![]() |
||
|
Sometimes you are called upon by the Holy Spirit to go out of your way to help another person toward the enlightenment of God. Harold Klemp ــ The Language of Soul مهمــان پیـرزن بـا تقـوایـی در خـواب خـدا را دیـد و بـه او گفـت:« خـدایـا، مـن خیـلـی تنهـا هستـم، آیـا مهمـان خـانـهی مـن مـیشـوی؟ » خـدا قبـول کـرد و بـه او گفـت کـه فـردا بـه دیـدنـش خـواهـد آمـد. پیـرزن از خـواب بیـدار شـد، بـا عجـله شـروع بـه جـارو کـردن خـانـه کـرد. رفـت و چنـد نـان تـازه خـریـد و خـوشمـزهتـریـن غـذایـی را کـه بلـد بـود، پخـت. سپـس نشسـت و منتظـر مـانــد. چنـد دقیقـهی بعـد درب خـانـه بـه صـدا در آمـد. پیـرزن بـا عجـله بـه طـرف درب خـانـه رفت و آن را بـاز کـرد. پشـت درب پیـرمـرد فقیـری بـود. پیـرمـرد از او خـواست تـا غـذایـی بـه او بـدهـد. پیـرزن بـا عصبـانیـت سـر فقیــر داد زد و در را بسـت. نیــم سـاعـت بعـد بـاز درب خـانـه بـه صـدا درآمـد. پیـرزن دوبـاره درب را بـاز کـرد. ایـن بـار کـودکـی کـه از سـرمـا مـیلـرزیـد از او خـواست تـا از سـرمـا پنـاهـش دهـد. پیــرزن بـا نـاراحتـی درب را بسـت و غـُرغـُرکنـان بـه درون خـانـه بـرگشـت. نـزدیـک غـروب بـار دیگـر درب خـانـه بـه صـدا درآمـد. ایـن بـار پیـرزن مطمئـن بـود کـه خـدا آمـده، پـس بـا عجلـه بـه سـوی درب دویــد. درب را بـاز کـرد ولـی ایـن بـار نیــز زن فقیــری پشـت درب خـانـه بود. زن از او کمـی پـول خـواست تـا بـرای کـودکـان گـرسنـهاش غـذایـی بخـرد. پیـرزن کـه خیـلی عصبـانـی شـده بـود، بـا داد و فـریـاد، زن فقیــر را دور کـرد. شـب شـد ولـی خـدا نیـامـد. پیــرزن نـاامیــد شـد و رفـت کـه بخـوابـد و در خـواب بـار دیگـر خـدا را دیـد. پیـرزن بـا نـاراحتـی بـه خــدا گفـت:« خـدایــا، مگــر تـو قــول نـداده بـودی کـه امــروز بـه دیـدنـم مـیآیــی؟» خـدا جـواب داد:« بلـه، ولـی مـن سـه بـار بـه خـانـهات آمــدم و تـو هــر سـه بـار درب خـانـه را بــه رویــم بستــی!» بـرکـت بـاشـد |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
Before you can improve your life and find a measure of happiness, you must learn to do one thing every day out of pure love. That means, don’t expect anything in return, neither thanks nor happiness. Pick that occasion carefully. Then, whatever that one act of giving of yourself to someone else is, do it with all your heart. Harold Klemp _The Language of Soul
مــراقبــه در بـرابـر مــدیتـیشـن بیـن مـراقبـه و مـدیتیشن تفاوت شـاخصـی وجود دارد. مـدیتیشن به فرد میآموزد که به درون برود و در سکـوت بنشینـد. مـدیتیشن تکنیک سنگیـن معنوی شرق است در حـالـی که مـراقبـه تکنیک سبـک اکنـکـار مـیبـاشـد. مـدیتیشن مردم را وا میدارد که به درون بـرونـد، و در همان حال بنشیننـد و سعـی کنند که ذهن را آرام و خـامـوش نمـاینـد. با این کار آنها سـاکت و منفعل میشـونـد. آنها به درون گـرایـی و انزوا میافتند که یکی از دامهای منفی است و تمام زنـدگـی آنها ممکن است دچار فقر و زوال گردد. هند نمـونـهای است از کشوری که در آن مردم به صورت گـروهـی وارد مـدیتیشن شدهاند. ببینید چه فقــری در آنجــا وجـود دارد. مـراقبـه یک روش فعال است. ما بیسـت دقیقه مینشینیـم و یکی از اسـامـی مقدس خـداونـد مـاننـد " هیـو " را زمـزمـه میکنیـم و در پی نور و صوت خـداونـد میگـردیـم. وقتی این « نور و صوت » را تجـربـه کـردیـم، قرار نیست که همهی عمر همان یک تجـربـه را داشتـه بـاشیـم، بلکه این « نور و صوت » به صورتهای مختلف، در زمـانهای متفاوت و بـا شـدتهـای گـونـاگـون بـه سـراغ مــا مــیآیــد. این نور و صوت روح را تصفیــه میکند و تعـالـی میبخشـد و شادی و سروری به همراه میآورد که کسـی که تنها به تعـالیـم بیـرونـی اتـکـا و اعتماد و باور دارد هـرگـز نمیتـوانـد آن رابیـابـد. به همیـن دلیل است که اسـاتیـد اک میگـوینـد شمـا هـرگـز نمیتـوانیـد تمام اتـکـای خود را بر هیـچ یک از تعـالیـم بیـرونـی قرار دهید. در همهی کتـابها ــ و از جمله شـریعـت ــ کی ــ سوگمـاد، اطـلاعـات و دانش بسیـار خـوبـی وجود دارد اما اینها تنها یک بـرگـردان فیـزیکـی از آن کتاب کاملـی هستنــد که در هر یک از طبقات گـونـاگـون در جهـانهـای بهشتــی یـافـت مـیشـــود. هـارولـد کلمـپ بـرکـت باشـد |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
The spiritual life is an active one. We recognize that each experience that comes our way is spiritually instructive. If someone needs our help, we do what we can to the best of our ability. Harold Klemp_The Language of Soul دشمنــی بـا نـرمـش و تفکــر میگـوينـد که ضرب المثلها، اصطـلاحـات، و گفتههای رايج در ميان مـردمـان يک جـامعـه نشان دهنده روحيه و فـرهنـگ آنها هستنـد. هر ضرب المثلی که در يک جـامعـه بيشتـر رد و بدل شود زنده تر است؛ يعنی در اعماق فـرهنـگ آن جـامعـه جا خوش کرده و مورد پـذيـرش اکثـريـت آن جـامعـه است. بـرخـی از اين ضرب المثلها مـربـوط به زمان خـاصـی نيستنـد و يا با زمان پيـش میروند. مثـلا گفتهی ساده و حتی ابتدايی « بنی آدم اعضـای يک پيکـرنـد » در زمان سعـدی خـريـدار داشت و اکنون هم خـريـدار دارد و استفـاده از آن در دنيای امروز هم همان معنا و مفهـومـی را میدهد که در گـذشتـه داشتـه است. يعنی، چه انسان زمـانـهی سعـدی و چه انسـان زمـانـهی ما به اين ضرب المثل با ديدی مثبت نگاه میکند. اما مثـلاً « عـاقبـت گرگ زاده گرگ شود ــ گر چه با آدمی بزرگ شود » ـ که منظورش اين است که فـرزنـد آدم گرگ صفت چون خود او می شود اگر چه تـربيتـی انسـانـی ببيـنـد ــ ممکن است در زمـانـهای که پسـر را به خاطر پدر گردن میزدند چون او را هم ادامه او میدانستنـد قـابـل قبول بوده بـاشـد اما جـامـعـه بشـری روزگار ما آن را حـرفـی بيهوده و عقب مـانـده میداند زيرا بدی و بد رفتاری را امری خـونـی نمیبينـد و به خاطـر پدر يا مــادری بــد رفتــار و حتـی جنـايـتکـار فــرزنــد او را متهــم بـه بــدی و جنـايـت نـمـیکنــد. ادامـه مطلـب |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
It’s a pleasure to be around someone who’s shining with the Light of God. People don’t always understand what’s going on, or why this person is drawing them toward him. But there’s something special there.. Harold Klemp The Language of Soul درک زنـدگــی بيــرونــی و درونــی وقتـی در اک هستـیـد زنـدگـی اینطوری میشود. چیــزهـایـی اتفاق میافتـنـد. شمـا ممکن است نـدانیــد که در طبقات درونتـان چـه میگـذرد اما دقیقـاً میدانید که بـالاخـره یک چیـزهـایـی در حال تـغییـر و تحـول اسـت. در زنـدگـی روزمـره و معمـولـی شمـا ــ سـرعـت وقـایـع افـزایـش مـییـابـــد. وظیفه ما این است که از آنچه که در طبقات درون میبینـیـم برای فهم آنچه که بیـرون روی میدهد استفـاده نمـائیـم. آنچه در بیـرون میآمـوزیـم را میتـوانـیـم درونی کنیـم و بـرعکـس هر چه در درون وجود دارد میتـوانـد در بیـرون هم خود را نشان بـدهـد. ما میتـوانیـم از هر دو وضعیـت آگـاهـی یعنی آگـاهـی انسـانـی و آگـاهـی معنـوی یـا روحـانـی چیــزهـایــی بیــامــوزیــم. خیلی وقتها فرد رؤیاهـایـی غیـر واقع بینـانـه در مورد آنچه که در بُعد معنوی به دنبال آن است، یعنی مُرادی که دست به انجام معجزه میزند، در سر مـیپـرورانـد. انجام معجزه برای جمع کردن مـُریـد، بـرخـلاف قـوانیـن معنوی است. این قـانـونـی است که سفیـران روح یا اسـاتیـد اک به دقت از تخطی از آن احتناب میکنند. تخطی از این قـانـون بـدیـن معنـاسـت که فرد خـاطـی به خـاطـر ارتـکـاب این عمل بـایـد متحمل رنج گردد. دست یـافتـن به مـرحلـه خـویـش استـادی نیز بـدیـن معنا نیست که به شمـا مجـوزی داده مـیشـود تـا در زنـدگــی هـر کـاری کـه دوســت داریــد انجــام دهیـــد. این مـوضـوع تنها بـدیـن معنـاسـت که شمـا کـاربـرد قـوانیـن روح را در مورد خود آمـوختـهاید. شمـا میدانیـد که چه کـارهـایـی را مـیتـوانیـد انجام دهیـد و چه کـارهـایـی را نمیتـوانیـد. و همچنان که از طـریـق ایـن نشـانـههای راهنما، راه خود را در زنـدگـی مـیگشـائیـــد، مجـــرای روح نیـــز مــیشـویـــد. هـارولـد کـلمـپ بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
شنبه بیست و دوم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
راهنمــایــی در سفـــر معنـــوی So few know what a love for living means. They´ve put a web Arund themselves and called it spiritual. Life is a celebration. Some will read that as wanton living, but true celebration is loving Cod and Its own.
اگر بخـواهیـد در یک راه معنوی قدم بگـذاریـد و خـودتـان هیـچ تجـربـهای نـداشتـه بـاشیـد چه میکنید؟ به دور و بر خود نگاه میکنید تا کسـی را پیدا کنید که خودش آنچه را که میگـویـد بفهمد. من به شمـا قول نمیدهم که در اک راه آسـانـی در پیش خـواهیـد داشت، اما از کمکهای کتُب اک که میتـواننـد دربارهی تمـرینـات معنوی اک به شمـا آموزش دهند بهرهمند خـواهیـد بود و خـودتـان میتـوانیـد در خـانـه آنها را آزمایش کنید. وقتی شـروع به امتحان این تمـرینـات معنوی میکنید چه این اتفاق پس از یک هفته بیفتد و چه پس از یک ماه، یک سال یا دو سال، بـالاخـره زمـانـی میرسد که شروع به تجـربـه نــور و صــوت خــداونــد خــواهیــد کــرد. خیلی وقتها ما از این صوت تحت عنوان فلوت یا نی خـداونـد صحبـت میکنیـم. در واقع ما کتـابـی هم با همیـن عنوان داریم که در مورد روان شنـاسـی روح صحبـت میکند. شمـا ممکن است نوای یک نی، آواز پـرنـدگـان، صدای یک ارکستـر، آب جاری یا وزوز زنبـورهـا را بشنــویـد. یک نفر ممکن است بگـویـد: "من در هنـگام مـراقبـه صدای پـرستـوهـا را میشنـوم. من در چه طبقهای هستـم؟" شمـا حتی ممکن است یک صدای "هـا م م" بشنـویـد. یک "هیـو" که در انتهای آن صدای " م م " شنیـده میشود. این هم یکی از انواع "هیـو" است. حتی کلمه " آله لـویـا " نیز از تغییر شکل هیو بـوجـود آمده اسـت. در واقــع ایـن کلمــه از " هیـــو " و « اللـه» تشکیـل شــده اســت. این کلمه به تـدریـج تغییر کرده تا تبـدیـل به « آله لـویـا » و « هـالـه لـویـاه » شده است. خیلی از مردم نمیدانند که این کلمات از کجا آمدهاند اما اینها در واقع نـاشـی از تغییر و تبـدیـل در کلمــات معنـــوی هستنـــد. اگر یکی از بازیهـایـی را که بچهها میکنند و به آن « تلفن » میگـوینـد انجام دهید خیلی زود متـوجـه میشـویـد که یک ایدهي اصیـل چطور تغییر میکند. در این بازی یک نفر پیـامـی را در گوش دیگری زمـزمـه میکند و این پیام گوش به گوش دور اتاق میچـرخـد. در طول مسیـر هر کس آن را با کمی تفاوت میشنـود و هنـگامـی که این کلمه بـالاخـره به گوش شروع کننده بازی بـرمـیگردد کامـلاًَ تغییر کرده است. وقتی از هر یک از افراد میپـرسیـد که چه شنیـده است تفـاوتهای مسخـرهای را پیـــدا مــیکنیـــد. پس در نهـایـت، راهنما بـایـد خود شمـا بـاشیـد. اگر در مسیـری معنوی هستیـد و در آن احساس راحتی و شادی میکنید، با آن بمـانیـد. و اگر در راهی هستیـد که واقعاًَ شمـا را اقناع نمیکند ولی به هر حال از اینکه احساس کنید در تـاریکـی به تنهـایـی سـرگـردان هستیـد بهتر است و در ضمـن دوست دارید که چیـزهـای دیگری را هم تجـربـه کنید و بیــازمـائیــد مـیتـوانیــد تمــرینـات معنــوی اک را امتحــان کنیـــد. پیـش از استفـاده از قطب نما، دریـانـوردی با استفـاده از ستـارهها انجام میشد ملـوانـان و جهت یاب و کـاپیتـان میتـوانستنــد تنها با نگاه کردن به ستـارههای بالای سـرشـان بگـوینـد که کجا هستنـد. این روش البته محدودیـتهـایـی هم داشت. اگر شمـا وسط یک طـوفـان گیر میافتـادیـد نمیتـوانستیـد ستارهها را ببینید. تنها کاری که در همین حال دور افتادن از مسیـر حـرکـت خود میتـوانستیـد انجام دهید چنگ زدن به زنـدگـی بود و انتظار کشیـدن بـرای اینـکــه طـوفـان تمــام شـود و دوبــاره بتـوانیـد ببـینیــد کـه کجـا هستیــد. با شروع استفـاده از قطب نما، کسـانـی که دارای ذهنی علمی بـودنـد میتـوانستنـد به خـوبـی ببیـننـد که این اختراع کـارایـی دارد و مفید است. اما نخستیـن کـاپیتـانهـایـی که سعـی کـردنـد از ان استفـاده کنند با واکنش عجیـبـی از سوی کـارکنـان خود رو به رو شـدنـد. « شیطـان پـرسـت! کـاپیتـان ما با قدرتهای سیـاه سرو کار دارد!» آنها دربارهی مغنـاطیـس که یکی از تحتـانـیتـریـن نیـروهـای جـریـان اک است، چیزی نمیدانستنـد بنـابـرایـن نمیتـوانستنـد بفهمند که چه چیز بـاعـث حـرکـت سوزن میشود. کاپیتـانها هم شروع به پنهان کردن قطب نمـاهـا کـردنـد. حالا آنها دیگر میتـوانستنـد خیلی بهتر از قبل جهتیـابـی کنند بگـوینـد که شمـال و جنوب و غرب و شرق در کدام طرف است اما به هر حال نمـیخـواستنـد کسی آنها را با قطب نما ببـینـد. نیروی الکتـریکـی نیز یکی از تجلیات تحتـانـی اک است که ما آن را برای روشن کردن چـراغهـا به کار گـرفتـهایم. این نیرو بـاعـث میشود که این میکـروفـون کار کند تا شمـایـی که آن عقب نشستـهاید صدای مرا بشنـویـد. ما نور چـراغهـا و گـرمـا و سیستـم تصفیــه و تنظیــم هوا را اموری مجـزا تلقی میکنیم، تا زمـانـی که چیزی باعث اختـلال و محروم شدن از این امـکانـات رفـاهـی گردد. در ماه نـوامبـر ما یک سمینـار اک در هـاوایـی داشتیـم. درست پس از رفتـن ما طـوفـانـی آغاز شد. یکی از اکیستهـا و همسـرش برای گـذرانـدن تعطیـلات خود در این جـزیـره بـاقـی مـانـده بـودنـد اما نُه روز تمام هیـچ آفتـابـی وجود نـداشـت. این مـوضـوع آنها را خیلی نـاراحـت کرد زیرا آنها پس از هفتهها بـرنـامـه ریزی دقیق و طی مسـافتـی طـولانـی از کنـکتـیکات به آنجا آمده بـودنـد. همه چیز عـالـی بود غیر از اینکه خـورشیـدی در آسمـان نمیدرخشیـد. آنها حتی بک روز را در هوای ابری کنار ساحل گـذرانـدنـد تا شـایـد پــرتــوی از نــور از میــان ابــرهــا بــر آنهـــا بتـــابــد. یک شب در طـوفـان چـراغها خـامـوش شد و تمام منطقه در تـاریکـی کامل غرق شد. از آن زمان به بعد آنها دیگر نیروی برق را امری مجـزا تلقی نمیکـردنـد. باد آنچنان به شدت مـیوزید که آنها برای سر پـا ایستـادن مجبور بـودنـد رو به جلو خم شـونـد. همه جا آنقدر تـاریـک بود که اگر آنها از هتل خارج میشـدنـد نمیتـوانستنـد در هتل را پیدا کنند تا به داخــل بـرگـردنــد. آنهــا لحظـاتـی را کـه از هـر نظــر جـالـب بـود پشـت ســر گـذاشتنــد. هــارولـد کلمـپ بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه بیستم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
Celine Dion - I Surrender
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
اک ویـدیـا پیشگویـی اک ویـدیـا با روشهای بسیـار ظـریفـی کار میکند. هنر اصیـل اک ویـدیـا بهتـریـن روش قـرائـت اسنـاد روح مـربـوط به این زنـدگـی و زنـدگـیهای گـذشتـه برای کسب ادراکی در مورد آنکه و آنچه که امروزه هستیـم میبـاشـد. این تـوانـائـی مطـالعـه بر خود، چه از طـریـق قـرائـت مستقیـم اسنـاد روح بـاشكـد و چه در وضعیـت رؤیا که در آن میتـوانیـد تصـاویـر مـربـوط به زنـدگـیهای گـذشتـه خود را ببـینیـد و نسبـت به امروز خود بصیـرتـی به دست آورید، یکی از وجوه و ابعاد اکنکار است. اک ویـدیـا چیزی جز یک بخش کـوچـک و یک مـرحلـه کـوچـک چیز دیگری نیست. درست به همان اندازه که امروز میخـواهیـم آینده را بـدانیـم واقعاً روزی میرسد که دانستـن آینـده کـاری کسـل کننــده مـیشــود. قبل از اینکه کسـی بتـوانـد آینده را ببـینـد و قـرائـت کند ممکن است بگـویـد: " وای، خـدایـا، بـزرگتـریـن مـوهبـت این است که بتـوانـم آینده را ببـینـم تا بتـوانـم یک زنـدگـی شاد و پُر از کـامیـابـی داشتـه بـاشكـم. حـاضـرم خیلی چیـزهـا را در قبال آن به تو بـدهـم." و میدانید که چطوری است: خـدایـا مرا پـولـدار کن تا بتـوانـم آن را به تو بـرگـردانـم! اگر این فرد به این مسـائـل کمی فکر کند خیلی زود میفهمـد که اگر خـداونـد میخـواسـت پـولـدار شود خیـلـی ساده او را به عنوان واسطـه حذف میکرد و خودش صاحب آن پول میشد و البته واقعیت این است که وقتی این پول به دست او میرسد بـرخـلاف وعده وعیدهـای ولخــرجـانـهی او، مقدار کمی از آن به خدا بـرمـیگردد. در عوض باز میگـویـد: " خـدایـا، بیشتـر به من پول بده چون مـأمـور مـالیـات بخشـی از آن را گـرفـت." و وقتی که پول بیشتـری به او داده میشود عجیب است که چطور این بار از دفعه قبل هم پول کمتری بـرمـیگردد. نمیگـویـم که همه اینطور هستنـد یا نمیخـواهـم ثـروتمنـدان را پـاییـن و فقرا را بالا ببرم چون مـوضـوع اصـلاً ایـن نیـست. معنـویـت بستـگـی به قطر کیف پول یا اندازه حسـاب بـانـکـی شمـا نـدارد. اک ویـدیـا روش خود را دارد. چنـدیـن سال پیش وقتی که در یک شـرکـت کار میکردم یک شب یکی از دوستـانـم کلید مـاشیـن را در آن جا گـذاشـت و درهای آن به رویش بستـه شـدنـد. همانطور که من ایستـاده بودم و او را که سعـی داشت دوباره به داخل مـاشینـش راه پیدا کند تمـاشـا میکردم نـاگهـان اک ویـدیـا، دانش بـاستـانـی پیشگـویـی بر من گشوده شد. این تـوانـایـی خـاصـی که به آن زبان خـرد زرین میگـویـم. من او را تمـاشـا میکردم و نـاگهـان فهمیدم که بزودی از شـرکـت اخراج خـواهـم شـد درهـای ایـن کـاريبـه روی مـن بستــه مــیشــد. خیلی زود مردی آمد و سیـم رخت آویزی را در اختیار دوست من قرار داد. در مدت کـوتـاهـی او تـوانست وارد مـاشیـن شود . وقتی دیدم که او تـوانست بـا یک سیـم قفل را باز کند راه حل مسئلـه خودم هم بـرایـم روشن شد. بـایـد بـه رئیسـم تلفن میکردم و همانطـور که با او در مورد مسئلـه دیگری صحبـت میکردم گفتگو به سمتـی میرفت که کـارهـایـی که من برای شـرکـت کرده بودم دوباره مطرح میشد. و این واقعاً همان روشی بود که از طـریـق آن مسئلـه حل شد. این یکی از روشهای اک ویـدیـاسـت و البتـه بـه نـُدرت پیـش مـیآیـد که یک چیز دوباره به همان صورت تکرار شــود. فال دیدن با بـرگهای چای تحـریـف اک ویـدیـاست. این درست مثل این است که میمـونـی از حـرکـات یک استـاد اک که در حال قـرائـت اک ویـدیـاست تقلید کند. میمون سعـی میکند اعمال بیـرونـی را که ظاهـراً بـه نظر میرسد آن نتـایـج خاص « یعنی دیـدن آینـده » را مـوحـب مـیشـود دوبــاره تکــرار کنــد. مثـلاً اگر میـمـونـی واقعهای را که گفتـم دیده بـاشكـد نتیجه گیری میکند که برای دیدن آینده شمـا بـایـد چند مـرحلـه مشخـص را طی کنید. اول از همه بـایـد بفهمید که چطور میشود درهای مـاشیـن را قفل کرد. بعد به دنبال یک تکه سیـم این طرف و آن طرف میگـردیـد و « وقتی آن را پیدا کـردیـد» آنقدر با آن ور میروید تا در مـاشیـن باز شود. بعـدهـا این کار سنتـی میشود که از میمون پدر به پسر و نوهاش میرسد و با گذر زمان حتی همیـن مـراحـل هم مخدوش میشـونـد. بالاخـره کار به اینجا میرسد که حتماً بـایـد یک مدل مـاشیـن خاص و یک نوع رخت آویز مشخـص را به کار گـرفـت و مدت زمان معینی را هم بـایـد به سعـی در بـاز کـردن درب مـاشیـن سپــری کــرد. این مثال چگـونـگـی تحـریـف تعـالیـم و اعمال اسـاتیـد اک را به تصـویـر میکشـد. تعـالیـم اصلی بـارهـا و بـارهـا حذف میشـونـد و آنچه که بـاقـی میمـانـد دستـهها و فـرقـههای متعدد در هنـدوئیسـم، بـودیسـم و مسیـحیـت است. با این همه هر کس با هر مـذهبـی و هر فـرقـهای که پیرو آن است میتـوانـد دقـیقـاً پیام نور را آنچنان که با خودش متنـاسب بـاشـد دریـافـت نمـایـد. این برای او منـاسـب است ولی به همسـایـهاشك نمیخورد. روح یک وجود ویژه و بینظیر است. او با همسـایـهاش فرق دارد زیرا آنها در این زنـدگـی و در زنـدگـیهای گـذشتـه و نه تنها در طبقه فیـزیکـی بلکه در طبقات و بخشهـایـی که پیـش از آمدن به زمیـن در آن بودهاند تجارب متفـاوتـی داشتــهانــد. بسیـاری از این اطـلاعـات در کتُب اک آمده است. برای کسـانـی از شمـا که تازه وارد اک شـدهاند " اکنکار ــ کلید جهانهای اسرار" کتاب خـوبـی است. در کتاب " در روح آزادم" اثر بـرد استـایگـر یک تمرین معنوی ساده به نام روش راه آسان ذکر شده است در این کتاب دستـورالعمـل انجام این روش تـوسـط پال تـوئیچـل داده شده است. شمـا میتـوانیـد ان را در ضمیـمـهی کتاب پیدا کنید. اگر پیـش از این دعا را امتحـان کـردهایـد و حالا دوست دارید یک تمرین معنوی را بیـازمـائیــد این تمرین برای شروع خوب است. این تمرین نشان میدهـد که چطور به یک استـاد معنوی که میتـوانـد مسیـح یا بودا یا کریشنـا یا یکی از اسـاتیـد اک بـاشـد بنـگـریـد. چشمهای خود را ببنـدیـد و به آرامی و نـرمـی وارد مـراقبـه شـویـد. ممکن است در عرض یک روز، یک هفته یا یک ماه و برای بعضـیها یک سال از این روش نتیجه بگیـریـد. شمـا میتـوانیـد خـودتـان امتحان کنید و ببـینیـد که بیـن دعا و یک تمرین معنوی چه تفــاوتــی وجــود دارد. هـارولـد کلمـپ بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
سه شنبه هجدهم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
روح در حـرکـت روزی دختر جـوانـی از من پـرسیـد که، وقتی در کـودکـی گـربـهام « زازا » مُرد یا منتـقـل شد من چه احساسی داشتـم. من در کتاب « نسیـم تحول » به این مـاجـرا اشاره کردهام. گفتـم: « خوب، واقعاً احساس بدی داشتـم.» او گفت که خودش هم اخیـراً گـربـهای را از دست داده و با وجود اینکه نـاراحـت شده امّا دریـافتـه است که روح نمیمیـرد. « او آن بدن را تـرک کـرده اسـت امّــا بعــداً دوبــاره بــرمــیگــردد.» ما همیشه در مـزرعـهمان بچه گـربـههای زیادی داشتیـم و هر چهار یا 5 سال همیشه یک گروه سه تـائـی تشکیـل میشد: یک سفیـد خـاکستـری یک سفیـد و سیـاه و یک ببـری. زنـدگـی در مـزرعـه واقعاً دشوار بود بنـابـرایـن آنها معمولاً پس از یکی دو سال منتقل میشـدنـد. هر وقت چنیـن اتفـاقـی میافتاد پس از مدت کـوتـاهـی نـاگهـان میدیدم که دوباره همان گروه سه تـائـی بچه گـربـهها را داریم. روح شکل بـدنـی را میگیرد و وقتی که آن بدن فـرسـوده شد ممکن است مـدّتـی دنیا را ترک و بعد دوباره در بدن گـربـه جـدیـدی باز گردد ــ شـایـد بهخـاطـر اینکه مـزرعـهی ما زیاد موش داشت! من واقعاً میتـوانستـم بگـویـم که اینها همان دوستـان قـدیمـی هستنـد که بـرگشتـهاند و بهخـاطـر همیـن بود که وقتی یکـی از حیـوانـات بـدن خـود را تـرک مـیکـرد هیــچوقـت کســی نـاراحــت نمـیشــد. این مـوضـوع در مورد دوستـان و اقـوامـی که ما را ترک میکنند نیز صـدق میکند. طبیـعـی است که ( از رفتن کسـی ) مـدتـی احساس ناراحتـی کنیـم این اصلاً بد نیست. امّا هنـگامـی که روح میتـوانـد به سطـوح بـالاتـر آگاهـی برود، به بهشتهای دیگر، به دنیای دیگـر، نـوعـی شــادی را تجـربـه مـیکنــد کـه کـامـلاً فــراتـر از قــدرت درک ذهـن اســت. پـذیـرش تغییــر وقتـی پسر جـوانـی بودم و در مـزرعـه زنـدگـی میکردم رفتـن به کـارخـانـهی پنیـرسـازی به اتّفاق پدر یک سور درست و حسـابـی بود. او کـامیـونمان را پُر از ظـرفهای شیـر میکرد و تا کـارخـانـهی پنیـرسـازی میراند. ( در آنجا ) من ریختن شیـر در خمره و بعد هم ریختـن آن را در ظـرفهای بزرگ پنیـرسـازی را تمـاشـا میکردم. گـاهـی همانطور که به تمـاشـا نشستـه بـودیـم صاحب کـارخـانـه تکه پنیری هم به ما میداد و این کیف ما را دو بـرابـر میکـرد. روزهــای بـا ارزشـی بـودنـد و مـن فقـط از بـودن خــود لـذّت مــیبــردم. امّا زمان تغییـر میکند. بهزودی تمام مشـاغـل نـاچـار شـدنـد جنبههای اقتصـادی کار خود را جدّیتر بگیـرنـد. مرد پنیر ساز مجبور شد تـولیـد خود را بالا ببرد تا سود بیشتـری ببرد. البته واقعاً نمیدانم چرا او مجبور به این کار بود زیرا همان مـوقـع هم او ثـروتمنـدتـریـن همسـایـهی ما بود. کشاورزان مجبور شـدنـد کـارآئـی خود را بالا ببـرنـد و در نهـایـت دیگر نمیتـوانستنـد مـاننـد قبل هر روز یکی دو سـاعـت از وقت خود را به حمل شیـر اختصـاص دهند. آنها بـایـد در مـزرعــه میمـاننـد و بیشتـر کار میکـردنـد تا بتـواننـد زنده بمـاننـد. شیـر فروش دورنمای تغییرات را دید: بهزودی دیگر کشاورزی برای او شیـر نمیآورد و این بدین معنا بود که او بـایـد کامیـونـی تهیه میدید و رانندهای استخـدام مینمود تا کار آوردن شیـر از مــزارع را بـر عهــده گیــرد. و آن وقـت همــه چیــز تغییـــر کــرد. برای یک کودک خیلی ناراحت کننده است که ببیند با بزرگ شـدنـش همهی چیـزهـایـی که از آن لذّت میبرده است دستخـوش تغییـر میشـونـد. امّا ما به گـذشتـه نـگاه نمیکنیـم. وقتی امروز با دیروز متفاوت است آن را میپـذیـریـم. این زنـدگـی در وضعیـت عدم وابستـگـی است. ما هر آنچه را که در همیـن لحظه داریم میپـذیـریـم و افسـوس گـذشتــه را نمـیخـوریــم. هـارولـد کـلمـپ بـرکـت بـاشـد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه هفدهم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
شمــا چگــونـه خـــدا را مــییـابیـــد؟ شمـا خدا را چگونه مییـابیــد. چه چیز باعث میشود که شمـا در طلب خـداونــد بـاشیــد؟ یک چیزی وجود دارد ولی خیلی قـابـل تعــریـف نیسـت و تنها چیزی که میتـوانــم بگـویـم این است که اگر شمـا درد و رنج دارید و تنها و بی کس هستیــد غـالبـاً اینهـــا بـه شمـــا « در یـافتــن خـــدا » کمــک مــیکننـد. وقتـی که زنـدگـی شمـا را به ته خط میرسـانـد و دیگر جـایـی برای رفتـن نـداریـد بـالاخــره دست از تکیـه بر خود و داراییهـای مـادیتـان بـرمـیداریـد. و تنها زمـانـی که به وابستـگـی و اتکـای خـود به هر چیـزی در دنیای بیــرونـی پـایـان دهید و فقط در آن زمان است که برای دیدن دری که به حقیـقـت درونی خـدا گشـوده است شـانسـی داریـد. تنهــا در آن زمــان اسـت کـه مـیتـوانیــد راه آزادی معنــوی را پیــدا کنیـــد. راه آزادی معنوی همواره از طـریـق انجام تمـرینـات معنوی اک است. شـایـد شمـا هم درست مثل من دعـا کـردن را امتحـان کرده بـاشیــد. عـاقبـت شمـا آنقدر رشد میکنیـد که از بعضـی از دعـاهـا مثل " درخـواسـت تغییر اراده دیگری به صـورتـی که با اراده و خـواسـت شمـا منطبق شود بـزرگتــر میشـویـد". همچنان که در مسیـر معنوی پیـش مـیرویــد مــیفـهمیـــد کـه استفــاده از دعا برای تغییر ذهن دیگری جادوی سیــاه اســت. بسیـاری از افرادی که عقـایـد و بـاورهـای معمول را دارند احساس میکنند این حق را دارند و حتی ثواب مـیکننـد که برای دیگری دعا کننـد که بـه مـذهـب آنان در آیـد تا از جهنــم نجات پیــدا کنــد. این غــرور و خــودبیـنــی انسـان است همان خـودبیـنــی خــاصــی که باعث میشـد روزی انسان باور داشتــه بـاشكـد که زمیـن مـرکـز گیتی اسـت. گـالیـلـه سعـی کرد به کلیسـا بگـویـد که مشـاهــدات او نشـانگــر چیـزی بسیــار متفاوت هستنــد ولی او را در معـرض تـفتیـش عقـایـد قرار دادند. تا جـایـی که من میدانـم تازه همیـن سال گــذشتــه بود که کلیسـا یک حکـم بخشـودگــی خـاص صــادر کــرد تـا داغ نـنگــی را کــه دادگـاه تـفتیـش بــر او نهـــاده بـــود، از او بـــردارد. هـارولــد کـلمـپ بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
* عجـلــه نـکنـيـــد * اگر به اک علاقهمند شدهایـد، تـأمـل کنید. از زمـانـی که نخستیـن بار با اک آشنـا میشـویـد تا زمـانـی که نخستیـن قـدم بعـدی خود ( یعنـی یک شـاگـرد فعال شدن ) را بـرداریـد یک دورهی نهفتـگـی وجود دارد. این دوره ممکن است یک، دو، سه، چهار یا پنـج سال طول بکشـد. نیـازی بــه شتــاب نیـسـت. اگر مشغـول مطـالعـه در اک هستیـد و همسـرتـان چنیـن نیسـت مجبور نیستیـد او را وادار به تغییر کنید. بگـذاریـد خودش بـاشـد. آنها نیز تحت حمـایـت و حفـاظـت روح هستنـد: فقط با گشوده بودن به روی آن. و اگر شمـا به روح گشـوده بـاشیـد و آنها هم همیـنطور بـاشنـد ( دیگر مشکلـی نیسـت )، تنها چیزی که به حسـاب میآیـد همیـن است. و اگر هم آنها به روح گشـوده نبـاشنـد، بـاز چـه فـرقــی میکنـد؟ آنها باز هم تجـارب خـودشـان را دارند. بگـذاریـد آن دیگری همانطور که هست بـاشـد. درست مثل خـودتـان. شمـا هـم همــان هستیــد، کـه هستیـــد. راه معنا آنقدر ساده است که گـاهـی حتـی نمیدانم چطور آن را بـا کلمات بیان کنـم و وقتی که مردم سئـوالات پیچیـدهای دارند واقعـاً بهتـریـن پـاسـخ این است: به درون بـرو. هـدایـت شمـا بـه سمـت استـاد درونـیتـان خیلـی رو راستتـر، صـریـحتر و صـادقـانـهتـر اسـت تـا اینکــه شمــا را بـه سمـت شخصیــت بیــرونــی خــود ســوق دهـــم. هر کس که در پی دنبـالـه روی از یک شخصیـت بـاشكـد، به تلخی مـأیـوس خـواهـد شـد: آنگاه که آن رهبر دنیا را ترک کند. زیرا آنهـا دلایـل پیـروی از او را بر بـاد بنـا نهـادهانـد. هنـگامـی کـه او دنیا را ترک کنـد و جـانشینــی برای او بیـابـد، آنها آشفتـه میشـونـد و تمــام ایـن سئـوالات بـرایشـان پیـش خـواهـد آمــــد: آیـا ایـن واقعـاً استـاد من هسـت یـا نـه؟ آیـا ایـن هـم به خـوبـی استـاد قبلـی اسـت؟ و از ایــن گـونـه مسـائلــی کـه ربطــی بــه هیـــچ چیــز نـدارنــد.. مشکـل اینجـاسـت که تـوجـه ( چنیـن افرادی ) به جای آنـکـه به بُعد روحـانـی استـاد حـق زنـده کـه در طبقات درون همان مـاهـانتـاسـت معطوف بوده بـاشكـد، بر شخصیـت ( بیـرونـی ) او بوده است. مـاهـانتـا تجلّی روح است آنـگـاه که به صورت نور و صوت تـوأم جـاری شده و شکل استـاد درون را بـه خـود میگیـرد. این همان جـائـی اسـت کـه از آن کمــک مـیگیــریـد. هـارولـد کـلمـپ بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
پــاهــای چــوبـیـــن *** اســاتيــد اک چگـونـه کمـک مـیکنـنــد؟ اسـاتیـد اک به آرامی و در سکـوت با ما کار میکنند. خیلی وقتها آنها با ما در خیـابـان مـلاقـات میکنند. ولی ما آنها را به جا نمیآوریم. آنها در زمـانـی میآیند که ما به درسی احتیاج داریـم، وقتی که به یک بصیـرت یا الهام نیاز داریـم یا وقتی که برای ورود به مـرحلـهی بعدی در زنـدگـی معنویمان فقط به یک هُل کـوچـک احتیاج داریم. این مـوضـوع حتـی ممکن است در طبقهی فیـزیکـی در وضعیـت شغلـی یا محل سکـونـت ما انعکاس پیـدا کنــد. یک بار، وقتی که من هنوز در ویسکـانسیـن بودم، خیلی بـیقرار شده بودم. کار من دیگر فـرصتـی برای رُشد شخصـی در اختیارم نمیگـذاشـت و محلی هم که در آن زنـدگـی میکردم خیلی تنگ و محبوس کننده شده بـود. تنها کاری که من بـایـد انجـام میدادم این بود که بگـویـم " خوب، دیگه وقتـش شده که کاری بکنـم " و آنوقت تمام انرژیام را جمع کنـم، تصمیـم به حـرکت بگیـرم و یک کار جـدیـد پیدا کنــم. اما من نمیتـوانستـم این ســد را بشکنــم و آن قــدم را بــردارم. |