال به من اعطا کرد، در واقع تـرکیبـی از وصل و مشاوره محسوب میشد. من با نگـرانـی داخل اتاق شدم و پس از آن که مـدتـی گفتگو کردیم، او اعطای وصل را آغاز نمود. چشمـانـم را بستـم. سعـی کردم آرام باشم و کلمهای را که پال به من داده بود، زمـزمـه میکردم. اما ظـاهـراً پال به دلیـلـی نمیتـوانست آرام بنشینـد. شنیـدم که بـرخـاست و به سمـت درب آپـارتمـان مجاور رفت. من به قدر کـافـی در کنترل افکارم مشکل داشتـم و حالا پال هم در اتاق به این طرف و آن طرف میرفت. از همه بـدتـر آن که وقتی در را باز کرد، تـوانستـم صدای خنده عدهای از افراد را از آن اتاق بشنـوم. با این حال، همان طور با چشمـان بستـه آنجا نشستـم. بعد از مـدتـی، پال بـرگشت و گفت: « بسیـار خوب، کـافـی است. آیا چیزی دیدی؟ » البته چیـزهـایـی دیده بودم، اما از آنجـایـی که نمیدانستـم در مـراسـم وصل از پال چه انتظاری میرود، محتـاطـانـه عمل کردم و تـرجیـح دادم دست خور را رو نکنـم.  بنـابـراین گفتـم: « خیر، چیزی نـدیـدم.» سپـس به خـانـــه رفتــم.

 

بعداًَ اِک کار خود را برروی من آغاز کرد. ذهن کند تحتـانـی من خود را به بصیـرتـی رسـانـد که از طـریـق اتصـال با روح الهی حاصل میگردد. نـاگهـان با خود فکر کردم: آیا واقعاًَ چشمـانـت را باز کردی و دیدی که پال از جـایـش بلند شود و به سوی درب برود؟ آیا متـوجـه شـدی کـه آنچـه در هنـگام وصـل شنیــدی، صــدای مـاهـانتـا بود که درب اتاق دیگر را باز کـرد؟ از آن سوی درب باز، صدای خنده و شادی به گوش میرسیـد. به ذهنـم رسیـد که او آن درب را به روی جهـانـی گشوده که نورانیتر و شـادتـر از دنیـایـی است که در آن اتاق میشنـاختـم، اتـاقـی که با اضطراب در آن نشستـه و سخـت تمـرکـز کرده بـودم تـا بلکــه عـوامـل مــزاحــم را نـادیــده بگیــرم.

 

یکی از واصلیـن حلقههای بالا تجـربـهای مشـابـه را در مورد یکی از وصل‏هایش بـازگـو نمود. پال او را وادار کرد تا کلمه جـدیـدش را زمـزمـه کند. لذا وی آنجا نشسـت و سعـی کرد تا دقت خود را متمـرکـز نمـایـد. نـاگهـان پال بـرخـاست، داخل دستشـویـی رفت و شروع به مسـواک زدن دندانهـایـش نمود. سپـس سیفـون تـوالـت را هم کشیـد. بنـابـراین باز شدن یک درب و شنیـدن صدای خنده آنقـدرهـا هم بد نیسـت. این واصل حلقه بالا در حال مطـالعـه و تحقیق شخصـی بر روی رؤیای بیداری است. در رؤیای بیداری، شمـا میان وقایع اطراف و رخـدادهـای درونی خود، ارتبـاطـی متقـابـل را تشخیـص میدهید. هر چه که در بالا اتفاق بیـفتـد، انعـکاسـی در زیر دارد. این دو همواره لازم و ملــزوم یکــدیگـرنـــد.

 

هنگام کار کردن با مفهوم رؤیای بیداری، تصـویـر عظیـمتری از ذهنـش گـذشـت. پال در آنجا چه کار میکرد؟ مسواک کردن دندانها و شستن تـوالـت هر دو نمـایـانگـر تطهیر بـودنـد و این همان چیزی است که در هنگام وصل اتفاق میافتد، یعنی وجود فرد از فضـولات و نـاخـالصـیهای سطـح قبـلـی پاک میگردد. هر آنچه در عـالـم مادی رخ میدهد، واقعیت دارد. تـوهـم، حـاصـل نگرش نـاقـص ما به واقعیات است. این حقیقت دارد و ما در اینجا مشغول کسب تجـربیـات معنوی هستیـم. اگر این دنیا صـرفـاً تـوهـم بود، دیگر انگیزهای برای حضـور در اینجا وجود نـداشـت. اما میبیـنیـد که ما اینجـایـیـم، پس بـایــد دلیـلـی وجـــود داشتـــه بـاشــد.

 

بـرکـت بـاشــد

 

پـانـوشـت

·       دورههای تـولـد و مرگ که روح بـایـد در خلال حیات اولیهاش در عـوالـم تحتانی از میان آنها عبور کند، شـامـل هشـت میـلیــون و چهـارصـدهـزار گـونـه حیـات متفـاوت میگردد که از معـدنـی شروع شده و تا ذهنـی بالا میرود. بـودا هر صـد هـزار حیـات را یکی از پـرههای چـرخـی فرض کرده که کـلاً 84 پره دارد و در حـال گـردش اسـت. (م)

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 شــور و اشتیــاق...

 

 

شــور و اشتیــاق بـرای آنچــه انجــام مــی‌دهیـــد

 

علت شکست بسیـاری از کار آموزان این بود که شور و ولع استـاد خود را نـداشتنـد، و بدون آن نمـی‌تـوانستنـد خـویـش انضبـاطـی لازم را بـه دسـت آوردنــد. قـوانیـن به کـارآمـوزان آموزش داده شده بود. استـاد پشت سـرشـان ایستـاده بود و پنـج سال آنها را حمـایـت و راهنمـایـی می‌کرد. اما کمبود شور و اشتیـاق در انجام کار بـاعـث می‌شد که عشقـی به آن نـداشتـه بـاشنـد. شور و اشتیـاق، خویـش‌انضبـاطـی و عشـق با هم کار می‌‌کنند. در هر گـونـه ورزش، سـرگـرمـی، شغـل یا حـرفـه‌ای که واقعاً از آن لذت می‌بـریـد، ‌بـایـد هر چقدر لازم اسـت بـرای بهبــود و تــربیـت مهــارت‌هـایتــان وقـت صــرف کنیــد.

 

کسانـی که عشـق شمـا را برای این تکـاپـو درک نمی‌کنند، پشتـکار شمـا را نیز تحسیـن نمی‌کنند و می‌گـوینـد که اینقدر تقلا کردن برای چیزی که آنان فکر می‌کنند بیهوده است، دیوانـگـی است. چند بار چنیـن چیزی را شنیـده‌اید؟ همیشـه وقتی به شدت خـواهـان چیزی بوده و بـرایـش تلاش کرده‌اید، آدم‌هـایـی در دور و بـرتـان بوده‌اند که شمـا را نا امید کرده‌ باشنـد. آنها خـواهنـد گفت: " آهای، داری خیلی تلاش می‌کنی. " آنها از درک این نکتـه عـاجــزنـد که شمـا درد و رنجی را که آنها در انجام کار تصـور می‌کنند، تجـربـه نخـواهیـد کــرد. بـرای شمــا انجــام آن وظیفــه، شــادمـانــی و‌ عشــق اسـت،‌ و چون به آن عشق می‌‌ورزید، قدرت و انرژی لازم را نیز به دست می‌آورید. این انرژی و عشقـی که در شمـاسـت،‌ سبـب جذب و تحت تـأثیـر قرار گـرفتـن انسان‌های دیگر می‌شود که احساس شمـا را دارند. مـاننـد همان داستـان قـدیمـی پـرنـدگانـی که از یک تیره هستنـد و به طور دستـه جمعــی پــرواز مــی‌کننـــد.

 

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 تمـام زنـدگــی..
 

تمـام زنـدگــی یـک رویـاســت

 

در طول مطـالعـاتـم دریـافتـم که تمام زنـدگـی یک رویـاسـت. رویای هر روز زیستـن کمتر یا بیشتـر از اتفـاقـاتـی که در طول شب در وضعیـت خواب می‌بینیـم، نیسـت. رویا یک رویـاسـت، اما در ضمـن واقعــی نیـز هسـت بـه همــان واقعیــت کـه زنـدگــی روزانــه‌ی مـا در اینجــا. روزی کـه رویـابینـی را شروع نمـائیـد و در رویـاهـایتـان بتـوانیـد دورتر بـرویـد، این مطلب را درک مـی‌کنیـد. در اِک ما مطالعه رویـاهـا را با رویای بیداری آغاز می‌کنیـم. به بیان دیگر، ما به روش‌هـایـی که روح مقدس سعـی دارد، برای بهتر شدن اوضاع در زندگی روزانه ما بدان اشاره کنــد، دقــت کــرده و آنهــا را درک مــی‌کنیـــم.

 

گـرفتـن ســرنـخ‌هــا

 

این مثـالـی شگفت انگیز در رویای بیداری است که نشان می‌دهد روح مقدس چگـونـه در زنـدگـی روزمره هر کس عمل می‌کند. چرا بعضـی از مردم چگـونگـی کار آن را می‌فهمند و عـده‌ای دیگــر نــه؟ خـوب ایـن بـه مـوضــوع آگـاهـی هـر فــرد مـربـوط مـی‌شـود.

بعضـی از عملکرد‌های روح مقدس با چنیـن روش‌هـایـی آگاه هستنـد. آنها برای دیدن به سـرنـخ‌هـایـی که روح مقدس در اختیـارشـان می‌گذارد حسـاس هستنـد. این سـر نخ‌ها همیشـه وجـود دارنــد. ایـن بخـشـی از واقعیـت روزانــه‌ی رویـاهــاسـت.

 

وقتی روح الهی برای بهبود زندگی‌تان سـرنـخ‌هـایـی هر چند کـوچـک به شمـا می‌دهد، ما آن را رویای بیداری می‌نـامیـم. رویای بیداری به روش‌های ظـریـف به سراغ ما می‌آید. اما مردم می‌پنـدارنـد که خدا و روح مقدس به چیـزهـایـی کـوچـک مـاننـد این‌ها اهمیت نمی‌دهند. برای همیـن دست به دعا و خـواهـش از خدا بـرداشتـه و می‌گـوینـد: به من چنیـن چیز و چنان چیز را بده. اما ممکن است آنچه که تقـاضـا می‌کنند، بهترین چیز در جهت عـلایـق معنـوی‌شان نبـاشـد، بـرای مثــال بــرنــده شــدن در لاتـاری.

 

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 شنیــدن صــدای خــداونــد ...

شنیــدن صــدای خــداونــد

اک خـواه بـه وسیلــه نجــوا یــا فـریـاد یـا احسـاس یـا نـدای درونـی، شـب و روز با شمـا ارتبـاط دارد. سـری هـارولــد صــدای خــدا را این طــور تشــریـح مــی‌کنــد:

اینجـا در زمیـن مـا نمـی‌تـوانیـم گـوینـده را از گفتـه جـدا کنیـم. اگـر حـرفـی زده شود، مستقیـمــاً بـه گـوینــده نـگـاه مــی‌کنیــم. خـدا … با صدای انسـانـی حـرف نمـی‌زنـد … درخـلال مـراقبـه وقتـی انسـان صـدایـی را مـی‌شنـود کـه هیــچ‌گـونـه منـبـع فیـزیکـی بـرایـش وجـود نـدارد، معمـولاً بـدیـن معنـاسـت کـه روح ‌مقــدس در حـال ارتقـا بخشیــدن و خـالـص کـردن آگـاهـی معنـوی فـرد اسـت. ایـن نـوع ارتقـا و تعـالـی معمولاً به وسیلـه کلمات انسـانـی رُخ نمـی‌دهـد. وقتـی جـریـان صوت یا صـدای خـدا مستـقیمـاً بـا کسـی صحبـت می‌کند واسطـه‌ی آن صـوتـی اسـت  که در فرد تغییری معنوی ایجاد می‌کند، بدون آن کــه نیــازی بــه کلمــات بـاشـد. این یکــی از راه‌هــای ارتقــای معنــوی انســان اســت.

 

زنـدگـی بـه مـا مـی‌آمـوزد کـه بـه صــدای خــدا گــوش بسپــاریــم

 

صدای خدا غـالبـاً در قالب صدای تجـربـه " شنیــده " می‌شود. گـونـاگـونـی آدم‌ها، مـوقعیـت‌ها و مشکـلات، دقیـقـاً همان تار و پودی هستنـد که زنـدگـی آگـاهـی ما را از جنـس آن می‌بـافنـد. داستـان زیر نشان می‌دهد که صدای خدا چـگـونـه در زندگـی روزمره اعتمــاد بــه عشـق خـداونـــد و پـذیـرفتــن آن را بـه مــا مــی‌آمــوزد.

 

کلیــد قفــل دل

 

کـاتـریـن برای سفـری طولانـی آماده می‌شد. هر چند نـدایـی درونی به او می‌گفت که بـایـد سـوییــچ یـدکـی اتـومبیـلش را هـم بـا خـود ببــرد، امــا فـرامــوش کــرد. او دیر وقت راه افتاد و در تـرافیـک گیر کرد و نـاچـار شد چند مـایـل از مسیـر خود منحرف شود. بـدیـن تـرتیـب سفـری که بـایـسـت دوازده سـاعـت طول مـی‌کشیــد، تبــدیـل بـه کـابـوســی هجــده سـاعتــه شــد. کاتـریـن ساعت دو بـامـداد به پمپ بنـزینـی رسیـد و از مـاشیـن پیاده شد. وقتی که در را بسـت، تـازه فهمیــد کـه سـوییــچ را داخل اتـومبیــل جــا گـذاشتــه اسـت.

 

برای این مسافـر مشوش پول زیادی بـاقـی نمـانـده بود. به یاد ندای درونی افتاد که قبل از سفـر شنیـده بـود. اگـر سـوییــچ یـدکـی را بـرمـی‌داشـت در چنیـن مـوقعیـتـی قـرار نمـی‌گـرفـت. تصمیـم گـرفت بر اعصاب خود مسلط شود. چند لحظه فکر کرد تا به منـابـع پنهان، اما بسیـار خـلاقـه‌ی درون خود راه یـابـد. به عنوان اکیست این را می‌دانست که اگر مشکلـی را به وجود آورد، راه حـل را هــم خــودش مــی‌دانــد. بنـابـراین شروع به زمـزمـه‌ی هیـو کرد که صوت مقدس عشـق خـداست؛ عشقـی که در آفـرینـش جـاری‌ست. او می‌دانست که این نام بـاستـانـی خدا دل او را مـی‌گشــایـد تـا بتــوانــد هــدایـت درونــی را از روح ‌مقـــدس دریـافــت کنــد.

 

فکـری بـه ذهنـش رسیـد. مـی‌تـوانسـت در را بـا میـلــه جــا رختــی بـاز کنــد. یک نفر آدم عبوس یک جـا رختـی بـرایـش پیدا کرد، اما دلش نمی‌خواست نقش شـوالیــه‌ی قهـرمـان را بازی کند، بنـابـرایـن دوشیــزه‌ی پـریشــان مــا را رهــا کـرد تـا خــودش راه نجــات از این گــرفتـاری را پـیـدا کنــد. کـاتـریـن جـا رختـی را صـاف کــرد و انتهای آن را به شکل قلاب درآورد، اما فـایـده‌ای نـداشـت. بـا نـومیــدی فکر کرد شـایــد بـد نبـاشـد شیـشـه‌ی اتـومبـیـل را بشکنــد. بعــد بــا خــود گفــت:

 

این بـایـد درس مهمی بـاشـد. من همیـشـه همیـن واکنـش را نشـان دادم. اول یک راه حل را امتحـان مـی‌کنــم، بعـد احساس درمـانـدگـی مـی‌کنـم و دسـت آخـر عصبــانـی مـی‌شـوم. شـایــد لازم بـاشــــد کــه بــا مشــکـلات طــور دیگـــری بــرخــورد کنـــم.

 

نـاگهـان خود را روی کاپـوت اتـومبیـل انـداخـت و با صدای بلند گفت، " خـدایـا پیام رو فهمیــدم! ممنــونــم. امــا خـواهـش مــی‌کنــم اینجــا تنهــایــم نگـــذار." بعد با تمام وجود ایـن مشـکل را بـه اک واگــذار کــرد و گفــت، هــر چــه خــواسـت تــو بـاشــد. نـاگهـان با صـدایـی از جا پـریـد. مرد جـوانـی که معلوم نبود از کجا آمده، پشت سرش ایستـاده بود. او پـرسیــد، " پنجــره‌ی عقـب مـاشیــن از داخــل ضــامــن دارد؟ "

 

مرد ظرف مدت کـوتـاهـی برای کـاتـریـن تـوضیـح داد که چگـونـه بـایـد این کار را انجام دهد و بعد ایستــاد و او را تشـویـق کرد. در این حال کـاتـریـن سعــی می‌کرد با جا رختـی خـود ضـامن را تـکان دهد. بـالآخــره پنجره‌ی عقب باز شد. کـاتـریـن از شیشـه روی صنــدلـی پشتــی و از آنجــا بــه طــرف صنــدلـی جلــو خــزیــد و سـوییــچ را بــرداشت. وقتــی کـار تمــام شــد دیــد کـه از مــرد جــوان خبــری نیـسـت. نـاگهـان صـدای غیـرعـادی و بلنـد اتومبیـلـی را شنیــد کـه کنارش تـوقـف کرد. مـاشیـن مـرد جوان اگزوز نـداشـت. این صدای بلند را هر کسی می‌تـوانست بشنـود، اما کاتـریـن به یاد نمی‌آورد قبـلاً صـدای ورود او را بــه پـمـپ بنــزیـن شنیــده بـاشـــد.

 

مــرد گفـت، " حـالتــان خــوب اسـت؟ " کـاتـریـن گفــت، " بلــه، متـشکــرم.

همیـن‌طور که کـاتـریـن رفتـن مرد جوان را تـمـاشـا می‌کرد رفته رفته درس معنوی این مـاجـرا را فهمیــد. زنـدگـی بـه وسیـلـه‌ی صــدای تجــربـه می‌خــواسـت به او درسی را بیــامــوزد. صدای خدا نجوا کنان به او گفته بود که سـوییــچ یـدکـی را بردارد، اما او چنان سـرگـرم کـارهـای خودش بود که حتی اگر صـدای روح‌ مقدس به بلندی اگـزوز اتـومبیـل این مرد جوان هم بود، کاتـریـن آن را نمی‌شنیــد. به یاد آورد که صدای خدا از مجرای کُل هستـی حـرف مـی‌زنـد. مـا هـرگـز از خدا جدا نمی‌شـویـم. تنها تسلیــم بـه خـدا بـاعـث شـده بود که بتــوانـد متــوجـه‌ حضــور او شود. حالا می‌دانسـت که در سـاحـت خـامـوش و سـرشــار از عشــق قلــب خــود، همیشــه مــی‌تـوانـــد صـــدای خــدا را بشنــــود.

 

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 تمــرین رویـا ...

 

 

تمــرین رویـا

بهشـت در انتـظـار اسـت

 

چیزی شبیـه این را در دفتـرچـه‌ی رویای خود بنـویسیـد: مـایـلـم در رویای خود تجـربـه‌ای معنـوی داشتــه بـاشــم؛ هـر چــه خــواست خــدا بـاشــد.

هر چیز خـاصـی مـاننـد عشـق خدا، حکمت خدا یا نور و صوت خدا را که مـایلیـد تجـربـه کنید به این جمله بیـافـزاییــد. پس از این که آن را نـوشتیـد چیزی شبیـه این را هم اضـافـه کنید: "هر چه تو بخـواهـی" تا بـدیـن وسیـلـه خـواستـه‌ی خود را تسلیـم مشیـت روح الهی کرده بـاشیـد. واگذاری و رها کردن سـریـع‌تـریـن راهی است که می‌تـوانیـد تجـربـه دلخواه خـود را بـه دسـت آوریـد.

با خـوانـدن یک دعا، زمـزمـه‌ی کلمه‌ یا عبـارتـی مقدس که می‌شنـاسیـد، یا تـرانـه‌ای عـاشقـانـه بـرای خـدا مثـل هیــو را بخـوانیـــد. همیـن‌طور که به خواب می‌روید خود را در زیبـاتـریـن مکـانـی که می‌تـوانیـد تصـور کنید. این می‌تـوانـد منظره‌ای زیبا در طبیـعـت یا یکی از معـابــد بـاشکــوه حکمـت زریــن بـاشــد. هر گـونـه تجـربـه‌ای که در رویا داشتـه‌اید، هر قدر هم که پیـش پا افتاده به نظر آید، بنـویسیـد. تجـربیـات معنوی همیشـه بـرجستـه و درامـاتیـک نیـستنــد، بلکـه گـاهـی مثـل بـوسـه‌ی پـروانـه مـلایــم و نـاملمــوس هستنــد.

تجـربـه به من نشان داده که بهترین راه برای دیدن خواب واضـح این است که درست قبل از خواب آن را درخـواسـت کنـم. در مقطع زمـانـی آستـانـه خواب، شـایـد تصـاویـر غیـر عادی ببیـنیـد و احساس بی‌وزنی کنید. متـخصصیـن خواب این مقطع زمـانـی را مـرحلـه هیپنـوتیـک می‌نـامنـد. بـرخـی از افراد این دریـافـت‌های حسـی و تصـاویـر را نوع معینی از تجـربیـات معنــوی و خــروج از کـالبــد مـی‌داننــد.

شـایـد مـوفقیـت در دیدن خواب واضح چند روز یا چند هفته طول بکشـد، اما برای دست یـافتـن به این تجـربـه حتماً بـایـد کـوشـا بود. من سعـی می‌کنـم در آستـانـه خواب تا جـایـی که می‌تـوانـم هوشیـاری خود را حفظ کنـم. به تمام جـزئیـات پرده ذهنی خود دقت می‌کنـم تا وقتی که خود را در محیـطـی غیر از تخت خود ببـینـم. نمــونـه یکی از رویـاهـای واضــح مـن از ایــن قـرار بـــود:

 

در جـایـی آفتـابـی و پهناور روی زمیـن دراز کشیـده بودم. فهمیدم که دارم خواب می‌بینـم. زمینه طـلایـی بود و روی چیزی مثل سـاقـه‌های نرم گندم خـوابیـده بودم. کامـلاً راحت و رها بودم، اما وقتی دیدم که چند نفر به طـرفـم می‌آیند نگران شدم. کم‌کم آنها حـالتـی خصمـانـه بـه خـود گـرفتنــد. بنـابـرایـن از جـا بلنــد شــده و پــرواز کــردم!

 

آن روز صبـح وقتی بیدار شدم کـامـلاً احساس آزادی می‌کردم. آزادی چیزی بود که واقعاً بـایـد آن را در خود پرورش می‌دادم. خیلی لذت‌بخش بود که تـوانستـم به اراده خود پرواز کنـم! شمـا هم می‌تـوانیـد این کار را انجام دهید! این کار را در هر رویـایـی که مـایلیـد امتحان کنید. روح می‌تـوانـد هر کاری بکند، به هر جـایـی برود و به هر چه که بخـواهـد تبـدیـل شود. دوست دارید گـربـه باشیـد یا عقاب؟ یا مثـلاً آیا دوست دارید در خواب کاری را بکنید که همیشه دوست داشتیـد به عنوان حـرفـه انتخاب کنید؟ می‌تـوانیـد آن را در رویا با آگـاهـی و هـوشیـاری کـامـل تجـربـه کنیــد و ببیـنیــد کـه آیـا واقعــاً به دردتان می‌خورد یا نـه. مثـلاً فرض کنید در زنـدگـی بـا مشکلـی روبرو هستیـد یا عـادتـی دارید که می‌خـواهیـد بـر آن غلبه کنیـد، اما تا به حال مـوفـق نشـده‌اید. می‌تـوانیـد با کمک خواب واضـح، خـواستـه خود را در رویا تمـریـن کنید تا مشکل زنـدگـی بیـداری‌تـان سبـک‌تـر شـود. شخصـی بـا چنیـن مشکلـی رو بـه رو بــود.

 

تصمیـم گـرفتـه بود آهستـه‌تر غذا بخورد. او سا‌ل‌ها بود که حـریصـانـه غذا می‌خورد و بهای این بی‌مبـالاتـی سـوءهـاضمــه بود. با خود فکر کرد، اگر قبول کنیـم که رویای واضـح برای کنتــرل زنـدگــی مفیــد اسـت، بهتــر است در این مـورد امتحـانـش کنــم. او با پیروی از تحقـیقـات استفـن لابـرج در مورد خواب واضـح، هر شب به خود می‌گفت که خواب واضـحـی خـواهــد دیـد و بـالآخــره هـم مـوفـق شــد. خــواب واضــح او از این قــرار بــود:

 

او روی ایوان خـانـه‌ی فردی نشستـه بود که یک بادکنک نـارنجـی از بـرابـرش عبور کرد. نمی‌دانست آنجا خـانـه‌ی کیست، اما تصمیـم گـرفـت صبـر کند تا کسی بیرون بیـایـد. از آنجا که در این خواب هـوشیـار بود، تصمیـم گـرفـت همان جا روی ایوان برای خود کبـابـی دست و پا کند همراه با مخلفات محبـوبـش: جـوجـه کباب، ذرت، سالاد اسفنـاج تازه با سس پنـیـر آبی. بی‌صبـرانـه منتظر بود تا غذا را به نیـش بکشـد. هنوز غذا آماده نشده بود کـه، آب دهـانـش راه افتــاده بـود.

 

ناگهان به یاد هـدفـی افتاد که از این رویا داشت. همان جا تصمیـم گـرفـت خود را کنترل کند. با نفسی عمیق رایحه‌ی دلپـذیـر غذا را استشمـام کرد و با آرامش و تـأنـی شروع به خوردن کرد. وقتی که بر سر سفـره این ضیـافـت نشست با خود عهد کرد که هر لقمه را کـامـلاً بجود. به نظرش می‌رسیـد این طـولانـی‌تـریـن خـوابـی است که تا به حال دیده؛ اما سـر قــول خــود مــانـــد. وقتـی بیدار شد، به نحوی احسـاس متفـاوتـی داشت، اما دقیقاً نمی‌دانست این احساس از کجا آب می‌خورد. بلند شد که صبحـانـه بخورد. نـاگهـان بیاد خواب واضـح دیشـب افتاد و از این که تـوانستـه بود به هدف خود بـرسـد، به خود بـالیـد. از خود می‌پـرسیـد آیا همان کار را می‌تـوانـد الآن هم انجام دهد. به نحوی می‌دانست که می‌تـوانـد. می‌دانست که این کار در مقـایسـه با رویا مستلـزم انضبـاط و تلاش بیشتـری است؛ اما حالا از خویش‌‌انضبـاطـی لازم کـه مـدت‌هـا خـواستـار آن بـود بـرخـوردار بــود و خــود این را مـی‌دانـسـت. در عیـن حال زنـدگـی‌اش از سـایـر جهات هم عوض شد. تـوانسـت در محل کار و نیز در بـرنـامـه‌ی ورزشی خود انضبـاط بیشتـری را اعمال کند. حالا احساس می‌کرد نسبـت به گـذشتـه کنتــرل بیـشتــری روی زنـدگــی خــود دارد.

 

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه هشتم بهمن 1386  |
 خـواب‌هـای واضـح ...

 

 

خـواب‌هـای واضـح مـی‌تـواننـد مـا را

نسبـت بـه خـویـش معنــوی خــود آگـاه‌تـر کننــد

 

متخصصینـی چون "استفـن لابرج"، نـویسنـده و محققی که برای اولیـن بار در مورد رویـاهـای واضــح تحقیــق کـرد، بیــداری و هـوشیـاری کـامـل در خـواب را "خـواب واضــح" نـامیـده‌انــد.

خواب واضح صـرفـاً بدان معنـاسـت که شمـا به عنوان روح با آگـاهـی کامل شـاهـد رویـا هستیـد و آن را تجـربـه می‌کنید، هر چند جسـم‌تان خـوابیـده بـاشـد. وقتی جسـم‌تان خـوابیـده است روح در مـراتـب بـرتـری از آگـاهـی بیدار است. حتماً لازم نیسـت برای تجـربـه چنیـن چیزی رویای واضـح ببـینیـد، چون در هر حال این اتفاق دائم رُخ می‌دهد. اما خواب واضح راهی برای کسب هـوشیـاری بیشتـر و کنترل بـالاتـر در رویـاهـا و در نتـیجـه در زنـدگـی روزمره است. گـذشتـه از هر چیز، وقتی که از دیـدگـاه روح یعنی در وضعیـت بیداری و هـوشیـاری بـه زنـدگــی بیــداری نـگاه کنیــد، آن هــم نـوعــی رویـاســت.

 

پنـج تـا ده درصد از مردم خواب واضـح می‌بینند. "جیـن گاکـن‌بـاخ" که یکی از روانشنـاسـان تجـربـی دانشگاه آیوای شمـالـی است، کشف کرد کسـانـی که خواب‌های واضـح می‌بیـننـد در مقـایسـه با سـایـر مردم کمتر دچار افسـردگـی یا روان پـریشـی می‌شـونـد. واقعـاً که چه مـزیـت بـزرگـی! علاوه بر این به اعتقاد او کسـانـی که قادر نیستنـد رویـاهـای واضح ببـیننـد می‌تـواننـد این قـابلیـت را در خود پرورش دهنـد؛ البته در صـورتـی که انگیزه‌ای پیـدا کننــد و ضمنــاً رویـاهــای خــود را هــم بخــوبـی بـه یــاد آورنـــد.

 

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 هــم‌آهنــگــی..

هــم‌آهنــگــی

 

روح ذره‌ای از خـداونـدست که با نعمت تخیل خلاق متبـرک شده است و به‌وسیلـه‌ی آن براى هر مشکلـى راه حلى می‌یـابـد. بسیـارى از مـواقـع بخشـش و سخـاوت روح الهى را از دست می‌دهیـم زیرا ــ آنرا طلب نمی‌کنیـم. ما فقط می‌نشیـنـیـم و منتظر می‌شـویـم تا آنچه را که طلب می‌کنیـم در زنـدگـی‌مان اتفاق بیـفتـد. در حـالـی‌که اگر درخـواسـت کنیـم؛ ممکن اسـت آن را دریـافـت کنیــم. خـواستـن خــدا؛ خــواستـن خـوشبـختــى واقعــى اسـت.

 

هـارولـد کلمـپ

زبـان روح

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه پنجم بهمن 1386  |
 روش پـرداختــن ...
 

People of the golden heart are full of love and have the ability to give of themselves. They are the shining lights.

 

Harold Klemp_The Language of Soul

 

روش پـرداختــن بـه مشــکلات

 

معمولاً نمیتوان فهمیـد کـه چـرا در هر بحـرانـی، عـده‌ی خـاصـی سـود مـیبـرنـد. بـه عنـوان مثـال، وقتـی کـه بازار بورس دچـار بحـران میگردد، بعضـی از افراد ثـروتمنـد مـیشـونـد. امـا چـرا؟ زیـرا هـ ربـار کـه تـوهمــی بـزرگ در الگـوی فعـالیـتهـای روزانـه بشـر شکل مـیگیـرد، کسـانـی کـه قـوانیـن را از هـر سنـخـی کـه بـاشنـد ــ چـه اقتصـادی چـه سیـاسـی و .... ـ درک مـیکنـنـد، مـیتـواننـد از انـرژی حـاصلـه بـرای پیشبــرد امــورشــان استفــاده نمـاینــد.

 

از لحاظ معنوی، وقتی شمـا در زنـدگـی مصـائـب و مشـکلاتـی را تجـربـه میکنید، انرژی مـذکـور میتـوانـد شمـا را به سوی مـراتـب بـالا سـوق دهـد. عـدهای از افـراد بـرای من نـامـه میفـرستنـد و خـواستـار رهـایـی از مشـکلات زنـدگـی میشـونـد. آنان به مفهـوم قـدیمـی خـداونـد نظر دارند و مـیگـوینــد: « خـدایـا، اگر در زنـدگـی من مشکلـی پیـش آمد، لطفاً مرا از آن مشکل نجات بـده. » آنها به این سئـوال تـوجهـی نـدارنـد: « شمـا در مقـابـل چه کار خـواهیـد کـرد؟ » این افراد گمان میکنند که فقط بـایـد بگـوینـد: « در عـوض، من تو را دوست دارم و مـیپـرستـم. » اما این کـافـی نیست. مـا بـایـد مسئـولیـت کـامـل زنـدگـی خود را به عهده بگیـریـم، زیرا در این صورت در مییـابیـم که میتـوانیـم از عهده مشـکلات‌مـان بـرآئـیـم. علاوه بر ایـن، اغلب قـادریـم خـودمـان مشکلات‌مان را انتخاب کنیـم. ممکن است گمان کنید که اگر بیـن « داشتـن مشـکلات » و « نـداشتـن مشـکلات » حق انتخاب داشتیـد، نـداشتـن مشـکلات را تـرجیـح میدادید و من هم شمـا را عـاقـل میخـوانـدم. اما متـأسفـانـه راه و رسم دنیا چنیـن نیسـت. دنیا به طور نسبـی عمل میکند نه به‌طور مطلق. شمـا نمیتـوانیـد بگـوئیـد که مشکل خـواهیـد داشت یا خیر. این ادعا حـالـت مطلق دارد در حـالـی که زنـدگـی این‌گـونـه عمل نمیکند. راه و رسم دنیا چنیـن است. شمـا با مشکلات مـواجـه خـواهیـد شد، لیـکن روش پـرداختـن بـه ایـن مشـکلات بـه خـودتـان بستـگـی دارد.

 

شمـا میتـوانیـد به راه حلی مـوقـت متـوسـل شـویـد که مـدتـی کـوتـاه بـاعـث شادی و رضـایـت‌تـان گردد، اما این در دراز مدت چندان مـؤثـر نخـواهـد بود. لذا شمـا در انتخاب راه حل منـاسـب یا نـامنـاسـب مختـاریـد. اگر فـاقـد انضبـاط فردی بـاشیـد، میگـوئیـد: « امروز که زندهام. اما فردا ممکن است زنده نبـاشكـم. تا هفته دیگر کی زنده است و کی مـرده! » بـدیـن تـرتیـب، راه حل مـوقـت را بـرمـیگـزینیـد، یک هفته بعد، شمـا هنوز زندهاید و بـایـد بهای سهـلانـگـاری خود را بپـردازیـد. آنگاه میگـوئیـد: « خـدایـا، چرا من؟ چرا این کار را با من کردی؟ بـایـد فـرد دیگری مسئـول بـاشـد، اما مسلمـاً مقصـر نیستــم. » شمـا هم چون ایوب در عهد عتیق میتـوانیـد شکـوه سر داده و خود را نفـریـن کنید. حتی ممکن است به خـاطــر بــد اقبـالــی خــود، شیــطان را سـرزنــش نمــائیـــد.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشـد  

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه چهارم بهمن 1386  |
 نـام شمـا ....
 

Before you can improve your life and find a measure of happiness, you must learn to do one thing every day out of pure love. That means, don’t expect anything in return neither thanks nor happiness. Pick that occasion carefully. Then, whatever that one act of giving of yourself to someone else is, do it with all your heart

 

Harold Klemp _The Language of Soul

 

نـام شمـا چیـست؟

 

تمام عمر فکر می‌کـردیـد نام شمـا همان است که در لحظه‌ی تـولـد بر شمـا نهاده‌اند. اما این نام مـوقتـی است و به شمـا کمک می‌کند تا بر کالبد، شخصیـت و افرادی که دنیای شمـا را در ایـن زنـدگـی مـی‌سـازنـد تمـرکــز کنیــد. روزی نام معنوی واقعی خود را خـواهیـد دانست. اما برای آن که این روند را به جـریـان بیـانـدازیـد، هم اکنون بـایـد بـدانیـد کـه کیستیــد. شمـا روح هستیـد؛ بـارقـه‌ی مقدس خـدا. شمـا روح نـداریـد، بلکه روح هستیـد و بــدن، ذهـن و عـواطـف داریـد. روح نه جنسیـت دارد و نه نژاد. روح مـوجـودی همیشـه شـادمـان است که همواره در لحظه‌ی حـال زنـدگـی مـی‌کنـد و تـوجـه خـود را بـه چیـزی معطـوف مـی‌کنــد کــه او را بـه خــدا نـزدیـک‌تـر مــی‌سـازد. همیـن بـرخـورداری از هـویتـی واقعی و منـزلگـاهـی راستیـن است که همیشـه در شمـا احسـاس تعلـق را ایجــاد کـرده اسـت. ایـن نــدای روح یـا عطشـی بـرای چیــزی بیشتــر اسـت.

 

خــانـه‌ی واقعــی شمــا

 

خـدا شمـا را به عنـوان روح جـاودانـه به کیهـان فیـزیکـی فـرستـاد تـا داد و ستـد عشـق را بیـامـوزیـد. شمـا در درون خود همچون خـداونـد از ظـرفیـت خـدای‌گـونـه‌ی عشـق ورزیدن بـرخـورداریـد. ایـن ظـرفیـت عشـق بـی‌حــد و مــرز، پـرورش نیــافتــه و خــام اسـت.

زمیـن و آسمـان‌ها کلاس درس روح هستنـد. اوهام در مقـابـل روح خود را چون حقیـقـت نشـان مـی‌دهنــد. روح پس از زنـدگـی‌های متمادی و بعد از آن که درس‌های عشـق را آمـوخـت به خـانـه فـراخـوانـده می‌شود. این سفـر بـازگشت، سـاده، سـازمـان یـافتـه و سـریـع اسـت و مستقیمـاً بـه قلـب خـدا منتهــی مــی‌شــود.

در تمام این مدت که روح سـرگـردان و سـرگشتـه و حیـران است و سعـی دارد هدف خود را بیـابـد و فـریـاد عشـق سـر مـی‌دهـد، خـداونـد مـأمـور ویـژه‌ی خـود را بـه مـراقبـت از او گمـاشتــه اســت. او مـاهـانتــاسـت. او مـراقـب و منتظر است و به ارواحی که آماده‌اند تا بـه رودخـانــه‌ی زنـدگـی در افتـاده و بــه آغـوش خــداونـد بـازگـردنـد کمـک مـی‌کنـد. منـزلگـاه حقیقـی شمـا نـزد خـداونـدسـت. تقـدیـر و سـرنـوشـت شمـا این است که روزی همکار خدا شـویـد و بتـوانیـد هم‌چون او عشق بـورزیـد و کـامـلاً بیدار و هـوشیـار شـده و بـرای خـداونـد مفیــد بـاشیــد. این سفـری بـاشکـوه و شگـفت‌آور است. سفـری اکتشـافـی کـه زنـدگـی‌هـای بسیــار بـه طــول مـی‌انجــامـد. امـا شمـا هـرگـز تنهـا نبـوده و نیستیــد. مـاهـانتـا شمـا را فـرامـی‌خـوانـد تـا عظمـت معنـوی خـود را کشـف کنیـد و بـر سـرنـوشـت معنــوی خــود اشــراف یــابیــــد.

 

خــدا از دور مـراقـب مـا نیـســت

 

مـاهـانتـا تجـلــی عشــق خــداونــد اســت. از آغاز حیات مـاهـانتـا در هر عصـری حضــور داشتـه است. مـاهـانتـا آفـرینـش را به آفـریننـده، و انسـان را مستقیمــاً ( بدون واسطـه ) بـه خــداونــد متصــل مــی‌کنــد.

می‌گـوینـد در خـلال جنـگ خلیـج فـارس در سـال 1990 تا 1991 تـرانـه‌ی عـامیـانـه‌ای ورد زبـان سـربـازان آمـریـکایـی بـود و به آنـان تسـلـی مـی‌داد. در ایـن تـرانـه اشـاره بـه این شـده بـود کـه خـداونــد از دور مـراقـب اسـت. خیـلـی آسان‌تر و مطمئن‌تر است که اعتقاد داشتـه بـاشیـم خـدا بالای ابـرهـاسـت و تنها تعـداد خـاصـی از بـرگـزیـدگـان هستنـد کـه مـی‌تـواننـد هـوای بهشـت را استنشـاق کـرده و بـا خـدا هـم‌کـلام شـونـد. بیشتـر مـردم معتقـدنـد کـه روح ‌مقـدس تنهـا می‌تـوانـد از مجرای استـادان معنوی هزاران سال پیـش عمـل کنـد. اما استـادان بـزرگ معنـوی روزگاران کُهن اگـر امـروز در میان مـا می‌بـودنـد، بـا سختـی‌‌هـای زیــادی مــواجـه مـی‌شـدنــد. غول‌های معنوی پس از آن که می‌میـرنـد بـا شـایعــه سـازی و کنـایـات و استعــارات بـه اسطــوره، راز، و افســانـه مبــدل مــی‌شــونـد.

 

هـم‌اکنـون یـک استــاد معنــوی بـا شمـاسـت

 

استـادان معنوی گـذشتـه، دیگـر در وجه بیـرونـی با پیـروان خود سر و کار نـدارنـد. شمـا می‌تـوانیـد هنـگـام نیـایـش بر تصـویـر آنان تمـرکـز کنیـد تـا از مجـرای روح مقـدس کمک دریـافـت کنید. شـایـد به صـورت الهام تصـویـر یکی از استـادان معـنـوی تـاریـخ را ببیـنیـد، امـا نمـی‌تـوانیـد بـه طـور رو در رو و فیـزیـکـی بـا او دیــدار کنیــد. تنهـا مـرجعـی که در اختیـار دارید این امیـد است که کشیشـان و واعظیـن یا واسطـه‌های معینی بتـواننـد به جـای شمـا بـا آن استــاد معنـوی تمـاس بگیــرند و جـواب او را بـرای شمــا بـازگـو کننــد.

 

کلیـــد شمــاره‌ی ۲

 

تمام استـادان بزرگ معنوی در بهشتــی دور دست نیستنــد. یکی از آنها هم‌اکنـون روی زمیــن اســت. پیشـرفتـه‌تـریـن استـاد معنـوی کسـی است که در درون و بیـرون به دانشجــویـان خـود تعلیــم دهـد. تخصـص او در نشـان دادن ارتباط بیـن زنـدگـی روزمـره و زنـدگـی معنـوی است. او به کسـانـی کـه تحت تعـلیـمـش قرار دارنـد، کمـک می‌کنـد تـا راه بـرقـراری ارتبـاط بـا خـداونـد را بیـامـوزنـد و عشــق وی را مستقیــم و بی‌واسطـه در زنـدگــی خــود بـه جـریــان انـدازنــد.

 

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه سوم بهمن 1386  |
 گـرسنـگـی معنـــوی

 

If you can achieve an improvement over yesterday, even if it’s small, you have gained significantly. You are taking charge of your own world. You are becoming a creator.

 

Harold Klemp _ The Language of Soul

 

گـرسنـگـی معنـــوی

 

بیاد دارم در آپـارتمـانـم کف اتاق دراز کشیـده بودم. همه جا تـاریـک بود. صدای لطیف خـواننـده‌ی سبـک بلوز، « پگی لی » در فضـا طنیـن انـداختـه بود. شعـر او  دقیـقـاً وصـف‌ حــال مـن بـود. اشک روی گـونـه‌هـایـم سـرازیـر شد. با صدای بلند به خدا گفتـم، " همــه‌اش همینـــه؟ " انگار برای نـردبـان تعـالـی پله‌ی دیگری نمـانـده بود. اما من هنـوز سیــراب نشــده بــودم. احسـاس گـرسنـگـی معنــوی مـی‌کــردم. روزی که نوزاد بودم و بر سر حـوضچـه‌ی آب مقدس گـریـه می‌کردم سلـوک معنوی‌ام آغاز شد. کشیـش آب سرد را روی سرم ریخت. راهبه‌های رومن کـاتـولیـک، دعـاهـا، مـراسـم هـزار سـالـه و عــرفـان، ریشـه‌هـای محکــم معنــوی مـن شـدنـد. اما وقتی به نـوجـوانـی رسیـدم، سئـوالات آزار دهنــده‌ای مـی‌پـرسیــدم.

 

چرا شیــطان آفــریـده شـد؟

چـرا خـدا اجـازه داد انسـان زجـر بکشـد؟

چطور ممکن است که من یک عمر با گناه زنـدگـی کنـم و مـوقـع مرگ از ته دل و صـادقـانـه اعتـراف کنــم و بعــد هــم بــه بهشت بـروم؟

مـی‌خـواستـم بـدانـم خـدا کیـست یـا چیـسـت. آیــا خـــدا مـذکـــر اسـت؟

مثـل مـردی ریـش سفیـد کـه ردایـی سفیـد و مـوج‌دار پـوشیــده است؟

مـی‌پـرسیـدم، "خــدا کجـاست؟"

چــرا ایـن‌قــدر دور بـه نظــر مــی‌آیـــد؟

آیـا خــدا واقعــاً مـرا دوسـت دارد؟

 

تا سال‌ها از فـرقـه‌ای به فـرقـه‌ی دیگر می‌پیـوستـم. مدی‌تیشن کردم. ذکر گفتـم. درد و رنـج دلـم مـدتـی تسکیـن می‌یـافـت. اما بعد از مـدتـی باز هم می‌گفتـم: همه‌اش همیـن بــود؟ راز آرامش و خـوشبختـی قطعاً جـایـی وجود داشت. اما آیا هـرگـز دست مـن بـه آن مـی‌رسیــد؟ بیشتـر عمرم را در غرب میـانـه‌ی ایالات متحده زنـدگـی کرده بودم، اما وقتـی در آستـانـه‌ی سی سـالگـی قـرار گـرفتـم، به جنـوب نقـل مـکان کـردم. آن زمـان زن جسـور و مـاجـراجـویــی بــودم.

 

شب اول با اتـومبیـل در آن شهـر پهناور گشتـی زدم تا بیشتـر با محیـط آشنـا شوم. وارد پارکینـگـی شدم و چشمـم به تـابلـویـی افتاد که کلمه‌ای عجیب و غـریـب با حروف بزرگ روی آن نـوشتـه شده بود: اکنکار. به یاد دارم که مـدتـی طـولانـی به این کلمه نگاه کردم. اگر چه قبـلاً آن را نـدیـده بودم، به نحوی بـرایـم آشنـا بود. آن را حرف به حرف بـا صـدای بلنــد خـوانــدم و سعــی کــردم تـلفظــش کنـــم.

 

یک ماه بعد که در آپـارتمـانـی مستقـر شدم، شبـی احساس کردم تختـم تـکان می‌خورد. از خواب پـریـدم. چشمـانـم را باز کردم، نور آبی درخشـانـی پای تختـم سو سو می‌زد. صـدایـی از دل نـور نجوا کرد، "عشقـی نثار تو خـواهـد شـد کـه قبـلاً هـرگـز کسـی نثــارت نکــرده اسـت." ذهنـم می‌خـواسـت وحشت‌زده شود. هـرگـز چنیـن چیزی برای من رُخ نداده بود. اما دلـم از شـادی بـه خـود مـی‌لـرزیــد. انـگار یکـی از نـت‌های اصلی وجودم را نـواختـه بــودنــد. یـک هفتـه بعـد نـور آبـی بـرگشـت و صــدا دوبـاره بـا همــان جملـه تکـرار شـد.

 

سپـس میـهمـان آبی من بار دیگر آمد. این بار عشـق شـدیـدی را حس می‌کـردم. عمیـق‌تـریـن بخش وجودم مخـاطـب این عشق بود. گـویـی جـریـانـی الکتـریکـی در بـدن، ذهن و عـواطـف من به نـوسـان افتاده بـاشـد. دست آخر خود را به نور آبی سپـردم. با خود گفتـم،‌ آخه مگه چه اشكـکالـی دارد کـه آدم را طوری دوست داشتـه بـاشنـد کـه هـرگـز کسـی او را آن‌طــور دوستــش نـداشتــه است؟

 

به محض این که خود را وانهادم، مـوجـی سوزان از عشق از نور آبی به وجودم سـرازیـر شـد و تمـام تـرس‌هـا و محـدودیـت‌ها را از بیـن برد. حس مـی‌کـردم وجـودم سـر تا پـا پـاک شده و در آغوش خدا آرمیـده‌ام. مثل طفلی بودم که سـرانجـام صـدای نـالـه و زاری‌اش را شنیــده بـاشنــد. سپـس نور آبی نـاپـدیـد شد و دیگر بـرنگشت. نـاگهـان نسبـت بـه هــر وقـت دیگــری بیـشتـر احســاس پــوچــی کــردم.

 

هفته‌ی بعد با کسی آشنـا شدم که تعـالیـم اکنکار را به من معـرفـی کرد. وقتی او این اسـم را هجی کرد گفتـم، " همان کلمه‌ای که شب اول اقـامتـم توی این شهر روی یک تابلـو دیـده‌ام! " بعد به یـاد نـور آبی افتـادم. بعـد از این که مـاجـرا را برای آن مرد تعـریـف کـردم ــ پــرسیــدم، " تـا بـه حــال چنیـن چیــزی را شنیــده‌ایـــد؟"

 

او لبخنــدی زد و گفـت، " ایـن نـور آبــی مـاهـانتــاسـت. مـاهـانتــا صـــدایـت مــی‌زنــد." صـــدایـم مــی‌زنـــد؟ چــرا بـایـد مــرا صــدا بـــزنــد؟ اصـــلاً مـاهـانتــا کیــست؟

دوست اکیستـم سعـی کرد مـاهـانتـا را تـوضیـح بـدهـد. من بیـش از پیـش گیـج شـدم. او می‌گفت نور آبی مـاهـانتـا هنـگامـی ظـاهـر می‌شود که روحی آمـاده‌ی بـرگشتـن بـه سـرمنــزل خـدایــی بـاشــد. تـردیـد داشتـم که رفتـن بـه منـزلـگاه خـداونـدی کار واجبی بـاشـد. ضمنـاً مطمئـن نـبـودم به مـاهـانتـا اعتقـاد داشتـه بـاشكـم. امـا شـاهــد مـدعـا در تجــربـه‌ی خـودم بـود. نـور آبی مـاهـانتـا وجود مرا از بـالاتـریـن شعـف، آرامـش و عشقـی کـه سـراغ داشتــه‌ام لبــریـز کـرده بـود. بـا خـود گفتـه بـودم، عشـق خـداونـد بـایـد چنیـن حال و هـوایــی داشتـه بـاشــد، و بـاز هـم سهــم بیشتــری از آن مــی‌خـواستـــم. از وقتی که نور آبی آمده و نـاپـدیـد شده بود، با شور و هیجـان تمـام در جستجـوی میـهمـان شبـانـه‌ام بودم؛ چون به نظر می‌رسیـد این نور آبی من واقعـی را مــی‌شنـاسـد. آن مــن جــاودانــه کــه در عمــق وجــودم خــانــه دارد.

 

من روح هستـم. بـارقـ‌ه‌ی مقـدس خـدا. فـرزنــد نور و صوت. تقـدیـر من این است کـه خــود را بشنــاســم و بـدانــم کــه چـرا بــه اینجــا آمــده‌ام. سـرانجـام پس از سال‌ها اشتیـاق، مـاهـانتـا را یافته بودم؛ یا بهتر بگـویـم او مرا یـافتـه بود. من پـرسیـده بـودم، "همـه‌اش همینــه؟" و نــور آبــی گفتــه بــود، " نـــه، بــاز هـم هسـت، بسیــار بیشتــر"

 

شروع به مطالعه‌ی تعـالیـم اکنکار کردم. فهمیدم که مـاهـانتـا تعـالیـم اک ( اک یعنی روح‌القدس) را به این دنیا می‌آورد و عشـق بـدون شرط خـالـق به خلقت را که از سپیـده‌دم زمان با ما بوده به تجلی می‌رسـانـد. این احساس حضـور خدا همان چیزی است که من و دیگران در خلال تجـربیـات عـرفـانـی بـرجستـه‌ی خود حس می‌کنیـم؛ در خلال لحظات الهام عمیق و به واسطه‌ی معجـزات و بـرکـاتـی که در اطراف ما همـه جا هستنـد. در پـایـان فهمیـدم کـه مـاهـانتـا شـکـل درونی مـاهـانتـا، استـاد زنده‌ اک، یعنی رهبر معنوی اکنکار اسـت. امروز مـاهـانتـا استـاد زنده اک راهنمای معنـوی، دوست و الهام‌بخش من است. معلـوم شـد که در آن کلمـات اولیـه، حقـیقـت محض نهفتـه بـود: عشقـی نثـار من خـواهـد شـد کـه هـرگــز کســی نثــارم نکــرده اســت.

 

امروز من خـوشبـخـت، سـرشـار از عشـق و هـدفمنـد هستـم. این که تعـالیـم اکنکار را با مـردم سـراسـر نقاط دنیا در میان می‌گذارم، از خوش‌اقبـالـی من است. من در خلال نـوشتـن این کتاب به همه جا سفـر کرده و داستـان‌های الهام‌بخش زیادی را شنیـده‌ام. شنیـده‌ام که دیگران چگـونـه نخستیـن بار حضـور خدا را در زنـدگـی خود حس کرده‌اند. اینها لحظـاتـی هستنـد که آنان هـرگـز فـرامـوش نکرده‌اند. هر چند هر کسـی بر اساس اعتقاداتش، نام متفـاوتـی را بر سرمنشـأ تجـربیـات معنوی خود می‌نهـد، من در تمام آنها ریسمـان زرین مشتـرکـی را تشخیـص می‌دهـم. در این تجـربیـات مـاهـانتـا با آنان تماس بـرقــرار کــرده اسـت.

 

وقتـی کـه بـه داستـان سلـوک معنـوی مردم گوش می‌کنـم، همـان اشتیـاقـی را که زمـانـی در خود می‌دیـدم، در چهـره آنان می‌خـوانـم. آنان به من می‌گـوینـد که در جستجـوی معنـای معنوی عمیق‌تری هستنـد، در جستجـوی عشـق و احسـاسـی از جهت‌گیری و هــدایــت. درسـت مثـل مــن.

 

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه سوم بهمن 1386  |
 ريشــه‌ی بيــداد ...

 

Every problem contains a solution. The key is self-discipline and surrender of the mental habits to the Holy Spirit.

 

Harold Klemp ــ The Language of Soul

 

ريشــه‌ی بيــداد در فـــرهنـگ مـــا

 

بيداد ــ فـرقـی ندارد چه نوع بيدادی ــ چون در سـرزمينـی ريشه کند، هر چه به بار می‌آورد تلخـی اسـت و زهـر و نـيستــی.

آيا چيـزی درباره‌ی درختان گوشتخوار ( که بـرخـی به آن گياه آدم‌خوار هم می‌گـوينـد) ديده يا شنيـده‌ايد؟ به هر شـاخـه و بـرگـش که نـزديـک شوی زخمت می‌زند و اگر جرات کنـی و نـزديـک‌تـر بروی می‌بلعـد و نـابـودت می‌کند. در منطق اين درخت چيـزی جز زخم زدن و نـابـود کردن وجود ندارد و اگر بخـواهـی که از شرش رها شوی ابتدا بـايـد که بـدانـی ريشه‌اش کجـاست؛ بـايـد آن را بيـابـی و از ريشـه بــرکنــی؛ وگــرنـه هر شـاخـه‌اش را که بـزنـی هزار شـاخــه‌ی خطـرنـاک‌تـر بـر مــی‌رويـــانــد.

 

بيداد در سـرزميـن ما نيـز ريشـه‌ای دارد که اگر آن را نبيـنيـم و نشنـاسيـم هم‌چنان بـايـد بنشيـنـم و بر زخم‌های کـوچـک و بزرگ مـردمـان دل بسـوزانيــم و بر مرگ آنـانـی که بلعيـده مـی‌شـونــد اشـک بـريــزيــم، يــا داد و فــريــاد راه بينـــدازيــم.

 

اما، در اين روزهای تلخ تلخ، که دادمان ديگـربـاره به آسمـان بلند است، ما باز، مثل هميشـه، چنان با نمادی از بيداد روبرو می‌شـويـم که گـويـی اوليـن بار است که آن را تجـربـه می‌کنيـم. نمی‌خـواهيـم قبول کنيـم که تفاوت اين يک حـادثـه با همه‌ی آن‌هـايـی که مـرتبـاً اتفاق می‌افتـنـد فقط در آن است که از اين يکی با خبـر شده‌ايم و  نام و چهره‌ی خوب و آشنـای اين  از دست داده‌ها است که جان مان را آزرده است. اما خيلی‌هـامـان حتـی متـوجـه نيستيــم که هم اکنون زنـدگـان بسيـاری در صـف بلند مـرگ‌هـای مشکـوک و اعدام‌های بی دليل ايستـاده‌اند؛ حواس‌مان نيست که اين خيل زنـدگـان در سيـاهـی و شکنـجـه نشستــه‌اند ــ که خيلی‌هـاشـان مثل من يا شمـا فکر می‌کنند و خيلی‌هـاشـان مـذهـب و مرام و عقيده‌ای جز آنچه من و شمـا به آن معتقـديـم دارند ــ همه برای به دست آوردن آزادی است که از گـوشـت و پـوسـت و نفس‌شان بهـایـی می‌پـردازنـد. اگر خيلی هم بد بيـن بـاشيـم می‌تـوانيـم بگـوئيـم که حداقل تا اين جا، يعنی تا جـايـی که زير شکنجـه و در زندان‌اند، خـواستـاری آزادی را تاوان می‌دهنـد؛ و ما هم‌چنان نشستـه‌ايم تا هر بار که يکی از ايستـادگـان در صفـی که سر تمـامـی‌ ندارد گُم شود به داد‌خـواهـی صدا بلند کنيـم؛ بی آنکه کاری به ريشـه‌ی بيدادی که بی تـرحـم و پُـر تکبـر  و عبــوس نشستــه و در انتظـار بلعيـــدن بقيــه اسـت داشتـــه بـاشيـــم.

 

همه می‌دانيم که اکنون در کشـورهـايـی که از نظر علمی‌ و پـزشکـی پيشـرفتـه بشمـار می‌آيند به اين نتيجه رسيـده‌اند که یکی از مهمتـريـن راه‌های پيش‌گيـری بيماری‌ها ـ و حتی معـالجـه آن‌ها ـ شنـاخـت وضعيـت پـزشکـی و نوع بيماری‌های پـدرهـا و مـادرهـا و اجداد مـردمـان است؛ يعنـی شنـاخـت ريشه‌ی کهن بیماری يا شنـاخـت « ژن بيمار». در اين کشـورهـا از طـريـق تغييـر شيـوه‌ی زنـدگـی و نوع تغـذيـه‌ی بيماران، يا آنهـايـی که در خطر بيماری‌های بروز نکرده هستنـد، آنان را از وخيـم شدن حال و روزشان و از مرگ‌های زود‌رس مـوروثـی نجات می‌دهند. حتـی کار مهم‌تری هم در حال انجام است. يعنـی اگر ژنی بيمار يا معيوب يا مرگ زا را در بدن انسـانـی پيدا کنند می‌تـواننـد آن را در نسل‌های بعدی او، از کار بينـدازنـد و از بروز و کارا شدن آن جلـوگيـری کنند. و در کنار اين پيشـرفـت‌های زيست شنـاختـی، اکنون حتـی روش‌هـايـی در دست تحقيق‌اند که به مدد آن‌ها و از طـريـق کاوش در « دی.ان.ای » هر کس بفهمند که اصل و نژاد او از کجا بوده و مادران و پدران اوليه او از چه سـرزميـن و از چه نژادی هستنـد. و آنگاه، با تـوجـه به نوع بيماری‌های شـايـع در آن سـرزميـن در بين مـردمـان قرن‌های پيـش، باز هم در راستـای نجات بخشـی بدن انسان قدم‌هـايـی اساسی بر دارند. در روانپـزشکـی و روانشنـاسـی هـم از اين گـونـه عملیــات نجــات‌بخشـی روان انسـان فــراوان اســت.

 

در واقع، در سـرآغـاز قرن بيست و يکم، در کنار مصيبـت‌هـايـی که هنوز از دوران وحش با مـاسـت ــ همچون جنگ، شکنـجـه، زندان و  نبود آزادی و دمـوکـراسـی در شمـاری بـزرگـی از کشورهـا ــ انسان تـوانستـه است که در گستـره‌ی تن و روان خـويـش از غفلت بـزرگ و کُهـن خـود بـه در آمــده و بــه اوج‌هــایـی بلنــد دســت يـابــد.

 

طبيعی است که انسان، در اين هيئت و تـوانـایـی تازه، می‌تـوانـد در زمينه‌ی نجات بخشـی جـوامـع عقب مـانـده يا جـوامـع گـرفتـار هم کـارهـای بـزرگ‌تری انجام دهد. او می‌تـوانـد بيماری‌های اين جـوامـع را ــ هم‌چون بيماری‌های تن و روان آدمـی‌ ــ درمان کرده  و برای مـردمـان زنـدگـانـی آرام و مطمئـن‌تری ايجاد کند. يعنی، همان‌گـونـه که مثـلاً حد آسيـب ديـدگـی مـوجـود و بالقـوه‌ی يک بيمار قندی را می‌توان با مقدار  قند خون او دريـافـت، يا همان‌گـونـه که برای پی بردن به وجود بيماری پارکينسـون بـايـد ميزان « دوپـاميــن » را در مغز اشخـاص اندازه گیری کرد، برای شنـاخـت بيماری کشنـده‌ی « بيداد » در يک جـامعـه نيز بـايـد در فـرهنـگ و تـاريـخ آن جـامعـه کاوش کرد و ديد که ريشـه‌ی اين بيماری در آن جـامعــه در کجـاسـت؟ نه ديکتـاتـوری يک شبـه به دنيا می‌آيد و نه مـردمـان يک جـامعـه قـادرنــد کـه بـا يـک تغییــر، يـا حتــی انقــلاب، تبـديــل بــه بيـدادگــرانــی خطــرنـاک شـونـد.

 

آن‌چه که اکنون به عنوان بيدادی غيـرانسـانـی و حيرت انگيز در سـرزميـن ما به هر سو می‌تازد نمی‌تـوانـد تنها از تغيير رژيم‌ها و قـوانيـن بـوجـود آمده بـاشكـد، يا نمی‌تـوانـد کار مـزدورانـی فلان جـايـی و بهمان جـايـی بـاشـد. اين درختی پُر ريشـه و در ژرفـاهـا جا گـرفتـه است. بـايـد ببينيـم کـه  اين درخت در کجـاهـای تـاريـخ ما کـاشتـه شده، جـوانـه زده، و امروز اين چنـيـن کُهـن بــُن شــده اســت؟

 

چگونه شد که ملتی در 25 قرن پيـش اعـلاميـه حقوق بشر را می‌نـويسـد، آزادی دين و کار و سکـونـت را به رسميـت می‌شنـاسـد، دانشـگاه علوم زمينی دارد، اکنون سر طـرفـداران حقوق بشر را به ديوار می‌کـوبـد، تک دينی را با حد زدن و کشتـار تحميل می‌کنـد، ميـليـون‌ها انسان را از شهـر و ديـارشـان آواره می‌کند و سـلامتـی‌اش را از معجزه‌گران ته چاه‌ها مـی‌خــواهــد و، بـرای شفــا، تـُـف تبـــرک شــده مــی‌خـــورد؟ 

 

و چه شده که وقتی مـردمـان سرزميـن‌های ديگر دنيا به مدد بـازانـديشـی در مـذهـب خود به سوی افق‌های روشن دمـوکـراسـی و علم می‌تـاختنـد ما در گرداب عميق سُست‌تـريـن فکـرهـای مـذهبـی فرو می‌رفتيـم؟ ــ آن هم بی آن که امپـريـاليسـم آمـريـکای جهـان‌خـوار  وجود داشتـه بـاشـد و خطر صيهـونيسـم جهـانـی؛ بی آن که نفتی بـاشـد که بـدبختـی‌مان را به آن نسبـت دهيـم، يا خـارجـه نشيـن‌هـایـی بـاشنـد که کـارمـان را پـريشـان کنند، يا راديو و تلـويـزيـون‌های لس آنجلسـی بـاشنـد که رهنمود غلط داده بـاشنـد،  يا نسلـی همچون نسل امروزی باشد که به ما بگـويـد « شمـا با انقلاب‌تان ما را بيچاره کـرديـد و ديگر حق حرف زدن نـداريـد » و نسل مایـی بـاشـد که  به آن‌ها بگـويـد « شمـا حتی شور آزادی خـواهـی ما را هم نـداريـد و بی عملی خـودتـان را به گردن ما می‌انـدازيـد » و...و .. و چگونه شد که در آن زمـانـه بی هيـچ‌يک از اين‌ها، ما به خواب غفلت فرو رفته بـوديـم و تنها اکنون ــ که دنيا از مـرحلـه‌ی قـرائـت تازه دادن از مـذاهـب آسمـانـی آسوده شده و قرن‌هـاسـت که شـادمـان و بی هراس دريـافتـه نجات دهنده ای به نام آزادی و دمکـراسـی نمی‌تـوانـد از آسمـان به زميـن بيـایـد ــ روشنفکـران ما تازه به فکر قـرائـت تازه از مـذهـب افتاده‌اند ــ آن هم نه در حوزه و مسجـد و برای تصحيـح مذهب ( که خيلی هم خوب است)، بلکه برای هدف‌های سيـاسـی و ايجـاد حکـومتــی دمــوکـرات! راستـی چه شد که روشنفکـران انقلاب مشـروطیـت تـوانستـه بـودنـد ويروس بيـدادگـری‌های جـامعــه‌ی ما را بشنـاسنـد و مـا جــرأت نـداريـم حتــی از آنهــا حــرف بـزنيـــم؟ چه شد که سـرزميـن ما سـرزميـن تـاريکـی و ترس و مرگ شد؟ چه شد که ما حتی نمـی‌تـوانيــم قبــول کنيــم يـک ذره هــم تقصیــر مـا است ــ به عنوان يک فرد و به اندازه‌ی يـک فــرد؟

 

ولی چه شد که ما فـرمـانبـردار شـديـم و به اطـاعتـی کـورکـورانـه تن داديم؟ چه شد که قبول کـرديـم « مرده‌ای بـاشيـم در دست مرده شویـی که به هر سو بخـواهـد ما را بگـردانـد»؛ چه شد که مـُريـد بودن چشـم و گوش بستـه را ارزشمنـد می‌دانيـم و اُمت بودن را ثواب؟ آيا اين‌ها همه از ديد جـامـعـه شنـاسـی پيشـرفتـه‌ی امروزی بيماری نيستنـد؟ ويروس‌های کشنـده‌ی اجتمـاعـی نيستنـد؟ تعارف را کنار بگـذاريـم و قبول کنيـم که ما بيمار هستيـم  و در جـامعـه‌ای بیمـار زنـدگــی مـی‌کنيــم. چــه خــوش‌مـان بيــایـد چـه نيـایـــد.

 

اما چه بـايـد کرد؟ برای تشخيـص بيماری جـامعـه‌ی خـودمـان چه بـايـد بکنيـم؟ آيا کـافـی است که همچنان به شعـار و نـاسـزا و « مرگ بر» و « زنده باد» قـانـع بـاشيـم؟ همـچنـان اشک بـريـزيـم و داد و فغان راه بينـدازيـم؟ همچنان مقصـر بسـازيـم و انگشت اشاره به سوی هــم بگيـــريـم؟ يـــا ...

 

يا بيـاييـم و بدون رودربـايستـی و مـلاحظـه کاری سيـاسـی و مردم فـريبـی و خود فـريبـی، قبول کنيـم که ريشـه‌ی بيماری ما در بخشـی از فـرهنـگ و تاريـخ ما نهفته است و ما ــ برای زنـده مـانـدن و رُشد کردن و سـلامـت بودن ــ به قطع آن ريشـه‌های فـاسـد و فسـادآفـريـن نيـازمنــديــم.

 

طبيعی است که بـررسـی ريشـه‌های بيداد در فـرهنـگ و تـاريـخ  يک سـرزميـن بـايـد از سوی کسـانـی بـاشـد که قرن‌ها از مـرحلـه‌ی وقت تلف کردن در نـوانـديشـی‌ها و قـرائـت‌های تازه از مذهب بـرگـذشتـه بـاشنـد و تنها اعتقاد و بـاورشـان به انسـان بـاشـد، به قدرت تصميـم گیـری و مسئـوليـت پـذيـری او،  و به نقش بنيـاديـن خـواست و نظر او در تنظيـم همه‌ی امور اجتمـاعــی..

 

شکـوه ميـرزادگـی

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 
 
بالا