یک سئـوال آزار دهنــده
در زبان سرخپـوستـان آمـریکـا کلمهای وجود دارد که در زبان انگلیسی نمیتوان آن را یافت و آن کلمــهی Sovaha سـواهـا است.
مـابیـن دو نقطــه در حــال و آینــده
سـواهـا « Sovaha » عبارت است از وقفهای بیـن دو نقطه زمانـی که ما خود آن را مهم در نظر میگیـریـم. مثـلاً میتوان آنچه را که بین جـرقـه رعد و برق و صدای آن رُخ میدهد یا فـاصلـهی بین چیزی را که قبـلاً گفتهام و اکنون میخـواهـم بگویـم سواهـا « Sovaha » خـوانـد. یا مثـلاً وقـایعـی را که بین وعدههای سیـاستمـداران و عملی شدن آنها رُخ میدهد یا فـاصلـهی نقطـهای تـا نقطـهی دیگـر را سـواهــا « Sovaha » مــیخـواننــد.
حالا دیگر من عاشق رعد و برق هستـم، اما در چهار سـالگـی از آن وحشت داشتـم. حتی غرش دوردست رعد و برق مـوجـب میشد از ترس به خود بلرزم. آن روزها نمیدانستـم کدام قسمـت رعـد و بـرق خطـرنـاکتـر است، فقـط مـیدانستــم کـه یکـی بــد اسـت و دیگــری بـدتـر. هر بار که رعد و برق میشد مادرم باید تمام خـانـه را میگشت تا مرا پیدا کند. رعد و برق در نـاحیـه میـدوست همیشه با باد شـدیـد همراه است. بنـابـراین مادرم همه بچهها را جمع میکرد و ما را به زیر زمین میبرد تا طوفان تمام شود. از میان سی و پنـج پنـاهگـاهـی که در خـانـهی ما برای پنهان شدن وجود داشت، مادر معمولاً مجبور بود سی و چهار تا را بگردد تا مرا پیــدا کنــد.
عصر یک روز، صاعقـه به مبدل بـرقـی اصـابـت کرد که بیرون پنجره خـانـهی روستـایـی ما قرار داشت. مطمئـن بودم که صـاعقـه مرا به دیوار چسبـانـده و در جا خشک شدهام. تنها چیزی که تـوانستـم ببینـم، صـاعقـهای با نور آبی محض و صدای رعدی بود که بعد از آن شنیـدم. در جا خشک شدم و اطمینان داشتـم که دیگر هرگز نمیتـوانـم بـجنبـم. بنـابـراین زمان بیـن جـرقـه صـاعقـه و صـدای رعــد همیشـه بـاعـث تـرس و وحشـت شـدیـد مـن مـیشــد.
جـرقـههــای صـاعقــه
من از زنـدگـیهای گـذشتـه، از صاعقـه تجـربـهی بدی داشتـم و این ترس به زنـدگـی فعلی منتقل شده بود. بسیـاری از ترسهای به ظاهـر غیر منطقی دوران کـودکـی ما در تجـربیـات یکی از زنـدگـیهای پیشیـنمان ریشـه دارند. اما وقتی که بچههای خـودمـان از رعد و برق مـیتـرسنـد، بـدون معطلـی مـیگـوئیــم، " نتــرس، صـاعقـه کـه کـاری بـا تو نــدارد." در اِک هم ما دورهای به عنوان سـواهـا « Sovaha » داریم. این دوره بیـن زمـانـی که اِک را مـییـابیـم و زمـانـی کـه بـه هـدف خـداشنـاسـی مـیرسیـم قـرار دارد. اِک ما را به شرایطـی سوق میدهد که با خود به تـوافـق میرسیـم و اعتراف میکنیـم که خـواستـار بالا رفتن در مـراتـب روشن ضمیـری و بـرداشتن قدم بعدی هستیـم و بـدیـن تـرتیـب خود را برای تحـولاتـی آماده میکنیـم که در زنـدگـیمان رُخ خـواهنـد داد. میتوان لحظهای را که بـه مـاهـانتـا میگـوئیـم، "من آمادهام. مرا به هر جـایـی که میخـواهـی ببر، " به لحظهی جـرقـهی صـاعقـه تشبیـه کرد. سپـس در محدوده زمـانـی خـاصـی که پس از آن میآید، با نـاشنـاختـهها روبرو میشـویـم. بعد به زنـدگـی ادامه میدهیـم و تحولات به جـریـان میافتند، اما کـامـلاً نمیفهمیـم کـه چـه اتفـاقـی در حـال وقـوع اسـت یـا ایـن کـه مـاجــرا بـه کجــا ختــم مـیشــود.
گـاهـی تحولات به مدت چندین ماه ادامه مییـابنـد تا زمان وصل بعدی میرسد و سپـس کمکم فکر میکنیـم که شـایـد استـاد شمـا را فـرامـوش کرده است. از خود میپـرسیـد آیا تنها مـانـدهاید؟ اما عشـق استـاد همواره با شمـاست و فـاصلـهی بیـن جـرقـهی صـاعقـه و غـرش رعــد در زنـدگـی معنــوی، بـا عشـق خـالـص مـاهـانتـا پـُـر مـیشـود.
عشـق استــاد همــواره و در همــه حـال بـا شمــاسـت.
عشـق انـــرژیزا
در پرواز از نیواورلان کنار خـانمـی هشتـاد و سه سـالـه نشستـه بودم. او به سن و سال خود خیلی افتخار میکرد. در آن زمان کلمه « Sovaha » سـواهـا ذهنـم را به خود مشغـول کرده بود و با خود فکر میکردم که مسلمـاً این معنا میتـوانـد به فـاصلـهی زمـانـی تـولـد این خانـم تا لحظهای که در هـواپیمـا کنار من نشست نیز اتلاق شود. او در فلـوریـدا با صنـدلی چـرخـدار سوار هـواپیمـا شده بود و به رنو در نوادا میرفت تا چند روزی را در کازینـوهـا به تفـریـح بگـذرانـد. او میگفت که سال گـذشتـه هـم دقیقـاً به همیـن سفـر رفته و از آنجا که فکر میکرد آخـریـن سفـرش خـواهـد بود، تصمیـم داشت از سفـر خود لذت ببرد. امسال هم باز میگفت، " این آخـریـن سفـر من است. بهخـاطـر همین مـیخـواهـم از سفـرم لـذت ببــرم." معلـوم بـود کـه لبــریـز از شــور و زنــده دلــی اسـت.
ما درست پشت پردهای نشستـه بـودیـم که قسمـت ما را از درجه یک جدا میکرد. از پشت پرده صدای شاداب مردی را میشنیـدیـم که با صدای بلند و با خندهای از ته دل میگفت، " نـزدیـک بود ببـوسمـت، فکر کردم از اون مهمـانـدارا هستـی که میگذاری همـه ببــوسنـت! " نـاگهان پرده کنار رفت و این مرد که به نظر میرسیـد در نخستیـن سالهای دهه ششـم زنـدگـی خود باشد، قدم زنان از کنار ما گـذشـت. زنی که کنار من نشسته بود به او نگـاهـی کرد و گفت، " درست شنیـدم؟ یکی داشت میگفت که مـیخـواهنـد همــه رو ببـوسـنـد؟"
مرد گفت، " آره، قراره همه رو ببـوسنـد." در حالی که این را میگفت، با حـالتـی تصنعـی قیـافـهی آدمهای وحشتزده را به خود گـرفـت و با چشمکـی شیطنـتآمیز پشت پرده را نگـاه کـرده و وانمـود کـرد کـه مـراقـب اسـت مبـادا کســی ســر بـرسـد و او را ببـوســد.
پیر زن هم بسیـار شوخ طبع بود و بـلافـاصلـه جواب او را به او بـرگـردانـد و گفت، " مـلاقـات با یه مرد جوون و خوش تیپ، چیزی نیست که هر روز بـرایـم اتفاق بیفتد. اگه کسی رو میشنـاسیـد که همه رو میبـوسـد، من هـم میخـواهـم. من هشتـاد و سه سـالـهام و بـه همیـن خـاطـر زیـاد نمـیتـوانــم منتظــر بمــانــم."
مرد گفت، " خیلی خوب. بهنظرم شمـا شـایستگـی یه بوسه را دارید،" و با این حرف خم شد و گـونـهی پیر زن را بـوسیـد. این کار پیر زن را خیلی خـوشحـال کرد. هر دو آنها، افراد بشـاش و بـذلـهگـویـی بـودنـد کـه زنـدگـی را سخـت نمــیگـرفتـنـــد.
بعد زن گفت، " من هشتـاد و سـه سـالـه هستـم، امـا ببیـن هنـوز چطــور سفــر مــیکنـــم."
مرد گفت، " مادر من هشتـاد و هفت سال دارد و من ماه اوت به دیـدنـش میروم." گـویـی زن از شنیـدن این حرف کمی متـعجـب شد. بعد ادامه داد که خواهـرش هشتـاد و نه ساله است و برادرش نود و یک سـالـه. بعد از این حرفها پیر زن احساس میکرد خیلی جوانتـر شـده است. اما حرف مرد هنوز تمام نشده بود. گفت، " دایی من نـابینـاسـت، اما هر روز دو مـایـل مـیدود، هنـوز مـیرقصـد و تـازه یـک دوسـت دختـر هـم دارد."
پیر زن به زانـوهـای ورم کردهی خود اشارهای کرد و گفت، " برای من دویدن و رقصیـدن کار آسـانــی نیـست."
مرد گفت، " نگران نبـاشیـد،" و بعد افزود، "بد نیست گـاهـی بیـائیـد و به دایی من سری بـزنیــد." زن از شنیــدن ایـن حـرف خیـلـی خـوشحـال بـه نظــر مـیرسیــد.
وقتی که مرد میخواست به راه خود ادامه دهد و به قسمـت عقب هـواپیمـا برود گفت، "شـایـد بـرف روی پشـت بـام نشستـه بـاشــد، امــا بخــاری هنـــوز گـرم اسـت." پیــر زن حـرف او را تصـدیـق کـرد و گفـت، " آره، ولـی بـایـد مـرتـب در آن هیــزم بــریــزیـد."
حـاضـرجـوابـی او مرا به یاد نکتهای انـداخـت که روزی سعـی داشتـم به کسی بفهمـانـم. نکته این بود که اگر کسی یا چیزی را دوست دارید، باید این عشـق را بپـرورانیـد. پیر زن همسفـر مـن هـم داشـت همیـن مـوضــوع را بـه زبـان خـودش مـیگفـت.
او سرشار از آتش و زنـدگـی بود و نسبـت به زنـدگـی نگرش خـوبـی داشت، چون همواره هـدفـی داشت که بهسوی آن حـرکـت کند. این واقعیت که روی صنـدلی چـرخـدار نشستـه بود، میتوانست برایش به مـانعـی بدل شده بـاشـد، اما او اجازه نداده بود این مـانـع او را از یافتن راهی برای سفـر و لذت بردن از زنـدگـی باز دارد. مطمئـن بودم مردی که ایستـاده و با او صحبـت میکرد هم از نظر جسمـی چندان سـالـم نبود. تا بهحال کسی را نـدیـدهام که کامـلاً سالـم بـاشـد، اما او هم تـوانستـه بود راهی شـادمـانـه برای زیستـن پیـدا کنــد و مـیدانسـت کـه چطــور بـاید پیــر زن را بـه سـر شــوق آورد.
هـارولــد کلمـپ
بـرکـت باشـد
|
+| نوشته شده توسط
منـوچهـر در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
|