مــلاقـات بـا ربـازارتــارز
یک واصل اِک درباره اولیـن مـلاقـات خود با ربـازارتـارز بـرایـم نـوشـت این دیدار وقتی روی داد که او هنوز در سال اول بود. این خـانـم کـامـلاً آگاه بود که بعضـی از مردم درباره وجود اساتیـد اِک سئوال میکنند. برای مردم راحتتر است که فکر کنند ربـازارتـارز، فـوبـیکـوانتـز*و سایـر اسـاتیـدی که نـامشان در آثار اِک آمده است، سـاختـه و پـرداختـهی ذهن پالتـوئیچـل* هستنـد. اما تجـربیـات این خـانـم با اسـاتیـد اِک در اوایل دهه 1930 روی دادهانــد، یعنــی سـی سـال قبـل از آنکـه پـال تعـالیــم خـود را ارائــه دهــد.
علاوه بر این، میتوان از نـامـهی او برای تـوضیـح علت بـرخـی کابـوسها در کـودکـان و جـوانـان و ارائه راه حل برای آنان کمک گـرفـت. کسـانـیکه برای بـرطـرف شدن کـابـوسهـایشان از من تقـاضاـی کمک میکنند، درک نمیکنند که اساتیــد اِک سعـی دارند آنها با ترسهای خـودشـان روبــرو شــونــد. کابـوسها فقط نـاشـی از ترسهای خود شمـا هستنـد که در طبقات درون متجلی میشـونـد. تا زمـانـیکه ترس بر شمـا غـالب بـاشـد، هـرگـز آزاد نخـواهیـد بود. شمـا هـرگـز طعم آزادی را نخــواهیــد چشیــد، مگر آنـکـه یاد بگیــریـد با خـودتـان روبــرو شـویــد. تمام تلاش اِکنکار این است که به مردم یاد بـدهـد چگـونـه میتـواننـد به آزادی معنوی دست یـابنـد و در همیـن زنـدگـی با استفـاده از نور و صوت به سوی خدا بـازگـردنــد. در اِک، مـاهـانتــا، بـه یـاری سـایـر اسـاتیــد اِک ایـن درس را آمــوزش مــیدهنــد.
در نـامـهی ایـن خــانــم آمــده اســت:
هــارجـــی* عــزیــز،
ما اغلب میشنـویـم یا میخوانیـم که دیگران دربارهی اسـاتیـد و نظام وایـراگـی چیـزهـایـی میپـرسنــد. اما ربـازارتـارز آموزش و هـدایـت مرا وقتی آغاز کرد که من در شروع کار بودم. و این به اوایل دهه 1930 باز میگردد. اولیـن یادآوری طی یک سری رؤیـاهـا اتفاق افتاد که با گـذشت این همه سال هنوز هم واضح و آشکار هستنـد. یک شب خواب دیدم در یک تـونـل زیـرزمینـی بسیـار طولانـی هستـم. در دیوارههای تـونـل جسدهـایـی دفن شده بـودنـد. تعدادی شمـع روی تـاقچـههـایـی که در فـواصـل مساوی تعبیه شده بـودنـد، میسوختنــد. من از پشت سر صدای خُــرخــُر جـانـوری را شنیـدم. بـرگشتـم و دیدم یک دستـه گرگ درنده بـه طـرفــم مــیآینــد. مـن هــم پـا بــه فــرار گــذاشتــم. تعقیب شدن تـوسـط تعدادی جـانـور یک کـابـوس رایج میان کـودکـان است. البته، آنها متـوجـه نمیشـونـد که این جـانـوران از کجا مـیآینــد و یـا در این بــاره چــه کـار بـایـد بکننــد.
در ادامــه نـامـه آمــده اســت:
آنقدر دویدم که از پا درآمدم، اما آنها همچنان مرا تعقیب میکـردنـد. درخواست کمک کردم. صــدایــی گفـت، « بــرگــرد و بــا آنهــا روبــرو شــو.» دوبـاره به دویدن ادامه دادم و کمی بعد از خواب بیدار شــدم. شب بعد، دوباره خواب دیدم در همان محل هستـم و گرگها دارند مرا دنبال میکنند. آنهـا نـزدیک و نـزدیـکتـر مـیشـونـد. بـرگشتـم و دیـدم کـه چیـزی نمـانـده اسـت مــرا بگیــرنـد. من تقاضای کمک کردم و دو مرد را دیدم. یکی از آنها پـوستـی سبـزه داشت و ردایی شـرابـی رنگ پـوشیـده بود. [بعـدهـا او فهمید که آن مرد ربـازارتـارز بوده است.] و دیگری رنگ پـوستـش روشن بود و ریشـی سفیـد داشت. او ردایی سفیـد به تن کرده بود. [ آن مرد فـوبـیکـوانتـز بود، اما او هیـچ وقت پی نبرد.] من به سوی آنها دویدم، اما آنها عقب میرفتند. دوباره تقـاضـای کمک کردم و مرد سبـزه چهره گفت، « بـرگـرد و با آنها روبرو شو.» با خودم فکر کردم، تا به حال دوبار به آن گرگها نگاه کرده و هر دو بار پا به فرار گـذاشتـهام. چیـزی نگـذشت کـه از خـواب بیــدار شــدم. این حـادثـه دو شب دیگر نیز اتفاق افتاد. اما من کمـک نخـواستـم و مـوفـق شـدم رو بـه روی گـرگهــا بـایستــم. شب پنجـم بود که دوباره خواب دیدم در همان مکان ایستـادهام. اما این بار، از کنار یکی از شمـعها گـذشتـم و دیدم که شعلـه آن پت پت کرد. بعدی هم همانطور شد. سرم را بالا کردم و دیدم که تقـریبـاً تمام شـدهانـد. از کنـار هـر شمعـی کـه رد مـیشـدم، همـانطـور بـود. دیدم که نمیتـوانـم در تاریکـی از آن مسیـر خطـرنـاک و پُر پیـچ و خم به سلامـت عبور کنـم. برای همیـن، یکبار دیگر تقـاضـای کمـک کـردم. همـان مـرد قبـلی بـاز هـم ظاهـر شد و گفت، « بـرگـرد و با آنها روبرو شــو.» با خودم فکر کردم اگر قرار است بمیرم، تـرجیـح میدهم در تاریکـی بـاشـد تا روشنـایـی. همـانجا بـرگشتـم و رو در روی گرگها ایستـادم. چند ثـانیـه به آنها نگاه کردم، و سپـس نـاگهـان همه آنها نـاپـدیـد شـدنـد. آن دو مرد که در تمام مدت از من فاصله میگـرفتنـد، حالا کنار من ایستـاده و دست خود را روی شـانـهام گـذاشتـه بـودنـد و به من لبخند میزدند. کمی بعد از خواب بیدار شدم. شب بعد از آن، خواب دیدم روی زمیـن هستـم و در ابتدای جادهای طـولانـی ایستـادهام. درختان دو طرف آن جاده را احـاطـه کرده بـودنـد. در انتهای جاده خـانـهای بود که یک درب داشت. قسمـت فـوقـانـی درب خـانـه شیشهی رنگی بود و نماد تمام مذاهب روی آن دیده میشد، نمـادهـایـی مثل ستـاره ششگوش، صلیـب، هـلال مـاه و سـایـر نمـادهــا. نــوری درخشـان از پشـت درب بـه چشــم میخورد. نمـیدانستـم چگـونـه، امـا معنــای هــر یـک از نمـادهــا را مـیدانستــم.
قدمزنان به سوی پایین جاده رفتـم. یک کشیـش با قبـایـی سیـاه از پشت درختی بیرون آمد و به من گفت که بـرگـردم، آنجا نحس است. وقتی ایستـادم، صدای دیگری را شنیـدم که مرا تـرغیـب میکرد. متـوجـه شدم که صدا از سمـت همان تـونلـی است که گرگها در آن بـودنـد. بـرگشتـم و دیدم که مرد سبـزه چهره با ردای شـرابـی رنگ خود نیز آنجا است. در بـرابـر کشیـش احساس ترس و خطر میکردم، اما او به من احساس قدرت، مهـربـانـی و عشـق مـیداد. راه خـود را بـه طـرف خـانـه ادامـه دادم و کمـی بعــد از خـواب بیــدار شـدم.
شب بعد دوباره خود را در همان جاده دیدم. کشیـش این بار نیز سعـی داشت ما را با تهـدیـد به مرگ و جهنـم بتـرسـانـد و از ادامه مسیـر منصــرف کند. اما مردی که ردای شـرابـیرنگ به تن داشت مرا با عشق و مهـربـانـی به جلو رفتـن تـرغیـب کرد. من به این مرد که چشمـانـی زیبــا و قــدرتـی عـالـی داشـت، اطمینـــان کـردم و راه خـود را ادامـــه دادم.
این مـاجـرا دو شب دیگر نیز ادامه داشت تا آنکه شب پنجـم دیدم جلوی پلکـانـی که به درب ورودی خـانـه منتهی میشد، ایستـادهام. آن مرد نیز مرا تـرغیـب میکرد بیهیـچ تـرسـی بالا بـروم و درب را بـاز کنــم. عـاقبـت از پلهها بالا رفتـم و درب را گشـودم. به جای مشـاهـده یک اتاق، با نوری سفیـد و درخشـان و دوست داشتنـی و مـوسیقــی بسیـار زیبایـی روبرو شدم. آن مرد نیز کنار من ایستـاد و دستـش را روی شـانـهام گـذاشـت. ما وارد نور شـدیـم. بعد، از خـواب بیــدار شــدم و دیــدم تــوی تخـتخـوابــم هستــم.
در اینجـا، او بـه زنـدگـی بیــرونــی خــود بـاز مــیگــردد:
چند هفته بعد، در جلسهی مـوعظـه آمـادگـی برای …… حـاضـر شدم. راهبهها و کشیـشها اغلب میگفتند کسـانـیکه عضـو فـرقـهی کـاتـولیـک نیستنـد به بهشت نخـواهنـد رفت. هر بار به یاد درب و آنچه پشت آن دیده بودم، میافتادم. آن استـاد و دوست ارزشمنـد آنجا بود تا در جهـان درونــی رؤیــاهـا و دنیــای بیــرون مــرا یـاری دهــد. او سپـس به لحظـاتـی اشاره میکند که ربـازارتـارز در زنـدگـی بیـرونـی به یاری او میآید. تعدادی از تجـربیـات او بسیـار مهیــج هستنــد، امــا او زیــاد وارد جــزئیـات نشـده اسـت.
یک روز در جهان بیرون، دو مرد میخـواستنـد والـدیـن مرا بکشنـد. او به من کمک کرد تا بتـوانـم والـدینـم را نجات دهم. یکبار نیز، همراه پسر عموی خود به شنـا رفته بـودیـم. من تازه کمی شنـا کـردن یـاد گـرفتـه بـودم. او بـه مـن کمــک کـرد تـا پسـر عمـویـم را از غرق شدن نجات دهــم. دیگر تجـربـهای نـداشتـم تا آنکه وارد سال دوم دبیـرستـان شدم. سال 41 – 1940 بود. مـن عـاقبـت تـوانستـم نام او را در وضعیــت رؤیــا بفهمــم. نـام او ربـازارتـارز بـود.
من سالها تحت آموزش عیسـی و ربـازارتـارز بودم. یک روز عیسـی سه بار تکرار کرد که بـایـد مـُـردن را بیـامـوزم و اینکــه تحـت آمــوزش ربـازارتـارز قــرار خـواهـم گـرفت.
سنـتپال نیز در کتاب مقدس به مرگ هر روز اشاره کرده است؛ و به این معنی است که یاد بگیـریـم آگاهـی بشری را پشت سر بگـذاریـم و به آگـاهـی معنوی بـرسیـم. برای احقاق آن بـایـد هر روز برای مـدتـی کـوتـاه نگـرانـیهای زنـدگـی روزمره را کناری بگـذاریـم. هیـچ راه دیگـری بـرای رسیــدن بــه درجــات والای معنــویـت وجــود نــدارد.
آن نـامـه چنیــن ادامــه پیــدا کــرده بـود:
شب بعد، دوباره خود را کنار ربـازارتـارز دیدم. او گفت که عیسـی تو را به این منطقه آورد. حـال وقـت آن است کـه رفتـن بـه منـاطـق دیگــر را بیـامــوزی. او سپـس گفت، « تو را به نام سـوگمـاد بـرکـت میدهم.» و چشم معنوی مرا بـوسیـد. شب بعد عیسـی را در خواب دیدم. از او راجع به حرفهای ربـازارتـارز پـرسیـدم. او نیز همان حرفها را تکرار کرد و به همان شیـوه مرا بـرکـت داد. عیسی گفت، « حال به سوی استـاد خـود بـازگــرد.» مـن هـم همیـن کــار را کــردم.
این خـانـم عاقبت در سال 1970 اولیـن اثر پالتـوئیچـل ــ اِکنکار، کلید جهانهای اسرار ـ را مطـالعـه کرد. او از اینکه بـارهـا ربـازارتـارز را مـلاقـات کرده است، متعجب بود. همچنیـن متـوجـه شـد کـه پــال نیــز بـه مــلاقــات او آمـده اسـت. او در انتها از مـاهـانتـا، ربـازارتـارز، پـال و سـایـر اسـاتیـد نظام وایـراگـی قـدردانـی میکند و میگـویـد، « زنـدگـی من به خـاطـر وجـود شمـا غنــی شــده اسـت. از شمــا متشکــرم.»
هـارولـد کلمـپ
بـرکـت بـاشــد
|
+| نوشته شده توسط
منـوچهـر در شنبه دوازدهم آبان 1386
|