تبليغاتX
طنـیـن گام‌هــای عشــق
 تعییــن هــدف ...

 

تعییــن هــدف بــرای خـــودمـــان

 

یکی از اصول روح، مسئلـه وقت شنـاسـی است. اگر شمـا می‏خـواهیـد در این دنیا چهـارچـوب و هـدفـی داشتـه بـاشیـد بـایـد یک زمان مشخـص را نیز برای آن در نظر بگیـریـد. می‏خـواهیـد چه بکنید و این کار را در چه زمـانـی به پایان خـواهیـد برد؟ مهم نیست که این کار چیست، برای خـودتـان هـدفـی تعیین کنید و یک حد زمـانـی برای آن قـائـل شـویـد. زیرا تنها به این صورت اســت کـه مــی‏تـوانیــد بـا تجســم خــلاق خــود کـار کنیــد.

 

شمـا با گفتـن اینکه، می‏خـواهـم این کار را انجام دهم. شروع می‏کنید. در ابتدا سعـی کنید این کار کوچک بـاشد تا واقعاً بتـوانیـد آن را انجام دهید. شمـا نمی‏خـواهیـد مثل بـاغبـانـی بـاشیـد که در زمینی بی حـاصـل دانه می‏کارد. وقتی محصـول بـر نـداریـد، خیلی زود از کـاشتـن دانه‌ها هــم خستــه و نــا امیــد مــی‏شـویــد.

 

اهـدافـی تعیین کنید که بتـوانیـد به آنها بـرسیـد. اگر می‏خـواهیـد برای رسیـدن به خـودشنـاسـی و خـداشنـاسـی به مـراتـب بالای آگـاهـی دست یـابیـد، بـایـد بتـوانیـد برای خود هدف گذاری کنید. و این هدف گـذاری‌هـا را کجا بـایـد تمـریـن کنیـد؟ در زنـدگـی روزانـه‌ی خـود در همیـن‌‌جــا.

 

اگر چیزی در زندگی‌تان شمـا را نـاراحـت می‏کند، چه مقدار پـولـی است که درمـی‌آورید یا کسی است که با او کار می‏کنید، اهداف جـدیـدی برای خود تعیین کنید ــ برای خـودتـان نه برای آن دیگری. این کار را به نام روح، و همراه با ذکر کلمه‌ی خود انجام دهیـد و جـوری رفتـار کنیـد که گـویـی هم اکنون به هدف خـود دسـت یـافتـه‌ایـد. این است استفـاده از تجسـم خـلاق؛ زنـدگـی کــردن در آرزویــی کـــه تـحقـق یـافتـــه اســت.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه سی ام آذر 1386  |
 عــرفـان یـا ...

 

عــرفـان یـا گـریــزی تـاریخــی از فنــاتیـزم و مـذهــب

قسمـت پــایـانـــی

 

هنـدوئیـزم

 

هندوئیـزم بیش از هر سیستـم مـذهبـی دیگر بـه عـرفـان تکیـه دارد و کنـکاش پی گیـر انسان را در یک مسیـر تـکامل فلسفـی می‌بیند. از این‌رو مـظاهـر زنـدگـی را از راه دید عـرفـانـی تـرجـمـه می‌کند. تجلی و ارتقاع " موکشا " که در سانسکـریت به معنی آزاد شدن است، اشاره بـه هدف نـهـائـی آزاد شدن روح انـسـان از وابستگـی‌ها و گذار از یک زنـدگـی بـه زنـدگـی دیـگر است. این فلسفـه بر این استوار است که در زمان زایش جان وارد یک بدن می‌شود و از آنجاست که از مـرحلـه‌ای به مراحل دیگر انتقال و تکامل می‌یـابـد. در واقع جان در یک جریان زنجیره‌ای هر بار به اسارت کشیـده می‌شود و تـولـد‌های بی‌شمـاری روی می‌دهد که به آنها " سـامسـارا " می‌گـوینـد. این زایش‌ها تا زمـانـی ادامه می‌یـابـد که روح به نهایت تکاملش می‌رسد و در نهـائـی‌تـریـن مـرحلـه‌ی تکامل آزاد می‌شود. در دیدگاه‌های گـونـاگـون، در هنـدوئیـزم شیـوه‌های گـونـاگـونـی برای رسیـدن به این تکامل و آزادی وجود دارد. اگر چه گرایش‌های عـرفـانـی حـرکتـی فکـری‌ست که بر ضد مـذاهـب بـوجـود آمده‌اند، امـا تـاریـخ تکامـل آنهـا نشـان مـی‌دهـد کـه همیشـه در کنـار مـذاهـب و بـا آنهـا رُشـد کـرده‌انـد.

 

عـرفـان در جهتی حرکت می‌کند که می‌کوشد آموزش دانش و آزاد اندیشی را جـایگـزیـن در خود اسیـر شدن مـذهبـی کند. در واقع عـارفـان کسانـی هستنـد که سیـر تکامل مـذهـب را از مسیـر گمراهش به هدف والای عـرفـانـی می‌کشاننـد. یا به عبارت دیگر انسان نمایش وارستـگی و آگاهی خود را در یک ساختـار روحانـی مـذهبـی بدون پیروی کـورکـورانـه می‌شنـاسد و در انبوه دشواری‌ها و بار بر نهادن آن اسیـر نمی‌مـانـد. همان‌طور که دیـدیـم هنـدوئیـزم دور از مدار یک گرایش ویژه مـذهبـی زایش‌های پی در پی انسـان را که تا درجه تکـامل مـی‌رسـد پــایـه‌ی ساختـار عـرفـانـی مــی‌شنـاسـد.

 

به وجود آمدن  " یـــوگا " به عنوان یک جـریـان عملی که هر انسـانـی در هر سطـح از معـرفـت و دانش باشد آنرا انجام می‌دهد، در واقع یک سیستـم عمـومـی است که انسان را در یک شـرایـط عـرفـانـی قرار می‌دهد. در عـرفـان هند یـوگـا شیـوه‌ای‌ست برای ایجاد عـرفـان در انسانهـا و در یک محدوده شخصـی. در بـودائیـزم " نیـروانـا " به معنی فنا، هدف عـرفـانـی است. شیـوه‌های گـونـاگـونـی در بـودائیـزم به کار برده می‌شود که به تکامل " نیـروانـا " بـرسنـد. متداول‌تـریـن شیـوه‌های بـودائیـزم برای رسیـدن به این هدف بیشتـر در زمینه‌های" مـدیتیشن و تمـرکـز فکری است. اما هر گرایش بـودائـی، شیـوه ویژه خود را برای رسیـدن به این هدف به کار می‌برد. از میان همه‌ی گرایش‌های گـونـاگـون دو گرایش از همه متداول تر است " واجـرایـانـا، و، زین " جـانب‌داران واجـرایـانـا بیشتـر بـودیست‌های تبّتی هستنـد که ایده‌های فلسفـی و حـرکت‌های یوگا را در مـراسم‌شان تـرکیـب می‌کنند، و نغمه‌های ویژه‌ای که همه حالت سمبلیـک دارند را می‌خـواننـد و بر این گمـاننـد که با بکار بردن آنها به یک درجه عـرفـانـی یـا خلصـه و یـا " دیـافنـی" مـی‌رسنـــد.

 

از طرف دیگر " زین ــ ژاپنـی" به خـاطـر به کاربـرد زبـانـی ویژه در ظاهر یک کشش مستقیـم ضد عـرفـانـی به حساب می‌آید اما کلیه جـریـان در جهت تدارک و آماده کردن انسان برای رسیـدن به درجه‌ی " خلصـه دی آفنی" عـرفانـی انجام می‌شود. آماده شدن برای به وجود آ وردن حـالتـی که به آن " پـراجـا به معنی نهـایـت عـرفـان " می‌گـوینـد و در آن حالت که در اثر آن تدارکات ویژه‌ای بـوجـود آمده ، می‌بایستـی انسان به درجه عـرفـانـی بـرسـد. رسیـدن به این مـرحلـه از راه انجام رفتـارهـای عادی زنـدگـی و به روندی صورت می‌گیرد که با تفکر عـرفـانـی منـاسبـت کامل دارد. به این معنی که برای انجام هر عملی که انسان انجام می‌دهد اگر هدفش به نهـایـت تکامل رسیـدن آن عمل باشد. می‌بایستـی نهـایـت تمـرکـز و دقت را به کار برد و این شیـوه عـرفـانـی ژاپنی درسـت هـدفـش بـه وجـود آوردن همیـن خصیـصــه‌ی انسـانـی اســت. 

جــودائیــزم

 

اساس و پایه عـرفـان در جـودائیـزم بر مبنای پیش بینی‌های کتاب مقدس تورات است. این پیش بینی‌ها را " اپوکا لیپس " می‌نـامنـد  که پیش بینی‌هـائـی‌ست که در دو قرن پیـش از تولد و دو قرن بعد از مرگ مسیـح درباره‌ی حـوادثـی که اتفاق خـواهـد افتاد، شده است. عمیق‌ترین و اساسی‌تـریـن درجه عـرفـانـی در جودائیـزم " کـابـالا " است که در اواخر قرن سیـزدهـم در " سفـرهـا، زوهار" به نهـایت تکاملش می‌رسد. در " کتاب شکوه نور، یهـود "، خــدا اعلام می‌کند که قدرت و زنـدگـی درونی او و اصول و اوامری را که او از طرف گـرونـدگـان واقعی و وفادارش صادر کرده است همه در نتیجه‌ی سقـوط انسان به درجه‌ی نـاپـاکـی تـقلیـل پیـدا کـرده و از بیـن رفتــه اسـت " ایـن مـرحلـه را یـک حـالـت " زوهـاریـک " مـی‌نـامنــد.

 

عـرفـان جـودائیــزم نتیجتاً بر پـایـه‌ی همین دانش" زوهـاریـک" که می‌بـایستـی انسان را دوباره به درجه‌ی پـاکـی بـرسـانـد سـاختـه شده است. جـریـان رسیـدن به این خلوص و پـاکـی به ویژه در میان یهـودیـان " حسـائیـک "  بیشتـر مورد تـوجـه است، و آنها می‌کـوشنـد که مـراسـم رسیـدن به نهایت پاکی روح را به صورت یک عملکرد عـامیـانـه و عمومـی در آوردند. بـرخـلاف سنـت‌های گـروهـی که در عـرفـان شرق وجود دارد. عـرفـان مسیـحیـت بیشتـر بـر پـایـه‌ی تکرار مظـاهـر عـرفـانـی است که همیشه با حـرکـت‌های ویژه‌ای به صورت سنتـی انجام می‌شود. در واقع عـرفـان مسیحیـت بر پـایـه‌ی " گنـوستیسیـزم"  است که باستـانـی‌تـریـن گرایش عـرفـانـی اسـت کـه در اوایـل مسیحیـت بـه وجــود آمــد.

 

رومن کاتـولیـک نخستین سیستـم مسلط مـذهبـی بود که در ابتدای مسیحیـت به وجود آمد و دستـورهـا و قـوانینـی را بر مسیحیـان تحمیل می‌کرد که کلیه آزادی‌های انسـانـی را از آنها می‌گـرفـت. گنوستیسیـزم" بـر ضد اکـوزمیـزم ظـالمـانـه که همان سیستـم حاکـم رومن کاتـولیـک بود از درون خود سیستـم رومن کاتـولیـک‌ها به وجود آمد و تـوانستنـد مـوجـودیـت خود را به عنوان یک حـرکـت عـرفـانـی استوار کنند. پـایـه‌ی این گـرایـش بر مبنای وجود شیـطان درونی در انسان است. که متـأثـر از سیستـم عـرفـانـی زرتشتـی و جـودائیـزم بود که بیشتـر سیستـم‌های عـرفـانـی از آن تاثیـر گـرفتـه بـودنـد. عـرفـان مسیحـی بیشتـر بر پـایـه اعتقادات " پال و جان " است که اساس عـرفـان مسیحیـت را الهـامـات آنی و روحـانـی فردی بدون انگیزه‌های ثانـوی می‌پنـداشتنـد. الهـامـاتـی بود که از دستـورات " پدران صحـرا " اشاره به مسیحیـان اولیه‌ای که شیـوه‌هـائـی متشـابـه گنـوستیسیـزم به وجود آوردند الهام گـرفتـه بود که به وسیله آن شیـوه‌ها بتـواننـد مسیحیـان را برای رسیـدن به یک درجه از روحـانیـت و عـرفـان آمــاده کننــد.

 

به وجود آمدن این گـرایش‌های عـرفـانـی به وسیلـه " مـایستـراکـرهـارت که در سال 1329 در گذشت" دنبال شد و در نظـریـات عـرفـانـی او شکل شنـاختـه شده‌ای به خود گـرفـت. شیـوه‌ی او درست بـرخـلاف شیـوه‌ی " اکـوزمیـزیست‌ها بود، که همه چیز را در نهایت تکاملش مظهری از خدا می‌دانستنـد " او تجـربـه‌ی فردی و دانش انسان را بدون دخـالـت عـوامـل دیگر انگیزه عـرفـانـی می‌دانست. شنـاخـت خدا برای او زمـانـی روی می‌داد که انسان آمـادگـی این شنـاخت را داشتـه بـاشـد. این آمـادگـی از نظر او یک مسئـولیـت و توان فردی بود نه تـحمیلـی. خود این گستـرش فکری رها کردن و آزاد کردن انسان از تحمیـلات و محدودیـت‌های کلیسیـائـی بود و در قرن چهاردهـم عـرفـان مسیحـی هـرچـه بیشتـر و گستـرده‌تر مسیحیـان را متـوجـه رسیـدن به نهـایـت تکامل عـرفـانـی می‌کرد. عـرفـانـی که از راه تحمیـلات آمـوزشـی مذهـب به دسـت نیـامـده بـود، بلکـه آمـادگـی روحـانـی خـود انسـان او را بـه کمــال رسـانـده بــود.

 

همه این حـرکت‌های عـرفـانـی در یک سیستـم فلسفـی که به وسیلـه " بنه دیکتوس دو اسپینـوزا " جمع آوری، تنظیـم و تدویـن شد و عمـومیـت یـافـت. "ولف گانگ وون گـوتـه " در باره نوشته های عـرفـانـی مجمـوعـه منظمی به وجود آورد که به عنوان مجموعه تکاملـی عـرفـانـی شنـاختـه شد. عـرفـان مسیحـی به طور خـلاصـه بر این گمان است که در عـالمـی که در ظاهـر بی‌حساب و تـرسنـاک به نظر می‌رسد، انسان می‌تـوانـد معنی مـوجـودیـت را از راه شنـاسـائـی خودش به دست بیاورد و اهداف مـوجـودیـت را با تکمیل کردن ایمان به حقـانیـت، تعهد به آموزش بیشتـر، و رفتارهای منطقی خود درک کند". در اینجا دیده می‌شود که اشاره به آزاد شدن انسان از محـدودیـت است. و خود انسان بدون وابستـگی به مـذهـب، مسئـول رسیـدن به معـرفـت و عـرفـان است. زمینه‌های تـاریخـی نشان می‌دهند که چه در زیر تسلـط امپـراطـوری‌های بزرگ که انسـانهـا را به بـردگـی می‌کشـانـدنـد، و هم در زیر نفوذ ظـالمـانـه‌ی مـذاهـب، که از یک طرف با بکار بردن محدودیـت‌های غیر منطقی خود و هم با در هم‌گـرائـی با قـدرت‌هـای سیـاسـی مسلـط انـسان‌هـا را از هـر نظــر اسیـر مـی‌کـردنــد.

 

همیشه آزاد انـدیشـی در مظاهـر گـونـاگـونـی تجلی خود را داشتـه است و انسان‌ها کـوشیـده‌اند که از زیر یوغ بـردگـی آزاد شـونـد. این حـرکت‌ها در پاره‌ای از فـرهنـگ‌ها در فضـای مـذهبـی به وجود آمده‌اند و چنان که گمان عمـومـی آنها را می‌شنـاسـد همیشه با واکنش‌های مـذهبـی هم‌گون، درگیر و یا در تضـاد بوده‌اند، و سرانجـام در مدار مستقـل خود زمینه‌ای برای آزاد انـدیشـی انسان‌ها به وجود آورده‌اند. بخشـی از آنها اصولا هیـچ‌گـونـه سـاختـار مـذهبـی نـداشتـه‌اند و صرفـاً در یک سیستـم فلسفـی، زمینه‌هـائـی برای فضـای آمـوزشـی انسان تدارک دیده‌اند تا بتـوانـد قدرت واقعی خود را بشنـاسنـد. شـایـد می‌توان گفت انسان والا را به جای خدای بی همتا در مـرکـز دیـدگـاه خود تصـور کرده‌اند و برای رسیـدن بـه ایـن والائـی و ارجحیـت و تـکامـل بـه دنبـال شیـوه‌هـای آمـوزشـی گـونـاگـونـی گشتــه‌انـد.

 

این گرایش‌ها همه یک هدف مشتـرک داشتـه و دارند، چـه خــود خـــدا بینـی حــلاج ( انـالحــق )، چه به خدا رسیـدن سُهــروردی ، چه چندین بار زایش و به تـکامـل نهائـی رسیـدن عـرفـان هند، چه کاب بـولیـزم یهود، چه خـودشنـاسی مسیحیــت ، چه واجـرانـایـا، و زین بـودائیــزم همه در جهت آزادی انسان و به درجه‌ی کمال رسیـدن او ، و به گمان سُهـروردی به خود واقعی رسیـدن اوست. و این خود واقعی هـرگـز به وجود نخـواهـد آمد مگر زنجیـرهـای همه گـونـه اسارت مـذهبـی، سیـاسـی، سنتـی، اقتصـادی از دست و پای او پاره شونـد و انسان آگاه، آزاد، و خـودکفا بـر سـرنـوشتـش حـاکـم شود. این زنجیـرها را هم هیـچ نیــروئـی بجز نیروی پُر تـوان خــرد خود او نمـی‌تــوانـــد از دســت و پـایــش پـــاره کنـــد.

 

بـرکـت بـاشــد

محمــد صــدیــق

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386  |
 عــرفـان یـا ...

 

عــرفـان یـا گـریــزی تـاریخــی از فنــاتیـزم و مـذهــب

قسمـت ســوم

 

هم‌گون این ایده به ویـژه در تئـولـوژی مسیحیـت، فـرشتـگان را بنا بر ارزش‌شان و نـزدیکـی آنها به خدا به درجات گـونـاگـونـی درجه‌بندی می‌کـردنـد که در واقع در بـرداشت سمبلیـک نـزدیک بودن‌شان را به واقعیت نهـائـی که در گمان آنها " خدا " بود تعیـن می‌کند. در قرون وسطـی به‌ویژه تئـولـوژی مسیحیـت نُه طبقه از بـالاتـریـن تا پائیـن‌ترین را برای مـلائـک قائل بود. پائین‌ترین فـرشتـه نـزدیک‌ترین فاصله با انسان، و دورترین فـاصلـه را با خدا داشت. سهروردی این وابخشیـدن سمبلیک را برای میزان رشد عـرفـانـی انسان و رسیـدن به‌خدا در فـرضیـه‌ی مـلائـک مورد نظر قرار می‌دهد. آثار کوچک‌تری چون " دیوان شرق"  که به زبان فـارسـی نـوشتـه شده درباره روشنـائـی و سفــر روح به سراسر آسمـانـــها و دنیـــای نـــــــــور است، و کتاب دیگرش " دیـــــوان غـــرب" است که سمبـل تاریکـی، و مـادیـت زنـدگـی انسان است، که می‌توان آنرا هجرت و یا دوری دانست، اشاره‌ای به دور شدن انسان از نور و دانش و سقـوط او به تـاریکـی است. بـرگـزینش این عنوان‌ها اگر چه نمـایشی مـذهبـی و روحـانـی را به ما می‌شنـاسـانـد اما اشاره به تکـاملـی مادی است. در واقع ارزیـابـی مقام و نقش انسان آگاه را در جـریـان تکامل انـدیشه‌اش تا میزان والای روشن‌بینی و رشد تـوان‌داوری درست او نشان می‌دهد. در زمان مرگ سهـروردی فـلاسفـه‌ی بـزرگـی بـودنـد که به او ایمان داشتنـد، راه و گمـان‌های او را پس از کشتـه شدنش دنبال کـردنـد. یکی از آنها " ابن العـرابـی " بود که در مـوریـکای اسپـانیـا جـائـی که صـوفـی‌گری بیش از هر جای دیگر گستـرش یافت زاده شده بود. مـوریـکا یکی از مـراکـز صـوفیـان بود که تا سال 1931 زمـانـی که  " ابن مـاصـاراح " درگـذشت ادامه داشت. ابن العـرابـی به وسیلـه دو زن پاک سیـرت و روحـانـی اسپـانیـائـی به عـرفـان گرایش پیدا کرد و به سُنـت متداول اسـلامـی به زیارت مکه رفتند. ابن العـرابـی در مکه با یک زن جوان و بـرگـزیـده فـارسـی زبان مـلاقـات کرد که این آشنـائـی الهام بخش او در آگـاهـی بیشتـرش شد. این تجـربـه‌ی نوین انگیزه‌ی به وجود آمدن مجمـوعـه اشعـاری به نام " تـرجمـان‌ الالشـواق" شد. ابن العـرابـی سپـس 150 نـوشتـار به این اثر افزود. کتاب دیگرش که 650 بخش داشت " فتـوحـات المکه " است که در باره‌ی وحدت وجود نـوشتـه شده است. تصـوف و عـرفان در این ساختـار روحـانـی بر مبنای عـوامل زیر خود را به جهان می‌شنـاسـانـد: " حدیث القدس یا پـر سخن پاک" را که ابن‌العرابی در شعـرش آورده مبین کاوشی است که  آنرا چنین تعبیر می‌کند" من گنـج پنهانی بودم و می‌خـواستـم کشـف شـوم " . این کاوش را (دی آ فنی) می‌گویند که همان حـالـت خلصـه است و آن حـالتـی است که در تنهـائـی به مظاهـر خلق شده‌ی جهان می‌نگـرنـد و نمـونـه‌های آسمـانـی مـوجـودیـت (خدا ــ و یا آفـریـدگار) را در آنها می‌بینند. در واقع  اشاره به هـویـدا شدن روح خدا در جسـم است یا یکتـائـی درون و بیرون و یا به بیان دیگـر گمان نیروی ماورای وجود. آنها بر این اعتقاد بـودنـد که جهان وجود هر لحظه به نیستـی کشانیـده می‌شود و هر لحظه دیگر از نو بـوجـود می‌آید ، می‌گـوینـد هر نام پـاکـی در نام ( یک) بـرگـردیـده، جهان و آفـریننـده‌ی آن چون آب و یخ در یـگانگـی بـا یک‌دیگـرنـد و یـا چـون دو آئینــه مـوجـودیـت یکـدیگــر را بــازمـی‌تـابنـــد.

 

صـوفـی‌ها تنها به آیـاتـی از قرآن ایمان دارند که به گمان آنها از جـانب خود پیـامبـر  است که آنها را در کتاب ( لبه‌های تیز دانش و یا فصــح‌الحکام )  گردآوری کرده‌اند و بر این گمـاننـد که آنها به خود پیـامبـر فـرستـاده شده. صـوفـی‌ها بر آنند که انسان تنها از راه عـرفـان یا شنـاخت می‌تـواند به حقیقت دست یـابـد. همان‌گـونـه که العـرابـی می‌گوید" من مـذهـب عشـق را تا هـرجـائی‌که شتـرهـا مرا ببـرنـد دنبال می‌کنـم" . " س. ه. نصـر" تـوضیـح می‌دهد که برای شنـاخت خدا ضرورت ندارد که به مـذهـب اعتقاد داشتـه باشیـم. بلکه این هستـی ابدی خود ما می‌باشد که به عنوان انسان کامل با آفـریـدگار روبرو می‌شود" . نظـریـه انسان کامل به صورت گستـرده‌ای در کتاب " الانسان الکـامـل بـه وسیلـه "جی لی در سال 1424 میـلادی" تـوضیـح داده شده و مـرجعـی برای صـوفیـان جهان است. فـرضیـه " تئـوصـوفـی ابن‌العـرابـی" مورد حمله مسلمـانـان متعصب و صـوفیـان مکتب " بیداری و یا سـوبـر" به عنوان یک حرکت ضد اسـلامـی شنـاختـه شده است.  سبـب اینکه این خورده گیری در قالب جـامـد و جا افتاده خود که در واقع یک گمان مـونیـستیـک ــ یا تک گمـانـی و منجمد است بر این‌انـد که یک سـاختـار کلی و ابدی که همه‌ی مـوجودات را می‌تـوانـد در یک گمان یـگانـه تعـریـف و تـوصیـف کند زنـدانـی و محدود مـانـده‌اند و در نتیجه نمی‌تـواننـد ارزش واقعی معیــارهـای اخـلاقـی را جدی بگیـرنـد. با تـوجـه به شـواهـد تـاریخـی چه در اسلام و چه در مذاهب و گرایش‌های دیگر به ویژه مسیحیـت دیده می‌شود که صرف‌نظر از احمال هـرگـونـه جبر تـاریخـی و سیـاسـی ، نـداهـای دادخـواهـانـه در مـظاهـر گـونـاگـونـی هـویـدا شده‌اند. رشـد تـاریخـی تصــوف و عـرفـان یکی از این مظـاهـر تاریخـی‌ست که در همه گمان‌های فلسفـی ــ عـرفـانـی به آزادی انسان تاکید مـی‌کند. آزادی انسان از آنچه که خود او به عنوان زنجیـرهـای بی‌شمـاری به دست و پای خـود بستـه است. و عدم آزادی در عـرفـان تنها در محدودیـت مـادی انسان، و در درگیـری‌های عـادی سیـاسـی، اجتمـاعـی و مـذهبـی خـلاصـه نمی‌شود، بلکه عـرفـان به دنبـال یک‌نـوع آزادی و تـکـامـل روحــی می‌گــردد کــه خــدا‌گــونـه بـر همـه مظـاهـر وجـود تسلـط یـابــــد.

 

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  |
 عــرفـان یـا ...

 

عــرفـان یـا گـریــزی تـاریخــی از فنــاتیـزم و مـذهــب

قسمـت دوم

 

 گفتگو در باره‌ی عرفان در این نوشتـار اشاره به حـرکت‌هـائـی است که رشد و تکامل‌شان را پا به پای رشد مـذاهـب پیـش گـرفتـه‌اند، و تا آنجا که تـاریـخ به ما نشان می‌دهد جهش‌هـائـی بوده‌اند که در راستـای تکامل و رشد آمـوزشـی و آزاد کردن انسان‌ها به‌وجود آمده‌اند. در مقـایسـه با قـوانیـن خشک و ظـالمـانـه‌ی فنـاتیـزم مـذهبـی صـوفیـزم یک فضــای روحـانـی است که قیـدهـا و محـدودیـت‌های آن انسان‌ها را به اسارت نمی‌کشـانـد. بـدیهـی است که صـوفیـزم کم و بیش چون مـذهـب محـدودیـت‌های خود را دارد که ساختـارش بر پـایـه‌ی آن‌ها استـوار است. تصـوف یکی از مـکاتبـی است که از اسلام منشعـب شد. و انگیزه‌ی بـوجـود آمـدنـش چیـرگـی بر استیـلای جـابـرانـه‌ی فنـاتیـزم اسـلامـی بود که هـرگـونـه دیگر گمـانـی را در هم می‌کـوبیـد و محکوم می‌کرد. فیـلسوف و تئـولـوژیـن وارستـه  و بـرجستـه‌ای چون ســهـروردی که خود در مـکاتـب اسـلامـی آموزش یـافتـه بود آنرا پـایـه‌گذاری کرد. این گرایش بر این استـوار بود که " انسان از راه تجـربیـات شخصـی به دانش کامل و خدا می‌رسـد ". همان نظـریـه‌ای که " اسپینـوزا تئـولـوژیـن و فیلسوف هلندی 1677 ــ 1632 بر ضد نیروی بـرگمـاشتـه‌ی مسیحیــت بـه‌وجـود آورد. عـُرفـا بر این گمـاننـد که عـرفـان شیـوه و رونـدی‌ست برای رسیـدن به دانش کامل انسان و خدا و طبیـعـت را یکتا می‌بینـنـد و برای رسیـدن به چنین آرمـانـی راه‌های گـونـاگـونـی را بـرمـی‌گـزیننـد. در واقع تصـوف در اصل یک شیـوه‌ی آموزش روحانـی است که به آن عـرفـان می‌گـوینـد، که به معنی شنـاخت در یک مدار بسیـط و گستـرده است. میـزانـی که انسان فضــای شنـاسـایـی‌اش  تنها در محدوده کوچک جسم خودش محدود نمی‌شود، بلکه به یک فضـای بی‌نهایتـی که در مدار مـوجـودیـت خدا و یا آفـریـدگـار است گستـرش می‌یـابـد. به همیـن سبـب خود خـدابینـی سهـروردی از یک دید معنوی و خود خـدابینـی حلاج از یک دید مادی هر دو انسان اسیـر را به فضـای آزاد و گستـرده‌ی ماورای فضـاهـای تحمیل شده در مـذهـب می‌بـرنـد. به خود واقعی رسیـدن، در هر دوی آنها اشاره به توان بی پـایـان انسانی‌ست که مـذاهـب او را تنها به مطابعت کـورکـورانـه از خدا وا می‌داشتنـد. از دید سهـروری " به خــود واقعــی رسیـــدن " چنان خودی که می‌بـایستـی عاری از کلیه وابستـگـی‌های مادی دیگر باشد. تصـوف در نهـایـت به یک شیـوه‌ی فلسفـی مـذهبـی همگون با فلسفـه " نیو پـلاتـونـونیـک "  یـونـانـی " گنـوستیسیـزم " گرایش و حـرکـت مـذهبـی فلسفـی که مـادیـات را شیـطـانـی و روح را روحـانـی تصـور می‌کـردنـد تکامل یـافـت. این گـرایـش فلسفـی مـذهبـی در یک مسـاحـت جغـرافـیائـی از ایران و کشورهـای اطراف آن تا کـرانـه‌های دریـای مـدیتـرانـه، سـوریـه و عراق مورد تـوجه قرار گـرفتـه بود. همه اهل تصـوف در این سـرزمیـن‌ها پیروان یک فیلسوف و استـاد بزرگ ایـرانـی به نام " شهـاب الـدیـن یحـی‌ابن حـابـاش ابن امیراک سهــروردی" بـودنـد. سهـروردی بنیان گذار مکتب" اشراق" است که هم‌چنیـن او را " الـمقتـول" و یا شیـخ الاشراق هم می‌نـامنـد. در سال 1155 در زنجان ایران متـولـد شد  و در 1191 در " آلپو " حلب سـوریـه امروز، به قتل رسیـد. سهـروردی مـدعـی بود که سنـت‌هـای هـرمـریـک و یا بستـه " مصـری و کیـش زرتشتـی ایـرانـی را بهم پیـوستـه است. او بـزرگتــریـن تئـولـوژیـن و فیلسوف اسـلامـی بود که فلسفـه و مکتب " آگـاهـی روحـانـی و ضمیـر، یا اشراق" را به وجود آورد. در مکتب اشراق کـوشـش بر این است که بیـن فلسفـه و عـرفـان، به معنی شنـاختـن و دانستـن رابطه ایجاد کنند.  سهـروردی پس از آموزش در اصفهـان که بـزرگتـرین مـرکـز آموزش اسـلامـی زمان بود مسـافـرت خود را نخست به سـراسـر نـواحـی گـونـاگـون ایران و سپـس به نـواحـی دورتر ، آنـاتـولـی، تـرکیـه امروز و سـوریـه آغاز کرد. سهـروردی بیشتـر وقت خود را زیر تاثیـر شـدیـد میـستیسیــزم ــ غـورکـردن در روحـانیـت، در حلب محل سکـونتـش که امروزه به آن " آلپو" می‌گـوینـد در مـدیتـیشن ــ و یا تمـرکـز روحی و خـودشنـاسـی می‌گـذرانـد. " مالک الظهیر" فـرمـانـروای زمان سـوریـه زیر تـاثیـر آمـوزش‌های" پان تئیستیـک" سهــروردی قرار گـرفـت، ا ین تـوجـه حسادت و دشمنـی دانشمنـدان و مسلمـانـان متعصـب را بـرانگیـخـت که سـرانجـام " مالک الظهیر " را  به کشتـن  سهــروردی وادار کــردنـــد. پنجاه کتاب و اثر فلسفـی که به سهـروردی نسبـت داده شده در بر گیـرنـده تحلیل‌های عمیـقـی از فلسفـه‌ی ارسطـو و افـلاطـون است و نتیـجـه‌ی این واپژوهش‌ها به بحث جـامـع او در باره‌ی اشراق تـکامل می‌یـابـد. اشراق به معنی درخشیـدن و روشن شدن است که اشاره به روشن‌بینی و درست شنـاسـی خـود انسـان است که از آموزش و هـوشمنـدی و دانش بـه‌دسـت می‌آید و در تـاریکـی نـادانـی و پیروی کـورکـورانـه سر در گـم نمی‌شود، آثار کـوتـاه او اکثراً  به فـارسـی نـوشتـه شده‌اند. به سهـروردی پس از کشتن او نام " مقتول، به معنی کشتـه شده را دادند تا با نام شهیـد که ویژه‌ی کشتـه شـدگـان راه اسلام است تفاوت داشتـه بـاشـد، زیرا دشمنـانـش او را کـافـر و مخـالـف مشـاعـر اسـلامـی می‌دانستنـد و به همیـن دلیل می‌خـواستنـد کشتـن وحشیـانـه‌ی او را که هم‌چون کشتن وحشیـانـه‌ی حلاج بود با یک مجوز شـرعـی معـرفـی کنند. بـزرگتـرین اثر فلسفـی و منطقی سهـروردی که به زبان عـربـی نـوشتـه شده " فـرضیـه‌ی مـلائـک " است که در شنـاسـائـی مـراحل تـکامل انـدیشـه‌ی انسان نـوشتـه است و درجـاتـی که مـلائـک در فاصلـه‌ی پائیـن نـزدیـک به زمین تا والاترین آنها که بـه آفـریـدگـار نـزدیک‌تـرنـد به روندی سمبـلیـک رُشد دانـش و شنـاخت انسـان را بیـــان مــی‌کنـــد.

 

بــرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 عـــرفـان یـا

 

عــرفـان یـا گـریــزی تـاریخــی از فنــاتیـزم و مـذهــب

قسمـت اول

محمـد صــدیـق

 

مسیـح آن‌طور که تاریخ مذهـب به ما شنـاسانـده و مسیحیـان جهان او را پیـامبـری می‌دانند که پسر خدا و زنده کننده مـردگان است، شخصیتـی که بنیان یک حـرکت تاریخـی و مـانـدنـی را گـذاشت تنها برای معجزه‌ها و قیامش در بـرابـر نیـروی پُر توان حـاکـم نبود ــ بلکه به خـاطـر دگـرگـونـی بساط مـذهبـی بود که بازدهـی در راستـای نجات بشریـت نـداشـت و نمی‌تـوانست معیـارهـای قابل اطمینـانـی را برای بهبود زنـدگـی مادی و معنوی عـرضـه کند و همه چیـزشـان در تـابـوهـای خشک و تکـراری منجمــد شــده بـود.

 

نخستیـن قدم در راستـای نجات از بیـدادگـری که بـوسیلـه‌ی مسیـح بر داشتـه شد آموزش از خود گـذشتـگی به انسان بود، و نشان داد که انسان مسـخ شده‌ای که در خود هیـچ نیـروی دفـاعـی را نمی‌دید، با فدا کردن جان خود بـزرگتـرین قـدرت‌ها را در هم می‌ریـزد زیرا نیـروهـای حـاکـم، ترس مردم را برای از دست دادن جان‌شان به عنوان بـزرگتـرین حـربـه‌ای در راستـای به زنجیـر کشیـدن آنها  بکار می‌بـرنـد. چنین بـازتـابـی است که دست‌آویز نهـائـی دفاع انسان برای زنده مـانـدن است، و او را در بـردگـی نگه می‌دارد. در واقع نـوعـی خـودشنـاسی ضروری را به مـردمـی که جز شکست و سرکـوبـی چیـز دیگری نمی‌شنـاختنـد می‌آموزد. مسیحـی که با هـویتـی انسـانـی در میــان مردم و به عنـوان پسر خــدا معــرفـی شده بـود در حقیقت خـدائـی را که قـابـل لمس نبود از آسمـان‌ها به میان مردم آورد. خـدائـی که حتـی پسرش را به چـوبـه‌ی دار کشیـدنـد و جـانبـدارانـش را طـعمـه‌ی درنـدگـان کـردنـد.

 

ظـهـور او فـاصلـه‌ی گمان نکـردنـی میـان خــدا و انسـان را در هم ریخت و مسیحیـت بـرخـلاف خـلوص و پـاکـی روحـانـی‌‌اش می‌رفت تا جایگـزین چنین خــدائـی شود. در آغاز حلقه جـانبـداران و توان سیـاسـی آنها فضـائـی کوچک را در بر گـرفتـه بود اما زمـانـی که این حلـقـه کـوچـک به یـک امپـراطـوری گستـرده و تـوانـا مبـدل شد، مسیـحیتـی که با همه‌ی فـداکـاری برای بر قراری دادگــری بـوجـود آمده بود به فنـاتیـزم خطـرنـاکـی تبـدیل شـد که صــدهـا سال زمـان و هـزاران انسان فدا شـدنـد تا تـوانستنـد آن را مهار و دگـرگـون کـرده و توان سیـاسـی‌اش را به کلیسیـاهـا محدود کنند. ایمان راسـخ پیـروان  مسیحیـت که تا درجه فـداکـاری گستـرش یافت تنها در روحـانیـت بروز نکرد. بـرخـلاف گمـان‌های مـذهبـی که می‌کـوشنـد این فداکاری‌ها را به خود بـرگـزیننـد به‌نظر می‌رسد که از خـود گـذشتـگـی انـسان در راسـتـای دفاع از دادگــری و در کلیتـی گسـتـرد‌ه‌تـر در مـظاهـر دیگـر زنـدگـی روی مـی‌دهـد.

 

سبـب این رُخ داد، ناهنـجـاری‌هـایـی‌ست که در راسـتـای به اسـارت کشیـدن انسانهـا در زنـدگـی به‌وجـود مـی‌آید. چه در مـذاهـب و چه در سیـاسـت، شیـوه‌های فـریبنـده‌ی ریـاکـاری و ابزار جـادوگـرانـه‌ی تـزویـر، هم در مـذهب و هـم در سـیـاست بـر کلـیـه‌ی مـظـاهـر زنـدگـی مسلـط می‌شـونـد و زنـدگی را به فسـاد مـی‌کشـاننـد. آموزش‌های به اصطـلاح روحـانـی که از "شستشـوهـای مغزی " ریشه می‌گیـرنـد، انسان را به‌سوی پیش برد عـاقـلانـه زندگـی‌‌اش راهنمائی نکرده و در عوض او را هرچه بیشتـر فلج می‌کند تا میـزانـی که به‌عنوان نیـروئـی ناتـوان، درمـانـده ، فـرمـانبـردار، و بی اراده به محدوده‌ای کـوچـک و بستـه‌ی نیایش خـدائـی که گمـان وجـودش را بـا او هسـت کـرده‌انـد بـه اســارت ابـدی کشیــده مـی‌شــود.

 

زمـانـی که مسیحیـت دوران کـودکـی‌اش را می‌گـذرانـد هنوز دوستـی پاک و بی آلایش یک کـودک را داشت. اما وقتـی چیـره شدن فنــاتیــزم مـذهبــی قدرت‌های خـداگـونـه‌ی خود را یـافتنـد، در آن برش از زمان بود که " خدا " و یا حقـانیتـی را که مسیـح مقـدس‌شان خود را برای پـایـداری آن فدا کرد، فـرامـوش شد. بـدیهـی است که این خـدایـان نـوخـاستـه که خود را جایگـزین خدای مسیـح کرده بـودنـد به‌هیـچ بهـائـی حـاضـر نمی‌شـدنـد که دست از قدرت بشـوینـد. در نتیجه بـرگـردانیـدن و دگـرگـونگـی‌های مـذهبـی که در راستـای استـواری قدرت حاکـم مـذهبـی بود آغاز شده و هر روز رشد و تـوسعـه می‌یـافـت. در اینجا نیـروهـای واقعـی که پیشتـازان و بنیـادگـذاران مـذهـب بـودنـد هـرچـه بیشتـر در اندک بودی ناچیـز محدود شده و به آسـانـی با نفوذ مسلـط نیـروهـای حاکـم مـذهبـی به‌عنوان دشمنـان مذهـب به مردم معـرفـی شـدنــد. از آنـها شیطـان‌هـائـی سـاختننـد که نـابـودی و محکـومیـت‌شان جـایـز بـود.

 

" امـانـوئـل کـانـت" این‌گـونـه قدرت‌های مسلط مـذهبـی را " اکـوزمیـزم" می‌نـامـد که در کلیه مـذاهـب بـویـژه در مـذاهبـی چون جـودائیـزم، مسیحیـت و اسلام وجود دارند. از میان چنیـن نیـروی فـرمـانـروای مـذهبـی: انـسانهـائی چون اسپینـوزاهـا در مسیحیـت و ســُهـروردی‌ها و حــلاج‌ها در اسلام بـرمـی‌خیـزنـد و با منطقی قوی‌تـر از نیـروی بـرگمـاشتـه‌ی مـذهبـی حاکم می‌کـوشیـدنـد تا مـدارهـای بستـه را در هم بـریـزنـد. کابـولیـزم، پـروتستـانیـزم، ، خوارج، و صــوفیـزم و "من خـدائـی" حلاج در اثر فـداکـاری آنها بـوجـود آمـدنـد. اعجاب‌آور نیست که این گرایش‌ها از میان نیـروهـای خـودسـر و سنگـواره‌ی فـاسـد مـذهبـی به‌سرعـت رشد می‌کنند و در کـوتـاه مدت بـرخـلاف از دست دادن بنیـان‌گـذارانشـان گستـرش می‌یـابنـد. سبـب این گستـرش این است که مردم اسیـر، همیشه متـرصـد فـرصت‌های منـاسبنـد، اگـرچـه در محدوده‌های ظالمـانـه‌ای زنـدانـی بـاشنـد، اما مدام در تکاپـوی روزنه‌هـایـی هر قدر هم کـوچـک هستنــد تا دنیــای گستــرده‌تــر نــور و آزادی را ببیننـــد و از آن نیــــرو بگیــــرنــــد.

 

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 لبــه‌ی تیـــغ ...

 

لبــه‌ی تیـــغ

 

هنگامـی که فردی به سطوح بـالاتـر آگاهـی معنوی دست نیـافتـه است قـانـون کار ما فوراً به او باز نمی‏گردد. هر چه در هـوشیـاری خود به سطـوح بـالاتـری بـرسیـد قـانـون سـریعتـر به شما باز می‏گردد. این امر از جهتی خوب و از جهتی بد است. می‏تـوانـم بگویم که این مـوضـوع در کل خوب است زیرا بطور مثال به محض اینکه کسی را فـریـب دهید، قـانـون به شمـا باز می‏گردد و شمـا کـارمـای آن را سـریعـاً باز پس خـواهیـد داد. هر چـه در سطـوح آگـاهـی بالاتـ ربـرویـد، راه بـاریـک‌تر خـواهـد شد. بـرخـی آن را لبه‌ی تیـغ مـی‏خـواننــد. مردمی که توجهی به این قـانـون معنوی نـدارنـد ممکن است تنها در حال آموختـن (چیـزهـای دیگری از) زنـدگـی باشنـد و آن را همان طور که هست بپـذیـرنـد. آنها دزدی می‏کنند، فـریـب می‏دهند و اوقات خـوشـی هم دارند. قـانـون کـارمـا ممکن است دو، ده، بیست یا سی سال یا حتی تا زنـدگـی بعد مطالبه دیون نکند. هنـگامـی که پس از تخطی از قـانـون، مـوعـد بازپـرداخت خیلی زود فرا نـرسـد ممکن است فرد فکر کند که به اصطـلاح زیــر آبـی رفتــه است. امـا بـرای هـر عمـل، بـازپـرداخت کامل آن حتمی اسـت. تنها عملی که من آن را اشتبـاه می‏دانم ایجاد مـانـع و وقفه در مسیـر رسیـدن فردی به مـرتبـه‌ی خـداشنـاسـی است. بقیه‌ی اعمال فقط تجـربـه هستنـد: ما از خطاهای خود می‏آموزیـم. من با هیـچ‌کس جـدلـی ندارم مگر آنکه او بخـواهـد به آزادی من تعرض نمـایـد و آن را زیر پا بگذارد. من این را وارد شدن به حـریـم روانی خود دانستـه و حد و مــرزهــا را مشخـص خـواهــم نمـــود.

 

در راه معنوی بودن به این معنا نیست که تبدیل به بره شـویـم. در اکنـکار ما هـرگـز از رهبر و پیروانش صحبـت نمی‏کنیــم. ما از « فرد » سخن می‏گـوییــم. بره‌ها برای من جـالـب نیستنــد. بره‌ها برای سر بـریـدن هستنـد و معمـولاً هم این اتفاق بـرای‌شان میافتد. آنها بـه همیــن کــار مــی‏آینـــد.

 

عملکــرد درونــی و بیـــرونـی استـــاد

 

( تنهـا ) جنبه‌ای از شمـا که من به آن عـلاقـه و تـوجـه دارم روح شمـا به عنوان یک فرد است. یکی از راههـایـی که استـاد درون می‏تـوانـد از طـریـق آن با شمـا کار کند زمـانـی است که شمـا شروع به دیدن نوری کنید. سپـس ممکن است صـدائـی بشنـویـد. این صدا ممکن است به صورت صدای یک فلوت، صدای جیـرجیـرک‌هـایـی که از دور دست به گوش می‏رسد ــ در حـالـی که جیـرجیـرکـی در آن اطراف نیست ــ یا یک نوع صدای «هـام» مثل اتم‌هـایـی که با شتـاب می‏چـرخنـد باشد. این اصوات گـونـاگـون در واقع همان صدای چرخش اتم‌ها در طبقات معنوی است. صـداهـای مختلفی که می‏شنـویـد در واقع نشانـه‌هـایـی هستنـد بر این که شمـا در آن لحظه در کدام سطـح آگـاهـی هستیـد هر یک از این سطـوح آگاهـی و صـداهـای مـربـوطـه‌ی آنها مقدار معینی تصفیـه و پالایـش بـرای شمــا بــه همـــراه خــواهنـــد آورد.

 

هنـگامـی که در طـریـقـی معنوی گام می‏گـذاریـد ممکن است شتـاب الگـوهـای کارمیک زنـدگـی‌تان افزایش یـابـد. ناگهان زنـدگـی شمـا بسیـار فعال و جـالـب می‏شود و شمـا نمی‏تـوانیـد روی علت خـاصـی برای این امر انگشت بگـذاریـد. اگر شمـا به تعـالیـم اک تـوجـه پیدا کرده و در این راه با صداقت گام بـرمـی‌دارید من نمی‏تـوانـم به شمـا تضمیـن یک زنـدگـی شاد و راحت را بـدهـم اما ضمـانـت می‏دهم که زنـدگـی شمـا بسیـار جـالـب‌تر از قبل خواهد بود. ما یاد می‏گیـریـم که چگـونـه با روح کار کنیـم و اجازه بـدهیـم که چیـزهـا همان‌طور که هستنـد بـاشنـد. حتی زمـانـی که می‏خـواهیـم برای کسی دعا کنیم نمی‏گـوئیـم خدا خیّرت بـدهـد یا من به تو بـرکت می‏دهم بلکه می‏گـوئیـم بـرکـت بـاشـد. این کار به فرد این اختیار را می‏دهد که اگر بخـواهـد آن بـرکـت را بپـذیـرد و اگر نخـواهـد آن را رد کنـد، و همــه مـا بـایـد چنیــن اختیـــاری داشتـــه بـاشیــم.

 

من معمـولاً در وضعیـت رؤیا با شمـا کار می‏کنـم. آزمون حقیقی بودن یک استـاد این است که او همانطور که در بیرون و در جهان فیـزیـکـی می‏تـوانـد با شمـا کار کند در درون نیز قادر به کار کردن با شمـا بـاشـد. حتی در اک نیز بـرخـی از دانشجـویـان نسبـت به این کمکی که از درون به آنها می‏شود آگاه نیستـنـد. بهترین چیزی که می‏تـوانـم به آنها بگویـم این است: صبـور بـاشیـد. خـوشحـالـم که بـرخـی از شمـا با من یا سایـر اسـاتیـد اک تجـاربـی درونی دارید. در روح جـدائـی راه ندارد و تمام اسـاتیـد اک تنها تجـلیـات روح در طبقــه‌ی معینـــی از بهشت‌هــای درون هستنـــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 ......!

 

این را خـواهـی دید که ســوگمـاد همواره خـود را در اختیار تو مـی‌گـذارد، بـرایـت کار مـی‌کند، نمی‌گذارد خطا کنی‌، هـرگـز از تو غـافـل نمی‌شود چون می‌دانـد در هر فـوریـتــی که پیـش آیـد راه صحیــح کدام است. این اصلا بدان معنـی نیست که دور آزادی فردی تو خـط کشیـده شـود و یا محدود گـردد. بالـعکـس، از نـوعـی آزادی بهره‌ور می‌شوی که قبـلا نمی‌شنـاختـی. از هیـچ چیـز نمـی‌تـرسـی، مـی‌تـوانـی به هر کجا که میل کنی رفت و آمد داشتـه بـاشــی، آن هـم در کمــال یقیــن. این معمایالهـی است، با تسلیـم کردن همه‌ی آنچـه هست بـه سـوگمـاد، سهــم آزادی خودت را دریـافـت مـی‌کنـی. به این علت که اراده‌ی تـو، در آن هنگام که در مسیــر صحیــح کار می‌کنــد، همـان اراده‌ی سـوگمـاد متعـال است. ایـن راز و حقـیقـت اسرار اســت.

سـرزمیـن‌هـای دور ـــ پـال تـوئـیچـل

 

***

 

حقیقت همیـن‌جـاست در همیـن لحظه‌ی حـاضـر و ما بـایـد آنرا به تصــرف درآوریـم، حفـظ کنیــم و آن شــویــم ـــ خــود حـقیقــت!

بـزرگتـریـن نـقص ما در مقام دانش پـژوهـان دانش الهـی، این است که انـتظـار داشتـه بـاشیـم نتـایـــج از خــارج بــه بــار آینـــد. روح الهی در واقع در وجود همه‌ی انسان‌ها حضـور دارد. نیـروی ایمـان، شـوق و عشق آدمی، نیـروهـای اولیه‌ای هستنــد که خرد خدا را مــی‌ســازنـــد. همه‌ی ما از ازل بوده‌ایم، چون جـاودانگـی آغاز و پـایـانـی ندارد، بلکه صـرفـاً چــرخـه‌ای بــی پـایــان از بــودن اســت؛ بنــابـرایـن بــه نیـّـت جــاودانـگـی زنــدگـی کنیــد.

نـی نـوای الهــی ـــ پـال تـوئـیچـل

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه بیست و سوم آذر 1386  |
 بــه کـار بــردن قــدرت ...

بــه کـار بــردن قــدرت تـشخیـــص

 

امروز با خـانمـی صحبـت می‏کردم که به تنهـایـی عهده دار تـربیت فـرزنـدانـش است. او باید بیرون برود و کار کند و در عیـن حال دو دخترش را نیز بزرگ کند و واقعاًَ روزهای سختـی را می‏گـذرانـد. اخیراًَ یکی از دوستـان او، کسی که این خـانـم خیلی هم به او احترام می‏گذارد و زندگی‌‌اش هم از این خانم یک کمی راحتتر است، به سراغ او آمده و به او گفته بود: « تو داری خیلی اشتبـاه زنـدگـی می‏کنی! خودت را هزار تکه کرده‌ای ! ». این خانـم می‏گفت که با شنیـدن این حـرف‌ها کامـلاًَ به هم ریخته و ویران شده بود. او واقعاًَ به این فکر افتاده بود که نکند تمام زنـدگـی او یک شکست کامل بوده است. من نـاچـار شدم به او تـوضیـح دهم که گاهـی کسانـی که بیـش از همه می‏تـواننـد ما را آزار دهند همان کسـانـی هستنـد که از همــه بـرای‌مـان عـزیـرتــرنـد زیــرا قلـب مـا بـه روی آنهــا بـاز اســـت.

 

ما بـایـد از قدرت تشخیـص خود استفـاده کنیـم و مطمئن شـویـم که کسانـی که به آنها نـزدیـک هستیـم واقعاًَ به ما تـوجـه دارند نه فقط به خـودشـان. من گفتـم: « این خـانـم چیزی را در مورد شمـا گفته است که اصلاًَ حقیقت ندارد. شـرایـط شمـا کامـلاًَ فرق می‏کند. شمـا در مـواجهـه با آنچه که بـایـد روی آن کار کنید خیلی خوب عمل می‏کنید. آن خـانـم سـرخـورده است. شـایـد ازدواج او به نظر شاد و مـوفقیـت آمیز بیـایـد اما او هم پر از بقض است فقط جلوی اشک‌هایـش را می‏گیرد و ان را انکار می‏کند. به همیـن دلیل است که او شـروع بـه نصیـحـت کــردن شمــا کــرده اســت.»

 

ضرب المثلی هست که می‏گـویـد: « اگر کسی بدون آنکه از او خـواستـه بـاشیـد شمـا را نصیـحـت کرد، در واقع دارد به شمـا می‏گـویـد که شمـا به اندازه کـافـی باهـوش نیستیـد که بـدانیـد چطور بـایـد زنـدگـی‌تان را اداره کنید. » این چه کار بیهوده‌ای است؟ این مسئلـه هـم در مـورد زنــدگــی شخصــی افــراد و هــم در مــورد زنــدگـی معنــوی آنهــا مصـداق دارد.

 

از نظــر معنــوی روی پــای خــود ایستــادن

 

اسـاتیـد اک از آزادی مـذهبـی افراد حمـایـت می‏کنند تا شمـا بتـوانیـد خـودتـان انتخاب کنید و تصمیـم گیری نمـائیـد. از خود بپـرسیـد آیا این طـریقـت برای من منـاسب است؟ من می‏تـوانـم تـابلـوهـای راهنمای این مسیـر را به شمـا نشان دهم. من به شمـا می‏گـویـم که در اک شمـا نور و صوت خـداونـد را خـواهیـد یـافـت. و اگر پس از مدت قـابـل قبـولـی شمـا اینها را نیـافتیــد، جای دیگری بـرویـد. مسئله فقط این است که هنوز وقتـش نیست و شمـا آماده نیستیــد. وقتی که نور و صوت را بیـابیـد، به شمـا در زنـدگـی روزانه‌تان کمک می‏کند تا بتـوانیـد در همـاهنـگـی و هم‌کاری با کل حیات، زنـدگـی کنید و احساس نکنید که بـایـد چشم‌تان به خـدایـی باشد که قرار است همه کـارهـا را بـرای‌تـان انجام دهد. شمـا با این روش هـرگـز به خویـش استـادی دست نخـواهیـد یـافـت. اگر به شمـا اجازه بـدهـم که به شخصیـت بیـرونـی من اتکا کنید یا اگر هر معلمی بگذارد که شمـا به او تکیه کنید این نه خـدمـت کـه خیـانـت اسـت چـون شمـا یـاد نمـی‏گیـریـد کـه روی پـاهـای خـودتـان بـایستیـد.

این ایده که خدا صرف‌نظـر از خطاهای ما به دادمان خـواهـد رسیـد و نجـات‌مان خـواهـد داد با هر قـاشكـق غـذایـی که در کـودکـی به دهـان‌مان گـذاشتـه‌اند به ما داده شده است. بعضـی از مردم فکر می‏کنند که تنها کاری که بـایـد انجام دهند درخـواسـت کردن از خـداسـت. آنها فکر می‏کنند می‏تـواننـد نصـایـحـی به دیگران بکنند که زنـدگـی آنها را نـابـود کند و آن وقت فقط با گفتـن اینکه خـدایـا مرا ببـخـش، همه چیز فـرامـوش خـواهـد شد. متـأسفـانـه چنین افرادی نسبـت به قانـون روح جـاهـل‌انــد. سنت پال می‏گـویـد: « هر چه انسان بکارد همان را درو خـواهـد کرد.» معنای این جمله دقیقاًَ همیـن است که هست. شما می‏تـوانیـد خـودتـان را دست بینـدازیـد و سر خـودتـان را کلاه بگـذاریـد. آدم می‏تـوانـد بـد غذا بخورد و آن مسئلـه روی سلامتـی‌اش اثر بگذارد و بعد برای خود دلیل بیاورد که همیشه می‏شود دکتری پیدا کرد که آدم را معـالجـه کند یا می‏شود از خدا خـواسـت که آدم را شفــا دهــد. و اگر این کار افـاقـه نکرد چنین آدمی با خود فکر می‏کند خدا مرا شفـا نداد پس خدای این مـذهـب حتماًَ خدا نیست. اما در حقیقت او ( با تغـذیـه بد خـود ) دینی به بار آورده است که خودش هم بـایـد آن را باز پـرداخـت کند. هیـچ کس به جز خود او نمی‏تـوانـد کمـکـی بـه او بکنـــد.

 

اک راهی است که به ما ادراکی از چگـونـه بهتر زیستـن در آگاهـی کـامـل می‏دهد. ما می‏تـوانیـم جـایـگاه خود را در میان کسانـی که بیدار شده و یک زنـدگـی مسئـولانـه را در پیـش گـرفتـه‌اند پیدا کنیـم. هـر وقت که بتـوانیـم این زنـدگـی مسئـولانـه را در پیـش بگیـریـم دیگر درگیر مسئله گناه نخـواهیـم بود. دیگر در بند و اسیـر زنجیره‏های گناه تحمیـلـی از طرف کشیش‌ها یا دوستـان خوش نیت یا همسایگـانـی که خـودشـان از شرایط زندگـی‌شان سرخورده هستنـد نخـواهیـم بود. هنـگامـی که در این مورد به درک و فهمی دست یـابیـم، می‏تـوانیـم شفـقـت داشتـه بـاشیـم. اگر کسی خیلی اصرار می‏کند می‌تـوانیـم خیلی سـاده بـه او بگـوئیـم: « مـن کمــک شمــا را نمـی‏خـواهـم. متـوجـه نیستیــد؟ »

 

اگر آنها نمی‏تـواننـد این مـوضـوع را  بفهمند آرام آرام از آنها فاصله بگیـریـد و دوست دیگری پیدا کنید که با وضعیـت آگـاهـی شمـا جور بـاشـد. هیـچ کس این حق را ندارد که ما را بـدبـخـت کند مگر آنکه خـودمـان به او اجازه دهیـم. وقتی که آبـراهـام لینـکلن خطـابـه گتیسبـورگ را در مـراسـم وقف گـورستـان ملی به سربـازان مفقود الاثر جنگ داخلی ایراد می‏کرد سخنـران دیگری هم در بـرنـامـه بود. او ادوارد اورت کانـدیـدای جـانشینـی ریـاسـت جمهوری ایالات متحده بود. او سخنـرانـی مشهور بود که بسیـار شستـه رفته صحبـت می‏کرد و 6 هفته کامل قبل از مـراسـم از او خـواستـه شده بود که در آن سخنـرانـی کند. قرار بود که او سخنـران اصلی بـاشـد ولی یک نفر همیـن‌طوری چیزی به فکرش رسیـد و گفت: « می‌دانید، شـایـد ما بـایـد از پـرزیـدنـت لینـکلن هم بخواهیـم که سخنـرانـی کند چـون ایـن مـراســم یـک واقعــه ملّــی اســت.»

 

اما یکی از مسئـولیـن بـرگـزاری مـراسـم گتیسبـورگ هم شک و تـردیـدهـای خودش را داشت. او گفت: « فکـر می‌کنید او بتـوانـد یک سخنـرانـی منـاسب با این واقعه بکند؟» لینـکلن سخنـرانـی‏های تند و پُر دست‌اندازی می‏کرد و آنها فکر می‏کـردنـد او نمی‏تـوانـد به اندازه کـافـی شستـه رفته صحبـت کند. در واقع بنظر هم نمی‏آمد که قرار بـاشـد او در انتخابات بعدی هم دوباره انتخاب شود. تصـویـر واقعی آن دوران آنقدرهـا هم که ما بـرداشـت کرده ایم زیبا و درخشان نیست. مردی که برای آزادی قیام کرد و در بـرابـر بـردگـی ایستـاد، قــرار نبــود کــه دوبــاره انتخـــاب شـــود.

 

بـالاخـره آنها تصمیـم گـرفتنـد که او را دعوت کنند. آن مرد دیگر یعنی ادوارد اورت نخستیـن سخنـرانـی را اجرا کرد. این سخنـرانـی دو ساعت کامل طول کشیـد و وقتی که او به سخنــان خــود پــایـان داد همــه او را تحسیــن کــردنـد و بــرایــش کـف زدنـــد.

 

نفر بعدی لینکلن بود. او نطقی ایراد کرد که بعـدهـا به عنوان خطـابـه‌ی گتیسبـورگ معروف شد. او بر این مطلب تـأکیـد کرد که اجداد ما در این سـرزمیـن راه را برای استقـرار آزادی سیـاسـی و مـذهبـی باز کـردنـد. اما کار آنها نیمه تمام مـانـده و ما اکنون درست در میـانـه جنگی در راه دوباره بـدست آوردن و تثبـیـت آن آزادی هستیـم. پس از سخنـرانـی او احساس کرد که نـامـوفـق بوده و سخنـرانـی او خیلی کوتاه بوده است و گفت: « من بـایـد در مقام مـردانـی که زنـدگـی خود را در راه آزادی فدا کـردنـد بیشتـر از اینها حرف می‏زدم.» با این وجود این سخنـرانـی یکی از کلیدی‏تـریـن سخنـرانـی‏های امـریـکا شد. این سخنـرانـی برای خیلی از مردم یک الهام، یک قله یا از همان نوک درخت‌هـایـی شد که تـوانستنــد از فراز آن به معنـویـت نگاه کنند. این سخنـرانـی گـامـی به پیـش بود. هر یک از ما هم در درون خود همیـن جنگ داخلی بیـن نیـروهـای مثبت و منفی را داریم. این اتفاق زمـانـی رُخ می‏دهد که روح با ما و با سطـح آگـاهـی ما بـرخـورد می‏کند. روح به درون ما می‏آید و سعـی می‏کند خشکـی و جمود ذهنی ما را که در اثر افـزایـش سن و تثبـیـت شدن روش‌هـای‌مان که در زنـدگـی پیـش می‏آید در هم شکنـد. روح وارد می‏شود تا همه اینها را در هم بشکنـد تا ما بتـوانیـم آگـاهـی نو و تازه‌ی یک کودک را دوباره در خود مستقـر کنیـم زیرا تا زمـانـی که کودک نشـویـم نمی‏تـوانیـم به پـادشـاهـی بهشت وارد شـویـم. این همان کاری است که روح سعـی در انجام آن دارد. ما هم در درون خود جنگ داخلی خـودمـان را داریم و این جنگ اصلاًَ هم بد نیست. این نبردی است ضروری که در طی آن اسـاتیـد اک به جوینده حقیقت کمک می‏کنند تا با طبیعت منفی خود بستیــزد، تا به او جهـان‏هــای مثبــت خـالـص اک را نشـــان دهنـــد.

از اینـکـه آمــدیــد تشکــر مـی‏کنـــم.

 

بـرکـت بـاشــد.

هـارولـد کـلمـپ

سمینـار محلـی سیـاتـل ــ واشیـنگتـن

  22ژانـویـــه - 1983

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386  |
 وجـــه خنـــده‌دار ...

 

وجـــه خنـــده‌دار زنــدگــی

 

وقتـی برای اک کار می‏کنید چیـزهـای زیادی در زنـدگـی شمـا پیش می‏آید. نمی‏گـویـم زنـدگـی راحتی خـواهیـد داشت اما چیـزهـای بسیـار مختـلفـی را شـاهـد خـواهیـد بود و یاد
مـی‏گیــریـد کـه طــرف خنـــده‌دار آنهــا را نیــز ببـینیــد.

 

به تـازگـی ما در استـرالیـا سفـر می‏کـردیـم. دو نفر دیگر همراه من بـودنـد. به نظر می‏رسد اخیـراً هر کسی که همراه من سفـر می‏کند یک کلید مهم را گم می‏کند. آقـایـی که پـارسـال همراه ما بود و درست مثل کسی که وظیفه داشتـه بـاشد، هـر از گـاهـی کلید مهمی را گم می‏کرد. یک بار کلید گمشـده کلید یک صنـدوق امـانـات بود. وقتی کارمند مـربـوطه به او گفت: « در صـورتـی‌کـه کلید را پیدا نکنید باید 75 دلار بابت آوردن کلید ساز بپـردازد » او شـروع بـه جستجـویـی درست و حسـابـی در کیــف دستــی‌اش کــرد.

 

امسال کلیدی که مـرتبـاً گُم می‏شد، کلید مـاشیـن‌هـایـی بود که اجاره می‏کـردیـم. اولین بار قرار بود به مـلاقـاتـی که در ساعت 7 داشتیـم بـرسیـم. 5 دقیقه به هفت دوست من زنگ زد و پـرسیـد که راننده کجـاسـت؟ او کلید مـاشیـن را گم کرده بوده و فقط در آخـریـن دقـایـق بود که آنرا پیدا کرد. ما فکر کـردیـم این آخر مـاجـر است. اگر کسی یک بار کلید گم کنـد دوبـاره چنیـن اشتبـاهـی نخــواهـد کــرد. درسـت اسـت؟

 

اما دو روز بعد پس از سخنـرانـی‌ها و دیـدارهـای زیادی که در طی روز داشتیـم به یک رستـوران چینی در سنـگاپـور رفتیـم. درست وسط غذا، دوست ما با چهره‌ای که مشخص بود چیز مهمی را گم کرده است مشغـول گشتـن جیـب‌هایش شـد. « فکر کنـم دوباره کلیــدهـا را تـوی مـاشیــن جـا گــذاشتــه‌ام.» مــا فقــط بـه او نـگاه کـــردیــم!

 

خوب، مهم نیست کجا باشیـد روح بـالاخـره همیشـه از شمـا به طـریقـی استفـاده می‏کند. حتی اگر به نظر بـرسـد که مـرتـکـب اشتبــاهـی شده‌اید در واقع این طور نیست. روح از شمـا استفـاده می‏کند تا بخشـی از نور و صـوتـی را که در اثر تمــرینـات معنوی دریـافـت کـرده‌ایــد در پیــرامــون خــود پـخـش نمـــائیـــد.

 

شـایـد خود شمـا به نور و صـوتـی که به درون شمـا جاری شده است آگاه نبـاشیـد اما به هر حال راهی برای باز پس دادن آن به بقیه مردم پیدا می‏کنید. منظور این نیست که گـوش‌های آنها را با تجارب عـالیـه‌ی خود پُر کنید. شمـا فقط کمی خـدمـت عـاشقـانـه به دنیا می‏کنید مثـلاً به دوست یا به همسـایـه‌تان. شـایـد این کار به سـادگـی در این خـلاصـه شـود کـه هـر روز بـی آنکــه کسـی مطلــع گــردد یـک کـار خــوب انـجـــام دهیـــــد.

 

بـالاخـره این آقا به پـارکینـگ بـازگشت. آن شب، سنـگاپـور، گرم، مـرطـوب و تـاریـک بود. او ابتدا با استفـاده از یک سیـم و بعد بـوسیلـه‌ی یک پیـچ گـوشتـی شروع به کلنـجـار رفتـن با در کـرد. 45 دقیـقـه‌ی بعــد یـک جمعیــت درسـت و حسـابـی دور او جمـــع شــده بــودنــد.

 

درست در زمانی که به نظر می‏رسیـد بـایـد از مـاشیـن قطع امید کنیـم و تـاکسـی بگیـریـم یکی از آشنـایـان اکیستـی که ما را به شام دعوت کرده بود از آنجا گـذشـت. وقتی دوست ما مـاجـرا را برای آن خـانـم تعـریف کرد او بـلافـاصلـه به آقـایـی که درست همان لحظه به اتفاق خـانـواده‌اش بر سر میز پشتـی ما نشستــه بود اشاره کرد. آن آقای چینی تحصیـلکــرده کـه عینـک بـه چشــم زده بــود گفـت کــه مـی‏تــوانــد بـه مـا کمــک کنــد.

 

در عرض چند دقیقه او در مـاشیـن را باز کرد. ما از همراه خود پـرسیـدیـم آیا دقیقاً دیدی که او چطور در را باز کرد؟  « نه، هوا تاریک بود و او هم آنقدر سـریـع این کار را کرد که من فـرصتــی بــرای دیــدن روش کـارش نــداشتــم.» وقتی نیازی هست، فقط اگر صبـور بـاشیـد و وجـود خــود را بــاز نــگاه داریــد، می‏بیـنیـد که روح کمـکـی برای شمـا خـواهـد فــرستـــاد.

 

کلیــد جهــان‌هــای معنـــوی

 

حـالا که صحبـت به کلید کشیـد بـایـد بگـویـم خیلی از اوقات ما به دنبال کلید کـارهـای معنوی می‏گـردیـم و نمی‏دانیـم آن را بـایـد در کجا پیدا کنیـم. خیلی وقتها این کلید خیلی نـزدیـک مـاست اما ما آنقدر مشغـول جستجـو در دور دست‌ها به دنبال فلان استـاد هستیــم که وقت دیدن آن را درست در پیـش روی‌مان نـداریـم. همه این راه‌ها را می‏رویم تا بـالاخــره متقـاعــد شـویــم کــه « معبــــد » در درون خـــود مـــاسـت.

 

داستـانـی قـدیمـی هست که می‏گـویـد وقتی خدا تمام دنیا و انسـان را خلق کرد با خود گفت: « ولی، روح چیز بسیار با ارزشی است و بـایـد آن را جای مطمئنی بگذارم. فکر کنـم بایـد آن را در قلـب انسـان بگــذارم. او هــرگــز بـه فکــرش نمی‏رسد که آنجا دنبال آن بگـــردد.»

 

به هر حال سـومیـن بار که ما با مسئلـه‌ی گُم شدن کلید مـواجه شـدیـم دیر وقت شب بود و ما تصمیـم گـرفتیـم مـاشیـن را در پـارکینـگ زیـرزمیـن هتلی بگـذاریـم و خـودمـان برای صرف غذای مختصـری به رستـوران بـرویـم. ما در حال بستـن و قفل کردن درها بـودیـم که از دوست‌مـان پـرسیـدیـم: « کلیـدهـا همـراهـت هست؟ » او جـوابـی نداد و فقط در را با شدت بست و ما این کار را به این معنا گـرفتیـم که: « بله! معلـومـه! اینقدر از من نپـرسیـد که کلیدهـا را بـرداشتـه‌ام یا نـه! » این چیزی بود که ما از عمل او فهمیـدیـم اما به محض اینکه ما هم درها را بستیـم او شروع به حرکات عجیب و غـریبـی کرد ما گفتیـم: « وای! نه! لطفاً بگو که داری شـوخـی می‏کنی!» اما او گفت: « نه، شـوخـی نمی‏کنـم.» هوا گرم و مـرطـوب بـود و بـوی منـوکسیـدکـربـن فضـای آن پـارکینـگ زیــرزمینـــی را پـُـر کـــرده بــود.

 

او پیشنهـاد کرد که ما به سالن بالا که هوا سردکن داشت بـرویـم و خـودمـان را با دیدن فـروشگـاه‌هـا سـرگــرم کنیــم تــا او درهـــا را بــاز کنـــد. ابتدا او سعی کرد با مـرکـز اتـومبیـل سنـگاپـور تماس بگیرد ولی سـرویـس تلفنی 24 سـاعتــه‌ی آن جواب نمی‏داد. بعد با نگهبان که بر حسب اتفاق مکـانیکـی را که در حال عبور بود شنـاختـه بود صحبـت کرد. بنـابـرایـن او، نگهبان و مکانیک با هم به پارکینگ رفتند. فکر می‏کنـم یک 45 دقیقه دیگر هم طول کشیـد تا آنها بالاخـره دست از کار کشیـدنـد و بالا آمـدنـد. آن وقت همگی به رستـوران رفتیـم و غذای مختصـری خـوردیـم و در همان حال فکر می‏کـردیـم چه بـاید بکنیـم. بـالاخـره دوسـت مـا تصمیــم گـرفـت یـک بـار دیگــر سعــی خــودش را بکنــــد.

 

ما به اتفاق او به پارکینگ رفتیـم تا نظاره‌گر حـرکـات عجیب و غـریـب او با یک تکه سیـم دور مـاشیـن بـاشیـم و ببینیـم کـه هنر باز کردن در مـاشیـن به کجـاهـا رسیـده است! پس از مـدتـی من کشف کردم که چگونه می‏شود یک حلقه دوخم بخصـوص را در قسمت انتهـایـی سیـم بـوجـود آورد. آن را از بالای شیشـه تو دادم و بـالاخـره آن را به قفل رسـانـدم و سیـم را بـالا کشیــدم. درهـــا بـاز شــد! ایـن واقعــه، شــادی زیــادی را بـه همــراه آورد!

 

زنـدگــی روح

 

در زنـدگـی روح این‌جور وقایع پیـش می‏آید. یک شکل مشخص شکل می‏گیرد و مطرح می‏شود و ما در خلال حل آن با دیگران بـرخـورد و تـعامـل پیدا می‏کنیـم. دوست ما با آن مکـانیـک مـرتبـط شد. شـایـد او حتی کلمه‌ی اک را به آن مکـانیـک نگفته بـاشـد ولی این اهمیتی ندارد، بودن با دیگران راهی برای انتقال نور و صوت است. در همان حال او تجـربـه خـود را نیــز داشـت. او در دفـاع از خـود مـی‏گفـت کـه بـرنـامـه‏هـای سفــر سنگیـن بـود.

 

او ساعت‌ها راننـدگـی کرده بود و آنقدر خستـه بود که دیگر نمی‏تـوانست جلوی چشمـش را ببیند. پس از آن من کمی از سرعت و تـراکـم بـرنـامـه ها کم کردم تا او بتـوانـد کمی استـراحـت کنـد.

 

روح در خلال زنـدگـی معمـولـی روزانه ما را به کار می‏گیرد. شـایـد فکر کنید باز کردن در یک مـاشیـن اتفاق خیلی مهمی هم نیست اما وقتی متـوجـه می‏شـویـد دقیقاً کسی که پشت میز بقلی نشستـه است متخصـص این کار است مـوضـوع فـرق می‏کند. هـر بار که اتفـاقـی مـی‏افتــاد مـا بـه طـریقـی راه خــود را از میــان مشـکلات بـاز مـی‏کـردیـــم.

 

یکی از اصول معنـوی که من آمـوختـه‌ام این است که همیشه راهی وجود دارد. معلوم نیست که آن راه چیست اما بـالاخـره همیشه راهی هست. اگر مشکلـی در زمینه‌ی سـلامتـی، اقتصــادی یـا هــر چیــز دیگــر داریــد، همیشــه راه حلــی بــرای آن وجـــود دارد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  |
 سـوزانـدن کــارمــا ...

 

سـوزانـدن کــارمــا در روابــط

 

یک اِکیست ممکن است کـارمـای هشت تا ده زنـدگـی را یک‌باره بسـوزانـد، پس تعجبی ندارد که روابط ما دوام نمی‌یـابنـد. به پایان رسیـدن یک رابطه، به این علت نیست که شمـا شکسـت خورده‌اید. اِکیست‌ها با پیروان مـذاهـب اورتـدوکـس که کـارمـا برای‌شان نسبتـاً دیـرتـر می‌سـوزد، متفاوت هستنــد. انسان بـایـد خیلی قوی بـاشكـد که بتـوانـد کـارمـاهـای این‌همه زنـدگـی را در یـک زنـدگــی بســوزانــد.

 

هنگامی که با سفـر روح و دیگر جنبه‌های اِک در ارتبـاطیـم، در واقع در حال گشـودن راهی به سـوی عشـق هستیــم. سپـس عشـق به تـدریــج در درون ما باز میشود، اما به این معنا نیست که روابط انسـانـی ما همیشـه درست پیـش برود. مسـائـل مـی‌تـواننـد غلط از آب در بیـاینـد و سخـت‌تر شـونـد. اما در خـاتمـه، هر دو فرد درگیـر مـاجـرا تعـالـی یـافتـه و به قلب خدا نـزدیـک‌تــر مــی‌شـونــد.

 

مجــرایـی بــرای خـــدا

 

همه‌ی ما برای عشـق الهی تقلا می‌کنیـم، عشقـی که در ابتدای ورود ــ خود را به صورت عشـق انسـانـی می‌نمـایـانـد. هنـگامـی‌که خود را از عشق پُر می‌کنیـد، مجــرایـی خـامـوش برای اِک هستیــد و سـایـر افراد به سوی شمـا کشیــده می‌شـونـد. به هر کجا که بـرویـد، تـلاش مــی‌کننــد بـه شمــا نـزدیـک شـونــد.

 

بعضی روزها آن قدر از خودم می‌بخشـم که دیگر چیزی برای بخشـش نمیمـانـد. این بیشتـر در مورد واصلیـن حلقه‌های بالا روی می‌دهـد. اما می‌دانید که زنـدگـی به بخشیـدن عشـق بـه شمــا ادامــه مــی‌دهـد و شمـا عشــق بیشتــری خـواهیــد داشـت کــه پـس بـدهیـــد.

 

هنگـامـی‌که از عشق اِک پُر می‌شـویـد، چیــزهـای خنده‌داری پیـش می‌آید. در چند روز اخیر به یک سـوپـرمـارکـت می‌رفتـم تا مواد مورد نیاز را بخـرم، از آنجـایـی‌که بسیـار عجلـه داشتـم، بـرنـامـه‌ام را به دقت تنظیـم کردم: پس از ورود ابتدا به قسمـت بستـه‌بندی‌ها و بعد به قسمـت مـواد غـذایـی منجمــد سـری مـیزنـم و صفــی را انتخــاب مـی‌‌کنــم کـه از همــه کـوتـاه‌تـر بــاشــد.

 

همیـن‌طور که گـروهـی از شمـا نیز دریـافتـه‌اید، اگر حتی دو دقیقه را هدر دهید، تـأخیـر شروع می‌شود. نـاگهـان مـدیـر از طـریـق بلنـدگـو اعلام کـرد، همـه‌ی صنـدوق‌داران جلو بیـاینـد. این به معنای صف‌های طـولانـی‌تر بود. اما به این معنا هم بود که اِک در حال استفـاده از شمـا به عنـوان مجـرایـی به‌عنوان عشـق به همه‌ی این افـراد است. بنـابـرایـن بهتـر است شمـا هـم بـه نــوبــه‌ی خــود آرام بگیــریـد و لـــذت ببـــریـــد.

 

به سـرعـت خـریـدم را تمام کردم، و به سـرعـت به طرف صنــدوقـی کـه صف آن از همـه کمتـر بــود رفتـم. فقـط یـک خـانــم جلــوی مــن بــود و پنـــج، شـش قلـــم جنـس داشــت.

همیـن‌که پشـت سر او قرار گـرفتــم مشکل شروع شـد. او نـوعـی سبـزی بـرداشتــه بود که صنــدوق‌دار بــا آن آشنــا نبــود و قیـمـت آن را نمـــی‌دانسـت.

خـانـم گفــت، " پنجــاه و نـُــه سنــت اســت."

صنــدوق‌دار پــرسیــد، " هــر پــونــد آن؟ "

زن گفــت، " بلــــه."

حــرف او را پـذیــرفـت و قیـمــت را وارد مــاشیـن کـــرد.

در حـالـی‌کـه زن مجله‌ای را ورق می‌زد، صنـدوق‌‌دار کیسـه خـریـد او را کناری‌گـذاشـت و گفت، "ده دلار و دوازده سنـت." خوب شد. داشت سـریـع پیـش می‌رفت. زن مجله را کنار گـذاشـت و شـروع به گشتـن کیف پـولـش کرد، و یک مشـت پول خُرد بیرون آورد. فکر کـردم، " آه، عـالـی شـد قرار است همه ده دلار و دوازده سنـت را با پول خـُرد حسـاب کنـد." به فکـر افتادم صنـدوق را عـوض کنــم. اما پیـش خود گفتــم، آنجا چـه تـرفنــد جـالـب دیگـری بـرایـم تدارک دیده‌اند؟ تصمیــم گـرفتـــم منـتظـــر شــوم.

 

ده دقیقه بعد زن پول خُـردهـا را مـرتـب و منظــم روی میز جلوی صنــدوق چیـده بود. صنــدوق‌دار گفت، " این فقط هفت دلار و دوازده سنـت است." با خود گفتـم،‌ مثل این‌که برای رفتـن سـه دلار کــم اسـت. در اعمــاق کیـفش پــول خــُردهــای بیـشتـــری را جستجــو کــرد.

 

در همیـن حیـن مردی وارد صف شد و پشت سر من ایستـاد. او خشن و زمخت و قوی بود و به نظر میرسیـد زنـدگـی را به سختـی مـیگـذرانـد. نـگاهـی به سکـه‌ها انداخت، به سـرعـت شـرایـط را بـررسـی کـرد و با چنان بی‌حـرمتـی آن را تـوصیـف کرد که تکرار نمی‌کنــم. به این امیـــد کــه تنـش بــرطــرف شــود، لبخنـــدی زدم و او هـــم خنـــدیـــد.

او گفــت، "مــن بـه صنـــدوق بعـــدی مــی‌روم، فکــر کنــم زودتــر از شمـــا بیــرون بـــروم."

گفتــــم، "بلـــه ممکـــن اســت."

تـا زمـانـی که کار آن خـانـم تمام شد، پـانـزده دقیقـه آنجا ایستــاده بودم. صنـدوق‌دار قیـمـت اجنـاس مرا وارد صنــدوق کرد و به طرف در خـروجـی به راه افتادم. مرد خشن هنوز در صف صنــدوق بـــود.

 

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 انتخــاب راه ...

 

انتخــاب راه تشخیــص

 

هنـگامـی که روح به زنـدگـی شمـا وارد می‏شود، شمـا را تکان داده بالا می‏برد و به شمـا فهم و ادراک خـاصّـی در مورد مشکلات و شادی‌های زنـدگـی روزانه‌تان می‏دهد. به شمـا جهت می‏دهد و برای بسیـاری از افراد این نخستیـن باری است که آنها « جهت داشتـن » در زنـدگـی را درک می‏کنند. روح به زنـدگـی معنا و دلیل می‏دهد و به بـرخـی از پـرسـش‌ها مـاننـد اینکه چـرا کـودکـی در پنـج روزگی از دنیا می‏رود و چرا دیگری پس از تحمل سال‌هـا رنج بـالاخـره
می‏میرد، پـاسـخ می‏دهد. روح پـاسـخ می‏دهد، زیرا درک تنـاسـخ و قـانـون کـارمـا به ما دیـدگاهـی می‏دهد که فـراتـر از مـرزهـایـی است که دانشمنـدان جرأت عبور از آن را داشتـه بـاشنـد. علم نمی‌تـوانـد فـراتـر از قـوانیـن فیـزیکـی گام بگذارد و جهـان‌های روحـانـی فـراتـر از مـرزهـای این قـوانیـن قرار دارند. دانشمنـدان شـایـد بتـواننـد نظری اجمالی « به آن سوی مـرزهــا » بینـدازنـد امّا هـرگـز نمی‌تـواننـد به جـوهـر نور و صوت خـداونـد دست بیـابنـد. بنـابـراین اگر به اک عـلاقمنـد شده‌اید، خـودتـان آن را بیـازمـائیـد. به هیـچ کس دیگری اجازه نـدهیـد به شمـا بگـویـد که این راه شمـاسـت. خود من هیـچ دوست نـداشتـم کسـی بـرایـم تعییـن تکلیف کند، چون لجوج و کلّه شق بودم. ممکن بود احساس کنـم که این راه درست است ولی مـی‏خـواستـم خودم آن را انتخاب نمـایـم.

 

مـی‏خـواستـم این حـق را داشتـه بـاشـم کـه خـودم تـصمیــم بگیــرم. یک نفر شعـری برای من فـرستـاده است. نام آن « راه گـوسـالـه » است. در یکی از ابیات آن آمده است: مال روی ذهن. ایـن شعـر داستـان جـالبـی دارد:

 

سیصـد سال پیـش گـوسـالـه‌ای به خـانـه بـرمـی‏گشت. او همان‌طور که بازی‌گـوشـانـه این طرف و آن طرف می‏رفت وارد جنگل شد و همان‌طور که سـرگـردان به هر سو می‏چـرخیـد تنها ردپـایـی از خود به جا گـذاشـت و به تـاریـخ پیـوست. روز بعد، سگـی از راه رسیـد. او همیـن‌طور که داشت راه می‏رفت بوی گـوسـالـه را از رد پای او شنیـد و تصمیـم گـرفـت که گـوسـالـه را دنبال کند. چند روز بعد، گاو زنگـولـه داری که جلودار گلّه بود از راه رسیـد و تصـادفـاً ردپـایـی که از سگ و گـوسـالـه بـه جـا مـانـده بـود را دنبـال کــرد.

 

بعد از یکی دو سال، آدم‌ها شروع به عبور و مرور در این راه کـردنـد و با اینکه به پیـچ و خم آن لعنت می‏فـرستـادنـد باز هم در همان مسیـر می‏رفتند. زمان سپـری شد و سال‌های زیادی گـذشـت و آن جادّه مال‌رو تبـدیـل به یک را ه روستـائـی شد. چند دهه دیگر آن راه به یک جاده شهـری بدل شد و بالاخـره چند سال بعد، آن ردّ پا خیـابـان اصلی یک پایتـخـت بود. امّا آن راه، هنـوز هـم آنقـدر پـُر پیــچ و خم بود که برای طی یک فاصلـه‌ی یک مـایلـی بـایـد سه مـایـل راه مـی‏رفتیــد. مردم هزاران بار، صـدهـا هزار بار، روزی پس از روز دیگر و سـالـی پس از سال دیگر از آن خیـابـان پیـچ در پیـچ عبور کـردنـد و از آنجا که برای طی یک مـایـل بـایـد سه مـایـل راننـدگـی می‏کـردنـد به آن لعنت می‏فـرستـادنـد امّا باز هم هم‌چنان ردّ پای پر پیـچ و خم گـوسـالـه را که از قـرن‌هـا پیـش بـه جـا مـانــده بــود دنبــال مــی‏کــردنــد.

 

اکنکار تنها راه به سوی خـداونـد نیست امّا مستقیـم‌تـریـن آنهـاسـت. این راه مستقیمـاً به خـانـه می‏رسد. راههای دیگری هم وجود دارند امّا آنها طی قـرن‌ها فـرسـوده و لگـدکـوب کسـانـی شدهاند که نمی‏تـوانستنـد از آن راهها خارج شـونـد. کسـانـی که بر پیـچ و خم راه لعنت مـی‏فـرستـادنـد، بـر تـاریکـی آن لعنـت مـی‏فـرستـادنـد امـّا چـراغــی بــر نمــی‌افـروختـنـــد.

 

در اک ما می‏دانیـم که ذهن مثل آدم مست تلـو تلـو می‏خورد. ما در کودکـی به چیـزهـایـی عادت می‏کنیـم و این عادت را به نـوجـوانـی خود می‏بـریـم و هم‌چنان که سنّ‌مان بالا می‏رود این عادات محکمتر و سخت‌تر می‏شـونـد. خشـم و سـایـر تمـایـلات ذهنی ریشـه در این عادات دارند. تنها چیزی که از ذهن قوی تر است، روح است. « قدرت » روح بـالاتـر از قدرت ذهن است. روح تنها وسیلـه‌ای است که می‏تـوانـد ذهن سُست را « به ضرب آرنج، از تلـو تلـو خوردن به در آورد » و هشیــار کنــد.

 

من از تمـامـی شمـا که به اک عـلاقـه‌منـد هستیـد دعوت می‏کنـم با ذهنی باز به کتـاب‌هـایـی که اک را معـرفـی می‏نمـایـد نظـری بینـدازیـد و سپـس آن‌ها را برای مـدتـی کنار بگـذاریـد. سعـی نکنیـد در اک مـاننـد سـایـر راه‌های روحی، کتـاب‌های زیاد و زیـادتـری مطـالعـه کنید. این نـوعـی پُـرخـوری روحی است و سوء هـاضمـه‌ی روحی به بار می‏آورد. کارهـایتـان دچار اشکال می‏شـونـد زیرا شمـا نور و صوت زیادی دریـافت می‏کنیـد، بیشتـر از آنکـه بتـوانیــد از طـریـق عشــق و خــدمـت بـه همنــوعــان‌تـان آن را بــاز پــس دهیـــد.

 

بنـابـرایـن از شمـا دعوت می‏کنـم که با ذهنی باز به راه اک نظری بیفکنیـد. این راه چه راه شمـا بـاشـد و چه نبـاشـد، متـوجـّه بـاشیـد که برای تمرین آزادی انتخاب راه درست خود به سوی خدا و علاوه بر آن، برای آنکه بتـوانیـد به دیگران نیز این آزادی را بـدهیـد، به چیـزی بیشتــر از پـیـروی از راههــای مشـخص « و از قبــل تـعییــن شـده‌ی قبـلی » نیــاز داریــد.

 

صمیمــانـه از شمـا تشکــر مـی‏کنـــم.

 

هـارولـد کلـمپ

بـرکـت بـاشــد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 مــراحل پيـوستـن بــه ...

 

مطـالبـی چنـد پیـرامـون وصــل و مــراحـل انجــام آن در اک.

بـرداشـت از کتـاب: اک خــرد کهُـن بــرای جهــان امــروز

 

مــراحل پيـوستـن بــه حلقــــه‌هــا

« وصـــل »

 

اسـرار اسـاسـی وجـود، در زمـان وصـل بـه چـلا ارائـه مـی‌گـردد. اسـراری کـه رشُـد او را تسهيـل نمـوده و رونـد مستهـلک نمـودن کـارمـا را سـرعـت مـی‌بخشـد. بـالاتـريـن و کـامـل‌تـرين دستـورات جهـت انجـام تمـرينـات معنـوی اک ارائـه مـی‌گـردنـد. اين داده‌هـا بـه شکـوفـايـی و گشايش قـدرت شنـوايـی، بينـش و دريـافـت درونـی کمک می‌نمـاينـد. همـراه بـا اين‌هـاست کـه رشـد بالنـده و مستمـر بـه بـالا و سفـر بـه سـوگمـاد آغـاز مـی‌گـردد.

 

شـريعـت ــ کـی سـوگمـاد

« کتـاب اول»

 

خـانمـی از اکيست‌های جديد اهل استـراليـا هميشه به اين نکته می‌انـديشيـد که اولين مـراسـم وصل چگـونـه خـواهـد بود. وقتی‌که برای اين مورد آمـادگـی لازم را کسب نمود، يکی از واصليـن به حلقه‌های بالا در خواب پيـش او رفته و از او خـواسـت که به ديدار استـاد بـرونـد. اکيست جـديـد و فرد اخير با هم به سفـر پـرداختـه و به يکی از عـوالـم سطـح آستـرال رفتند. در طول سفـر هم با هـم گفتگو می‌نمـودنـد. استـاد خيلی زود در کالبد نـورانـی ظاهـر گـرديـده و اولين مـراسـم وصل ايشان انجام گـرديـد. فرد مـزبـور برای تکميل سال دوم اک، مسيـر خود را ادامه داد تا برای وصل به مـرحلـه‌ی دوم آماده گردد. مـراسـم وصل دوم هم بيـرونـی است و هم درونی، و اين مـرحلـه‌ای است که وصل کامل با روح مقدس محقق می‌گردد. وقتی‌که او با مسئـول وصل اک که بـرگـزاری جلسه‌ی وصل را هم بعهده داشت به مـراقبـه نشست، متـوجـه شد که مـأمـور وصل او را به سـاحلـی رهنمون می گردد. صحنـه برايش بسيـار آشنـا بود. او از زمان کـودکـی در رويـاهـايش به اينجا آمده بود. با خود می‌انـديشيـد که آيا آنچه که می‌بيند واقعيت است يا تصـور خود او؟ در آن واحد تمام آگاهـی او بطور کامل روی سطح درونی متمـرکـز گـرديـد. استـاد ربازار تارز بـه ديدار آنها آمده و در ساحل به آنها پيـوسـت. روی شن ساحل و در جلوی آنها سفره‌ای پُر از ميوه پهن بود. مـاهـانتـا، استـاد درون، هم منتظر آنها بود. او که جـامـی مـزيـن به سنگ‌های قيمتی در دست داشت، رو به او کرده و گفت: " اين آب حيات است، بگير و بنوش." اين آب در حقيقت همان اک است، نور و صوت خـداونـد. انسان به محض نـوشيـدن آن ديگر آن انسان سـابـق نخواهد بود. در مـراسـم پيـوستـن به اک اين‌گـونـه مسـائـل رُخ می‌دهد. در آن زمان است که آگاه می‌شـويـد اک، راه عشق و محبت است. بـرقـراری ارتباط بين روح و روح مقدس صـرفـاً برای اين است که بهترين فـرصـت را به فرد بـدهـد تـا  بـه پـُر ثمـرتـريـن شکـل ممکـن زنـدگــی نمــايـد.

 

مـراسـم پيـوستـن بـه حلقــه، روح را بـه جــريـان قـابـل شنيـــدن حيــات

وصــل مـی‌نمـــايـد

 

اک جـوهـر سـوگمـاد، خـداونـد، است. اک از مـرکـز به پايين تا جهان‌های تحتـانـی جـريـان يـافتـه و دوباره به منبع اصلی خويش بـازمـی‌‌گردد. اين جـريـان تمام هستـی را تـغـذيـه و حمـايـت می‌نمـايـد. در طی قرون و اعصـار به اين جـريـان اسـامـی گـونـاگـونـی داده‌انـد. از قبیل ــ روح مقـدس، شبـح مقـدس، لـوگـوس «  Logos »، کلمـه، روح الهی، بـانـی « Bani The » و وادان « Vadan The ». آيين‌های مـذهبـی بسيـاری، به گـونه‌ای به اک نظر داشتـه و به آن رجوع می‌نمـاينـد. روح الهی را جـريـان قابل شنيـدن حيات هم می‌نامند، زیرا از طـريـق شنـوايـی و به صـورت صوت قـابـل تجـربـه است. آگاهـی از اين صوت، اکنکار را از اديان ديگر متمـايـز می‌نمـايـد. وقتی‌که روحی آماده بود، مـاهـانتـا او را با اين صوت مـرتبـط می‌کند. اين ارتباط به روح امکان می‌دهد که در مسيـر خود به سوی خدا سفـر نموده و نزد او بـازگـردد. هم‌گام با رشد معنوی، افراد برای وصل به حلقه‌های بـالاتـر واجد شـرايـط گـرديـده و در هـر مـرحلـه‌ی وصــل، عشـق بيـن فـرد و خـداونـــد، قــوی‌تر مــی‌گــردد.

 

چنــد آييــن وصــل مــوجــود اســت؟

 

عدم توان ذهن جهت درک منـاطـق  و مـراحـل ماورای سطـح روحی، ما را در درک آسمـان‌های مختلف و آيين وصل مـربـوط به آنها محدود می‌نمـايـد. ولی از نقطه‌ نظر فيـزيکـی می‌تـوانيـم چهارده مـرحلـه‌ی وصل را شنـاسـايـی نماييـم. اما هميشـه اين عـامـل مثبت در اکنکار وجود دارد که جهان معنوی را پـايـانـی نيسـت. جهـانـهـای خـداونــدی در ميــان مــرزهـا محــدود نبــوده و در محــدوده‌هــا محــاط نمــی‌بـاشنـــد.

 

هـريـک از مــا بـا سطــح آگـاهــی متفــاوتــی بــه اکنـکار مــی‌پيــونــديــم

 

هـريـک از ما با مـرتبـه‌ی آگـاهـی متفـاوتـی وارد اکنکار می‌شـويـم. سطـح شکـوفـايـی ما به تجـربـه‌ی ما در اين زنـدگـی و در زنـدگـی‌های پيشيـن‌مان بستـگـی دارد. عده‌ای در زنـدگـی‌های گـذشتـه، اک را شنـاختـه و آمـوزش‌های آنرا فـرا گـرفتـه‌اند به همين دليل به آسـانـی اين راه را پيش می‌گيـرنـد. برای عده‌ای ديگر، اين ممکن است اوليـن ارتباط با تعـاليـم نور و صوت بـاشـد. اين افراد طبعاً منـاسب‌تـر می‌بينند که به آهستـگـی طی طــريـق نمــاينــد.

 

رونــد مــراســم وصــل

 

پس از اوليـن مـراسـم وصل که در عـالـم رؤيا صورت می‌گيرد، بـاقـی مـراسـم هم نمود فيـزيکـی و هم نمود معنوی ــ درونی خـواهنـد داشت. ابرام اين مـراسـم به عهده‌ی استاد در قيد حيات اک می‌بـاشـد. دعـوت‌نـامـه‌ای برای دريافت اين پيـوستـگی به اکيست ارسال می گردد. اکيست مـربـوطـه پس از دريـافـت نـامـه با مامـور وصل قرار مـلاقـاتـی را تـرتيـب می‌دهد. کُل مـراسـم در کمتر از يک سـاعـت انجام گـرديـده و شامل دستـورات و مـراقبـه است. در اين مـراسـم به فرد کلمه‌ی معنوی  « ذکـر » جـديـدی داده می‌شود تا در خلال تمــرينــات معنــوی ذکـــر کنـــد.

ســرعـت وصـــل و تفـــاوت ارتعـــاش

 

سرعت پيشرفـت معنوی کامـلاً فردی بوده و در هر فرد با ديگری تفاوت دارد. معمولاً بين هر دو مرحله‌ی وصل چند سـالـی فاصله می‌افتد تا نسبت به محکمی پايه‌ی معنوی در فرد اطمينان لازم کسب گردد. بـرخـی ممکن است وصل بعدی خويش را چند ماهی پيـش از دريـافـت دعـوت‌نـامـه‌ی ظـاهـری « بیـرونـی » استـاد، و در درون دريـافـت نمـاينـد، در حـالـی‌‌که بـرخـی ديگر چند مـاهـی پس از وقوع مـراسـم وصل بيـرونـی هم هنـوز وصل درونــی بـرای‌‌شـان روشن و آشکـار نشـــده بـاشـــد.

 

هـر مـراســم وصــل بـه سطحــی خـاص از وجــود مــرتبـط اســت

 

هر وصل مـربـوط به سطحـی مشخـص است. وصل به حلقه‌ی دوم به سطح آستـرال مـربـوط بوده و سوم با سببـی و چهـارم با سطـح ذهنی و الی آخـر. وصل به حلقه‌ی پنجـم از آن جهت که به سطـح روح مـربـوط است، دارای ويـژگـی بارزی است. اين سطـح، آغاز عـوالـم معنوی ناب و خالـص است که ماورای زمان و مکـاننـد. مقررات کـارمـا و تـولـد مجــدد، ديگــر در سطــح پنجــم کــاربـرد نــدارنــد.

 

هشيــاری بـايـد لحظــه بـه لحظــه کـسب گـــردد

 

البته دستيـابـی به حلقه‌ی پنجـم در اکنکار به معنای تضميـن شنـاخـت و تعادل معنوی نيست. هميشه بـايـد هشيـاری را لحظه به لحظه کسب نمود. هر فردی می‌تـوانـد بدون تـوجـه به جايگاه معنوی خويش دچار سر در گُمی گـرديـده، يک عقب‌گرد معنوی را تجـربـه کرده و مجدداً به آغاز يک مسيـر مجبور گردد. هـر چـه به‌سوی عـوالـم بـالاتـر پيـش بـرويـم، جاده باريک‌تر می‌گردد. هم‌گام با رهـايـی معنوی مسئـوليتـی سنگيـن‌تر هم همــراه اســت.

 

مقـررات از عـالمــی بـه عـالـــم بـعـــد متفـــاوتنـــد

 

وصل به هر حلقه در اک می‌تـوانـد منشأ اثـراتـی شگـرف روی زنـدگـی ما گردد. مثـلاً اگـر به عنوان واصل به حلقه‌ی دوم، به عمل در سطـح آستـرال خـو گـرفتـه بـاشيـم، ممکن است انتظار داشتـه بـاشيـم که اين مقررات و تمام سيستـم‌های آنجا بـايـد همه جا بـرای‌‌مان کـاربـرد داشتـه بـاشنـد. بسيـاری از واصليـن به حلقه‌ی سوم در مـواجهـه با اين نکته که سطـح سببـی به گـونـه‌ای متفاوت از آستـرال عمل می‌کند، دچـار شگفتـی می‌گـردنـد. آنها طبيعتاً نـاگـزيـرنـد که مقررات جـديـد را بيـآمــوزنـد. اين روند بخشـی از رُشـد معنــوی مــا را تشکيــل مــی‌دهــد.

وصــل حـقيقــی در درون صــورت مـــی‌گيــرد

 

فقط مـاهـانتـا، استـاد در قيد حيات اک است که می‌تـوانـد طی مـراسـم وصل، روح را به اک مـرتبـط سازد. مـراسـم بیـرونـی وصل بی پيـرايـه و آسان است. واقعـه‌ی اصلـی وصل، هم‌چون بسيـاری از تجـربيـات ديگر در اکنکار، در درون هر يک از ما صورت می‌گيرد. مـراسـم بيـرونـی را می‌توان تصـديقـی فيـزيکـی بر واقعه‌ی درون دانست. واقعه‌ی درونی اســت کــه ارزش اصلـــی را دارا می‌بـاشــد. 

مـراســم وصــل خصــوصــی و مقـــدس اســت

 

مـامـوران اجـرايـی اکنکار همه از واصلين به مـراحـل عـاليـه بوده و متعلق به حلقه‌های پنجـم به بالا می‌بـاشنـد. آمـوزگـاران کلاس‌های اکنکار می‌بـايست حـداقـل به حلقه‌ی دوم وارد گـرديـده بـاشنـد. البته هيـچ‌يک از اين مسـائـل، نـکاتـی نيستنـد که يک اکيست بتـوانـد از آنها مبنـايـی برای مقـايسـه‌ی خويش با ديگری سـاختـه و يا از آن برای کسب مـوقعـيـت اجتمـاعـی بهره برداری نمـايـد. وصل به دواير و حلقه‌های مختلف در اک، مسـائلــی خصــوصــی و تقــديــس شــده مـــی‌بـاشنـــد.

هـر مـراسـم وصــل دعــوتـی از جــانـب استــاد در قيــد حيــات اک است

تـا در مسيــر بـازگـشت بـه خـانــه و نــزد خـداونــد، گـام بعـــدی

بـرداشتــه شــود

 

استـاد در قيد حيات اک تنها کسی است که می‌تـوانـد پيـوستـن به حلقه را برای فرد پيروی اکنکار تـائيــد نمـايـد. وصل به حلقه‌ی اول معمولاً در خلال سال اول آموزش صورت می‌پـذيـرد. اين مـرحلـه از وصل کـامـلاً درونی است. چلای اک گـاهـی آنرا بياد آورده و گـاهـی خاطـره‌ای از آن در ذهنـش نمودار نمی‌گردد. اين مسئـله ممکن است در عـالـم رؤيا و يا در حيـن تمرين معنوی به‌وقوع بپيـونـدد. برای اوليـن مـراسـم وصل نمود و مـراسـم بيــرونـی مـوجـود نيست. بدون تـوجـه به مـراسـم بيـرونـی وصل، هر فردی مستعـد و آماده‌ی عظمت روحی است. هر مـراسـم وصل، دعـوتـی است از جـانـب استـاد در قيد حيـات اک، تـا سـالـک گـام بعــدی خـويـش را در مسيـر بـازگشت به خـانـه و نـزد خــداونــد، بــردارد.

 

***

 

وصـل در اکنـکار یعنـی « ارتقــا آگـاهـی » عبـور از یـک سطـح آگـاهـی بـه سطحـی بـالاتـر از آگـاهـی. مـراحـل دوازده‌گـانـه‌ی وصــل در اکنـکار بــه ایـن شــرح اسـت.

آکـولایـت « Acolyte » یعنـی واصــل حلقــه‌ی اول، مــربــوط بــه جهــان مــادی.

آراهــاتـا « Arahata » واصـل حلقــه‌ی دوم ـــ جهــان اثیـــری « آستــرال ».

آهــرات « Ahrat » واصــل حلقــه‌ی ســوم ـــ جهــان علــی

چیــاد « Chiad » واصــل حلقــه‌ی چهــارم ـــ جهــان ذهنــی

مهــدیـس « Mahdis » واصـل حلقــه‌ی پنجــم ـــ طبقــه‌ی روح ـــ نخستیـن طبقــه از جـهان‌هــای بهشتــی حقیقــی.

شــرادهــا « Sharaddha » واصــل حلقــه‌ی شـشـم  ـــ جهــان الـــخ لــوک

بهــاکتــی « Bhakti » واصــل حلقــه‌ی هفتــم  ـــ الایــا لــوک

جیـانــی « Gyanee » واصــل حلقــه‌ی هشتـــم ـــ حــوکـی‌کــات لــوک

مــولانــی « Maulani » واصـل حلقــه‌ی نهـــم ــ آگــام لــوک

آدپــی ســـدا  « Adepiseda » واصـل حلقــه‌ی دهـــم  ـــ آنــامــی لـوک

کــوال شــار  « Kevalshar » واصــل حلقــه‌ی یــازدهـــم  ـــ اقیــانــوس عشــق و رحمــت

مــاهــاراجــی « Maharaji » واصــل حلقـــه‌ی دوازدهـــم  ـــ خــانــه‌ی حقـیقـــی ســوگمـــاد

مــاهـانتـا مــاهــاری  «‌‌ MAHANTA MAHARAI » واصــل حلقــه‌ی خــداشنــاســی ـــ همــه‌ی جهـــان‌هـــا

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 نگاهــی بــه ...

 

نگاهــی بـــه زنــدگـــی‌هــای گـذشتــــه

 

بعضـی از شمـا برای عشـق ورزیدن به مـوسیقـی به دنیا آمده‌اید. من در این زنـدگـی با مـوسیقـی دوران سختـی داشتـم. در مـدرسـه‌ی ما کـلاس‌های مـوزیکـی داشتیـم که در آنها بـایـد به دستـور معلـم، بدون حـرکـت می‏نـشستیــم و رنج آمـوختـن تئوری مـوسیقـی و تـاریـخچــه‌ی زنـدگـی مـوزیسیـن‏های قـرون وسطـی را تحّمل می‏نمـودیـم. من واقعـاً هیـچ علاقـه‌ای به این کار نـداشتـم و سال‌ها طول کشیـد تا تـوانستـم عـلاقـه‌ای نسبـت به مـوسیقـی در خودم به‌وجـود بیآورم. قبـلاً از مـوسیقـی محلّی امـریکـا و پیش از آن از مـوسیقـی عـامـه خـوشـم می‏آمد. هم‌چنان که رشد می‏کنیـم برای مـدتـی به نوع خـاصـی از مـوسیقـی عـلاقمنــد مـی‏شـویـم. سپـس آن را کنــار مـی‏گــذاریــم و بــه نـوع دیگــری متمــایل مــی‏شــویـم.

 

یکی از واصلیـن اک که پس از گـذشـت سال‌ها، هیـچ تجـربـه‌ای در مورد زنـدگـی‏های گـذشتـه خود نـداشـت تصمیــم گـرفـت برای فهم علّت بـرخـی از مشکـلات مـوجـود در زنـدگـی فعلــی‌اش از اک ویــدیـا استفــاده کنــد. تنها نکته (مفید) دانستـن گـذشتـه همیـن است. ما می‏تـوانیـم از اک ویـدیـا برای درک این مطلب که گـذشتـه چگـونـه می‏تـوانـد یـاری‌گــر امـروزمــان بـاشــد استفــاده کنیـــم.

 

پس از تجـربـه باز کردن اک ویدیـا او دریـافـت که در قرن 19، یک مـوزیسیـن امـریـکایـی بوده که به سفـرهـای زیادی  رفته است. او از مـوسیقـی خود لذّت می‏برد، طـرفـداران پـروپـاقـرص و در هر بندر زنی داشت و  قلب‌های زیادی را نیز شکستـه بود. او ذاتاً سنـگـدل نبـود امـّا واقعــاً نمــی‌فهمیــد کـه دیگــران بــه راستــی او را دوسـت دارنــد. بنـابـراین در این زنـدگـی دو چیز برای او اتفّاق افتاد. او در حفظ ارتبـاطـات عـاطفـی خود دچار مشکل می‏شد و مـوسیقــی را نیــز دوسـت نـداشـت. او در زنـدگـی گـذشتــه‌ی خـود از آن اشبـاع شده بــود. در اک، ما این آزادی را داریم که به مـوسیقـی عـلاقـه داشتـه بـاشیـم و در صورت تمـایل حس مـوسیقـی خود را پــرورش دهیــم و یـا اینکه عـلاقـه‌ای به آن نـداشتـه بـاشیـم.

 

یک نفر تعـریـف می‏کرد که او در زمان حیات پال تـوئیچـل از نـوعـی مـوسیقـی پـرهیـز داشت. او این موقعیت را داشت که از پال در این مورد سئـوال کند و پال نیز در مورد او در اک ویـدیـا کند و کاو کرد و متـوجـّه شد که او در چندین زنـدگـی گـذشتـه‌ی خود در سـایـر طبقات معلم مـوسیقـی بوده است. هر کدام از شمـا که معلّم مـوسیقـی بوده و تجـربـه‌ی نت یاد دادن به شـاگـردی بی‌عـلاقـه را داشتـه بـاشیـد احتمالاً با این مـوضـوع که چنیـن تجاربـی می‏تـوانـد در احساس شما نسبـت به مـوسیقـی در زنـدگـی‏های بعدی‌تان تـأثیـر بگـذارد مـوافــق هستیـــد.

 

اک ویـدیـا می‏تـوانـد به ما در مورد خـودمـان ادراکی بـدهـد که تـوسـط آن درهای بستـه‌ای را که در این زنـدگـی پشت آنها مـانـده‌ایم باز کنیـم و  به بخش‌هـایـی از آینده  که به ما در مجرای بـازتـری برای روح بودن یاری می‏رسـانـد، نگـاهـی بینـدازیـم. نکته‌ی اصـلـی در وجود یـافتـن مــا، گشــاده شــدن‌مــان بـه روی اک اســت.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 همــه چیــز بـا مغــز ...

 

همــه چیــز بـا مغـــــز آغـاز شـــد

بـرگـردان: علـی‌محمـد طبـاطبـایـی

 

هیچ چیزی غم‌انگیز‌تر از اتاق‌های کنفرانس در انگلیس نیست: بدون پنجره، با صندلی‌های بسیار معمولی و نور چراغ‌های مهتابی. اما خانم دستیار نوید می‌دهد: « بارونس دقایق دیگری اینجا خواهد بود ». و سپس در باز می‌شود و او به ما می‌پیوندد: ستاره‌ی بزرگ مونث در علم و تحقیقات کشور بریتانیا، بارونس پروفسور سوزان گرین فیلد. او نقش ویژه‌ای را کشف کرده است که آنزیم اَستون کولین استراز در فرآیند از بین بردن سلولها ایفا می‌کند و این کشف خود به عنوان مهمترین نقطه‌ی شروع برای مبارزه با بیماری‌های مغزی مانند آلزایمر و پارکینسون تلقی می‌شود. پس از آن که گرین فیلد در ۱۹۹۴ به عنوان اولین زن در تاریخ سخنرانی کریسمس را در موسسه تحقیقات سلطنتی به انجام رساند و با پخش مستقیم برنامه‌ی تلویزیونی علمی توسط بی بی سی در باره‌ی مغز انسان دیگر هر کسی او را در کوچه و خیابان به خوبی می‌شناسد. در ۱۹۹۸ او سرپرستی این انجمن را به عهده گرفت. در حال حاضر پروفسور ۵۷ ساله در آکسفورد رشته‌ی فیزیولوژی را تدریس می‌کند و وقت خود را با تحقیقات جدید در روابط متقابل میان انسان و فن آوری و تاثیرات آنها بر مغز انسان می‌گذراند. علاوه بر آن او عضو مجلس عوام است و ۹ کتاب پرفروش علمی برای افراد غیر متخصص نوشته است. کتاب جدید او « فردای مردم: چگونه فن آوری قرن ۲۱ شیوه‌ی تفکر و احساس ما را تغییر می‌دهد » می‌باشد. او دوشنبه‌ی آینده در مراسمی در شهر لوسرن سمینار آینده گران اروپایی را با یک سخنرانی افتتاح خواهد کرد. گرین فیلد از آنچه پلیس اجازه می‌دهد سریع‌تر صحبت می‌کند. او تا دو سال پیش همسر پیتر آتکینز پروفسور شیمی بود که در ۴۰ سالگی با او ازدواج کرده بود. وی هنوز هم فرزندی به دنیا نیاورده است.

 

ولت ووخه: خانم گرین فیلد، چه زمانی بود که برای اولین بار یک مغز را در دستان خود گرفتید؟

گرین فیلد: وقتی دانشجو بودم و تازه برای شرکت در درس تشریح آمده بودم. دستیاران شیشه‌های محتوی مغز‌ها را آوردند و من با خودم گفتم که حالا باید دستانم را آلوده کنم. بوی بسیار بدی از آنها بلند می‌شد که علتش فرم آلدهید بود. خوشبختانه دستکش به دست داشتم. اولین مغزی که در دست گرفتم خیس بود و بوی گندی می‌داد و به هیچ وجه چیزی نبود که علاقه‌ای به لمس کردن آن داشته باشم.


ولت ووخه: آیا هیچ چیز انسانی هم در آن وجود داشت؟

گرین فیلد: خیر، به هیچ .وجه. و من با خودم گفتم مثلاً این باید زمانی یک انسان بوده باشد؟

ولت ووخه: آیا می‌توان گفت که وقتی مغز ما می‌میرد ما هم دیگر مرده محسوب می‌شویم؟

گرین فیلد: البته. بعضی از انسان‌ها بر این تصوراند که مغز آنها می‌تواند بدون بدنشان به زندگی خود ادامه دهد. مثلاً از طریق منجمد کردن و دوباره به حالت عادی بازگرداندن آن و یا به کمک مومویایی کردن و از این قبیل روش‌ها. همه‌ی این نظرات مهمل‌اند. مغز ما یا همان خودآگاهی ما و خود ما چنان با هم از نزدیک مرتبط هستیم که نمی‌توان تصور کرد که یکی از آنها بتواند بدون دیگری وجود داشته باشد.

ولت ووخه: شما کار خود را به مغز منحصر کردید.

گرین فیلد: من شیفته‌ی مغز هستم. همه چیز با مغز آغاز می‌شود. این تلویزیون نیست که برنامه ریزی شود.

ولت ووخه: آیا تا به حال عقل از کله‌ی شما هم پریده است؟

گرین فیلد: عقل در نتیجه‌ی ارتباطات منفرد میان سلول‌های مغز بوجود می‌آید و در واقع شخصیت بخشیدن به مغز است. و وقتی انسان به هر طریق و به طور موقت عقل را کنار می‌گذارد هنوز هم کاملاً خودآگاهی خود را حفظ کرده است. اما ملاک‌های قضاوت برای واقعیت و خاطرات فردی را از دست داده. اگر ما دو نفر در حالت خلسه باشیم، حس می‌کنیم که با بقیه یکی شده‌ایم. بله من هم این حالت را می‌شناسم، هنگامی که جهان از حالت عادی خارج می‌شود، وقتی من شب‌ها بیدار می‌شوم و مضطرب هستم و برای لحظه‌ای همه چیز در هم و بر هم است.

ولت ووخه: آیا تا به حال خواسته‌اید که به اراده‌ی خود عقل را ترک گوئید؟

گرین فیلد: البته، همه می‌خواهند که گاهی از زندگی روزمره‌ی خود فرار کنند و به مواد مخدر، الکل و سکس پناه می‌برند. اما با افزایش سن انسان این خواسته‌ها هم کاهش می‌یابد.

ولت ووخه: سرگذشت شما چیست؟

گرین فیلد: همانقدر ملال آور است که هر سرگذشت دیگری. یک کمدین انگلیسی یکبار گفته بود: « قبل ازآن که بخواهم بمیرم کاری هست که مایلم آن را انجام دهم. می‌خواهم زندگی طولانی داشته باشم ». من می‌خواهم به خواسته‌هایم برسم، فرد منحصری باشم و می‌خواهم که دانش بسیار بیندوزم.

ولت ووخه: موفقیت شغلی شما بسیار استثنایی بوده است.

گرین فیلد: خب، من از ادبیات کلاسیک آمدم و امروز محقق مغز هستم.

ولت ووخه: شما از طبقه‌ی کارگر آمده‌اید و امروز همسر یک بارون هستید.

گرین فیلد: این‌ها همیشه برای من منطقی بود، بسیار اصولی و مرتبط با هم. برای من این پرسش‌ها بودند که اهمیت داشتند. فرد چیست؟ شعور چیست؟ خودآگاهی چیست؟ و این‌ها همان پرسش‌های یونانیان باستان است. و من البته هرگز با یک پاسخ منفی راضی نشدم. در چنین برداشت و مفهومی زندگی من منطقی و قانع کننده است. هرچند شاید برای دیگران این گونه به نظر نیاید. چه می‌توان کرد هنگامی که دیگران فردی را که صادق، روراست و کنجکاو است مضحک و عجیب می‌بینند. این دیگر مشکل من نیست، بلکه گواه غم انگیزی است از جامعه‌ی ما.

ولت ووخه: حالا دیگر برویم سر پرسش‌های اصلی خودمان: خودآگاهی چگونه بوجود می‌آید؟

گرین فیلد: این یکی از بزرگترین پرسش‌های بدون پاسخ علم است، اما من شخصاً در این مورد نظریه‌ای دارم که مبتنی بر تحقیقات علمی خودم است. خودآگاهی به این ترتیب بوجود می‌آید که یک واقعه، یک احساس، یک تصویر نویرون‌های مغز ما را تحریک می‌کند و این‌ها باسرعت
۳۶۰ کیلومتر در ساعت همزمان از میان مغز ما شلیک می‌شوند. سپس نوبت به یک تحریک بعدی می‌رسد که می‌تواند به طور موازی هم وجود داشته باشد. آنچه بسیار اهمیت دارد آن است که در این خصوص نظریه‌ی من با بقیه‌ی محققین فرق می‌کند. به عقیده‌ی من در مغز ما نقاط معینی وجود ندارد که هر کدام باعث بوجود آمدن احساسات بخصوصی شوند. در تمامی مغز خودآگاهی ایجاد می‌شود و از بین می‌رود.

ولت ووخه: آیا می‌توانید مثالی ذکر کنید؟

گرین فیلد: چنانچه فردی را با داروهای مخصوص بیهوش کنیم یک بخش معین از مغز او نیست که کارش متوقف شده است، بلکه فعالیت نویرونی در بخش‌هایی از مغز از کار افتاده است. بیهوش کردن درجه خودآگاهی را کاهش می‌دهد تا درجه‌ای که اصلاً دیگر از آگاهی خبری نیست. به همین ترتیب می‌توانیم درجات متفاوت خودآگاهی را هم توضیح دهیم.

ولت ووخه: بعضی از آقایان به علت موفقیت شغلی پرشتابی که داشته‌اید از شما می‌ترسند.

گرین فیلد: بله، من هم از این بیم و هراس‌ها می‌شنوم اما از دست من کاری ساخته نیست. من همینی هستم که هستم.

ولت ووخه: در مورد شما این موضوع به یک معضل تبدیل شده است.
Royal Society یا انجمن متشکل از مشهور‌ترین دانشمندان انگلیسی تا بحال دو بار پذیرش عضویت شما را رد کرده است.

گرین فیلد: البته من مطمئن نیستم که علت آن جنسیت من بوده است. چون در رویال سوسایتی زنهایی هم وجود دارد که برای شکل‌های قالبی مناسب‌تر هستند. اما در مورد من اعضای آن انجمن چندان مطمئن نیستند و من هم علت آن را نمی‌دانم. لابد من یکجوری آنها را از خود دور می‌کنم. اما ملاک‌های عینی که بر اساس آنها نتوانسته باشند مرا بپذیرند وجود ندارد: من به تحقیقاتم ادامه می‌دهم و به کمک آنها اهمیت و درک علم برای عموم را افزایش می‌دهم. این‌ها مگر چیزهایی جز شرایط پذیرش رسمی در آن انجمن علمی هستند؟

ولت وخه: آیا می‌توان گفت که مغز زنانه هم وجود دارد؟

گرین فیلد: این پرسشی است که در آن جای بحث زیادی وجود دارد و مورد اختلاف محققین است. بله، تفاوت‌هایی وجود دارد اما تفاوت میان خود افراد بیشتر است تا میان جنسیت‌ها. اگر مثلاً جای مغز ما دو نفر را با هم عوض کنند، کسی نمی‌تواند تشخیص دهد که کدام یکی مردانه و دیگری زنانه است. اما اگر بر فرض صد مغز مردانه و صد مغز زنانه داشته باشیم می‌توان تفاوت‌ها را دید. نه فقط ساختار جسمانی آنها بلکه ترکیبات شیمیایی آنها نیز متفاوت است، یعنی همان مقدار تستوسترون موجود در آنها. یادگیری در مردان و زنان بر اساس روش متفاوتی به انجام می‌رسد.

ولت ووخه: برای مثال محقق آمریکایی
Louann Brizendine در تاکید بر تفاوت‌ها بسیار موفقیت آمیز بوده است.

گرین فیلد: تا حدی بله. اما حتمیت گرایی ژنتیکی ما را به جایی نمی‌رساند. اگر من اعتقادنامه‌ای می‌داشتم آن این گونه می‌بود: انسان باید یک فرد باشد، یعنی خودش باشد. این کاملاً تصادفی است که من یک بریتانیایی هستم و یک زن. همه‌ی این‌ها در این ترتیب پیچیده سهمی دارند، اما بالاخره هر کدام از ما موجودی منحصر به فرد هستیم و نباید اجازه دهیم که به یک تصویر قالبی تقلیل داده بشویم.

ولت ووخه: خانم
Brizendine می‌گوید که زنان برای انتقال احساسات خود در مقایسه با مرد‌ها مانند یک بزرگ راه هشت بانده در برابر یک جاده‌ی باریک معمولی هستند.

گرین فیلد: با مزه است. اما بیشتر شبیه است به افسانه‌ی معروف بخش‌های چپ و راست مغز که طرف چپ قرار است نیمه‌ی مخصوص محاسبه، منطق و مردانه باشد و نیمه‌ی راست مغز همان نیمه‌ی نرم، شدیداً احساساتی و زنانه. اما این‌ها هم سخنان مهملی است. ما انسان‌ها برای آن که به جهان خود مفهوم و معنا ببخشیم نیازمند مقوله سازی و ارزیابی هستیم.

ولت ووخه: شما چنین نمی‌کنید؟

گرین فیلد: چرا، اما بسیار با احتیاط عمل می‌کنم. ویژگی‌های انسانی بخصوصی را به قسمت‌های خاصی از مغز یا به ژنها نسبت دادن بسیار خطرناک است. هنگامی که بخشی از مغز دچار ضربه می‌شود، نباید به این معنا تعبیر شود که این مرکز مغز است، مرکزی وجود ندارد. عمل اسکن مغز دقیقاً همین کار را انجام می‌دهد و به ما به اصطلاح « توضیحات بدون احساس » را ارائه می‌دهد. انسان عملی انجام می‌دهد و هم زمان بخشی از مغز بر روی صفحه نمایش می‌درخشد، اما این به محقق نشان نمی‌دهد که چگونه تمامی آن فرآیند کار می‌کند، فقط این که آنجا چیزی در حال روی دادن است، حالا چه چیزی این دیگر به طور دقیق روشن نیست.

ولت ووخه: پس شما چیز چندانی از مغز نمی‌دانید؟

گرین فیلد: خیر. هرچقدر بیشتر می‌دانیم به همان نسبت پرسش‌های بیشتری هم ظاهر می‌شوند. ما همیشه پیچیدگی و در هم بافتگی را تقلیل می‌دهیم.

ولت ووخه: اخیراً قرار بود که من با برنده‌ی جایزه‌ی نوبل جیمز واتسون مصاحبه‌ای داشته باشم. اما پس از این که او گفته بود سیاهپوستان به همان اندازه سفید پوستان با هوش نیستند، مصاحبه با او نیز لغو گردید. او شهرت و موفقیت شغلی خود را به سرعت از دست داد. آیا با آن موافقید؟

گرین فیلد: علم با بی نقصی سیاسی سروکار ندارد. اما واتسون درگیر دو معضل بود: او به آزمون‌های علمی استناد کرد بدون آن که بگوید کدام آزمون‌ها و او به تاثیر و نقش فرهنگ بر انسان‌ها اشاره‌ای نکرد. او از هوش صحبت کرد، یعنی مفهومی بسیار غیر دقیق.

ولت ووخه: چگونه ممکن بود که چنین خطایی از او سر زند؟

گرین فیلد: ظاهراً او بر خلاف ما خود را در جایگاهی بسیار بالا می‌دید. اما آنچه خشم مرا نسبت به او برانگیخت این بود که واتسون این احساس را در دیگران ایجاد می‌کند که گویی تمام ما دانشمندان مانند خود او هستیم. اندیشه‌ی او ناپاک بود. گویی که هوش واقعی هم وجود دارد. انسان جهان خود را فقط با فن آوری‌هایی توضیح می‌دهد که در اختیار دارد. و واتسون انسان را به عنوان مجموع ژنهایش می‌بیند. او آن نوع از اهل تخصص است که من هرگز آن گونه نبوده‌ام.

ولت ووخه: آیا نسل امثال شما یعنی کسانی که کل نگر هستند در حال انقراض است؟

گرین فیلد: من از این جهت یک نوعِ در حال انقراض هستم که با یک نظریه وارد آزمایشگاه خود می‌شوم، درست همانگونه که کارل پوپر خواستار آن بود. اما امروزه اغلب دانشمندان چنان تحت تاثیر فن آوری هستند که فقط به آزمایشگاه می‌روند و با فن آوری کمی ور می‌روند.

ولت ووخه: وقتی انسان کتاب جدید شما را می‌خواند که موضوع اصلی اش این است که چگونه فن آوری طرز فکر و احساسات ما را تغییر می‌دهد، این تصور در خواننده ایجاد می‌شود که عقل ما در تهدید قرار گرفته است.

گرین فیلد: و حتی فردیت ما به مخاطره افتاده است.

ولت ووخه: این اظهار نظر انسان را به یاد « جهان زیبای جدید » می‌اندازد.

گرین فیلد: و البته به یاد کتاب «
۱۹۸۴ ». این کتاب‌ها پیش بینی سقوط فرد را می‌کردند. و دقیقاً همه ما از آن می‌ترسیم زیرا از آلزایمر می‌ترسیم. فردیت ما گران قیمت‌ترین کالایی است که در اختیار داریم. و این همان چیزی است که در فاشیسم و مارکسیسم که اولی به حتمیت گرایی ژنتیکی تاکید داشت و دیگری می‌خواست که شرایط زندگی را تغییر دهد از آن می‌ترسیدند. هر دوی آنها می‌خواستند که فردگرایی را تقلیل دهند و آنهم به سود یک جمع گرایی. امروزه همان جمع گرایی را در بنیادگرایان اسلامی تجربه می‌کنیم. با همه‌ی آنچه مانع از آن می‌شود که یک انسان بتواند از توانایی‌های بالقوه خود حداکثر استفاده را بکند باید مبارزه بشود.

ولت ووخه: دلایل شما برای آن که فن آوری می‌تواند خطرناک باشد کجاست؟

گرین فیلد: در هر حال در اینجا یعنی در انگلستان ما مشکل بچه‌هایی با اضافه وزن را داریم که به خود حرکتی نمی‌دهند و فقط جلوی تلویزیون می‌نشینند و گستره‌ی علاقه و توجه آنها بسیار کاهش یافته است. البته ــ IQ ــ ا
فزایش می‌یابد اما دیگر از اختراعات یا رمان‌های بزرگ خبری نیست. سازمان بهداشت جهانی می‌گوید که بیماری شایع این قرن نه ایدز که افسردگی است. به عقیده این سازمان از هر چهار نفر یکی به افسردگی مبتلا خواهد بود.

ولت ووخه: آیا شما هیچ توضیحی برای آن دارید؟

گرین فیلد: انتظارات مردم بسیار بالا رفته است و آنهم در جهانی که دین و خانواده اهمیت و ارزش خود را از دست می‌دهد و در آن به مرور دشوار‌تر می‌توان خود را به عنوان عضوی از یک گروه بخصوص تصور نمود.

ولت ووخه: و این را کسی می‌گوید که تجسمی از فردگرایی است؟

گرین فلید: خب بله، اما ما باید به انسان‌ها کمک کنیم تا خودآگاه و دارای اعتماد به نفس باشند.

ولت ووخه: آیا می‌توان به انسان‌ها کمک کرد؟

گرین فیلد: می‌توان به آنها اعتماد به نفس داد، می‌توان به آنها کمک کرد تا احساس کنند. والدین من چنین کردند. به کودکان خود نگاه کنید. آنها در چه سن و سالی هستند؟

ولت ووخه: پنج و هفت.

گرین فیلد: اگر مثلاً یک پری می‌آمد و به شما می‌گفت کودکان شما می‌توانند بسیار باهوش باشند یا افرادی دارای اعتماد به نفس و سعادتمند کدام را انتخاب می‌کردید؟ یقیناً شما خواهان کودکانی خوشبخت و دارای اعتماد به نفس هستید و نه نوابغی که ناکارآمد باشند. اما ما چه می‌کنیم؟ کودکان خود را درست جلوی صفحه تلویزیون قرار می‌دهیم.

ولت ووخه: آیا شما همیشه همین اندازه دارای اعتماد به نفس بوده اید؟

گرین فیلد: هرچقدر سن انسان بیشتر می‌شود به همان نسبت نیز اتکایش به خودش بالاتر می‌رود. پدر من یهودی بود و مادرم نه. من
۱۳ ساله بودم که برادرم به دنیا آمد. من از طبقه کارگر آمده‌ام و به اینجا رسیده‌ام. من هرگز نتوانستم خودم را با یک گروه، یک دین یا یک خانواده‌ی بزرگ تعریف و معین کنم. اگر از مادرم کسی می‌پرسید که سن من چقدر است او معمولاً می‌گفت: « از خودش بپرسید! ».

ولت ووخه: چرا انسان به طرف مواد مخدر کشیده می‌شود؟

گرین فیلد: چون مثلاً می‌خواهد درست مانند بقیه انسان‌ها باشد، چون انسان دیگر تحمل واقعیت را ندارد و یا شاید چون حوصله اش سر رفته است. آنچه مرا کلافه می‌کند این جمله است که امروزه بسیار متداول شده: « من با مواد مخدر دست به تجربه می‌زنم ». گویی که آن کسی که از این مواد استفاده می‌کند دانشمندی است که می‌خواهد به تحقیقات علمی بپردازد. آنها مواد مخدر مصرف می‌کنند و همین. ما حق نداریم که خصلت تبهکارانه مواد مخدر را بگیریم آنهم به این دلیل ساده که مثلاً عقیده داریم باید مترقی یا خونسرد باشیم. مواد مخدر با پیشرفت چه رابطه‌ای دارد؟ هر داروی مخدری دارای نوعی تاثیر بر روی مغز است.

ولت ووخه: یعنی که هر چیز بهایی دارد.

گرین فیلد: دقیقاً. نشانه‌های بسیاری وجود دارد مبتنی بر آن که حشیش منجر به افسردگی می‌شود. مواد مخدر باعث مشکلات انگیزشی و کاهش قدرت فکر در انسان می‌شوند. آنها می‌توانند مانع از آن شوند که انسان از توانایی‌های خود به نحو کامل استفاده کند. من این را به عنوان یک محقق می‌گویم و آنها را در تحقیقات خودم به دست آورده‌ام. من به عنوان یک سیاستمدار می‌پرسم: آیا چنین چیزی را می‌خواهیم؟

ولت ووخه: شما همچنین تاثیر دین بر مغز را مورد بررسی قرار داده‌اید.

گرین فیلد: البته کار من بخشی از یک پروژه‌ی بزرگ تحقیقاتی بود.

ولت ووخه: در رابطه با همین پروژه، شما ظاهراً گفته‌اید که « ما مسلمان‌ها را شکنجه می‌کنیم ».

گرین فیلد: آه. این را که من نگفتم بلکه مطبوعات از خودشان ساخته‌اند. اگر می‌توانستم، قبل از آن همکاران خودم در دانشگاه را شکنجه می‌کردم. متاسفانه برای این کار فرصت اندکی دارم.

ولت ووخه: آیا میان مغز یک مسلمان و یک مسیحی تفاوتی وجود دارد؟

گرین فیلد: نمی‌دانم. به علت حساسیت این موضوع و به ویژه در بریتانیا، ما فقط بر روی تفاوت میان مغز کاتولیک‌ها و غیر کاتولیک‌ها کار کردیم. مغز کاتولیک‌ها بر روی تصویر حضرت مریم باکره به شدت واکنش نشان می‌داد.

ولت ووخه: آیا از این متاسف نیستید که نمی‌توانیم بخشی از مغز مثلاً یک جنایتکار را جدا کرده و به این ترتیب او را به انسانی صلح جو و خوشبخت تبدیل کنیم؟

گرین فیلد: اتفاقاً من فعلاً در همین رابطه مشغول نوشتن کتابی هستم. اگر قرار باشد که همه انسان‌ها همیشه خوشبخت باشند چیزی را از دست نداده‌ایم؟

ولت ووخه: آیا در موفقیت شغلی شما جذبه‌ای که دارید موثر نبوده است؟

گرین فیلد: من که هرگز خودم را زیبا ندانسته‌ام. من بینی بسیار بزرگی دارم. البته همه چیز به نگاه بیننده بستگی دارد. شاید من لباس‌هایی می‌پوشم که با زنان هم سن و سال خودم تفاوت دارد. اما خب، من این گونه هستم. خیر، من جذبه خود را هرگز به عنوان سلاح مورد استفاده قرار نداده‌ام.

ولت ووخه: حد اقل اعتماد به نفس شما برایتان در حکم نوعی سلاح بوده است. شما به عنوان یک دانشجوی جوان به دفتر یک پروفسور عصب شناسی وارد شدید و به او گفتید: « من می‌خواهم همه چیز را در باره‌ی مغز بدانم. لطفاً مرا به عنوان دانشجوی دکترا بپذیرید ». شما قبلاً ادبیات خوانده بودید و چیزی نمی‌دانستید.

گرین فیلد: من فقط بسیار مشتاق و علاقمند بودم. من همیشه به دانشجویانم می‌گویم: « مهمترین چیز‌ها در زندگی یکی اشتیاق است و دیگری عشق به کار ». آن پروفسور از من یک سوال معمولی در باره‌ی یک اصطلاح تخصصی پرسید و من از آن چیزی نمی‌دانستم. اما لابد شور و علاقه‌ی من بود که او را تحت تاثیر قرار داد و مرا پذیرفت. و علاقه‌ی من به کارِ دانش می‌آمد.

ولت ووخه: شما هنوز بچه ندارید. آیا این یکی از دلایل موفقیت شغلی شما بوده است؟

گرین فیلد: من برای آن که به موفقیت برسم نبود که تصمیم به نداشتن بچه گرفتم. اما امروزه بچه داری کار مشکلی است. من نمی‌گویم که دیگران نیز باید چنین کنند. اما من خودم بچه نمی‌خواستم. تولد برادرم مرا از این فکر منصرف کرده بود.

ولت ووخه: چطور؟

گرین فیلد: سروصدای بچه، عوض کردن کهنه‌هایش، شب بیدار خوابی‌ها. خیر، از خیر آن گذشتم. تازه بردارم همیشه گله می‌کند که من در انظار عمومی در همین رابطه‌ها از او یاد می‌کنم.

ولت ووخه: او امروز چه می‌کند؟

گرین فیلد: شیفته‌ی کامپیوتر است. خیر. بچه‌ها هرگز برای من موضوع اصلی در زندگی نبوده‌اند. مادربودن در ژنهای من وجود ندارد. و وقتی در زندگی این اندازه سعادت نصیب من شده است، شرم آور است که از نداشتن چیزی در زندگی متاسف باشم.

ولت ووخه: آخرین پرسش: آیا اراده‌ی آزاد وجود دارد؟

گرین فیلد: وقتی انسان فکر می‌کند که اراده‌ی او در دستان خودش قرار دارد پس اراده‌ی آزاد وجود دارد.

 

پـایـان

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه شانزدهم آذر 1386  |
 خــرد عشــق ورزيــدن ...

 

خــرد عشــق ورزيــدن

از مجنــون تــا فـاشيـســم

شکـوه ميـــرزادگــی

 

یکی از نام های شناخته شده در فرهنگ ما « مجنون » است
؛ هم به عنوان نام دیگر « ابن قیس » ی که عاشق زنی به نام « لیلی» می شود و قصه‌ی عـاشقـی‌اش بر سر زبان‌ها می‌افتد، و هم به عنوان صفتـی برای آن‌ها که عقل درستـی ندارند. این کلمه از عـربـی به فرهنگ ما آمده و در آن فرهنگ به معنای « جن زده » بکار می‌رود و به کسی نسبـت داده می‌شود که حرکات عجیب و غریبی انجام دهد که با رفتارهای عادی مردمان زمانه‌اش هم‌خـوانـی نـداشتـه بـاشـد.

 

« ابن قیـس » بیچاره، که از مردان خـردمنـد و عاقل و بالغ زمـانـه‌اش بود، وقتی از مـوهبـت ساده و طبیعی عشق ورزیدن و رسیـدن به معشوق خویش محروم می‌شود، نمی‌تـوانـد این محـرومیـت را بپـذیـرد و دست به حـرکاتـی غیـرعـادی می‌زند، کارهایش به جن زدگی تعبیر شده و لقب تخفیفی « مجنون » را برایش به همراه می‌آورد. و آنگاه، این نام و صفت، بر اساس قصه‌ی منظوم نظـامـی، به فـرهنـگ ما نیز راه می‌یـابـد و هنوز که هنوز است بسیـاری از ما عـاشقـی را که در کار عشق‌اش جدی و با پشتـکار بـاشـد مجنون می‌خـوانیـم و مـرادمـان هم آن که  او بـایـد دیـوانـه شده باشد که این چنیـن در راه عشق و معشوق خـویـش مـی‌کـوشـد.

 

من نمی‌دانم که آیا، قبل از « لیلی و مجنون » نظامی هم، این « معنای واژگـونـه» از عشق در فـرهنـگ ادبی یا عام ما وجود داشتـه یا نه؛ اما با تکیه بر بـازمـانـده‌های تاریخـی‌مـان، این را می‌دانم که ما، در دوران‌هایـی از تاریخ کهن خود، عشق را پدیده‌ای محترم می‌دانستیـم و همان‌گـونـه که درخشش خـورشیـد بـرای‌مان امری لازم و با اهمیت بود عـاشقـانـه زنـدگـی کردن و مهـرورزیـدن را نیز پـدیـده‌هـایـی طبیعی می‌دانستیـم. این را می‌دانم که، قرن‌ها قبل از نظـامـی، شـاعـران ما زنده بودن « آهوی وحشـی بی یار  دونده در دشت » را امری شگفـت مـی‌دیــدنـد.

 

اما هر چه بوده چنین شده که اکنون، نه تنها مـردمـان عادی ما، که بیشتـر روشنفکـران مان هم در خفا و سربستـه از عشق می‌گویند و همیـن گفتار را هم در میان هزار لفـافـه می‌پیچند تا کسی به روشنـی نبـینـدشـان، و آن دستـه‌ای هم که خیال می‌کنند آشکارا از عشـق سخن می‌گـوینـد اغلب حـاصـل کارشان فقط پـورنـوگـرافـی است؛ چرا که هنوز هم عشـق در فـرهنـگ مـا معنـایـی جـز دیـوانـگـی نــدارد. اما آیا به راستـی عشـق، که معنای لغوی آن را « شیفتگی، دلـدادگـی، دلبستـگی، و دوستـی مفرط » دانستـه‌اند، معادل بی عقلی و بی خردی است؟ آیا این همان عقلی است که در همه‌ی فـرهنـگ‌های زنده‌ی دنیا آن را « قوه دریافت، نیروی درک بدی و خـوبـی، زشتـی و زیبـایـی و به طور کلی تشخیـص نیک و بد امور» دانستـه‌اند؟ و چرا که، در حضـور این عقل، سخن گفتـن از عشـق عیــن دیـوانگــی اســت؟

 

اگر به معـانـی متفـاوتـی که از عقل بـرشمـردم، تـوجـه کنیـم و « عـاقـل » را کسی بـدانیـم که صاحب هوش، دارای قدرت دریـافـت و درک، و قادر به تمیز خوب از بد و زشت از زیبای پـدیـده های دور و بر خویش است، آنگاه آیا نبـایـد بپـذیـریـم که، بنا بر همیـن تعـاریـف ساده از عقل، صاحب عقل کسی است که عـاشـق است؟ مگر نه این که اولیـن دست آورد عشق چیزی نیست جز صاحب حس شـدیـد شدن برای تشخیـص بد از خوب، و تـرجیـج دادن خوب به بد؟ مگر نه اینکه آدم عـاقـل کسـی است که وقتی تفاوت بین دو مـوجـود را می‌بیند آنی را کـه بهتـر اسـت انتخـاب مـی‌کنــد، و دوسـت می‌دارد؟

البته آشکار است که خوب و بد من و شمـا اغلب از زمیـن تا آسمـان با هم تفاوت دارند؛ یکی ممکن است زیبـایـی را در قـامتـی بلند و عضـلانـی  ببینـد و دیگری در جثه‌ای کـوچـک و ظـریـف؛ یکی در چشمـانـی آبی و گیسـوانـی طـلایـی و دیگری در چشمـانـی سیـاه؛ یکی در مهـربـانـی و دیگری در قدرت؛ یکی در داشتـن دانش و دیگری در داشتـن ثروت و ...... به راستـی که بدها و خوب‌های مسایل مختلف و پـدیـده‌های مـوجـود در جهان برای آدم‌های مختلف سخـت متـفاوتنـد. اما اصل مسلـم آن است که همه‌ی آدم‌ها، با بکار گرفتن ضـابطـه‌های شخصـی خود، خوب و بد را از هم جدا می‌کنند و خوب را  دوست می‌دارند و بد را .......، وقتی کسی یا چیزی را خـوبتـریـن و زیباتـرین می‌بینند، طبعاً مهر او را در حد تـوانـایـی‌شان به دل می‌گیـرنـد. و مگر نه اینکه نام دیگر این‌گـونـه دوست داشتـن « عشق » اسـت؟

 

اتفـاقـاً این نگاه شیفتـه‌وار و به شدت شخصـی به « خوب » را، یعنی این نگاه «عـاشقـانـه» را، نظامی از زبان مجنون به زیبایی تمام بیان کرده است؛ آنجا که دیگران رنگ و روی لیلی را ـ که گـویـا از دیـدشـان زیبا نبوده ــ به مجنون گـوشـزد کرده و می‌پـرسنـد که چرا چنین زنی را دوست می‌دارد و جواب مجنون آن است که لیـلـی را بـایـد از چشمـان من تمـاشـا کنید تا زیبـائیـش را ببـنیــد.

 

از این دیدگاه، عشـق چیزی جز نمادی از خرد (به همان معنای درک و قوه تمیز خوب از بد) نیست و، در نتیجه، نمی‌تـوانیـم بگوییـم که عـاشـق دیـوانـه است. در عین حال، حتماً می‌تـوانیـم بگوییـم که هر کس از خرد بهره‌ی بیشتـری دارد (حتی با معیـارهـای رایج و شنـاختـه شده‌ی تشخیـص خوب از بد)  عـاشـق بهتری هم هست و، در واقع، اندازه‌ی عشـق هـر کـس را بـایــد بـا میـــزان خــرد او سنـجیــــد.

 

اما، درست برخلاف نظر اهل قبیله‌ی « مجنون »، هـر کجا که عـالـم انسان از خرد خالی شـود چیزی با مفهوم واقعی عشق هم از بین می‌رود. مثـلاً، در نگاه خـرد گـریـز و تعصب آلود مـذهبـی عشـق زمینی و ملموس جـایـی ندارد و معشوق یا محبوب تنها در وجود نـادیـده‌ی «الله» امکان ابراز وجود پیدا می‌کند. در این زمینه تنها مـذهـب سخت‌گیر نیست که رویاروی عشق ایستـاده، چرا که بخشی از عـرفـان ما هم چنیـن مـی‌انـدیشـد که زمـانـی می‌توان به اوج عشـق رسیــد کـه سخـن از استـدلال و منـطـق در میـــان نبــاشــد.

 

اما اینگـونـه عشـق چیزی نیست جز بندگی کردن بی‌چون و چرای کسـی که بیـن خود و عشقش فـاصلـه‌ای از زمیـن تا آسمـان سـاختـه است؛ معشـوقـی « بزرگ و نـادیـدنـی و نـاشنیـدنـی» که اگر از ازل تا به ابد دنبالش بگـردیـد به او نمی‌رسیـد؛ و اگـرچـه بـزرگـانـی چون مـولانـا او را صاحب « دستـک»ی نـامـریـی و « پایک» ی ناملمـوس کرده‌اند، و در خیال بـوسـه بر آن ها زده‌اند، اما او هم‌چنان نادیده و نـاشنیــده بـاقـی مـانـده است. در این میدان‌ها، عشق ملموس و  زمینی اصلاً عشـق نیست و جز آلودگی و گناه  و جنون چیزی با خود ندارد. و، تا آنجا که از گفته‌ها و نـوشتـه‌های فـرهنـگ پس از اسلام خـودمـان در می‌یـابیــم، عشق پاک زمینی فقط « اندکـی » و « گاهـی » در قامت « مادران » ظهور می‌کند که تنها بخـاطـر اینکه بهشت نـادیده‌ی الله زیر پای‌شان است قـابـل دوست داشتـن هستنــد و بـس.

 

در واقع عشـق آسمـانـی نه معشـوقـی دیـدنـی دارد و نه دلایلی تعـریـف کـردنـی. اما عشق چون به زمیـن می‌رسد و در سر و جان ما می‌نشینـد به راحتی  قابل تعـریـف می‌شود. محبوب زمینی قابل دید و لمس و درک است و عقل تو می‌تـوانـد حس تو را نسبـت به او تـوضیـح دهد: « دوستـش دارم چون زیبـاسـت، چون بـویـی خوش دارد، چون صـدایـش نیکـوست، زلال و مهـربـان است، عـاقـل است، با هوش است، و .. » یعنی، تنها در عشـق زمینی است که نشانه‌هایـی از عقل و استـدلال جلوه‌گری می‌کنند؛ نشانه‌هـایـی که از قـدرت درک خـوب و بـد آدمــی، کــه قـدرتــی اثبــات کــردنــی اســت، بـرخـاستــه‌انــد.  دیگران ممکن است تو را بابت این که مرد یا زنی را که زیبا نیست زیبا می‌دانی به بد سلیقگـی متهـم کنند، اما، خـوشبـختـانـه، بـدسلیقگـی معادل جن زدگی و مجنـونیـت نیست. حیرت انگیز است که نگاه سنتـی ــ مذهبـی ــ عـرفـانـی ما « قیـس » را مجنون می‌خـوانـد اما  عـاشق زیبایـی‌های کسـی را که وجود ندارد یا قـابـل دیدن نیست عـاقـل می‌شمــارد!  عشق زمینی عشقـی است بـرخـاستـه از هوش و خرد، در اندازه‌های تـوانـایـی‌های روحـی‌، روانی و عقلی هـر کسـی، که همراه با پیشـرفت تمدن و علم و دانش بشـری رُشد کرده، بـالیـده، پـس، همــواره زیبـاتــر و قـابل قبــول‌تـــر شــده اســت.  

 

اما، و همه‌ی نکته در این است که، داشتن این حس عـاشقـانـه یا عـاشـق بودن در شکل زمینی آن فقط در تمـایـل انسـانـی به انسان دیگر نیست که پـدیـدار می‌شود. معشـوق این عشق می‌تـوانـد همه‌ی پـدیـده‌های مـوجـود و قـابـل لمس و درکی باشنـد که پیـرامـون ما حضـور دارند. این عشق  می‌تـوانـد نسبـت به طبیعت بـاشـد، می‌تـوانـد نسبت به انسان به طور عام بـاشـد، به حقوق این انسان باشد، به خود زنـدگـی بـاشـد؛ و ما در مورد همه‌ی این پـدیــده‌هــا عـاشقــان بسیـــاری را دیـــده‌ایــم.

 

یکی از این عشق‌های زمینی هم عشـق به زادگاه و وطن  است؛ عشـق به زمینی که در آن زاده شده‌ای، سـرزمینـی که ریشه‌هـایـت در آن است، وطنی که در آن قدم زده‌ای،  آن را می‌شنـاسـی، آن را لمس می‌کنی، از گیـاهـانـش تغـذیـه می‌کنی، از چشمـه‌هـایـش می‌نـوشـی و از حـرکت رودها و دریـاهـایش جان می‌گیری؛ زیبـایـی‌هایـش را می‌بینی، لمس می‌کنی، حس و درک می‌کنی. و هیـچ کدام این‌ها نـدیـده و خیـالـی نیستنـد. بر این پـایـه، اگر عشق یکی از نشـانـه‌های ادراک و خرد باشد، حتماً تجلی آن در عشـق به زادگاه و یـا عشـق به وطـن نیــز بـدیهـــی و پـذیـرفتنـــی اسـت. اما این نوع عشق هم در سرزمیـن ما، نسبـت به کشورهـای دیگر حتی اطـرافمـان، کم‌رنگ و بی اعتبار بوده است. و شـایـد همان‌گـونـه که عشق دو انسان نسبـت به هم حـاصـل گناه و جنون خـوانـده مـی‌شــده، عشـق بـه سـرزمیـن نیــز هـم‌چـون نـوعـی جـن زدگی شنـاختــه می‌شده اســت. در اینجـاست که پـرسـش مهمی مطرح می‌شود: آیا عشق به وطن از دیـربـاز در ما چنیـن کم‌رنگ بوده و یا از آن زمان رنگ خـویـش را باخته است که استـوره‌ی « آدم و حوا »، وارد فـرهنـگ ما شده است، یعنی، زن و مردی که به جرم عشـق ورزیدن از بهشتـی که وطن‌شان بوده رانده شده‌اند، و ناله‌هاشان برای رسیـدن به نیـستـان‌شان هم به جـایـی نــرسیــده اســت.

 

به راستـی چرا، در طول قرن‌های بسیـار، عشق به وطن در ما پدیدار نشده است؟ حتی در آن هنـگامـه‌هـایـی که در کشورهـای دیگر (که اکنون جزو کشورهـای متمدن و بزرگ جهان شنـاختـه می‌شـونـد) این عشق شوری سـازنـده به پا می‌کرده و آن‌ها  را در مقـابلـه با دیکتـاتـوری‌ها و تجـاوزهـا و عقب مـانـدگـی‌ها نجات می‌داده است؟ و چرا بیشتـر کسـانـی که ما آنها را در تاریـخ‌مان به عنوان قهـرمـان می‌شنـاسیـم در واقع بـرتـری طلبانـی مـذهبـی یا ستیـزه جـویـانـی قداره کش  بوده‌اند؟ به راستـی چرا ادبیات ما، به نسبـت ادبیات کشورهـای دیگر، این همه از عشق به سرزمیـن‌مان خـالـی و این همه از عشق به بهشت پُر است؟ و چرا که حتی در دوران جـدیـد که به صورت وارداتی با چیزی به نام وطن دوستـی آشنـا می‌شـویـم کـارکـرد آن را در راستـای بـالیـدن و سـاختـن خود نمی‌بینیـم و آن را یا به مصـرف در افتادن با دیگران می‌رسـانیـم و یا با چوب فـاشیسـم می‌رانیـم؟  آیا واقعا عشق به وطن را می‌شود با چیزی به نام فـاشیسـم یکی دانست؟ یا اینکه این نگاه کج از آن عده‌ای استـالینیست یا « مذهب ــ امت» ی هـاسـت؟ و چرا اکنون که این غلط بزرگ در جـاهـای دیگـر دنیــا تـصحیــح شــده هـم‌چنـان در ســرزمیــن مــا مـؤثــر و کــارســاز اســت؟

افرادی که عشق به سرزمین را به عنوان رفتاری فـاشیستـی طرد می‌کنند همان کسانـی‌اند که عشق انسـانـی را هم دلیل بیماری می‌دانند و عـاشـق را مجنون و دیـوانـه  می‌انـگارنـد. این‌ها نمی‌دانند، یا منـکـر آنند، که  عشق به زادگاه و وطن همـانقـدر طبیعی و سـالـم است که نیاز گیاهان رستـه بر خاک یخ زده‌ی هیـمالیـا به آن خاک سرد؛ یا گیـاهـان جـوانـه زده در صحـراهـای سـوزان بخـش‌هـایـی از خـاورمیـانـه و افـریقـا به آن آب و خاک تـفتــه. به تاریـخ‌مان که نگاه می‌کنیـم می‌بینیـم که، به دلایلی خـردنـاپـذیـر و تـوهمـی، و با زدودن مفهوم وطن و سـرزمیـن از حـافظـه‌ی تاریخـی‌مان، قرن‌هـاست که ما را از عشق ورزیدن به سرزمیـن‌مان محروم کرده‌اند. قرن‌ها سخن از وطن گفتـن گناه بوده است، و تازه زمـانـی که بـایـد به غرب می‌پیـوستیـم از وطن گفتـن نشـانـه‌ی عقب مـانـدگـی محسوب می‌شد، زمـانـی عشق به وطن، با تـوسل به مفهوم جعلی « جهان وطنی » ( واژه‌ای که به‌جای « بیـن‌المللی بودن » به خورد ما دادند ) عملی غیر انسـانـی بود، زمـانـی آن را وابستـگی به « طاغـوت » تلقی کـردنـد، و زمـانـی هم آن را روپـوشـی برای ارتباط داشتـن با غرب امپـریـالیست دانستنـد؛ و به تـازگـی هم خبر آورده‌اند که نام دیگر « عشق به وطن » شـده است « شیـطان پـرستـی! » اکنون، آنگـونـه که از خبـرهـا بـرمـی‌آید، گـردهم‌آیی جـوانـان ما را به جرم شیطـان پـرستـی به هم می‌ریـزنـد و ابزار جرم آن‌ها  چیزی نیست جز اینکه آنها در میهمـانـی‌های خود آوازهای وطن دوستـانـه سر داده‌اند و از بـزرگـان افتخار آفرین غیر مـذهبـی سخن گفته‌اند؛ کاری که معنایش وطن را از پیراهن مذهب و ایدئـولـوژی عـریان کـردن اسـت و آن را چــون امــری طبیـعـی و ســاده دوسـت داشتــن.  

 

عشق به وطن عشقـی تمام نـاشـدنـی است. خیلی‌ها حتی مذهب‌شان را عوض می‌کنند، پیـامبـر و خدایشان را عوض می‌کنند و در فضای مـذهـب تازه هیـچ‌وقت دل‌شان برای مـذهـب قبلی تنگ نمی‌شود، و هیـچ وقت در پیدا و در نهان به یاد مذهب قبلی‌شان اشک نمی‌ریـزنـد؛ اما عشق به وطن آنقدر بزرگ و غیر قابل جـایگـزینـی است که تو حتی وقتی که سال‌های سال در کنار این محبوب نیستـی و او را ترک کرده‌ای نیز تپـش دلت از شنیـدن نـامـش تنـد مـی‌شـود و بـا هـر کـه و هـر کجا که سحن بگـویـی مخـاطب همیشگـی‌ات اوسـت. مردم کشورهای پیشرفتـه وجود سلامت بخش این حال را، نه از روی جهـالـت، که از روی تحقیق و علم جـامعـه شنـاسـی و روانشنـاسـی دریـافتـه‌اند. مثـلاً، در این آمـریـکا که اکنون زیستنـگاه جمعیت زیادی از ایـرانیـان هم شده است، اصرار دارند که مهـاجـران جـدیـد با حفظ زبان و فـرهنـگ زادگاه خود شهـرونـدشـان شـونـد و هر ساله آئیـن‌های ده‌ها فـرهنـگ دیگر را بجا می‌آورند و برای مـردمـان آمده از سرزمیـن‌های دیگر ده‌ها مـراسـم مـربـوط بـه وطن‌شـان را بـه راه مــی‌انــدازنــد.

 

آن‌هـایـی که عشق به وطن و زادگاه را نـوعـی فـاشیسـم می‌دانند کسانـی هستنـد که از یک سو عشق را با دو دو تا چهـارتـای سیـاسـی اشتبـاه گـرفتـه‌اند و، از سوی دیگر، وطن دوستـی را با بـرتـری طلبی‌های مـذهبـی، نژادی و ایدئـولـوژیـک یکی می‌بینند. نه! عشـق به وطن به معنای باور داشتن به بـرتـری وطن نیست. این عشق با اعتقاد به بـرتـری نژادی، یا مـذهبـی، یا زبـانـی، و یا فـرهنـگی کامـلاً متفاوت است. در عشق به وطن حسی انسـانـی و مهـربـانـانـه وجود دارد اما در باور به بـرتـری‌های نژادی و مـذهبـی و ایدئـولـوژیـک و غیره حسی ستیـزه جـویـانـه. اولی پـایـه‌اش بر دوستـی و صلـح و آرامش گـذاشتـه شده و دومی بر ستیـزه جـویـی و نفرت. عـاشـق بودن به معنای نفرت داشتـن از آن‌ها که محبوب دیگری دارند نیست. اما لازمه‌ی برتر دانستـن مذهـب یا نژاد آن است که نـژادهـا یا مـذاهـب دیگـر را رد کنیــم؛ و یـا چـون حـاکمـان امـروز ایـران بـا نفــرت تمــام در نـابـودی آن‌ها بکـوشیــم. 

وطن دوستـی و حتی عـاشـق وطن بودن به معنای دشمنـی با وطن دیگران نیست. دوست داشتـن زادگاه گـزینـه‌ای خـردپـذیـر و انسـانـی است. ما جـایـی از جهان را که بیشتـر می‌شنـاسیـم، بیشتـر با آن بوده‌ایم، در آن رشد کرده و از جـوهـر آن نـوشیـده و در آن ریشـه دار شده‌ایم، بیشتـر از نقاط دیگر زمیـن خـاکـی دوست داریم؛ اما درست چون این حس انسـانـی را در خود می‌یـابیـم و درک می‌کنیـم است که می‌تـوانیـم به صـورتـی تجـربـی با مـردمـان دیگـر جهــان ــ کـه آنهـا نیـز زادگـاه خود را دوست می‌دارنــد ــ همدل و همراه بـاشیــم.

 بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  |
 قـوانیـن روح ...

 

 

قـوانیـن روح و قـواعــد تغـــذیــه

 

امروز صبح احساس‌ می‏کردم که یک قـوربـاغـه توی گلویـم گیر کرده است. به نظر می‏رسد این اتفاق بعد از اینکه مقدار زیادی نان خوردم افتاد. دیشب همـانطـور که منتظر غذا بـودیـم، سرویس کمی کند بود. یک نفر سر میـز نان بیشتـری خـواسـت. من می‏دانستـم که بـایـد مقـاومـت کنـم اما از 5 شنبـه به بعد چیزی نخورده بودم. من معمولاً در یک سمینـار اگر زیاد غذا نخورم بهتر کار می‏کنـم. روز جمعه فقط کمی آب خوردم و به کار کردن ادامه دادم و وقتی که شنبـه از راه رسیـد قـرارهـا آنقدر متـراکـم بود که فقط وقت کردم دو کف دست انگور بخورم. به‌خـاطـر همیـن وقتی که دیشب یک نفر گفت که یک رستـوران یـونـانـی این نـزدیکـی‌ها هست از ایده‌ی رفتن به آنجا خوشم آمد. ما در زمان شلـوغـی رستـوران به انجا رسیـدیـم و بعد از سفـارش غذا شروع به خوردن نان کردیم. ما صبـر کـردیـم  و صبـر کـردیـم. در واقع، دیگر داشتیـم فکر می‏کـردیـم که پول نان‌ها را بـدهیـم و بیرون بیـائیـم تا به سخنـرانـی بـرسیـم. ولی آدم همیشه باز هم یک دقیقه دیگر منتظـر مـی‏مـانـد. بنـابـراین ما فقط آنجا نشستیـم و نان خـوردیـم و واقعاً هم از آن لذت بـردیـم. منهم قوانین خودم را دارم و این قوانین را از طرف کس دیگری بر من تحمیل نشده‌اند. اینها قـوانیـن تغـذیـه و قوانیـن معنوی هستنـد. همان‌طور که شکوفـاتـر می‏شـویـم، معمولاً خیلی زود به سطح آگاهی دیگری می‏رسیـم. منظورم از خیلی زود، دو یا سه یا چهار سال است. این مدت با تـوجـه به اینکه بسیـاری از مردم که در این زنـدگـی در طـریقت‌های دیگری هستنـد و بیشتـر عمر خود را در یک سطـح آگاهـی بـاقـی می‏مـاننـد مدت کـوتـاهـی است. اما مـا این‌طـور نیستیــم. مـا خیـلی ســریـع حـرکـت مـی‏کنیـــم.

 

هر بار که شمـا به سطـح آگاهـی دیگری می‏روید ممکن است قـوانیـن تغـذیـه‌ی شمـا تغییر کند. آن وقت شما شروع به بالا و پایین کردن رژیم غـذایـی و ویتـامین‌های خود می‏کنید و وقتی که بالاخـره سر رشتـه‌ی کار کامـلاً از دست‌تان در می‏رود ممکن است به سراغ یک متخصـص تغـذیـه بـرویـد. چـرا؟ زیرا شمـا دارید از یک سطح آگاهـی به سطـح دیگری می‏روید و بدن شمـا دارد نسبـت به این قوانین واکنـش نشان می‏دهد. « صـورتـی در زیر دارد آنچه در بـالاست ». همان‌طور که از نظر سطـوح آگاهی رشد می‏کنید و به یک " وصل " دیگر نزدیک می‏شـویـد همه چیز تغییر می‏کند و شمـا سر در نمی‏آورید که چه شده است. مسئلـه به همیـن سـادگـی است که سطـح آگـاهـی شما در حال تغییر است. حتی کلمه شخصـی شمـا ممکن است دیگر کار نکند و شمـا بـایـد درخواست دریـافـت کلمه‌ی جـدیـدی بکنید. بـرخـی از تشکیـلات و سـازمـان‌ها مثل مـاسـون‌ها در ایجاد یک کلاس آموزس معنوی در یک سطـح مشخـص برای اینکه افراد بتـواننـد پـایـه‌ها و اصول را بیـامـوزنـد خیلی خوب عمل می‏کنند. اما زمـانـی می‏رسد که ما از این مـرحلـه فارغ التحصیـل می‏شـویـم و برای بـرداشتـن یک گام دیگر حـرکـت می‏کنیـم. با این اتفاق، زنـدگـی بیـرونـی ما ــ از جمله وضعیـت سلامتـی‌مان ــ دست‌خوش تغییر می‏شود و نـاچـار هستیـم خـودمـان را با این شـرایـط و تغییرات همـاهنـگ کنیـم. من هم همیـن کار را انجام می‏دهم. گاهی واقعاً بـایـد دست و پا بـزنـم چون وقت کـافـی برای اینکه بنشینـم و بـررسـی کنـم که از نظر تغـذیـه چه چیز منـاسب‌تر است ندارم. همانطور که تمـایـلات و هـوس‌های غـذایـی تغییر می‏کنند بـالاخـره همیشه یک غـذایـی هست که « همه می‏دانند که کلیـد جـوانــی ابــدی اسـت »!

 

اما واقعیت این است که تنها کلید جـوانـی ابدی که می‏تـوانـم به شمـا بـدهـم معنـویـت است. قـرص‌هـایـی که من به شمـا می‏تـوانـم بـدهـم از آن نوع قـرص‌هـایـی که دارای تمام مواد معـدنـی لازم است یا ده فـرمـان روی آنها نـوشتـه شده است، نیست. تنها چیزی که من می‏تـوانـم به شمـا بـدهـم تمـرینـات معنوی اک است. البته در اینجا از تمـرینـات خاص معنوی صحبـت نمی‏کنـم چون این تمـرینـات را می‏تـوانیـد در کتـاب‌های اک، مـاننـد اکنکار کلید جهـان‌هاـی اســرار پیــدا کنیــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 چگـونــه تسلیـــم...

 

چگـونــه تسلیـــم شــویــم؟

 

پـرسـش: اگر بخواهیـم چیزی را برای خود خلق کنیـم آیا آن را تجسم می‏کنیـم تا به وقوع بپیـونـدد یا تنها از استـاد درون درخـواست آن را می‏نمـائیـم یا فقط اراده خود را تسلیـم استـاد مـی‏کنیــم؟

 

هـارولـد. کلمپ: ما نگـرانـی ها، تـرس‌ها و دلـواپسی‏های خود را تسلیـم می‏کنیـم ( و به استـاد میسپـاریـم ) و در همان زمان برای زنـدگـی روزانه خود نیز بـرنـامـه ریزی  می‏کنیـم. بطور مثال ممکن است فکر کنیـم لازم است شغل بهتری داشتـه بـاشیـم. این تنها کـافـی نیست که آن را در جـریـان ذهن خود تجسـم نموده و بگـوئیـم حالا می‏تـوانـم بنشینـم و امیدوار باشم که کار بهتری پیدا خـواهـم کرد، یا وضعیـت سلامتـی‌ام بهبود خـواهـد یافت یا همسر منـاسبـی پیدا می‏کنـم. این روش کاری از پیـش نمی‏برد. ما در درون خود چیزی را تجسم می‏کنیـم و آنگاه هر کاری که از دستمـان بـرمـی‌آید برای تحقق بخشیـدن به آن طرح انجام می‏دهیـم. خیلی از مردم هزاران ایده در سر دارند اما کسانـی که قادر به تحقق رؤیـاهـای خود در جهان فیـزیکـی باشنـد بسیـار نـادرنـد. یک مخترع در واقع کسی است که نه تنها ایده‌ای خارق‌العاده در سر دارد بلکه روش پیاده کردن آن را نیز دارد. در این جهان فیـزیکـی برای تجلی دادن آنچه که بر پرده درون و در چشـم سوم دیده مـی‏شـود بـه کـار و تـلاش واقعــی نیــاز داریـــم. البته، لـزومـاً به دنبال این نیستـیـم که ببیـنیـم چگـونـه از اک در زنـدگـی خود استفـاده کنیـم بلکه تـرجیحـاً می‏خـواهیـم ببیـنیـم اک چگـونـه ما را به کار می‏گیرد. ما می‏خـواهیـم مجـرائـی برای روح بـاشیـم و برای این کار بـایـد از شر تـرس‌ها و دل واپسی‌هـایـی که خط مرزی بیـن روح فردی و روح جمعی را پُر رنگ‌تر می‏کنند رها شـویـم.

آنچه از آن صرف نظر می‏کنیـم و کنار می‏گـذاریـم پول یا سـایـر چیـزهـای مشـابـه نیست بلکه تـرس‌ها و نگـرانـی‌هـایمـان است. اگر هدف ما خـداشنـاسـی بـاشـد بقیــه‌ی چیــزهــا نیــز خــواهنـــد آمــد.

 

انجیل مسیحیـت می‏گـویـد: « اما تو بیـش از هر چیز در جستجـوی پـادشـاهـی خـداونـد باش . . . و سـایـر چیـزهـا به سراغ تو خـواهنـد آمد.» بسیـاری از مردم در پی استفـاده از روح در جهت اکتسـابـات مادی هستنـد اما این هدف طـریقـت والای اک نیست. من می‌دانم که شما با طرح این سئـوال چه چیزی را می‏خـواهیـد بگـوئیـد: « چطور می‏شود از روح استفـاده کرد ( و آن را به کار گـرفـت )؟ » اما آنچه که من سعـی در گفتـن آن دارم این است که استفـاده از روح لـزومـاً نبـایـد در جهت اکتسـابـات مادی یا کسب قدرت بر دیگران یا چیـزهـایـی از این قبیل باشد. بلکه این کار به معنای گشودن خود به روح به عنوان مجـرائی خالص و پاکیـزه است تا او هر طور که اراده کند از ما استفـاده نمـایـد. ما گاهـی از چگـونگـی به کار گـرفتـه شدن‌مان تـوسـط روح آگاهیـم و در غـالـب مـواقـع هم نه. آنچه که ما میخـواهیـم این است که به هـوشیـاری آگاهـی از اینکه روح چگـونـه دارد از مـا استفــاده مــیکنـــد ــ صـرف‌نظــر از آنچــه کـه بـه بــار مـــیآورد ــ دسـت یـابیـــم.

 

پـرسـش: اگر بخواهـم یک کلاس ست سنگ داشتـه باشم آیا بـایـد از تجسـم خود برای مـوجـودیـت بخشیـدن بـه آن استفــاده کنـــم؟

 

هـارولـد. کلمپ: آنچه که شمـا می‏تـوانیـد انجام دهید این است که ابتدا در طبقات درون خود از آن دعوت کنید و بعد هر کاری که می‏تـوانیـد انجام دهید تا به افرادی که ممکن است عـلاقـه‌ای به این چنیـن کـلاسـی داشتـه بـاشنـد دستـرسـی پیدا کنید. اگر یک کتاب اک را به کسی دادید می‏تـوانیـد به او بگـوئیـد که احتمال دارد گروه بحث و بـررسـی یا کلاسی در این مورد بگـذاریـد. اما ابتدا دعوت نـامـه درونی خود را بفـرستیــد. از خـداونـد بخواهید تا افرادی را که واقعاً آمـادگـی شنیـدن پیام اک را دارند به کلاس مورد نظر شمـا هـدایـت کنــد و بعـد دسـت بـه اقـدامـات عملـی لازم بـرای تشکیــل کـلاس بــزنیـــد. 

 

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 استــاد ...

 

استــاد درون و بـــرون

 

سال‌ها پیش من در جلسه کلیسـایـی شرکت کردم که قرار بود همه ما روبروی جمع بایستیـم و اعلام کنیـم که زندگـی‌مان به مسیـح تعلق دارد. اما من از این مـرحلـه گذشتـه بودم. خـانـم صاحبخـانـه‌ی من، همانطور که در کتاب " نسیـم تحول" نـوشتـه‌ام، تصمیـم گـرفتـه بود که مرا نجات بدهد و هدایت کند. آن روز وقتی به خـانـه رسیـدم او در انتظار من بود. " زود باش ! اگر عجله کنی می‏تـوانـی همراه من به کلیسا بیـایـی" او انسان خـوبـی بود و من واقعاً او را دوست داشتـم بنـابـراین وقتی که گفت" دنبـالـم بیا " این کار را کردم. شـوهـر و فـرزنـدان او واقعاً اهمیتی به کلیسا نمی‏دادند و ظاهـراًَ معلوم بـود کـه مـن هـم  احتیــاج بـه نجـات و رستــگاری دارم.

 

ما بر نیمکت ردیف جلو نشستـه بودیـم کشیـش مستقیمـاً به من نگاه می‏کرد. فکر می‏کنـم صاحبخـانـه‌ی من به گوش او رسـانـده بود که « دارم یک تازه کار برای‌تان می‏آورم.» من بعد از دو شیفـت کار پشت هم از قسمت رنگ کاری می‏آمدم و هنوز لبـاس‌هـای کـارم بـر تنــم داشتــم. امـا آنهــا ایـن مــوضــوع را بــر مـن بخشیــدنــد.

 

بنـابـراین وقتی که کشیـش به من نگاه کرد و فـریـاد زد: نجات پیدا کرده‌ای؟ با خودم فکر کردم خیلی بیشتـر از آنکه تو بتـوانـی تصورش را بکنی، زیرا من نور و صوت را یـافتـه‌ام. من احتیـاجـی نـداشتـم که او چیزی به من بگـویـد ولی دیگران به این مـوضـوع احتیاج داشتنـد و این کار برای آنها خوب و منـاسـب بود. خـانـم صاحبخـانـه‌ام گفت: « می‌خـواهـی بلند شوی بروی و نجات پیدا کنی؟ » وقتی که زیادی به من اصرار کرد به آرامی و به صـورتـی که فقط او بتواند بشنـود گفتـم: « ولی مسیـح بر نمی‏گردد.» قصـد من آزردن او نبود اما او وارد فضـای ( روانـی ) من شـده بـود. آن وقـت بــود کــه او از مـن قطــع امیــد کــرد.

 

در سال 1527 استـاد اک ربـازارتـارز در حال قدم زدن در کـوه‌های هیمـالیـا بود که صدای پیشگـوی تیــرمـر را شنیـد. این ندای پیشگـوئـی بود که سال‌ها قبل فعال بود اما اکنون دیگر معمولاً از آن استفـاده نمی‏شود. این صدا از کـوه‌ها می‏آمد و گفت: « مسیـح مرده است » در همین زمان، نیـروهـای چـارلـز پنـجـم، امپـراطـور سلطنـت مقدس رم، در تدارک حمله‌ای به پاپ بـودنـد. هنـگامـی که ربـازارتـارز این جمله که « مسیـح مرده است» را شنیـد، منظور آن بود که قدرت کلیسای کاتـولیـک آن زمان در هم شکستـه بود. نور معنوی آن را ترک گفته بود. در همان دوران جنبـش اصلاح طلب پـروتستـان در سال 1517 روی داد و مارتیـن لـوتـر نود و پنـج رسـالـه‌ی خود را با میـخ به در کلیسـای پـالاسـت ویتـنبـرگ کوبید. در 1529 هـانـری هشتـم از کلیسای کاتـولیـک جدا شد و کلیسای انگلیـس را بنا نهاد. هم‌چنیـن جنبش‏های اصـلاحـی کـالـویـن و زوینـگلـی نیز روی داد. تحول عظیمی در شـرف وقــوع بــود.

 

ممکن است کلیسـایـی به کار خود ادامه دهد اما برای اینکه کـارهـا از نظر فیـزیکـی درست پیـش بـرونـد و مردم به استـاد درون خود هـدایـت شـونـد به یک استـاد زنده نیاز هسـت. شمـا هم به استـاد درون و هم به استـاد برون نیاز دارید و یک کتاب نمی‏تـوانـد چنیـن کـاری را بـرای شمــا انجــام دهـــد.

 

ما انجیل اک، شـریعـت کی سـوگمـاد و سایـر کُتب اک را می‏خـوانیـم تا اطـلاعـاتـی به دست آوریم. ما این اطلاعات را در خلال تمـرینـات معنوی یا روش‌های مـراقبـه به کار می‏بنـدیـم و می‏آزمـائیـم. اطـلاعـات به ما داده می‏شود اما در کنار آن این قـانـون نیز به ما داده می‏شود که همیشـه از خود بپـرسیـم: آیا این درست است؟ امتحـانـش کنید. خـودتـان آن را آزمایش کنید. اگر این تمـرینـات برای شمـا کار کرد که چه بهتر و اگر به دردتان نخورد به دنبال راه و طـریقـت دیگری که با شمـا منـاسـب بـاشـد بگـردیـد. نیازی به آویختـن بـه هیـچکـس نیــست.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 سطـوح بهشتـی

 

امشب می‏خـواهـم ورود شمـا به اکنکار که مجمـوعـه‌ی تعـالیـم جهـانـی در مورد نور و صوت خـداونـد است را خوش آمد بگـویـم. این مجمـوعـه‌ی تعـالیـم دارای این ویـژگـی است که در آن بـه فـرد نشـان داده مـی‏شـود که چگـونـه می‏تـوانـد با صدای خـداونـد تجـاربـی شخصـی داشتـه بـاشـد. ما صدای خـداونـد را به عنوان روح یا کلمه می‏شنـاسیـم. سنـت جان در عهد جـدیـد می‏گـویـد: « در آغاز کلمه بود و کلمه گـوشـت و جسـم شد.» هم‌چنیـن، صوت خـداونـد را به عنوان جـریـان قابل سمـاع حیات که از جهـان‌های فـوقـانـی الهی آمده و به‌صـورت صوت شنیـده، و به صورت نور دیده می‏شود را می‏شنـاسیـم. در مورد اصوات و رنگ‌های مختلف نور در بـرخـی کتـاب‌هـای اک مـاننــد « دفتـرچــه‌ معنــوی » تـوضیحــاتـی داده شـده اسـت.

 

سطـوح بهشتـی

 

سطـوح مختلفی از آگاهـی وجود دارد. اگر بخـواهیـد می‏تـوانیـد آنها را سطـوح مختلف بهشتـی بنـامیـد. مسیــح گفت: « خـانـه‌ی پدر من، اتـاق‌های بسیـار دارد. » سنـت پال می‏گـویـد که چهارده سال پیـش مردی را می‏شنـاختـه است که حتی تا بهشت سوّم عروج کرده بوده است. در هنـگام تحصیـل برای خـادمیـت کلیسا، معلّمیـن من هـرگـز درباره‌ی بهشت سوّم چیزی به من نمی گفتند، فقط بهشت اوّل و دوّم . احتمالاً فرض بر این بود که کـافـی است بـدانیـم پس از مـرگ بهشتـی هستــم یـا جهنمـــی.

 

چند روز پیـش در یک بـرنـامـه رادیـوئـی مردی می‏گفت که قدرت کلیسا در این نهفته است که می‏گـویـد پـاسـخ معمای زنـدگـی پس از مرگ انسان را می‏داند و هر کس بتـوانـد وقـایـع پس از مـرگ شمـا را کنتــرل کنــد، زنـدگـی‌تـان را نیـز در دسـت خـواهـد داشـت.

می‌خـواهـم  مطلبی در مورد آنچه که در سـایـر بهشت‌ها‌ می‏گذرد و در مورد واقعیت داشتـن نور و صـوت خـداونـد بـا شمـا صحبـت کنــم. این صــوت را بــه طـرق گـونـاگـونــی مـی‏تـوان شنیــد. اصوات روح یا اصوات اک زیادی وجود دارند. یکی از آنها صدای وزوز زنبور است. این صوت را در سطـح مشخصـی که ما به آن طبقه‌ی اتری می‏گـوئیــم می‏توان شنیـد. صوت دیگر صدای « هام » است که آنرا در سطح دیگری می‏توان شنیـد. شمـا می‏تـوانیـد صدای فلوت خـداونـد را نیز بشنـویـد. اهمیت این اصوات در شکـوفـائـی ما در این است که در هنـگام شنیــدن صوت خـداونـد  که معمولاً به‌صورت مـوسیقـی یا صـدائـی شبیـه اصوات مـوجـود در طبیعت می‏بـاشـد روح تـکان خورده، عروج می‏یـابـد و ما را در هر سطحـی از آگــاهــی کـه بـاشیـــم تـصفیـــه مـی‏نمـــایــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 زنـدگــی ...

 

زنـدگــی هنــر یـافتــن روزنـــه در تـاریکـــی‌سـت

زنـدگــی هنــر یـافتــن پنجــره در دیــواری‌سـت

زنـدگــی بـه همیــن سـادگــی

در همیـن نـزدیکــی‌سـت

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه ششم آذر 1386  |
 خــدایـان یـونـانـی...

 

خـدایـان یـونـانـی را بـازگـردانیــم

مـری لف‌کـوویتـس

بـرگـردان: علـی‌محمـد طبـاطبـایـی

 

شارحین برجسته سکولار و ملحد پیش از این گفته بودند که دین، زندگی بشری را «مسموم» می‌کند و باعث ایجاد خشونت و رنج بی‌پایان می‌گردد. اما آن سم مهلک نه خود دین که یکتاپرستی است. یونانیان باستان که دین چندخدایی داشتند از به قتل رساندن کسانی که خدایان دیگری را می‌پرستیدند جانبداری نکرده و هرگز ادعای آن را نداشتند که دینشان پاسخ‌های صحیحی برای هر مشکلی در اختیار دارد. دین یونانیان باستان آنها را از ضعف و ناتوانی خود آگاه نموده و باعث می‌گردید که آنها وجود دیدگاه‌های متفاوت در باره‌ی یک موضوع را به رسمیت بشناسند.

 

هنوز هم موارد بسیاری وجود دارد که ما می‌توانیم از این تصورات باستانی از الوهیت چیزهایی بیاموزیم، حتی اگر کاملاً موافق باشیم که رسم قربانی کردن حیوانات، خداانگاری رهبران و پیشگویی آینده از روی امعاء و احشا حیوانات و پرواز پرندگان دیگر به گذشته‌ها تعلق دارد. دانشجویان هندوی من همیشه می‌توانند چیزی را ببینند که بسیاری از محققین متوجه آن نمی‌شوند: خدایان یونانی صرفاً مظاهری از نیروهای طبیعت نبودند، بلکه موجودات مستقلی با قدرت‌های خارق‌العاده که جهان و هرچیز در آن را نظارت و کنترل می‌کردند. بعضی از این خدایان کاملاً محلی بودند، مانند الهه‌های رودخانه و جنگل. دیگر خدایان جهانی بودند، مانند زئوس، خواهر و برادرها و فرزندانش.

 

زئوس به طور مستقیم با انسان‌ها گفتگو نمی‌کرد، بلکه فرزندانش ـ آتنا، آپولو و دیونیزوس ـ نقش بسیار فعالی در زندگی بشر بازی می‌کردند. آتنا از بقیه خدایان به زئوس نزدیک‌تر بود. بدون کمک او هیچ کدام از قهرمان‌های بزرگ نمی‌توانست کارهای استثنایی و شگفت آور خود را به انجام رساند. آپولو می‌توانست به انسان‌های فانی بگوید که در آینده برای آنها چه پیش می‌آید. دینونیزوس می‌توانست ادارک انسان را به نحوی تغییر دهد که او چیزهایی را که وجود نداشتند ببیند. در یونان باستان او را به عنوان خدای تئاتر و شراب مورد پرستش قرار می‌دادند. در روزگار خود ما او می‌توانست خدای روان شناسی باشد.

 

زئوس یا فرمانروای خدایان دیگر قدرت خود را به کمک هوش خود و در همراهی با دیگر قدرت‌های برتر حفظ می‌کرد. او بر خلاف پدرش (که خود او را از قدرت به زیر کشیده بود) تمامی قدرت را برای خود نگه نمی‌داشت، بلکه اختیارات و امتیازاتی را هم به خدایان دیگر واگذار می‌کرد. او یک حاکم مستبد نبود بلکه به سخن خدایان دیگر گوش می‌داد و توسط آنها متقاعد می‌شد.

 

یکی از ویژگی‌های مهم و متمایز تظام اعتقادی یونان، گشودگی در برابر بحث و پرس‌وجو بود و بر این نظر بود که تصمیمات جمعی اغلب به نتایج بهتری منجر می‌شود. احترام در برابر گوناگونی دیدگاه‌ها، نظام جمعی حکومت آتنی‌ها را که دموکراسی خوانده می‌شد، تحت تاثیر قرار داد.

 

بر خلاف سنت ادیان تک خدایی، آئین چندخدایی یونانی ـ رومی چندفرهنگه بود. یونانی‌ها و رومی‌ها مشابهتی با دیدگاه تنگ‌نظرانه و بسته‌ی یهودی‌های باستان نداشتند که در نظر آنها الوهیت فقط می‌توانست مذکر باشد. همچون بسیاری دیگر از مردم عهد باستان در شرق مدیترانه، یونانی‌ها الوهیت‌های مونث را هم به رسمیت می‌شناختند و آنها تمامی نیرو‌هایی را که به خدایان مذکر نسبت می‌دادند در مورد الهه‌ها هم می‌پذیرفتند.

 

آن گونه که فیلسوف یونانی تالس نوشته، جهان مملو از خدایان است که همگی آنها نیز مستحق احترام و سربلندی‌اند. یک چنین درک سخاوتمندانه‌ای از طبیعت الوهیت باعث گردید که یونانیان و رومی‌های باستان خدایان دیگر ملل را بپذیرند و مورد احترام قرار دهند (به جای آن که آنها را خوار شمارند) و ملل دیگر را برای تصورات خاص خود از دین‌داری تحسین کنند. هنگامی که یونانی‌ها در ارتباط نزدیک با یک ملت بخصوص قرار می‌گرفتند، آنها به خدایان خارجی نام‌های خدایان خود را می‌دادند: الهه مصری ایزیس برای آنها به دمتر و هوروس به آپولو تبدیل گردید و الی آخر. ازاین رو آنها خدایان ملل دیگر را به درون معبد خدایان خود وارد می‌کردند.

 

آنچه برای آنها غیرقابل پذیرش بود بی‌خدایی بود که منظور آنها از آن، خودداری از باور به وجود هرخدایی به طور کل بود. یکی از دلایلی که بسیاری از مردم آتن از سقراط رنجیده خاطر شده بودند این بود که او ادعای آن را داشت که یک خدای بخصوص به طور شخصی با او صحبت می‌کند اما او نمی‌تواند آن را نام برد. به نحوی مشابه هنگامی که مسیحیان اولیه وجود هرگونه خدایی مگر خدای خودشان را انکار می‌کردند، رومی‌ها نسبت به آنها دچار سوء ظن سیاسی و انگیزه‌های فتنه‌جویانه شدند و آنها را به عنوان دشمنان حکومت مورد تعقیب قرار می‌دادند.

 

بنابراین وجود خدایان بسیار گوناگون در مقایسه با نظام تک خدایی، یک روایت بسیار پذیرفتنی‌تر از حضور شر و بی‌نظمی در جهان ارائه می‌دهد. یک انسان فانی شاید از حمایت یک خدا برخوردار باشد، اما شاید موجب خصومت خدای دیگری شده باشد، خدایی که وقتی خدای حامی او غایب است می‌تواند به او حمله کند. الهه هرا (Hera) از هرکول قهرمان متنفر بود و الهه جنون را فرستاد تا او را به قتل زن و فرزندانش وادار کند. پدر هرکول زئوس کاری برای متوقف کردن آن نکرد آنهم با وجودی که او عاقبت به هرکول عمر جاودانی بخشید.

 

لیکن در سنت ادیان تک خدایی که در آنها خدا همه جا حاضر و همیشه خوب است، انسان‌های فانی باید خود به خاطر آنچه همیشه به هر دلیل خراب از آب در می‌آید مورد سرزنش و ملامت قرار گیرند، آنهم با وجودیکه خداوند به شر اجازه می‌دهد در جهانی که او آفریده همچنان وجود داشته باشد. در تورات، خداوند خانواده و ثروت ایوب پیامبر را از او می‌گیرد، اما پس از آن که ایوب به قدرت خداوند سرفرود می‌آورد، دوباره قدرت و سعادت را به او باز می‌گرداند.

 

خداوند قوم یهود، زمین را برای فایده رسانی به انسان‌ها آفریده است، اما در نگاه یونانیان، خدایان زندگی را برای انسان‌ها دشوار ساخته بودند و هیچ تلاشی برای بهبود زندگی بشر انجام نمی‌دادند و مرگ و رنج انسان‌ها را مجاز می‌دانستند. خدایان به عنوان مسکن دردها فقط می‌توانستند پیشنهاد کنند که مردم شاهد آن باشند که پیشرفت‌های بزرگ گرامی داشته می‌شوند. نه امیدی به یک زندگی شاد در میان بود و نه پاداش پس از مرگ. اگر چیزی درست از آب درنمی‌آمد، که به طور اجتناب‌ناپذیری چنین بود، انسان‌ها می‌بایست جهت همدردی و یافتن آرامش نه به خدایان که به انسان‌های دیگر پناه آورند.

 

جدایی میان بشریت و خدایان برای انسان‌ها ممکن گردانید که بدون آن که احساس تقصیر کنند یا از انتقام و تلافی جویی‌های الوهیت، که تورات از آن‌ها الهام گرفته بود، بترسند به درگاه خدایان شکوه کنند. انسان‌های فانی در تفکر و تعمق در باره‌ی منش و نیت‌های خدایان کاملاً آزاد بودند. الهیات یونانی با اجازه دادن به انسان‌های فانی برای مطرح ساختن پرسش‌های دشوار، انسان‌ها را تشویق به آموختن و جستجوی علت‌های ممکن و احتمالی رویدادها می‌کرد. فلسفه ـ یا همان اختراع ویژه‌ی یونانی‌ها ـ ریشه‌هایش در چنین جستجوگری‌های دینی است ـ و همینطور ریشه‌های علم.

 

شگفت آن که امتیاز اصلی دین یونان باستان در توانایی آن در شناخت و پذیرش جایزالخطا بودن انسان قرار دارد. انسان‌های فانی نمی‌توانند بر این تصور باشند که خود تمامی پاسخ‌ها را داشته باشند. اما کسانی که به احتمال زیاد می‌دانند چه کاری را باید انجام دهند، پیامبرانی هستند که به طور مستقیم از خدا الهام گرفته‌اند.

با این وجود پیامبران به طور اجتناب ناپذیری با مقاومت روبرو می‌شوند، زیرا مردم آن چیزهایی را می‌شنوند که می‌خواهند بشنوند، حال چه درست باشند و چه اشتباه. انسان‌های فانی مستعد خطا کردن در لحظاتی هستند که گمان می‌کنند می‌دانند که چه می‌کنند. خدایان از این ضعف انسان‌ها کاملاً آگاهند و اگر بخواهند با آنها ارتباطی برقرار کنند ترجیح می‌دهند که این کار را به طور غیرمستقیم انجام دهند. مثلاً از طریق نشانه‌ها و علاماتی که انسان‌های فانی اغلب از آنها برداشتی غلط می‌کنند.

 

دین یونان باستان قوانینی برای این جهان عرضه می‌کند که از بسیاری جهات قابل قبول‌تر است از آنچه ادیان تک خدایی ارائه می‌دهند. نظام اعتقادی یونانیان به طور علنی اعتماد کور بر مبنای امیدهای واهی را که گویا بالاخره همه چیز به خوبی و خوشی تمام خواهد شد منع می‌کند. چنین شکاکیت سالمی در باره‌ی هوش انسان و دستاوردهای او هرگز به اندازه‌ی امروز مورد نیاز نبوده است.


Bring back the Greek gods

By Mary Lefkowitz

http://www.latimes.com/

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه ششم آذر 1386  |
 سـگ و گـربــه ....

 

چـرا سـگ نجـس و گـربـه پـاک اسـت؟

 

جــواد طـالعـی

در ایـران آوردن سگ‌هـا بـه خیـابـان ممنــوع شــد.

بیـش از ۱۲۰۰ سـگ اکنــون در زنـدان بــه ســر مــی‌بـرنـد ــ بخشـی از خبـرهـای داخـلی.

سـال‌هـا پیـش، یک حـدیـت خـوانـدم و یـک روایـت شنیـدم. نقل این دو، برای تنفـسـی در میـان منـاقشـه‌ی بی ‌پـایـان اتمـی بــدک نیـست. بگـذاریـد بـرای چنــد دقیقــه هـم کـه شــده، بـازی مـوش و گــربـه را فـرامـوش کنیــم و بـه روایـت سـگ و گـربـه بپـردازیـم کـه هنـوز از شــدت تکــرار تهــوع‌آور نشـده اسـت:

 

بچــه گـربـه‌هـای ابــوحـریـره

 

در حـدیـث آمـده است: پیامبـر اسـلام صحـابـه‌ای داشت که عـاشـق گـربـه‌هـا بـود و از بس بچـه گـربـه دور و بـر خـودش جمـع کـرده بـود، کنُیــه‌اش شـده بـود " ابـوحـریـره " (بـه ضـم ح و فتـح هـر دو "ر"). در زبـان عـربـی بـه بچـه گـربـه می‌گویند حریره یا الحریره. پس ابوحریره، به معنای پدر بچه گربه‌ها است. ابوحریریه یا ابوالحریره، بعضی وقت‌ها، در حالی که بچه گربه‌ای در بغل داشت، به زیارت پیامبر می‌آمد. حضرت، که از حیوانات، غیر شتر و انواع خوردنی آن‌ها، خوشش نمی‌آمد، یکبار خطاب به او گفت: "نمی‌شود این گربه‌هایت را با خودت نیاوری؟" ابوحریره مودبانه پاسخ داد: "ابوحریره که بدون حریره نمی‌شود"! و پیامبر اسلام، که ابوحریره را بسیار دوست می‌داشت، برای این که روی سایر انصار باز نشود، در حلقه آن‌ها فرمود: "گـربـه اشـکالـی نـدارد".

 

روایـت سـگ‌هـای ایـرانـی و اسـب‌هـای عــرب

 

... و راویان روایات نقل کرده‌اند: سگ، به عنوان نگهبان گله و خانه، در ایران باستان، از ارج و قربی زیاد برخوردار بود. خانه‌ای که یک یا چند سگ داشت، از دستبرد غیر مصون می‌ماند. به این دلیل، صاحبان کاخ و باغ و گله و خانه و مزرعه، هرکدام یک یا چند سگ داشتند. شکم آن‌ها را هم آنقدر سیر نگه می‌داشتند که با دیدن تکه گوشت و استخوانی، وظیفه پاسداری و نگهبـانـی را فـرامـوش نکننــد و بـه دزد راه نـدهنــد.

 

هنگامی که سواران عرب خاک ایران را زیر سم ستوران خود گرفتند، این سگ‌ها، در دفاع از مال و منال صاحبان ایرانی خود، نقشی تاریخی ایفا کردند. آن‌ها، با شنیدن صدای سم ستوران عرب، شروع کردند به پارس کردن به سوی اسب‌ها. اسب‌ها هم، رم کردند و سواران خود را بر زمین کوفتند و آن‌ها کشته یا اسیر شدند. عمر، خلیفه دوم، که فرمان فتح امپراتوری رو به زوال ساسانی را صادر کرده بود، وقتی این خبر را شنید، سگ را نجس اعلام کرد و به لشگریان خود دستور داد به هرجا می‌تازند، اول سگ‌ها را سر به نیست کنند، زیرا غیرت آنان برای دفاع از ملک خویش، بیشتر از صاحبانشان بود. از آن تاریخ به بعد، سگ نجس شد. و از آدم‌هـای رداپــوش بـدش آمــد.

 

دو داستان واقعی، که خود شاهد آن بودم، بعدها به من ثابت کرد که سگ‌ها، واقعا از رداپـوشان بدشان می‌آید، چون خیال می‌کنند آن‌ها همان عرب‌هـائـی هستنـد که اجـدادشـان را قتــل عـام کــردنـــد:

 

داستـان اول: سـگ کـانـی و ردای ‌هـادی غفــاری!

 

کانی، دختری از پدر ایرانی و از مادر آلمانی، چند سال پیش از انقلاب اسلامی به ایران آمد، در آرایشگاه به یک جوان خوش اندام و خوش چهره ایرانی، که رفته بود تا موهایش را کوتاه کند، دل بست و با او ازدواج کرد. جوان ایرانی از دوستان خانوادگی من بود و به این ترتیب همسر آلمانی‌اش کانی هم به جمع دوستانی پیوست که اغلب میهمان من و خانواده‌ام بودند. کانی آنقدر ایرانیزه شده بود که در میهمانی‌ها با تشویق دوستان ترانه‌های ایرانی را هم با صدای گرم و لهجه شیرینش می‌خواند. آنوقت‌ها من نمی‌دانستم که گذرم به دباغ‌خانه خواهد افتاد، در غیر اینصورت، به جای آن که آنقدر وقت صرف یاد دادن متلک‌های ایرانی به او کنـم، حتمـا از او استفـاده مـی‌کـردم تـا مقـدمـات زبـان آلمـانـی را یـاد بگیــرم.

 

کانی، سگ کوچک و ملوس و خوب تربیت شده‌ای داشت که از آلمان با خودش به ایران آورده بود. او و شوهر جوانش، در خیابان ۴۵ متری نارمک، آپارتمانی اجاره کردند و همراه با سگ ملوس آلمانی، در آن اقامت گزیدند. سگ کانی روزگار خوشی داشت. به خاطر تربیت خوبش، به سرعت در دل هر میهمان تازه‌ای جا باز می‌کرد. آنقدر حرف‌شنو بود که حیرت همه را بر می‌انگیخت. به او می‌گفتی بنشین، می‌نشست. می‌گفتی برو، می‌رفت. می‌گفتی بیا، می‌آمد. حتی می‌گفتی نشاش، شاشش را نگه می‌داشت تا او را به خیابان یا به سر لگن پر از مـاسـه تـوی بـالکـن ببــرنــد.

 

 

انقلاب ، روزگار سگ کانی را سیاه کرد. یک روز، از بد حادثه،‌ هادی غفاری، کُلت و قمه در جوف قبا، از کوچه پس کوچه‌های نظام‌آباد سان می‌دید که چشم سگ کانی به ردای او افتاد. سگ کانی ایرانی نبود، اما مثل صاحبش، ایرانیزه شده بود. ناگهان به یاد قتل‌عام هم‌نوعان هزار و چهارصد سال پیش خود افتاد، جهید به طرف ‌هادی غفاری و پارس کرد و پارس کرد.‌ هادی غفاری، که تا آن زمان دست کم صد نفر را به دیار عدم فـرستـاده بود، از ترس سگ کوچولو و ملوس کانـی، خودش را خیس کرد و چون شاشش خیلی تند بود، قمه‌کش‌های دور و برش این را فهمیـدنـد. ‌هادی غفاری، سرانجام لگدی پـرانـد و سگ کانی در رفت.‌ هادی غفاری حکم تعقیب و اعدام سگ کانی را صادر کرد. سگ کانی، بیش از شش ماه، میان ما، از این خانه به آن خانه دست به دست می‌شد تا آخر با پـرداخـت رشوه‌ای کلان، یـواشکـی زیر مانتوی بلند کانی سوار هواپیما شد و به برلین بازگشت!

 

داستـان دوم: سگ حسـن خـان و ردای آشیـخ محمــد

 

حسن خان، پسر عموی مادر من، توی دهستان مزینان، که زادگاه پدر و مادر من باشد، از برو بیائی برخوردار بود. هیچ محموله تریاکی از افغانستان به منطقه نمی‌رسیـد، مگر آن که واردکنندگان دم حسن خان را دیده بودند. ژاندارم‌ها هم، سر به سرش نمی‌گـذاشتنـد، زیرا که هم در ده صاحب اصل و نسب بود و هم روزهای عاشورا نقش امام حسین را خیلی خوب بـازی مـی‌کـرد!

 

البته دور از تفرج نیست بدانید که حسن خان، صبـح عـاشورای هر سال، برای این که نقشش را به همان خوبی همیشه ایفا کند، یکی دو سـاعتـی سر سفـره می‌نشست و یک کله و شش پاچه را، با ۵ سیـر عرق دوآتشـه‌ی درگز نوش‌جان می‌کرد. خلایق هم، می‌دانستنـد که حسن خان اگر عـرقـش را نخورد، خاک کـویـر را زیر سم ذوالجناحش به تـوبـره نمی‌کشـد. همان‌طور که آقای شمشیـری هم، اگر پنج سر شیـره‌اش را نمی‌کشیـد، شمر ذ‌الجـوشـن خـوبـی از آب در نمـی‌آمـد. پس چشـم مـی‌بستنـد تا لب نگشاینـد.

 

حسن خان، یک سگ پاسبـان درشت اندام اما آرام داشت که بیشتـر اوقات، توی حیاط خـانـه پاس می‌داد، اما بعضی وقت‌ها هم، خیابان شن‌ریزی شده و یک کیلومتری مـرکـزی ده را، که مینیـاتـوری از چهارباغ اصفهـان بود، با وقار تمام، بدون آن که حتی یکبار به کسی یا چیزی یا حیوانی پارس کند، از جنوب تا شمـال گز می‌کرد و بعد، با همان وقار، به جنوب باز می‌گشت تا سر از خـانـه در آورد. فقط شب‌ها، اگر صدای پای ناآشنـائـی را در حـوالـی خـانـه حسن خان می‌شنیـد، پارس می‌کرد، تا اگر صاحب قدم قصـد بدی دارد، از انجام آن منصـرف شود.

آشیـخ محمد، پسر عموی همیشه مشکوک من، وقتی که به غیبت کبری رفت، آشیـخ نبود. بچه تنبل کارمند پست و تلگراف سبـزوار بود، که در شانـزده سالگـی، هنوز علاف بود و نمی‌دانست با آن شش کلاس سوادی که دارد، دنبال چه کاری برود. البته پدر، به دلیل سابقه طولانی‌اش در پست و تلگراف، می‌توانست دست او را به عنوان نـامـه‌رسان بند کند، اما راستـش را بگوئید، شما اگر کارمند محترم پست و تلگراف باشیـد، خجالت نمی‌کشیـد از آن که پسرتان نامه‌رسان اداره خـودتـان باشد؟ آن هم وقتی که پسر دیگرتان دبیر سـرشنـاس دبیـرستـان‌ها و رفیق گـرمـابـه و گلستـان دکتر علی شـریعتـی مـزینـانـی شده و بـرای‌تان اعتبـار بیشتـری خـریـده اسـت؟

 

شاید اصلا از ناچاری بود که آسیـد محمد به غیبت کبری رفت؟ هـرچـه بود، درست در همان روزی که او غیبش زد، سیصـد تومان حقوق مـاهـانـه‌ی پدر نیز گم شد و دیگر کسی آن را نیـافـت! مفقودالاثـر، شش هفت سال بعد، یکی دو سال پیـش از انقلاب اسـلامـی، ناگهان ظهور کرد. آن هم در کسوت مقدس روحـانیـت! اینجا و آنجا چو انداخت که با لنـج به کـویـت و از آنجا به عراق رفته و در نجف اشرف، به محضـر حضـرت آیت‌الله خمینی راه یـافتـه و عمر عـزیـز به تلمذ گـذرانـده است. آشیـخ محمد، چند صبـاحی در تهران ماند و در مجالس روضه خوانـی‌ شب‌های جمعه‌ی همولایتـی‌های تهرانی شده، آداب حیـض و نفاس گفت. بعد تصمیـم گـرفت به ده پدری برود که سه عمو و یک دوجیـن عموزاده‌اش، هنوز در آنجا زنـدگـی مـی‌کـردنـد و بـرای او حسـابـی تبلیـغ کـرده بـودنـد.

 

آشیـخ محمد، کنار دروازه شمالی مزینان از اتـوبوس پیاده شد، قل هواللهی خـوانـد، صلواتـی فرستـاد، عبا را روی دوش جا به جا کرد، عمامه را که صاف شده بود، کج نشاند و راه افتاد به سمت خـانـه عموی بـزرگتـر. همولایتی‌ها، از دور، شبـح شیـخ را دیـدنـد و داشتند تصمیـم می‌گرفتند به استقبالش بروند که ناگهان صدای پارس سگ قلچماق حسن خان آن‌ها را سر جایشان میخکوب کرد. این، نخستین بار بود که پارس سگ حسن خان را، در روز روشن می‌شنیـدنـد. پس فکر کـردنـد حتما چیز غیـرمنتظـره‌ای باید در خانه حسن خان پیـش آمده باشد. سرها به سمت جنوب پیچید. اما سگ، با سرعتی مثل باد سرخ کـویـر، به سمت شمال می‌تاخت. نگاه مات ولایتی‌ها، مسیر حرکت سگ را دنبال کرد. سرهـا به چپ چرخید و روی شبـح آشیـخ محمد آنقدر متوقف ماند تا سگ پـریـد، یقه قبا را گرفت و صاحب قبا را نقش زمین کرد. روح داشت از تن آشیـخ محمد پرواز می‌کرد که غباری در خیابان مرکزی ده برخاست و سواری از جنوب به سمت شمال تاخت. سگ، گوئی صدای سم اسب حسن خان را شنـاخت. همان اسبـی که روزهای عـاشكـورا نقش ذوالجناح را بازی می‌کرد و خوب یاد گرفته بود وقتی صاحبـش غـرقـه در رب گـوجـه فرنگی توی قتلگاه میان خیمه‌ها افتاده است، پوزه‌اش را توی رب گـوجـه فرنگی فرو کند و در عزای صاحب، سم بکوبد. البته بعدها کاشف به عمل آمد که توی رب گوجه فرنگی دنبال تکه‌های کوچک قندی می‌گشتـه که تعـزیـه‌داران بـرایـش جـاسـازی کـرده بـودنـد!

 

دقایقی پیش از آن که سوار برسد و روح آشیـخ محمد را به کالبدش بـازگـردانـد، سگ حسن آقا، دندان از گریبان قبا برداشت، سرش را پائین انداخت و با همان وقار همیشگی، راه جنوب را در پیش گرفت. عده‌ای خنـدیـدنـد، عده‌ای غـریـدنـد، اما از ترس حسن آقا، هیچـکس جرات نکـرد سنگـی بـه سـوی سـگ پـرتـاب کنـد.

 

حسن خان، از اسب پیاده شد، آشیـخ محمد را جمع و جور کرد، خاک از قبایش تکاند، عمامه را دوباره روی سرش گذاشت، اما یادش رفت که آن را کمی کج کند، همقدم با او، راه خانه عموجان را در پیش گرفت. ولایتی‌ها، اندک اندک نزدیک شدند و آشیخ محمد را در بر گرفتند و آداب ادب به جای آوردند، اما هیچکس جرات نکرد بگوید سگ حسن خان نجس است.

سگ حسن خان، اگر اشتبـاه نکنـم، انتقام سگ کانی را پیشاپیش گـرفت. زیاد هم بی‌راه نرفت. دو سال بعد، در همان روزهائی که‌ هادی غفاری توی خیابان‌های تهران برای مردم کُلت و قمه می‌کشید و دنبال سگ کانی می‌گشت، آشیـخ محمد هم، از ده پدری به تهران آمد، سر و عمامه از دایره سیـاسی ایدئولوژیـک وزارت دفاع درآورد و مشغول پـرونـده سازی برای افسـران و درجـه دارانـی شـد کـه دوسـت نـداشتنـد ریـش بگـذارنـد!

 

حالا اگر پس از روزنامه‌ها و تارنماها و ماهواره‌ها، سگ‌ها هم در ایران سانسور شـدنـد، می‌دانید دلیلش چیست: دشمنـی سگ‌ها و رداپـوشان در ایران سابقـه‌ای تاریخـی دارد و دو نمـونـه معـاصـرش را هـم مـن دیـده‌ام و بـرای شمـا نقـل کـردم!

 

جــواد طـالعـی

به نقل از روزنامه‌ی ایران امروز

http://sabz.iran-emrooz.net

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه پنجم آذر 1386  |
 خــدای آسمـانـی ...

 

خــدای آسمـانـی

 

وقتی با رؤیایی مزاحم یا وضعیتی پیچیده برخورد می‌کنید، به نظر می‌رسد که زندگی نمایش‌نامه‌ای کسل کننده است. نمایش‌نامه‌نویسان یونان باستـان از شگـردی با عنوان خـدای مـاشینـی استفـاده مـی‌کـردنـد. مـی‌تـوان آن را خـدای آسمـانـی نیـز نـامیـد.

نویسنـده، نمایش‌نامه‌ای را پیرامون یک شخصیت خلق می‌کند. این شخصیـت انواع کارهای قهـرمـانـانـه را انجام می‌دهد. در نقطه‌ای از داستـان، نویسنـده قهرمان خود را به گوشه‌ای می‌کشاند، و نمی‌داند چگونه او را نجات دهد. راه‌حل چیست؟ خـدایـی از آسمان پایین می‌‌آید‌ ـ‌‌ـ و به شیـوه‌ی عصـر مـاشیـن ‌ــ قهـرمان را بـرمـی‌دارد و به جـایـی امـن مـی‌رسـانـد. به جای آنکه شخصیت داستان خود راه فرار از این وضعیت را بیابد، نویسنده وجودی آسمـانـی را وارد داستان می‌کند و او را نجات می‌دهد. امروزه، این‌گونه طرح‌هـای داستـانـی ضعیـف شمـرده مـی‌شـونـد. هر وقت قسمتی از مجموعه تلویزیـونـی ………… را نگاه می‌کنـم، به دنبال عنصـر خدای ماشینـی مـی‌گـردم.

 

در مضمـونـی تکراری، سفینـه اینتـرپـرایـز با شتاب به سوی مقصـدی مشخص در حرکت است که ناگهان از سیـاره‌ای خارج از مسیر پیام کمک می‌رسد. مشکل این است که اگر سفینـه طبـق بـرنـامـه به مقصد نـرسـد، جهـان بـا فـاجعـه‌ای عظیـم روبـرو مـی‌شـود.

کاپیتان کرک* تصمیم خود را می‌گیرد: « ما از مسیر خارج خواهیم شد تا بفهمیم در آن سیاره چه می‌گذرد.» بعد او همراه خدمه به اتاق انتقال می‌روند تا به آن سیاره انتقال داده شوند. و در این زمان، تمام ارتباط‌ها با اینترپرایز قطع می‌شود. نتیجه اینکه کاپیتان کرک و یارانش در این سیاره به دام می‌افتند و اسیر دشمنان بیگانه و یا نیروهای اسرارآمیز می‌شوند. حال آنها چطور می‌توانند از این مخمصه خود را نجات دهند؟

 

این همان جایی است که من منتظرم نویسنده تقلب کند. پیش از آنکه کاپیتان کرک بتواند با ابزاری که در اختیار دارد راهی برای فرار از این مخمصه بیابد، ناگهان یک ناجی پایین می‌آید و آدم‌های بد را از بین می‌برد. در بسیاری از فیلم‌ها دیده‌ام که نویسندگان راه آسان را انتخاب نمی‌کنند. بلکه خدمه را وادار می‌کنند پیش از آنکه سفینـه با آنها ارتبـاط بـرقـرار کنــد، خـود راهـی بـرای نجـــات بیـابنــد. نکتـه همیـن‌جـاسـت: نبـایــد مـاهـانتــا را الهــه‌ای مـاشینــی فــرض کـــرد.

 

 

نسخـه‌ی زنـدگـی شمـا

 

گاهـی وقت‌ها به نظر می‌رسد نسخه زندگی شما خوب نوشتـه شده است. شما می‌توانید طرح داستان را در دست بگیرید. اگر مشکلی ایجاد شود، خودتان می‌توانید آن را حل کنید. این داستـان شماست، و شمـا قهـرمان آن هستیـد؛ همه چیز به خوبی پیش می‌رود، و دنیـا شمــا را دوسـت دارد.

بعد به فصلی می‌رسیـد که به نظر می‌رسد نویسنده‌ای ضعیف آن را نـوشتـه است. اینجـاست که سلامتـی ، روابط شخصـی، شغـل و مـوقعیـت مـالـی شمـا، و یا هر چیز دیگری از این قبیل با مشکل روبرو می‌شود. ناگهان، کنترل همه چیز از دست شمـا خارج مـی‌شـود. و این همـان وقتـی اسـت کـه مـی‌گـوییــد، « مـاهـانتـا، بـه مـن کمـک کـن! »

 

خـلاقیـت خـود را گستـرش دهیـد

 

درخواست کمک هیـچ عیبی ندارد، اما باید به یاد داشتـه باشیـم که هدف از زنـدگـی روی زمین این است که یاد بگیـریـم چگونه برای مشکلات‌مان راه‌‌حلی منـاسب پیدا کنیـم. ما باید نسخه را خودمان بنـویسیـم ــ ‌و تا آنجا که می‌توانیـم ‌ـ راهی برای سر و سـامـان دادن طـرح داستـان پیـدا کنیــم. اگر نتوانیـم خود را از مخمصـه نجات دهیـم، همیشه الهه‌ی مـاشینـی هست. این نوع مـداخلـه‌ی الهی، در حقیقت کیفیت واقعی و معنـوی تعـالیـم اِک اسـت و عنصــری اسـاسـی بـه حسـاب مـی‌آیــد.

تـوسعـه و گستـرش خـلاقیـت، بخش دیگری از تعـالیـم است که به نـوبـه‌ی خود عنصـری اساسی است. پس شمـا می‌توانید یاد بگیرید مشکلات خود را حل کنید. فـرامـوش نکنید که این مشکلات را خـودتـان ایجاد کرده‌اید. به طور قطع راه‌ حل بـایـد جـایـی بیرون عـوامـل ایجــاد کننــده‌ی آنهـا بـاشـد.

 

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه چهارم آذر 1386  |
 آگـاهـی یـک ...

 

 

آگـاهـی یـک کـودک

 

دیروز در اتاق بچّه‌ها بودم. از بعضـی از آنها پـرسیـدم: « آیا هیـچ وقت استـاد درون را دیده‌اید؟ » آنها خیلی راحت می‏گفتند: « اوه، بله » آنها هیـچ سئـوالـی و هیـچ تـوضیحـی نمـی‌دادنـد. آنهـا تجـربـه مـی‏کننــد امّا اکثراً نمی‌تـواننـد تجارب خود را در قالب کلام در آورنـد. ما به عنوان والدیـن بچّه‌ها، بـایـد انضبـاطـی به آنها بـدهیـم تا در آینده بتـواننـد جـایـگاه صحیـح خود را در اجتماع به عنوان رهبران اک به دست آورند. در مـدرسـه دختر من، یک معلّم سنّـت‌گرا وجود دارد. او پیرو مدل قـدیمـی خـوانـدن، نـوشتـن و حساب کردن است. او به بچّه‌ها می‏آموزد که به فضـای دیگران احترام بگـذارنـد و در حوزه آگاهـی آنها دخالت نکنند. قانون او چیزی شبیـه این است: دست‌ها، پـاهـا و دهـانـت را برای خودت نگه دار! من در این مورد با دخترم شـوخـی می‏کنـم. امّا وقتی که این قـانـون به آنهـا داده مــی‏شـود، آنهــا نیــز آن را مــی‏آمــوزنـــد.

 

اخیراً دختر من برای خـدمـت در صف غذا انتخاب شد. این کار در مـدرسـه افتخار  بـزرگـی به شمـار می‏آید. آنها همچنان بـرنـامـه‌ای دارند که در آن هر کدام از بچّه‌ها به مدت یک روز نمـاینـده‌ی کلاس خود می‏شونـد. یک روز دخترم، با سر و صدای زیاد اعلام کرد: « من نمـاینـده کـلاس هستـم! » او خیلی از این مـوضـوع به خود می‏بـالیـد. سپـس گفـت: « امـروز»

 

این همان آگـاهـی تـرو تازه‌ای است که در یک بچّه می‏بیـنیـم. گاهـی در کارهای معنوی اینطـور گفته می‏شود که تا کودک نشـویـد نمی‌تـوانیـد به پـادشـاهـی بهشت وارد شـویـد. منظور ( از این جمله به سر بردن ) در همیـن آگـاهـی تر و تازه است، وضـعیـت آگـاهـی کسـی که به جهان طوری نگاه می‏کند که گـویـی پیش از این هـرگـز آن را نـدیـده بوده است. برای کودک همه چیز تازه و نو است. آنها هیـچ نقطه نظر از پیـش تعییـن شـده‌ای در مـورد اینکــه هـر چیــز بـایــد چگـونــه بـاشــد، نـــدارنــد.

 

معلوم شده است که بچّه‌ها تا قبل از شش سـالگـی با سرعت زیادی می‏آمـوزنـد. آنها بـه‌وسیلـه تقلید، چیز یاد می‏گیـرنـد. بـرخـی از ما شـایـد فـرامـوش کرده بـاشیـم که یک کودک از والـدیـن خود تقلید می‏کند. اگر شمـا پدر هستیـد و پسر کوچـولـوئـی دارید هر گاه که قـدمـی بر می‏دارید به اطـراف‌تان نـگاهـی بینـدازیـد: سـایـه‌ی کـوچـولـویتـان به دنبـال شمـاست! آنهــا از شمــا بـه عنــوان الگــو استفــاده مـی‏کننــد.

 

در اکنکار نیز ما به کسی که راه رفته‌تر از مـاسـت نگاه می‏کنیـم و به چگـونگـی زنـدگـی او در اک تـوجـه می‏نمـائیــم. به همیـن دلیل ما به عنوان واصلیـن اک بـایـد تجسّـم ادراک معنوی حـاضـر در زنـدگـی‌مان بـاشیـم. ما از اخـلاقیـات متعـالـی، هـدفـی که بـایـد به آن دست یـابیـم نمی‌سـازیـم امّا اخـلاقیـات نتیجه‌ی طبیعی گستـرش شکـوفـائـی معنـوی هستنــد و بنـابـرایـن بـایـد به نـوعـی در زنـدگـی، معـامـلات تجاری و تعــامـل مــا بـا دیگـــران دیــــده شــونـــد.

 

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه سوم آذر 1386  |
 پــرهیــز از..

 

پــرهیــز از غیبـت

 

برای رهبران اک یک مسئله اساسی است: اگر غیبتی شنیـدیـد، آن را متوقف کنید. و فوراً هم آن را متوقف کنید. به قلب مـوضـوع بـرویـد. اگر کسی مطلبی در مورد دیگری می‏گوید که به اشاعه پیام اک مربوط می‏شود ــ نه به زنـدگـی شخصـی او بلکه به اشـاعـه پیام اک ــ به عمق آن بـرویـد. اگر گزارش می‏شود که کسی در کار یک کلاس ست سنگ اختـلال بـوجـود می‏آورد، ابتدا به سراغ آراهـاتـا بـرویـد و ببیـنیـد آیا می‏شود مسئلـه را در آنجا حل کرد. اگر مسئلـه نزد آراهـاتـا حل نمی‏شود با واصلیـن حلقه‏های بـالاتـر کـار کنیــد.

 

با غیبت و مورد آن سریعـاً بـرخـورد کنید و آن را حل کنید و اجازه نـدهیـد که در دام آن گـرفتـار شـویـد زیرا باعث سقـوط شمـا می‏شود. غیبت کردن احسـاس خوبـی دارد ولی نـاگهـان می‏بینید که به بن بست خـورده‌اید. تجارب معنوی شمـا متـوقـف می‏شود و هیـچ چیز درست کار نمی‏کند. آن‌وقت بدون اینکه متـوجـه‌ی علت این امر شـویـد، درخـواسـت کمک می‏کنید. من هیـچ کاری نمی‏تـوانـم بکنـم جز اینکه کناری بایستـم و اجازه بـدهـم که خود شمـا متـوجـه‌ی علت بروز این مشکل بشـویـد. این نکته بسیـار مهم است. اگر دیـدیـد کسـی دربـاره‌ی دیگــری صحبـت مـی‏کنــد بـه او گـوش نکنیــد.

 

به شمـا رهبران اک تـوصیـه می‏کنـم که زنـدگـی شخصـی خود را به صورت خصـوصـی نگه دارید. برای شخص من اهمیتی ندارد که شمـا زنـدگـی شخصـی خود را چگـونـه اداره می‏کنید ــ فـرقـی برای من ندارد ــ اما اگر این مسائـل با پیام اک تداخل پیدا کند واقعـاً به آن اهمیت می‏دهم. وقتی که شمـا مشـکلات خود را از خـانـه به کلاس ست سنـگ مــی‏آوریــد، سـایـر اکیـست‌هـا را نیــز درگیــر آن‌هــا مـی‏کنیــد.

 

معمولاً سوژه‏های مورد تـوجـه، ارتبـاطـات عـاطفـی یا مسـائـل مـربـوط به ازدواج است. وقتی که افراد مشکلات خود را به کلاس می‏آورند، این کار بر دیگران تـأثیــر می‏گذارد و بقیه افراد را نیز ناراحت می‏کند و چنین حـالتـی هیـچ ارتبـاطـی با خـدمـت به سـوگمـاد نـدارد. مـا مـی‏خـواهیــم بیــامــوزیـم که چگـونـه به روشی لـذتبـخش به سـوگمــاد خـدمـت کنیـــم.

 

هـارولــد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه یکم آذر 1386  |
 
 
بالا