آیـا زنـدگـی یـک مسیــر اتفــاقــی اســت؟
آیا زنـدگـی یک مسیـر اتفـاقـی اسـت؟ مسیـر اتفـاقـی، عبـارتـی شنـاختـه شده در رشتـهی سـرمـایـهگذاری است و بر مـردمـی تـأثیـر میگذارد که میخـواهنـد زنـدگـیشان را بـه وسیلـهی مطـالعـه نمـودارهـا بـر بـازارهـای مـالــی بنــا کننــد.
یک روز ممکن است نمـودارهـا دلالت بر این کند که بـایـد روی بازار سـرمـایـهگذاری کنند. چند روز بعد ممکن است نمـودارهای جدید به آنها بگـویـد آنچه را که خـریـدهاند را بـایـد بفـروشنـد. بعضـی وقتها هم صرفنظر از اینکه تا چه اندازه به نمـودارهـا عمل کرده بـاشنـد، ممکـن اسـت دچــار زیــان شــونـد. اینجـاست که آنها سـرگشتـه و حیران از خود مـیپـرسنـد:
آیـا نمـودارهــا بـه درستــی عمـل مـیکننــد یـا زنـدگـی یک مسیــر اتفـاقــی اسـت؟
آیا در زنـدگـی همــه چیــز مـاننـد چـرخـش چـرخـی عظیـم بـه نـام تقـدیـر است؟
آیا همــه چیـز بــر مبنــای شـانـس و اقبــال اســت؟
ارتبــاط بــا جــریـانهـای درون و بیــرون
سال پیش به یک رستـوران رفتیـم. در آنجا پلههـایـی بود که به مغازههای دیگر در طبقهی دوم منتهی میشد. آن مکان به طرزی مبـهـم آشنـا به نظر میرسیـد. کمی بعد تصمیـم گــرفتیــم کـه از پلــههــا بــالا بــرویــم.
همانطور که بالا میرفتیـم، تـوجهـم به سوی دستگیـره بـرنجـی پلکان جلب شد. و وقتی تقـریبـاً به بالای پلهها رسیـدیـم، نـاگهـان احساس کردم که قبـلاً به اینجا آمدهایم. سمـت چپ دری سفیـد رنگ بود که آنرا قفل کرده بـودنـد. از آن گـذشتیـم و دیگر راجع به آن فکر نکــردم. دو روز بعد از این مـاجـرا دوباره به رستـوران بـرگشتیــم. فـرامـوش کرده بودم که دفعه پیـش چه احساسـی داشتـم. ما دوباره از پلهها بالا رفتیـم. سه پله به آخـر مـانـده بود که نـاگهـان دوباره همان حس در من بیدار شد. من قبـلاً از پلهها بالا رفته بودم، آنهم نه در گـذشتـهای نـزدیـک بلکه مدتها پیـش. خـاطـرهای مبهـم از رویـایـی قـدیمـی به سـوی مــن آمــده بــود.
برای سـومیـن بار به آن رستـوران رفتیـم. اینبار وقتی به بالای پلهها رسیـدیـم، متـوجـه شدم در سمت چپ باز است. آنجا یک دفتر خصـوصـی بود. در صـورتـی میتـوانستـم به اتاق وارد شوم که کاری داشتـه بـاشـم. با بالا رفتـن از هر پله نسبـت به آنچه که درون اتـاق بــود، کنـجـکاوتــر مــیشــدم.
از گـوشـهی در نگاه کردم، متـوجـه شدم که یک کامپیـوتـر آنجا است. کف و دیـوارهـا تمـامـاً سفیـد رنگ بـودنـد. دور و بر اتاق پُر بود از انواع کامپیـوتـرهـا، مـانیتـورهـا، پـرینتـرهـا و مـاشیـنهـای دیگــر. تـزئینـات اتاق کامـلاً معمـولـی به نظر میرسیـد. نـاگهـان بقیهی رویـای خــود را بـه خــاطــر آوردم.
من به دهه 1960، زمانی که برای اولیـن بار وارد اکنکار شدم، بـرگشتـم. در آن زمان، رویـایـی داشتـم که مُدام تکرار میشد و به قدری واقعی که هر وقت آنرا میدیدم با اندوه از خـواب بیـدار مـیشـدم. من نمـیتـوانستـم بـفهمــم کـه چـه چیــزی را مــیدیــدم.
در رویا یک نفر دربـی سفیـد رنگ را باز کرد و من به اتـاقـی کـوچـک و مدور قدم گـذاشتـم. همه چیز تر و تازه و تمیز بود. تعداد زیادی مانیتـور شبیـه به تلـویـزیـون اما کوچکتر به چشم میخورد. میدانستـم که چیزی متفاوت در مورد آنها وجود دارد. جلوی هر مـانیتـور یک صفحـه کلید و در کنار آن یک چاپگـر بزرگ بود. اینها همه قبل از زمـانـی بود که کامپیـوتـر، ویـدئـو، مانیتـور یا چاپگـری مـوجـود بـاشكـد. چون نمیتـوانستـم این وسـایـل را بـا هیـچ چیزی روی زمیـن ارتباط دهم فکر میکردم که داخل یک سفینـه را در رویـا مـیبینــم. کامپیـوتـرهـا و مـانیتـورهـا در اتاق رویا صـدایـی همچون وزوز تـولیـد میکـردنـد و پـرینتـر صدای تلق تلق گنُـگی از خود بیرون میداد. با خودم گفتـم این صداهـای عجیب چه هستنـد. امروز شمـا تمام این صـداهـا را میشنـویـد. اما در آن زمان هـرگـز مـاشیـنهـایـی را نـدیـده بـودم کـه چنیـن صـداهـای بـخصــوصــی تــولیــد کننــد.
تجـربـه سال پیـش یک بار دیگر نشان داد که زنـدگـی چیزی بیـش از یک مسیـر اتفـاقـی اسـت. چیـزی هسـت کـه جهـانهـای نـامـرئـی را بـه جهـانهـای مـرئی پیــونـد مـیدهـد.
هـارولـد کلمـپ
بـرکـت بـاشـد
|
+| نوشته شده توسط
منـوچهـر در پنجشنبه ششم دی 1386
|