تبليغاتX
طنـیـن گام‌هــای عشــق
 مهمــان ...

 

 

Sometimes you are called upon by the Holy Spirit to go out of your way

to help another person toward the enlightenment of God.

Harold Klemp ــ The Language of Soul

مهمــان

 

پیـرزن بـا تقـوایـی در خـواب خـدا را دیـد و بـه او گفـت:« خـدایـا، مـن خیـلـی تنهـا هستـم، آیـا مهمـان خـانـه‌ی مـن مـی‌شـوی؟ » خـدا قبـول کـرد و بـه او گفـت کـه فـردا بـه دیـدنـش خـواهـد آمـد. پیـرزن از خـواب بیـدار شـد، بـا عجـله شـروع بـه جـارو کـردن خـانـه کـرد. رفـت و چنـد نـان تـازه خـریـد و خـوشمـزه‌تـریـن غـذایـی را کـه بلـد بـود، پخـت. سپـس نشسـت و منتظـر مـانــد.

 

چنـد دقیقـه‌ی بعـد درب خـانـه بـه صـدا در آمـد. پیـرزن بـا عجـله بـه طـرف درب خـانـه رفت و آن را بـاز کـرد. پشـت درب پیـرمـرد فقیـری بـود. پیـرمـرد از او خـواست تـا غـذایـی بـه او بـدهـد. پیـرزن بـا عصبـانیـت سـر فقیــر داد زد و در را بسـت. نیــم سـاعـت بعـد بـاز درب خـانـه بـه صـدا درآمـد. پیـرزن دوبـاره درب را بـاز کـرد. ایـن بـار کـودکـی کـه از سـرمـا مـی‌لـرزیـد از او خـواست تـا از سـرمـا پنـاهـش دهـد. پیــرزن بـا نـاراحتـی درب را بسـت و غـُرغـُرکنـان بـه درون خـانـه بـرگشـت.

 

نـزدیـک غـروب بـار دیگـر درب خـانـه بـه صـدا درآمـد. ایـن بـار پیـرزن مطمئـن بـود کـه خـدا آمـده، پـس بـا عجلـه بـه سـوی درب دویــد. درب را بـاز کـرد ولـی ایـن بـار نیــز زن فقیــری پشـت درب خـانـه بود. زن از او کمـی پـول خـواست تـا بـرای کـودکـان گـرسنـه‌اش غـذایـی بخـرد. پیـرزن کـه خیـلی عصبـانـی شـده بـود، بـا داد و فـریـاد، زن فقیــر را دور کـرد. شـب شـد ولـی خـدا نیـامـد. پیــرزن نـاامیــد شـد و رفـت کـه بخـوابـد و در خـواب بـار دیگـر خـدا را دیـد.

 

پیـرزن بـا نـاراحتـی بـه خــدا گفـت:« خـدایــا، مگــر تـو قــول نـداده بـودی کـه امــروز بـه دیـدنـم مـی‌آیــی؟» خـدا جـواب داد:« بلـه، ولـی مـن سـه بـار بـه خـانـه‌‌ات آمــدم و تـو هــر سـه بـار درب خـانـه را بــه رویــم بستــی!»

 

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 مــراقبــه در بـرابـر ...

 

 

Before you can improve your life and find a measure of happiness, you must learn to do one thing every day out of pure love. That means, don’t expect anything in return, neither thanks nor happiness. Pick that occasion carefully. Then, whatever that one act of giving of yourself to someone else is, do it with all your heart.

 

Harold Klemp _The Language of Soul

 

مــراقبــه در بـرابـر مــدیتـیشـن

 

بیـن مـراقبـه و مـدیتیشن تفاوت شـاخصـی وجود دارد. مـدیتیشن به فرد می‏آموزد که به درون برود و در سکـوت بنشینـد. مـدیتیشن تکنیک سنگیـن معنوی شرق است در حـالـی که مـراقبـه تکنیک سبـک اکنـکـار مـیبـاشـد. مـدیتیشن مردم را وا میدارد که به درون بـرونـد، و در همان حال بنشیننـد و سعـی کنند که ذهن را آرام و خـامـوش نمـاینـد. با این کار آنها سـاکت و منفعل  می‏شـونـد. آنها به درون گـرایـی و انزوا میافتند که یکی از دامهای منفی است و تمام زنـدگـی آنها ممکن است دچار فقر و زوال گردد. هند نمـونـه‌ای است از کشوری که در آن مردم به صورت گـروهـی وارد مـدیتیشن شدهاند. ببینید چه فقــری در آنجــا وجـود دارد.

 

مـراقبـه یک روش فعال است. ما بیسـت دقیقه می‏نشینیـم و یکی از اسـامـی مقدس خـداونـد مـاننـد " هیـو " را زمـزمـه می‏کنیـم و در پی نور و صوت خـداونـد می‏گـردیـم. وقتی این « نور و صوت » را تجـربـه کـردیـم، قرار نیست که همه‌ی عمر همان یک تجـربـه را داشتـه بـاشیـم، بلکه این « نور و صوت » به صورت‌های مختلف، در زمـان‌های متفاوت و بـا شـدت‌هـای گـونـاگـون بـه سـراغ مــا مــی‏آیــد.

 

این نور و صوت روح را تصفیــه می‏کند و تعـالـی میبخشـد و شادی و سروری به همراه می‏آورد که کسـی که تنها به تعـالیـم بیـرونـی اتـکـا و اعتماد و باور دارد هـرگـز نمی‏تـوانـد آن رابیـابـد. به همیـن دلیل است که اسـاتیـد اک می‏گـوینـد شمـا هـرگـز نمی‏تـوانیـد تمام اتـکـای خود را بر هیـچ یک از تعـالیـم بیـرونـی قرار دهید. در همه‌ی کتـاب‌ها ــ و از جمله شـریعـت ــ کی‏ ــ سوگمـاد، اطـلاعـات و دانش بسیـار خـوبـی وجود دارد اما اینها تنها یک بـرگـردان فیـزیکـی از آن کتاب کاملـی هستنــد که در هر یک از طبقات گـونـاگـون در جهـان‌هـای بهشتــی یـافـت مـیشـــود.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت باشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 دشمنــی بـا...

 

The spiritual life is an active one. We recognize that each experience that comes our way is spiritually instructive.

If someone needs our help, we do what we can to the best of our ability.

 

Harold Klemp_The Language of Soul

 

دشمنــی بـا نـرمـش و تفکــر

 شکـوه مـیرزادگـی

 می‌گـوينـد که ضرب المثلها، اصطـلاحـات، و گفته‌های رايج در ميان مـردمـان يک جـامعـه نشان دهنده روحيه و فـرهنـگ آن‌ها هستنـد. هر ضرب المثلی که در يک جـامعـه بيشتـر رد و بدل شود زنده تر است؛ يعنی در اعماق فـرهنـگ آن جـامعـه جا خوش کرده و مورد پـذيـرش اکثـريـت آن جـامعـه است. بـرخـی از اين ضرب المثل‌ها مـربـوط به زمان خـاصـی نيستنـد و يا با زمان پيـش می‌روند. مثـلا گفته‌ی ساده و حتی ابتدايی « بنی آدم اعضـای يک پيکـرنـد » در زمان سعـدی خـريـدار داشت و اکنون هم خـريـدار دارد و استفـاده از آن در دنيای امروز هم همان معنا و مفهـومـی را می‌دهد که در گـذشتـه داشتـه است. يعنی، چه انسان زمـانـه‌ی سعـدی و چه انسـان زمـانـه‌ی ما به اين ضرب المثل با ديدی مثبت نگاه می‌کند. اما مثـلاً « عـاقبـت گرگ زاده گرگ شود ــ گر چه با آدمی بزرگ شود » ـ که منظورش اين است که فـرزنـد آدم گرگ صفت چون خود او می شود اگر چه تـربيتـی انسـانـی ببيـنـد ــ ممکن است در زمـانـه‌ای که پسـر را به خاطر پدر گردن می‌زدند چون او را هم ادامه او می‌دانستنـد قـابـل قبول بوده بـاشـد اما جـامـعـه بشـری روزگار ما آن را حـرفـی بيهوده و عقب مـانـده می‌داند زيرا بدی و بد رفتاری را امری خـونـی نمی‌بينـد و به خاطـر پدر يا مــادری بــد رفتــار و حتـی جنـايـت‌کـار فــرزنــد او را متهــم بـه بــدی و جنـايـت نـمـی‌کنــد.  


ادامـه‌ی مطلـب
|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 درک زنـدگــی ...

 

It’s a pleasure to be around someone who’s shining with the Light of God. People don’t always understand what’s going on, or why this person is drawing them toward him. But there’s something special there..

                                                                                                                                Harold Klemp

                                                                                                             The Language of Soul                   

 

درک زنـدگــی بيــرونــی و درونــی

 

وقتـی در اک هستـیـد زنـدگـی این‌طوری می‏شود. چیــزهـایـی اتفاق می‏افتـنـد. شمـا ممکن است نـدانیــد که در طبقات درون‌تـان چـه می‏گـذرد اما دقیقـاً می‏دانید که بـالاخـره یک چیـزهـایـی در حال تـغییـر و تحـول اسـت. در زنـدگـی روزمـره و معمـولـی شمـا ــ سـرعـت وقـایـع افـزایـش مـی‏یـابـــد.

 

وظیفه ما این است که از آنچه که در طبقات درون می‏بینـیـم برای فهم آنچه که بیـرون روی می‏دهد استفـاده نمـائیـم. آنچه در بیـرون می‏آمـوزیـم را می‏تـوانـیـم درونی کنیـم و بـرعکـس هر چه در درون وجود دارد می‏تـوانـد در بیـرون هم خود را نشان بـدهـد. ما می‏تـوانیـم از هر دو وضعیـت آگـاهـی یعنی آگـاهـی انسـانـی و آگـاهـی معنـوی یـا روحـانـی چیــزهـایــی بیــامــوزیــم.

 

خیلی وقت‌ها فرد رؤیاهـایـی غیـر واقع بینـانـه در مورد آنچه که در بُعد معنوی به دنبال آن است، یعنی مُرادی که دست به انجام معجزه میزند، در سر مـیپـرورانـد. انجام معجزه برای جمع کردن مـُریـد، بـرخـلاف قـوانیـن معنوی است. این قـانـونـی است که سفیـران روح یا اسـاتیـد اک به دقت از تخطی از آن احتناب میکنند. تخطی از این قـانـون بـدیـن معنـاسـت که فرد خـاطـی به خـاطـر ارتـکـاب این عمل بـایـد متحمل رنج گردد. دست یـافتـن به مـرحلـه خـویـش استـادی نیز بـدیـن معنا نیست که به شمـا مجـوزی داده مـیشـود تـا در زنـدگــی هـر کـاری کـه دوســت داریــد انجــام دهیـــد.

 

این مـوضـوع تنها بـدیـن معنـاسـت که شمـا کـاربـرد قـوانیـن روح را در مورد خود آمـوختـه‌اید. شمـا می‏دانیـد که چه کـارهـایـی را مـی‏تـوانیـد انجام دهیـد و چه کـارهـایـی را نمی‏تـوانیـد. و هم‌چنان که از طـریـق ایـن نشـانـه‏های راهنما، راه خود را در زنـدگـی مـی‏گشـائیـــد، مجـــرای روح نیـــز مــی‏شـویـــد.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه بیست و دوم دی 1386  |
 راهنمــایــی در ...

 

راهنمــایــی در سفـــر معنـــوی

 

 

So few know what a love for living means. They´ve put a web

Arund themselves and called it spiritual. Life is a celebration. Some will read that as wanton living, but true celebration is loving Cod and Its own.

 

 

اگر بخـواهیـد در یک راه معنوی قدم بگـذاریـد و خـودتـان هیـچ تجـربـه‏ای نـداشتـه بـاشیـد چه می‏کنید؟ به دور و بر خود نگاه می‏کنید تا کسـی را پیدا کنید که خودش آنچه را که می‏گـویـد بفهمد. من به شمـا قول نمی‏دهم که در اک راه آسـانـی در پیش خـواهیـد داشت، اما از کمک‌های کتُب اک که می‏تـواننـد درباره‌ی تمـرینـات معنوی اک به شمـا آموزش دهند بهره‌مند خـواهیـد بود و خـودتـان می‏تـوانیـد در خـانـه آنها را آزمایش کنید. وقتی شـروع به امتحان این تمـرینـات معنوی می‏کنید چه این اتفاق پس از یک هفته بیفتد و چه پس از یک ماه، یک سال یا دو سال، بـالاخـره زمـانـی می‏رسد که شروع به تجـربـه نــور و صــوت خــداونــد خــواهیــد کــرد.

خیلی وقت‌ها ما از این صوت تحت عنوان فلوت یا نی خـداونـد صحبـت می‏کنیـم. در واقع ما کتـابـی هم با همیـن عنوان داریم که در مورد روان شنـاسـی روح صحبـت می‏کند. شمـا ممکن است نوای یک نی، آواز پـرنـدگـان، صدای یک ارکستـر، آب جاری یا وزوز زنبـورهـا را بشنــویـد. یک نفر ممکن است بگـویـد: "من در هنـگام مـراقبـه صدای پـرستـوهـا را می‏شنـوم. من در چه طبقه‌ای هستـم؟" شمـا حتی ممکن است یک صدای "هـا م م" بشنـویـد. یک "هیـو" که در انتهای آن صدای " م م " شنیـده می‏شود. این هم یکی از انواع "هیـو" است. حتی کلمه " آله لـویـا " نیز از تغییر شکل هیو بـوجـود آمده اسـت. در واقــع ایـن کلمــه از " هیـــو " و « اللـه» تشکیـل شــده اســت.

 

این کلمه به تـدریـج تغییر کرده تا تبـدیـل به « آله لـویـا » و « هـالـه لـویـاه » شده است. خیلی از مردم نمی‏دانند که این کلمات از کجا آمده‌اند اما اینها در واقع نـاشـی از تغییر و تبـدیـل در کلمــات معنـــوی هستنـــد. اگر یکی از بازی‌هـایـی را که بچه‌ها می‏کنند و به آن « تلفن » می‏گـوینـد انجام دهید خیلی زود متـوجـه می‏شـویـد که یک ایده‌ي اصیـل چطور تغییر می‏کند. در این بازی یک نفر پیـامـی را در گوش دیگری زمـزمـه می‏کند و این پیام گوش به گوش دور اتاق می‏چـرخـد. در طول مسیـر هر کس آن را با کمی تفاوت می‏شنـود و هنـگامـی که این کلمه بـالاخـره به گوش شروع کننده بازی بـرمـی‌گردد کامـلاًَ تغییر کرده است. وقتی از هر یک از افراد می‏پـرسیـد که چه شنیـده است تفـاوت‌های مسخـره‌ای را پیـــدا مــی‏کنیـــد.

 

پس در نهـایـت، راهنما بـایـد خود شمـا بـاشیـد. اگر در مسیـری معنوی هستیـد و در آن احساس راحتی و شادی می‌کنید، با آن بمـانیـد. و اگر در راهی هستیـد که واقعاًَ شمـا را اقناع نمی‏کند ولی به هر حال از اینکه احساس کنید در تـاریکـی به تنهـایـی سـرگـردان هستیـد بهتر است و در ضمـن دوست دارید که چیـزهـای دیگری را هم تجـربـه کنید و بیــازمـائیــد مـی‏تـوانیــد تمــرینـات معنــوی اک را امتحــان کنیـــد.

 

پیـش از استفـاده از قطب نما، دریـانـوردی با استفـاده از ستـاره‌ها انجام می‏شد ملـوانـان و جهت یاب و کـاپیتـان می‏تـوانستنــد تنها با نگاه کردن به ستـاره‏های بالای سـرشـان بگـوینـد که کجا هستنـد. این روش البته محدودیـت‌هـایـی هم داشت. اگر شمـا وسط یک طـوفـان گیر می‏افتـادیـد نمی‌تـوانستیـد ستاره‌ها را ببینید. تنها کاری که در همین حال دور افتادن از مسیـر حـرکـت خود می‏تـوانستیـد انجام دهید چنگ زدن به زنـدگـی بود و انتظار کشیـدن بـرای اینـکــه طـوفـان تمــام شـود و دوبــاره بتـوانیـد ببـینیــد کـه کجـا هستیــد.

 

با شروع استفـاده از قطب نما، کسـانـی که دارای ذهنی علمی بـودنـد می‏تـوانستنـد به خـوبـی ببیـننـد که این اختراع کـارایـی دارد و مفید است. اما نخستیـن کـاپیتـان‌هـایـی که سعـی کـردنـد از ان استفـاده کنند با واکنش عجیـبـی از سوی کـارکنـان خود رو به رو شـدنـد. « شیطـان پـرسـت! کـاپیتـان ما با قدرت‌های سیـاه سرو کار دارد!» آنها درباره‌ی مغنـاطیـس که یکی از تحتـانـی‏تـریـن نیـروهـای جـریـان اک است، چیزی نمی‏دانستنـد بنـابـرایـن نمی‏تـوانستنـد بفهمند که چه چیز بـاعـث حـرکـت سوزن می‏شود. کاپیتـان‌ها هم شروع به پنهان کردن قطب نمـاهـا کـردنـد. حالا آنها دیگر می‏تـوانستنـد خیلی بهتر از قبل جهت‏یـابـی کنند بگـوینـد که شمـال و جنوب و غرب و شرق در کدام طرف است اما به هر حال نمـی‏خـواستنـد کسی آنها را با قطب نما ببـینـد. نیروی الکتـریکـی نیز یکی از تجلیات تحتـانـی اک است که ما آن را برای روشن کردن چـراغ‌هـا به کار گـرفتـهایم. این نیرو بـاعـث می‏شود که این میکـروفـون کار کند تا شمـایـی که آن عقب نشستـه‌اید صدای مرا بشنـویـد. ما نور چـراغ‌هـا و گـرمـا و سیستـم تصفیــه و تنظیــم هوا را اموری مجـزا تلقی می‏کنیم، تا زمـانـی که چیزی باعث اختـلال و محروم شدن از این امـکانـات رفـاهـی گردد.

 

در ماه نـوامبـر ما یک سمینـار اک در هـاوایـی داشتیـم. درست پس از رفتـن ما طـوفـانـی آغاز شد. یکی از اکیستهـا و همسـرش برای گـذرانـدن تعطیـلات خود در این جـزیـره بـاقـی مـانـده بـودنـد اما نُه روز تمام هیـچ آفتـابـی وجود نـداشـت. این مـوضـوع آنها را خیلی نـاراحـت کرد زیرا آنها پس از هفته‌ها بـرنـامـه ریزی دقیق و طی مسـافتـی طـولانـی از کنـکتـی‌کات به آنجا آمده بـودنـد. همه چیز عـالـی بود غیر از اینکه خـورشیـدی در آسمـان نمی‏درخشیـد. آنها حتی بک روز را در هوای ابری کنار ساحل گـذرانـدنـد تا شـایـد پــرتــوی از نــور از میــان ابــرهــا بــر آنهـــا بتـــابــد.

 

یک شب در طـوفـان چـراغ‌ها خـامـوش شد و تمام منطقه در تـاریکـی کامل غرق شد. از آن زمان به بعد آنها دیگر نیروی برق را امری مجـزا تلقی نمی‏کـردنـد. باد آن‌چنان به شدت مـی‏وزید که آنها برای سر پـا ایستـادن مجبور بـودنـد رو به جلو خم شـونـد. همه جا آنقدر تـاریـک بود که اگر آنها از هتل خارج می‏شـدنـد نمی‏تـوانستنـد در هتل را پیدا کنند تا به داخــل بـرگـردنــد. آنهــا لحظـاتـی را کـه از هـر نظــر جـالـب بـود پشـت ســر گـذاشتنــد.

 

هــارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 I Surrender

 

Celine Dion - I Surrender

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 اک ویـدیـا...

 

اک ویـدیـا

 

پیشگویـی اک ویـدیـا با روش‌های بسیـار ظـریفـی کار می‏کند. هنر اصیـل اک ویـدیـا بهتـریـن روش قـرائـت اسنـاد روح مـربـوط به این زنـدگـی و زنـدگـی‏های گـذشتـه برای کسب ادراکی در مورد آنکه و آنچه که امروزه هستیـم می‏بـاشـد. این تـوانـائـی مطـالعـه بر خود، چه از طـریـق قـرائـت مستقیـم اسنـاد روح بـاشكـد و چه در وضعیـت رؤیا که در آن می‏تـوانیـد تصـاویـر مـربـوط به زنـدگـی‏های گـذشتـه خود را ببـینیـد و نسبـت به امروز خود بصیـرتـی به دست آورید، یکی از وجوه و ابعاد اکنکار است. اک ویـدیـا چیزی جز یک بخش کـوچـک و یک مـرحلـه‌ کـوچـک چیز دیگری نیست. درست به همان اندازه که امروز می‏خـواهیـم آینده را بـدانیـم واقعاً روزی می‏رسد که دانستـن آینـده کـاری کسـل کننــده مـی‏شــود.

 

قبل از اینکه کسـی بتـوانـد آینده را ببـینـد و قـرائـت کند ممکن است بگـویـد: " وای، خـدایـا، بـزرگتـریـن مـوهبـت این است که بتـوانـم آینده را ببـینـم تا بتـوانـم یک زنـدگـی شاد و پُر از کـامیـابـی داشتـه بـاشكـم. حـاضـرم خیلی چیـزهـا را در قبال آن به تو بـدهـم." و می‏دانید که چطوری است: خـدایـا مرا پـولـدار کن تا بتـوانـم آن را به تو بـرگـردانـم! اگر این فرد به این مسـائـل کمی فکر کند خیلی زود می‌فهمـد که اگر خـداونـد می‏خـواسـت پـولـدار شود خیـلـی ساده او را به عنوان واسطـه حذف می‏کرد و خودش صاحب آن پول می‏شد و البته واقعیت این است که وقتی این پول به دست او می‏رسد بـرخـلاف وعده وعیدهـای ولخــرجـانـه‌ی او، مقدار کمی از آن به خدا بـرمـی‌گردد. در عوض باز می‏گـویـد: " خـدایـا، بیشتـر به من پول بده چون مـأمـور مـالیـات بخشـی از آن را گـرفـت." و وقتی که پول بیشتـری به او داده می‏شود عجیب است که چطور این بار از دفعه قبل هم پول کمتری بـرمـی‌گردد. نمی‏گـویـم که همه این‌طور هستنـد یا نمی‏خـواهـم ثـروتمنـدان را پـاییـن و فقرا را بالا ببرم چون مـوضـوع اصـلاً ایـن نیـست. معنـویـت بستـگـی به قطر کیف پول یا اندازه حسـاب بـانـکـی شمـا نـدارد.

 

اک ویـدیـا روش خود را دارد. چنـدیـن سال پیش وقتی که در یک شـرکـت کار می‏کردم یک شب یکی از دوستـانـم کلید مـاشیـن را در آن جا گـذاشـت و درهای آن به رویش بستـه شـدنـد. همان‌طور که من ایستـاده بودم و او را که سعـی داشت دوباره به داخل مـاشینـش راه پیدا کند تمـاشـا می‏کردم نـاگهـان اک ویـدیـا، دانش بـاستـانـی پیشگـویـی بر من گشوده شد. این تـوانـایـی خـاصـی که به آن زبان خـرد زرین می‏گـویـم. من او را تمـاشـا می‏کردم و نـاگهـان فهمیدم که بزودی از شـرکـت اخراج خـواهـم شـد درهـای ایـن کـاريبـه روی مـن بستــه مــی‏شــد.

 

خیلی زود مردی آمد و سیـم رخت آویزی را در اختیار دوست من قرار داد. در مدت کـوتـاهـی او تـوانست وارد مـاشیـن شود . وقتی دیدم که او تـوانست بـا یک سیـم قفل را باز کند راه حل مسئلـه خودم هم بـرایـم روشن شد. بـایـد بـه رئیسـم تلفن می‏کردم و همان‌طـور که با او در مورد مسئلـه دیگری صحبـت می‏کردم گفتگو به سمتـی می‏رفت که کـارهـایـی که من برای شـرکـت کرده بودم دوباره مطرح می‏شد. و این واقعاً همان روشی بود که از طـریـق آن مسئلـه حل شد. این یکی از روش‌های اک ویـدیـاسـت و البتـه بـه نـُدرت پیـش مـی‏آیـد که یک چیز دوباره به همان صورت تکرار شــود.

فال دیدن با بـرگ‌های چای تحـریـف اک ویـدیـاست. این درست مثل این است که میمـونـی از حـرکـات یک استـاد اک که در حال قـرائـت اک ویـدیـاست تقلید کند. میمون سعـی می‏کند اعمال بیـرونـی را که ظاهـراً بـه نظر می‏رسد آن نتـایـج خاص « یعنی دیـدن آینـده » را مـوحـب مـی‏شـود دوبــاره تکــرار کنــد. مثـلاً اگر میـمـونـی واقعه‏ای را که گفتـم دیده بـاشكـد نتیجه گیری می‏کند که برای دیدن آینده شمـا بـایـد چند مـرحلـه مشخـص را طی کنید. اول از همه بـایـد بفهمید که چطور می‏شود درهای مـاشیـن را قفل کرد. بعد به دنبال یک تکه سیـم این طرف و آن طرف می‏گـردیـد و « وقتی آن را پیدا کـردیـد» آنقدر با آن ور می‏روید تا در مـاشیـن باز شود. بعـدهـا این کار سنتـی می‏شود که از میمون پدر به پسر و نوه‌اش می‏رسد و با گذر زمان حتی همیـن مـراحـل هم مخدوش می‏شـونـد. بالاخـره کار به اینجا می‏رسد که حتماً بـایـد یک مدل مـاشیـن خاص و یک نوع رخت آویز مشخـص را به کار گـرفـت و مدت زمان معینی را هم بـایـد به سعـی در بـاز کـردن درب مـاشیـن سپــری کــرد.

 

این مثال چگـونـگـی تحـریـف تعـالیـم و اعمال اسـاتیـد اک را به تصـویـر می‏کشـد. تعـالیـم اصلی بـارهـا و بـارهـا حذف می‏شـونـد و آنچه که بـاقـی می‏مـانـد دستـه‌ها و فـرقـه‏های متعدد در هنـدوئیسـم، بـودیسـم و مسیـحیـت است. با این همه هر کس با هر مـذهبـی و هر فـرقـه‌ای که پیرو آن است می‏تـوانـد دقـیقـاً پیام نور را آنچنان که با خودش متنـاسب بـاشـد دریـافـت نمـایـد. این برای او منـاسـب است ولی به همسـایـه‌اشك نمی‏خورد. روح یک وجود ویژه و بی‌نظیر است. او با همسـایـه‌اش فرق دارد زیرا آنها در این زنـدگـی و در زنـدگـی‏های گـذشتـه و نه تنها در طبقه فیـزیکـی بلکه در طبقات و بخش‌هـایـی که پیـش از آمدن به زمیـن در آن بوده‌اند تجارب متفـاوتـی داشتــه‌انــد.

 

بسیـاری از این اطـلاعـات در کتُب اک آمده است. برای کسـانـی از شمـا که تازه وارد اک شـده‌اند " اکنکار ــ کلید جهان‏های اسرار" کتاب خـوبـی است. در کتاب " در روح آزادم" اثر بـرد استـای‌گـر یک تمرین معنوی ساده به نام روش راه آسان ذکر شده است در این کتاب دستـورالعمـل انجام این روش تـوسـط پال تـوئیچـل داده شده است. شمـا می‏تـوانیـد ان را در ضمیـمـه‌ی کتاب پیدا کنید. اگر پیـش از این دعا را امتحـان کـرده‌ایـد و حالا دوست دارید یک تمرین معنوی را بیـازمـائیــد این تمرین برای شروع خوب است. این تمرین نشان می‏دهـد که چطور به یک استـاد معنوی که می‏تـوانـد مسیـح یا بودا یا کریشنـا یا یکی از اسـاتیـد اک بـاشـد بنـگـریـد.

 

چشم‌های خود را ببنـدیـد و به آرامی و نـرمـی وارد مـراقبـه شـویـد. ممکن است در عرض یک روز، یک هفته یا یک ماه و برای بعضـی‌ها یک سال از این روش نتیجه بگیـریـد. شمـا می‏تـوانیـد خـودتـان امتحان کنید و ببـینیـد که بیـن دعا و یک تمرین معنوی چه تفــاوتــی وجــود دارد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
 روح در ...

 

روح در حـرکـت

 

روزی دختر جـوانـی از من پـرسیـد که، وقتی در کـودکـی گـربـه‌ام « زازا » مُرد یا منتـقـل شد من چه احساسی داشتـم. من در کتاب « نسیـم تحول » به این مـاجـرا اشاره کرده‌ام. گفتـم: « خوب، واقعاً احساس بدی داشتـم.» او گفت که خودش هم اخیـراً گـربـه‌ای را از دست داده و با وجود اینکه نـاراحـت شده امّا دریـافتـه است که روح نمی‏میـرد. « او آن بدن را تـرک کـرده اسـت امّــا بعــداً دوبــاره بــرمــی‏گــردد.»

 

ما همیشه در مـزرعـه‌مان بچه گـربـه‏های زیادی داشتیـم و هر چهار یا 5 سال همیشه یک گروه سه تـائـی تشکیـل می‏شد: یک سفیـد خـاکستـری یک سفیـد و سیـاه و یک ببـری. زنـدگـی در مـزرعـه واقعاً دشوار بود بنـابـرایـن آنها معمولاً پس از یکی دو سال منتقل می‏شـدنـد. هر وقت چنیـن اتفـاقـی می‏افتاد پس از مدت کـوتـاهـی نـاگهـان می‏دیدم که دوباره همان گروه سه تـائـی بچه گـربـه‌ها را داریم. روح شکل بـدنـی را می‏گیرد و وقتی که آن بدن فـرسـوده شد ممکن است مـدّتـی دنیا را ترک و بعد دوباره در بدن گـربـه جـدیـدی باز گردد ــ شـایـد به‌خـاطـر اینکه مـزرعـه‌ی ما زیاد موش داشت! من واقعاً می‏تـوانستـم بگـویـم که اینها همان دوستـان قـدیمـی هستنـد که بـرگشتـه‌اند و به‌خـاطـر همیـن بود که وقتی یکـی از حیـوانـات بـدن خـود را تـرک مـی‏کـرد هیــچ‌وقـت کســی نـاراحــت نمـی‏شــد.

 

این مـوضـوع در مورد دوستـان و اقـوامـی که ما را ترک می‏کنند نیز صـدق می‏کند. طبیـعـی است که ( از رفتن کسـی ) مـدتـی احساس ناراحتـی کنیـم این اصلاً بد نیست. امّا هنـگامـی که روح می‏تـوانـد به سطـوح بـالاتـر آگاهـی برود، به بهشت‌های دیگر، به دنیای دیگـر، نـوعـی شــادی را تجـربـه مـی‏کنــد کـه کـامـلاً فــراتـر از قــدرت درک ذهـن اســت.

 

پـذیـرش تغییــر

 

وقتـی پسر جـوانـی بودم و در مـزرعـه زنـدگـی می‏کردم رفتـن به کـارخـانـه‌ی پنیـرسـازی به اتّفاق پدر یک سور درست و حسـابـی بود. او کـامیـون‌مان را پُر از ظـرف‌های شیـر می‏کرد و تا کـارخـانـه‌ی پنیـرسـازی می‏راند. ( در آنجا ) من ریختن شیـر در خمره و بعد هم ریختـن آن را در ظـرف‌های بزرگ پنیـرسـازی را تمـاشـا می‏کردم. گـاهـی همان‌طور که به تمـاشـا نشستـه بـودیـم صاحب کـارخـانـه تکه پنیری هم به ما می‏داد و این کیف ما را دو بـرابـر می‏کـرد. روزهــای بـا ارزشـی بـودنـد و مـن فقـط از بـودن خــود لـذّت مــی‏بــردم.

 

امّا زمان تغییـر می‏کند. به‌زودی تمام مشـاغـل نـاچـار شـدنـد جنبه‏های اقتصـادی کار خود را جدّی‌تر بگیـرنـد. مرد پنیر ساز مجبور شد تـولیـد خود را بالا ببرد تا سود بیشتـری ببرد. البته واقعاً نمی‏دانم چرا او مجبور به این کار بود زیرا همان مـوقـع هم او ثـروتمنـدتـریـن همسـایـه‌ی ما بود. کشاورزان مجبور شـدنـد کـارآئـی خود را بالا ببـرنـد و در نهـایـت دیگر نمی‏تـوانستنـد مـاننـد قبل هر روز یکی دو سـاعـت از وقت خود را به حمل شیـر اختصـاص دهند. آن‌ها بـایـد در مـزرعــه می‏مـاننـد و بیشتـر کار می‏کـردنـد تا بتـواننـد زنده بمـاننـد. شیـر فروش دورنمای تغییرات را دید: به‌زودی دیگر کشاورزی برای او شیـر نمی‏آورد و این بدین معنا بود که او بـایـد کامیـونـی تهیه می‏دید و راننده‌ای استخـدام می‏نمود تا کار آوردن شیـر از مــزارع را بـر عهــده گیــرد. و آن وقـت همــه چیــز تغییـــر کــرد.

برای یک کودک خیلی ناراحت کننده است که ببیند با بزرگ شـدنـش همه‌ی چیـزهـایـی که از آن لذّت می‏برده است دستخـوش تغییـر می‏شـونـد. امّا ما به گـذشتـه نـگاه نمی‏کنیـم. وقتی امروز با دیروز متفاوت است آن را می‏پـذیـریـم. این  زنـدگـی در وضعیـت عدم وابستـگـی است. ما هر آنچه را که در همیـن لحظه داریم می‏پـذیـریـم و افسـوس گـذشتــه را نمـی‏خـوریــم.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه هفدهم دی 1386  |
 شمــا چگــونـه ...

 

شمــا چگــونـه خـــدا را مــی‌یـابیـــد؟

 

شمـا خدا را چگونه می‌یـابیــد. چه چیز باعث می‌شود که شمـا در طلب خـداونــد بـاشیــد؟ یک چیزی وجود دارد ولی خیلی قـابـل تعــریـف نیسـت و تنها چیزی که می‌تـوانــم بگـویـم این است که اگر شمـا درد و رنج دارید و تنها و بی کس هستیــد غـالبـاً اینهـــا بـه شمـــا « در یـافتــن خـــدا » کمــک مــی‌کننـد.

 

وقتـی که زنـدگـی شمـا را به ته خط می‌رسـانـد و دیگر جـایـی برای رفتـن نـداریـد بـالاخــره دست از تکیـه بر خود و دارایی‌هـای مـادی‌تـان بـرمـی‌داریـد. و تنها زمـانـی که به وابستـگـی و اتکـای خـود به هر چیـزی در دنیای بیــرونـی پـایـان دهید و فقط در آن زمان است که برای دیدن دری که به حقیـقـت درونی خـدا گشـوده است شـانسـی داریـد. تنهــا در آن زمــان اسـت کـه مـی‌تـوانیــد راه آزادی معنــوی را پیــدا کنیـــد.

 

راه آزادی معنوی همواره از طـریـق انجام تمـرینـات معنوی اک است. شـایـد شمـا هم درست مثل من دعـا کـردن را امتحـان کرده بـاشیــد. عـاقبـت شمـا آنقدر رشد می‌کنیـد که از بعضـی از دعـاهـا مثل " درخـواسـت تغییر اراده دیگری به صـورتـی که با اراده و خـواسـت شمـا منطبق شود بـزرگتــر می‌شـویـد". هم‌چنان که در مسیـر معنوی پیـش مـی‌رویــد مــی‌فـهمیـــد کـه استفــاده از دعا برای تغییر ذهن دیگری جادوی سیــاه اســت.

 

بسیـاری از افرادی که عقـایـد و بـاورهـای معمول را دارند احساس می‌کنند این حق را دارند و حتی ثواب مـی‌کننـد که برای دیگری دعا کننـد که بـه مـذهـب آنان در آیـد تا از جهنــم نجات پیــدا کنــد. این غــرور و خــودبیـنــی انسـان است همان خـودبیـنــی خــاصــی که باعث می‌شـد روزی انسان باور داشتــه بـاشكـد که زمیـن مـرکـز گیتی اسـت. گـالیـلـه سعـی کرد به کلیسـا بگـویـد که مشـاهــدات او نشـانگــر چیـزی بسیــار متفاوت هستنــد ولی او را در معـرض تـفتیـش عقـایـد قرار دادند. تا جـایـی که من می‌دانـم تازه همیـن سال گــذشتــه بود که کلیسـا یک حکـم بخشـودگــی خـاص صــادر کــرد تـا داغ نـنگــی را کــه دادگـاه تـفتیـش بــر او نهـــاده بـــود، از او بـــردارد.

 

هـارولــد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 عجـلــه نـکنـيـــد !

 

* عجـلــه نـکنـيـــد *

 

اگر به اک علاقه‌مند شده‌ایـد، تـأمـل کنید. از زمـانـی که نخستیـن بار با اک آشنـا می‏شـویـد تا زمـانـی که نخستیـن قـدم بعـدی خود ( یعنـی یک شـاگـرد فعال شدن ) را بـرداریـد یک دوره‌ی نهفتـگـی وجود دارد. این دوره ممکن است یک، دو، سه، چهار یا پنـج سال طول بکشـد. نیـازی بــه شتــاب نیـسـت.

 

اگر مشغـول مطـالعـه در اک هستیـد و همسـرتـان چنیـن نیسـت مجبور نیستیـد او را وادار به تغییر کنید. بگـذاریـد خودش بـاشـد. آن‌ها نیز تحت حمـایـت و حفـاظـت روح هستنـد: فقط با گشوده بودن به روی آن. و اگر شمـا به روح گشـوده بـاشیـد و آن‌ها هم همیـن‌طور بـاشنـد ( دیگر مشکلـی نیسـت )، تنها چیزی که به حسـاب می‏آیـد همیـن است. و اگر هم آن‌ها به روح گشـوده نبـاشنـد، بـاز چـه فـرقــی می‏کنـد؟ آن‌ها باز هم تجـارب خـودشـان را دارند. بگـذاریـد آن دیگری همان‌طور که هست بـاشـد. درست مثل خـودتـان. شمـا هـم همــان هستیــد، کـه هستیـــد.

 

راه معنا آنقدر ساده است که گـاهـی حتـی نمی‏دانم چطور آن را بـا کلمات بیان کنـم و وقتی که مردم سئـوالات پیچیـده‌ای دارند واقعـاً بهتـریـن پـاسـخ این است: به درون بـرو. هـدایـت شمـا بـه سمـت استـاد درونـی‌تـان خیلـی رو راست‌تـر، صـریـح‌تر و صـادقـانـه‌تـر اسـت تـا اینکــه شمــا را بـه سمـت شخصیــت بیــرونــی خــود ســوق دهـــم.

 

هر کس که در پی دنبـالـه روی از یک شخصیـت بـاشكـد، به تلخی مـأیـوس خـواهـد شـد: آنگاه که آن رهبر دنیا را ترک کند. زیرا آن‌هـا دلایـل پیـروی از او را بر بـاد بنـا نهـاده‌انـد. هنـگامـی کـه او دنیا را ترک کنـد و جـانشینــی برای او بیـابـد، آن‌ها آشفتـه می‏شـونـد و تمــام ایـن سئـوالات بـرای‌شـان پیـش خـواهـد آمــــد:

آیـا ایـن واقعـاً استـاد من هسـت یـا نـه؟

آیـا ایـن هـم به خـوبـی استـاد قبلـی اسـت؟

و از ایــن گـونـه مسـائلــی کـه ربطــی بــه هیـــچ چیــز نـدارنــد..

 

مشکـل اینجـاسـت که تـوجـه ( چنیـن افرادی )‌ به جای آنـکـه به بُعد روحـانـی استـاد حـق زنـده کـه در طبقات درون همان مـاهـانتـاسـت معطوف بوده بـاشكـد، بر شخصیـت ( بیـرونـی ) او بوده است. مـاهـانتـا تجلّی روح است آنـگـاه که به صورت نور و صوت تـوأم جـاری شده و شکل استـاد درون را بـه خـود می‏گیـرد. این همان جـائـی اسـت کـه از آن کمــک مـی‏گیــریـد.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه سیزدهم دی 1386  |
 پــاهــای چــوبـیـــن ...

 

پــاهــای چــوبـیـــن

***

اســاتيــد اک چگـونـه کمـک مـی‏کنـنــد؟

 

اسـاتیـد اک به آرامی و در سکـوت با ما کار می‏کنند. خیلی وقت‌ها آنها با ما در خیـابـان مـلاقـات می‏کنند. ولی ما آن‌ها را به جا نمیآوریم. آن‌ها در زمـانـی می‏آیند که ما به  درسی احتیاج داریـم، وقتی که به یک بصیـرت یا الهام نیاز داریـم یا وقتی که برای ورود به مـرحلـه‌ی بعدی در زنـدگـی معنویمان فقط به یک هُل کـوچـک احتیاج داریم. این مـوضـوع حتـی ممکن است در طبقه‌ی فیـزیکـی در وضعیـت شغلـی یا محل سکـونـت ما انعکاس پیـدا کنــد.

 

یک بار، وقتی که من هنوز در ویسکـانسیـن بودم، خیلی بـی‌قرار شده بودم. کار من دیگر فـرصتـی برای رُشد شخصـی در اختیارم نمیگـذاشـت و محلی هم که در آن زنـدگـی می‏کردم خیلی تنگ و محبوس کننده شده بـود. تنها کاری که من بـایـد انجـام میدادم این بود که بگـویـم " خوب، دیگه وقتـش شده که کاری بکنـم " و آن‌وقت تمام انرژی‌ام را جمع کنـم، تصمیـم به حـرکت بگیـرم و یک کار جـدیـد پیدا کنــم. اما من نمی‏تـوانستـم این ســد را بشکنــم و آن قــدم را بــردارم.

 

یک شب زمستـانـی، کُتــم را پـوشیـدم و رفتـم کمی پیادهروی کنـم تا بتـوانـم افکارم را جمـع و جور کنـم.. دانه‏هـای برف که کمی بعد تبـدیـل به یک کولاک میشـدنـد، شروع به بـاریـدن کرده بـودنـد. من چند چهار راه را پشت سر گـذاشتـم و به یک مـرکـز خـریـد کـوچک رسیـدم. دیر وقت بود و مـرکـز خـریـد بستـه شده بود ولی در دو طرف خیـابـان، دو بار، روبروی هم هنوز باز بـودنـد. همیـن‌طور که من به باری که در سر راهـم در این طرف خیـابـان بود نـزدیـک می‏شدم مردی را دیدم که روی پلـه‌ها به دیـوار سـاختـمـان یله داده بود. او دو چوب زیر بغل داشت و من در نوری که از لای در به بیرون می‏آمد، میتـوانستـم ببینـم که آنها کامـلاً نو بـودنـد. او به نظر آنقدر قوی بنیـه میآمد که برای راه رفتـن احتیـاجـی بـه آن چـوب زیــر بغـل‌هـا نـداشتــه بـاشــد.

 

من امیدوار بودم فقط برای گذران وقت هم که شده وقتی از کنار آن مرد میگذرم او سر صحبـت را باز کند و همیـن‌طور هم شد. او از من پـرسیـد: " آتیـش داری؟ " من گفتـم: "من سیـگار نمی‏کشـم.". بعـد با خودم گفتـم خوب پس گفتگوی ما همیـن بود. اما تـلاشـی به خرج دادم که گفتگو ادامه پیدا کند و گفتـم " می‌دونیـد، دیدن مردی که با چوب زیر بغل اینطرف و آن طرف میرود در حـالی‌کـه احتیـاجـی هم به آنها ندارد، کمی غیر معمول است. " آن وقت بود که او خیرهتـریـن نگـاهـی ( را که تا آن وقت دیده بودم ) به من انداخت و بی آنکه حتی یک کلمه بر زبان آورد، چوب دست‌ها را بـرداشـت، از عرض خیابان عبور کرد و به آن یکی بار رفت.اگر او حـرفـی به من زده بود، تمام آن تجـربـه بیآنـکـه من هیـچ فکر دیگری در مورد آن بکنـم، گـذشتـه و تمـام شده بود زیرا در آن صــورت آن تجــربــه واقعــاًَ هـم کـامـل شــده بــود.

 

شرکت‌های تبلیغـاتـی در درست کردن پـوستـرهـایشان از روش خـاصـی استفـاده می‏کنند. شـایـد بشـود اسم این روش را تکنیک " کفشی که نمی‏افتـد" گـذاشـت. (تجسـم کنیـد کـه) شمـا در طبقـه‌ی پایین هستیـد و بعد میشنـویـد که یک نفر در طبقـه‌ی بالا یک لنگه‌ی کفشش را در میآورد و روی زمیـن میاندازد. شمـا  همینـطـور منتظـر میمـانیـد و منتظر میمـانیـد تا صدای افتادن آن یکی کفش را هم بشنـویـد ( اما خبری نمیشود و آن وقت) شمـا تمام شب را نمیتـوانیـد بخـوابیـد چون دائم دارید از خـودتـان میپـرسیـد که پس آن یکی کفش چی شد. شرکت‏های تبـلیغـاتـی هم در پـوستـرهـای خـودشـان همیـن نوع اضطـراب را در شمـا بـه‌وجـود میآورند. این پـوستـرهـا به چشم یک فرد معمـولـی و غیر متخصص در نظر اول خوب و متعادل میآیند اما در عیـن حال یک حـالتـی دارند که آدم احساس می‎‎کند یک چیزی کم است. و آن وقت شمـا می‏خـواهیـد ببیـنیـد که چی کم است. و  بعد که دقت میکنید میبینید که یک بـرچسـب سفـارش کالا آنجا هست و آن وقت آنها به روشی بسیـار ظـریـف به هدف خـودشـان ( که جلـب تـوجـه شمـا و احتمــالاًَ بـرداشتـن آن بـر چسـب سفـارش بـوده ) دسـت یـافتـهانـد.

 

در مورد آن مرد هم همیـن‌طور بود. اگر او به من جواب داده بود که چرا آن چوب دستـیها را با خودش به اینطرف و آن طرف میبرد، آن وقت آن تجـربـه به نظر کامل می‏رسیـد و من دیگـر هـرگـز بـه خـودم زحمـت فکـر کـردن در مــورد آن را نمــی‏دادم.

 

( اما آن شب ) وقتی به اتـاقـم بـرگشتـم، نشستـم و در مورد آن مرد که در عیـن سلامت کـامـل به دو چوب دستـی که دیگر احتیـاجـی به آنها نـداشـت بند کرده بود فکر کردم. چرا او آن‌هــا را بـا خـود بــه همــران مــیبـرد؟ چــرا آن‌هــا را رهــا نمــیکــرد؟

 

( و آن وقت بود که یکـدفعـه به خودم ) گفتــم: « یک دقیقه صبـر کن ببینـم! من هم دارم دو تا چوب دستـی را با خودم این طرف و آن طرف میبرم. یکی کارم است و آن یکی هم محل زنـدگـی‌ام! » من در نقطه‌ی مشخصـی از زنـدگـی‌ام ( به آن کار و آن محل سکـونـت) احتیاج داشتـم تا بتـوانـم پس از تحمل یک  دوران سخـت دوباره روی پـاهـای خودم بـایستــم. اما آن اواخر دیگر واقعاًَ میخـواستـم خودم را از دست آن‌ها خلاص کنـم. خوب پس چرا این کار را نکنـم؟ آن وقت با صدای بلند گفتـم: « خوب، بـاشكـه، مـوضـوع دستگیـــرم شــد».

 

آیا آن مرد یکی از استـاتیـد حق بود که به آرامی در پس زمینه‌ راه می‏روند و هیـچ وقت هم به آدم نمی‏گـوینـد که واقعاً کی هستنـد؟ گفتنـش مشکل است. آدم آن‌ها را میبیـنـد ولی ( هیـچ‌وقت نمیشود فهمیـد که بالاخــره آن‌ها استـاد حق بودهاند یا نه) چـون آن‌هــا هیــچ وقــت بـه آدم نمــیگـوینـــد کــه چـه کســی هستنــد.

 

هر کس که قدم در طـریقـت اک بگذارد تا استـاد اک شود به این امید که دیگران او را بشنـاسنـد و تحسیـن نمـاینـد، معمولاً نـاامیـد می‏شود. اسـاتیـد اک در سکـوت و در پس زمینه کار میکنند. استـاد حق زنده نیز بـایـد که در خط اول کار کند ( و آشکـارا در صحنـه بـاشـد ) اما هنـگامـی که کار او به پـایـان بـرسـد، او نیز مسئـولیـت‌ها را به جـانشینـی که به واسطـه‌ی استعـدادهـای ویژه خود برای انتقال پیام اک به دنیا بیشتـریـن شـایستـگـی را داشتـه بـاشـد، محول مینمـایـد. و از آن پس، استـاد حق زنده‌ی قبلی به آرامی در پـس زمینـــه عمــل خــواهـــد کـــرد.

 

هـارولــد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 تسلیـــم ...

 

تسلیـــم درونـــی بــه روح

 

زنـدگـی بالا و پـاییـن دارد. گـاهـی همه چیز مطـابـق میل ما پیـش می‏رود و گـاهـی هم در بـدتـریـن وضعیـت قرار می‏گیـریـم. اگر خود را بر روح بگشـائیـــم، در هر شـرایطـی تعادل کامل حفظ می‏شود. منظور از وضعیـت غیر وابستـه این است: وقتـی که اُفت می‏کنیـم خود را به روح تسلیـم می‏نمـائیـم و در این حالت به صـورتـی بسیـار طبیعی دوباره بالا خـواهیـم رفت. در این حالت (بدون گیر کردن) با ریتـم زنـدگـی حرکت می‏کنیـم. زندگی در اطراف جـریـان دارد امّا وضعیـت غیر وابستـه درست در مـرکـز درون مـاسـت. در این وضعیـت ما فردی متعادل هستیـم کــه در آگـاهــی روحــانــی عمــل مــی‏کنیـــم. برای رسیـدن به خـداشنـاسـی، بـایـد تسلیـم شـدن بـه روح را بیـامـوزیـم، حـالتـی که در آن همـه چیــز بــه درون مــی‏رســد نـه بــه بیـــرون.

 

مارک تـوایـن داستـانـی دارد درباره‌ی خـانـم پیری که آنقدر بیمـاری‌های مختلف فیـزیکـی داشت که فکر میکرد دیگر عمر زیادی نخـواهـد کرد. او تصمیـم گـرفـت که فوراً به دکتر مـراجعـه کند. پس از معـاینـه، دکتر گفت:« بله، شمـا به بیمـاری‌های زیادی مبتـلا هستیـد. بـایـد ببـینیــم چه کار می‏تـوانیـم بکنیـم که شمـا روش زنـدگـی بهتری داشتـه بـاشیـد تا سـلامتـی خـودتـان را دوبـاره بـه دسـت آوریــد. اوّل از همــه، بـایــد دسـت از سیــگـار کشیــدن بـــرداریــد » « ولــی دکتــر، مــن سیــگار نمــی کشــم » « خــوب پـس دیگــر مشــروب نخــوریـــد »

او بـا افتخــار گفــت: « مــن مشــروب هــم نمــی‌خـــورم»

 

دکتــر داد زد: « خـوب، پـس دسـت از قســم خــوردن بــرداریــد. آن خـانـم صاف در صنـدلی‌اش نشست و گفـت: « دکتــر، مـن هیــچ‌وقــت قســم نمــی‌خـــورم » دکتر با استیصـال شـانـه‌هـایـش را بالا انـداخـت و گفت:« خـانـم. متــأسفـانـه کاری از دست ما بـرنمـی‌آیـد. شمـا واقعــاً تمــام عـادت‌هــای انسـانــی را زیـــر پــا گـــذاشتـــهایـــد» !

 

عـادت‌هـایـی که مارک تـوایـن از آنها صحبـت می‏کند همـان‌هـایـی هستنـد که ما تحت عنوان پنـج نـفسـانیــات ذهن آنها را می‏شنـاسیـم. این عادات یا نفسـانیـات ما را به پُر حـرفـی، پُر خوری و سـایـر انحــرافـات و خطـاهـا می‏کشـاننــد. در مقـابـل این پنـج نفس، متعادل کننده‌هـایـی نیز چون تـواضــع، قنـاعـت و … وجود دارنـد. ما با در نظر داشتـن اصل عدم وابستـگـی این تعادل را خود بـوجـود می‏آوریم. غیر وابستـگـی به معنای فقدان عـلائـق عـاطفـی در زنـدگـی نیسـت. این بـدیـن معنـاست که ما آماده هستیـم زنـدگـی را همان‌طور که هسـت، با تمام بالا و پـائیـن‌هـایـش، زنـدگـی کنیـم. در این حال دیروز تنها دیروز است ( و به امروز کشیـده نمـی‌شـود ) و مـا می‏تـوانیــم با چشـم‌هـای یـک کــودک بـه دنیــا نگاه کنیــم و بگـوئیـــم: « خــوب، حــالا امـــروز چــی داریــــم؟ »

 

هـارولــد کـلمـپ

بـرکــت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 کلیـــد طــریقــت ...

 

کلیـــد طــریقــت نــور و صــوت

 

بـرخـی از کُتب اک حاوی تمـرینـات معنوی هستنـد. این تمـرینـات کلید راه یـابـی در طـریقـت نـور و صــوت هستنــد. ما می‏خـواهیـم نور را ببینیـم و صوت را بشنـویـم. نور ممکن است خـود را بـه صـورت مختلفـی نشـان دهـد. پیـش از این بـه نـور آبـی مـاهـانتـا اشـاره کـرده‌ام.

 

آگـاهـی مـاهـانتـا فـراتـر از آگـاهـی بودا، مسیـح یا حتی آگـاهـی کیهـانـی است. اما به هر حال همیشـه قدم دیگری در پیـش رو هست. مهم نیست به دنبال کدام سطـح آگـاهـی بـاشیـم، این راه همیشـه مـا را بـه جـائـی مـی‏بـرد کـه بـاز هم گـام دیگـری می‏توان بـرداشـت. ما در جستجـوی بهشت هستیـم. اما حتی در انجیل آمده است: « خـانـه‌ی پدر من، اتـاق‌هـای بسیـار دارد »  سنـت پال نیز از مردی سخن می‏گـویـد که خود را در بهشـت سوم دید. این مسئـلـه اهمیت دارد زیرا وجود بهشت سوم نشـان میدهـد کـه بهشت اول و دومـی هــم هســت.

 

در منـابـع اک از جمله « دندان ببـر » این بهشت‌های گـونـاگـون تـوصیـف شده‌اند و شمـا می‏تـوانیـد از این اوصاف به عنوان تابلـوهـای راهنمای مسیـر خود استفـاده کنید. هنـگامـی که از طـریـق انجام تمـرینـات معنوی از این بهشت‌ها دیدار می‏کنید ممکن است خود آن سطـوح و طبقـات را ببینیــد و یــا نــور ( آن طبقـات ) را ببیـنیـد یا صدای مـربـوط به آنها را بشنـویــد. نور و صوت برای روح حـائـز اهمیت هستنـد. این ارتبـاطـی مستقیـم با خـداونـد است. این روش ارتباط بـرقـرار کردن خـداونـد از طـریـق روح مقـدس یا همان روح‌القُـدس، تسلی بخش یا « نام » یا هر چیز دیگری که آن را بنـامیــد، می‏بـاشكـد. این مطلب را مــذاهـب بسیــاری درک نکـــرده‌انـــد.

 

من از شمـا نمی‏خـواهـم که مرا باور کنید، نمی‏گـویـم که همه‌ی شمـا تجارب یکسـانـی خـواهیـد داشت زیرا چنیـن نیست. روح مـوجـودی ویژه و یـگانـه است. هر کدام از شمـا تـاکنـون تجارب گـونـاگـونـی داشتـه‌اید بنـابـرایـن در آینده نیز تجارب شمـا با یکـدیگـر متفاوت خــواهنــد بــود، بــایــد هـــم همیـنطـور بــاشــد.

 

من نمی‏گـویـم که این راه به درد همه می‏خورد زیرا چنیـن نیست. به همیـن دلیل یک دوره آزمـایشـی دو سـالـه داریم. ابتدا می‏تـوانیـد کُتب اک را مطـالعـه نمـائیـد. تمـرینـات معنوی ذکر شده در کتاب « اکنکار، کلید جهان‏های اسرار » را امتحان کنید. در این کتاب چند تمـریـن از جمله روش خـلاقـه آمده است. هم‌چنیـن در کتاب « در روح آزادم » روش « راه آسان » قید شده است. این تمـرینـات و روش‌ها را آزادانه امتحان کنید: حمـایـت استـاد درون با شمـا خـواهـد بـود هـم‌چنیـن مـن در وضعیـت رؤیــا نیــز مــی‏تــوانــم بــا شمــا کــار کنــم.

 

یکی از روش‌های آزمودن کسـی که قرار است راهنمای معنوی شمـا بـاشـد این است که ببینـیـد آیا او در جهان فیـزیکـی نیز می‏تـوانـد به شما کمک کند؟ ( از خود بپـرسیـد که) آیا او مـی‏تـوانـد به عنـوان استـاد درون در خـلال یـک مـراقبـه یا در وضعیـت رؤیـا مـرا یـاری نمـایـد؟

 

روش دیگر این است که نسبـت به روش‌های عمل‌کرد روح هـوشیـار بـاشیـد: آیا در زنـدگـی روزمـره، حتــی در چیـزهـای جـزئـی، شـاهــد کمـک‌هــای روح هستیــد؟

تنها کار من این است که به کسـانـی از شمـا که آمـادگـی لازم را دارند و می‏خـواهنـد راه بـازگشت به سوی خـداونـد را در پیـش گیـرنـد، فـرصـت این کار را بـدهـم. من نمی‏تـوانـم به جای شمـا راه بروم و این کار را نیز نمی‏کنـم. می‏تـوانـم در بر داشتـن بـرخـی بـارهـا به شمـا کمک کنـم اما آنها را به جای شمـا حمل نخـواهـم کرد. اگر نسبـت به خـداونـد دینی بـوجـود آورده‌اید خود بـایـد آن را بـازپـرداخـت نمــائیـد. این قـانـون زنـدگـی است: هـر فردی آن درود عـاقبــت کــار کــه کشــت.

 

البتـه قـانـون بـزرگتـری هم وجود دارد و آن قـانـون عشـق است. این قـانـون روح است: نور و صـوت خـداونـد. شمـا می‏تـوانیـد آن را به زنـدگـی خود بیـاوریـد و هنـگامـی که چنیـن کـردیـد دیگر کسی نمی‏تـوانـد آن را از شمـا باز پس بگیرد یا به شمـا بگـویـد که کدام راه برای شمـا درست است. زیرا شمـا قرار است از طـریـق تجـربـه‌ی مستقیـم با نور و صوت خـداونـد، خـود آن را دریــابیـــد.

 

هـارولـد کلمـپ 

سمینـار محـلـی هــاوایــی ــ هـونــولـولـو  2 نوامبر 1982

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 بـار غمـی ...

 

 

بـار غمـی کـه خـاطــر مـا خستــه کــرده بــود

عیســی دمــی خــدا بفــرسـت و بــرگـــرفـت

تــو یـک گــوشــهٔ چشمــت غــم عـالــم ببـرد

جــور بـاشـد کـه تــو بـاشـی و مـرا غــم ببـرد

 

پــاک‌بـازی کـه تـو خـواهـی نفسـی بنـوازیـش

نــه عجـب بـاشــد اگــر صــرفـه ز عـالــم ببـرد

آنکــه بــر دامـن احســان تـواش دسـت رسیـد

بــه دهــان خـاکــش اگــر نـام ز حــاتـــم ببــرد

 

رنــج عمــری همــه هیــچ اسـت اگــر وقـت سفــر

رُخ نمــایـــد کــه مــــرا بـا دل خــــرم ببـــرد

مـن ننـــالــم ز تـــو لاکــن نـه ســزا هسـت

کســی درد بــا خــود بــه در عیـسی مـریــم ببـرد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه دهم دی 1386  |
 ارتبـــاط بـرقـــرار ...

 

ارتبـــاط بـرقـــرار کــردن بــا خـــداونـــــد

 

ما در پی تجـربـه و شنـاخـت بی واسطـه و مستقیـم نور و صوت خـداونـد هستیــم زیرا این امر به منـزلـه ارتباط بـرقـرار کردن با خـداونـد است. خـداونـد با نور و صوت سخن می‏گـویـد. هنـگامـی که این نور به طبقات مختلف می‏رسد، آن را به رنگ‌های مختلفی می‏بیـنیـم. در طول تمـرینـات معنوی ممکن است هـر از گاهـی بـارقـه‌هـایـی از این نور را دریـافـت کنیـم. معمولاً در ابتـدا ایــن نــور آبــی و گـاهـی سفیــد، زرد یــا سبـــز اســت.

 

این نور خـداونـد است که به درون ما مـی‏آیـد و مـا را تـصفیــه مـی‏کنــد. امـا مقـدار آن بـه انـدازه‌ای است که بتـوانیـم از پس آن بـر بیــاییــم. بهترین کار این است که محتاط بـاشیـم و کتـاب‌های متعددی ( را به صورت هم زمان ) در مورد اک یا سـایـر تعـالیـم معنوی نخـوانیـم. گـاهـی وقتی که به طور هـم‌زمان کتُب مـربـوط به دو یا سه طـریقـت مختلف را می‏خـوانیـم کـارمـای ما شتـاب می‏گیـرد و حیرت می‏کنیـم که چـرا زنـدگـی‌مان این چنیـن دشـوار شـده است. خیـلـی آسان است که انگشـت خود را به طرف آخـریـن طـریقتـی که در آن بـوده‌ایم بگیـریـم و بگـوئیـم: " این بـاعـث تمام این مشکلات من شده است." اما مشکل واقعـی این است که ما فـاقـد عقل سلیـم لازم برای اینکه به مـوقـع از چیزی دست بکشیـم و صبحـانـه و نـاهـار و شـام معنوی خـود را یکبـاره نخـوریـم، هستیــم. هیـچ اشکـالـی ندارد که این سه وعـده غــذا را در طـول یـک روز بخــوریــم و خــود را دچـــار ســو تغــذیــه‌ی معنـــوی نکنیـــم.

 

نور آبی ممکن است به شکل‌های مختلفی ظـاهـر شود. یکی از اکیست‌ها که عکـاسـی است که در تاریک‌خـانـه کار می‏کند این مـاجـرا را برای من تعـریـف کرد. این داستـان برای من هم جـالـب است زیرا خود من هم در چند سال اخیر در قسمت چاپ کار کرده‌ام. آن روز او برای کار کردن روی فیلمی که در دست داشت از نور قـرمـز در تـاریک‌خـانـه استفـاده می‏کرد، همان‌طور که او مشغـول چاپ فیلـم بود نـاگهـان اطاق با یک نور آبی درخشان روشن شد. او گفت: " آه، نه! کی در رو باز کرد؟ " او بـرگشت تا ببیند چه کسی در را باز کرده است که نـاگهـان فهمید که آن نور، نور اک بوده است. در آن لحظه خاص که ذهن او کاملا" مشغول و معطوف به کارش بود، این نور خـدایـی‏ تـوانست بر او ظاهر شود. و البته این نور، فیـلـم را هم خراب نکرد. نور آبی اک چنیــن کـاری نمـی‏کنـــد.

 

 یکی از عُـرفـای کـاتـولیـک به نام  Tomas Morton  کتـابـی نـوشتـه است به نام " کوه هفت طبقه " که در آن مـاجـرای تقلاًَ و جستجــوی خـود را در راه درک آنچه که خـداونـد از او می‏خـواهـد را آورده است. یک روز همان‌طور که او به صورت روی خـاک‌ها خـوابیـده بود گفت: " خـداونـدا، می‏دانم که از من چه می‏خـواهـی. تو از من می‏خـواهـی که دست از این‌همـه فکـر کـردن دربـاره‌ی خودم بردارم." سپـس همان‌طور که هنوز صورت خود را بر خاک نهاده بود و مـافـوقـش هم بالای سر او حیران مـانـده بود که چه اتفـاقـی دارد می‏افتد دوباره گفت: " اوه، نـه، تـو اصـلاً چنیـن چیــزی نمی‏خـواهـی. تو می‏خـواهـی که من بیشتــر درباره تـو بیـنـــدیشــم" آن وقت با صدای بلند شروع به خنـدیـدن کـرد و گفـت: " نه. حتی این هـم نیسـت. تـو می‏خـواهـی من بـه قلمـرویـی از آگـاهـی بروم که در آن هیـچ فکـری وجود ندارد." Tomas Morton،  حقیـقتـی را که سُقـراط از آن صحبـت کرده بود دیده بود. " انسـان، خودت را بشنـاس" این همان چیزی است که وقتی فـراتـر از ذهن می‏رویـد اتفـاق می‏افتـد. ذهن کنـار گــذاشتــه مــی‏شــود و روح از طــریــق ادراک مستقیــــم عمــل مـــی‏کنـــد.

 

این چیزی نیست که بتوان آن را تـوضیــح داد یا از آن دفاع کرد. تنها کاری که می‏تـوانیـد بکنید انجام تمـرینـات معنوی اک است. این تمـرینـات در کتـاب‌های اک ذکر شده‌اند. " اکنکار ـ کلید جهـان‏های اســرار" و "دفتــرچــه معنـوی" چنـد تمـریـن مختلف دارنـد. شمــا می‏تـوانیـد این تمــرینـات را در ضمیـمـه‏های این کتـاب‌ها پیدا کنید. در کتـاب " در روح آزادم " نـوشتـه بـرداستــایگـر که بیـوگـرافـی پال تـوئیچـل است نیز روش " راه آسان " تشـریـح شده است. ببـینیـد بـه درد شمـــا مــی‏خــورد یـــا نـــه. آن را امتحــــان کنیـــد.

 

همان‌طور که کـاتـولیـک بودن برای همه منـاسـب نیست، این تمــرینـات هم به کار همه نمی‏آینـد. این تمــرینـات برای بعضــی‌ها منـاسـب هستنــد و برای بعضــی‌ها نه. بعضــی‌‌ها فقط برای سرک کشیـدن و نـگاه کردن مــی‏آینــد و شــایـد بعد از آن بخـواهنــد وارد کلیســای اُسقفــی شـونـد یا اصـلا" وجـود خـدا را انـکار کننـــد.

 

سنـت پـال می‏گـویـد که بدن هـرگـز نمی‏تـوانـد به قلمرو الهـی بـرسـد ــ و این‌طور هـم هسـت. یکی از چیــزهـایـی کـه اکنـکـار مطـرح کـرده اسـت تمـایــزات معیــن و دقیق بیــن کـالـبـد فیــزیکــی و کــالبـــد روح اســــت.

 

هــارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه دهم دی 1386  |
 تعهـــد بـه ...

 

تعهـــد بـه یـک ایـــده‌آل

 

در زنـدگـی معنـوی مـا همیشـه بـایـد یـک گـام دیگر بـرداریـم. امور متفـرقـه یا اتفـاقـات عجیب و غـریبـی سـر راه مـا پیـش مـی‏آینــد امـا اگر این ایده آل یعنی خـودشنـاسـی یا خـداشنـاسـی را پیـش روی خـود قـرار دهیـم و تـوجـه خـود را بـه آن معطـوف کنیـم و زنـدگـی خود را با عقل سلیـم پیـش ببـریـم و بـدون تـرس یـا احسـاس شکست ــ هر کاری را کـه از دست‌مـان بـرمـی‌آید انجـام دهیـم راه خـود را بـه سـوی ایـن ایـده آل خـواهیـم گشـود زیـرا راهـی غیـر از ایـن نــداریـم.

 

ما فـرضــی را در درون خود تثبیت می‏کنیـم. می‏گـوییـم: " من به خـودشنـاسـی خـواهـم رسیـد. به خـداشنـاسـی خـواهـم رسیـد. خـودم را خـواهـم شنـاخـت. مـی‏فهمـم کـه کـی هستـم چـه بـوده‌ام و بـه کجــا مـی‏روم."

 

مـؤسسیـن مجلـه‌ی " ریـدرز دایجـست "، دویـت و لیـلا والاس که کار خود را در سال 1922 شروع کـردنـد نمـونـه‌ای از افرادی هستنـد که به مـوفقیـت‌های شخصـی فوق‌العـاده‌ای رسیـده‌اند. این فرد یعنـی دویـت والاس یـک ایـده داشـت. او مـی‏تـوانسـت داستـان‌ها را جمع کنـد، کنـار هـم بگـذارد و آنهـا را بـه صـورت فشـرده بـه شـکل یـک مجلـه درآورد. نخستیـن تـلاش او که چنـدیـن سال پس از پـایـان کـالـج انجـام شـد، چـاپ یـک مجلـه‌ی کشـاورزی بـود. او بـرخـی از مقـالات بسیـار خـوبـی را که وزارت کشـاورزی ایـالـت متحـده برای کشـاورزان بیـرون می‏داد دیـده بـود ولی کشـاورزان آن‌قـدر وقـت نـداشتنـد کـه تمـام ایـن رسـالــه‌هــا را مـورد تـحقـیـق و بـررسـی قرار دهنـد. والاس بسیـاری از این مقـالات را گـردآوری کرد و این مجموعه تـوسـط شـرکتـی کـه او برای آن کار می‏کرد چاپ شـد و این نخستیــن قـدم بـــود.

 

سپـس او تصمیـم گـرفت در مـورد تجـارت هم چنین کاری بکند اما شکـست خورد. هیـچ‌کـس آن را نخـریـد. مجمـوعـه‌ی کشـاورزی او تقـریبــاً مـوفـق بـود و به او آنقدر پول داد که بتـوانـد با مـاشیـن خود دور کشـور بچـرخـد و بـاعـث افـزایـش میزان انتشار آن شود. اما مجمـوعـه مقـالات تجاری او یک شکسـت کـامـل بـود و او علـت آن را نمــی‏دانسـت.

 

او نشسـت و بـا یـک قلـم و کـاغـذ لیستـی از تمـام دلایلی که این کار بـایـد مـوفـق می‏بود نـوشـت. او چنیـن نتیجـه گیـری کرد کـه شـایـد کشاورزی مـوضـوعـی به درد بخـور بــوده است اما مقدار خـواننـدگـان محـدودی دارد امـا اگـر مـوضـوعـی بـاشـد کـه عموم خـواننـده‌ی آن بـاشنـد چطـور؟ و نـاگهـان دیـد او بـاز شـد و بـه فکـر مـوضـوعـی کـه در سـرتـاسـر دنیـا خـواننـدگـانـی داشتـه بـاشـد، افتــاد.

 

پس از جنـگ جهـانـی اول، در زمـانـی کـه زخـم‌هـای او در بیمـارستـانـی در فـرانسـه بهبود می‏یـافـت، او مجلـه‌ای را پس از مجله دیگر می‏خـوانـد. او بعضـی از مقـالاتـی را که خـوانـده بود در کنار یکـدیگـر گـذاشـت. سپـس بـه ایـالات متحــده بـازگـشت و به شعبـه سنـت پـاول کتـابخـانـه‌ی ملی سن لـوئیـس رفـت. جـایـی کـه در آن شـش مـاه به گردآوری نخستیـن شمـاره مجله ریـدرز دایجـست پـرداخــت. او چنـد صـد نسخــه از آن را چـاپ کـرد و آنهـا را نزد نـاشـریـن مختلف در سـراسـر کشور بـرد. آنهــا نـگاهـی به آن انـداختنـد. هیـچ‌کـس از آن خـوشـش نیـامـد. او برای دومیـن بـار شکست خـورد. او حتــی حـاضـر شـد کـارمنــد آن انتشـارات شـود فقـط بـه شـرط آنکـه آنهـا اجـازه دهنـد او روی ایـن ایــده کـار کنــد امــا هیـچ‌کـس ایـن را هــم نپـذیــرفــت.

 

بـالاخـره او بـا همسـر خـود، لیــلا، آشنـا شـد و آن دو بـا بـه کـار گـرفتـن استعــدادهـای مشتـرک‌شـان تـوانستنــد فــرم درخـواسـت اشتـراک تنظیــم کننــد و بـا کمـال تـعجـب چنـد سفــارش هـم گـرفتنــد. پـس از آن، مجلــه ریـدرز دایجـست رُشـد کــرد تـا بـه آن چیــزی کـه امـروز هسـت تبدیـل شـد. این مجلــه حـالا همـه جـا هســت. مـن آن را تـأئیــد و تبلیــغ نمـی‏کنـم ولـی این نمـونـه‌ی خـوبـی است از ایـده آلـی کـه انسـانـی آن را به اجـرا درآورد. البتـه او سختـی‌هـایـی بیـش از این را پشت سر گـذاشـت امـا شمـا هـم چنیـن سختــیهـایـی را پشت سـر خـواهیـد گـذاشـت( و بر آن‌ها غلبـه خــواهیـــد کـــرد.)

 

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه هشتم دی 1386  |
 آیـا زنـدگـی یـک ...

 

آیـا زنـدگـی یـک مسیــر اتفــاقــی اســت؟

 

آیا زنـدگـی یک مسیـر اتفـاقـی اسـت؟ مسیـر اتفـاقـی، عبـارتـی شنـاختـه شده در رشتـه‌ی سـرمـایـه‌گذاری است و بر مـردمـی تـأثیـر می‌گذارد که می‌خـواهنـد زنـدگـی‌شان را بـه وسیلـه‌ی مطـالعـه نمـودارهـا بـر بـازارهـای مـالــی بنــا کننــد.

 

یک روز ممکن است نمـودارهـا دلالت بر این کند که بـایـد روی بازار سـرمـایـه‌گذاری کنند. چند روز بعد ممکن است نمـودارهای جدید به آنها بگـویـد آنچه را که خـریـده‌اند را بـایـد بفـروشنـد. بعضـی وقتها هم صرف‌نظر از اینکه تا چه اندازه به نمـودارهـا عمل کرده بـاشنـد، ممکـن اسـت دچــار زیــان شــونـد. اینجـاست که آنها سـرگشتـه و حیران  از خود مـی‌پـرسنـد:

 

آیـا نمـودارهــا بـه درستــی عمـل مـی‌کننــد یـا زنـدگـی یک مسیــر اتفـاقــی اسـت؟

آیا در زنـدگـی همــه چیــز مـاننـد چـرخـش چـرخـی عظیـم بـه نـام تقـدیـر است؟

آیا  همــه چیـز بــر مبنــای شـانـس و اقبــال اســت؟

 

ارتبــاط بــا جــریـان‌هـای درون و بیــرون

 

سال پیش به یک رستـوران رفتیـم. در آنجا پله‌هـایـی بود که به مغازه‌های دیگر در طبقه‌ی دوم منتهی می‌شد. آن مکان به طرزی مبـهـم آشنـا به نظر می‌رسیـد. کمی بعد تصمیـم گــرفتیــم کـه از پلــه‌هــا بــالا بــرویــم.

 

همان‌طور که بالا می‌رفتیـم، تـوجهـم به سوی دستگیـره بـرنجـی پلکان جلب شد. و وقتی تقـریبـاً به بالای پله‌ها رسیـدیـم، نـاگهـان احساس کردم که قبـلاً به اینجا آمده‌ایم. سمـت چپ دری سفیـد رنگ بود که آنرا قفل کرده بـودنـد.  از آن گـذشتیـم و دیگر راجع به آن فکر نکــردم. دو روز بعد از این مـاجـرا دوباره به رستـوران بـرگشتیــم. فـرامـوش کرده بودم که دفعه پیـش چه احساسـی داشتـم. ما دوباره از پله‌ها بالا رفتیـم. سه پله به آخـر مـانـده بود که نـاگهـان دوباره همان حس در من بیدار شد. من قبـلاً از پله‌ها بالا رفته بودم، آنهم نه در گـذشتـه‌ای نـزدیـک بلکه مدت‌ها پیـش. خـاطـره‌ای مبهـم از رویـایـی قـدیمـی به سـوی مــن آمــده بــود.

 

برای سـومیـن بار به آن رستـوران رفتیـم. این‌بار وقتی به بالای پله‌ها رسیـدیـم، متـوجـه شدم در سمت چپ باز است. آنجا یک دفتر خصـوصـی بود. در صـورتـی می‌تـوانستـم به اتاق وارد شوم که کاری داشتـه بـاشـم. با بالا رفتـن از هر پله نسبـت به آنچه که درون اتـاق بــود، کنـجـکاو‌تــر مــی‌شــدم.

 

از گـوشـه‌ی در نگاه کردم، متـوجـه شدم که یک کامپیـوتـر آنجا است. کف و دیـوارهـا تمـامـاً سفیـد رنگ بـودنـد. دور و بر اتاق پُر بود از انواع کامپیـوتـرهـا، مـانیتـورهـا، پـرینتـرهـا و مـاشیـن‌هـای دیگــر. تـزئینـات اتاق کامـلاً معمـولـی به نظر می‌رسیـد. نـاگهـان بقیه‌ی رویـای خــود را بـه خــاطــر آوردم.

من به دهه 1960، زمانی که برای اولیـن بار وارد اکنکار شدم، بـرگشتـم. در آن زمان، رویـایـی داشتـم که مُدام تکرار می‌شد و به قدری واقعی که هر وقت آنرا می‌دیدم با اندوه از خـواب بیـدار مـی‌شـدم. من نمـی‌تـوانستـم بـفهمــم کـه چـه چیــزی را مــی‌دیــدم.

 

در رویا یک‌ نفر دربـی سفیـد رنگ را باز کرد و من به اتـاقـی کـوچـک و مدور قدم گـذاشتـم. همه چیز تر و تازه و تمیز بود. تعداد زیادی مانیتـور شبیـه به تلـویـزیـون اما کوچک‌تر به چشم می‌خورد. می‌دانستـم که چیزی متفاوت در مورد آنها وجود دارد. جلوی هر مـانیتـور یک صفحـه کلید و در کنار آن یک چاپ‌گـر بزرگ بود. اینها همه قبل از زمـانـی بود که کامپیـوتـر، ویـدئـو، مانیتـور یا چاپ‌گـری مـوجـود بـاشكـد. چون نمی‌تـوانستـم این وسـایـل را بـا هیـچ چیزی روی زمیـن ارتباط دهم فکر می‌کردم که داخل یک سفینـه را در رویـا مـی‌بینــم. کامپیـوتـرهـا و مـانیتـورهـا در اتاق رویا صـدایـی هم‌چون وزوز تـولیـد می‌کـردنـد و پـرینتـر صدای تلق تلق گنُـگی از خود بیرون می‌داد. با خودم گفتـم این صداهـای عجیب چه هستنـد. امروز شمـا تمام این صـداهـا را می‌شنـویـد. اما در آن زمان هـرگـز مـاشیـن‌هـایـی را نـدیـده بـودم کـه چنیـن صـداهـای بـخصــوصــی تــولیــد کننــد.

 

تجـربـه سال پیـش یک بار دیگر نشان داد که زنـدگـی چیزی بیـش از یک مسیـر اتفـاقـی اسـت. چیـزی هسـت کـه جهـان‌هـای نـامـرئـی را بـه جهـان‌هـای مـرئی پیــونـد مـی‌دهـد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه ششم دی 1386  |
 زن یــا مــرد...؟

 

زن یــا مــرد

 

چـرا همیشـه از خــداونــد بــه عنـــوان مــذکــر یـاد مـی‌شــود نــه مـؤنـث؟

 

این ربطی به نهضـت « فمنیسـم » ندارد بـلکـه مـربـوط به طبیـعـت جهـان‌های درون است. به‌طور مثال، وقتی کسی یکی از خـدایـان طبقه‌ی اثیری را می‏بینــد ـ به‌طور مثال یهـوه که در شکـوه و عظـمـت بـارهـا بـزرگتــر از هر کسی است که در طبقـه‌ی فیـزیکـی دیده بـاشیـد ــ این خدا به صورت مـذکـر ظـاهـر مـی‏شـود. به همین دلیـل است که فـرد بـا خـود ایـده‌ی خـدای مـذکـر را به همراه می‏آورد. تمام خـدایـانـی که مسئـول طبقات مختلف در سـرتـاسـر جهـان‌های تحتـانـی هستنـد به صورت مـذکـر ظاهـر می‏شـونـد و این تـوضیـحـی است برای ایـده‌ی مرد بودن خـداونـد. امـّا ( حقیـقـت آن است که ) خـداونـد نه مـرد است و نـه زن و هـم‌چنیـن روح نیز نه زن است و نه مرد. شمـا با متعـادل نمودن بخش‌های مثبت و منفی درون خود، به طبقـه‌ی روح دست می‏یـابیـد و این دو بخش وجود شمـا در طبقه روح به تعادل کامل می‏رسنـد. از این لحظه به بعد ما به خـودشنـاسـی رسیـده‏ایـم. این اولیـن مـرحلـه‌ از آن چیـزی است که به دنبال آن هستیـم. از آن لحظه به بعد زنـدگـی شمـا متفاوت می‏شود. شمـا با چشم‌های دیگری می‏بیـنیـد. گـاهـی در این مـرحلـه تمام زنـدگـی شمـا زیر و رو می‏شود و شمـا نمی‌تـوانیـد بفهمید چه اتفـاقـی افتاده است. شمـا واقعاً فرد دیگری شده‏اید. شمـا اکنون در مـرحلـه‌ی خـودشنـاسـی هستیــد: می‏دانید که هستیــد، چه هستیــد و مـأمـوریـت شمـا در این زنـدگـی ممکـن اسـت چــه بــاشــد.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه پنجم دی 1386  |
 تسلیـم شــدن ...

 

تسلیـم شــدن بـه روح کـُل

 

تـا نقـش خيــال دوسـت بـا مـاسـت دلا

مــا را همـه عمـر خـود تمـاشـاست دلا

و آنجــــا كــه مــــراد دل بــرآيــد اى دل‏

يـک خـــار بـه ‌از هــزار خــرمـاسـت دلا

 

توماس مورتن، عارف مسیـحـی، به سوی این ادراک که خـداونـد از ما می‏خـواهـد که از حیطه تفکر فـراتـر رفته و وارد جهان‏های روحانـی « بودن » شـویـم، هـدایـت شد. آنچه که در این جهـان‌ها رُخ می‏دهد این است که ما ذهن را کنار می‏گـذاریـم. منظور من از کنار گـذاشتـن ذهن در حیطه امور معنوی است. منظور این نیست که دیگر برای گـذرانـدن دوره طراحی کامپیـوتـری به کالـج نـرویـد چون فکر می‏کنید که روح خودش همه کارها را می‏کند. وقتی که برای شغلی می‏روید معمولاًَ از شمـا می‏پـرسنـد که « تـوانـایـی‌ها  و مهـارت‌های شمـا چیست؟ » اگر بگـوئیـد که خوب، روح خودش مـراقـب کـارهـا هست، به زودی در خـواهیـد یـافـت کـه اگر کمی تحصیـلات و تجـربـه داستـه بـاشیـد روح بهتر از اینها مـراقـب کـارهـا خـواهـد بـود.

 

وقتی که من از تسلیـم شدن به استـاد درون یا روح یا اک صحبـت می‏کنـم منظور من تسلیـم معنوی است: واگذار کردن تمـامـی نگـرانی‌ها، اضطـرابـات و مشکلات به استـاد درون و آموختـن اینکه اینجا و در این زنـدگـی روزمره چطور مـراقـب امور بـاشیـم. آن وقت هنـگامـی که چیزی پیش می‏آید شمـا یک بصیـرت و بینـش معنوی و یا حتی کمک معنوی دریـافـت مـی‏کنیـد تـا بـه شمـا کمـک کنـد از ان مسئـلـه عبــور کنیــد.

 

در این راه ما مـرتبـاًَ بیشتـر و بیشتـر چشم‌مـان به روح است و در عیـن حال بیشتـر و بیشتـر هم خـودمـان کـارهـا را انجـام می‏دهیـم. هر چه بیشتـر تلاش می‏کنیـم در روح ثبـاتـی بیشتـر و در امور مادی ثبات کمتری می‏بینیـم گـرچـه هنوز هم از این امور لذت می‏بـریـم. بـا همـه‌ی این حـرف‌ها، هیـچ اشـکالـی ندارد که وقتی در کولاک گیر کرده‌اید یک کت گرم و نرم داشتـه بـاشیــد.

 

ما نمی‏خـواهیـم ریـاضـت بکشیـم. این کار متعادل نیست. بودا در این مورد صحبـت کرده است. او زنـدگـی را به عنوان جـوانـی ثـروتمنـد که از او در مقابل دیدن فقر یا اندوه محـافظـت می‏شد آغاز کرد و هنـگامـی که به دنیای بیرون پا گـذاشـت با خود گفت حالا بـایـد بروم گـدایـی کنـم و فقیر شوم. تنها چیزی که در این کار نصیـب او شد این بود که پـوست و استخـوان شود. پس از مـدتـی باخود گفت: « بـایـد راهی برای متعادل زنـدگـی کـردن وجـود داشتـه بـاشـد. راه میــانــه‌ای هــم بـایــد بـاشــد.»

 

در زنـدگـی معنوی ما به دنبال همین تعادل هستیـم تا هنـگامـی که تجـربـه‌ی خدا را داشتیـم و این نور ــ نور آبی یا هر نور دیگری را ــ دریـافـت کـردیـم قادر به حمل آن و ( در حیـن ادامـه‌ی زنـدگـی ) بـاشیــم. هول‌ نمی‏شـویـم و نمی‏گوئیـم آیا دوباره این نور را خـواهــم دید؟ وقتی که زمانش بـرسـد، آن را خـواهیـد دید. کسـان دیگری ممکن است صوت را بشنـونـد. اینها دو وجه از خـداونـد هستنـد که اکیست‌ها و حتی کسـانـی که از نظر بیـرونـی در اکنـکار هم نیستنـد، شروع به آموختن درباره‌ی آنها و تجـربـه کـردن‌شان در زنــدگــی روزانــه مــی‏کننـــد.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه سوم دی 1386  |
 

 

رهــا کــردن ذهــن

 

سئـوال: هنـگامـی کـه بـه طبقـات بـالاتـر روحـی مـی‏رویـم چـه بـر سـر ذهــن مــی‏آیــد؟

 

هـارولد کلمپ:ذهن خیلی پیش از آن، یک، دو یا سه طبقه پیشتـر کنـار رفته است. ذهن قادر به سفـر به جهـان‌های خالص روح نیست بنـابـرایـن بـایـد پشت سر به جا گـذاشتـه شود. در جهـان‌های بـالاتـر شمـا از طـریـق دیدن، دانستـن و بودن عمل می‏کنید. شمـا از آنچه که هست ادراکی مستقیـم دارید و مجبور نیستیـد روند طـاقـت فـرسـای ذهنی را طی کنید. کامـلاً فرق میکند. در واقع ما اصولاً ادراکی از عمل کردن بدون ذهن نـداریـم زیرا ادراک خود یک عمل‌کرد ذهنی است. راهی وجود دارد که شمـا بتـوانیـد چنیـن تجـاربـی ( ادراک بدون ذهن ) داشتـه باشیــد امـّا پیـش از رفتـن بـه جهـان‌هـای روحــی بـایــد ذهـن را رهــا نمــوده بــاشیــد.

 

سئـوال: هنـگامـی کـه چنیـن اتفـاقـی افتــاد، شمــا بـدون ذهــن، چطــور آن را درک نمـودیــد؟

 

هـارولد کلمپ: چیزی روی ذهن سـرپـوش می‏گذارد همان که به حواس سـرپـوش می‏گذارد تا شمـا نتـوانیـد بـه آن هشیـار شـویــد در حـالیــکـه هنـوز در وضعیـت آگـاهــی فیــزیکــی هستیــد. درک مسـائـل روح برای ذهن نا ممکن است با این وجود این همان حوزهای است که ما در آن کار میکنیـم. به همین دلیل است که مـا کتاب می‏نـویسـیـم. کتـاب‌ها راهی برای دادن تکنیک‌ها هستنــد تـا ذهـن بتــوانـد بـرای نــزدیـک شـدن بــه طبقــه روح از ابــزاری استفــاده کنــد. گاهـی استـاد درون در رفتن به جهـان‌های خالص روح به شمـا کمک می‏کند. آنجا همه چیز متفاوت است. نمی‌تـوانـم آن را با کلمات تـوضیـح دهم. کلمات فقط تا مرز آن جهـان‌ها می‏تـواننـد پیـش بـرونـد. این چیزی است که شمــا بـایـد خود آن را تجـربـه کنید و وقتی که آماده بـاشیـد آن را تجــربــه نیــز خـواهیــد نمــود.

 

روح و ذهـــن

 

سئـوال: هنـگامـی که در خلال مـراقبـه بر پرده‌ی درون خود چیزی می‏بینـم، آن تصـویـر تنها برای چند لحظه بـاقـی می‏ماند و آنگاه نـاپـدیـد می‏گردد. آیا این تصـاویـر واقعی هستنـد یا من آنها را تصــوّر و تجســم کـرده‌ام؟

 

هـارولد کلمپ: بله آنها واقعی هستنـد. روح نگاه می‏کند، می‌بینیـد و آناً درک می‏کند امّا ذهن از روح بسیـار کُنـدتـر است. ذهن نـاچـار به طی روند ذهنی ( ادراک ) است. نسبـت سرعـت روح و ذهن به یک‌دیگـر مـاننـد نسبـت سرعت نور به صوت است. صوت در قیاس با نور بسیـار کُنـدتـر است. آنچـه شمــا دیــده‌ایــد آنجـاسـت امــّا چیــزهـایــی آن را مــی‏پـوشـانــد.

 

سئـوال: آیـا ذهـن مـی‏تـوانـد در کسب تـوانـایــی بـرای سفــر اختــری بـه مـا یــاری دهـد؟

 

هـارولد کلمپ: اگر مـایـل به سفـر اختری بـاشیـد، بله. امّا چنیـن سفـری شکل محدودی از آگـاهـی است. شمـا می‏تـوانیـد تـوانـائـی‏های خود را در آن بیشتـر کنید ولی یک راه بهتر (برای رشـد آگـاهــی ) سفــر روح اســت.

 

سئـوال: بهتـر نیـست قـدم بــه قـدم حـرکـت کنیــم؟

 

هـارولد کلمپ: سفـر اختری خیلی محدود است، انجام آن مشکل است و در این کار حتی خطـراتـی هم وجود دارد. اگر شمـا در حال سفـر اختری از بدن خود خارج شده بـاشیـد و کسی نـاگهـان شمـا را از جا بپـرانـد ممکن است بند نقره‌ای شمـا سفـت و محکم شود. وقتی که با چنیـن سـرعتـی به بدن خود بـازگـردیـد درست مثل یک فنـر با شدّت بـازگـشت می‏کنید ولی در کـالبـد روح معمولاً چنیـن اتفـاقـی نمی‌افتد. در اکنکار هنـگـامـی که در سطـوح مختلف آگـاهـی عمـل می‏کنید، کسی در کنار شمـا می‏مـانـد تا از شمـا محـافظـت کند و از عدم وقوع چنیـن مسـائلـی اطمینــان حـاصـل نمـایــد.

 

یک بار من در هـواپیمـا در حال استـراحـت بودم و تصمیـم گـرفتـم در جای دیگری از وجود خودم و زنـدگـی لذت ببرم. خـانمـی که جلوی من نشستـه بود به دلایل نـامعلـوم همان زمان را برای زیر و رو کردن قسمت بار بالای سـرمـان انتخاب کرد. من در خواب آرامی بودم که نـاگهـان ژاکتـم درست روی صـورتـم سقـوط کرد. من به سرعت ( به کالبد فیـزیکـی‌ام ) بـازگشتـم. اگر در حال سفـر اختری بودم حـداقـل اتفاقی که ممکن بود بـرایـم رُخ دهد به وجود آمدن یک نقطه دردناک روی شـکمـم درست در نقطه‌ی اتصال بدن فیـزیکـی با کالبد اختری می‏بود. سفـر روح امن‌تر است و یـک گستــرش آگـاهـــی واقعــی مــی‏بـاشــد.

 

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه دوم دی 1386  |
 درک مـــلال

 

درک مـــلال

 

دختر من خوب می‏داند که هیـچ وقت به من نگـویـد که حـوصلـه‌اش سـر رفتـه است. من به او گفتـه‌ام کـه: « همیشـه کاری هست که بشـود انجام داد. در غیر این صورت زنـدگـی تو را اینجـا که هستـی قـرار نمی‏داد. پس به من نگو که حـوصلـه‌ات سر رفته است. این فقط به این معنـاست که تو به اندازه‌ی کـافـی عمیقـاً به درون خـودت نگاه نکـرده‌ای تا ببینی کـه الآن چه کـار بـایـد بکنــی.»

 

یک روز او این مـوضـوع را از یاد برده بود و همانطور که داشت روی نیـمکـت لم می‏داد گفت: « پدر، حـوصلـه‌ام سر رفته!» و نـاگهـان بدون هیـچ علت مشخصــی از نیمکت پـاییـن افتاد. همانطـور که آن پاییـن روی زمیـن افتاده بود به من نگاه کرد و گفت: « پدر، دیگـه حـوصلـه‌ام ســر نـرفتــه!»

 

آنچه که در انجیل در این مورد آمده است این است که: « زیرا تو همـانـی که در قلبت می‏انـدیشـی » افکار واقعاً مـوجـودیـت دارند و حفظ طبیعت معنوی افکار یعنی تـوجـه به زیستـن زنـدگـی به گـونـه‌ای که تمام آن یک قدم مشخص در جهت رشد باشـد، بسیـار مهم است. آیا داریم یـاد می‏گیـریـم؟ آیا در عیـن سـلامـت و تـوانـایـی و قدرت از زنـدگـی خـود لــذت مــی‏بــریــم؟

 

مسئلـه این است که ما همـان چیزی می‏شـویـم کـه می‏انـدیشیـم. ما بر اساس درک معنوی خود از حیات، زنـدگـی می‏کنیـم و قبل از یافتن راه اک یا مسیـر مـذهبـی دیگری که منـاسب‌مـان بـاشكـد درست مثل مـاهیـانـی هستیــم که از آب بیرون افتاده بـاشنـد. مـا درست مثــل جـوجـه اردک زشـت بـا هیــچ چیــز جــور نیـستیـــم.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه یکم دی 1386  |
 
 
بالا