![]() |
||
|
چگـونـه استــاد شــویــم؟
وقتی که دختر من وارد این مرحله شد، من با دقت به این مسئله نگاه کردم و با خودم گفتم من نمیخواهم اسیر این ایده " دو سالگی وحشتناک" بشـوم. اما میدانید، این مسئله واقعاً ماجـرایـی است. تا آن زمان شمـا بالاخـره توانستهاید به اینکه پدر یا مادر بچه کـوچـولـویـی در گهواره باشیـد عادت کنید. آنـوقـت بالاخره آن کـوچـولـو از گهواره بیرون میخزد و نصف شب دور خـانـه سرگـردان میچـرخـد. درحدود " دو سالگـی وحشتنـاک" بچه واقعاً وارد عمل میشود. بچه هیـچ اشکالـی ندارد، این تـوقعـات والدین است که دستخـوش تغییر شده است. ابتدا غذا دادن به بچه در سـاعـت 2 و بعد در ساعـت 4 صبـح مشکل آفرین بود اما شمـا بالاخـره به این مسئلـه عادت کـردیـد. بعد بچه شروع به حرکت و راه رفتن دور خـانـه میکند. او وارد کمـدهـای آشپــزخـانـه میشود، ظـرفها را بـررسـی میکند، بعضـی از آنها را میاندازد و میشکنـد. والدین شگفـتزده از خود میپــرسنــد: « مـاچـه کـارکــردهایــم؟ ( این چه کاری بود که دست خـودمـان دادیـم؟)» یـک پلــه بــالاتــر ــ گـامــی فــراتــر بچهها به راستـی دیدگاه خـاصـی دارند که برای همه مـا کـه صمیـمـانـه میخـواهیـم فـراتـر از حد معمول برویـم و به خویش استـادی بـرسیـم بسیـار لازم و ضروری است. یک بار پس از انجام تمـرینـات معنوی اک و رفتن به رختخواب گفتـم که میخـواهـم به سـایـر طبقات بروم. شمـا از تشـابـه فعـالیتهـایـی که در آنجا اتفاق میافتد با آنچه که مردم در اینجا انجام میدهند شگفت زده میشویـد. یک وقت هست که شما تجارب درخشانی با نور و صوت روح الهی که دو ستـون یا دو جنبه روح هستنـد که میتوانیم آنها را ببینیـم و بفهمیـم دارید. و گاهی شما این دو را دارید اما اگر خوش اقبال باشیـد میتـوانیـد تـوانـائـی حفظ آگاهی و هـوشیـار بودن به آنچه که در طبقـات درون میگـذرد را نیـز در خـود رشــد و تـوسعـه دهیـــد. در این مورد خاص، استـاد رؤیا مرا به مدرسهای در یک معبد دعوت کرد. اما این معبد یک معبد خرد زرین نبود. بچهها همیـنطور که در طبقه فیـزیکـی ریاضیات و سایر دروس را در مدرسه میآموزند در همان زمان در طبقات درون یعنی طبقات اثیری، علی، ذهنی و اتری هم در حال آموزش دیدن هستنـد. آنچه که در اینجـا آمـوزش میبینیـم مـربـوط به طبقـه فیـزیکـی اسـت. معلم مدرسه معبد، ریاضیـات پایه را به دانش آموزان درس میداد و به پسر کوچکی گفت: « تو یک گـوجـه فرنگی داری. حالا اگر ده تا گوجه فرنگی میخـواستـی چند تا دیگر باید میخریدی؟» پسر کوچولو بیدرنگ گفت: " هیچی". اگر شما یک گوجه فـرنگـی داشتـه باشیـد و ده تا بخواهید باید 9 تای دیگر هم داشتـه بـاشیـد. آنها را از کجا میخواهید بخرید؟ نمیدانم آیا آن پسر کوچولو پولی نداشت و روش تفکرش با معلم فرق میکرد یا شاید هم یک کشاورز بود اما بهر حال گفت: « من گـوجـه فرنگی را باز میکردم، تخم هایش را بیرون میآوردم" آنها را مـیکـاشتـم و یک عـالمــه گـوجـه فـرنگـــی بـهدسـت مــیآوردم.» او از همان ایده ارزش افزوده تجار استفاده میکرد و یک قدم فـراتـر بـرمـیداشت. معلم در چهار چوب خشک و بستـهای که جواب مورد انتظار بر اساس منطق از آن بدست میآمد فکر میکرد. اما زندگی معنوی، حوزه حقیقی معنوی، فـراتـر از ذهن است. از منطق فـراتـر است تـوضیـح این مسئله برای من غیر ممکن است زیرا ما با ذهن خود میشنـویـم و درک میکنیـم. اما در جهانهای خالص معنوی ما با ادراک و آگاهی، با دیدن و دانستن سر و کار داریم. این چیزی است که هیـچکس نمیتـوانـد آن را برای شمـا تـوضیـح دهد. تنها کاری که من یا هر کس دیگر میتـوانـد انجام دهد این است که به شما بگوید: در کتاب « اکنکار، کلید جهانهای اسرار» تمـرینــات معنــوی اک هســت. بعضی دیگر از این تمرینات هم در " دفتـرچـه معنوی " آمدهاند که میتوانید روزی چند دقیقه به آنها بپـردازیـد. همچنیـن در کتاب " در روح آزادم " نیز روش " راه آسان " آمده است. شمـا میتـوانیـد این روش را در ضمیمـه این کتاب پیدا کنید. این تمـرینـات معنوی را امتحان کنید و به دنبال استـادی باشیـد که با او احساس نـزدیکـی و راحتی میکنید. این استـاد میتـوانـد یک استـاد اک و یـا حتــی مسیـــح بـاشــد. اوایل بعد از ظهر امروز من به کاپتـیـول رفتـم تا از مجلس سنـا بـازدیـد کنـم. همانطـور که از پله ها بالا میرفتـم اعضـای یک تور مسـافـرتـی هم درست جلوی من بـودنـد. تعداد آنها زیاد بود. مشاهده اینکه ما چه آسان تبدیل به گـوسفنــد میشـویـم خیلی جالب است. وقتی به دنبال خویش استـادی هستیـم، باید دست از گـوسفنـد بودن بـرداریـم. این کار خیلی آسان است. که یک تابلوی عـلائـم به ما بگـویـد این کار را بکن و ما هم آن کار را انجام بدهیـم و هیـچ وقت هم از خود چرای آن را نپـرسیــم. آیا برای این کار و این علامت دلیلی وجود دارد یا ما فقط این کار را میکنیـم چون آن تابلو به ما گفته است. در استـادی، ما تـوانـایـی بـدست آوردن یک دیدگاه کلی و همه جانبه نسبت به تمام مراحل زنـدگـی روزانه را در خود تقـویـت میکنیـم و رشد میدهیـم. ما به شـرایـط، مـوفقیـت و مشکلات خود از منظری وسیـع ( و از بالا ) نگاه میکنیـم و از این دیـدگـاه تـصمیــم مــیگیـریــم کـه: این مشکل را چگـونـه مـیخـواهیــم حـل کنیـم. من از پله ها بالا رفتـم. وقتی که مجلس سنـا جلسه دارد، یک دستگاه ردیاب فلزات مشغول به کار است که مردم از میان آن عبور میکنند. امروز سنـا جلسهای نـداشـت و هیچ کس هم پشت این دستـگاه کار نمیکرد. تنها چیزی که آنجا وجود داشت یک دروازه چـوبـی بود درست مثل همان چیزی که شما در فـرودگاه میبینید. فقط یک چهارچوب. هیـچ صفحـه نمایش الکتـریکـی، هیـچ کارمند یا هیچ چیز دیگری نبود. شما یک انتخاب داشتیـد، میتـوانستیـد به سمت راست بـرویـد و از میان این چهارچوب عبور کنید یا اینکه به طرف چپ بـرویـد که چیزی سر راه شما قرار نـداشـت. روی تابلـویـی که بالای این دستـگاه بود. چیزی شبیـه به این نـوشتـه شده بود که « از اینجا بگـذریـد ». با وجود اینکه کسی پشت دستگاه نبود و هیـچ تجهیــزاتـی به این قاب چوبی وصل نشده بود، مردم با دقت از میان آن عبور میکـردنـد. آنها کُت خود را تکان میدادند و حتی خـانمـی را دیدم که با دقت کیف خود را از پشت قاب به شوهـرش در آن طرف داد. او هم کیف را گرفت. آن وقت آن خـانـم لبخندی زد و از میان قاب گـذشت زیرا تابلو به او گفتــه بــود کــه چنیــن کنـــد. تمام این جمـاعـت گـوسفنـدی را که جلویشان راه میرفت دنبال میکـردنـد و دقیقا“ همان کاری را که نفر جلـویـی میکرد انجام میدادند. آنها مـدلـی از اینکه کارها معمولا“ چطوری انجام میشوند دارند و در این مورد خاص اصلا“ متـوجـه نبـودند که این تابلو در این شرایط کاملا“ بی معنی است. بچهها پشت آن چهار چوب جمع شده بـودنـد و یکی یکی به صف از آن عبور میکـردنـد. من داشتـم از پله ها بالا میرفتـم، پشت سرم را نگاه میکردم و نمیتـوانستـم آنچه را که با چشمهای خودم میدیدم باور کنـم. خـانمـی هم داشت پایین میآمد و نزدیک بود که ما به هم بخـوریـم. ما شروع به صبـحـت کردن با همدیگـر کردیـم و من گفتـم: «شمـا هیـچ وقت چنین چیزی دیده بـودیـد؟ » او ایستـاده بود و فقط نگاه میکرد. او هم هیچـوقت چنیـن صحنـــهای نــدیــده بــود. همانطور که ما به حرف زدن مشغول بـودیـم مردم از دور و بر ما رد میشـدنـد. گفتگوی جـالبـی بود و ما به این کار باور نکـردنـی مردم نگاه میکردیـم.آنها از فکر خود استفـاده نمیکـردنـد چون حتی به ذهنشان هم خطور نمیکرد که باید فکر کنند. بالاخـره یک گروه تـوریستـی کامل به همراه راهنمـایشان از راه رسیـدنـد و ما خود را از سر راه آنها کنار کشیـدیـم. ایـن تجـربه بــرای مــن بسیــار جـالب و سـرگـرم کننـــده بــود. یـافتــن آب حیـــات آنچه که ما به دنبال آن هستیـم آب حیات است. این همان آب حیـاتـی است که مسیـح بر سر چاه یعقوب به زنی پیشنهـاد کرد. در پایان یک روز طولانـی مسیـح مشغول راه رفتن و بسیـار خستـه بود. پس بر لب چـاهـی نشست تا حـواریـون به شهـر رفته و مقداری گـوشـت و غذا بگیـرنـد. ناگهان زنی سامـری از راه رسیـد و از چاه آب کشیـد. مسیـح گفت: « چیزی بده تا بنـوشـم » آن زن نمیفهمید چرا او این خـواستـه را گفته است زیرا بیـن سـامـریها و یهـودیـان پیـش داوریهای زیادی وجود داشت و آنها با یکدیگـر حرف نمیزدند. پس زن از مسیـح پـرسیـد: « چـرا بـا مـن کـه یـک سـامـری هستــم حــرف مــیزنـــی؟ » مسیـح گفت: « اگر به من آب میدادی من هم در عوض به تو آب حیات میدادم. » این همان آب حیـاتـی است که یکی از اسـاتیـد اک به نام وایتـادانـو قـرنها پیـش درباره آن با اسکنـدر کبیر صحبـت کرد. اسکنـدر کبیر به قصد فتـح هنـدوستـان به آن سـرزمیـن رفت. نه اهـالـی مقـدونیـه و نه سـایـر کشورهـا نمیتـوانستنـد در مقـابـل او ایستـادگـی کنند. او از رود ایندوس گـذشـت و در کـرانـه شرقی آن چادر زد. در این هنگام یک استـاد حق بسیار پیر بر او ظاهر شد. او مشک آبی در دست داشت و گفت: « اسکنـدر، این را بگیر و بنوش » اسکنـدر لحظهای تـردیـد کـرد و یکـی از همـراهـان او شمشیــر کشیــد، مشـک را پـاره کــرد و آب بــر زمین ریخـت. اگر او همان لحظه آب را نـوشیـده بود، چشم سوم او باز میشد و او همیـن آب حیـاتـی را که از آن صحبـت میکنیـم ــ نور و صوت خـداونــد ــ را دریافت کرده بود. این آب در وجود او جاری میشد و عطش او برای فتـح کردن که او را از سـرزمینـی به سرزمینـی دیگر میکشـانـد فـرو نشستـــه بــود. وایتـادانـو گفت: « تو آزموده شدی و معلوم شد که شـایستـه نیستـی. اگر این آب را نـوشیـده بودی، چشـم معنوی تو باز میشد و شکـوه و عظمت خـداونـد را میدیدی. پس، تقـدیـر تو این است که در جـوانـی بمیری. تو در زنـدگـی سـرگـردان خـواهـی بود، تـولـدی بعد از تـولـدی دیگر بر زمیـن راه خـواهـی رفت تا روزی که استـاد حق زنده در یک زنـدگـی دیگر به سراغ تو بیـایـد و این فـرصـت را دوباره در اختیار تو بگذارد.» او به اسکنـدر گفته بود که زنـدگـیاش به زودی به پایان خـواهـد رسیـد و همیـنطور هم شد. این جستجـوی آب حیات است. این همان چیزی است که ما به دنبال آن هستیـم. همان حقیقت ابدی. ما در خلال زنـدگـیهای متعدد و در مـذاهـب مختلف به دنبال این حقیـقت بودهایم. و آنگاه که این آب را به ما تعارف کنند باز هم خود مـا هستیـم کـه بـایـد آن را بگیــریـم. هیــچ کـس نمــیتـوانــد شمــا را وادار بــه نـوشیـــدن آب حیـــات کنـــد. هــارولـد کلمـپ بـرکـت بـاشـد |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
جستجــوی مـا بـرای شــادی
عصر طلایی در طبقهی فیـزیکـی معادلی دارد که در دورانهای بـاستـان و قبل از تـاریـخ مکتوب به وقوع پیـوستـه است. اما عصـر طـلایـی واقعی زمانی بود که روح هنوز به طبقات تحتـانـی نیـامـده بود و این همان چیزی است که ما به صـورتـی مبهـم و نـاآگـاهـانـه، وقتی که در اینجا به دنبال شادی میگـردیـم آن را به یاد داریم. جستجـوی ما برای شادی در واقع جستجـوی خدا و جستجـوی این عصـر طـلایـی است که در آن روح در جهانهای متعـالـی روح و خـداونـــد سُکنــی داشتـــه است. شکـوفـایــی روح فــردی پیش از انکه جهانهای تحتانی خلق شود زمانی بود که روح در بهشتهای (خداوند.) مسکن گزیده بود . درک اینکه روح در وضیعتی خود محورانه و بدون رشد در بهشت بوده است گرچه مشکل است اما به اندازه کافی جالب هم هست. روح به کسی یا چیزی جز به خود خدمت نمیکرد. پس خداوند روح را به جهانهای تحتانی که مخصوصاًَ برای تجربه روح آفریده شده بود فرستاد. مشکلات و سختیها، حتی شادیها و خوشحالیها، طیف کامل تجاربی که از طریق 5 حس اصلی و سایر حواس آنها را درک میکنیم ــ شکوفایی روح را تا روزی کـه روح همـکار خـداونـد شـود، در بـر دارنــد. هـدف از همــه چیــز همیـن اسـت. وقتی کسی میپرسد که مأموریت من در زندگی چیست؟ پاسخ بسیار ساده است: همکار خدا شدن. اما این جواب انقدر ساده است که معمولاًَ فرد در حالی که هنوز هم همان سئوال را در ذهن دارد از پیش شما میرود. آنها به دنبال یک جواب خیره کنندهتر ( و یک مأموریت دهن پرکن ) مثـلاًَ اینکه قرار است امپـراطـور بشـونـد، حتی شـایـد مثـلاًَ در امپـراطـوری اکنکار یا چیزی شبیـه آن (!) میگـردنـد. آنها میخـواهنـد متـواضعـانـه (!) از بـالاتـریـن نـقطــه شــروع کننــد. واکنش دیگری که در مقابل این پاسخ ساده دیده میشود این است. « اوه، همکار خدا ! ای ی ی.» همکار خدا شدن خیلی هم به نظر جالب و سرگرم کننده نمیآید زیرا آنها را به یاد صحبتهای یکشنبـه میاندازد که مثل عصا قورت دادهها روی نیمکتی در کلیسا نشستهاند. آنها برای مدتی به حرفهایی گوش میدهند و بعد سرودهایی میخوانند که برای بعضیها خوب است ولی بقیه افراد از حد آنها بیشتر رشد کردهاند. آنها حدس میزنند که همکار خدا بودن هم به معنای این است که با دو تا بال این طرف و آن طرف پـرپـر بزنند. این چنیـن مفهومی از بهشت احتمالاًَ خاطرهای است از عصـر طـلایی پیش از آنکه روح مفید گردد، پیـش از آنکه خداوند بگوید. « تو برای همکار من شدن به تجربه نیاز داری » ما با خدا یکی نمـیشـویـم. در خدا حل نمـیشـویـم و هـویـت خـود را در ابـدیـت از دسـت نمـیدهیـم. هـارولـد کلمـپ بـرکـت بـاشـد |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
تمــاشــاگــر بـاشیــد اگر امکان داشت فهـرستـی از صفـات خـداشنـاسـی تهیه میکردم. البته این کار برای کسـانـیکه چشـم مشـاهـده نـدارنـد درست مـاننـد تلاش برای خـوانـدن کلمـاتـی است که با جـوهـر نـامـرئـی نـوشتـه شدهاند. بسیـاری قادر به قـرائـت و یا درک این کلمات نیستنـد. اما برای آنهـایـی که با چشم معنوی میبینند فقط کـافـی است به یک واصل اِک نگاه کنند؛ کسـی کـه بـا زنـدگـی در ایـن طـریـق در جستجــوی عظمــت معنــوی اسـت. معنـویـت، پیـش از دیگران، برای شمـا است. و سـایـریـن برای بهرهمند شدن از آن در جـایگـاه دوم قرار میگیـرنـد. دیگران وقتی از آن سود میبـرنـد که به سعـی و تلاش تـرغیـب شـونـد و به مـرحلـهای بـرسنــد کــه شمـا هـم اکنــون ایستــادهایــد. آنها میبینند شمـا شخصـی هستیـد که در راستـای اِک، روح مقدس، زنـدگـی میکنید. خـواهنـد فهمید که آنها نیز مایلنـد از این هـدایـت الهی در زنـدگـی خود بـرخـوردار شـونـد. همیـن آنهـا را تـرغیـب مـیکنــد تـا قـدم در راه بگـذارنــد و بفهمند شمـا چگـونـه این کار را انجام مــیدهیــد. فهـرستـی از ویـژگـیها و صفـات انسان خـداشنـاس در دست نیست تا همه بتـواننـد از آن بهره بگیــرنــد. و دلیـل سـادهاش ایـن اسـت کـه هـر یـک از مــا در جهــان فــردی خــود فعــالیـت داریــم. وقتی شمـا با معطوف کردن تـوجـه خود به سوی مـاهـانتـا دربارهی زنـدگـی خود به تعمـق مینشینـیــد، ذهن شمـا به طرف انـدیشـهها و اعمـالـی هدایت میشود که در جـریـان زنـدگـی معمولی به خودی خود اتفاق نمیافتند. و این باعث میشود تا مـرزهـا برای شمـا مشخـص شـونـد. برای مثال، اگر وضعیـتـی موجب عصبـانیـت شمـا شود، میتـوانیـد عقب بایستیـد، وضعیـت را بـررسـی کرده و بپـرسیـد، « استـاد میخـواهـد چه چیزی را در این شـرایـط بــه مــن بیــآمـــوزد؟ » هر گاه در زنـدگـی اتفـاقـی غیـرمعمــول روی دهد درسی معنوی را با خود به همراه میآورد. برای مثال، خروج از شـرایـط یکنـواخت و کسل کنندهی فعـالیـتهای معمـولـی زنـدگـی که بیشتـر زنـدگـی شمـا را در بـرگـرفتـهاند. و این بر عهده شمـا است که به خود زحمت داده و بفهمیـد این درس معنوی چیست. یک شیـوه آن است که به استـاد درون بگـوییــم، « من میدانم که سعـی دارید چیزی را به من بگویید. بگـذاریـد ببینــم آن چیست؟ » بعــد آرام بنشیـنیــد و فقــط یـک تمــاشـاگـــر بـاشیــد. هـارولـد کلمـپ بـرکـت بـاشـد |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
بـزرگتـریـن چـالشهـای زنــدگــی روح که همان خویش واقعی شماست، همیشه جوابی در آستیـن دارد. گاهـی صدای ذهن و عواطف چنان بلند است که روح نمیتواند این جوابها را به گوش شمـا بـرسـانـد تا بتـوانیـد بر اساس آنها عمل کنید. این کار به ویژه هنگامـی میتـوانـد دشوار باشد که تغییـرات ما را وادار میکنند با وجهی از وجود خود روبرو شـویـم. مـاجـرای زیر مثـالـی از زنـدگـی شخصـی خـود مـن اسـت. مـاجـرا به شکستـی بزرگ در پیشـهی آزاد من مـربـوط میشود. این برای من نقطه عطف زنـدگـی بود که وقتی برای اولین بار آن را روی کاغذ آوردم، حـالـم بهشدت منقلب شد. در حدود چند سال میشد که جز همسـرم و دو تن از دوستـان صمیـمـیام، این مـاجـرا را با کسـی دیگـر در میـان نگذاشتـه بـودم. حتـی از فکـر کـردن بـه آن نیــز پـرهیــز داشتـم. چـرا؟ چون تجـربـهی بسیـار دردنـاکـی بود؛ مثل زخمی که حتی یادآوری آن نیز مرا عذاب مـیداد. اما زنـدگـی مرا در شـرایطـی قرار داده بود که بـایـد با گـذشتـهی خود روبرو میشدم؛ اوقـاتـی بسیـار نـاخـوشـاینـد که در عیـن حال تعالـی بـزرگـی را نیز در خود داشت. در آن هنگام اعتقادم بر این بود که به طرزی فـلاکـتبار در آرزویی گـرانقدر شکست خوردهام و در این میان به بسیـاری افراد دیگر نیز صـدمـه زدهام. بنـابـرایـن به مدت پنـج سـال طـولانـی از مـرور مجــدد آن اجتنــاب کــرده بــودم. وقتی که سـرانجـام وضعیـت را پـذیـرفتـه و با آن خـاطـرات روبرو شدم، کار شفـا آغاز شد. واقعاً که تجـربـهای شگفـتانگیــز بـود. انـدکـی بعد در این مورد مطالبـی نـوشتـم. سپـس از من خـواستنـد که داستـان خود را در یک سمینـار معنوی سه هزار نفری بـازگـو کنـم. پشت صحنـه منتظر بودم تا نـوبتـم بـرسـد. به خود میلـرزیـدم و تـرسـی در وجودم نشستـه بود که سالها بود در خود سراغ نـداشتـم. وقتی که پشت تـریبـون قرار گـرفتـم، با سادهترین کلمـاتـی که میتـوانستـم مـاجـرا را تعـریـف کردم، اما موج عواطف جمعیت باعث شد که بسختـی بتـوانـم از گـریستـن خودداری کنـم. پس از سخنـرانـی، وقتی که داشتـم از سالن خارج میشدم، بسیـاری از حضـار پیـش آمده و بـابـت این که "داستـان زنـدگـی خود آنان" را به زبـانـی دیگـر تعـریـف کـرده بــودم، از مـن تشکــر کـردنــد. به ویژه مرد جـوانـی را هـرگـز فـرامـوش نمیکنـم. او مـدتـی طولانـی بدون این که حـرفـی بـزنـد در بـرابـرم ایستـاد و نـاگهـان مرا در آغوش گـرفـت. در حـالـی که اشک در چشمـانـش حلقه زده بود نجوا کنان میگفت، "متشکـرم،" و بعــد بـه ســرعـت از مـن دور شـــد. صحبـت کردن و نـوشتـن دربارهی نقطه عطفی دردناک و کاوش در درسهای نهفته آن، کار درمـان مـن و شنـونـدگـانـم را آغـاز کـرد. گـابـریـل ریکو در کتاب [رنج و امـکـانـات، گذر از بحرانها با کمک نوشتن ] در این مورد مینـویسـد: "عجیب این که ما با رها کردن و ابراز احسـاسـات در قـالب کلمات، تـوانـایـی بیشتـری پیدا میکنیـم تا مسئـولیـت زنـدگـی خود را بپـذیـریـم و رفته رفته تشخیـص دهیـم که آنچه ظاهـراً آشوب و هرج و مرج مینمـایـد در دل خود از الگـویـی تبعیـت مــیکنــد. " این همــان اتفـاقـی بـود کـه بــرای مـــن افتـــاد. هـارولـد کلمـپ بـرکـت بـاشـد |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
پـشـت آن درب کـه مــیبنــدد بــاد زیـر آن بــرگ کـه مـیشـویـد آب خـانـه دارد دل آن مـور نحیــف بـر آن یـار کـه بـودش بـارهـا دل مـن تنـگ و پـریـش از غـمهـا مـن نـدارم دگـر چشــم بـدان تـا نهــد مـرحمـی او بـر زخـم دلـم مـن نشـایـد کـه شـوم مسـت دگـر بـه در خـمخـانـهی اربـاب دغـل شـب و روز رفـت و بـرفـت عمـر چنیـن پـی هـم آمـد و نیـز هـم بـرفـت آن همـه عمــر تـا یکـی خـواب ز ادوار بلنــد بگشـایـد یکـی چشــم در ایـن دیــر کـُهن نـه همـه رقـص کننــد در این چـرخ و فلـک نـه همـه مسـت شـونـد بـر سـر آن دار بلنــد عشـق لیـلی ز مجنــون بـایـــد دیـــد عشـق شیـریـن ز فـرهــاد بـایــد خـوانـــد آن کـه مـیداشـت همـی سـرخ ز خـون چهــره خــود دیـدی ای دوسـت کـه بـی چشـم نظـر داشت تـو را هسـت کنــون نـزنـم نقـش خیــال بــر سـر آب کـه سـراب اسـت، سـراب اسـت، همـه آن چـرخ فســون بـرو ای مسـت کـه امشـب نـدهنــد بهــرهی تــو بـه جـز آن جــام تُهـی کـش شـده اسـت روزی تــو. سـاغــر و سـاقـی دیگــر همــی در راه اسـت شــرب منظــور تـو آخــر همــی در کــار اسـت. منــوچهـــر |
|
+ نـوشـتـه شـده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
اسـاتیــد خــارج از اک سئــوال: آیـا شمـا اسـاتیــدی را در خـارج از جــریـان اکنـکار قبـــول داریــد؟ هـارولد کلمپ: بله. تمام راههای به سوی خـداونـد معتبر هستنـد. ما همه با یکدیگـر متفاوت هستیــم. ما سطـوح مختـلفـی از آگاهـی داریم. با این وجود کسـانـی هستنـد کـه ایدههـای مشـابهـی دارند. شمـا میتـوانیـد به آن زمینهی ایـدئـولـوژیـک یکسان بگـوئیـد، البتـه فقط به این دلیل که عبـارت بهتری برای آن وجود ندارد. کسـانـی که از نظر شکـوفـایـی معنوی شبیـه یکدیگر هستنـد ممکن است دور هم جمع شـونـد گـروهـی تشکیـل دهند و با نام بـاپتیست، آنجلیکان یا اکیست شنـاختـه شونـد. اما در داخل هر گروه هم شمـا کسـانـی را میبیـنیـد که جای بـالاتـری ایستـادهاند و همچنیـن کسـانـی که در جای پائیـنتری هستنـد و کسـانـی که در حـاشیـــــه راه مــیرونـــد. خـداونـد هر مـذهبـی را به گـونـهای که برای یک سطـح مشخص آگاهـی منـاسـب بـاشـد بهوجود آورده است، و هر کدام از اینها به عنوان یک سنـگ پله ضروری هستنـد. اینکه ما از محدوده یک طـریقـت معنوی خاص بیرون زده و رشد بیشتـری کردهایم باعث نمیشود که آن را برای دیگری بی اعتبار کنیـم. اگر من مسلکـی را ترک کرده و به راه دیگری رفتهام درست نیست که بگـویـم حالا که من بـزرگتر از این مسلک شدهام پس هر کس دیگری که در آن بـاقـی مـانـده اسـت احمــق اسـت. آن راه، آن مـذهـب و معلمیـن آن هنــوز هـم سـاختـهی خــداونــد هستنــد. اسـاتیـد معنـوی بزرگ همیشـه همراه یکدیگر کار میکنند. این تنها پیـروان آنها هستنـد که تمـایـز قـائـل میشـونـد و میگـوینـد: استـاد من بـزرگتـر از استـاد تـو است. در طبقات درون استـاد یک طـریقـت ممکن است بهصـورتـی بسیـار طبیعی جـوینـدهی واقعی را تحـویـل استـاد بعدی بـدهـد. حتی در طـریقـت اک نیز ما اسـاتیـد حـق زیادی داریم که درست مـاننـد مـدرسیـن طبقـات درون، در طبقه فیـزیکـی در سکـوت با یکدیگر کار میکننـد. هنـگامـی که شمـا هر آنچـه را که مـربـوط به مکـانـی بوده است آمـوختیــد، به نـوعـی فارغ التحصیـل میشـویـد و از این کـلاس یـا مـرحلــه بـه کـلاس و مـرحلــهی بعــدی مـیرویــد. ایـن یـک رونـد بسیـار طبیعـی اســت. اساتیـد هـرگـز برای یکدیگر انگشـت (تهـدیـد) تـکان نمیدهند و نمیگـوینـد: تو کمتـر معنـوی هستــی. همهی آنها جـایـگاه خود را در سلسلـه مـراتـب معنوی مـیداننــد و همــهی آنهـا نیــز در حـال شکــوفـاتـر شــدن هستنـــد. بـرکـت بـاشــد. |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
آزادی دادن بـه دیگــران
با ورود به طـریقـت اک، تغییـراتـی اتفاق خـواهـد افتاد ولی این تغییرات به وسیلـه قُر زدن رُخ نمیدهنـد. استـاد حق زنده هم به شمـا قُـر نمیزند یا نمیگـویـد: « همیـن الآن سیـگار و مشروبـت را کنار بگذار!» یکی از افرادی که با آنها صحبـت میکردم میخـواسـت چیـزهـایـی دربارهی اکنکار بـدانـد ولی نمیخواست در این راه قدم بگذارد چون یک چیز را بد فهمیده بود. او فکر میکرد اگر بخـواهـد وارد راه اک شود بـایـد فوراً سیـگار و مشـروب را کنار بگذارد و برای این کار هـم آمـاده نبــود. او فکـر مـیکـرد یـک نفــر بـه او خــواهـد گفـت: « ایـن کـار را نکــن! » البته من از رهبران اک تـوقـع بیشتـری دارم. این درست مثل اداره یک شـرکـت است: شمـا به فـروشنـدگان و مسئـولیـن فروش مجرب و خـوبـی نیاز دارید. اگر نمـاینـده فـروشـی داشتـه باشیـد که لبـاسهای کثیف و کراوات چـروکـی دارد، فروش شمـا در آن قسمـت پاییـن خـواهـد آمد. چنیـن فردی برای شمـا نمـاینـدهی خـوبـی نیست. او تصـویـری مطلوب از شرکت شمـا ارائه نمیدهد. بنـابـراین من از رهبران اک تـوقـع بیشتـری دارم. اما وقتی کسی پا در این راه میگذارد و دارد تلاش میکند که از چنگ این عـادتها رها شود من معمولاً چیزی نمیگـویـم. مـیدانـم کـه ایـن عـادتهـا پـس از چنــد ســال از بیــن خـواهنــد رفــت. هـارولـد کلمـپ بـرکـت بـاشـد
|
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
درک رؤیـاهــا کار کردن بر رؤیـاهـا بسیـار جـالـب است. هـر از چنـد گـاهـی یک نفر دربارهی دیدن رؤیـایـی در مورد ازدواج گـزارشی میکند. اگر رؤیا بیـن مرد بـاشد ممکن است بگـویـد: « خواب دیدم که با فلان خـانـم ازدواج کرده ام » آنگاه ممکن است اشتبـاهـاً فکر کند که آنها جفت روحی یکدیگـر هستنـد. ما در اک چیزی به نام جفت روحی نـداریـم این مفهـومـی است که ریشه در علوم غــریبــه دارد. هر روح یک مـوجـودیـت ویژه و منفرد است. ما در طبقات تحتـانـی دو بخش از طبیعت تحتانی خود داریم: بخش مثبت و بخش منفی. هنگـامـی که به طبقه روح میرسیـم متـوجـه میشـویـم که این دو بخش با یکدیگـر یکی میشـونـد. به این مـرحلـه، خـودشنـاسـی میگـوئیـم همان چیزی که سقـراط وقتی که میگـویـد: « ای انسان خود را بشنـاس » به آن اشاره میکند. تـاکنـون شنـاخـت خود تنها به منـزلـهی شنـاخـت نفس یا من کـوچـک بوده است نه به معنای شنـاخـت طبیعت معنوی و روحـانـی خـودمـان. وقتی که به طبقه روح میرسیـم آگـاهـیمـان تغییــر مـیکنــد و نـگاهــی بـه زنـدگــی داریــم کــه متعـــادل اسـت. در وضعیت رؤیا، ازدواج تنها به این معنـاسـت که روح در حال گـرفتـن یک وصل درونی است که در آن دو بخش از روح کمی به یکدیگـر نـزدیکتر شدهاند. ما به دنبال اتصـال روح با اک، با این روح مقـدسـی که از خـداونـد میآید هستیـم. هر گاه در طبقات درون شـاهـد ازدواجی بـودیـد، صرف نظر از اینکه چه کسی را به عنوان جفت خود دیدهاید، به معنای پیـونـدی نـزدیکتر با خـداونـد و روح است. اکثر افراد این چنیـن رؤیـایـی را بد میفهمند و برای کسی که در خواب، ازدواج با او را دیدهاند مـزاحمـت ایجاد کرده و میگـوینـد. « من میدانم که ما برای همدیگــر سـاختـه شدهایم. تنها کاری که من بـایـد بکنـم این است که صبـور بـاشكـم و منتظر بـاشـم تا تو هم این مطلب را بفهمی و آن وقت با همدیگر ازدواج میکنیـم و بعد از آن به خـوبـی و خـوشـی زنـدگـی خـواهیـم کرد.» شمـا انواع تـورهـا را سر راه آن دیگری پهن میکنید و وقتی که بالاخـره کـارتـان را پیـش مـیبـریــد و بـا او ازدواج مـیکنیــد تــازه مــیفهمیــد کــه چــه کسـی واقعــاً در دام افتاده اسـت. هــارولـد کـلمـپ بـرکـت بـاشـد
|
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه بیستم آبان 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
پیــدا کــردن پـاســخهـای خــودمـان یک استـاد واقعی که در جـایگاه اقتداری واقعی قرار داشتـه باشد، سعـی نمیکند خود را در مقام پاسخگـوئـی به کسی که در جستجوی حقیقت است قرار دهد. او از افراد میخـواهد که پاسخهای خود را پیدا کنند. بعضی از مردم بر حسب عادت برای حل مشکلات خود به سراغ استــاد اک مـیآینــد. مثــلاً یک نفر میخواست تصمیـم بگیرد که ملکی را در یک کشور دیگر بخرد یا نه. او میخواست یک مـزرعــه بخــرد و این امـر مستلـزم یک تغییــر کُلی در زنــدگــی او بــود. او گفت: « من میتـوانـم چنین ملکی را در دو کشور مختلف بخرم ولی بیشتـر تمـایل به یکی از آنهـا دارم. کـدامشـان را بـایــد بخــرم؟ » من گفتـم: « خوب، یک مطالعه درست و حسابـی روی شرایط کلی بکنید. بنشینیـد و تمام جنبـههـای مثبـت و منفـی را بنـویسیــد. آنهـا را کنـار هـم بگـذاریـد و عمیقاً آنها را بـررسـی کنیــد.» من سعـی داشتـم او را به سمت یک بـرخـورد عملی با این مـوضـوع سوق دهم تا او بهتر بفهمد که در چنین تغییر بـزرگـی چه مسائلی وجود دارد. تغییر حـرفـه از یک کار دفتری به کشاورزی یک تغییر اساسی بود. او دوست داشت چیزی بکارد ولی این نوع زنـدگـی میتـوانـد خیلی سخـت باشد. برای شروع چنین کاری شمـا بـایـد هم پول داشتـه باشیـد و هم دانش مـربـوط بــه غـلات را. آیا آنها رشد میکنند؟ و اگر نکـردنـد آیا شما آنقدر پول دارید که تا |