تبليغاتX
طنیـن گـام‌هـای عشـق

 

چگـونـه استــاد شــویــم؟

 

امشب
می‏خواهم نکاتی در مورد اینکه چگونه استاد شویم بگویـم. همین ذکر " هیو " که شما مشغول خـوانـدن آن بودید، ذکری است که من معمولا“ دوست دارم قبل از صبحت کردن در برابر یک جمع با خودم زمـزمـه کنـم. از یک طرف من نمی‏خواهم آن را به کسانی از شما که برای اولین بار و به صورت مهمان به اینجا آمده‌اید تحمیل کنـم اما از طرف دیگر متوجه شده‌ام که این ذکر باعث می‏شود که همه چیز آسان‌تـر و روان‌تر پیش برود زیرا باعث بالا بردن آگاهی معنوی جمع می‏شود. این همان ذکر " هیـو " است که شمـا خـودتـان هم اگر بخواهید بالاتـ ربـرویـد یا در هر موردی احتیاج به کمک داشتـه بـاشیــد، می‏تـوانیـد آن را تکــرار کنیــد. چگونه استـاد شدن در واقع خیلی شبیـه آن چیزی است که تجار به آن ارزش افزوده می‏گـوینـد. به عبارت دیگر، استـادی، بـرداشتـن یک قدم بیشتـر از آنچه که بـایـد اسـت، یـک قـدم بیشتــر از یـک انسـان معمــولـی. وقتی که به وضعیت رؤیا می‏رویم ممکن است به جهان ها و طبقات مختلفی برده شویم تا با موجوداتی که در آن طبقات زندگی می‏کنند تجـاربـی داشتـه باشیـم. وقتی که ما بدن فیـزیکـی خود را به دلیل فرسودگی آن و یا اینکه مدت زیادی را در اینجا سپـری کرده‌ایم ترک می‏کنیـم به این طبقات می‏رویم. زمانی می‏رسد که ما این نکته را درمی یابیم که هر چیز که آغاز می‏شود باید به پایان برسد. بهار می‏آید و شما وارد چرخه حیات می‏شوید آنگاه پاییـز می‏رسد و سال به پایان می‏رسد. این یک روند طبیعی است و جالب است که علیرغـم طبیعی بودن این روند ما غالبا“ از آن می‏تـرسیـم. ما متـولـد می‏شویـم و به عنوان یک کودک به این دنیا پا می‏گـذاریـم. در این مرحله چیز زیادی در مورد اینکه چطور باید کارها را انجام بدهیـم نمی‏دانیـم اما یک نفر دیگر به ما می‏گوید که چه باید بکنیـم. والدینمان سعی می‏کنند تا ما را با جامعه‌ای که در آن زندگی می‏کنیـم همـاهنـگ کنند. ما در موارد زیادی شورشی‏های کوچکی هستیـم و وقتی که روی پـاهـایمـان می‏ایستیــم و بیـرون مـی‏زنیــم والـدین‌مـان مـی‏گــوینــد امـان از این دو سـالگـــی!

 

وقتی که دختر من وارد این مرحله شد، من با دقت به این مسئله نگاه کردم و با خودم گفتم من نمی‏خواهم اسیر این ایده " دو سالگی وحشتناک" بشـوم. اما می‏دانید، این مسئله واقعاً ماجـرایـی است. تا آن زمان شمـا بالاخـره توانسته‌اید به اینکه پدر یا مادر بچه کـوچـولـویـی در گهواره باشیـد عادت کنید. آنـوقـت بالاخره آن کـوچـولـو از گهواره بیرون می‏خزد و نصف شب دور خـانـه سرگـردان می‏چـرخـد. درحدود " دو سالگـی وحشتنـاک" بچه واقعاً وارد عمل می‏شود. بچه هیـچ اشکالـی ندارد، این تـوقعـات والدین است که دستخـوش تغییر شده است. ابتدا غذا دادن به بچه در سـاعـت 2 و بعد در ساعـت 4 صبـح مشکل آفرین بود اما شمـا بالاخـره به این مسئلـه عادت کـردیـد. بعد بچه شروع به حرکت و راه رفتن دور خـانـه می‏کند. او وارد کمـدهـای آشپــزخـانـه می‏شود، ظـرف‌ها را بـررسـی می‏کند، بعضـی از آنها را می‏اندازد و می‏شکنـد. والدین شگفـت‌زده از خود می‏پــرسنــد: « مـاچـه کـارکــرده‏ایــم؟ ( این چه کاری بود که دست خـودمـان دادیـم؟)»

 

یـک پلــه بــالاتــر ــ گـامــی فــراتــر

 

بچه‌ها به راستـی دیدگاه خـاصـی دارند که برای همه مـا کـه صمیـمـانـه می‏خـواهیـم فـراتـر از حد معمول برویـم و به خویش استـادی بـرسیـم بسیـار لازم و ضروری است. یک بار پس از انجام تمـرینـات معنوی اک و رفتن به رختخواب گفتـم که می‏خـواهـم به سـایـر طبقات بروم. شمـا از تشـابـه فعـالیت‌هـایـی که در آنجا اتفاق می‏افتد با آنچه که مردم در اینجا انجام می‏دهند شگفت زده می‏شویـد. یک وقت هست که شما تجارب درخشانی با نور و صوت روح الهی که دو ستـون یا دو جنبه روح هستنـد که می‏توانیم آنها را ببینیـم و بفهمیـم دارید. و گاهی شما این دو را دارید اما اگر خوش اقبال باشیـد می‏تـوانیـد تـوانـائـی حفظ آگاهی و هـوشیـار بودن به آنچه که در طبقـات درون می‏گـذرد را نیـز در خـود رشــد و تـوسعـه دهیـــد.

 

در این مورد خاص، استـاد رؤیا مرا به مدرسه‌ای در یک معبد دعوت کرد. اما این معبد یک معبد خرد زرین نبود. بچه‌ها همیـن‌طور که در طبقه فیـزیکـی ریاضیات و سایر دروس را در مدرسه می‏آموزند در همان زمان در طبقات درون یعنی طبقات اثیری، علی، ذهنی و اتری هم در حال آموزش دیدن هستنـد. آنچه که در اینجـا آمـوزش می‏بینیـم مـربـوط به طبقـه فیـزیکـی اسـت.

 

معلم مدرسه معبد، ریاضیـات پایه را به دانش آموزان درس می‏داد و به پسر کوچکی گفت: « تو یک گـوجـه فرنگی داری. حالا اگر ده تا گوجه فرنگی می‏خـواستـی چند تا دیگر باید می‏خریدی؟» پسر کوچولو بی‌درنگ گفت: " هیچی". اگر شما یک گوجه فـرنگـی داشتـه باشیـد و ده تا بخواهید باید 9 تای دیگر هم داشتـه بـاشیـد. آنها را از کجا می‏خواهید بخرید؟ نمی‏دانم آیا آن پسر کوچولو پولی نداشت و روش تفکرش با معلم فرق می‏کرد یا شاید هم یک کشاورز بود اما بهر حال گفت: « من گـوجـه فرنگی را باز می‏کردم، تخم هایش را بیرون می‏آوردم" آنها را مـی‏کـاشتـم و یک عـالمــه گـوجـه فـرنگـــی بـه‌دسـت مــی‏آوردم.»

 

او از همان ایده ارزش افزوده تجار استفاده می‏کرد و یک قدم فـراتـر بـرمـی‏داشت. معلم در چهار چوب خشک و بستـه‌ای که جواب مورد انتظار بر اساس منطق از آن بدست می‏آمد فکر می‏کرد. اما زندگی معنوی، حوزه حقیقی معنوی، فـراتـر از ذهن است. از منطق فـراتـر است تـوضیـح این مسئله برای من غیر ممکن است زیرا ما با ذهن خود می‏شنـویـم و درک می‏کنیـم. اما در جهان‏های خالص معنوی ما با ادراک و آگاهی، با دیدن و دانستن سر و کار داریم. این چیزی است که هیـچ‌کس نمی‏تـوانـد آن را برای شمـا تـوضیـح دهد. تنها کاری که من یا هر کس دیگر می‏تـوانـد انجام دهد این است که به شما بگوید: در کتاب « اکنکار، کلید جهان‏های اسرار» تمـرینــات معنــوی اک هســت.

 

بعضی دیگر از این تمرینات هم در " دفتـرچـه معنوی " آمده‌اند که‌ می‏توانید روزی چند دقیقه به آنها بپـردازیـد. هم‌چنیـن در کتاب " در روح آزادم " نیز روش " راه آسان " آمده است. شمـا می‏تـوانیـد این روش را در ضمیمـه این کتاب پیدا کنید. این تمـرینـات معنوی را امتحان کنید و به دنبال استـادی باشیـد که با او احساس نـزدیکـی و راحتی می‏کنید. این استـاد می‏تـوانـد یک استـاد اک و یـا حتــی مسیـــح بـاشــد.

 

اوایل بعد از ظهر امروز من به کاپتـیـول رفتـم تا از مجلس سنـا بـازدیـد کنـم. همانطـور که از پله ها بالا می‏رفتـم اعضـای یک تور مسـافـرتـی هم درست جلوی من بـودنـد. تعداد آنها زیاد بود. مشاهده اینکه ما چه آسان تبدیل به گـوسفنــد می‏شـویـم خیلی جالب است. وقتی به دنبال خویش استـادی هستیـم، باید دست از گـوسفنـد بودن بـرداریـم. این کار خیلی آسان است. که یک تابلوی عـلائـم به ما بگـویـد این کار را بکن و ما هم آن کار را انجام بدهیـم و هیـچ وقت هم از خود چرای آن را نپـرسیــم. آیا برای این کار و این علامت دلیلی وجود دارد یا ما فقط این کار را می‏کنیـم چون آن تابلو به ما گفته است. در استـادی، ما تـوانـایـی بـدست آوردن یک دیدگاه کلی و همه جانبه نسبت به تمام مراحل زنـدگـی روزانه را در خود تقـویـت می‏کنیـم و رشد می‏دهیـم. ما به شـرایـط، مـوفقیـت و مشکلات خود از منظری وسیـع ( و از بالا ) نگاه می‏کنیـم و از این دیـدگـاه تـصمیــم مــی‏گیـریــم کـه: این مشکل را چگـونـه مـی‏خـواهیــم حـل کنیـم.

من از پله ها بالا رفتـم. وقتی که مجلس سنـا جلسه دارد، یک دستگاه ردیاب فلزات مشغول به کار است که مردم از میان آن عبور می‏کنند. امروز سنـا جلسه‌ای نـداشـت و هیچ کس هم پشت این دستـگاه کار نمی‏کرد. تنها چیزی که آنجا وجود داشت یک دروازه چـوبـی بود درست مثل همان چیزی که شما در فـرودگاه می‏بینید. فقط یک چهارچوب. هیـچ صفحـه نمایش الکتـریکـی، هیـچ کارمند یا هیچ چیز دیگری نبود. شما یک انتخاب داشتیـد، می‏تـوانستیـد به سمت راست بـرویـد و از میان این چهارچوب عبور کنید یا اینکه به طرف چپ بـرویـد که چیزی سر راه شما قرار نـداشـت. روی تابلـویـی که بالای این دستـگاه بود. چیزی شبیـه به این نـوشتـه شده بود که « از اینجا بگـذریـد ». با وجود اینکه کسی پشت دستگاه نبود و هیـچ تجهیــزاتـی به این قاب چوبی وصل نشده بود، مردم با دقت از میان آن عبور می‏کـردنـد. آنها کُت خود را تکان می‏دادند و حتی خـانمـی را دیدم که با دقت کیف خود را از پشت قاب به شوهـرش در آن طرف داد. او هم کیف را گرفت. آن وقت آن خـانـم لبخندی زد و از میان قاب گـذشت زیرا تابلو به او گفتــه بــود کــه چنیــن کنـــد.

 

تمام این جمـاعـت گـوسفنـدی را که جلویشان راه می‏رفت دنبال می‏کـردنـد و دقیقا“ همان کاری را که نفر جلـویـی می‏کرد انجام می‏دادند. آنها مـدلـی از اینکه کارها معمولا“ چطوری انجام می‏شوند دارند و در این مورد خاص اصلا“ متـوجـه نبـودند که این تابلو در این شرایط کاملا“ بی معنی است. بچه‏ها پشت آن چهار چوب جمع شده بـودنـد و یکی یکی به صف از آن عبور می‏کـردنـد. من داشتـم از پله ها بالا می‏رفتـم،  پشت سرم را نگاه می‏کردم و نمی‏تـوانستـم آنچه را که با چشمهای خودم می‏دیدم باور کنـم. خـانمـی هم داشت پایین می‏آمد و نزدیک بود که ما به هم بخـوریـم. ما شروع به صبـحـت کردن با هم‌دیگـر کردیـم و من گفتـم: «شمـا هیـچ وقت چنین چیزی دیده بـودیـد؟ » او ایستـاده بود و فقط نگاه می‏کرد. او هم هیچـوقت چنیـن صحنـــه‌ای نــدیــده بــود. همانطور که ما به حرف زدن مشغول بـودیـم مردم از دور و بر ما رد می‏شـدنـد. گفتگوی جـالبـی بود و ما به این کار باور نکـردنـی مردم نگاه می‏کردیـم.آنها از فکر خود استفـاده نمی‏کـردنـد چون حتی به ذهنشان هم خطور نمی‏کرد که باید فکر کنند. بالاخـره یک گروه تـوریستـی کامل به همراه راهنمـایشان از راه رسیـدنـد و ما خود را از سر راه آنها کنار کشیـدیـم. ایـن تجـربه‏ بــرای مــن بسیــار جـالب و سـرگـرم کننـــده بــود.

 

یـافتــن آب حیـــات

 

آنچه که ما به دنبال آن هستیـم آب حیات است. این همان آب حیـاتـی است که مسیـح بر سر چاه یعقوب به زنی پیشنهـاد کرد. در پایان یک روز طولانـی مسیـح مشغول راه رفتن و بسیـار خستـه بود. پس بر لب چـاهـی نشست تا حـواریـون به شهـر رفته و مقداری گـوشـت و غذا بگیـرنـد. ناگهان زنی سامـری از راه رسیـد و از چاه آب کشیـد. مسیـح گفت: « چیزی بده تا بنـوشـم » آن زن نمی‏فهمید چرا او این خـواستـه را گفته است زیرا بیـن سـامـری‌ها و یهـودیـان پیـش داوری‏های زیادی وجود داشت و آنها با یکدیگـر حرف نمی‏زدند. پس زن از مسیـح پـرسیـد: « چـرا بـا مـن کـه یـک سـامـری هستــم حــرف مــی‏زنـــی؟ »

 

مسیـح گفت: « اگر به من آب می‏دادی من هم در عوض به تو آب حیات می‏دادم. » این همان آب حیـاتـی است که یکی از اسـاتیـد اک به نام وایتـادانـو قـرن‌ها پیـش درباره آن با اسکنـدر کبیر صحبـت کرد. اسکنـدر کبیر به قصد فتـح هنـدوستـان به آن سـرزمیـن رفت. نه اهـالـی مقـدونیـه و نه سـایـر کشورهـا نمی‏تـوانستنـد در مقـابـل او ایستـادگـی کنند. او از رود ایندوس  گـذشـت و در کـرانـه شرقی آن چادر زد. در این هنگام یک استـاد حق بسیار پیر بر او ظاهر شد. او مشک آبی در دست داشت و گفت: « اسکنـدر، این را بگیر و بنوش » اسکنـدر لحظه‌ای تـردیـد کـرد و یکـی از همـراهـان او شمشیــر کشیــد، مشـک را پـاره کــرد و آب بــر زمین ریخـت. اگر او همان لحظه آب را نـوشیـده بود، چشم سوم او باز می‏شد و او همیـن آب حیـاتـی را که از آن صحبـت می‏کنیـم ــ نور و صوت خـداونــد ــ را دریافت کرده بود. این آب در وجود او جاری می‏شد و عطش او برای فتـح کردن که او را از سـرزمینـی به سرزمینـی دیگر می‏کشـانـد فـرو نشستـــه بــود.

 

وایتـادانـو گفت: « تو آزموده شدی و معلوم شد که شـایستـه نیستـی. اگر این آب را نـوشیـده بودی، چشـم معنوی تو باز می‏شد و شکـوه و عظمت خـداونـد را می‏دیدی. پس، تقـدیـر تو این است که در جـوانـی بمیری. تو در زنـدگـی سـرگـردان خـواهـی بود، تـولـدی بعد از تـولـدی دیگر بر زمیـن راه خـواهـی رفت تا روزی که استـاد حق زنده در یک زنـدگـی دیگر به سراغ تو بیـایـد و این فـرصـت را دوباره در اختیار تو بگذارد.» او به اسکنـدر گفته بود که زنـدگـی‌اش به زودی به پایان خـواهـد رسیـد و همیـن‌طور هم شد. این جستجـوی آب حیات است. این همان چیزی است که ما به دنبال آن هستیـم. همان حقیقت ابدی. ما در خلال زنـدگـی‌‏های متعدد و در مـذاهـب مختلف به دنبال این حقیـقت بوده‌ایم. و آنگاه که این آب را به ما تعارف کنند باز هم خود مـا هستیـم کـه بـایـد آن را بگیــریـم.

هیــچ کـس نمــی‏تـوانــد شمــا را وادار بــه نـوشیـــدن آب حیـــات کنـــد.

 

هــارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

+ نـوشـتـه شـده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

جستجــوی مـا بـرای شــادی

 

در مورد نور معنوی نیز یک سیـر نـزولـی و یک حالت کم سو شدن وجود دارد. در واقع ما در هر واقعه‏ای، حتی یک واقعه درونی در مسیـر تکامل معنوی، چهار مـرحلـه داریم: عصـر طـلایـی، عصـر نقره، عصـ ربـرنـز یا مس و در نهـایـت عصـر آهن ـ همان عصری که اکنون نیز در آن قـرار داریــم.

 

عصر طلایی در طبقه‌ی فیـزیکـی معادلی دارد که در دوران‌های بـاستـان و قبل از تـاریـخ مکتوب به وقوع پیـوستـه است. اما عصـر طـلایـی واقعی زمانی بود که روح هنوز به طبقات تحتـانـی نیـامـده بود و این همان چیزی است که ما به صـورتـی مبهـم و نـاآگـاهـانـه، وقتی که در اینجا به دنبال شادی می‏گـردیـم آن را به یاد داریم. جستجـوی ما برای شادی در واقع جستجـوی خدا و جستجـوی این عصـر طـلایـی است که در آن روح در جهان‏های متعـالـی روح و خـداونـــد سُکنــی داشتـــه است.

 

شکـوفـایــی روح فــردی

 

پیش از انکه جهان‏های تحتانی خلق شود زمانی بود که روح در بهشت‌های (خداوند.) مسکن گزیده بود . درک اینکه روح در وضیعتی خود محورانه و بدون رشد در بهشت بوده است گرچه مشکل است اما به اندازه کافی جالب هم هست. روح به کسی یا چیزی جز به خود خدمت نمی‏کرد. پس خداوند روح را به جهانهای تحتانی که مخصوصاًَ برای تجربه روح آفریده شده بود فرستاد. مشکلات و سختی‌ها، حتی‌ شادی‌ها و خوشحالی‌ها، طیف کامل تجاربی که از طریق 5 حس اصلی و سایر حواس آنها را درک می‏کنیم ــ شکوفایی روح را  تا روزی کـه روح همـکار خـداونـد شـود، در بـر دارنــد.  هـدف از همــه چیــز همیـن اسـت.

 

وقتی کسی می‏پرسد که مأموریت من در زندگی چیست؟ پاسخ بسیار ساده است: همکار خدا شدن. اما این جواب انقدر ساده است که معمولاًَ فرد در حالی که هنوز هم همان سئوال را در ذهن دارد از پیش شما می‏رود. آنها به دنبال یک جواب خیره کنندهتر ( و یک مأموریت دهن پرکن ) مثـلاًَ اینکه قرار است امپـراطـور بشـونـد، حتی شـایـد مثـلاًَ در امپـراطـوری اکنکار یا چیزی شبیـه آن (!) میگـردنـد. آنها میخـواهنـد متـواضعـانـه (!) از بـالاتـریـن نـقطــه شــروع کننــد.

 

واکنش دیگری که در مقابل این پاسخ ساده دیده می‏شود این است. « اوه، همکار خدا ! ای ی ی.» همکار خدا شدن خیلی هم به نظر جالب و سرگرم کننده نمی‏آید زیرا آنها را به یاد صحبتهای یکشنبـه می‏اندازد که مثل عصا قورت دادهها روی نیمکتی در کلیسا نشسته‌اند. آنها برای مدتی به حرف‌هایی گوش می‏دهند و بعد سرودهایی می‏خوانند که برای بعضی‌ها خوب است ولی بقیه افراد از حد آنها بیشتر رشد کرده‌اند. آنها حدس می‏زنند که همکار خدا بودن هم به معنای این است که با دو تا بال این طرف و آن طرف پـرپـر بزنند. این چنیـن مفهومی از بهشت احتمالاًَ خاطره‌ای است از عصـر طـلایی پیش از آنکه روح مفید گردد، پیـش از آنکه خداوند بگوید. « تو برای همکار من شدن به تجربه نیاز داری » ما با خدا یکی نمـی‏شـویـم. در خدا حل نمـی‏شـویـم و هـویـت خـود را در ابـدیـت از دسـت نمـی‏دهیـم.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

تمــاشــاگــر بـاشیــد

 

اگر امکان داشت فهـرستـی از صفـات خـداشنـاسـی تهیه می‌کردم. البته این کار برای کسـانـی‌که چشـم مشـاهـده نـدارنـد درست مـاننـد تلاش برای خـوانـدن کلمـاتـی است که با جـوهـر نـامـرئـی نـوشتـه شده‌اند. بسیـاری قادر به قـرائـت و یا درک این کلمات نیستنـد. اما برای آنهـایـی که با چشم معنوی می‌بینند فقط کـافـی است به یک واصل اِک نگاه کنند؛ کسـی کـه بـا زنـدگـی در ایـن طـریـق در جستجــوی عظمــت معنــوی اسـت.

 

معنـویـت، پیـش از دیگران، برای شمـا است. و سـایـریـن برای بهره‌مند شدن از آن در جـایگـاه دوم قرار می‌گیـرنـد. دیگران وقتی از آن سود می‌بـرنـد که به سعـی و تلاش تـرغیـب شـونـد و به مـرحلـه‌ای بـرسنــد کــه شمـا هـم اکنــون ایستــاده‌ایــد.

 

آنها می‌بینند شمـا شخصـی هستیـد که در راستـای اِک، روح مقدس، زنـدگـی می‌کنید. خـواهنـد فهمید که آنها نیز مایلنـد از این هـدایـت الهی در زنـدگـی خود بـرخـوردار شـونـد. همیـن آنهـا را تـرغیـب مـی‌کنــد تـا قـدم در راه بگـذارنــد و بفهمند شمـا چگـونـه این کار را انجام مــی‌دهیــد.

 

فهـرستـی از ویـژگـی‌ها و صفـات انسان خـداشنـاس در دست نیست تا همه بتـواننـد از آن بهره بگیــرنــد. و دلیـل سـاده‌اش ایـن اسـت کـه هـر یـک از مــا در جهــان فــردی خــود فعــالیـت داریــم. وقتی شمـا با معطوف کردن تـوجـه خود به سوی مـاهـانتـا درباره‌ی زنـدگـی خود به تعمـق می‌نشینـیــد، ذهن شمـا به طرف انـدیشـه‌ها و اعمـالـی هدایت می‌شود که در جـریـان زنـدگـی معمولی به خودی خود اتفاق نمی‌افتند. و این باعث می‌شود تا مـرزهـا برای شمـا مشخـص شـونـد. برای مثال، اگر وضعیـتـی موجب عصبـانیـت شمـا شود، می‌تـوانیـد عقب بایستیـد، وضعیـت را بـررسـی کرده و بپـرسیـد، « استـاد می‌خـواهـد چه چیزی را در این شـرایـط بــه مــن بیــآمـــوزد؟ »

 

هر گاه در زنـدگـی اتفـاقـی غیـرمعمــول روی دهد درسی معنوی را با خود به همراه می‌آورد. برای مثال، خروج از شـرایـط یکنـواخت و کسل کننده‌ی فعـالیـت‌های معمـولـی زنـدگـی که بیشتـر زنـدگـی شمـا را در بـرگـرفتـه‌اند. و این بر عهده شمـا است که به خود زحمت داده و بفهمیـد این درس معنوی چیست. یک شیـوه‌ آن است که به استـاد درون بگـوییــم، « من می‌دانم که سعـی دارید چیزی را به من بگویید. بگـذاریـد ببینــم آن چیست؟ »

بعــد آرام بنشیـنیــد و فقــط یـک تمــاشـاگـــر بـاشیــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

بـزرگ‌تـریـن چـالش‌هـای زنــدگــی

 

روح که همان خویش واقعی شماست، همیشه جوابی در آستیـن دارد. گاهـی صدای ذهن و عواطف چنان بلند است که روح نمی‌تواند این جواب‌ها را به گوش شمـا بـرسـانـد تا بتـوانیـد بر اساس آنها عمل کنید. این کار به ویژه هنگامـی می‌تـوانـد دشوار باشد که تغییـرات ما را وادار می‌کنند با وجهی از وجود خود روبرو شـویـم. مـاجـرای زیر مثـالـی از زنـدگـی شخصـی خـود مـن اسـت.

 

مـاجـرا به شکستـی بزرگ در پیشـه‌ی آزاد من مـربـوط می‌شود. این برای من نقطه عطف زنـدگـی بود که وقتی برای اولین بار آن را روی کاغذ آوردم، حـالـم به‌شدت منقلب شد. در حدود چند سال می‌شد که جز همسـرم و دو تن از دوستـان صمیـمـی‌ام، این مـاجـرا را با کسـی دیگـر در میـان نگذاشتـه بـودم. حتـی از فکـر کـردن بـه آن نیــز پـرهیــز داشتـم. چـرا؟ چون تجـربـه‌ی بسیـار دردنـاکـی بود؛ مثل زخمی که حتی یادآوری آن نیز مرا عذاب مـی‌داد. اما زنـدگـی مرا در شـرایطـی قرار داده بود که بـایـد با گـذشتـه‌ی خود روبرو می‌شدم؛ اوقـاتـی بسیـار نـاخـوشـاینـد که در عیـن حال تعالـی بـزرگـی را نیز در خود داشت. در آن هنگام اعتقادم بر این بود که به طرزی فـلاکـت‌بار در آرزویی گـران‌قدر شکست خورده‌ام و در این میان به بسیـاری افراد دیگر نیز صـدمـه زده‌ام. بنـابـرایـن به مدت پنـج سـال طـولانـی از مـرور مجــدد آن اجتنــاب کــرده بــودم. وقتی که سـرانجـام وضعیـت را پـذیـرفتـه و با آن خـاطـرات روبرو شدم، کار شفـا آغاز شد. واقعاً که تجـربـه‌ای شگفـت‌انگیــز بـود.

 

انـدکـی بعد در این مورد مطالبـی نـوشتـم. سپـس از من خـواستنـد که داستـان خود را در یک سمینـار معنوی سه هزار نفری بـازگـو کنـم. پشت صحنـه منتظر بودم تا نـوبتـم بـرسـد. به خود می‌لـرزیـدم و تـرسـی در وجودم نشستـه بود که سال‌ها بود در خود سراغ نـداشتـم. وقتی که پشت تـریبـون قرار گـرفتـم، با ساده‌ترین کلمـاتـی که می‌تـوانستـم مـاجـرا را تعـریـف کردم، اما موج عواطف جمعیت باعث شد که بسختـی بتـوانـم از گـریستـن خودداری کنـم. پس از سخنـرانـی، وقتی که داشتـم از سالن خارج می‌شدم، بسیـاری از حضـار پیـش آمده و بـابـت این که "داستـان زنـدگـی خود آنان" را به زبـانـی دیگـر تعـریـف کـرده بــودم، از مـن تشکــر کـردنــد. به ویژه مرد جـوانـی را هـرگـز فـرامـوش نمی‌کنـم. او مـدتـی طولانـی بدون این که حـرفـی بـزنـد در بـرابـرم ایستـاد و نـاگهـان مرا در آغوش گـرفـت. در حـالـی که اشک در چشمـانـش حلقه زده بود نجوا کنان می‌گفت، "متشکـرم،" و بعــد بـه ســرعـت از مـن دور شـــد.

 

صحبـت کردن و نـوشتـن درباره‌ی نقطه عطفی دردناک و کاوش در درس‌های نهفته آن، کار درمـان مـن و شنـونـدگـانـم را آغـاز کـرد. گـابـریـل ریکو در کتاب [رنج و امـکـانـات، گذر از بحران‌ها با کمک نوشتن ] در این مورد می‌نـویسـد: "عجیب این که ما با رها کردن و ابراز احسـاسـات در قـالب کلمات، تـوانـایـی بیشتـری پیدا می‌کنیـم تا مسئـولیـت زنـدگـی خود را بپـذیـریـم و رفته رفته تشخیـص دهیـم که آنچه ظاهـراً آشوب و هرج و مرج می‌نمـایـد در دل خود از الگـویـی تبعیـت مــی‌کنــد. " این همــان اتفـاقـی بـود کـه بــرای مـــن افتـــاد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

پـشـت آن درب کـه مــی‌بنــدد بــاد

زیـر آن بــرگ کـه مـی‌شـویـد آب

خـانـه دارد دل آن مـور نحیــف

 

بـر آن یـار کـه بـودش بـارهـا

دل مـن تنـگ و پـریـش از غـم‌هـا

 

مـن نـدارم دگـر چشــم بـدان

تـا نهــد مـرحمـی او بـر زخـم دلـم

مـن نشـایـد کـه شـوم مسـت دگـر

بـه در خـم‌خـانـه‌ی اربـاب دغـل

 

شـب و روز رفـت و بـرفـت عمـر چنیـن

پـی هـم آمـد و نیـز هـم بـرفـت آن همـه عمــر

تـا یکـی خـواب ز ادوار بلنــد

بگشـایـد یکـی چشــم در ایـن دیــر کـُهن

 

نـه همـه رقـص کننــد در این چـرخ و فلـک

نـه همـه مسـت شـونـد بـر سـر آن دار بلنــد

عشـق لیـلی ز مجنــون بـایـــد دیـــد

عشـق شیـریـن ز فـرهــاد بـایــد خـوانـــد

 

آن کـه مـی‌داشـت همـی سـرخ ز خـون چهــره خــود

دیـدی ای دوسـت کـه بـی چشـم نظـر داشت تـو را هسـت کنــون

نـزنـم نقـش خیــال بــر سـر آب

کـه سـراب اسـت، سـراب اسـت، همـه آن چـرخ فســون

 

بـرو ای مسـت کـه امشـب نـدهنــد بهــره‌ی تــو

بـه جـز آن جــام تُهـی کـش شـده اسـت روزی تــو.

سـاغــر و سـاقـی دیگــر همــی در راه اسـت

شــرب منظــور تـو آخــر همــی در کــار اسـت.

 

منــوچهـــر

+ نـوشـتـه شـده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

 

اسـاتیــد خــارج از اک

 

سئــوال: آیـا شمـا اسـاتیــدی را در خـارج از جــریـان اکنـکار قبـــول داریــد؟

هـارولد کلمپ: بله. تمام راه‌های به سوی خـداونـد معتبر هستنـد. ما همه با یک‌دیگـر متفاوت هستیــم. ما سطـوح مختـلفـی از آگاهـی داریم. با این وجود کسـانـی هستنـد کـه ایده‏هـای مشـابهـی دارند. شمـا می‏تـوانیـد به آن زمینه‌ی ایـدئـولـوژیـک یک‌سان بگـوئیـد، البتـه فقط به این دلیل که عبـارت بهتری برای آن وجود ندارد. کسـانـی که از نظر شکـوفـایـی معنوی شبیـه یک‌دیگر هستنـد ممکن است دور هم جمع شـونـد گـروهـی تشکیـل دهند و با نام بـاپتیست، آنجلیکان یا اکیست شنـاختـه شونـد. اما در داخل هر گروه هم شمـا کسـانـی را می‏بیـنیـد که جای بـالاتـری ایستـادهاند و هم‌چنیـن کسـانـی که در جای پائیـن‌تری هستنـد و کسـانـی که در حـاشیـــــه راه مــی‏رونـــد.

 

خـداونـد هر مـذهبـی را به گـونـه‌ای که برای یک سطـح مشخص آگاهـی منـاسـب بـاشـد به‌وجود آورده است، و هر کدام از اینها به عنوان یک سنـگ پله ضروری هستنـد. این‌که ما از محدوده یک طـریقـت معنوی خاص بیرون زده و رشد بیشتـری کرده‌ایم باعث نمی‏شود که آن را برای دیگری بی اعتبار کنیـم. اگر من مسلکـی را ترک کرده و به راه دیگری رفته‌ام درست نیست که بگـویـم حالا که من بـزرگ‌تر از این مسلک شده‌ام پس هر کس دیگری که در آن بـاقـی مـانـده اسـت احمــق اسـت. آن راه، آن مـذهـب و معلمیـن آن هنــوز هـم سـاختـه‌ی خــداونــد هستنــد.

 

اسـاتیـد معنـوی بزرگ همیشـه همراه یک‌دیگر کار می‏کنند. این تنها پیـروان آنها هستنـد که تمـایـز قـائـل می‏شـونـد و می‏گـوینـد: استـاد من بـزرگ‌تـر از استـاد تـو است. در طبقات درون استـاد یک طـریقـت ممکن است به‌صـورتـی بسیـار طبیعی جـوینـده‌ی واقعی را تحـویـل استـاد بعدی بـدهـد. حتی در طـریقـت اک نیز ما اسـاتیـد حـق زیادی داریم که درست مـاننـد مـدرسیـن طبقـات درون، در طبقه فیـزیکـی در سکـوت با یک‌دیگر کار می‏کننـد. هنـگامـی که شمـا هر آنچـه را که مـربـوط به مکـانـی بوده است آمـوختیــد، به نـوعـی فارغ التحصیـل می‏شـویـد و از این کـلاس یـا مـرحلــه بـه کـلاس و مـرحلــه‌ی بعــدی مـی‏رویــد. ایـن یـک رونـد بسیـار طبیعـی اســت. اساتیـد هـرگـز برای یک‌دیگر انگشـت (تهـدیـد) تـکان نمی‏دهند و نمی‏گـوینـد: تو کمتـر معنـوی هستــی. همه‌ی آنها جـایـگاه خود را در سلسلـه مـراتـب معنوی مـی‏داننــد و همــه‌ی آنهـا نیــز در حـال شکــوفـاتـر شــدن هستنـــد.

 

بـرکـت بـاشــد.

 

+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

آزادی دادن بـه دیگــران

 

ازدواج خیلی با مزه است. هیچ کس دوست ندارد به این مـوضـوع اعتراف کند ولی گـاهـی فردی ازدواج می‏کند و برای چند ماه بهترین چهره‌ی خود را به نمایش می‏گذارد تا شمـا فکر کنید که می‏تـوانیـد او را تغییر بـدهیـد. اگر کمی مشـروب می‏خورد شمـا با خود فکر می‏کنید که بعداً می‏تـوانیـد او را از شر این عادت نجات دهید. اما ما واقعاً هیـچ کس را تغییر نمی‏دهیـم. حتی در این مورد نبـایـد سعی هم بکنیـم. سخت‏ترین بخش یک ازدواج، وقتی کسی را پیدا کـردیـد که احساس کـردیـد می‏تـوانیـد با او زنـدگـی کنید، این است کـه اجـازه دهیـد جفـت شمـا همـان‌طـور کـه هسـت بـاشـد و زنـدگـی کنــد.

 

با ورود به طـریقـت اک، تغییـراتـی اتفاق خـواهـد افتاد ولی این تغییرات به وسیلـه قُر زدن رُخ نمی‏دهنـد. استـاد حق زنده هم به شمـا قُـر نمی‏زند یا نمی‏گـویـد: « همیـن الآن سیـگار و مشروبـت را کنار بگذار!» یکی از افرادی که با آنها صحبـت می‏کردم می‏خـواسـت چیـزهـایـی درباره‌ی اکنکار بـدانـد ولی نمی‏خواست در این راه قدم بگذارد چون یک چیز را بد فهمیده بود. او فکر می‏کرد اگر بخـواهـد وارد راه اک شود بـایـد فوراً سیـگار و مشـروب را کنار بگذارد و برای این کار هـم آمـاده نبــود. او فکـر مـی‏کـرد یـک نفــر بـه او خــواهـد گفـت: « ایـن کـار را نکــن! »

 

البته من از رهبران اک تـوقـع بیشتـری دارم. این درست مثل اداره یک شـرکـت است: شمـا به فـروشنـدگان و مسئـولیـن فروش مجرب و خـوبـی نیاز دارید. اگر نمـاینـده‌ فـروشـی داشتـه باشیـد که لبـاس‌های کثیف و کراوات چـروکـی دارد، فروش شمـا در آن قسمـت پاییـن خـواهـد آمد. چنیـن فردی برای شمـا نمـاینـده‌ی خـوبـی نیست. او تصـویـری مطلوب از شرکت شمـا ارائه نمی‏دهد. بنـابـراین من از رهبران اک تـوقـع بیشتـری دارم. اما وقتی کسی پا در این راه می‏گذارد و دارد تلاش می‏کند که از چنگ این عـادت‌ها رها شود من معمولاً چیزی نمی‏گـویـم. مـی‏دانـم کـه ایـن عـادت‌هـا پـس از چنــد ســال از بیــن خـواهنــد رفــت.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد 

 

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

درک رؤیـاهــا

 

کار کردن بر رؤیـاهـا بسیـار جـالـب است. هـر از چنـد گـاهـی یک نفر درباره‌ی دیدن رؤیـایـی در مورد ازدواج گـزارشی می‏کند. اگر رؤیا بیـن مرد بـاشد ممکن است بگـویـد: « خواب دیدم که با فلان خـانـم ازدواج کرده ام » آنگاه ممکن است اشتبـاهـاً فکر کند که آنها جفت روحی یک‌دیگـر هستنـد. ما در اک چیزی به نام جفت روحی نـداریـم این مفهـومـی است که ریشه در علوم غــریبــه دارد. هر روح یک مـوجـودیـت ویژه و منفرد است. ما در طبقات تحتـانـی دو بخش از طبیعت تحتانی خود داریم: بخش مثبت و بخش منفی. هنگـامـی که به طبقه روح می‏رسیـم متـوجـه می‏شـویـم که این دو بخش با یک‌دیگـر یکی می‏شـونـد. به این مـرحلـه، خـودشنـاسـی می‏گـوئیـم همان چیزی که سقـراط وقتی که می‏گـویـد: « ای انسان خود را بشنـاس » به آن اشاره می‏کند. تـاکنـون شنـاخـت خود تنها به منـزلـه‌ی شنـاخـت نفس یا من کـوچـک بوده است نه به معنای شنـاخـت طبیعت معنوی و روحـانـی خـودمـان. وقتی که به طبقه روح می‏رسیـم آگـاهـی‌مـان تغییــر مـی‏کنــد و  نـگاهــی بـه زنـدگــی داریــم کــه متعـــادل اسـت.

 

در وضعیت رؤیا، ازدواج تنها به این معنـاسـت که روح در حال گـرفتـن یک وصل درونی است که در آن دو بخش از روح کمی به یک‌دیگـر نـزدیکتر شدهاند. ما به دنبال اتصـال روح با اک، با این روح مقـدسـی که از خـداونـد می‏آید هستیـم. هر گاه در طبقات درون شـاهـد ازدواجی بـودیـد، صرف نظر از اینکه چه کسی را به عنوان جفت خود دیده‌اید، به معنای پیـونـدی نـزدیک‌تر با خـداونـد و روح است. اکثر افراد این چنیـن رؤیـایـی را بد می‏فهمند و برای کسی که در خواب، ازدواج با او را دیده‌اند مـزاحمـت ایجاد کرده و می‏گـوینـد. « من می‏دانم که ما برای هم‌دیگــر سـاختـه شده‌ایم. تنها کاری که من بـایـد بکنـم این است که صبـور بـاشكـم و منتظر بـاشـم تا تو هم این مطلب را بفهمی و آن وقت با هم‌دیگر ازدواج می‏کنیـم و بعد از آن به خـوبـی و خـوشـی زنـدگـی خـواهیـم کرد.» شمـا انواع تـورهـا را سر راه آن دیگری پهن می‏کنید و وقتی که بالاخـره کـارتـان را پیـش مـی‏بـریــد و بـا او ازدواج مـی‌‏کنیــد تــازه مــی‏فهمیــد کــه چــه کسـی واقعــاً در دام افتاده اسـت.

 

هــارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  یکشنبه بیستم آبان 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

پیــدا کــردن پـاســخ‌هـای خــودمـان

 

یک استـاد واقعی که در جـایگاه اقتداری واقعی قرار داشتـه باشد، سعـی نمی‏کند خود را در مقام پاسخ‌گـوئـی به کسی که در جستجوی حقیقت است قرار دهد. او از افراد می‏خـواهد که پاسخ‌های خود را پیدا کنند. بعضی از مردم بر حسب عادت برای حل مشکلات خود به سراغ استــاد اک مـی‏آینــد.

مثــلاً یک نفر می‏خواست تصمیـم بگیرد که ملکی را در یک کشور دیگر بخرد یا نه. او می‏خواست یک مـزرعــه بخــرد و این امـر مستلـزم یک تغییــر کُلی در زنــدگــی او بــود.

او گفت: « من می‏تـوانـم چنین ملکی را در دو کشور مختلف بخرم ولی بیشتـر تمـایل به یکی از آنهـا دارم. کـدام‌شـان را بـایــد بخــرم؟ »

من گفتـم: « خوب، یک مطالعه درست و حسابـی روی شرایط کلی بکنید. بنشینیـد و تمام جنبـه‏هـای مثبـت و منفـی را بنـویسیــد. آنهـا را کنـار هـم بگـذاریـد و عمیقاً آنها را بـررسـی کنیــد.» من سعـی داشتـم او را به سمت یک بـرخـورد عملی با این مـوضـوع سوق دهم تا او بهتر بفهمد که در چنین تغییر بـزرگـی چه مسائلی وجود دارد. تغییر حـرفـه از یک کار دفتری به کشاورزی یک تغییر اساسی بود. او دوست داشت چیزی بکارد ولی این نوع زنـدگـی می‏تـوانـد خیلی سخـت باشد. برای شروع چنین کاری شمـا بـایـد هم پول داشتـه باشیـد و هم دانش مـربـوط بــه غـلات را. آیا آنها رشد می‏کنند؟ و اگر نکـردنـد آیا شما آنقدر پول دارید که تا