تبليغاتX
طنـیـن گام‌هــای عشــق
 چگـونـه ...

 

چگـونـه استــاد شــویــم؟

 

امشب
می‏خواهم نکاتی در مورد اینکه چگونه استاد شویم بگویـم. همین ذکر " هیو " که شما مشغول خـوانـدن آن بودید، ذکری است که من معمولا“ دوست دارم قبل از صبحت کردن در برابر یک جمع با خودم زمـزمـه کنـم. از یک طرف من نمی‏خواهم آن را به کسانی از شما که برای اولین بار و به صورت مهمان به اینجا آمده‌اید تحمیل کنـم اما از طرف دیگر متوجه شده‌ام که این ذکر باعث می‏شود که همه چیز آسان‌تـر و روان‌تر پیش برود زیرا باعث بالا بردن آگاهی معنوی جمع می‏شود. این همان ذکر " هیـو " است که شمـا خـودتـان هم اگر بخواهید بالاتـ ربـرویـد یا در هر موردی احتیاج به کمک داشتـه بـاشیــد، می‏تـوانیـد آن را تکــرار کنیــد. چگونه استـاد شدن در واقع خیلی شبیـه آن چیزی است که تجار به آن ارزش افزوده می‏گـوینـد. به عبارت دیگر، استـادی، بـرداشتـن یک قدم بیشتـر از آنچه که بـایـد اسـت، یـک قـدم بیشتــر از یـک انسـان معمــولـی. وقتی که به وضعیت رؤیا می‏رویم ممکن است به جهان ها و طبقات مختلفی برده شویم تا با موجوداتی که در آن طبقات زندگی می‏کنند تجـاربـی داشتـه باشیـم. وقتی که ما بدن فیـزیکـی خود را به دلیل فرسودگی آن و یا اینکه مدت زیادی را در اینجا سپـری کرده‌ایم ترک می‏کنیـم به این طبقات می‏رویم. زمانی می‏رسد که ما این نکته را درمی یابیم که هر چیز که آغاز می‏شود باید به پایان برسد. بهار می‏آید و شما وارد چرخه حیات می‏شوید آنگاه پاییـز می‏رسد و سال به پایان می‏رسد. این یک روند طبیعی است و جالب است که علیرغـم طبیعی بودن این روند ما غالبا“ از آن می‏تـرسیـم. ما متـولـد می‏شویـم و به عنوان یک کودک به این دنیا پا می‏گـذاریـم. در این مرحله چیز زیادی در مورد اینکه چطور باید کارها را انجام بدهیـم نمی‏دانیـم اما یک نفر دیگر به ما می‏گوید که چه باید بکنیـم. والدینمان سعی می‏کنند تا ما را با جامعه‌ای که در آن زندگی می‏کنیـم همـاهنـگ کنند. ما در موارد زیادی شورشی‏های کوچکی هستیـم و وقتی که روی پـاهـایمـان می‏ایستیــم و بیـرون مـی‏زنیــم والـدین‌مـان مـی‏گــوینــد امـان از این دو سـالگـــی!

 

وقتی که دختر من وارد این مرحله شد، من با دقت به این مسئله نگاه کردم و با خودم گفتم من نمی‏خواهم اسیر این ایده " دو سالگی وحشتناک" بشـوم. اما می‏دانید، این مسئله واقعاً ماجـرایـی است. تا آن زمان شمـا بالاخـره توانسته‌اید به اینکه پدر یا مادر بچه کـوچـولـویـی در گهواره باشیـد عادت کنید. آنـوقـت بالاخره آن کـوچـولـو از گهواره بیرون می‏خزد و نصف شب دور خـانـه سرگـردان می‏چـرخـد. درحدود " دو سالگـی وحشتنـاک" بچه واقعاً وارد عمل می‏شود. بچه هیـچ اشکالـی ندارد، این تـوقعـات والدین است که دستخـوش تغییر شده است. ابتدا غذا دادن به بچه در سـاعـت 2 و بعد در ساعـت 4 صبـح مشکل آفرین بود اما شمـا بالاخـره به این مسئلـه عادت کـردیـد. بعد بچه شروع به حرکت و راه رفتن دور خـانـه می‏کند. او وارد کمـدهـای آشپــزخـانـه می‏شود، ظـرف‌ها را بـررسـی می‏کند، بعضـی از آنها را می‏اندازد و می‏شکنـد. والدین شگفـت‌زده از خود می‏پــرسنــد: « مـاچـه کـارکــرده‏ایــم؟ ( این چه کاری بود که دست خـودمـان دادیـم؟)»

 

یـک پلــه بــالاتــر ــ گـامــی فــراتــر

 

بچه‌ها به راستـی دیدگاه خـاصـی دارند که برای همه مـا کـه صمیـمـانـه می‏خـواهیـم فـراتـر از حد معمول برویـم و به خویش استـادی بـرسیـم بسیـار لازم و ضروری است. یک بار پس از انجام تمـرینـات معنوی اک و رفتن به رختخواب گفتـم که می‏خـواهـم به سـایـر طبقات بروم. شمـا از تشـابـه فعـالیت‌هـایـی که در آنجا اتفاق می‏افتد با آنچه که مردم در اینجا انجام می‏دهند شگفت زده می‏شویـد. یک وقت هست که شما تجارب درخشانی با نور و صوت روح الهی که دو ستـون یا دو جنبه روح هستنـد که می‏توانیم آنها را ببینیـم و بفهمیـم دارید. و گاهی شما این دو را دارید اما اگر خوش اقبال باشیـد می‏تـوانیـد تـوانـائـی حفظ آگاهی و هـوشیـار بودن به آنچه که در طبقـات درون می‏گـذرد را نیـز در خـود رشــد و تـوسعـه دهیـــد.

 

در این مورد خاص، استـاد رؤیا مرا به مدرسه‌ای در یک معبد دعوت کرد. اما این معبد یک معبد خرد زرین نبود. بچه‌ها همیـن‌طور که در طبقه فیـزیکـی ریاضیات و سایر دروس را در مدرسه می‏آموزند در همان زمان در طبقات درون یعنی طبقات اثیری، علی، ذهنی و اتری هم در حال آموزش دیدن هستنـد. آنچه که در اینجـا آمـوزش می‏بینیـم مـربـوط به طبقـه فیـزیکـی اسـت.

 

معلم مدرسه معبد، ریاضیـات پایه را به دانش آموزان درس می‏داد و به پسر کوچکی گفت: « تو یک گـوجـه فرنگی داری. حالا اگر ده تا گوجه فرنگی می‏خـواستـی چند تا دیگر باید می‏خریدی؟» پسر کوچولو بی‌درنگ گفت: " هیچی". اگر شما یک گوجه فـرنگـی داشتـه باشیـد و ده تا بخواهید باید 9 تای دیگر هم داشتـه بـاشیـد. آنها را از کجا می‏خواهید بخرید؟ نمی‏دانم آیا آن پسر کوچولو پولی نداشت و روش تفکرش با معلم فرق می‏کرد یا شاید هم یک کشاورز بود اما بهر حال گفت: « من گـوجـه فرنگی را باز می‏کردم، تخم هایش را بیرون می‏آوردم" آنها را مـی‏کـاشتـم و یک عـالمــه گـوجـه فـرنگـــی بـه‌دسـت مــی‏آوردم.»

 

او از همان ایده ارزش افزوده تجار استفاده می‏کرد و یک قدم فـراتـر بـرمـی‏داشت. معلم در چهار چوب خشک و بستـه‌ای که جواب مورد انتظار بر اساس منطق از آن بدست می‏آمد فکر می‏کرد. اما زندگی معنوی، حوزه حقیقی معنوی، فـراتـر از ذهن است. از منطق فـراتـر است تـوضیـح این مسئله برای من غیر ممکن است زیرا ما با ذهن خود می‏شنـویـم و درک می‏کنیـم. اما در جهان‏های خالص معنوی ما با ادراک و آگاهی، با دیدن و دانستن سر و کار داریم. این چیزی است که هیـچ‌کس نمی‏تـوانـد آن را برای شمـا تـوضیـح دهد. تنها کاری که من یا هر کس دیگر می‏تـوانـد انجام دهد این است که به شما بگوید: در کتاب « اکنکار، کلید جهان‏های اسرار» تمـرینــات معنــوی اک هســت.

 

بعضی دیگر از این تمرینات هم در " دفتـرچـه معنوی " آمده‌اند که‌ می‏توانید روزی چند دقیقه به آنها بپـردازیـد. هم‌چنیـن در کتاب " در روح آزادم " نیز روش " راه آسان " آمده است. شمـا می‏تـوانیـد این روش را در ضمیمـه این کتاب پیدا کنید. این تمـرینـات معنوی را امتحان کنید و به دنبال استـادی باشیـد که با او احساس نـزدیکـی و راحتی می‏کنید. این استـاد می‏تـوانـد یک استـاد اک و یـا حتــی مسیـــح بـاشــد.

 

اوایل بعد از ظهر امروز من به کاپتـیـول رفتـم تا از مجلس سنـا بـازدیـد کنـم. همانطـور که از پله ها بالا می‏رفتـم اعضـای یک تور مسـافـرتـی هم درست جلوی من بـودنـد. تعداد آنها زیاد بود. مشاهده اینکه ما چه آسان تبدیل به گـوسفنــد می‏شـویـم خیلی جالب است. وقتی به دنبال خویش استـادی هستیـم، باید دست از گـوسفنـد بودن بـرداریـم. این کار خیلی آسان است. که یک تابلوی عـلائـم به ما بگـویـد این کار را بکن و ما هم آن کار را انجام بدهیـم و هیـچ وقت هم از خود چرای آن را نپـرسیــم. آیا برای این کار و این علامت دلیلی وجود دارد یا ما فقط این کار را می‏کنیـم چون آن تابلو به ما گفته است. در استـادی، ما تـوانـایـی بـدست آوردن یک دیدگاه کلی و همه جانبه نسبت به تمام مراحل زنـدگـی روزانه را در خود تقـویـت می‏کنیـم و رشد می‏دهیـم. ما به شـرایـط، مـوفقیـت و مشکلات خود از منظری وسیـع ( و از بالا ) نگاه می‏کنیـم و از این دیـدگـاه تـصمیــم مــی‏گیـریــم کـه: این مشکل را چگـونـه مـی‏خـواهیــم حـل کنیـم.

من از پله ها بالا رفتـم. وقتی که مجلس سنـا جلسه دارد، یک دستگاه ردیاب فلزات مشغول به کار است که مردم از میان آن عبور می‏کنند. امروز سنـا جلسه‌ای نـداشـت و هیچ کس هم پشت این دستـگاه کار نمی‏کرد. تنها چیزی که آنجا وجود داشت یک دروازه چـوبـی بود درست مثل همان چیزی که شما در فـرودگاه می‏بینید. فقط یک چهارچوب. هیـچ صفحـه نمایش الکتـریکـی، هیـچ کارمند یا هیچ چیز دیگری نبود. شما یک انتخاب داشتیـد، می‏تـوانستیـد به سمت راست بـرویـد و از میان این چهارچوب عبور کنید یا اینکه به طرف چپ بـرویـد که چیزی سر راه شما قرار نـداشـت. روی تابلـویـی که بالای این دستـگاه بود. چیزی شبیـه به این نـوشتـه شده بود که « از اینجا بگـذریـد ». با وجود اینکه کسی پشت دستگاه نبود و هیـچ تجهیــزاتـی به این قاب چوبی وصل نشده بود، مردم با دقت از میان آن عبور می‏کـردنـد. آنها کُت خود را تکان می‏دادند و حتی خـانمـی را دیدم که با دقت کیف خود را از پشت قاب به شوهـرش در آن طرف داد. او هم کیف را گرفت. آن وقت آن خـانـم لبخندی زد و از میان قاب گـذشت زیرا تابلو به او گفتــه بــود کــه چنیــن کنـــد.

 

تمام این جمـاعـت گـوسفنـدی را که جلویشان راه می‏رفت دنبال می‏کـردنـد و دقیقا“ همان کاری را که نفر جلـویـی می‏کرد انجام می‏دادند. آنها مـدلـی از اینکه کارها معمولا“ چطوری انجام می‏شوند دارند و در این مورد خاص اصلا“ متـوجـه نبـودند که این تابلو در این شرایط کاملا“ بی معنی است. بچه‏ها پشت آن چهار چوب جمع شده بـودنـد و یکی یکی به صف از آن عبور می‏کـردنـد. من داشتـم از پله ها بالا می‏رفتـم،  پشت سرم را نگاه می‏کردم و نمی‏تـوانستـم آنچه را که با چشمهای خودم می‏دیدم باور کنـم. خـانمـی هم داشت پایین می‏آمد و نزدیک بود که ما به هم بخـوریـم. ما شروع به صبـحـت کردن با هم‌دیگـر کردیـم و من گفتـم: «شمـا هیـچ وقت چنین چیزی دیده بـودیـد؟ » او ایستـاده بود و فقط نگاه می‏کرد. او هم هیچـوقت چنیـن صحنـــه‌ای نــدیــده بــود. همانطور که ما به حرف زدن مشغول بـودیـم مردم از دور و بر ما رد می‏شـدنـد. گفتگوی جـالبـی بود و ما به این کار باور نکـردنـی مردم نگاه می‏کردیـم.آنها از فکر خود استفـاده نمی‏کـردنـد چون حتی به ذهنشان هم خطور نمی‏کرد که باید فکر کنند. بالاخـره یک گروه تـوریستـی کامل به همراه راهنمـایشان از راه رسیـدنـد و ما خود را از سر راه آنها کنار کشیـدیـم. ایـن تجـربه‏ بــرای مــن بسیــار جـالب و سـرگـرم کننـــده بــود.

 

یـافتــن آب حیـــات

 

آنچه که ما به دنبال آن هستیـم آب حیات است. این همان آب حیـاتـی است که مسیـح بر سر چاه یعقوب به زنی پیشنهـاد کرد. در پایان یک روز طولانـی مسیـح مشغول راه رفتن و بسیـار خستـه بود. پس بر لب چـاهـی نشست تا حـواریـون به شهـر رفته و مقداری گـوشـت و غذا بگیـرنـد. ناگهان زنی سامـری از راه رسیـد و از چاه آب کشیـد. مسیـح گفت: « چیزی بده تا بنـوشـم » آن زن نمی‏فهمید چرا او این خـواستـه را گفته است زیرا بیـن سـامـری‌ها و یهـودیـان پیـش داوری‏های زیادی وجود داشت و آنها با یکدیگـر حرف نمی‏زدند. پس زن از مسیـح پـرسیـد: « چـرا بـا مـن کـه یـک سـامـری هستــم حــرف مــی‏زنـــی؟ »

 

مسیـح گفت: « اگر به من آب می‏دادی من هم در عوض به تو آب حیات می‏دادم. » این همان آب حیـاتـی است که یکی از اسـاتیـد اک به نام وایتـادانـو قـرن‌ها پیـش درباره آن با اسکنـدر کبیر صحبـت کرد. اسکنـدر کبیر به قصد فتـح هنـدوستـان به آن سـرزمیـن رفت. نه اهـالـی مقـدونیـه و نه سـایـر کشورهـا نمی‏تـوانستنـد در مقـابـل او ایستـادگـی کنند. او از رود ایندوس  گـذشـت و در کـرانـه شرقی آن چادر زد. در این هنگام یک استـاد حق بسیار پیر بر او ظاهر شد. او مشک آبی در دست داشت و گفت: « اسکنـدر، این را بگیر و بنوش » اسکنـدر لحظه‌ای تـردیـد کـرد و یکـی از همـراهـان او شمشیــر کشیــد، مشـک را پـاره کــرد و آب بــر زمین ریخـت. اگر او همان لحظه آب را نـوشیـده بود، چشم سوم او باز می‏شد و او همیـن آب حیـاتـی را که از آن صحبـت می‏کنیـم ــ نور و صوت خـداونــد ــ را دریافت کرده بود. این آب در وجود او جاری می‏شد و عطش او برای فتـح کردن که او را از سـرزمینـی به سرزمینـی دیگر می‏کشـانـد فـرو نشستـــه بــود.

 

وایتـادانـو گفت: « تو آزموده شدی و معلوم شد که شـایستـه نیستـی. اگر این آب را نـوشیـده بودی، چشـم معنوی تو باز می‏شد و شکـوه و عظمت خـداونـد را می‏دیدی. پس، تقـدیـر تو این است که در جـوانـی بمیری. تو در زنـدگـی سـرگـردان خـواهـی بود، تـولـدی بعد از تـولـدی دیگر بر زمیـن راه خـواهـی رفت تا روزی که استـاد حق زنده در یک زنـدگـی دیگر به سراغ تو بیـایـد و این فـرصـت را دوباره در اختیار تو بگذارد.» او به اسکنـدر گفته بود که زنـدگـی‌اش به زودی به پایان خـواهـد رسیـد و همیـن‌طور هم شد. این جستجـوی آب حیات است. این همان چیزی است که ما به دنبال آن هستیـم. همان حقیقت ابدی. ما در خلال زنـدگـی‌‏های متعدد و در مـذاهـب مختلف به دنبال این حقیـقت بوده‌ایم. و آنگاه که این آب را به ما تعارف کنند باز هم خود مـا هستیـم کـه بـایـد آن را بگیــریـم.

هیــچ کـس نمــی‏تـوانــد شمــا را وادار بــه نـوشیـــدن آب حیـــات کنـــد.

 

هــارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 جستجــوی ...

 

جستجــوی مـا بـرای شــادی

 

در مورد نور معنوی نیز یک سیـر نـزولـی و یک حالت کم سو شدن وجود دارد. در واقع ما در هر واقعه‏ای، حتی یک واقعه درونی در مسیـر تکامل معنوی، چهار مـرحلـه داریم: عصـر طـلایـی، عصـر نقره، عصـ ربـرنـز یا مس و در نهـایـت عصـر آهن ـ همان عصری که اکنون نیز در آن قـرار داریــم.

 

عصر طلایی در طبقه‌ی فیـزیکـی معادلی دارد که در دوران‌های بـاستـان و قبل از تـاریـخ مکتوب به وقوع پیـوستـه است. اما عصـر طـلایـی واقعی زمانی بود که روح هنوز به طبقات تحتـانـی نیـامـده بود و این همان چیزی است که ما به صـورتـی مبهـم و نـاآگـاهـانـه، وقتی که در اینجا به دنبال شادی می‏گـردیـم آن را به یاد داریم. جستجـوی ما برای شادی در واقع جستجـوی خدا و جستجـوی این عصـر طـلایـی است که در آن روح در جهان‏های متعـالـی روح و خـداونـــد سُکنــی داشتـــه است.

 

شکـوفـایــی روح فــردی

 

پیش از انکه جهان‏های تحتانی خلق شود زمانی بود که روح در بهشت‌های (خداوند.) مسکن گزیده بود . درک اینکه روح در وضیعتی خود محورانه و بدون رشد در بهشت بوده است گرچه مشکل است اما به اندازه کافی جالب هم هست. روح به کسی یا چیزی جز به خود خدمت نمی‏کرد. پس خداوند روح را به جهانهای تحتانی که مخصوصاًَ برای تجربه روح آفریده شده بود فرستاد. مشکلات و سختی‌ها، حتی‌ شادی‌ها و خوشحالی‌ها، طیف کامل تجاربی که از طریق 5 حس اصلی و سایر حواس آنها را درک می‏کنیم ــ شکوفایی روح را  تا روزی کـه روح همـکار خـداونـد شـود، در بـر دارنــد.  هـدف از همــه چیــز همیـن اسـت.

 

وقتی کسی می‏پرسد که مأموریت من در زندگی چیست؟ پاسخ بسیار ساده است: همکار خدا شدن. اما این جواب انقدر ساده است که معمولاًَ فرد در حالی که هنوز هم همان سئوال را در ذهن دارد از پیش شما می‏رود. آنها به دنبال یک جواب خیره کنندهتر ( و یک مأموریت دهن پرکن ) مثـلاًَ اینکه قرار است امپـراطـور بشـونـد، حتی شـایـد مثـلاًَ در امپـراطـوری اکنکار یا چیزی شبیـه آن (!) میگـردنـد. آنها میخـواهنـد متـواضعـانـه (!) از بـالاتـریـن نـقطــه شــروع کننــد.

 

واکنش دیگری که در مقابل این پاسخ ساده دیده می‏شود این است. « اوه، همکار خدا ! ای ی ی.» همکار خدا شدن خیلی هم به نظر جالب و سرگرم کننده نمی‏آید زیرا آنها را به یاد صحبتهای یکشنبـه می‏اندازد که مثل عصا قورت دادهها روی نیمکتی در کلیسا نشسته‌اند. آنها برای مدتی به حرف‌هایی گوش می‏دهند و بعد سرودهایی می‏خوانند که برای بعضی‌ها خوب است ولی بقیه افراد از حد آنها بیشتر رشد کرده‌اند. آنها حدس می‏زنند که همکار خدا بودن هم به معنای این است که با دو تا بال این طرف و آن طرف پـرپـر بزنند. این چنیـن مفهومی از بهشت احتمالاًَ خاطره‌ای است از عصـر طـلایی پیش از آنکه روح مفید گردد، پیـش از آنکه خداوند بگوید. « تو برای همکار من شدن به تجربه نیاز داری » ما با خدا یکی نمـی‏شـویـم. در خدا حل نمـی‏شـویـم و هـویـت خـود را در ابـدیـت از دسـت نمـی‏دهیـم.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
 تمــاشــاگــر ...

 

تمــاشــاگــر بـاشیــد

 

اگر امکان داشت فهـرستـی از صفـات خـداشنـاسـی تهیه می‌کردم. البته این کار برای کسـانـی‌که چشـم مشـاهـده نـدارنـد درست مـاننـد تلاش برای خـوانـدن کلمـاتـی است که با جـوهـر نـامـرئـی نـوشتـه شده‌اند. بسیـاری قادر به قـرائـت و یا درک این کلمات نیستنـد. اما برای آنهـایـی که با چشم معنوی می‌بینند فقط کـافـی است به یک واصل اِک نگاه کنند؛ کسـی کـه بـا زنـدگـی در ایـن طـریـق در جستجــوی عظمــت معنــوی اسـت.

 

معنـویـت، پیـش از دیگران، برای شمـا است. و سـایـریـن برای بهره‌مند شدن از آن در جـایگـاه دوم قرار می‌گیـرنـد. دیگران وقتی از آن سود می‌بـرنـد که به سعـی و تلاش تـرغیـب شـونـد و به مـرحلـه‌ای بـرسنــد کــه شمـا هـم اکنــون ایستــاده‌ایــد.

 

آنها می‌بینند شمـا شخصـی هستیـد که در راستـای اِک، روح مقدس، زنـدگـی می‌کنید. خـواهنـد فهمید که آنها نیز مایلنـد از این هـدایـت الهی در زنـدگـی خود بـرخـوردار شـونـد. همیـن آنهـا را تـرغیـب مـی‌کنــد تـا قـدم در راه بگـذارنــد و بفهمند شمـا چگـونـه این کار را انجام مــی‌دهیــد.

 

فهـرستـی از ویـژگـی‌ها و صفـات انسان خـداشنـاس در دست نیست تا همه بتـواننـد از آن بهره بگیــرنــد. و دلیـل سـاده‌اش ایـن اسـت کـه هـر یـک از مــا در جهــان فــردی خــود فعــالیـت داریــم. وقتی شمـا با معطوف کردن تـوجـه خود به سوی مـاهـانتـا درباره‌ی زنـدگـی خود به تعمـق می‌نشینـیــد، ذهن شمـا به طرف انـدیشـه‌ها و اعمـالـی هدایت می‌شود که در جـریـان زنـدگـی معمولی به خودی خود اتفاق نمی‌افتند. و این باعث می‌شود تا مـرزهـا برای شمـا مشخـص شـونـد. برای مثال، اگر وضعیـتـی موجب عصبـانیـت شمـا شود، می‌تـوانیـد عقب بایستیـد، وضعیـت را بـررسـی کرده و بپـرسیـد، « استـاد می‌خـواهـد چه چیزی را در این شـرایـط بــه مــن بیــآمـــوزد؟ »

 

هر گاه در زنـدگـی اتفـاقـی غیـرمعمــول روی دهد درسی معنوی را با خود به همراه می‌آورد. برای مثال، خروج از شـرایـط یکنـواخت و کسل کننده‌ی فعـالیـت‌های معمـولـی زنـدگـی که بیشتـر زنـدگـی شمـا را در بـرگـرفتـه‌اند. و این بر عهده شمـا است که به خود زحمت داده و بفهمیـد این درس معنوی چیست. یک شیـوه‌ آن است که به استـاد درون بگـوییــم، « من می‌دانم که سعـی دارید چیزی را به من بگویید. بگـذاریـد ببینــم آن چیست؟ »

بعــد آرام بنشیـنیــد و فقــط یـک تمــاشـاگـــر بـاشیــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386  |
 بـزرگ‌تـریـن ...

 

بـزرگ‌تـریـن چـالش‌هـای زنــدگــی

 

روح که همان خویش واقعی شماست، همیشه جوابی در آستیـن دارد. گاهـی صدای ذهن و عواطف چنان بلند است که روح نمی‌تواند این جواب‌ها را به گوش شمـا بـرسـانـد تا بتـوانیـد بر اساس آنها عمل کنید. این کار به ویژه هنگامـی می‌تـوانـد دشوار باشد که تغییـرات ما را وادار می‌کنند با وجهی از وجود خود روبرو شـویـم. مـاجـرای زیر مثـالـی از زنـدگـی شخصـی خـود مـن اسـت.

 

مـاجـرا به شکستـی بزرگ در پیشـه‌ی آزاد من مـربـوط می‌شود. این برای من نقطه عطف زنـدگـی بود که وقتی برای اولین بار آن را روی کاغذ آوردم، حـالـم به‌شدت منقلب شد. در حدود چند سال می‌شد که جز همسـرم و دو تن از دوستـان صمیـمـی‌ام، این مـاجـرا را با کسـی دیگـر در میـان نگذاشتـه بـودم. حتـی از فکـر کـردن بـه آن نیــز پـرهیــز داشتـم. چـرا؟ چون تجـربـه‌ی بسیـار دردنـاکـی بود؛ مثل زخمی که حتی یادآوری آن نیز مرا عذاب مـی‌داد. اما زنـدگـی مرا در شـرایطـی قرار داده بود که بـایـد با گـذشتـه‌ی خود روبرو می‌شدم؛ اوقـاتـی بسیـار نـاخـوشـاینـد که در عیـن حال تعالـی بـزرگـی را نیز در خود داشت. در آن هنگام اعتقادم بر این بود که به طرزی فـلاکـت‌بار در آرزویی گـران‌قدر شکست خورده‌ام و در این میان به بسیـاری افراد دیگر نیز صـدمـه زده‌ام. بنـابـرایـن به مدت پنـج سـال طـولانـی از مـرور مجــدد آن اجتنــاب کــرده بــودم. وقتی که سـرانجـام وضعیـت را پـذیـرفتـه و با آن خـاطـرات روبرو شدم، کار شفـا آغاز شد. واقعاً که تجـربـه‌ای شگفـت‌انگیــز بـود.

 

انـدکـی بعد در این مورد مطالبـی نـوشتـم. سپـس از من خـواستنـد که داستـان خود را در یک سمینـار معنوی سه هزار نفری بـازگـو کنـم. پشت صحنـه منتظر بودم تا نـوبتـم بـرسـد. به خود می‌لـرزیـدم و تـرسـی در وجودم نشستـه بود که سال‌ها بود در خود سراغ نـداشتـم. وقتی که پشت تـریبـون قرار گـرفتـم، با ساده‌ترین کلمـاتـی که می‌تـوانستـم مـاجـرا را تعـریـف کردم، اما موج عواطف جمعیت باعث شد که بسختـی بتـوانـم از گـریستـن خودداری کنـم. پس از سخنـرانـی، وقتی که داشتـم از سالن خارج می‌شدم، بسیـاری از حضـار پیـش آمده و بـابـت این که "داستـان زنـدگـی خود آنان" را به زبـانـی دیگـر تعـریـف کـرده بــودم، از مـن تشکــر کـردنــد. به ویژه مرد جـوانـی را هـرگـز فـرامـوش نمی‌کنـم. او مـدتـی طولانـی بدون این که حـرفـی بـزنـد در بـرابـرم ایستـاد و نـاگهـان مرا در آغوش گـرفـت. در حـالـی که اشک در چشمـانـش حلقه زده بود نجوا کنان می‌گفت، "متشکـرم،" و بعــد بـه ســرعـت از مـن دور شـــد.

 

صحبـت کردن و نـوشتـن درباره‌ی نقطه عطفی دردناک و کاوش در درس‌های نهفته آن، کار درمـان مـن و شنـونـدگـانـم را آغـاز کـرد. گـابـریـل ریکو در کتاب [رنج و امـکـانـات، گذر از بحران‌ها با کمک نوشتن ] در این مورد می‌نـویسـد: "عجیب این که ما با رها کردن و ابراز احسـاسـات در قـالب کلمات، تـوانـایـی بیشتـری پیدا می‌کنیـم تا مسئـولیـت زنـدگـی خود را بپـذیـریـم و رفته رفته تشخیـص دهیـم که آنچه ظاهـراً آشوب و هرج و مرج می‌نمـایـد در دل خود از الگـویـی تبعیـت مــی‌کنــد. " این همــان اتفـاقـی بـود کـه بــرای مـــن افتـــاد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه بیست و ششم آبان 1386  |
 درب بستــه ...

 

پـشـت آن درب کـه مــی‌بنــدد بــاد

زیـر آن بــرگ کـه مـی‌شـویـد آب

خـانـه دارد دل آن مـور نحیــف

 

بـر آن یـار کـه بـودش بـارهـا

دل مـن تنـگ و پـریـش از غـم‌هـا

 

مـن نـدارم دگـر چشــم بـدان

تـا نهــد مـرحمـی او بـر زخـم دلـم

مـن نشـایـد کـه شـوم مسـت دگـر

بـه در خـم‌خـانـه‌ی اربـاب دغـل

 

شـب و روز رفـت و بـرفـت عمـر چنیـن

پـی هـم آمـد و نیـز هـم بـرفـت آن همـه عمــر

تـا یکـی خـواب ز ادوار بلنــد

بگشـایـد یکـی چشــم در ایـن دیــر کـُهن

 

نـه همـه رقـص کننــد در این چـرخ و فلـک

نـه همـه مسـت شـونـد بـر سـر آن دار بلنــد

عشـق لیـلی ز مجنــون بـایـــد دیـــد

عشـق شیـریـن ز فـرهــاد بـایــد خـوانـــد

 

آن کـه مـی‌داشـت همـی سـرخ ز خـون چهــره خــود

دیـدی ای دوسـت کـه بـی چشـم نظـر داشت تـو را هسـت کنــون

نـزنـم نقـش خیــال بــر سـر آب

کـه سـراب اسـت، سـراب اسـت، همـه آن چـرخ فســون

 

بـرو ای مسـت کـه امشـب نـدهنــد بهــره‌ی تــو

بـه جـز آن جــام تُهـی کـش شـده اسـت روزی تــو.

سـاغــر و سـاقـی دیگــر همــی در راه اسـت

شــرب منظــور تـو آخــر همــی در کــار اسـت.

 

منــوچهـــر

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه بیست و پنجم آبان 1386  |
 اسـاتیــد ...

 

 

اسـاتیــد خــارج از اک

 

سئــوال: آیـا شمـا اسـاتیــدی را در خـارج از جــریـان اکنـکار قبـــول داریــد؟

هـارولد کلمپ: بله. تمام راه‌های به سوی خـداونـد معتبر هستنـد. ما همه با یک‌دیگـر متفاوت هستیــم. ما سطـوح مختـلفـی از آگاهـی داریم. با این وجود کسـانـی هستنـد کـه ایده‏هـای مشـابهـی دارند. شمـا می‏تـوانیـد به آن زمینه‌ی ایـدئـولـوژیـک یک‌سان بگـوئیـد، البتـه فقط به این دلیل که عبـارت بهتری برای آن وجود ندارد. کسـانـی که از نظر شکـوفـایـی معنوی شبیـه یک‌دیگر هستنـد ممکن است دور هم جمع شـونـد گـروهـی تشکیـل دهند و با نام بـاپتیست، آنجلیکان یا اکیست شنـاختـه شونـد. اما در داخل هر گروه هم شمـا کسـانـی را می‏بیـنیـد که جای بـالاتـری ایستـادهاند و هم‌چنیـن کسـانـی که در جای پائیـن‌تری هستنـد و کسـانـی که در حـاشیـــــه راه مــی‏رونـــد.

 

خـداونـد هر مـذهبـی را به گـونـه‌ای که برای یک سطـح مشخص آگاهـی منـاسـب بـاشـد به‌وجود آورده است، و هر کدام از اینها به عنوان یک سنـگ پله ضروری هستنـد. این‌که ما از محدوده یک طـریقـت معنوی خاص بیرون زده و رشد بیشتـری کرده‌ایم باعث نمی‏شود که آن را برای دیگری بی اعتبار کنیـم. اگر من مسلکـی را ترک کرده و به راه دیگری رفته‌ام درست نیست که بگـویـم حالا که من بـزرگ‌تر از این مسلک شده‌ام پس هر کس دیگری که در آن بـاقـی مـانـده اسـت احمــق اسـت. آن راه، آن مـذهـب و معلمیـن آن هنــوز هـم سـاختـه‌ی خــداونــد هستنــد.

 

اسـاتیـد معنـوی بزرگ همیشـه همراه یک‌دیگر کار می‏کنند. این تنها پیـروان آنها هستنـد که تمـایـز قـائـل می‏شـونـد و می‏گـوینـد: استـاد من بـزرگ‌تـر از استـاد تـو است. در طبقات درون استـاد یک طـریقـت ممکن است به‌صـورتـی بسیـار طبیعی جـوینـده‌ی واقعی را تحـویـل استـاد بعدی بـدهـد. حتی در طـریقـت اک نیز ما اسـاتیـد حـق زیادی داریم که درست مـاننـد مـدرسیـن طبقـات درون، در طبقه فیـزیکـی در سکـوت با یک‌دیگر کار می‏کننـد. هنـگامـی که شمـا هر آنچـه را که مـربـوط به مکـانـی بوده است آمـوختیــد، به نـوعـی فارغ التحصیـل می‏شـویـد و از این کـلاس یـا مـرحلــه بـه کـلاس و مـرحلــه‌ی بعــدی مـی‏رویــد. ایـن یـک رونـد بسیـار طبیعـی اســت. اساتیـد هـرگـز برای یک‌دیگر انگشـت (تهـدیـد) تـکان نمی‏دهند و نمی‏گـوینـد: تو کمتـر معنـوی هستــی. همه‌ی آنها جـایـگاه خود را در سلسلـه مـراتـب معنوی مـی‏داننــد و همــه‌ی آنهـا نیــز در حـال شکــوفـاتـر شــدن هستنـــد.

 

بـرکـت بـاشــد.

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386  |
 آزادی دادن ...

 

آزادی دادن بـه دیگــران

 

ازدواج خیلی با مزه است. هیچ کس دوست ندارد به این مـوضـوع اعتراف کند ولی گـاهـی فردی ازدواج می‏کند و برای چند ماه بهترین چهره‌ی خود را به نمایش می‏گذارد تا شمـا فکر کنید که می‏تـوانیـد او را تغییر بـدهیـد. اگر کمی مشـروب می‏خورد شمـا با خود فکر می‏کنید که بعداً می‏تـوانیـد او را از شر این عادت نجات دهید. اما ما واقعاً هیـچ کس را تغییر نمی‏دهیـم. حتی در این مورد نبـایـد سعی هم بکنیـم. سخت‏ترین بخش یک ازدواج، وقتی کسی را پیدا کـردیـد که احساس کـردیـد می‏تـوانیـد با او زنـدگـی کنید، این است کـه اجـازه دهیـد جفـت شمـا همـان‌طـور کـه هسـت بـاشـد و زنـدگـی کنــد.

 

با ورود به طـریقـت اک، تغییـراتـی اتفاق خـواهـد افتاد ولی این تغییرات به وسیلـه قُر زدن رُخ نمی‏دهنـد. استـاد حق زنده هم به شمـا قُـر نمی‏زند یا نمی‏گـویـد: « همیـن الآن سیـگار و مشروبـت را کنار بگذار!» یکی از افرادی که با آنها صحبـت می‏کردم می‏خـواسـت چیـزهـایـی درباره‌ی اکنکار بـدانـد ولی نمی‏خواست در این راه قدم بگذارد چون یک چیز را بد فهمیده بود. او فکر می‏کرد اگر بخـواهـد وارد راه اک شود بـایـد فوراً سیـگار و مشـروب را کنار بگذارد و برای این کار هـم آمـاده نبــود. او فکـر مـی‏کـرد یـک نفــر بـه او خــواهـد گفـت: « ایـن کـار را نکــن! »

 

البته من از رهبران اک تـوقـع بیشتـری دارم. این درست مثل اداره یک شـرکـت است: شمـا به فـروشنـدگان و مسئـولیـن فروش مجرب و خـوبـی نیاز دارید. اگر نمـاینـده‌ فـروشـی داشتـه باشیـد که لبـاس‌های کثیف و کراوات چـروکـی دارد، فروش شمـا در آن قسمـت پاییـن خـواهـد آمد. چنیـن فردی برای شمـا نمـاینـده‌ی خـوبـی نیست. او تصـویـری مطلوب از شرکت شمـا ارائه نمی‏دهد. بنـابـراین من از رهبران اک تـوقـع بیشتـری دارم. اما وقتی کسی پا در این راه می‏گذارد و دارد تلاش می‏کند که از چنگ این عـادت‌ها رها شود من معمولاً چیزی نمی‏گـویـم. مـی‏دانـم کـه ایـن عـادت‌هـا پـس از چنــد ســال از بیــن خـواهنــد رفــت.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد 

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386  |
 درک رؤیـاهــا

 

درک رؤیـاهــا

 

کار کردن بر رؤیـاهـا بسیـار جـالـب است. هـر از چنـد گـاهـی یک نفر درباره‌ی دیدن رؤیـایـی در مورد ازدواج گـزارشی می‏کند. اگر رؤیا بیـن مرد بـاشد ممکن است بگـویـد: « خواب دیدم که با فلان خـانـم ازدواج کرده ام » آنگاه ممکن است اشتبـاهـاً فکر کند که آنها جفت روحی یک‌دیگـر هستنـد. ما در اک چیزی به نام جفت روحی نـداریـم این مفهـومـی است که ریشه در علوم غــریبــه دارد. هر روح یک مـوجـودیـت ویژه و منفرد است. ما در طبقات تحتـانـی دو بخش از طبیعت تحتانی خود داریم: بخش مثبت و بخش منفی. هنگـامـی که به طبقه روح می‏رسیـم متـوجـه می‏شـویـم که این دو بخش با یک‌دیگـر یکی می‏شـونـد. به این مـرحلـه، خـودشنـاسـی می‏گـوئیـم همان چیزی که سقـراط وقتی که می‏گـویـد: « ای انسان خود را بشنـاس » به آن اشاره می‏کند. تـاکنـون شنـاخـت خود تنها به منـزلـه‌ی شنـاخـت نفس یا من کـوچـک بوده است نه به معنای شنـاخـت طبیعت معنوی و روحـانـی خـودمـان. وقتی که به طبقه روح می‏رسیـم آگـاهـی‌مـان تغییــر مـی‏کنــد و  نـگاهــی بـه زنـدگــی داریــم کــه متعـــادل اسـت.

 

در وضعیت رؤیا، ازدواج تنها به این معنـاسـت که روح در حال گـرفتـن یک وصل درونی است که در آن دو بخش از روح کمی به یک‌دیگـر نـزدیکتر شدهاند. ما به دنبال اتصـال روح با اک، با این روح مقـدسـی که از خـداونـد می‏آید هستیـم. هر گاه در طبقات درون شـاهـد ازدواجی بـودیـد، صرف نظر از اینکه چه کسی را به عنوان جفت خود دیده‌اید، به معنای پیـونـدی نـزدیک‌تر با خـداونـد و روح است. اکثر افراد این چنیـن رؤیـایـی را بد می‏فهمند و برای کسی که در خواب، ازدواج با او را دیده‌اند مـزاحمـت ایجاد کرده و می‏گـوینـد. « من می‏دانم که ما برای هم‌دیگــر سـاختـه شده‌ایم. تنها کاری که من بـایـد بکنـم این است که صبـور بـاشكـم و منتظر بـاشـم تا تو هم این مطلب را بفهمی و آن وقت با هم‌دیگر ازدواج می‏کنیـم و بعد از آن به خـوبـی و خـوشـی زنـدگـی خـواهیـم کرد.» شمـا انواع تـورهـا را سر راه آن دیگری پهن می‏کنید و وقتی که بالاخـره کـارتـان را پیـش مـی‏بـریــد و بـا او ازدواج مـی‌‏کنیــد تــازه مــی‏فهمیــد کــه چــه کسـی واقعــاً در دام افتاده اسـت.

 

هــارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیستم آبان 1386  |
 پیــدا کــردن ...

 

پیــدا کــردن پـاســخ‌هـای خــودمـان

 

یک استـاد واقعی که در جـایگاه اقتداری واقعی قرار داشتـه باشد، سعـی نمی‏کند خود را در مقام پاسخ‌گـوئـی به کسی که در جستجوی حقیقت است قرار دهد. او از افراد می‏خـواهد که پاسخ‌های خود را پیدا کنند. بعضی از مردم بر حسب عادت برای حل مشکلات خود به سراغ استــاد اک مـی‏آینــد.

مثــلاً یک نفر می‏خواست تصمیـم بگیرد که ملکی را در یک کشور دیگر بخرد یا نه. او می‏خواست یک مـزرعــه بخــرد و این امـر مستلـزم یک تغییــر کُلی در زنــدگــی او بــود.

او گفت: « من می‏تـوانـم چنین ملکی را در دو کشور مختلف بخرم ولی بیشتـر تمـایل به یکی از آنهـا دارم. کـدام‌شـان را بـایــد بخــرم؟ »

من گفتـم: « خوب، یک مطالعه درست و حسابـی روی شرایط کلی بکنید. بنشینیـد و تمام جنبـه‏هـای مثبـت و منفـی را بنـویسیــد. آنهـا را کنـار هـم بگـذاریـد و عمیقاً آنها را بـررسـی کنیــد.» من سعـی داشتـم او را به سمت یک بـرخـورد عملی با این مـوضـوع سوق دهم تا او بهتر بفهمد که در چنین تغییر بـزرگـی چه مسائلی وجود دارد. تغییر حـرفـه از یک کار دفتری به کشاورزی یک تغییر اساسی بود. او دوست داشت چیزی بکارد ولی این نوع زنـدگـی می‏تـوانـد خیلی سخـت باشد. برای شروع چنین کاری شمـا بـایـد هم پول داشتـه باشیـد و هم دانش مـربـوط بــه غـلات را. آیا آنها رشد می‏کنند؟ و اگر نکـردنـد آیا شما آنقدر پول دارید که تا سال بعد سـر کنیــد؟

او خیلی زود به من نامه ای نوشت: «من لیست مثبت و منفی ها را تهیه کردم و تمام اطلاعات مـربـوط را مطالعـه نمــوده‌ام. حــالا چــه کـار بـایــد بکنــم؟» من جـوابـی را که او می‏خواست به او نداده بودم. من این پیغام را برای او نـوشتـم: اگر بخـواهـی در مورد نوع کودی که باید بخری تصمیـم گیری بکنی چه؟ فرض کن من آنجا نبـاشـم و نـامـه تو هم در پست به مدت 2 تا 3 ماه گم شود. آن وقت با مـزرعـه‌ات چه می‏کنی؟ پس تصمـیمـت را بگیر. چه کار دوست داری بکنی؟ چه کار می‏خـواهـی بکنی؟ استعـدادهـا و مهـارت‌هـایـی که داشتـه‌ای تـو را تـا امـروز بـه کجـا رسـانـده‌انــد؟ ایـن نقطــه شــروع تــو است.»

 

تمـرکــز تــوجــه *

 

کار کردن با نیروی خلاق روح به این معناست که بیـامـوزیـم که چگونه تـوجـه خود را متمـرکـز کنیـم. غـالبـاً من این را می‏شنـوم کـه : "من حتی نمی‏تـوانـم آنقدر ذهنـم را آرام کنـم که بتـوانـم یک تمرین معنوی را انجام دهم." گاهـی بـایـد روی این موضوع کار کرد. شمـا در هر چیز که بخـواهیـد مـوفـق باشیـد بـایـد کمی برای آن تلاش کنید. حالا این کار می‏خـواهـد دکتر شدن بـاشـد یـا هـر کـار دیگــر.

طـریقـت اک پنـج نفسانیـات ذهن را حذف نمی‏کند ولی ما یاد می‏گیـریـم که چطور آنها را مهار کنیـم. چطور؟ با توجه تمـرکز یـافتـه، نیروی روح، که مـوتـور آن با ذکر کلمه‌ی شما به کار می‏افتد. شمـا با ذکر کلمه‌ی (شخصی خود) این توانایی را پیدا میکنید که در مقابل هر وضعیـت (و در مقـابلـه با هر شرایطـی) خود را از نظر آگاهی بیدرنگ ارتقاء دهید تا بتـوانیـد خود را یک قدم از مـوضـوع عقب بکشیـد (و به آن از بالا نگاه کنید) تا آن مسئله بر شمـا غلبه نکند. آنگاه می‏تـوانیـد به صورت عملی و بدون درگیری عاطفی آن را خوب نگاه کنید و ببینید که واقعاً چه اتفـاقـی دارد می‏افتد؟ از خود بپـرسیـد: آیا این واقعاً برای من جالب است؟ یا کس دیگری سعـی مـی‏کنـد بـا استفـاده از تجسـم خـلاق خـود مـرا در ابعــاد زمــان و فضــای خـودش گیــر بینـدازد؟

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

پانوشت:

  • در واقع این کلمه به شما این امکان را میدهد که (در صورتی که در زمان مقابله با یک وضعیت هوشیاری لازم را داشته باشید که به یاد ذکر آن بیفتید) بتوانید بلادرنگ ارتقاء آگاهی و سطح انرژی پیدا کنید و به موضوع از بالا نگاه کنید. تمرینات منظم روزانه به فرد این امکان را میدهند که در موقع نیز آنقدر هوشیار باشد که به یاد آن کلمه و امکان ذکر آن بیفتد. م
|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه نوزدهم آبان 1386  |
 یـک قطــــره آب...

 

 

یـک قطــــره آب

 

بعد از آخـریـن سخنـرانـی که در سمینـار نیـوزیلنـد بـرگـزار شد، تمام مطـالبـی را که در طول سال جمع کرده بودم دوباره مرور کردم. ظـاهـراً دیگر چیزی برای گفتـن بـاقـی نمـانـده بود که مورد تـوجـه کسی بوده و حاوی اطـلاعـات یا دانشـی در مورد طـریـق راستیـن خدا باشد. با خود گفتـم، " مـوفـق شدم،" و کار به پـایـان رسیـد. اِک طـریـق تجـربـه‌ی شخصـی‌ است و کار من این است که راه‌های این تجـربـه را به شمـا نشـان دهـم. اما حتـی یک کلمـه‌ی الهـام بخش دیگــر بـه ذهنــم نمـی‌رسیــد تـا شنــونــدگـان بـه عـالــم درون بـرونــد و خــود آن را بیــابنـــد.

 

پس از سخنـرانـی، وقتی که به اطـاقـم در هتل بـرگشتـم بسیـار خستــه بودم. از کنار حمام که رد می‌شدم صدای مشکـوکـی شنیــدم و پس از آن صدای پـاشیـده شدن آب آمد. وان حمام که به‌خـاطـر حمام صبحـگاهـی من خیـس شده بود، تا آن مـوقـع تقـریبـاً خشک شده و تنها لکه‌ای از آب در وان بـاقـی مـانـده بود و قسمـت‌های دیگر کامـلاً خشک بود. به دلایلی درست در همان لحظه یک قطره آب از دوش به پـاییـن چکیـده بـود و من فهمیدم که اِک قصــد دارد بگـویـد، "حتـی وقتــی کـه چــاه خشـک شــده، همیشــه چیــز دیگـــری بـرای عــرضـــه وجــود دارد."

 

بعـد انـدیشـه‌ها و ایده‌ها به ذهنـم هجوم آوردند. آنها را در دفتر یـادداشتــم نـوشتــم، اما چنان سـرعـت داشتنــد که نمی‌تـوانستــم سـرعـت نـوشتـن خود را با هجوم آنها تنظیـم کنــم. اِک بـدیـن تـرتیــب عمــل مـی‌کنـــد.

 

قمـــاش ملــی

 

در بـرخـی از کشـورهـا مردم ذاتاً جزو آن دستـه‌ای هستنـد که می‌گـوینـد،‌ "بله، حتماً راهی وجـود دارد." آنـان افـراد تـوانـایـی هستنــد و اصــولاً قمـاش ملــی آن‌هــا ایـن‌طــور اسـت. در بـرخـی از کشورهـا نیز به نظر می‌رسد مـردم به‌خـاطـر کـارمـای ملّی خود، هزار و یک دلیـل را ردیف می‌کنند تا ثـابـت کنند کاری انجام پـذیـر نیست. اینان کسـانـی هستنــد که دست روی دست می‌گـذارنـد و با نگاهـی مات و کـرخـت در عجب می‌شـونـد که ساکنـان سـایـر منـاطـق چطور می‌تـواننــد پیـام اِک را اشـاعـه دهند. آنان حتی به خود زحمت نمی‌دهند تا ببیـننـد مـردم تـوانـا چه کار می‌کنند تا شـایـد بتــواننــد از آنان تقلید کرده و این روند را در منطقـه‌ی خود هـم به جــریـان بیــانـدازنــد. آنـان هـرگــز چیــزی یـاد نمــی‌گیــرنــد، چــون آدمــی بـا عمـل کــردن مــی‌آمــوزد.

 

پـذیــرای اِک بـاشیــد

 

پهنـه‌ی اِک فـراتـر از تمام محدوده‌های ذهنی است. با وجود این تمام تجـربیـاتـی که هر زمـانـی در هر یک از کیهان‌های خـداونـد رُخ داده‌اند، در اختیار واصـلـی هستنـد که خود را گشـوده بـاشـد. به‌عنـوان مثال اطـلاعـات لازم برای ارائه سخنـرانـی، برای کسی که خود را بر اِک می‌گشـایـد، جاری می‌شود. کلمـاتـی که برای حـاضـریـن در آن جمع به‌خصـوص لازم اســت، خــود بـه‌ســراغ او مــی‌آینــد. شـایـد پندار ذهن این بـاشـد که دیگر چیزی برای گفتـن بـاقـی نمـانـده،‌ اما وقتی که پرده از جلوی ذهن کنار رود، جهان‌های اِک آشکار می‌شـونـد. تنها در این صورت متـوجـه می‌شـویـد ذهن به حدی کوچک و نـاچیـز است که نمی‌تـوانـد چشمـان خود را به روی چشـم‌انداز بـاشکـوه اِک بگشـایـد و آنچه را که اِک به مشتـاقـانـش می‌دهد درک کند. تنها بـایـد در مقام روح به جهان‌های درون سفـر کنیــم. مـادام کـه در زمیـن زنـدگــی مــی‌کنیــد، بـه‌عنــوان روح بـایــد ایــن را بیــامــوزیــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه هفدهم آبان 1386  |
 اصــل استــادی

 

اصــل استــادی

 

داشتـم با اعضـای انجمن جـوانـان اِک صحبـت می‌کردم که ظرف مدت کـوتـاهـی بحث به بـازی‌هــای کامپیــوتـری کشیــد. از دختــر خـانمـی پـرسیــدم که بازی‌های تازه را چطور یاد مـی‌گیــرد
. گفتــم، "بـایـد یک عـالمـه سکـه بیست و پنـج سنتـی خرج کنی تا بازی را یاد بگیــری؟"

جواب داد، " نه من بازی کسـی را که استـاد است تمـاشكـا می‌کنـم و از او می‌خـواهـم که قلق بازی را بـرایـم تـوضیــح دهـد. وقتی که ریزه‌کاری‌ها را یاد گـرفتـم و فهمیدم که کجـاهـا امتیــاز و کجــاهــا خطــر دارد، بـیـسـت و پنــج سنتــی خـودم را خــرج مــی‌کنــم".

او از اصل استـادی صحبـت می‌کرد؛ و ما اگر زرنگ باشیـم در همه حال می‌تـوانیـم از همیـن تـرفنـد استفـاده کنیـم. مـاهـانتـا، استـاد درون در کنار مـاسـت و تـوسـط دیگران تـرفنـدهـا را به ما نشان می‌دهد. تنها کـافـی‌ست هـوشیـار بوده و به اِک گوش بسپـاریـم تا برای یـادگیــری راه بـازی زنــدگـی بــه مــا کمــک کند. کافیست فــروتنــی پیشـه کرده و گـوش دهیــم. عمـومـاً هنـگامـی دچار دردسر می‌شـویـم که از سر غرور گوش خود را می‌بنـدیـم و مـایـل نیستیــم چیزی را که به خویش حقیـرمـان تعلق دارد، رها کنیــم. اما هر چه زودتـر رها کردن و تسلیـم شدن را بیامـوزیــم، راه رسیـدن به سر منزل الهی را برای خود تسـریع و تسهیــل کــرده‌ایـم.

در اِک چیزی به نام تصـادف یا اشتبــاه وجود ندارد. اِک همیشـه خـواهـان خیر و صلاح شمـاسـت تا همـه چیز را نه تنها برای شمـا، بلکه برای کسـانـی که شـایـد نمـی‌شنـاسیــد، سـامـان بخشــد.

 

بـرکـت بـاشـد

هـارولـد کلمـپ

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه هفدهم آبان 1386  |
 اگــر خـــداونــد...

 

اگــر خـــداونــد پـائیــن بـــود

 

این بدان معنا نیست که شمـا انسـانـی متـزلـزل و ضعیـف بـاشیـد. یکی از اصول مهم در اِکنکار اصل عدم وابستگـی به معنای کردار بی نظـرانـه داشتـن است. اما اغلب این روزها این اصل را بد می‌فهمند. بعضـی‌ها احساس می‌کنند که این اصل یعنی اینکه بـایـد خـانـواده و دوستـان خویش را ترک کنند. چرا؟ زیرا آنها فکر می‌کنند که دارند همه چیز را برای خدا ترک می‌کنند. آنها درک نکـرده‌انـد که اولیـن وظیفــه، مـراقبــت از خـویـش انسـانـی خـودشـان اسـت. اگر خـداونـد پائیـن بود چه می‌کرد؟ آیا خـانـواده‌اش را رها می‌کرد تا از گـرسنـگـی بمیـرنـد در حـالـی‌که خودش بـرای دعـا و نیـایـش بـه بـالای کـوه مــی‌رفت؟ یا ابتدا سعـی می‌کرد که خـانـواده‌اش را تـامیـن کنـد؟ نمی‌دانم خـدایـی که در ذهن شمـاست چگـونـه رفتار می‌کند. به‌خـاطـر داشتـه بـاشیـد که هر کدام از شمـا درکی متفاوت از خـداونـد دارید. شـایـد خدای بعضـی افراد تـرجیـح دهد که از خـانـواده‌شـان دست کشیــده و بـه مـدیتـیـشن بپــردازد. چنین چیـزهـایـی و حتی بـدتـر از اینهــا هـم گـاهـی بـه نــام خـداونــد انجــام مــی‌شــود.

 

بـه مـن کمـک کـُن بـه یــاد آورم کــه خــداونــد چگــونـه اســت

 

در خلال اتفـاقـات مـربـوط به هـریکـن آنـدریـو، بسیاری از مردم در جنوب فلـوریـدا خـانـه‌‌های خود را از دست دادند که در بین آنان تعدادی اِکیست هم بود. یک خانواده اِکیست که همه چیـزشـان را از دست داده بـودنـد، نزد خـانـواده دیگری زنـدگـی می‌کـردنـد و به‌وسیلـه‌ی آنان تـأمیـن می‌شـدنـد تا بتـواننـد از بیمه پول بگیـرنـد و برای خود خـانـه‌ای دیگر دست و پا کنند. صاحبـخـانـه‌ یک دختر چهار سـالـه و یک نوزاد تازه به دنیا آمده داشت. پس از اینکه نوزاد را از بیمـارستـان به خـانـه آوردند، دختر کوچک خـانـواده درخواست کرد که مـدتـی با نوزاد تنها باشد. در ابتدا والـدیـن کودک از این کار ممـانعـت کـردنـد. با خود فکر می‌کـردنـد ممکن است از سر احساس رقـابـت و حسـادت کـودکـانـه به نوزاد صـدمـه بـزنـد. اما دخترک هم‌چنان التماس می‌کرد که آنها اتاق را ترک کرده و اجـازه دهنـد او بـا نــوزاد تنهـا بـاشـد. بـالاخـره والـدیـن خواهش او را پـذیـرفتنـد، اما قبل از خروج میکـروفنـی در اتاق کار گـذاشتـه و صدای آنرا بلند کـردنـد، تا به‌راحتی صـداهـا را از بیرون اتاق بشنـونـد. به خـداونـد تـوکّـل کنیــد و صــدای میکــروفـن را بلنــد کنیــد. آنها به صداهـای داخل اتاق گوش می‌دادند تا اگر دخترک مشکلـی ایجاد کرد، آماده بـاشنـد. اما به‌جای اینکه سر و صدای داخل اتاق مـوجـب ترس آنها شود، شنیـدنـد که دختـرک به آرامی با نوزاد صحبـت می‌کند. کلمات او تقـریبـاً شبیـه یـک دعــا بـودنــد.

او می‌گفت: " ای نوزاد به من کمک کن بیاد آورم خـداونـد چگـونـه است. من دارم همه چیز را فـرامـوش مــی‌کنــم." بسیـاری از کـودکـان تا زمـانـی‌که وارد سیستـم آموزش دبستـان و یا حتی پیش دبستـانـی نشده‌اند یعنی در حدود سن سه، چهار یا پنـج سـالگـی می‌تـواننـد به‌یاد آورند خـداونـد چگـونـه است. اما بعد همه چیز را فـرامـوش می‌کنند. آنها به یک سیستـم آمـوزشـی احتیاج دارند که چگـونگـی زیستـن در جـامعـه و صد البته مسئـولیـت پـذیـری را به آنها بیـامـوزد. اما هم‌زمان، چیز بسیـار ارزشمنـدی آنها را ترک می‌کند: " درک کـودک از خـداونـد و از انسـان‌هـایـی کـه در زنـدگـی‌هـای پیـشیـن مـی‌شنـاخـت ".

 

کـودکـان و زنـدگـی‌هـای پیـشیـن

 

روزی دخترم در همان سنیـن از من پـرسیـد: " آیا زمـانـی را به‌یاد می‌آوری  که در سـوئـد بـودیـم و من مادرت بودم؟ " کـودکـان همیشـه آنچه را که از زنـدگـی‌های پیشیـن خود به‌یاد دارند برای والـدین‌شان نقل می‌کنند. اما والـدینـی که سـابقـه‌ی ذهنی مـذهبـی دارند، چه مسیـحیـت و چه دیگر ادیان، هـرگـز اصل تنـاسـخ را نیـامـوختـه‌اند. بنـابـرایـن قادر به درک آنچـه کـه کـودکشـان بـه آنهـا مـی‌گـویـد، نیـستنــد.

 

در پـاسـخ دخترم گفتـم: " بله به‌خـوبـی به‌یاد می‌آورم. بعلاوه زمان دیگری را نیز به‌یاد می‌آورم. چندین قرن پیـش، وقتی یک سـربـاز فـرانسـوی بودم و در نبرد نـاپلئـون در روسیـه شـرکـت داشتـم. من مجـروح شـده بـودم و بـه کمـک احتیــاج داشتــم و تو پـرستـار من بـودی. کـودکـان اغلب می‌دانند که وقتی بزرگ شـدنـد می‌خـواهنـد چه بـاشنـد، البته منظورم انتخاب مشاغلی مثل آتش نشان، یا فضـانـورد و یا چیـزهـایـی از قبیل این که در تلـویـزیـون می‌بینید نیست. آنها عـلاقـه‌ی بخصـوص و مشخصـی دارند. متـاسفـانـه این مخـابـره کنندگان کـوچـک معنوی که بچه‌های شمـا هستنـد، اغلب ارسال پیام‌هـایشـان را در فضـایـی مخـابـره می‌کنند که از لحاظ معنوی مرده و بی روح است. تمام میکروفن‌ها خـامـوش هستنـد، چون نمی‌تـواننـد حقیـقـت تنـاسـخ را مورد مـلاحظـه قرار داده و آنرا منتقـل کننــد. مادرم می‌گفت من عادت داشتـم داستـان‌های شگفت‌انگیزی تعـریف کنـم. او درک زیادی از آنچه من می‌گفتـم نـداشـت، درست مـاننـد بیشتـر والـدیـن که وقتی بچه‌هـایشان از خدا، زنـدگـی و عشـق صحبـت می‌کنند، چیزی نمی‌فهمند. آنها فکر می‌کنند درباره این مقولات همه چیز را می‌دانند، در حـالـی‌که کـودکـان‌شان چیزی سـرشـان نمـی‌شــود.

 

آمـوختـن مـراقبـت از خــویـش

 

مـایلـم آخـریـن اظهار نظر را راجع به دولت‌هـایـی که برای گـرفتـن مـالیـات از شـاغلیـن بسیـار مشتـاق هستنـد، ارائه کنـم. خصـوصـاً گروه پـول‌داران و متمکنیـن که البته من از آنان نیستـم. کسانـی‌که از چنین قـوانینـی استقبـال می‌کنند عمـومـاً آنهـایـی هستنـد که مـی‌خـواهنـد از دستـرنـج کــار دیگــران زنـدگــی کننــد. می‌خـواهـم فقط به آنها بگویـم اگر شمـا به‌طور قوی به یک بـرنـامـه رفاه اجتمـاعـی معتقد هستیـد که تنها فشارش بر مـالیـات گرفتن از ثـروتمنـدان استوار است و اگر با تمام قلب و ذهنتان به آن ایمان دارید، پس شمـا  ثـروتمنـد شدن خود را به جـامعـه‌تان مـدیـون و بـدهکـار هستیــد. چون به‌عنوان فـرزنـد خـداونـد، از قـدرتـی الهی بـرخـورداریـد که می‌تـوانیـد هر چه را که می‌خـواهیـد، بشـویـد؛ حتـی مـی‌تـوانیـد مــوجـوداتــی خــودکفــا بـاشیـــد.

 

تا زمـانـی‌که نتـوانیـد مـراقبـت از خویش را فرا گیـریـد نمی‌تـوانیـد از دیگران مـراقبـت کنید.  ایـن اصلـی اسـت کـه در مـورد یـک هـم‌کـار خــداونــد صــدق مــی‌کنــد.

هم‌کاران خـداونـد نیـرومنـد هستنـد و تـوانـایـی مـراقبـت از خـودشـان را به‌دست آورده‌اند؛ و از آنجـایـی که چگونگی این مـراقبـت را آمـوختـه‌اند، می‌تـواننـد از اطـرافیـان خود نیز مـراقبـت کنند. این‌ها انسان‌های قـدرتمنـد خدا هستنـد، نه متـزلـزلان و ضعیـفــانـی برده‌وار که مخلـوق بـرنـامـه‌هـای اجتـمـاعـی هستنــد و ایستـادن روی پـاهـای خــود را نفــی مـی‌کننــد. در پـایـان، می‌خـواهـم یادآوری کنـم شمـا فـرزنـد خدا هستیـد. اگر این را فـرامـوش کرده‌اید به این دلیل است که بیشتـر از چهار سال سن دارید. سعـی کنید هیــو را بخــوانیــد، ایـن تــرانــه‌ای عـاشقـانــه بــرای خــداونــد اســت.

امـا به خاطـر داشتـه باشیـد که آنرا مـاننـد یک کودک چهار سـالـه با تمام قلب‌تان  بخـوانیـد. در غیــر این‌صــورت هـرگـز بـرکـات خــداونــد را دریـافـت نخــواهیــد کــرد.

 

سمینـار بهــاره اِک ــ نیـویــورک

شنبــه ــ دهــم آوریـل 1993

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد 

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه چهاردهم آبان 1386  |
 Riverdance
Ny sida 1

River dance - Reel around the Sun

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 مــلاقـات بـا ربـازارتــارز ...

 

مــلاقـات بـا ربـازارتــارز

 

یک واصل اِک درباره اولیـن مـلاقـات خود با ربـازارتـارز بـرایـم نـوشـت این دیدار وقتی روی داد که او هنوز در سال اول بود. این خـانـم کـامـلاً آگاه بود که بعضـی از مردم درباره وجود اساتیـد اِک سئوال می‌کنند. برای مردم راحت‌تر است که فکر کنند ربـازارتـارز، فـوبـی‌کـوانتـز*و سایـر اسـاتیـدی که نـام‌شان در آثار اِک آمده است، سـاختـه و پـرداختـه‌ی ذهن پال‌تـوئیچـل* هستنـد. اما تجـربیـات این خـانـم با اسـاتیـد اِک در اوایل دهه 1930 روی داده‌انــد، یعنــی سـی سـال قبـل از آنکـه پـال تعـالیــم خـود را ارائــه دهــد.

 

علاوه بر این، می‌توان از نـامـه‌ی او برای تـوضیـح علت بـرخـی کابـوس‌ها در کـودکـان و جـوانـان و ارائه راه حل برای آنان کمک گـرفـت. کسـانـی‌که برای بـرطـرف شدن کـابـوس‌هـای‌شان از من تقـاضاـی کمک می‌کنند، درک نمی‌کنند که اساتیــد اِک سعـی دارند آنها با ترس‌های خـودشـان روبــرو شــونــد. کابـوس‌ها فقط نـاشـی از ترس‌های خود شمـا هستنـد که در طبقات درون متجلی می‌شـونـد. تا زمـانـی‌که ترس بر شمـا غـالب بـاشـد، هـرگـز آزاد نخـواهیـد بود. شمـا هـرگـز طعم آزادی را نخــواهیــد چشیــد، مگر آنـکـه یاد بگیــریـد با خـودتـان روبــرو شـویــد. تمام تلاش اِکنکار این است که به مردم یاد بـدهـد چگـونـه می‌تـواننـد به آزادی معنوی دست یـابنـد و در همیـن زنـدگـی با استفـاده از نور و صوت به سوی خدا بـازگـردنــد. در اِک، مـاهـانتــا، بـه یـاری سـایـر اسـاتیــد اِک ایـن درس را آمــوزش مــی‌دهنــد.

در نـامـه‌ی ایـن خــانــم آمــده اســت:

 

هــارجـــی* عــزیــز،

 

ما اغلب می‌شنـویـم یا می‌خوانیـم که دیگران درباره‌ی اسـاتیـد و نظام وایـراگـی چیـزهـایـی می‌پـرسنــد. اما ربـازارتـارز آموزش و هـدایـت مرا وقتی آغاز کرد که من در شروع کار بودم. و این به اوایل دهه 1930 باز می‌گردد. اولیـن یادآوری طی یک سری رؤیـاهـا اتفاق افتاد که با گـذشت این همه سال هنوز هم واضح و آشکار هستنـد. یک شب خواب دیدم در یک تـونـل زیـرزمینـی بسیـار طولانـی هستـم. در دیواره‌های تـونـل جسدهـایـی دفن شده بـودنـد. تعدادی شمـع روی تـاقچـه‌هـایـی که در فـواصـل مساوی تعبیه شده بـودنـد، می‌سوختنــد. من از پشت سر صدای خُــرخــُر جـانـوری را شنیـدم. بـرگشتـم و دیدم یک دستـه گرگ درنده بـه طـرفــم مــی‌آینــد. مـن هــم پـا بــه فــرار گــذاشتــم. تعقیب شدن تـوسـط تعدادی جـانـور یک کـابـوس رایج میان کـودکـان است. البته، آن‌ها متـوجـه نمی‌شـونـد که این جـانـوران از کجا مـی‌آینــد و یـا در این بــاره چــه کـار بـایـد بکننــد.

 

در ادامــه نـامـه آمــده اســت:

 

آنقدر دویدم که از پا درآمدم، اما آنها هم‌چنان مرا تعقیب می‌کـردنـد. درخواست کمک کردم. صــدایــی گفـت، « بــرگــرد و بــا آنهــا روبــرو شــو.» دوبـاره به دویدن ادامه دادم و کمی بعد از خواب بیدار شــدم. شب بعد، دوباره خواب دیدم در همان محل هستـم و گرگ‌ها دارند مرا دنبال می‌کنند. آنهـا نـزدیک و نـزدیـک‌تـر مـی‌شـونـد. بـرگشتـم و دیـدم کـه چیـزی نمـانـده اسـت مــرا بگیــرنـد. من تقاضای کمک کردم و دو مرد را دیدم. یکی از آنها پـوستـی سبـزه داشت و ردایی شـرابـی رنگ پـوشیـده بود. [بعـدهـا او فهمید که آن مرد ربـازارتـارز بوده است.] و دیگری رنگ پـوستـش روشن بود و ریشـی سفیـد داشت. او ردایی سفیـد به تن کرده بود. [ آن مرد فـوبـی‌کـوانتـز بود، اما او هیـچ وقت پی نبرد.] من به سوی آنها دویدم، اما آنها عقب می‌رفتند. دوباره تقـاضـای کمک کردم و مرد سبـزه ‌چهره گفت، « بـرگـرد و با آنها روبرو شو.» با خودم فکر کردم، تا به حال دوبار به آن گرگ‌ها نگاه کرده و هر دو بار پا به فرار گـذاشتـه‌ام. چیـزی نگـذشت کـه از خـواب بیــدار شــدم. این حـادثـه دو شب دیگر نیز اتفاق افتاد. اما من کمـک نخـواستـم و مـوفـق شـدم رو بـه روی گـرگ‌هــا بـایستــم. شب پنجـم بود که دوباره خواب دیدم در همان مکان ایستـاده‌ام. اما این بار، از کنار یکی از شمـع‌ها گـذشتـم و دیدم که شعلـه آن پت پت کرد. بعدی هم همان‌‌طور شد. سرم را بالا کردم و دیدم که تقـریبـاً تمام شـده‌انـد. از کنـار هـر شمعـی کـه رد مـی‌شـدم، همـان‌طـور بـود. دیدم که نمی‌تـوانـم در تاریکـی از آن مسیـر خطـرنـاک و پُر پیـچ و خم به سلامـت عبور کنـم. برای همیـن، یک‌بار دیگر تقـاضـای کمـک کـردم. همـان مـرد قبـلی بـاز هـم ظاهـر شد و گفت، « بـرگـرد و با آنها روبرو شــو.» با خودم فکر کردم اگر قرار است بمیرم، تـرجیـح می‌دهم در تاریکـی بـاشـد تا روشنـایـی. همـان‌جا بـرگشتـم و رو در روی گرگ‌ها ایستـادم. چند ثـانیـه به آنها نگاه کردم، و سپـس نـاگهـان همه آنها نـاپـدیـد شـدنـد. آن دو مرد که در تمام مدت از من فاصله می‌گـرفتنـد، حالا کنار من ایستـاده و دست خود را روی شـانـه‌ام گـذاشتـه بـودنـد و به من لبخند می‌زدند. کمی بعد از خواب بیدار شدم. شب بعد از آن، خواب دیدم روی زمیـن هستـم و در ابتدای جاده‌ای طـولانـی ایستـاده‌ام. درختان دو طرف آن جاده را احـاطـه کرده بـودنـد. در انتهای جاده خـانـه‌ای بود که یک درب داشت. قسمـت فـوقـانـی درب خـانـه شیشه‌ی رنگی بود و نماد تمام مذاهب روی آن دیده می‌شد، نمـادهـایـی مثل ستـاره شش‌گوش، صلیـب، هـلال مـاه و سـایـر نمـادهــا. نــوری درخشـان از پشـت درب بـه چشــم‌ می‌خورد. نمـی‌دانستـم چگـونـه، امـا معنــای هــر یـک از نمـادهــا را مـی‌دانستــم.

 

قدم‌زنان به سوی پایین جاده رفتـم. یک کشیـش با قبـایـی سیـاه از پشت درختی بیرون آمد و به من گفت که بـرگـردم، آنجا نحس است. وقتی ایستـادم، صدای دیگری را شنیـدم که مرا تـرغیـب می‌کرد. متـوجـه شدم که صدا از سمـت همان تـونلـی است که گرگ‌ها در آن بـودنـد. بـرگشتـم و دیدم که مرد سبـزه ‌چهره با ردای شـرابـی رنگ خود نیز آنجا است. در بـرابـر کشیـش احساس ترس و خطر می‌کردم، اما او به من احساس قدرت، مهـربـانـی و عشـق مـی‌داد. راه خـود را بـه طـرف خـانـه ادامـه دادم و کمـی بعــد از خـواب بیــدار شـدم.

 

شب بعد دوباره خود را در همان جاده دیدم. کشیـش این بار نیز سعـی داشت ما را با تهـدیـد به مرگ و جهنـم بتـرسـانـد و از ادامه مسیـر منصــرف کند. اما مردی که ردای شـرابـی‌رنگ به تن داشت مرا با عشق و مهـربـانـی به جلو رفتـن تـرغیـب کرد. من به این مرد که چشمـانـی زیبــا و قــدرتـی عـالـی داشـت، اطمینـــان کـردم و راه خـود را ادامـــه دادم.

 

این مـاجـرا دو شب دیگر نیز ادامه داشت تا آنکه شب پنجـم دیدم جلوی پلکـانـی که به درب ورودی خـانـه منتهی می‌شد، ایستـاده‌ام. آن مرد نیز مرا تـرغیـب می‌کرد بی‌هیـچ تـرسـی بالا بـروم و درب را بـاز کنــم. عـاقبـت از پله‌ها بالا رفتـم و درب را گشـودم. به جای مشـاهـده یک اتاق، با نوری سفیـد و درخشـان و دوست‌ داشتنـی و مـوسیقــی بسیـار زیبایـی روبرو شدم. آن مرد نیز کنار من ایستـاد و دستـش را روی شـانـه‌ام گـذاشـت. ما وارد نور شـدیـم. بعد، از خـواب بیــدار شــدم و دیــدم تــوی تخـت‌خـوابــم هستــم.

 

در اینجـا، او بـه زنـدگـی بیــرونــی خــود بـاز مــی‌گــردد:

 

چند هفته بعد، در جلسه‌ی مـوعظـه آمـادگـی برای …… حـاضـر شدم. راهبه‌ها و کشیـش‌ها اغلب می‌گفتند کسـانـی‌که عضـو فـرقـه‌ی کـاتـولیـک نیستنـد به بهشت نخـواهنـد رفت. هر بار به یاد درب و آنچه پشت آن دیده بودم، می‌افتادم. آن استـاد و دوست ارزشمنـد آنجا بود تا در جهـان درونــی رؤیــاهـا و دنیــای بیــرون مــرا یـاری دهــد. او سپـس به لحظـاتـی اشاره می‌کند که ربـازارتـارز در زنـدگـی بیـرونـی به یاری او می‌آید. تعدادی از تجـربیـات او بسیـار مهیــج هستنــد، امــا او زیــاد وارد جــزئیـات نشـده اسـت.

 

یک روز در جهان بیرون، دو مرد می‌خـواستنـد والـدیـن مرا بکشنـد. او به من کمک کرد تا بتـوانـم والـدینـم را نجات دهم. یک‌بار نیز، همراه پسر عموی خود به شنـا رفته بـودیـم. من تازه کمی شنـا کـردن یـاد گـرفتـه بـودم. او بـه مـن کمــک کـرد تـا پسـر عمـویـم را از غرق شدن نجات دهــم. دیگر تجـربـه‌ای نـداشتـم تا آنکه وارد سال دوم دبیـرستـان شدم. سال 41 1940 بود. مـن عـاقبـت تـوانستـم نام او را در وضعیــت رؤیــا بفهمــم. نـام او ربـازارتـارز بـود.

 

من سال‌ها تحت آموزش عیسـی و ربـازارتـارز بودم. یک روز عیسـی سه بار تکرار کرد که بـایـد مـُـردن را بیـامـوزم و اینکــه تحـت آمــوزش ربـازارتـارز قــرار خـواهـم گـرفت.

سنـت‌پال نیز در کتاب مقدس به مرگ هر روز اشاره کرده است؛ و به این معنی است که یاد بگیـریـم آگاهـی بشری را پشت سر بگـذاریـم و به آگـاهـی معنوی بـرسیـم. برای احقاق آن بـایـد هر روز برای مـدتـی کـوتـاه نگـرانـی‌های زنـدگـی روزمره را کناری بگـذاریـم. هیـچ راه دیگـری بـرای رسیــدن بــه درجــات والای معنــویـت وجــود نــدارد.

 

آن نـامـه چنیــن ادامــه پیــدا کــرده بـود:

 

شب بعد، دوباره خود را کنار ربـازارتـارز دیدم. او گفت که عیسـی تو را به این منطقه آورد. حـال وقـت آن است کـه رفتـن بـه منـاطـق دیگــر را بیـامــوزی. او سپـس گفت، « تو را به نام سـوگمـاد بـرکـت می‌دهم.» و چشم معنوی مرا بـوسیـد. شب بعد عیسـی را در خواب دیدم. از او راجع به حرف‌های ربـازارتـارز پـرسیـدم. او نیز همان حرف‌ها را تکرار کرد و به همان شیـوه مرا بـرکـت داد. عیسی گفت، « حال به سوی استـاد خـود بـازگــرد.» مـن هـم همیـن کــار را کــردم.

 

این خـانـم عاقبت در سال 1970 اولیـن اثر پال‌تـوئیچـل ــ ‌اِکنکار، کلید جهان‌های اسرار‌ ـ را مطـالعـه کرد. او از اینکه بـارهـا ربـازارتـارز را مـلاقـات کرده است، متعجب بود. هم‌چنیـن متـوجـه شـد کـه پــال نیــز بـه مــلاقــات او آمـده اسـت. او در انتها از مـاهـانتـا، ربـازارتـارز، پـال و سـایـر اسـاتیـد نظام وایـراگـی قـدردانـی می‌کند و می‌گـویـد، « زنـدگـی من به خـاطـر وجـود شمـا غنــی شــده اسـت. از شمــا متشکــرم.»

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 آلـوده کننـده‌هـای معنـوی
 

آلـوده کننـده‌هـای معنـوی

 

آلـوده کننـده‌هـای معنوی روح را احاطه کرده‌اند. خشم یکی از بـدتـریـن‌ آن
ها است. خشـم وحشـی و لجـام گسیختـه بـاعـث مـی‌شــود روح در حــالـت خــواب بـه ســر بـرد. هیـچ خشمی وجود ندارد که حق به جانب بـاشـد. اِک هیـچ‌گـونـه تفـاوتـی بیـن خشـم با دلیل و خشم بدون دلیل قائل نیست. اِک با رعـایـت قـانـون کـارمـا و بی‌نظری کامل عـدالـت را هر جـا کـه عـدم تعــادلـی در عـواطـف ایجــاد شــود، تـقسیــم مـی‌کنــد.

 

خشم عدم تعادل در عـواطـف است که از یک نفسانیـات ذهنی سـرچشمـه می‌گیرد. عمل تحـریک‌آمیز هر چه که باشد هنگام بروز عـواطفـی مـاننـد خشم، حسـادت یا طمع مـاننـد مـوج‌هـای روی یک آب‌گیــر بـر افراد پیـرامـون اثر می‌گذارد و آن‌ها این عـواطـف را با خود مـی‌بــرنــد. هنـگامـی که تحت تـأثیـر خشـم یا هر یک از دیگر نفسـانیـات ذهن قرار می‌گیـریـم، در واقع در حال انتقال آن هستیــم. هر چه وصل ما بـالاتـر باشد، اثر آن و میدان عملـش بیشتــر مـی‌شــود (روی افــراد بیشتــری اثـر مـی‌گـــذارد.)

 

موج‌ها تا آنجا که نیروی خشـم ما بتـوانـد آن‌ها را حمل کند، پیـش رفته و سپـس شروع به بـازگشت می‌کنند. این انرژی ممکن است کم‌کم بـازگـردد، در این صورت بعضـی از چیـزهـای کـوچک غلط از آب درمی‌آیند. از آنجا که ما نمی‌دانیـم چرا چنیـن میشود، همه را سرزنش میکنیـم، مگر خـودمـان را. گـاهـی وقتها هم در مقیاس بـزرگ‌تـر به سوی ما بازمـی‌گردد، شـایـد بـه صــورت یــک فـاجعـــه.

 

ما برای مشکلات‌مان کل‌نیـرانجـان را مقصر میدانیـم که البته در اصل، طبیعت خـودمـان است. به بیان دیگر، کل افراط‌کاری‏های لجام گسیختــه‌ی خـودمـان است. شـایـد شـرافتمنــدانـه‌تر باشد که به کل‌نیـرانجـان، سلطان جهان منفی، به عنوان بخشـی از خلقت خــود بنگــریـم کـه زنـدگــی و او را خــود مـا تــأمیـن مــیکنیــم.

 

به بیان دیگر من به شخصـی اشاره دارم که ــ اغلب خـودمـان است ــ و او جـریـان شـدیـد و نـاگهـانـی انرژی‌ را به سوی دیگران می‌فـرستـد. ما مسئـول همه‌ی موج‌هـایـی هستیـم که به واسطـه‌ی خشم خود بر روی دیگران ایجاد می‌کنیـم و همین طور اثری که آنها به نـوبـه‌ی خود روی دیگران می‌گـذارنـد. هر چه در اِک پیشتـر می‌روید، مسئـولیـت شمـا سنگیـن‌تر مـی‌شـود. قـانـون عشـق بسیــار دقیــق اسـت.

ما با صدور خشم‌ از شر آن خلاص نمی‌شـویـم. خشم همواره بـازمـی‌گردد. افراد اغلب قـادرنـد فرد دیگری را سـرزنـش کنند، تا زنـدگـی کردن با خـودشـان بـرای‌شـان آسان‌تر شود. گـروهـی از افراد به سـادگـی قادر نیستنـد مسئـولیـت کامل را بپـذیـرنـد. هنـگامـی که کسی عـلاقـه دارد باور کند علت مشکل او سـرچشمـه‌ای غیر از خود او است، اغلب من خیـال بـاطـل و تــوهـم او را بـرهــم نمــی‌زنـم. او بــه آن نیـاز دارد.

سفـر روح و گستـرش آگـاهـی ما را مطلع میکند که کلمات و اعمال ما چه اثری بر دیگران و در نهـایـت روی خـود مـا دارد. مـا بهشــت و جهنــم را خــودمــان مــی‌سـازیـــم.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 عشــق چیـست؟

 

عشــق چیـست؟

 

عشق چیست؟ اِک عشق است؛ خدا عشق است. اما خدا فردی نیست که بین مردم در شکل انسـانـی حـرکـت کند. پس از آن که به ما پاسخ داده شود که اِک عشق است، روح الهی عشق است، می‌پـرسیـم: " چگونه می‌توان عشق را شنـاخـت؟ " و جواب می
آید که: " از طـریـق نـور و صــوت خـــدا."

 

سئـوال بعدی این است که: " چگـونـه می‌توان نور و صوت خدا را در زنـدگـی خود وارد کرد؟ " پـاسخـی که قرن‌ها به این سئـوال داده شده این است: از طـریـق تمـرینـات معنوی اِک. این تمـرینـات سـاده هستنـد و تعــداد آنهـــا بسیــار اســت.

 

هر زمان که یک تمرین خاص اثرش را برای ما از دست بـدهـد، به این معنی است که ما به ماورای حوزه عمل این تمرین معنوی یا کلمه سری شخصـی خاص خود تعالی یـافتـه‌ایم و زمان آن فرا رسیـده است که از تـوانـایـی خـلاقیـت خود بهره جُستـه و یک قدم جلـوتـر بـرویـم تا کلمه یا تمرین معنوی دیگری بیـابیـم و بتـوانیـم با سطـح بالاتـر معنوی که در جهان‌های معنوی به دست آورده‌ایم، همساز شـویـم. این که در مـرحلـه آگاهـی فیـزیکـی از آن مطلـع بـاشیـم، بــه خــود مــا بستـگـی دارد.

 

خـانـم خـانـه‌داری به عنوان معلم استخـدام شد. لحظه به لحظه اوقات او صرف پختن غذا، تمیز کردن خانه، صحیـح کردن ورقه‌ها و آماده کردن مـوضـوعـات درس برای کلاس می‌شد. او اغلب به تجـربـه‌ای فکر میکرد که سال‌ها پیش با نور و صوت داشت. وقتی اولین بار در مورد تعـالیـم اِک مطالبـی شنیـد، گفـت: "همیـن اسـت!" اما فقط گفتن "همیـن است!" کـافـی نیست. او آن قدر گـرفتـار بود که نمیتوانست تعـالیـم معنوی اِک را انجام دهد، و در این طـریـق که او را در رسیـدن به حقیقت یاری و تعالی میداد، قدم دیگری بـردارد. یک شب، پـدارزاسک، یا همان پال تـوئیچـل، در کالبد روح آمد و او را به خارج از کالبد فیـزیکـی برد. آن دو به آشپــزخـانـه رفتند که در طبقه پاییـن قرار داشت. وقتـی سـر میـز نشستنـد، پال گفت: " تـو بـه انـدازه کـافـی جـدی نیـستـی." هنگامـی که بیدار شد، نتـوانست بفهمد این تجـربـه در مورد چه بوده است؟ آیا او برای انجام تمام وظایف خود از صبـح تا شب کار نمی‌کرد؟ به نظر دیگران او بسیـار جدی بود. پس چرا مـاهـانتـا می‌گفت او به اندازه کافـی جـدی نیـست؟ حقـیقـت این است که او جـدی بود، اما در مورد چیـزهـایـی که مهـم نبــودنـد.

 

در کتاب مقدس در مورد دو خـواهـر، مری و مـارتـا که مسیـح را در خـانه خود پـذیـرفتنـد، داستـانـی هست. درحـالـی که مـارتـا در اطراف مشغـول تهیه غذا بود، مری سـاکـت نشستـه و بـه  سخنـان مسیــح، استــاد، گــوش مــی‌داد. مـارتـا از این که خواهرش او را هنگام تهیه غذا تنها گـذاشتـه بود به مسیــح شکایت کرد و از او خواست که به مری بگوید به او کمک کند. مسیـح پاسخ داد: " اما یک چیز لازم است." مسیـح می‌خواست به او بگوید چیزی مهمتر از غذای فیـزیکی هست، یعنی غذای معنوی. مـارتـا به این طرف و آن طرف می‌رفت و برای کالبد فــیـزیـکی غذای فیــزیکـی آمـاده می‌کــرد، درحـالـی که کالبــد معنـــوی او گــرسنـه بـود. پال می‌خـواست به آن فرد بگوید که به اندازه کـافـی در مورد تمایل به آگاهـی از حقیقت  و آموختن عشق الهی جدی نیست. هنـگامـی که او عاقبت به این درک رسیـد، انجام تمـرینـات معنوی را آغاز کرد و دریـافت که نور و صوت به سـوی او بـازگشتـهانـد. او بـار دیگـر تجـاربـی را به دست آورد که در جستجـوی آنهـــا بــود.

 

 

پـذیـرش مـوهبـت عشــق

 

با فردی گفتگو میکردم که صـادقـانـه اعلام کرد مایل است عشق به زنـدگـی او وارد شود. او پـرسیـد که آیا من می‌تـوانـم تعـریفـی از عشق به او بـدهـم. به وسعت اِک و عشق الهی انـدیشیـدم و عـاقبـت گفتـم: "حقیقتاً نمی‌تـوانـم تعـریفـی از عشق الهی بـدهـم. اما اگر می‌خـواهـی قلبت را باز کنی، می‌تـوانـی کتاب " بیـگانـه‌ای بر لب رودخـانـه " را بخـوانـی. اگر حقیقتاً می‌خـواهـی بـدانـی عشق چیست، پاسخ از طـریـق فرد دیگری به سوی تو خـواهـد آمـد. اما وقتی عشق بیـایـد، بـایـد به اندازه کـافـی برای پـذیـرش آن بـاز بــاشكــی.» او سپس پـرسیـد چگـونـه میتوان عشق را به دیگران بخشیـد. به اعتقاد من  آموختن آن بسیـار خوب است، زیرا بخشش عشق اولین قدم است. سخت‌ترین قسمت، آموختـن بخشش عشـق است. چون بدون انجام آن، مـوهبـت کامـل عشـق دریـافـت نشـده و بـاعث شـادی نمـی‌شــود.

 

گفتـم: " اگر عشق می‌خـواهـی، اِک فردی را به سوی تو خـواهـد فـرستـاد که عشـق را به تو نشان دهد، و این تعـریفـی برای تو خواهد بود.» اضـافـه کردم، اما آمدن عشـق را نمیتوان ساده تصـور کرد و بـدیهـی دانست؛ عشق چیزی است که با گذشت زمان به دست میآید. مـاننـد مـرحلـه بالای آگـاهـی، بـایـد در راه کسب آن تلاش کرد. نمی‌تـوانیـد بـر فـراز افتخــارات‌ خــود بیـارامیــد. وقتی کسی با صداقـت می‌پـرسـد: "عشـق چیست؟" و قلبـش را باز می‌کند، اِک موهبـتـی را برای او به ارمغان میآورد که همیشه پیـش از این هم وجود داشتـه است. اما فرد بـایـد تمـرینـات معنوی را انجام دهد تا به روی هـدایتـی کـه هـر روز بـرای نگهـداری و پـرورش آن عشــق لازم اسـت، بـاز بمـــانـد.

 

هــر روز را بـا اِک زنـدگـــی کنیــد

 

همیـن فرد سپـس سئـوال کرد: "برای خدمت به استاد زنده اِک چه می‌توانم بکنـم؟ بـرکات زیـادی از اِک دریـافـت کـرده‌ام، امـا چـه مـی‌تـوانـم پـس بـدهـــم؟"

گفتـم: " کاری که هم اکنون انجام میدهی خـدمتـی منـاسب به روح الهی است. تو اکنون در حال انجام کاری هستـی که حالا نیاز است. اما وقتی عشق بیشتـری به قلبت وارد شـد، خـواهـی دانسـت چـه بـایـد بکنــی، و مـیتـوانــی بیـشتــر و بهتــر ببـخشــی." تـوزیـع بـروشـورهـای اِک، که این مرد انجام می‌داد خوب است، اما وقتی دیگران بتـواننـد روح اِک را در شمـا ببینند و تحسیـن کنند، خـواهنـد پـرسیـد، اِک چیست؟ آنهـا بـی آن‌کــه حتـی آن را بشنـاسنـد بـه واقـع خـواهنـد پـرسیـد " عشـق چیـست؟"

اِک چیزی نیست که فقط در مورد آن صحبـت شود؛ یک زنـدگـی است که بـایـد به نمایش درآید و طی شود. هنـگامـی‌که آن را زنـدگـی می‌کنید، دیگران می‌بینند و می‌شنـاسنـد. آنها به زودی به سوی شمـا آمده و  خـواهنـد ‌پـرسیـد: " اِک چیست؟ " و بقیه سئـوالاتـی به دنبال آن مطرح میشود، در حـالـی‌که تلاش می‌کنند بفهمند چه چیز شمـا را به صــورتـی کـه هستیــد، درآورده است.

 

اِکیستها چیز زیادی برای گفتن نـدارنـد، اما کار آنها مهم است. آنها حامل نور و صوت هستنـد و با طریق معنوی خود زنـدگـی میکنند. از درون اِکیست‌ها نوری بیرون میآید. آن‏ها کتاب مقدس زنده اِک و تعـالیـم اِکنکار هستنـد، همان‌طوری که شمـا مـوقعـی که از یک سمینـار به خـانـه بازمی‌گـردیـد حـامـل نور و صوت هستیـد. مردم می‌تـواننـد چیـز متفــاوتـی را در شمــا ببینـنـــد، احســاس کننــد و بفهمنـــد.

 

بـرکـت بـاشــد

هـارولـد کلـمـپ

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
  تـلاش بـرای ...

 

 

تـلاش بـرای رسیــدن بـه بهشـت روی زمیــن

 

دیروز با گـروهـی از جـوانـان اِکیست در جلسه‌ای بودم. تصمیـم داشتـم فقط  بنشیـنـم و گوش کنـم چـون مثـل بسیـاری از بـزرگ‌سـالان هیچـوقـت به‌قدر کـافـی به حرف جوان‌ها گوش نمـی‌دهـم. در ابتدا پـرسیـدم: " خوب بـرنـامـه کـارتـان چیست؟ دوست دارید راجع به چه چیز صحبـت کنیـم؟ " گفتند:" ما احساس می‌کنیـم شمـا چیزی برای گفتـن دارید. حقیقت این بود که من تصمیـم نـداشتـم چیزی به آنها بگـویـم. همان‌طور که آنجا نشستـه بودم و به چهره‌ جوان آن‌ها نگاه می‌کردم، آینده را می‌دیدم، نه تنها آینده اِکنکار را بلکه آینده جـامعــه را. و نه تنها آینده مـربـوطـه به جـامعـه امـریـکا، بلکه آینده تمام کشـورهـای دنیا را. گفتـم: " شمـا بـایـد بـدانیـد که در حقیقت زمیـن زبـالـه دان کیهان است. " البته از بیان این جمله منظور  بدی نـداشتـم، بلکه سعـی مـی‌کـردم نکتـــه‌ای را روشن ســازم.

من گفتـم: " شمـا می‌تـوانیـد برای بهبود بخشیـدن به سـاختـار اجتمـاعـی و سیـاسـی کشـورتـان هر چقدر می‌خـواهیـد تلاش کنید. اما این را بـدانیـد آنچه انجام می‌دهید اهمیتی نـدارد. چـون شمــا هـــرگــز نمــی‌تـوانیـــد روی زمیـن جـــامعــه‌ای ایـــده‌آل خلـــق کنیـــد"  منظور من از جـامعـه‌ی ایده‌آل بهشت بود. بهشت هـرگـز اینجا روی زمین خلق نخـواهـد شد. چـون کـه چنیـن چیــزی در طــرح و اراده الهــی منظــور نشــده اسـت.

 

جــامعــه‌ی‌ ایــده‌آل

 

اگر به اواسط دهه 1960 رجوع کنیـم، می بینیـم که جانسون رئیس جمهور وقت امـریکا مطابـق بـرنامـه‌ای که برای رسیـدن به جامعه‌ای ایده‌آل طرح ریزی کرده بود، کـوشش‌های عظیمی صرف می‌کرد. مثل تلاش وی در مبارزه با فقر. اما همـزمـان با تنظیـم این بـرنـامـه درگیر جنگی غیر مـردمـی با ویتنام شد. هر دو مبارزه به مقادیـر عظیمی سرمـایـه نیاز داشت. دولت امـریکـا به‌طرزی هنـرمنـدانـه‌ هـزینـه‌های صرف شده را در هم آمیـخـت و اطـلاعـات نـادرستـی را در اختیار مردم گـذاشـت، طـوری‌که پـرداخت کنندگان مـالیـات هـرگـز نـدانستنـد که شیـوه غلط دولت از لحاظ مـالـی چقدر برای مردم گران تمام شد. بـرنـامـه جـامعـه‌ ایده‌آل بـایـد جـامعـه‌ای آزاد و بـه‌دور از عـدم تعـادل را تشکیـل مـی‌داد. چـرا کـه نتیجــه‌ی عــدم تعــادل فقــر بــود.

 

شمـا امروز می‌تـوانیـد به دور و بـرتـان نگاهـی بینـدازیـد و ببینید که این تجـربـه به‌هیـچ وجه مـوفـق نبوده است. با این‌حال ما اکنون به فاز دیگری از سـوسیـالیسـم مبادرت کرده‌ایم که من آنــرا "جــامعــه‌ ایــده‌آل، قسمـت دوم" مــی‌نـامـم، چـــرا؟ چــون،  قسمـت اول یـک فـاجعــه بــود. اگر آن بـرنـامـه درست کار کرده بود، اکنون به بـرنامـه‌ریزی اجتمـاعـی نیازی نداشتیـم و زنـدگـی معنـوی مــردم تحـت‌الشعــاع قــرار نمــی‌گــرفـت. من این را در نور تعـالیـم اِک دریـافـت کرده‌ام که می‌گـویـد: " هدف ما در روی زمیـن این است که بیـامـوزیـم چگـونـه همکاری برای خـداونـد بـاشیـم. " آیا این مساله تصـویـری از انسان‌هـایـی که برای خوراک، پـوشـاک، و امنیت‌شان به دولت وابستـه هستنـد، ایجاد می‌کند؟ آیا یک انسان بدون انگیزه می‌تـوانـد همـکـار خــداونــد شــود؟

 

من دارم به‌عنوان رهبر معنوی گـروهـی که از لحاظ جمعیت در جهان بسیـار اندک هستنـد، راجع به بخش معنوی قضیـه صحبـت می‌کنـم. در مقـایسه با جمعیت پیروان میسحیـت، اسلام، بـودیسـم یا هنــدوئیسـم بسیـار اندک هستیـم و به هیـچ کدام از این چـالـه‌های بزرگ انبـاشتـه شده از آب باران یک قطره هم  اضـافـه نمی‌کنیـم. اما در هر حال نظرم را می‌گـویـم چون این طبیعـت مـن اسـت.

 

من می‌خـواهـم شمـا به یاد داشتـه باشیـد و بـدانیـد که هدف ما به‌عنوان اِکیست این است که همکار خـداونـد شویـم. این بدان معنی است که ما در طرح الهی به منظور خـدمـت به زنـدگـی حقیـقتــاً تــوانمنــد شــویــم.

 

هـارولـد کـلمـپ

بــرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه هشتم آبان 1386  |
 The Sand and the Sound Of Kitaro
 

The Sand and the Sound Of Kitaro

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 اگـر خـداونـد ...

 

اگـر خـداونـد بـه زمیــن مــی‌آمــد

 

اغلب احسـاس می‌کنـم برای رسـانـدن پیام اِک به شمـا صـلاحیـت ندارم زیرا که نور خـداونـد از چهره‌ی شمـا می‌تـابـد. وظیفه‌ من این است که شمـا را از وجود نور خـداونـد آگاه کرده و به شمـا کمـک کنـم تـا از جنبــه الـوهیــت خـویـش آگــاه شـویـد. این وظیفه آسـانـی بود اگر که همه شبیـه هم بـودنـد، اگر که همه هم‌چون لبـاس‌هـایـی بـریـده شده از یک پـارچـه بـودنـد و احساسـات و تجـربیـات یک‌سـانـی داشتنـد. از آنجـایـی که هر کدام از ما وجودی یـگانـه و منـحصـر به‌فرد هستیـم سعـی در معـرفـی یک پیام، به هر شکل کاری دشوار است؛ بخصـوص وقتـی مـی‌خـواهیــم چیزی مثل تعالیـم اِک را معـرفـی کنیـم، چرا که درباره‌ی حقیقت صحبـت مـی‌کنیــم. منظور من از حقیقت همان است که می‌شنـاسیـم. بعضـی از شمـا آنرا به‌عنوان درجـاتـی از حقیقت می‌پـذیـریـد و ممکن است بعضـی اصلاً آن را نپـذیـرنـد. البته این آزادیی اسـت کـه هـر شخـص از آن لـذت مـی‌بـرد و یــا حــق دارد کــه لــذت ببــرد.

 

یـاد بگیـریـم کـه چطـور خــداگـونـه بـاشیــم

 

شمـا قادر نیستیـد که بیشتـر از ظـرفیـت درکی که در این زنـدگـی تجـربـه‌ می‌کنید، فـراتـر رویـد. پس بـدانیـد همـان‌طـوری‌که درک شمـا از خـداونـد محترم و مقدس است، درک و فهم همسـایـه‌‌ی شمـا نیــز از احتــرام و تقـدس بـرخـوردار اسـت. "اگر خـداونـد به زمیـن می‌آمـد" عنـوان سخنـرانـی امروز است. این مـوضـوع بـاعث می‌‌شود کمی بیـانـدیشیـم و مقـایسه کنیـم. درباره خـداونـد بـرداشت‌های گـونـاگـون و بسیـاری هست. بهتـر است بگـوئیـم بـرداشـت هر انسـان از خدا به ‌گـونه‌ای است که سعـی می‌کند گروه یا افراد دیگر را متهـم کرده و بگـویـد "بـرداشـت شمـا از خـداونـد غلـط اسـت" این را چه کسـی می‌گـویـد؟ یک انسان جـایـز‌الخطای دیگــر. این مساله همیشه ادامه خـواهـد داشت. به همین دلیل است که انسـان‌ها در مقـابلـه با یک‌دیگـر اوقات بسیـار سختـی را می‌گـذراننـد. خشـونـت بسیـاری در دنیا جـریـان دارد، حتی در کشـور خـودمــان.

یک‌ روز همسرم از من پـرسیـد: " چرا انسـان‌ها با یک‌دیگر این چنیـن رفتار می‌کنند؟ چرا بـایـد این‌گـونـه بـاشكـد؟ " و من گفتـم: " ساده است، چون آن‌ها سعی می‌کنند خـداگـونـه بودن را بیـامـوزنــد." البته او می‌داند که انسان‌ها به مرور خـداگـونـه‌‌تر می‌شـونـد،‌ اگر چه به ظـاهـر از صفـات خـدایـی به‌دور بـاشنـد. بالاخـره آن‌ها می‌آمـوزنـد قـانـون زنـدگـی این است که هر چه به زنـدگـی بـدهیـد، دقیقـاً همـان بـه‌سـوی شمـا بـاز مـی‌گـردد. مـا ایـن را قـانـون کـارمـا مـی‌نـامیــم.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه ششم آبان 1386  |
 پـاســخ ...

 

بـا درود بـه شمــا

 

با آرزوی بـرکات متقـابل برای شمـا در سال نوین معنوی و همـچنیـن ارتقایـی والا در سطوح معنـوی‌تـان.

 

در پـاسـخ بـه پـرسـش سـرکـارخـانـم علـی‌پــور کــه:

 

آیـا نـگاه خـلاقـانـه می‌تـوانـد نـگاه کـردن بـه مـوضـوع بـه گـونـه‌هــای دیگــر بـاشـد بـه طـوری‌کـه بـه جـای نـاامیـدی از مسئـله‌ای کـه در آن گیــر افتـاده‌ایـم، مـا را بـه سـوی راه حل‌هـایـی رهنمـون شـود کـه بـا جـریـان حـق از وجـودمـان منشـأ گـرفتـه است، و بـا انجـام مـرتـب تمـرینـات طـوری تبحـر پیـدا کنیـم کـه بتــوانیـم از امـکانـات درونـی و بیــرونـی حـداکثـر استفـاده را در جهـت مــورد نظـر بـعمــل آوریــم؟

 

در پاسخ به این سئـوال و آنچه که در فــراسـوی تشبیهـاتـی از خـلاقیـت مـوجـود می‌بـاشـد، به آنچه که بیـش از هر چیز دیگر می‌بـایـست تـوجـه داشت احـاطـه‌ی آگاهـی بر جـوانـب بی‌شمـاری است که رفته‌ رفته با رشد معنوی فرد گسترش می‌یـابنـد. تـوجـه و نگرش‌های گـونـاگـون و متفـاوتـی که از چشم‌انـدازهـا‌ی گـونـاگـون صورت می‌گیـرنـد در واقع گشودگـی دریچه‌ی بینـایـی روح و احـاطـه‌ی آن بر سطـوح مختلف آگاهـی‌ای است که در آن به سر می‌برد ( خـلاقیـت )، بی‌گمان نـاامیـدی بـازتـاب و هشـداری است برای انسداد خطوط ارتبـاطـی که روح در عـالـم حقیقی خـویـش با آن دست به گـریبـان است و از تـوانـایـی‌های شگـرف خویش در گشـودن راه نـاآگـاه و در نتیـجـه نـاتـوان است. رشد آگـاهـی در سطـوح مختلف به پیـدایـش بینـش نـوینـی در روح و شنـاخـت قدرت‌هایـش منـجـر می‌گردد که از این رهگذر قادر خـواهـد بود مشکـلات عـدیـده‌ای را که در سر راهش قرار دارنـد از میان بـرچینــد، این خصیصـه همان همـاهنـگـی و یگـانگـی با ارتعـاشـات صوتـی مـوجـود در روح است که از جهان‌های بالا او را راه بر و هـدایـت‌گر است ــ که این امر نیز با انجام تمـرینـات معنوی میسـر می‌گردد، یـگـانـه سـاختـن جهت‌های مختلف و گـاهـاً آشفتـه‌ی روح که منـجـر به پـریشـانـی وی در پیمودن راه می‌گردد با دستـان تـوانمنـد مـاهـانتـا صورت می‌گیرد و این امر همان ارتباط با منشـأ هستـی به وسیـلـه‌ی استـاد در جهان‌های درون است، نکته‌ی قابل اهمیت سپـردن سکان این کشتـی در هم شکسته از فرط نـامـلایمـات به دست استـاد در این دریای طـوفـانـی به نـاخـدای دریا آزموده‌ای است که تـوانمنـدی عبور از این طـوفـان را داراست. انجام تمـرینـات معنوی نیز همـاهنـگ نمودن کالبد‌های تحتـانـی با کـالبـد روح در جهان‌های مختلف است تا روح بتـوانـد با یگـانگـی کالبـدهـا از ایـن مسیـر بـلاخیــز بگــذرد و خـویـش را بـه سـلامـت بـه ســرمنــزل مقصــود بــرســانـــد.

 

بـرکـت بـاشــد

منـوچهــر  

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه چهارم آبان 1386  |
 انتـخــــاب

 

انتـخــــاب مــوضــــوع

 

شما به عنوان ابزاری برای اِک بـایـد نسبـت به چیزی که می‌گـوئیــد دقت کنید. یک بار یک مـأمـور آتش‌نشـانـی داستـانـی خنده‌دار را در مورد آتش بـرایـم تعـریـف کرد و من تصمیــم گـرفتـم آن را در یک سخنــرانـی بیان کنـم. در نیمه
های داستـان بودم که بوی سـوختـگـی از فضـای بالای سر به مشامــم رسیـد. در تمام لحظات فکر می‌کردم: " اوه،‌ سیــم‌های سـوختـه؛‌ واقعاً می‌تـواننــد مشکل‌ساز بـاشنــد! " به‌خـاطـر سپـردم که بـایـد مـوضـوع‌ها را با دقت‌ بیشتـری انتخـاب کنــم. افـکار و کلمــات چیــزهــای بسیــار واقعــی هستنـــد.  بعد معلوم شد وقتی من داستـان را تعــریـف میکردم، تعدادی از سیـم‌های طبقه بالا به دلیل بار بیـش از حد شروع به سوختن کـرده‌انـد. بـدتـر  این‌کـه نـزدیـک بود یک نفر یک لیوان آب روی سیـم‌های ســوختــه بــریــزد. درست در همیـن مـوقـع،‌ آن مـأمـور آتش‌نشانـی که من در حال تعـریـف داستـانـش بودم از راه رسیــد، لیوان آب را از دست آن پسر چنگ زد و از یک مشکل بزرگ‌تر جلـوگیــری کرد. سپـس با عجـلـه به طرف جعبـه‌ی مـدارهـای بـرق رفت و تعـدادی از چراغ‌هـا را خــامــوش کــرد تـا بــار مــدار بــرق بــه انـــدازه کــافــی سبـــک شـــود.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه چهارم آبان 1386  |
 تــوجـه بـه ...

 

تــوجـه بـه چیــزهــای کـوچــک

 

پیـش‌خـدمتـی که در یک رستـوران محلی از ما پـذیـرایـی می‌کرد، دستمـال سفـره بزرگ مـربـع شکلی را هنـرمنـدانـه به شکل یک گل درآورده بود. دستمـال تـا شده شبیـه گل سـوسن بود. هر چهار نفر ما که سر میز بـودیـم دستمـال را بـرداشتیـم ببینیـم آیا می‌تـوانیـم متـوجـه الگوی کار او شـویـم. اما الگو آن قدر پیچیده بود که نتـوانستیـم. پیـش‌خدمت از کنار میز ما رد ‌شد و گفت، " یک دقیقه دیگر بـرمـی‌گردم و به شما نشـان می‌دهم چگـونـه میتـوانیـد این کار را انجـام دهیــد." وقتی‌که کارش با دیگر مشتـریـان تمام شد به سر میز ما بـرگشت. او با دقت شروع به شکل دادن دستمـال کرد، گـویـی این مهمترین کاری بود که بـایـد انجام میداد. او با ظـرافـت هر چه تمام دستمـال را تا زد و سـرانجـام دو سر آن را محکم کرد. سپـس دوباره آن را بـاز کـرد و بـه مـا نشـان داد کـه چگـونـه ایـن کـار را مـی‌کنــد.

 

چیزی که در مورد این مرد روی من تـأثیـر گـذاشـت این بود که او روی هر کاری که تصمیـم میگـرفـت انجام دهد، تـوجـه کامل معطوف میکرد. او پنـج دقیقه تمام مشغـول تازدن و دوباره بـازکـردن دستمـال سفـره بـود تـا عـاقبـت متــوجــه شــد کـه مـا یـاد گــرفتــه‌ایـم. تصمیـم گـرفتـم خوب یاد بگیرم تا هنگام بازگشت به خـانـه آن را به دخترم نشان دهم. من دوست دارم سبـک سفـر کنـم و هنر این مرد را می‌تـوانستـم در سرم منتقل کنـم. دستمـالـی از میز کناری بـرداشتـم و به آرامی و با دقت شروع به تا زدن کردم. اما حیـن کار یک قسمـت را   فـرامـوش کردم. اما پیـش‌خدمت مرا تمـاشكـا می‌کرد. او بازگشت و به من نشان داد که چه کار کنـم. سپـس صبـر کرد تا مطمئـن شود بقیه آن را خوب انجام می‌دهم. چند دقیقه بعد بازگشت تا کـاردستـی مرا ارزشیـابـی کند. او گفت، " خیلی، خیلی خوب است." البته به خـوبـی مال او نبــود، امــا او مهــربـان بـود و تــازه ‌کارهـــا را تشـویــق مـــی‌کـرد. شـایـد فقط با تمـاشكـای کار او میتـوانستـم آن را یاد بگیرم، اما می‌دانستـم اگر این کار را خودم انجام دهم خیلی بهتر یاد می‌گیرم. با وجود این احتمال که شاید دیگران فکر کنند خل شـدهام، کـار را شـروع کــرده و سـرانجــام سـاخـت گـل بـا دستمــال سفــره را یـاد گـــرفتــم.

 

تمـرینـات معنوی اِک هم همین‌طور است. ما می‌تـوانیـم کتاب‌های اِک را مطالعه کرده و بفهمیـم تمـرینـات معنوی چه هستنــد. اما زمانش که بـرسـد بـایـد خـودمـان این کار را انجام دهیـم. شـایـد این کار از روی بی‌میلی انجام شود. ممکن است از کالبد خارج شده و یا به مـرحلـه آگاهـی بـالاتـری منتقل شـویـم. شـایـد احساس کنیـم انجام دادن چنیـن کاری دیـوانگـی بوده و عملـی نیـست. اما تنها راه آگاهـی از این مـوضـوع امتحان کردن است. شـایـد اولیـن دستمـالـی که به شکل گل درمی‌آورید، خیلی خوب نبـاشـد، اما دومی و سـومـی بهتر می‌شود. این مهارت با تمـرین بهتــر مـی‌شــود. بهتــرین کـار ایـن اسـت کـه آن را از یک شخـص مـاهــر یــاد بگیــریـم.

 

هر چهار نفر ما که سر میز بودیم فکر کـردیـم خیلی تیز هستیـم و خـودمـان میفهمیـم چطور میتوان از دستمـال سفـره گُل درست کرد. اما این کار لایه‌های پنهـانـی داشت که فقط یک آدم وارد مـی‌تـوانسـت آن را بـه مـا نشـان دهــد. وقتی کار را یاد گـرفتیـم دیگر ساده به نظر مـی‌رسیـــد. او خوب کار می‌کرد زیرا در آن لحظه فقط به کاری که انجام می‌داد، فکر می‌کرد. خـداشنـاسـی هم فقط در دستـرس کسـانـی است که به چیـزهـای کـوچـک تـوجـه دارند. آنها می‌دانند که اجزاء ریز در بـردارنـده‌ی رمز کل هر چیز هستنـد. با آمـوختـن درس‌هـایـی که چیـزهـای کـوچـک به ما میدهند، می‌تـوانیـم مهارت‌ و استعــداد لازم برای کنترل حوزه بزرگ‌تر خــداشنــاســـی را بـه دســت آوریــــم.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه دوم آبان 1386  |
  ارتقــای معـنــوی

 

ارتقــای معـنــوی

 

جشنـواره هنـرهـای خـلاقـه امسال، برای کارمندان دفتر اِک و احتمالاً برای بسیـاری از شمـا نـوعـی فـراغـت از تحصیـل محسوب می‌شود. جـابجـایـی دفتر اِک به مینه‌سـوتـا نشـانـه آغاز عصـر جـدیـدی است که با مشقت بـرپـا شده است. این جـابجـایـی نـوعـی انتقال معنوی بود. هـر آنچـه در جهـان بیـرون رُخ مـی‌دهـد، تنهـا انـعکاس چیـزی‌ست که قبـلاً در مـراتـب درونی رُخ داده اسـت. در روند تحولی که موجب ارتقای آگاهی می‌شونـد، حتی به انجام رسـانـدن ساده‌ترین امور هم مستلـزم تـوانـایـی و انرژی بیشتـر از حد معمول خـواهـد بود. در چنین احـوالـی بـایـد هر کاری را بـارهـا و بارها انجام دهید تا به‌درستـی صورت گیرد، اما از آنجا که ما در پی رسیـدن به مقام هم‌کاری با خـداونـد هستیـم، سعـی مـی‌کنیـم بـه بهتـرین نحـو ممکـن در این کـار تـوفیـــق یـابیــم.

 

آیـا بـه‌راستـی در حـال پیشـرفت هستیـم

 

این که آیا نقش تحول خـاصـی در زنـدگـی ما (علیـرغـم نظر دیگران) مثبت است یا منفی، چیزی است که به‌تـدریـج می‌آمـوزیـم خود به تنهـایـی آن را تعییـن کنیـم. هتلی که در ابتدای ورود به این شهـر در آن اتاق گـرفتـم، نمـونـه خـوبـی از این اصل است. برای آن که عفت کلام را رعایت کرده باشم، به همین بسنـده می‌کنـم که بگـویـم جای چندان دلپـذیـری نبود. فکر می‌کنـم پیشخـدمت مسئـول حمل چمدان‌ها متـوجـه نگاه نـومیـدانـه‌ی من شده باشد. همین طور که او مرا به طرف اتـاقـم راهنمایی می‌کرد، شروع کرد به بازار گـرمـی و قبل از هر چیز گفت که این هتل تاریخچه جـالبـی دارد. در نتیجه خود را آماده کردم تا وارد اتـاقـی شوم که از آنچه فکر می‌کردم بـدتـر است. این ساختمـان ابتدا، یعنی در سال 1817 صـومعـه بوده و سال‌ها بدین منظور مورد استفـاده قرار می‌گـرفتـه. به فکر افتادم که در آنجا چقدر می‌تـوانـم بـخـوابـم. پیشخـدمـت ادامه داد، " ‌بالآخــره طی مرور زمان هتل‌های زنجیره‌ای مختلفی اینجا رو خـریـدنـد و هـر بـار صـاحبـان تــازه اســم تــازه‌ای روی آن مــی‌گـذاشتنـد."

 

از آنجا که حرف‌هایش زیاد تأثیـر گذار نبود، دوباره سعی کرد و گفت، "صاحب فعلی هتل با صرف بیست و سـه میلیـون دلار اینجـا رو بـازسـازی کــرده اسـت." مردم معمولاً سعی می‌کنند با گفتن جمـلاتـی نظیر " نگاه کن چقدر جـالبـه،‌ واقعاً که عالیه،" و غیره افکار ما را تحت تأثیـر قرار دهند. این مرا به یاد داستـان لباس تازه امپـراطـور می‌اندازد. پـادشاه و رعـایـایـش کامـلاً متقـاعـد شده بـودنـد که شاه قرار است با بهترین لباس سلطنتـی در انظار عمـومـی ظاهر شود و کسی که تشخیـص داد پادشاه اصلاً لبـاسی به تن ندارد یک کودک بود. بـا نگاهـی بـه هتـل مـی‌تـوانستـم تصـور کنـم کـه بـا آن بیـست و سـه میـلیـون دلار چـه‌کـار کـرده‌انـد. بـالآخـره گفت، " رسیـدیـم،" و با حـالتـی نمـایشی در را باز کرد و مرا به جـایـی راهنمـایـی کرد که بیشتـر شبیــه کمـد لبـاس بــود و گفــت، " ایـن‌ هـم اتـاق‌تـان." اتاق چنان کوچک بود که در به تخت می‌خورد و برای وارد شدن بـایـد مـاهـرانـه و هنـرمنـدانـه با پـاهـای خود از کنار دو صنـدلـی مـانـور می‌دادم. حمام به قدری کـوچـک بود که به سختـی می‌شد در آن چـرخیـد. پنجره مستقیمـاً به استخـر باز می‌شد و از صبـح زود تا آخر شب صدای خنـده و آب بـازی مـردم بـه گـوش مـی‌رسیــد. آنجا برای اقامت پیش از شروع جشنـواره هنـرهـای خـلاقـه جای چندان ایده‌آلی نبود، اما به‌قدری خستـه بودم که شب را همـان‌جا مـانـدم و صبـح فردا صورت‌حساب خـواستـم. هتل بعدی کامـلاً مقرون به صـرفـه بود و حداقل آنقدر جا داشت که بتـوانـم لباس‌های اتــو شــده‌ام را روی زمیــن رهـا کنـــم.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه دوم آبان 1386  |
 
 
بالا