تبليغاتX
طنیـن گـام‌هـای عشـق

 

تعییــن هــدف بــرای خـــودمـــان

 

یکی از اصول روح، مسئلـه وقت شنـاسـی است. اگر شمـا می‏خـواهیـد در این دنیا چهـارچـوب و هـدفـی داشتـه بـاشیـد بـایـد یک زمان مشخـص را نیز برای آن در نظر بگیـریـد. می‏خـواهیـد چه بکنید و این کار را در چه زمـانـی به پایان خـواهیـد برد؟ مهم نیست که این کار چیست، برای خـودتـان هـدفـی تعیین کنید و یک حد زمـانـی برای آن قـائـل شـویـد. زیرا تنها به این صورت اســت کـه مــی‏تـوانیــد بـا تجســم خــلاق خــود کـار کنیــد.

 

شمـا با گفتـن اینکه، می‏خـواهـم این کار را انجام دهم. شروع می‏کنید. در ابتدا سعـی کنید این کار کوچک بـاشد تا واقعاً بتـوانیـد آن را انجام دهید. شمـا نمی‏خـواهیـد مثل بـاغبـانـی بـاشیـد که در زمینی بی حـاصـل دانه می‏کارد. وقتی محصـول بـر نـداریـد، خیلی زود از کـاشتـن دانه‌ها هــم خستــه و نــا امیــد مــی‏شـویــد.

 

اهـدافـی تعیین کنید که بتـوانیـد به آنها بـرسیـد. اگر می‏خـواهیـد برای رسیـدن به خـودشنـاسـی و خـداشنـاسـی به مـراتـب بالای آگـاهـی دست یـابیـد، بـایـد بتـوانیـد برای خود هدف گذاری کنید. و این هدف گـذاری‌هـا را کجا بـایـد تمـریـن کنیـد؟ در زنـدگـی روزانـه‌ی خـود در همیـن‌‌جــا.

 

اگر چیزی در زندگی‌تان شمـا را نـاراحـت می‏کند، چه مقدار پـولـی است که درمـی‌آورید یا کسی است که با او کار می‏کنید، اهداف جـدیـدی برای خود تعیین کنید ــ برای خـودتـان نه برای آن دیگری. این کار را به نام روح، و همراه با ذکر کلمه‌ی خود انجام دهیـد و جـوری رفتـار کنیـد که گـویـی هم اکنون به هدف خـود دسـت یـافتـه‌ایـد. این است استفـاده از تجسـم خـلاق؛ زنـدگـی کــردن در آرزویــی کـــه تـحقـق یـافتـــه اســت.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

+ نـوشـتـه شـده در  جمعه سی ام آذر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

عــرفـان یـا گـریــزی تـاریخــی از فنــاتیـزم و مـذهــب

قسمـت پــایـانـــی

 

هنـدوئیـزم

 

هندوئیـزم بیش از هر سیستـم مـذهبـی دیگر بـه عـرفـان تکیـه دارد و کنـکاش پی گیـر انسان را در یک مسیـر تـکامل فلسفـی می‌بیند. از این‌رو مـظاهـر زنـدگـی را از راه دید عـرفـانـی تـرجـمـه می‌کند. تجلی و ارتقاع " موکشا " که در سانسکـریت به معنی آزاد شدن است، اشاره بـه هدف نـهـائـی آزاد شدن روح انـسـان از وابستگـی‌ها و گذار از یک زنـدگـی بـه زنـدگـی دیـگر است. این فلسفـه بر این استوار است که در زمان زایش جان وارد یک بدن می‌شود و از آنجاست که از مـرحلـه‌ای به مراحل دیگر انتقال و تکامل می‌یـابـد. در واقع جان در یک جریان زنجیره‌ای هر بار به اسارت کشیـده می‌شود و تـولـد‌های بی‌شمـاری روی می‌دهد که به آنها " سـامسـارا " می‌گـوینـد. این زایش‌ها تا زمـانـی ادامه می‌یـابـد که روح به نهایت تکاملش می‌رسد و در نهـائـی‌تـریـن مـرحلـه‌ی تکامل آزاد می‌شود. در دیدگاه‌های گـونـاگـون، در هنـدوئیـزم شیـوه‌های گـونـاگـونـی برای رسیـدن به این تکامل و آزادی وجود دارد. اگر چه گرایش‌های عـرفـانـی حـرکتـی فکـری‌ست که بر ضد مـذاهـب بـوجـود آمده‌اند، امـا تـاریـخ تکامـل آنهـا نشـان مـی‌دهـد کـه همیشـه در کنـار مـذاهـب و بـا آنهـا رُشـد کـرده‌انـد.

 

عـرفـان در جهتی حرکت می‌کند که می‌کوشد آموزش دانش و آزاد اندیشی را جـایگـزیـن در خود اسیـر شدن مـذهبـی کند. در واقع عـارفـان کسانـی هستنـد که سیـر تکامل مـذهـب را از مسیـر گمراهش به هدف والای عـرفـانـی می‌کشاننـد. یا به عبارت دیگر انسان نمایش وارستـگی و آگاهی خود را در یک ساختـار روحانـی مـذهبـی بدون پیروی کـورکـورانـه می‌شنـاسد و در انبوه دشواری‌ها و بار بر نهادن آن اسیـر نمی‌مـانـد. همان‌طور که دیـدیـم هنـدوئیـزم دور از مدار یک گرایش ویژه مـذهبـی زایش‌های پی در پی انسـان را که تا درجه تکـامل مـی‌رسـد پــایـه‌ی ساختـار عـرفـانـی مــی‌شنـاسـد.

 

به وجود آمدن  " یـــوگا " به عنوان یک جـریـان عملی که هر انسـانـی در هر سطـح از معـرفـت و دانش باشد آنرا انجام می‌دهد، در واقع یک سیستـم عمـومـی است که انسان را در یک شـرایـط عـرفـانـی قرار می‌دهد. در عـرفـان هند یـوگـا شیـوه‌ای‌ست برای ایجاد عـرفـان در انسانهـا و در یک محدوده شخصـی. در بـودائیـزم " نیـروانـا " به معنی فنا، هدف عـرفـانـی است. شیـوه‌های گـونـاگـونـی در بـودائیـزم به کار برده می‌شود که به تکامل " نیـروانـا " بـرسنـد. متداول‌تـریـن شیـوه‌های بـودائیـزم برای رسیـدن به این هدف بیشتـر در زمینه‌های" مـدیتیشن و تمـرکـز فکری است. اما هر گرایش بـودائـی، شیـوه ویژه خود را برای رسیـدن به این هدف به کار می‌برد. از میان همه‌ی گرایش‌های گـونـاگـون دو گرایش از همه متداول تر است " واجـرایـانـا، و، زین " جـانب‌داران واجـرایـانـا بیشتـر بـودیست‌های تبّتی هستنـد که ایده‌های فلسفـی و حـرکت‌های یوگا را در مـراسم‌شان تـرکیـب می‌کنند، و نغمه‌های ویژه‌ای که همه حالت سمبلیـک دارند را می‌خـواننـد و بر این گمـاننـد که با بکار بردن آنها به یک درجه عـرفـانـی یـا خلصـه و یـا " دیـافنـی" مـی‌رسنـــد.

 

از طرف دیگر " زین ــ ژاپنـی" به خـاطـر به کاربـرد زبـانـی ویژه در ظاهر یک کشش مستقیـم ضد عـرفـانـی به حساب می‌آید اما کلیه جـریـان در جهت تدارک و آماده کردن انسان برای رسیـدن به درجه‌ی " خلصـه دی آفنی" عـرفانـی انجام می‌شود. آماده شدن برای به وجود آ وردن حـالتـی که به آن " پـراجـا به معنی نهـایـت عـرفـان " می‌گـوینـد و در آن حالت که در اثر آن تدارکات ویژه‌ای بـوجـود آمده ، می‌بایستـی انسان به درجه عـرفـانـی بـرسـد. رسیـدن به این مـرحلـه از راه انجام رفتـارهـای عادی زنـدگـی و به روندی صورت می‌گیرد که با تفکر عـرفـانـی منـاسبـت کامل دارد. به این معنی که برای انجام هر عملی که انسان انجام می‌دهد اگر هدفش به نهـایـت تکامل رسیـدن آن عمل باشد. می‌بایستـی نهـایـت تمـرکـز و دقت را به کار برد و این شیـوه عـرفـانـی ژاپنی درسـت هـدفـش بـه وجـود آوردن همیـن خصیـصــه‌ی انسـانـی اســت. 

جــودائیــزم

 

اساس و پایه عـرفـان در جـودائیـزم بر مبنای پیش بینی‌های کتاب مقدس تورات است. این پیش بینی‌ها را " اپوکا لیپس " می‌نـامنـد  که پیش بینی‌هـائـی‌ست که در دو قرن پیـش از تولد و دو قرن بعد از مرگ مسیـح درباره‌ی حـوادثـی که اتفاق خـواهـد افتاد، شده است. عمیق‌ترین و اساسی‌تـریـن درجه عـرفـانـی در جودائیـزم " کـابـالا " است که در اواخر قرن سیـزدهـم در " سفـرهـا، زوهار" به نهـایت تکاملش می‌رسد. در " کتاب شکوه نور، یهـود "، خــدا اعلام می‌کند که قدرت و زنـدگـی درونی او و اصول و اوامری را که او از طرف گـرونـدگـان واقعی و وفادارش صادر کرده است همه در نتیجه‌ی سقـوط انسان به درجه‌ی نـاپـاکـی تـقلیـل پیـدا کـرده و از بیـن رفتــه اسـت " ایـن مـرحلـه را یـک حـالـت " زوهـاریـک " مـی‌نـامنــد.

 

عـرفـان جـودائیــزم نتیجتاً بر پـایـه‌ی همین دانش" زوهـاریـک" که می‌بـایستـی انسان را دوباره به درجه‌ی پـاکـی بـرسـانـد سـاختـه شده است. جـریـان رسیـدن به این خلوص و پـاکـی به ویژه در میان یهـودیـان " حسـائیـک "  بیشتـر مورد تـوجـه است، و آنها می‌کـوشنـد که مـراسـم رسیـدن به نهایت پاکی روح را به صورت یک عملکرد عـامیـانـه و عمومـی در آوردند. بـرخـلاف سنـت‌های گـروهـی که در عـرفـان شرق وجود دارد. عـرفـان مسیـحیـت بیشتـر بـر پـایـه‌ی تکرار مظـاهـر عـرفـانـی است که همیشه با حـرکـت‌های ویژه‌ای به صورت سنتـی انجام می‌شود. در واقع عـرفـان مسیحیـت بر پـایـه‌ی " گنـوستیسیـزم"  است که باستـانـی‌تـریـن گرایش عـرفـانـی اسـت کـه در اوایـل مسیحیـت بـه وجــود آمــد.

 

رومن کاتـولیـک نخستین سیستـم مسلط مـذهبـی بود که در ابتدای مسیحیـت به وجود آمد و دستـورهـا و قـوانینـی را بر مسیحیـان تحمیل می‌کرد که کلیه آزادی‌های انسـانـی را از آنها می‌گـرفـت. گنوستیسیـزم" بـر ضد اکـوزمیـزم ظـالمـانـه که همان سیستـم حاکـم رومن کاتـولیـک بود از درون خود سیستـم رومن کاتـولیـک‌ها به وجود آمد و تـوانستنـد مـوجـودیـت خود را به عنوان یک حـرکـت عـرفـانـی استوار کنند. پـایـه‌ی این گـرایـش بر مبنای وجود شیـطان درونی در انسان است. که متـأثـر از سیستـم عـرفـانـی زرتشتـی و جـودائیـزم بود که بیشتـر سیستـم‌های عـرفـانـی از آن تاثیـر گـرفتـه بـودنـد. عـرفـان مسیحـی بیشتـر بر پـایـه اعتقادات " پال و جان " است که اساس عـرفـان مسیحیـت را الهـامـات آنی و روحـانـی فردی بدون انگیزه‌های ثانـوی می‌پنـداشتنـد. الهـامـاتـی بود که از دستـورات " پدران صحـرا " اشاره به مسیحیـان اولیه‌ای که شیـوه‌هـائـی متشـابـه گنـوستیسیـزم به وجود آوردند الهام گـرفتـه بود که به وسیله آن شیـوه‌ها بتـواننـد مسیحیـان را برای رسیـدن به یک درجه از روحـانیـت و عـرفـان آمــاده کننــد.

 

به وجود آمدن این گـرایش‌های عـرفـانـی به وسیلـه " مـایستـراکـرهـارت که در سال 1329 در گذشت" دنبال شد و در نظـریـات عـرفـانـی او شکل شنـاختـه شده‌ای به خود گـرفـت. شیـوه‌ی او درست بـرخـلاف شیـوه‌ی " اکـوزمیـزیست‌ها بود، که همه چیز را در نهایت تکاملش مظهری از خدا می‌دانستنـد " او تجـربـه‌ی فردی و دانش انسان را بدون دخـالـت عـوامـل دیگر انگیزه عـرفـانـی می‌دانست. شنـاخـت خدا برای او زمـانـی روی می‌داد که انسان آمـادگـی این شنـاخت را داشتـه بـاشـد. این آمـادگـی از نظر او یک مسئـولیـت و توان فردی بود نه تـحمیلـی. خود این گستـرش فکری رها کردن و آزاد کردن انسان از تحمیـلات و محدودیـت‌های کلیسیـائـی بود و در قرن چهاردهـم عـرفـان مسیحـی هـرچـه بیشتـر و گستـرده‌تر مسیحیـان را متـوجـه رسیـدن به نهـایـت تکامل عـرفـانـی می‌کرد. عـرفـانـی که از راه تحمیـلات آمـوزشـی مذهـب به دسـت نیـامـده بـود، بلکـه آمـادگـی روحـانـی خـود انسـان او را بـه کمــال رسـانـده بــود.

 

همه این حـرکت‌های عـرفـانـی در یک سیستـم فلسفـی که به وسیلـه " بنه دیکتوس دو اسپینـوزا " جمع آوری، تنظیـم و تدویـن شد و عمـومیـت یـافـت. "ولف گانگ وون گـوتـه " در باره نوشته های عـرفـانـی مجمـوعـه منظمی به وجود آورد که به عنوان مجموعه تکاملـی عـرفـانـی شنـاختـه شد. عـرفـان مسیحـی به طور خـلاصـه بر این گمان است که در عـالمـی که در ظاهـر بی‌حساب و تـرسنـاک به نظر می‌رسد، انسان می‌تـوانـد معنی مـوجـودیـت را از راه شنـاسـائـی خودش به دست بیاورد و اهداف مـوجـودیـت را با تکمیل کردن ایمان به حقـانیـت، تعهد به آموزش بیشتـر، و رفتارهای منطقی خود درک کند". در اینجا دیده می‌شود که اشاره به آزاد شدن انسان از محـدودیـت است. و خود انسان بدون وابستـگی به مـذهـب، مسئـول رسیـدن به معـرفـت و عـرفـان است. زمینه‌های تـاریخـی نشان می‌دهند که چه در زیر تسلـط امپـراطـوری‌های بزرگ که انسـانهـا را به بـردگـی می‌کشـانـدنـد، و هم در زیر نفوذ ظـالمـانـه‌ی مـذاهـب، که از یک طرف با بکار بردن محدودیـت‌های غیر منطقی خود و هم با در هم‌گـرائـی با قـدرت‌هـای سیـاسـی مسلـط انـسان‌هـا را از هـر نظــر اسیـر مـی‌کـردنــد.

 

همیشه آزاد انـدیشـی در مظاهـر گـونـاگـونـی تجلی خود را داشتـه است و انسان‌ها کـوشیـده‌اند که از زیر یوغ بـردگـی آزاد شـونـد. این حـرکت‌ها در پاره‌ای از فـرهنـگ‌ها در فضـای مـذهبـی به وجود آمده‌اند و چنان که گمان عمـومـی آنها را می‌شنـاسـد همیشه با واکنش‌های مـذهبـی هم‌گون، درگیر و یا در تضـاد بوده‌اند، و سرانجـام در مدار مستقـل خود زمینه‌ای برای آزاد انـدیشـی انسان‌ها به وجود آورده‌اند. بخشـی از آنها اصولا هیـچ‌گـونـه سـاختـار مـذهبـی نـداشتـه‌اند و صرفـاً در یک سیستـم فلسفـی، زمینه‌هـائـی برای فضـای آمـوزشـی انسان تدارک دیده‌اند تا بتـوانـد قدرت واقعی خود را بشنـاسنـد. شـایـد می‌توان گفت انسان والا را به جای خدای بی همتا در مـرکـز دیـدگـاه خود تصـور کرده‌اند و برای رسیـدن بـه ایـن والائـی و ارجحیـت و تـکامـل بـه دنبـال شیـوه‌هـای آمـوزشـی گـونـاگـونـی گشتــه‌انـد.

 

این گرایش‌ها همه یک هدف مشتـرک داشتـه و دارند، چـه خــود خـــدا بینـی حــلاج ( انـالحــق )، چه به خدا رسیـدن سُهــروردی ، چه چندین بار زایش و به تـکامـل نهائـی رسیـدن عـرفـان هند، چه کاب بـولیـزم یهود، چه خـودشنـاسی مسیحیــت ، چه واجـرانـایـا، و زین بـودائیــزم همه در جهت آزادی انسان و به درجه‌ی کمال رسیـدن او ، و به گمان سُهـروردی به خود واقعی رسیـدن اوست. و این خود واقعی هـرگـز به وجود نخـواهـد آمد مگر زنجیـرهـای همه گـونـه اسارت مـذهبـی، سیـاسـی، سنتـی، اقتصـادی از دست و پای او پاره شونـد و انسان آگاه، آزاد، و خـودکفا بـر سـرنـوشتـش حـاکـم شود. این زنجیـرها را هم هیـچ نیــروئـی بجز نیروی پُر تـوان خــرد خود او نمـی‌تــوانـــد از دســت و پـایــش پـــاره کنـــد.

 

بـرکـت بـاشــد

محمــد صــدیــق

 

+ نـوشـتـه شـده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

عــرفـان یـا گـریــزی تـاریخــی از فنــاتیـزم و مـذهــب

قسمـت ســوم

 

هم‌گون این ایده به ویـژه در تئـولـوژی مسیحیـت، فـرشتـگان را بنا بر ارزش‌شان و نـزدیکـی آنها به خدا به درجات گـونـاگـونـی درجه‌بندی می‌کـردنـد که در واقع در بـرداشت سمبلیـک نـزدیک بودن‌شان را به واقعیت نهـائـی که در گمان آنها " خدا " بود تعیـن می‌کند. در قرون وسطـی به‌ویژه تئـولـوژی مسیحیـت نُه طبقه از بـالاتـریـن تا پائیـن‌ترین را برای مـلائـک قائل بود. پائین‌ترین فـرشتـه نـزدیک‌ترین فاصله با انسان، و دورترین فـاصلـه را با خدا داشت. سهروردی این وابخشیـدن سمبلیک را برای میزان رشد عـرفـانـی انسان و رسیـدن به‌خدا در فـرضیـه‌ی مـلائـک مورد نظر قرار می‌دهد. آثار کوچک‌تری چون " دیوان شرق"  که به زبان فـارسـی نـوشتـه شده درباره روشنـائـی و سفــر روح به سراسر آسمـانـــها و دنیـــای نـــــــــور است، و کتاب دیگرش " دیـــــوان غـــرب" است که سمبـل تاریکـی، و مـادیـت زنـدگـی انسان است، که می‌توان آنرا هجرت و یا دوری دانست، اشاره‌ای به دور شدن انسان از نور و دانش و سقـوط او به تـاریکـی است. بـرگـزینش این عنوان‌ها اگر چه نمـایشی مـذهبـی و روحـانـی را به ما می‌شنـاسـانـد اما اشاره به تکـاملـی مادی است. در واقع ارزیـابـی مقام و نقش انسان آگاه را در جـریـان تکامل انـدیشه‌اش تا میزان والای روشن‌بینی و رشد تـوان‌داوری درست او نشان می‌دهد. در زمان مرگ سهـروردی فـلاسفـه‌ی بـزرگـی بـودنـد که به او ایمان داشتنـد، راه و گمـان‌های او را پس از کشتـه شدنش دنبال کـردنـد. یکی از آنها " ابن العـرابـی " بود که در مـوریـکای اسپـانیـا جـائـی که صـوفـی‌گری بیش از هر جای دیگر گستـرش یافت زاده شده بود. مـوریـکا یکی از مـراکـز صـوفیـان بود که تا سال 1931 زمـانـی که  " ابن مـاصـاراح " درگـذشت ادامه داشت. ابن العـرابـی به وسیلـه دو زن پاک سیـرت و روحـانـی اسپـانیـائـی به عـرفـان گرایش پیدا کرد و به سُنـت متداول اسـلامـی به زیارت مکه رفتند. ابن العـرابـی در مکه با یک زن جوان و بـرگـزیـده فـارسـی زبان مـلاقـات کرد که این آشنـائـی الهام بخش او در آگـاهـی بیشتـرش شد. این تجـربـه‌ی نوین انگیزه‌ی به وجود آمدن مجمـوعـه اشعـاری به نام " تـرجمـان‌ الالشـواق" شد. ابن العـرابـی سپـس 150 نـوشتـار به این اثر افزود. کتاب دیگرش که 650 بخش داشت " فتـوحـات المکه " است که در باره‌ی وحدت وجود نـوشتـه شده است. تصـوف و عـرفان در این ساختـار روحـانـی بر مبنای عـوامل زیر خود را به جهان می‌شنـاسـانـد: " حدیث القدس یا پـر سخن پاک" را که ابن‌العرابی در شعـرش آورده مبین کاوشی است که  آنرا چنین تعبیر می‌کند" من گنـج پنهانی بودم و می‌خـواستـم کشـف شـوم " . این کاوش را (دی آ فنی) می‌گویند که همان حـالـت خلصـه است و آن حـالتـی است که در تنهـائـی به مظاهـر خلق شده‌ی جهان می‌نگـرنـد و نمـونـه‌های آسمـانـی مـوجـودیـت (خدا ــ و یا آفـریـدگار) را در آنها می‌بینند. در واقع  اشاره به هـویـدا شدن روح خدا در جسـم است یا یکتـائـی درون و بیرون و یا به بیان دیگـر گمان نیروی ماورای وجود. آنها بر این اعتقاد بـودنـد که جهان وجود هر لحظه به نیستـی کشانیـده می‌شود و هر لحظه دیگر از نو بـوجـود می‌آید ، می‌گـوینـد هر نام پـاکـی در نام ( یک) بـرگـردیـده، جهان و آفـریننـده‌ی آن چون آب و یخ در یـگانگـی بـا یک‌دیگـرنـد و یـا چـون دو آئینــه مـوجـودیـت یکـدیگــر را بــازمـی‌تـابنـــد.

 

صـوفـی‌ها تنها به آیـاتـی از قرآن ایمان دارند که به گمان آنها از جـانب خود پیـامبـر  است که آنها را در کتاب ( لبه‌های تیز دانش و یا فصــح‌الحکام )  گردآوری کرده‌اند و بر این گمـاننـد که آنها به خود پیـامبـر فـرستـاده شده. صـوفـی‌ها بر آنند که انسان تنها از راه عـرفـان یا شنـاخت می‌تـواند به حقیقت دست یـابـد. همان‌گـونـه که العـرابـی می‌گوید" من مـذهـب عشـق را تا هـرجـائی‌که شتـرهـا مرا ببـرنـد دنبال می‌کنـم" . " س. ه. نصـر" تـوضیـح می‌دهد که برای شنـاخت خدا ضرورت ندارد که به مـذهـب اعتقاد داشتـه باشیـم. بلکه این هستـی ابدی خود ما می‌باشد که به عنوان انسان کامل با آفـریـدگار روبرو می‌شود" . نظـریـه انسان کامل به صورت گستـرده‌ای در کتاب " الانسان الکـامـل بـه وسیلـه "جی لی در سال 1424 میـلادی" تـوضیـح داده شده و مـرجعـی برای صـوفیـان جهان است. فـرضیـه " تئـوصـوفـی ابن‌العـرابـی" مورد حمله مسلمـانـان متعصب و صـوفیـان مکتب " بیداری و یا سـوبـر" به عنوان یک حرکت ضد اسـلامـی شنـاختـه شده است.  سبـب اینکه این خورده گیری در قالب جـامـد و جا افتاده خود که در واقع یک گمان مـونیـستیـک ــ یا تک گمـانـی و منجمد است بر این‌انـد که یک سـاختـار کلی و ابدی که همه‌ی مـوجودات را می‌تـوانـد در یک گمان یـگانـه تعـریـف و تـوصیـف کند زنـدانـی و محدود مـانـده‌اند و در نتیجه نمی‌تـواننـد ارزش واقعی معیــارهـای اخـلاقـی را جدی بگیـرنـد. با تـوجـه به شـواهـد تـاریخـی چه در اسلام و چه در مذاهب و گرایش‌های دیگر به ویژه مسیحیـت دیده می‌شود که صرف‌نظر از احمال هـرگـونـه جبر تـاریخـی و سیـاسـی ، نـداهـای دادخـواهـانـه در مـظاهـر گـونـاگـونـی هـویـدا شده‌اند. رشـد تـاریخـی تصــوف و عـرفـان یکی از این مظـاهـر تاریخـی‌ست که در همه گمان‌های فلسفـی ــ عـرفـانـی به آزادی انسان تاکید مـی‌کند. آزادی انسان از آنچه که خود او به عنوان زنجیـرهـای بی‌شمـاری به دست و پای خـود بستـه است. و عدم آزادی در عـرفـان تنها در محدودیـت مـادی انسان، و در درگیـری‌های عـادی سیـاسـی، اجتمـاعـی و مـذهبـی خـلاصـه نمی‌شود، بلکه عـرفـان به دنبـال یک‌نـوع آزادی و تـکـامـل روحــی می‌گــردد کــه خــدا‌گــونـه بـر همـه مظـاهـر وجـود تسلـط یـابــــد.

 

بـرکـت بـاشــد

+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

عــرفـان یـا گـریــزی تـاریخــی از فنــاتیـزم و مـذهــب

قسمـت دوم

 

 گفتگو در باره‌ی عرفان در این نوشتـار اشاره به حـرکت‌هـائـی است که رشد و تکامل‌شان را پا به پای رشد مـذاهـب پیـش گـرفتـه‌اند، و تا آنجا که تـاریـخ به ما نشان می‌دهد جهش‌هـائـی بوده‌اند که در راستـای تکامل و رشد آمـوزشـی و آزاد کردن انسان‌ها به‌وجود آمده‌اند. در مقـایسـه با قـوانیـن خشک و ظـالمـانـه‌ی فنـاتیـزم مـذهبـی صـوفیـزم یک فضــای روحـانـی است که قیـدهـا و محـدودیـت‌های آن انسان‌ها را به اسارت نمی‌کشـانـد. بـدیهـی است که صـوفیـزم کم و بیش چون مـذهـب محـدودیـت‌های خود را دارد که ساختـارش بر پـایـه‌ی آن‌ها استـوار است. تصـوف یکی از مـکاتبـی است که از اسلام منشعـب شد. و انگیزه‌ی بـوجـود آمـدنـش چیـرگـی بر استیـلای جـابـرانـه‌ی فنـاتیـزم اسـلامـی بود که هـرگـونـه دیگر گمـانـی را در هم می‌کـوبیـد و محکوم می‌کرد. فیـلسوف و تئـولـوژیـن وارستـه  و بـرجستـه‌ای چون ســهـروردی که خود در مـکاتـب اسـلامـی آموزش یـافتـه بود آنرا پـایـه‌گذاری کرد. این گرایش بر این استـوار بود که " انسان از راه تجـربیـات شخصـی به دانش کامل و خدا می‌رسـد ". همان نظـریـه‌ای که " اسپینـوزا تئـولـوژیـن و فیلسوف هلندی 1677 ــ 1632 بر ضد نیروی بـرگمـاشتـه‌ی مسیحیــت بـه‌وجـود آورد. عـُرفـا بر این گمـاننـد که عـرفـان شیـوه و رونـدی‌ست برای رسیـدن به دانش کامل انسان و خدا و طبیـعـت را یکتا می‌بینـنـد و برای رسیـدن به چنین آرمـانـی راه‌های گـونـاگـونـی را بـرمـی‌گـزیننـد. در واقع تصـوف در اصل یک شیـوه‌ی آموزش روحانـی است که به آن عـرفـان می‌گـوینـد، که به معنی شنـاخت در یک مدار بسیـط و گستـرده است. میـزانـی که انسان فضــای شنـاسـایـی‌اش  تنها در محدوده کوچک جسم خودش محدود نمی‌شود، بلکه به یک فضـای بی‌نهایتـی که در مدار مـوجـودیـت خدا و یا آفـریـدگـار است گستـرش می‌یـابـد. به همیـن سبـب خود خـدابینـی سهـروردی از یک دید معنوی و خود خـدابینـی حلاج از یک دید مادی هر دو انسان اسیـر را به فضـای آزاد و گستـرده‌ی ماورای فضـاهـای تحمیل شده در مـذهـب می‌بـرنـد. به خود واقعی رسیـدن، در هر دوی آنها اشاره به توان بی پـایـان انسانی‌ست که مـذاهـب او را تنها به مطابعت کـورکـورانـه از خدا وا می‌داشتنـد. از دید سهـروری " به خــود واقعــی رسیـــدن " چنان خودی که می‌بـایستـی عاری از کلیه وابستـگـی‌های مادی دیگر باشد. تصـوف در نهـایـت به یک شیـوه‌ی فلسفـی مـذهبـی همگون با فلسفـه " نیو پـلاتـونـونیـک "  یـونـانـی " گنـوستیسیـزم " گرایش و حـرکـت مـذهبـی فلسفـی که مـادیـات را شیـطـانـی و روح را روحـانـی تصـور می‌کـردنـد تکامل یـافـت. این گـرایـش فلسفـی مـذهبـی در یک مسـاحـت جغـرافـیائـی از ایران و کشورهـای اطراف آن تا کـرانـه‌های دریـای مـدیتـرانـه، سـوریـه و عراق مورد تـوجه قرار گـرفتـه بود. همه اهل تصـوف در این سـرزمیـن‌ها پیروان یک فیلسوف و استـاد بزرگ ایـرانـی به نام " شهـاب الـدیـن یحـی‌ابن حـابـاش ابن امیراک سهــروردی" بـودنـد. سهـروردی بنیان گذار مکتب" اشراق" است که هم‌چنیـن او را " الـمقتـول" و یا شیـخ الاشراق هم می‌نـامنـد. در سال 1155 در زنجان ایران متـولـد شد  و در 1191 در " آلپو " حلب سـوریـه امروز، به قتل رسیـد. سهـروردی مـدعـی بود که سنـت‌هـای هـرمـریـک و یا بستـه " مصـری و کیـش زرتشتـی ایـرانـی را بهم پیـوستـه است. او بـزرگتــریـن تئـولـوژیـن و فیلسوف اسـلامـی بود که فلسفـه و مکتب " آگـاهـی روحـانـی و ضمیـر، یا اشراق" را به وجود آورد. در مکتب اشراق کـوشـش بر این است که بیـن فلسفـه و عـرفـان، به معنی شنـاختـن و دانستـن رابطه ایجاد کنند.  سهـروردی پس از آموزش در اصفهـان که بـزرگتـرین مـرکـز آموزش اسـلامـی زمان بود مسـافـرت خود را نخست به سـراسـر نـواحـی گـونـاگـون ایران و سپـس به نـواحـی دورتر ، آنـاتـولـی، تـرکیـه امروز و سـوریـه آغاز کرد. سهـروردی بیشتـر وقت خود را زیر تاثیـر شـدیـد میـستیسیــزم ــ غـورکـردن در روحـانیـت، در حلب محل سکـونتـش که امروزه به آن " آلپو" می‌گـوینـد در مـدیتـیشن ــ و یا تمـرکـز روحی و خـودشنـاسـی می‌گـذرانـد. " مالک الظهیر" فـرمـانـروای زمان سـوریـه زیر تـاثیـر آمـوزش‌های" پان تئیستیـک" سهــروردی قرار گـرفـت، ا ین تـوجـه حسادت و دشمنـی دانشمنـدان و مسلمـانـان متعصـب را بـرانگیـخـت که سـرانجـام " مالک الظهیر " را  به کشتـن  سهــروردی وادار کــردنـــد. پنجاه کتاب و اثر فلسفـی که به سهـروردی نسبـت داده شده در بر گیـرنـده تحلیل‌های عمیـقـی از فلسفـه‌ی ارسطـو و افـلاطـون است و نتیـجـه‌ی این واپژوهش‌ها به بحث جـامـع او در باره‌ی اشراق تـکامل می‌یـابـد. اشراق به معنی درخشیـدن و روشن شدن است که اشاره به روشن‌بینی و درست شنـاسـی خـود انسـان است که از آموزش و هـوشمنـدی و دانش بـه‌دسـت می‌آید و در تـاریکـی نـادانـی و پیروی کـورکـورانـه سر در گـم نمی‌شود، آثار کـوتـاه او اکثراً  به فـارسـی نـوشتـه شده‌اند. به سهـروردی پس از کشتن او نام " مقتول، به معنی کشتـه شده را دادند تا با نام شهیـد که ویژه‌ی کشتـه شـدگـان راه اسلام است تفاوت داشتـه بـاشـد، زیرا دشمنـانـش او را کـافـر و مخـالـف مشـاعـر اسـلامـی می‌دانستنـد و به همیـن دلیل می‌خـواستنـد کشتـن وحشیـانـه‌ی او را که هم‌چون کشتن وحشیـانـه‌ی حلاج بود با یک مجوز شـرعـی معـرفـی کنند. بـزرگتـرین اثر فلسفـی و منطقی سهـروردی که به زبان عـربـی نـوشتـه شده " فـرضیـه‌ی مـلائـک " است که در شنـاسـائـی مـراحل تـکامل انـدیشـه‌ی انسان نـوشتـه است و درجـاتـی که مـلائـک در فاصلـه‌ی پائیـن نـزدیـک به زمین تا والاترین آنها که بـه آفـریـدگـار نـزدیک‌تـرنـد به روندی سمبـلیـک رُشد دانـش و شنـاخت انسـان را بیـــان مــی‌کنـــد.

 

بــرکـت بـاشــد

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

عــرفـان یـا گـریــزی تـاریخــی از فنــاتیـزم و مـذهــب

قسمـت اول

محمـد صــدیـق

 

مسیـح آن‌طور که تاریخ مذهـب به ما شنـاسانـده و مسیحیـان جهان او را پیـامبـری می‌دانند که پسر خدا و زنده کننده مـردگان است، شخصیتـی که بنیان یک حـرکت تاریخـی و مـانـدنـی را گـذاشت تنها برای معجزه‌ها و قیامش در بـرابـر نیـروی پُر توان حـاکـم نبود ــ بلکه به خـاطـر دگـرگـونـی بساط مـذهبـی بود که بازدهـی در راستـای نجات بشریـت نـداشـت و نمی‌تـوانست معیـارهـای قابل اطمینـانـی را برای بهبود زنـدگـی مادی و معنوی عـرضـه کند و همه چیـزشـان در تـابـوهـای خشک و تکـراری منجمــد شــده بـود.

 

نخستیـن قدم در راستـای نجات از بیـدادگـری که بـوسیلـه‌ی مسیـح بر داشتـه شد آموزش از خود گـذشتـگی به انسان بود، و نشان داد که انسان مسـخ شده‌ای که در خود هیـچ نیـروی دفـاعـی را نمی‌دید، با فدا کردن جان خود بـزرگتـرین قـدرت‌ها را در هم می‌ریـزد زیرا نیـروهـای حـاکـم، ترس مردم را برای از دست دادن جان‌شان به عنوان بـزرگتـرین حـربـه‌ای در راستـای به زنجیـر کشیـدن آنها  بکار می‌بـرنـد. چنین بـازتـابـی است که دست‌آویز نهـائـی دفاع انسان برای زنده مـانـدن است، و او را در بـردگـی نگه می‌دارد. در واقع نـوعـی خـودشنـاسی ضروری را به مـردمـی که جز شکست و سرکـوبـی چیـز دیگری نمی‌شنـاختنـد می‌آموزد. مسیحـی که با هـویتـی انسـانـی در میــان مردم و به عنـوان پسر خــدا معــرفـی شده بـود در حقیقت خـدائـی را که قـابـل لمس نبود از آسمـان‌ها به میان مردم آورد. خـدائـی که حتـی پسرش را به چـوبـه‌ی دار کشیـدنـد و جـانبـدارانـش را طـعمـه‌ی درنـدگـان کـردنـد.

 

ظـهـور او فـاصلـه‌ی گمان نکـردنـی میـان خــدا و انسـان را در هم ریخت و مسیحیـت بـرخـلاف خـلوص و پـاکـی روحـانـی‌‌اش می‌رفت تا جایگـزین چنین خــدائـی شود. در آغاز حلقه جـانبـداران و توان سیـاسـی آنها فضـائـی کوچک را در بر گـرفتـه بود اما زمـانـی که این حلـقـه کـوچـک به یـک امپـراطـوری گستـرده و تـوانـا مبـدل شد، مسیـحیتـی که با همه‌ی فـداکـاری برای بر قراری دادگــری بـوجـود آمده بود به فنـاتیـزم خطـرنـاکـی تبـدیل شـد که صــدهـا سال زمـان و هـزاران انسان فدا شـدنـد تا تـوانستنـد آن را مهار و دگـرگـون کـرده و توان سیـاسـی‌اش را به کلیسیـاهـا محدود کنند. ایمان راسـخ پیـروان  مسیحیـت که تا درجه فـداکـاری گستـرش یافت تنها در روحـانیـت بروز نکرد. بـرخـلاف گمـان‌های مـذهبـی که می‌کـوشنـد این فداکاری‌ها را به خود بـرگـزیننـد به‌نظر می‌رسد که از خـود گـذشتـگـی انـسان در راسـتـای دفاع از دادگــری و در کلیتـی گسـتـرد‌ه‌تـر در مـظاهـر دیگـر زنـدگـی روی مـی‌دهـد.

 

سبـب این رُخ داد، ناهنـجـاری‌هـایـی‌ست که در راسـتـای به اسـارت کشیـدن انسانهـا در زنـدگـی به‌وجـود مـی‌آید. چه در مـذاهـب و چه در سیـاسـت، شیـوه‌های فـریبنـده‌ی ریـاکـاری و ابزار جـادوگـرانـه‌ی تـزویـر، هم در مـذهب و هـم در سـیـاست بـر کلـیـه‌ی مـظـاهـر زنـدگـی مسلـط می‌شـونـد و زنـدگی را به فسـاد مـی‌کشـاننـد. آموزش‌های به اصطـلاح روحـانـی که از "شستشـوهـای مغزی " ریشه می‌گیـرنـد، انسان را به‌سوی پیش برد عـاقـلانـه زندگـی‌‌اش راهنمائی نکرده و در عوض او را هرچه بیشتـر فلج می‌کند تا میـزانـی که به‌عنوان نیـروئـی ناتـوان، درمـانـده ، فـرمـانبـردار، و بی اراده به محدوده‌ای کـوچـک و بستـه‌ی نیایش خـدائـی که گمـان وجـودش را بـا او هسـت کـرده‌انـد بـه اســارت ابـدی کشیــده مـی‌شــود.

 

زمـانـی که مسیحیـت دوران کـودکـی‌اش را می‌گـذرانـد هنوز دوستـی پاک و بی آلایش یک کـودک را داشت. اما وقتـی چیـره شدن فنــاتیــزم مـذهبــی قدرت‌های خـداگـونـه‌ی خود را یـافتنـد، در آن برش از زمان بود که " خدا " و یا حقـانیتـی را که مسیـح مقـدس‌شان خود را برای پـایـداری آن فدا کرد، فـرامـوش شد. بـدیهـی است که این خـدایـان نـوخـاستـه که خود را جایگـزین خدای مسیـح کرده بـودنـد به‌هیـچ بهـائـی حـاضـر نمی‌شـدنـد که دست از قدرت بشـوینـد. در نتیجه بـرگـردانیـدن و دگـرگـونگـی‌های مـذهبـی که در راستـای استـواری قدرت حاکـم مـذهبـی بود آغاز شده و هر روز رشد و تـوسعـه می‌یـافـت. در اینجا نیـروهـای واقعـی که پیشتـازان و بنیـادگـذاران مـذهـب بـودنـد هـرچـه بیشتـر در اندک بودی ناچیـز محدود شده و به آسـانـی با نفوذ مسلـط نیـروهـای حاکـم مـذهبـی به‌عنوان دشمنـان مذهـب به مردم معـرفـی شـدنــد. از آنـها شیطـان‌هـائـی سـاختننـد که نـابـودی و محکـومیـت‌شان جـایـز بـود.

 

" امـانـوئـل کـانـت" این‌گـونـه قدرت‌های مسلط مـذهبـی را " اکـوزمیـزم" می‌نـامـد که در کلیه مـذاهـب بـویـژه در مـذاهبـی چون جـودائیـزم، مسیحیـت و اسلام وجود دارند. از میان چنیـن نیـروی فـرمـانـروای مـذهبـی: انـسانهـائی چون اسپینـوزاهـا در مسیحیـت و ســُهـروردی‌ها و حــلاج‌ها در اسلام بـرمـی‌خیـزنـد و با منطقی قوی‌تـر از نیـروی بـرگمـاشتـه‌ی مـذهبـی حاکم می‌کـوشیـدنـد تا مـدارهـای بستـه را در هم بـریـزنـد. کابـولیـزم، پـروتستـانیـزم، ، خوارج، و صــوفیـزم و "من خـدائـی" حلاج در اثر فـداکـاری آنها بـوجـود آمـدنـد. اعجاب‌آور نیست که این گرایش‌ها از میان نیـروهـای خـودسـر و سنگـواره‌ی فـاسـد مـذهبـی به‌سرعـت رشد می‌کنند و در کـوتـاه مدت بـرخـلاف از دست دادن بنیـان‌گـذارانشـان گستـرش می‌یـابنـد. سبـب این گستـرش این است که مردم اسیـر، همیشه متـرصـد فـرصت‌های منـاسبنـد، اگـرچـه در محدوده‌های ظالمـانـه‌ای زنـدانـی بـاشنـد، اما مدام در تکاپـوی روزنه‌هـایـی هر قدر هم کـوچـک هستنــد تا دنیــای گستــرده‌تــر نــور و آزادی را ببیننـــد و از آن نیــــرو بگیــــرنــــد.

 

بـرکـت بـاشـد

+ نـوشـتـه شـده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

لبــه‌ی تیـــغ

 

هنگامـی که فردی به سطوح بـالاتـر آگاهـی معنوی دست نیـافتـه است قـانـون کار ما فوراً به او باز نمی‏گردد. هر چه در هـوشیـاری خود به سطـوح بـالاتـری بـرسیـد قـانـون سـریعتـر به شما باز می‏گردد. این امر از جهتی خوب و از جهتی بد است. می‏تـوانـم بگویم که این مـوضـوع در کل خوب است زیرا بطور مثال به محض اینکه کسی را فـریـب دهید، قـانـون به شمـا باز می‏گردد و شمـا کـارمـای آن را سـریعـاً باز پس خـواهیـد داد. هر چـه در سطـوح آگـاهـی بالاتـ ربـرویـد، راه بـاریـک‌تر خـواهـد شد. بـرخـی آن را لبه‌ی تیـغ مـی‏خـواننــد. مردمی که توجهی به این قـانـون معنوی نـدارنـد ممکن است تنها در حال آموختـن (چیـزهـای دیگری از) زنـدگـی باشنـد و آن را همان طور که هست بپـذیـرنـد. آنها دزدی می‏کنند، فـریـب می‏دهند و اوقات خـوشـی هم دارند. قـانـون کـارمـا ممکن است دو، ده، بیست یا سی سال یا حتی تا زنـدگـی بعد مطالبه دیون نکند. هنـگامـی که پس از تخطی از قـانـون، مـوعـد بازپـرداخت خیلی زود فرا نـرسـد ممکن است فرد فکر کند که به اصطـلاح زیــر آبـی رفتــه است. امـا بـرای هـر عمـل، بـازپـرداخت کامل آن حتمی اسـت. تنها عملی که من آن را اشتبـاه می‏دانم ایجاد مـانـع و وقفه در مسیـر رسیـدن فردی به مـرتبـه‌ی خـداشنـاسـی است. بقیه‌ی اعمال فقط تجـربـه هستنـد: ما از خطاهای خود می‏آموزیـم. من با هیـچ‌کس جـدلـی ندارم مگر آنکه او بخـواهـد به آزادی من تعرض نمـایـد و آن را زیر پا بگذارد. من این را وارد شدن به حـریـم روانی خود دانستـه و حد و مــرزهــا را مشخـص خـواهــم نمـــود.

 

در راه معنوی بودن به این معنا نیست که تبدیل به بره شـویـم. در اکنـکار ما هـرگـز از رهبر و پیروانش صحبـت نمی‏کنیــم. ما از « فرد » سخن می‏گـوییــم. بره‌ها برای من جـالـب نیستنــد. بره‌ها برای سر بـریـدن هستنـد و معمـولاً هم این اتفاق بـرای‌شان میافتد. آنها بـه همیــن کــار مــی‏آینـــد.

 

عملکــرد درونــی و بیـــرونـی استـــاد

 

( تنهـا ) جنبه‌ای از شمـا که من به آن عـلاقـه و تـوجـه دارم روح شمـا به عنوان یک فرد است. یکی از راههـایـی که استـاد درون می‏تـوانـد از طـریـق آن با شمـا کار کند زمـانـی است که شمـا شروع به دیدن نوری کنید. سپـس ممکن است صـدائـی بشنـویـد. این صدا ممکن است به صورت صدای یک فلوت، صدای جیـرجیـرک‌هـایـی که از دور دست به گوش می‏رسد ــ در حـالـی که جیـرجیـرکـی در آن اطراف نیست ــ یا یک نوع صدای «هـام» مثل اتم‌هـایـی که با شتـاب می‏چـرخنـد باشد. این اصوات گـونـاگـون در واقع همان صدای چرخش اتم‌ها در طبقات معنوی است. صـداهـای مختلفی که می‏شنـویـد در واقع نشانـه‌هـایـی هستنـد بر این که شمـا در آن لحظه در کدام سطـح آگـاهـی هستیـد هر یک از این سطـوح آگاهـی و صـداهـای مـربـوطـه‌ی آنها مقدار معینی تصفیـه و پالایـش بـرای شمــا بــه همـــراه خــواهنـــد آورد.

 

هنـگامـی که در طـریـقـی معنوی گام می‏گـذاریـد ممکن است شتـاب الگـوهـای کارمیک زنـدگـی‌تان افزایش یـابـد. ناگهان زنـدگـی شمـا بسیـار فعال و جـالـب می‏شود و شمـا نمی‏تـوانیـد روی علت خـاصـی برای این امر انگشت بگـذاریـد. اگر شمـا به تعـالیـم اک تـوجـه پیدا کرده و در این راه با صداقت گام بـرمـی‌دارید من نمی‏تـوانـم به شمـا تضمیـن یک زنـدگـی شاد و راحت را بـدهـم اما ضمـانـت می‏دهم که زنـدگـی شمـا بسیـار جـالـب‌تر از قبل خواهد بود. ما یاد می‏گیـریـم که چگـونـه با روح کار کنیـم و اجازه بـدهیـم که چیـزهـا همان‌طور که هستنـد بـاشنـد. حتی زمـانـی که می‏خـواهیـم برای کسی دعا کنیم نمی‏گـوئیـم خدا خیّرت بـدهـد یا من به تو بـرکت می‏دهم بلکه می‏گـوئیـم بـرکـت بـاشـد. این کار به فرد این اختیار را می‏دهد که اگر بخـواهـد آن بـرکـت را بپـذیـرد و اگر نخـواهـد آن را رد کنـد، و همــه مـا بـایـد چنیــن اختیـــاری داشتـــه بـاشیــم.

 

من معمـولاً در وضعیـت رؤیا با شمـا کار می‏کنـم. آزمون حقیقی بودن یک استـاد این است که او همانطور که در بیرون و در جهان فیـزیـکـی می‏تـوانـد با شمـا کار کند در درون نیز قادر به کار کردن با شمـا بـاشـد. حتی در اک نیز بـرخـی از دانشجـویـان نسبـت به این کمکی که از درون به آنها می‏شود آگاه نیستـنـد. بهترین چیزی که می‏تـوانـم به آنها بگویـم این است: صبـور بـاشیـد. خـوشحـالـم که بـرخـی از شمـا با من یا سایـر اسـاتیـد اک تجـاربـی درونی دارید. در روح جـدائـی راه ندارد و تمام اسـاتیـد اک تنها تجـلیـات روح در طبقــه‌ی معینـــی از بهشت‌هــای درون هستنـــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

این را خـواهـی دید که ســوگمـاد همواره خـود را در اختیار تو مـی‌گـذارد، بـرایـت کار مـی‌کند، نمی‌گذارد خطا کنی‌، هـرگـز از تو غـافـل نمی‌شود چون می‌دانـد در هر فـوریـتــی که پیـش آیـد راه صحیــح کدام است. این اصلا بدان معنـی نیست که دور آزادی فردی تو خـط کشیـده شـود و یا محدود گـردد. بالـعکـس، از نـوعـی آزادی بهره‌ور می‌شوی که قبـلا نمی‌شنـاختـی. از هیـچ چیـز نمـی‌تـرسـی، مـی‌تـوانـی به هر کجا که میل کنی رفت و آمد داشتـه بـاشــی، آن هـم در کمــال یقیــن. این معمایالهـی است، با تسلیـم کردن همه‌ی آنچـه هست بـه سـوگمـاد، سهــم آزادی خودت را دریـافـت مـی‌کنـی. به این علت که اراده‌ی تـو، در آن هنگام که در مسیــر صحیــح کار می‌کنــد، همـان اراده‌ی سـوگمـاد متعـال است. ایـن راز و حقـیقـت اسرار اســت.

سـرزمیـن‌هـای دور ـــ پـال تـوئـیچـل

 

***

 

حقیقت همیـن‌جـاست در همیـن لحظه‌ی حـاضـر و ما بـایـد آنرا به تصــرف درآوریـم، حفـظ کنیــم و آن شــویــم ـــ خــود حـقیقــت!

بـزرگتـریـن نـقص ما در مقام دانش پـژوهـان دانش الهـی، این است که انـتظـار داشتـه بـاشیـم نتـایـــج از خــارج بــه بــار آینـــد. روح الهی در واقع در وجود همه‌ی انسان‌ها حضـور دارد. نیـروی ایمـان، شـوق و عشق آدمی، نیـروهـای اولیه‌ای هستنــد که خرد خدا را مــی‌ســازنـــد. همه‌ی ما از ازل بوده‌ایم، چون جـاودانگـی آغاز و پـایـانـی ندارد، بلکه صـرفـاً چــرخـه‌ای بــی پـایــان از بــودن اســت؛ بنــابـرایـن بــه نیـّـت جــاودانـگـی زنــدگـی کنیــد.

نـی نـوای الهــی ـــ پـال تـوئـیچـل

 

+ نـوشـتـه شـده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

بــه کـار بــردن قــدرت تـشخیـــص

 

امروز با خـانمـی صحبـت می‏کردم که به تنهـایـی عهده دار تـربیت فـرزنـدانـش است. او باید بیرون برود و کار کند و در عیـن حال دو دخترش را نیز بزرگ کند و واقعاًَ روزهای سختـی را می‏گـذرانـد. اخیراًَ یکی از دوستـان او، کسی که این خـانـم خیلی هم به او احترام می‏گذارد و زندگی‌‌اش هم از این خانم یک کمی راحتتر است، به سراغ او آمده و به او گفته بود: « تو داری خیلی اشتبـاه زنـدگـی می‏کنی! خودت را هزار تکه کرده‌ای ! ». این خانـم می‏گفت که با شنیـدن این حـرف‌ها کامـلاًَ به هم ریخته و ویران شده بود. او واقعاًَ به این فکر افتاده بود که نکند تمام زنـدگـی او یک شکست کامل بوده است. من نـاچـار شدم به او تـوضیـح دهم که گاهـی کسانـی که بیـش از همه می‏تـواننـد ما را آزار دهند همان کسـانـی هستنـد که از همــه بـرای‌مـان عـزیـرتــرنـد زیــرا قلـب مـا بـه روی آنهــا بـاز اســـت.

 

ما بـایـد از قدرت تشخیـص خود استفـاده کنیـم و مطمئن شـویـم که کسانـی که به آنها نـزدیـک هستیـم واقعاًَ به ما تـوجـه دارند نه فقط به خـودشـان. من گفتـم: « این خـانـم چیزی را در مورد شمـا گفته است که اصلاًَ حقیقت ندارد. شـرایـط شمـا کامـلاًَ فرق می‏کند. شمـا در مـواجهـه با آنچه که بـایـد روی آن کار کنید خیلی خوب عمل می‏کنید. آن خـانـم سـرخـورده است. شـایـد ازدواج او به نظر شاد و مـوفقیـت آمیز بیـایـد اما او هم پر از بقض است فقط جلوی اشک‌هایـش را می‏گیرد و ان را انکار می‏کند. به همیـن دلیل است که او شـروع بـه نصیـحـت کــردن شمــا کــرده اســت.»

 

ضرب المثلی هست که می‏گـویـد: « اگر کسی بدون آنکه از او خـواستـه بـاشیـد شمـا را نصیـحـت کرد، در واقع دارد به شمـا می‏گـویـد که شمـا به اندازه کـافـی باهـوش نیستیـد که بـدانیـد چطور بـایـد زنـدگـی‌تان را اداره کنید. » این چه کار بیهوده‌ای است؟ این مسئلـه هـم در مـورد زنــدگــی شخصــی افــراد و هــم در مــورد زنــدگـی معنــوی آنهــا مصـداق دارد.

 

از نظــر معنــوی روی پــای خــود ایستــادن

 

اسـاتیـد اک از آزادی مـذهبـی افراد حمـایـت می‏کنند تا شمـا بتـوانیـد خـودتـان انتخاب کنید و تصمیـم گیری نمـائیـد. از خود بپـرسیـد آیا این طـریقـت برای من منـاسب است؟ من می‏تـوانـم تـابلـوهـای راهنمای این مسیـر را به شمـا نشان دهم. من به شمـا می‏گـویـم که در اک شمـا نور و صوت خـداونـد را خـواهیـد یـافـت. و اگر پس از مدت قـابـل قبـولـی شمـا اینها را نیـافتیــد، جای دیگری بـرویـد. مسئله فقط این است که هنوز وقتـش نیست و شمـا آماده نیستیــد. وقتی که نور و صوت را بیـابیـد، به شمـا در زنـدگـی روزانه‌تان کمک می‏کند تا بتـوانیـد در همـاهنـگـی و هم‌کاری با کل حیات، زنـدگـی کنید و احساس نکنید که بـایـد چشم‌تان به خـدایـی باشد که قرار است همه کـارهـا را بـرای‌تـان انجام دهد. شمـا با این روش هـرگـز به خویـش استـادی دست نخـواهیـد یـافـت. اگر به شمـا اجازه بـدهـم که به شخصیـت بیـرونـی من اتکا کنید یا اگر هر معلمی بگذارد که شمـا به او تکیه کنید این نه خـدمـت کـه خیـانـت اسـت چـون شمـا یـاد نمـی‏گیـریـد کـه روی پـاهـای خـودتـان بـایستیـد.

این ایده که خدا صرف‌نظـر از خطاهای ما به دادمان خـواهـد رسیـد و نجـات‌مان خـواهـد داد با هر قـاشكـق غـذایـی که در کـودکـی به دهـان‌مان گـذاشتـه‌اند به ما داده شده است. بعضـی از مردم فکر می‏کنند که تنها کاری که بـایـد انجام دهند درخـواسـت کردن از خـداسـت. آنها فکر می‏کنند می‏تـواننـد نصـایـحـی به دیگران بکنند که زنـدگـی آنها را نـابـود کند و آن وقت فقط با گفتـن اینکه خـدایـا مرا ببـخـش، همه چیز فـرامـوش خـواهـد شد. متـأسفـانـه چنین افرادی نسبـت به قانـون روح جـاهـل‌انــد. سنت پال می‏گـویـد: « هر چه انسان بکارد همان را درو خـواهـد کرد.» معنای این جمله دقیقاًَ همیـن است که هست. شما می‏تـوانیـد خـودتـان را دست بینـدازیـد و سر خـودتـان را کلاه بگـذاریـد. آدم می‏تـوانـد بـد غذا بخورد و آن مسئلـه روی سلامتـی‌اش اثر بگذارد و بعد برای خود دلیل بیاورد که همیشه می‏شود دکتری پیدا کرد که آدم را معـالجـه کند یا می‏شود از خدا خـواسـت که آدم را شفــا دهــد. و اگر این کار افـاقـه نکرد چنین آدمی با خود فکر می‏کند خدا مرا شفـا نداد پس خدای این مـذهـب حتماًَ خدا نیست. اما در حقیقت او ( با تغـذیـه بد خـود ) دینی به بار آورده است که خودش هم بـایـد آن را باز پـرداخـت کند. هیـچ کس به جز خود او نمی‏تـوانـد کمـکـی بـه او بکنـــد.

 

اک راهی است که به ما ادراکی از چگـونـه بهتر زیستـن در آگاهـی کـامـل می‏دهد. ما می‏تـوانیـم جـایـگاه خود را در میان کسانـی که بیدار شده و یک زنـدگـی مسئـولانـه را در پیـش گـرفتـه‌اند پیدا کنیـم. هـر وقت که بتـوانیـم این زنـدگـی مسئـولانـه را در پیـش بگیـریـم دیگر درگیر مسئله گناه نخـواهیـم بود. دیگر در بند و اسیـر زنجیره‏های گناه تحمیـلـی از طرف کشیش‌ها یا دوستـان خوش نیت یا همسایگـانـی که خـودشـان از شرایط زندگـی‌شان سرخورده هستنـد نخـواهیـم بود. هنـگامـی که در این مورد به درک و فهمی دست یـابیـم، می‏تـوانیـم شفـقـت داشتـه بـاشیـم. اگر کسی خیلی اصرار می‏کند می‌تـوانیـم خیلی سـاده بـه او بگـوئیـم: « مـن کمــک شمــا را نمـی‏خـواهـم. متـوجـه نیستیــد؟ »

 

اگر آنها نمی‏تـواننـد این مـوضـوع را  بفهمند آرام آرام از آنها فاصله بگیـریـد و دوست دیگری پیدا کنید که با وضعیـت آگـاهـی شمـا جور بـاشـد. هیـچ کس این حق را ندارد که ما را بـدبـخـت کند مگر آنکه خـودمـان به او اجازه دهیـم. وقتی که آبـراهـام لینـکلن خطـابـه گتیسبـورگ را در مـراسـم وقف گـورستـان ملی به سربـازان مفقود الاثر جنگ داخلی ایراد می‏کرد سخنـران دیگری هم در بـرنـامـه بود. او ادوارد اورت کانـدیـدای جـانشینـی ریـاسـت جمهوری ایالات متحده بود. او سخنـرانـی مشهور بود که بسیـار شستـه رفته صحبـت می‏کرد و 6 هفته کامل قبل از مـراسـم از او خـواستـه شده بود که در آن سخنـرانـی کند. قرار بود که او سخنـران اصلی بـاشـد ولی یک نفر همیـن‌طوری چیزی به فکرش رسیـد و گفت: « می‌دانید، شـایـد ما بـایـد از پـرزیـدنـت لینـکلن هم بخواهیـم که سخنـرانـی کند چـون ایـن مـراســم یـک واقعــه ملّــی اســت.»

 

اما یکی از مسئـولیـن بـرگـزاری مـراسـم گتیسبـورگ هم شک و تـردیـدهـای خودش را داشت. او گفت: « فکـر می‌کنید او بتـوانـد یک سخنـرانـی منـاسب با این واقعه بکند؟» لینـکلن سخنـرانـی‏های تند و پُر دست‌اندازی می‏کرد و آنها فکر می‏کـردنـد او نمی‏تـوانـد به اندازه کـافـی شستـه رفته صحبـت کند. در واقع بنظر هم نمی‏آمد که قرار بـاشـد او در انتخابات بعدی هم دوباره انتخاب شود. تصـویـر واقعی آن دوران آنقدرهـا هم که ما بـرداشـت کرده ایم زیبا و درخشان نیست. مردی که برای آزادی قیام کرد و در بـرابـر بـردگـی ایستـاد، قــرار نبــود کــه دوبــاره انتخـــاب شـــود.

 

بـالاخـره آنها تصمیـم گـرفتنـد که او را دعوت کنند. آن مرد دیگر یعنی ادوارد اورت نخستیـن سخنـرانـی را اجرا کرد. این سخنـرانـی دو ساعت کامل طول کشیـد و وقتی که او به سخنــان خــود پــایـان داد همــه او را تحسیــن کــردنـد و بــرایــش کـف زدنـــد.

 

نفر بعدی لینکلن بود. او نطقی ایراد کرد که بعـدهـا به عنوان خطـابـه‌ی گتیسبـورگ معروف شد. او بر این مطلب تـأکیـد کرد که اجداد ما در این سـرزمیـن راه را برای استقـرار آزادی سیـاسـی و مـذهبـی باز کـردنـد. اما کار آنها نیمه تمام مـانـده و ما اکنون درست در میـانـه جنگی در راه دوباره بـدست آوردن و تثبـیـت آن آزادی هستیـم. پس از سخنـرانـی او احساس کرد که نـامـوفـق بوده و سخنـرانـی او خیلی کوتاه بوده است و گفت: « من بـایـد در مقام مـردانـی که زنـدگـی خود را در راه آزادی فدا کـردنـد بیشتـر از اینها حرف می‏زدم.» با این وجود این سخنـرانـی یکی از کلیدی‏تـریـن سخنـرانـی‏های امـریـکا شد. این سخنـرانـی برای خیلی از مردم یک الهام، یک قله یا از همان نوک درخت‌هـایـی شد که تـوانستنــد از فراز آن به معنـویـت نگاه کنند. این سخنـرانـی گـامـی به پیـش بود. هر یک از ما هم در درون خود همیـن جنگ داخلی بیـن نیـروهـای مثبت و منفی را داریم. این اتفاق زمـانـی رُخ می‏دهد که روح با ما و با سطـح آگـاهـی ما بـرخـورد می‏کند. روح به درون ما می‏آید و سعـی می‏کند خشکـی و جمود ذهنی ما را که در اثر افـزایـش سن و تثبـیـت شدن روش‌هـای‌مان