تبليغاتX
طنـیـن گام‌هــای عشــق
 مـاهـانتـا ....

 

مـاهـانتـا اینجـاسـت

 

عنـوان این سخنـرانـی، یعنـی مـاهـانتـا اینجـاسـت، بـدان معنـاست که اِک در همه حال و حتی در امور جـزئـی در زنـدگـی ما تأثیــر دارد. اما اگر تـوجـه نکنیـم، آنچه را که رُخ می‌دهد، نـادیـده گـرفتـه و مـی‌گـوئیــم، " کـاش تجـربــه‌ای معنــوی داشتـــم."

 

تجـربیــات درونــی

 

یکی از واصلان حلقه‌های بالا می‌گفت که هنوز به دنبال تجـربـه ‌سفـر روح است. پـرسیـدم، "یعنـی تـا بـه‌حــال در عـوالــم درون هیــچ اتفــاقـی نیـافتـــاده است ؟ "

گفت، " اخیراً تو را در کمال وضوح در چشم انداز درون دیدم. مـدتـی ایستـادی و بعد رفتی. چنان جا خورده بودم که حـرفـی به فکرم نمی‌رسیـد،" و در ادامه می‌گفت که مـایـل است این تجـربـه بـاز هــم تکــرار شــود. در خلال مـراقبـه هم می‌توان همین طور با استـاد زندک اِک مشاوره کرد. هر واصلی می‌تـوانـد با انجام دادن تمـرینـی معنوی و استفـاده از روش تصـویـرسـازی از روی جلسـه مشاوره حضــوری، در طبقات درون از مـاهــانتــا وقـت خصـوصـــی بگیــرد. تصـور کنید که با تعدادی از اکیست‌ها که شایـد بـرخـی از آنها آشنـا بـاشنـد در اتاق انتظاری نشسته‌اید. با این روش می‌تـوانیـد به راحتی صحبـت کنید. صبـر می‌کنید تا کسی صدای‌تـان کند و بگـویـد که نـوبـت شمـاسـت. بعد در باز می‌‌شود و وارد اتاق مشاوره شده و با مـاهـانتـا مـلاقـات می‌کنید. حالا پـانـزده الی بیست دقیقه فـرصـت دارید تا در مورد هر چه می‌خـواهیـد صحبـت کنید. بعد دوباره صدای در را می‌شنـویـد و می‌فهمید که چند دقیقه دیگر بیشتـر فـرصـت نـداریـد. در این فاصلـه حرف‌های خود را جمع بندی کنید. بعد کسی وارد می‌‌شود تا شمـا را به بیرون هـدایـت کنــد و نــوبـت نفــر بعــدی مــی‌‌شـود کــه وارد اتـاق مشــاوره شــود. وقتی که کسی می‌گـویـد از تجـربیـات معنوی بی‌بهره است یا این تجـربیـات را تشخیـص نمی‌دهد، من تـوصیـه می‌کنـم یک سری تمـرینـات معنوی مختلف را امتحان کند تا شـایـد بتـوانـد از واقعی بودن سفـر روح و انتقال درونی روح اطمینان یـابـد. سپـس تا مـدتـی به تعلیــم بیشتــر او می‌پردازم تا تـرسـی که ســد راه پیشـرفـت او شــده بـه‌تـدریــج رنـگ بـاختـــه و او را رهــا کنــد.

 

بـرخــورد خـلاقـانــه

 

« ری برد‌بری » می‌نویسد: که روزگاری گـوشـه خیـابـان می‌ایستـاد و با صدای بلند رهگذران را به خـریـدن روزنامه مـؤسسه قدیمـی هـرالـد اکسپـرس لوس‌انجلس تـرغیـب می‌کرد. او هر روز همین کار را تکرار می‌کرد. ابتدا بستـه‌ی روزنـامه‌های خود را زمیـن می‌گـذاشـت و بعد با صدای بلند می‌گفت، " بشتـابیـد، بشتـابیـد، خبرای داغ، خبرای تازه ..." در شش ماه اول طوری فـریـاد می‌زد که صدایش می‌گـرفـت. روزی چنان سـرمـا خورد که به سختـی می‌تـوانست حرف بـزنـد. بنـابـرایـن فکر کرد که چطور می‌تـوانـد تـوجـه عـابـران را جلب کند. آن روز هم طبق روال معمول به محل همیشگـی رفت و ساکت کنار خیـابـان ایستـاد. اطمینان داشت آن روز حتی یک روزنـامـه هم نخـواهـد فـروخـت، اما در کمال تعجب دید که مشتـریـان به سراغش می‌آمـدنـد. در پـایـان روز دقیقـاً بـه اندازه روزهـایـی کـه فـریـاد مــی‌زد، روزنـامــه فــروختــه بـود.

روش تازه را یک هفته تمام امتحان کرد و بعد مطمئن شد که چه عناوین داغ روز را فـریـاد بـزنـد و چه سـاکـت بـایستــد، مردم روزنـامـه‌های او را خـواهنـد خـریـد. به گفته‌ خودش از آن مـوقـع به بعد دیگر نگران فروش نبود، چون می‌دانست تا وقتی که روزنـامـه بـدست آنجا ایستـاده، مشتـری دارد. بنـابـرایـن دیگـر دغـدغــه‌ای نــداشـت.

« بـردبـری » در اینجا با یکی از اصول اِک سر و کار داشت. او به تبع این تجـربـه، رفتاری توأم با راحتی خیال ــ یعنی جلوه‌ای از قلب زرین ــ را در پیـش گـرفـت و تـوانست سوژه‌های جـالبـی برای داستـان‌های تخیـلی خود پیدا کند. این داستـان نشان می‌دهد که چطور همه چیز بدون فشار و تـنـش رو به راه می‌شود. وقتی که در زنـدگـی خود از حمـایـت اِک بـرخـوردار بـاشیـد، نیــازی بــه پــافشـــاری نیـــست.

 

هـارولـد کـلمــپ

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه سی ام مهر 1386  |
 جستجــو بـرای ...

 

جستجــو بــرای یـافتــن خـــود

 

در روی صحنـه، من به عنوان استـاد بیـرون صحبـت و عمل می‌کنـم. اما ارتباط شمـا با استـاد درون است کـه بـه راستـی اهمیـت دارد.  اینجا چیـزهـایـی هست که من هـرگـز نمی‌تـوانـم و نبـایـد راجع به آنها با شمـا صحبـت کنـم. زیرا که این‌کار به‌سـادگـی ایمان و اعتقاد شمـا را خراب می‌کند. استـاد بیـرون بـایـد اجازه دهـد که خود شخـص با تجـربیـات شخصـی‌اش به بعضـی از چیـزهـا دست یـابـد. چـرا؟ زیرا با این روش افراد حرف کسـی را نمی‌پـذیـرنـد و این شـامـل استـاد زنده اِک نیـز می‌شود. او خـواهـد گفت: "من با شمـا مـوافـق نیستـم چون چیــزهـایـی راجع به من گفتید که احساس می‌کنـم درست نیـسـت. اگر استـاد درباره نقطه ضعـف یا عـادتـی که شمـا دارید چیـزی بگوید و درست بـاشـد،‌ این‌کار شمـا را از لحاظ معنوی به عقب بر می‌گـردانـد، پس اجازه دهید زنـدگـی آنرا به روشی بهتـر به شمـا بیـامـوزد. و اغلب ایـن‌کـار را با ضـربــه‌هـایـی سخـت و آمـوزنــده انجـام مـی‌دهـد. ایـن روش کـار زنـدگـی اسـت.

 

کـردار گـرایـی و اخـلاقیــات

 

در جهان بیـرون من اغلب به کسی که اصول اخـلاقیـات و یا هر چیـزی شبیـه آن را نـدیـده می‌گیـرد و از آن تخطی می‌کند چیـزی نمی‌گـویـم. تعیین قـوانیـن اخـلاقـی برای هر فرد کاری بسیـار مشـکل اسـت. انسـان‌ها همگی منحصـر به‌فرد هستنـد. شـرایـط زنـدگـی آن‌ها نیز یـگانـه و منحصـر به‌فـرد است. بعضـی انسـان‌ها افـریقـایـی هستنـد، بـرخـی استـرالیـایـی، بعضـی دیگر سنـگاپـوری و یا امـریکایـی و عده‌ای اهل امـریکـای جنـوبـی هستنـد. در امـریکـای جنـوبـی نیـز بعضـی‌ها بـرزیلـی و بـرخـی آرژانتینـی هستنـد. و هر کشور و هر منطقه‌ای ارزش‌هـای خـاص خــودش را دارد.

 

مجمـوعـه‌ای از قـوانیـن یا اخـلاقیـاتـی که در بخشـی از جهان برای فرد صدق می‌کند، در جای دیگر ممکن است درست نبـاشـد. اینجا در جهان بیـرون، نمی‌تـوانـم به فردی مشخص که از یک فـرهنـگ دیگر است بگـویـم که " تو از لحاظ اخـلاقـی درست عمل نکردی." آن شخص نمی‌داند که من از چه صحبـت می‌کنـم. با اشاره به اینکه آن رفتار از نظر استـانـداردهـای معنوی چقدر غیـر اخـلاقـی بوده است، حتـی باعث رنج و زحمت زیادی برای وی خـواهـم شد. اما وقتی شخص به کشـور خودش بـازگـردد ــ جـایـی که این رفتار به‌هیـچ وجـه غیـر اخـلاقـی نیسـت ــ دیگر هـرگـز نیـازی بـرای تمـریـن اخـلاقیــات والاتــر نخـواهــد داشـت. افکاری این چنین: " اخـلاقیـات والاتر هستنـد، اخـلاقیـات والاتر " از نقطه نظری مطلق گـرایـانـه بر می‌خیزد. من می‌خـواهـم بگـویـم کـه راجـع بـه مـوضـوعـی مثـل اخـلاق هیــچ نقطــه نظــر مطلقــی وجـود نـــدارد.

 

همیشــه یـک قــدم بیـشتــر

 

در مورد بـالاتـریـن پیشـرفت معنوی روش مطلقی وجود ندارد، چون وقتـی کسـانـی را می‌بینیـم که به سطوح بـالاتـر آگاهـی رفته‌اند، درک می‌کنیـم همیشه یک قدم بیشتـر برای پیشرفت هست. درک این مـوضـوع ما را راهنمـایـی می‌کند تا بفهمیـم که به‌نُدرت اصـولـی جـامـد برای پـایبنـد شـدن وجــود دارد. غـالبـاً عـلامـت یا خط راهنمـای مشخصـی نیسـت که بگـویـد، این نشـانـه‌ی‌ وجـودی معنــوی اسـت.

 

بعضـی از کلیساهـا به‌طور واضح از این عـلائـم مشخصـه استفـاده می‌کنند. مقـدسیـن آن‌ها یا افرادی که کشیش هستنـد رداهای مخصـوص می‌پـوشنـد. وقتی ردای سیـاه، سفیــد و یا ردایی با طرح مشخـص به تن دارند، می‌توان با نگاه کردن به آنان فهمید که از کشیـش‌ها هستنـد. در این وقت با خود می‌گـوئیــم: " پس بـایـد به آنان احتـرام گـذاشـت. حدس می‌زنم این مورد مثال خـوبـی بر این گواه است. زیرا خیلی از کشیـش‌های امروزه برای تجاوزات اخـلاقـی زیر بار اتهام و فشار هستنـد. کلیسای کاتـولیـک برای تثبیت اجتمـاعـی دوران سختـی را می‌گـذارنـد. چون برای رهبـری کلیسا نظارت بر رفتـارهـای شخصـی تمام اعضــایـش غیـر ممکن اسـت. هـم‌اکنـون این‌گـونـه مسـائـل و مشـکلات دارنــد خــود را نشــان مـی‌دهنــد. در اکنـکـار ما هم مـلاحظـاتـی شبیــه به این را داریم. چـرا؟ زیرا انسـان‌ها انسان هستنــد. آن‌ها از نظر معنوی فـردیـت را درک نمی‌کنند. گـاهـی قـوانیـن معنوی را نقض کرده و در طول مسیـر خــود را بـا زحمــت جلــو مـی‌‌بـرنــد و امیــدوارنـد کـه گیـر نیـفتنـد. امـا گـاهـی اوقـات نیـز گیــر مــی‌افتـنـــد.

 

هــارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

  

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  |
  ســواهـــا

 

Sovaha

 

ســواهـــا

 

« سـواهــا » به معنای مدارا با اموری است که در لحظه پیـش روی قرار می‌گیـرنـد، لحظاتـی که در پیـوستـگـی خود جـریـانـی مداوم را تشکیـل می‌دهند و فرد را در بر می‌گیـرنـد. مـوجـودیـت فرد در این وضعیـت و آشنـایـی با آن می‌تـوانـد وی را به شنـاسـایـی و درک حقیقت پیـرامـون رهبری کند. به معنای دیگر « سـواهـا » در عـوالـم معنـوی فرد خـالـی شدن از هجـاهـا و هیـاهـوهـای محیـط پیـرامـون و پـُر شدن از معنای درک حقیقی لحظه در ارتباط با معنـویـت خویـش و راهنمـایـی‌های استـاد درون وی است. آنچه که استـاد با پیـش آوردن « سـواهـا » قصـد بیـانـش را دارد، نشـان دادن واقعیت مـکانـی و زمــانـی فـرد در مسیــر رشُـد و اعتــلای معنــوی وی اسـت.

 

آنچه که در مقدمه آمد بیـانگـر شرایط فیـزیکـی،‌ زمـانـی، و روانی فرد در شـرایطـی است که دوران‌های گذار از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگر را در سطوح معنوی خویش طی می‌کند، البـتـه « سـواهـا » امری نیست که تنها مختـص به اموری معنوی بـاشـد بلکه بیان وضعیتـی است که فرد در آن قرار می‌گیرد همـاننـد یک زنـدانـی که شـایـد به جهت انجام جـرمـی مدت زمـانـی را در محدودی حقیقی زمان برای سپـری کردن مدت زنـدانـی خـویـش به خود اختصـاص می‌دهـد، مـدت زمــانـی را که او در زنــدان به سر می‌بــرد بـه شکلـی می‌توان « سـواهـا » نـامیـد، زیرا بین جـریـان اولیه‌ی زمان آزادی فرد زنـدانـی و زمان آزادی بعدی وی ــ زمان سـومـی با نام مدت زمان محکـومیـت وی قرار گـرفتـه است. و یا مـاننـد بـوئیـدن یک گل خوش‌بو که در لحظه‌ی درک مستقیـم از بـوئیـدن مغـز کلیه‌ی ارتبـاطـات جـانبـی بـا پیـرامـون را در فـرد در حـد لازم کـاهـش داده و بیشتـریـن نیـروی تمـرکـز را بـه بـوئیـدن اختصــاص مـی‌دهـد، این لحظـه نیـز « سـواهــا » نـامیــده مـی‌شــود.

 

لحظات بی‌شمـاری از این دست در زنـدگـی افـراد وجود دارنـد کـه کـوتـاه و یا طـولانـی‌انـد، درکـی مستقیـم از آنچـه کـه در آن هستیــم نشـان‌گـر مـاهیـت زمـانـی بـرای عبـور از قـانـون‌منـدی‌هـایـی اسـت کـه مـا را هم‌چـون زنجیـری نـاپیـدا و سـاختـه شـده از تـوهـم در بـر گــرفتـه‌انـد، مــوقعیـت‌هـایـی کـه فـرد در مسیـر معنـوی خـویـش بـا مشـکلات فـراوان و مـوانـع متعـددی روبـرو مـی‌گـردد. « سـواهـا » بـه گـونـه‌ای قطـع اتصـال از چـرخیـدن در پـوسیـدگـی‌هـا و نـاهنجــاری‌هـاسـت.

 

نهـایتـاً اینکــه « سـواهـا » ابـزار و یـا ایـده‌ای است کـه مـی‌تـوان آن را بـه شیـوه‌هـای گـونـاگـونـی در شـرایـط مختـلف حیـاتـی چـه بـه صـورت مثبـت و معنـوی آن کـه بـه شکـل پیمـودن طـریقـی بـه جهـت آشنـایـی و درک عشـق خـداونـدی و شنـاخت معـرفـت ایـن هستـی اسـت و چـه بـه صـورت منفـی آن که مـاننـد وعـده دادن‌هـای تـوخـالـی سیـاست‌مــداران و قـدرت‌کیشـانـی کـه بـرای ارجـای قـدرت سیـاسـی و اهـریمنـی خـویـش نیـاز بـه چـرخـانـدن تـوده‌هـای مـردم در حلقـه‌هــای تـاریـک انـدیشـه‌هــای پلیــد خــود دارنــد، بـه ‌کــار بـست.

 

کسـب معـرفـت از درک مثبـت و معنـوی ایـن حـالـت « سـواهـا » بـه معنـای شنـاسـایـی دقیـق مـوقیـت‌هـای فـردی در جـریـانـی معنـوی اسـت، آنجـایـی کـه فـرد خـود را شـایـد تنهـاتـریـن و بـی‌پنـاه‌تـریـن مـی‌بینـد و نیـاز بـه حمـایـت و پـوشـش را در خـویـش بـه صـورتـی وافــر احسـاس مـی‌کنــد. در چنیـن شـرایـطـی فـرد بـا قـرار گـرفتـن در حـالـت .... « سـواهـا » یـا « خــلاء حـاصـل از بـریـدن از تمـامـی اتـصـالاتـی کـه وی را در خـود پیچیده‌انـد « مـی‌تـوانـد بـرای لحظـاتـی هـر چنـد انـدک خـویش را از زیـر بـار طـاقـت‌فـرسـایـی کـه تحمـل مـی‌کنــد ــ‌ رهـایـی بخشـد، در واقــع درک درستــی از ........ « سـواهـا » مـی‌تـوانــد نقـاط استــراحتـی بـاشنـد کـه بـرای روح در طـی کردن مسیــر معنــوی‌اش بـه آن‌هــا نیــاز دارد و از ضــروریــات لازم در سفــر بـه سـوی سـرزمیـن‌هــای خــداونــدی اسـت، و بــایـد یــادآوری کــرد ایـن امــر تنهــا تحـت شـرایـط مــادی و بحــران‌هــای جهــان مــاده قــابـل وقــوف و دسـت‌رسـی اسـت زیــرا در عــوالــم بــرتـر روح نیــازی بــه استفــاده از آن نیــسـت.

 

بـرکـت بـاشـد

منـوچهـــر

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه بیست و هشتم مهر 1386  |
 چنـد قـدمـی ...

 

چنـد قـدمـی همـراه بـا استــاد

 

همیـن‌طـور کـه بـا استـاد قـدم مـی‌زنیــد، مــی‌تـوانیــد کلمـه‌ای ــ مثــلاً هیــو ــ را زمـزمــه کنیــد. تمــام کلمــات اِک یـا اسـامـی خــداونـد در طبقــات مختـلف، از هیــو مشتــق شــده‌انــد. هیــو در تمـام طبقـات، فــراگیــرتـریـن نــام خــداونــد اســت. کلمــه‌ای هــم کــه در مــراسـم وصـل اِک داده مــی‌شــود، یـکـی از نـام‌هــای خــداونـد و مـربــوط بـه طبقــه‌ خـاصـی اسـت و بـا ارتـعـاشكـات شمــا سـازگــاری دارد. ایـن اسـامـی بــرای رشـُـد معنــوی شمـا در اختیــارتــان گــذاشتــه مــی‌شـونـد و مـی‌تــوانیــد آنهــا را در سفـرهــای مــاجـراجـویــانــه‌ی روح و همــه‌ی سفـرهـای گـونـاگـون بـه‌کــار ببــریــد.

 

کلمــه‌ای کـه در این تمـرین معنــوی خـاص مــی‌تـوانیــد استفــاده کنیــد هیــوآچ (هیــو ــ آچ) اسـت کـه بــا صــدای ( هـ ) ی غلیــظ، مثــل زبــان آلمــانـی یـا یـونـانــی شـروع مــی‌‌شـود و بعــد بـه‌صــورت کشیــده ادا مـی‌شــود [هیــــووووو…] و بعــد بـــه آچ ختــم مـی‌شـــود.

 

این تمــریـن را بـه مـدت یـک مـاه بــه تنــاوب جـایگــزیـن تمــریـن معنــوی معمــول خـود کنیـد. مــی‌تـوانیـد یـک شـب این تمــریـن را انجــام دهیــد و شـب دوم تمــریـن معمـولی خــود و شـب سـوم دوبــاره این تمـریـن را و همیــن‌طــور الــی آخــر. منظـور از این قبیـل تمــرینـات معنــوی منحــرف کــردن ذهــن اسـت.

 

ایـن تمــرین مــرا بیـاد داستـان استــادی مـی‌انـدازد کـه بـه چــلای خـود گفـت، " بــرو داخــل غـار و بــه مـراقبــه بنـشیـن. تصــور کُـن کـه یـک گـاومیـش هستــی و هــر گـاه آمـاده شـدی بیــا بیــرون."

استـاد چنـد سـاعـت بعــد بـرگشـت و از دهـانـه‌ی‌ غــار چــلا را صـدا زد و گفـت، " حـالا مـی‌تـوانـی بیــرون بیـایــی."

چــلا گفـت: " ‌نمـی‌تــوانــم " و در حـالـی کــه هنــوز عمیقــاً در مــراقبــه بـود ادامــه داد، " شــاخ‌هــایـم لای تختــه سنــگـی گیـر کــرده است."

در ابعـاد مــربـوط بـه روح، چیـزی تـحـت عنــوان خــداحـافظــی و وداع وجــود نـدارد. مــا همیشـه و در همــه جــا بـا هـم هستیــم. بـه هــر جـا کـه مــی‌رویــد، بـدانیــد کـه مــاهـانتــا بـا شمـاسـت تـا در سختــی‌هـا یــاری‌تــان کنــد و در شــادی‌هــا بـا شمــا هــم‌آواز شـود.

در مقــام استــاد درون، مــن همیشــه بــا شمــا هستــم.

 

 

 

سمینــار اروپـایـی اکنـکار ــ لاهــه ــ هلنـــد

یکشنبــه 20 ژوئیـــه 1986

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386  |
  مــدرســه معنـــوی

 

مــدرســه معنـــوی

در مجمـوع، زمیـن چیـزی بیـش از یـک مـدرسـه‌ی معنـوی نیـسـت. اینجـا بـه‌وسیلـه‌ی خـداونـد طـراحـی و تنظیــم گـردیـده تـا هـر کـدام از شمـا، "هـر روحـی" در این جهــان بتـوانـد راجـع بـه امـکان خـداگـونـه شـدن درس‌هـایـی بیـامـوزد و هـر چـه بیشتـر و بیشتـر هـم‌چـون خـدا شـود. این تمـام دلیـلی است که هـم اکنون شمـا به‌خاطـرش اینجا هستیـد: " هـر چـه بیشتــر خـداگــونـه شــدن."

 

خیلی‌ها فکر می‌کنند برای وقت گـذرانـی اینجا هستنـد تا زمـانـی که شیپـور اسرافیـل روز رستـاخیـز را اعلام نمـایـد و به خاطـر این نقطه نظر زندگـی بی ثمری را می‌گـذراننـد و بعد انتظـار دارنـد کـه بـه جهــانـی دیگـر بـرونــد و ظاهـراً یک زنـدگـی بی ثمر دیگر را آنجا بگـذراننــد. نه، اینـگـونـه نیست. هدف از زنـدگـی این است که شمـا هم‌کاری شایستـه بـرای خـداونــد بـاشیــد.

 

در طول تمام زنـدگـی‌هـایتـان تجـربیـاتـی انـدوختـه‌اید که برای صیقـل و جلا دادن شمـا به‌عنوان یک روح طـراحـی شده‌اند. چه دوست داشتـه باشیـد و چه دوست نداشته باشیـد، اگر شمـا امشب اینجا نشستـه‌اید، در حال حـاضـر بهترین و والاترین وجود معنـویـی هستیـد که تا به‌حال بوده‌اید. نگـاهـی به خودتان بینـدازیـد اگر آنچه را که مـی‌بینیـد دوست نـداریـد، فـرامـوش نکنید که این تمام آن چیزی است که خود سـاختـه‌ایـد. شمـا مجموع تمام افکار، احساسات و اعمـالـی هستیـد که از قبل تا به‌حال گـردآوری نمـوده‌ایـد.

 

من امروز شخصی را دیدم که وقتی افراد را در گـردهم‌آیی‌‌های اِک و یا سمینـارهـا و دیگر آمـوزش‌های اکنکار می‌دید این‌طور نتیجه گیری می‌کرد که آنها به دلیل عدم رضـایـت کامل از آمـوزش‌هـای خـود بـه اینجــا آمـده‌انـد، در حـالـی‌کـه این‌گـونـه بـه نظـر نمـی‌رسیــد.  آنها ممکن است کامـلاً از این قضیـه آگاه نبـاشنـد که چقدر جستجـوی امروز آنها بزرگ و با ارزش است. امـا روح مـی‌دانــد و مــی‌خـواهــد بـه منـزل اصلـی‌اش نـزد خــدا بـازگــردد. و این دقیقاً همان مـوضـوع زمان است ــ یک هفته، یک ماه، یک‌سال، پنجاه سال، زنـدگـی بعدی ــ در هر کدام که بـاشـد اهمیتی ندارد. اگر شخصـی در این زنـدگـی با خود بگوید: من احساس می‌کنـم که قبـلاً بـارهـا زنـدگـی کرده‌ام و اکنون به‌درستـی بهترین فردی هستـم که تا به حال بوده‌ام اما حقیقتاً از این چیزی که هستـم راضـی و شاد نیستـم، آنـگـاه اسـت کـه درب آمـوزشهــای اِک بـه روی او بــاز خــواهــد شــد.

 

در ابتـدا آمـوزش‌هــای درونــی مــی‌آینــد

 

اغلب وقتی مردم برای اولین بار با  ِاکنکار آشنـا می‌شـونـد و راجع به آن و یا کلمه هیو چیزی می‌شنـونـد همه‌ی این‌ها بـرای‌شان آشنـاست. چــرا؟ زیرا قبل از دریـافـت آموزشهای بیـرونـی مطمئناً طی سال‌های متمادی آموزشهای درونی را دریـافـت کـرده‌انـد، حتــی شـایـد در زنـدگـیهـای پیشیـن خــود.

ممـکن است آنها در این زندگـی با اِک بجـگنـد و یا آن را رد کنند، اما بالاخـره روح زمـانـی بـاز مـی‌گــردد. روح تنهـا بخـش حقیـقـی شمــاسـت. شمــا روح هستیـــد.  وقتی روح با گوشهای معنوی می‌شنـود و با چشمـان معنوی می‌بیند، زمـانـی است که سفـر به سوی مبدأ خویش را آغاز کرده است. زیرا می‌داند اینجا محلی است که می‌تـوانـد عشـق خـداونــد، آن جــویبـار خـالـص را کـه مـاننــد آبــی زنـــده اســـت، بیــابـــد.

 

هــارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386  |
  درک رؤیــاهــــا ...

 

درک رؤیــاهــــا

 

هیـچ‌کس قادر نیست در وضعیـت رؤیا با یک حیوان خـانـگـی و یا عـزیـزی از دست رفته حرف بـزنـد. و احتمالا شمـا نیز نمی‌تـوانیـد در تـونـل زمان حـرکـت کرده و به عقب بـازگـردیـد و برای مثـال بفهمیـد فـلان کشتـی بـادبـانـی اسپـانیـایـی پـُر از گنـجینــه کجـا غـرق شـده اسـت.

 

بسیـاری ارزش تجـربـه‌ خود را با معیـارهـای مادی می‌سنجنـد و می‌خـواهنـد بـداننـد که چقدر عـایـدشـان می‌شود، تا چه حد می‌تـواننـد ثـروتـمنـد شـونـد و یا اِک چقدر سـریـع می‌تـوانـد آن‌ها را یـاری دهـد تـا مشـکلات خــود ســاختـه‌شـان را رفــع کننــد.

 

وقتی مردم خواب‌های آشفتـه‌ می‌بینند، اغلب در نـامـه بـرایـم می‌نـویسنـد، « لطفاً کاری کن دیگر از این کابـوس‌ها نبیـنـم. چون زنـدگـی ما را تحت‌الشعـاع قرار داده‌اند.» اما متـوجـه نیستنـد چیزی که بـایـد درخواست کنند درک و پایداری در بـرابـر مـوقعیـت‌هـایـی است که در قـالـب کـابـوس بـه نمـایـش در مـــی‌آینــد.

 

استـاد درون همواره سعـی دارد مطلبی را به شمـا بگـویـد. کـابـوس بیان‌گـر تـرسـی است که هنوز به سطـح نیـآمــده است. اما هنـگـام روبرو شدن با ترس، خـواهیـد فهمید که انرژی بـرانگیــزنـده‌ی کابـوس تحلیـل رفتــه و دیگــر چیـزی نمـانـده اسـت کـه قـدرت بگیــرد و راه بیـافتــد. اگر در وضعیـت رؤیا با مشکل روبرو شـدیـد، تقـاضـا نکنید این تجـربـه از شمـا گـرفتـه شـود. بلکــه، خـواستـار درک تجــربـه و قــدرتــی بـرای روبـرویــی بـا خــود بـاشیــد. من هم به نـوبـه‌ی خود تجـربـه‌های تـرسنـاک درون را داشتـه‌ام. و از طـرفـی تجـربـه‌های جـالـب نور و صوت خدا را نیز دیده‌ام. ما به دنبال چنیـن تجـربـه‌هـایـی هستیــم. اما گـاهـی وقت‌ها مجبـوریـم پیـش از لـذت بـردن از هــدایـای حقـیقـت، آزمـایـشـی را پشـت ســر بگـذاریـــم.

 

رو بــه‌ رو شـدن بـا تـرس‌هـــا

 

صبـح یک روز، اِکیستـی به حمام رفت و دوش گرفت. او لیفش را چـلانـد و آن را کف حمام انـداخـت تـا در پـایـان فـرامـوش نکنــد آن را تــوی سبــد لبــاس‌هـای چــرک بــیـانـــدازد.

او دو تا بچه‌گـربـه داشت. یکی از آن دو سـلانـه سـلانـه وارد حمام شد و لیف خیـس را دید. بچه‌گـربـه‌ها هنوز چنیـن دنیایی را نـدیـده بـودنـد. به همین دلیل، آنها از هر چیزی می‌تـرسیـدنـد. این بچه‌گـربـه نیز وجود دشمـن را احساس کرد و با مـوهـایـی سیـخ شده آماده حمـلـه به جـانـور عجیــب داخـل حمــام شــد.

 

چند ثـانیـه گـذشت، اما آن شیـئ هم‌چنان ثابت روی زمیـن افتاده بود. بچه‌گـربـه هم به خود جرأت داد، به طرف لیف رفت و آن را بو کرد. کمی بعد خـوشحـال از اینکه چیز تـرسنـاکـی آنجا نیـست، راه خـود را کشیــد و از در بیــرون رفـت. دو روز بعد، اِکیست و همسرش آماده رفتـن به سفـر شـدنـد. آن‌هــا چمـدان‌هـای خـود را کنـار در پشتــی گـذاشتـه بـودنـد که داخل آشپـزخـانـه بـود. بچه‌گـربـه دوم که تا به حال چمدان نـدیـده بود، به آشپـزخـانـه رفت و دید که چند متجاوز عجیب و غـریـب آنجا ایستـاده‌اند. جـانـور سـریـع از عرض اتاق گـذشـت و در حـالـی‌که روی زمین لیز می‌خورد، خود را به مخفی‌گاه‌شان رسـانـد. آن‌ها همیشـه زیر مـاشیـن ظـرفشـویـی پنهــان مـی‌شــدنــد. چیزی نگـذشـت که بچه‌گـربـه اول نیز وارد آشپـزخـانـه شد و چمدان‌های عجیب و غـریـب را دید. اما با اتـکاء به تجـربـه‌ی دو روز پیـش، یک‌راست به طرف چمدان‌ها رفت و آنها را بو کرد. بعد سر خود را بالا گـرفـت و با غرور به اطراف نگاه کرد. گـویـی می‌خـواست بگـویـد، من به تـازگـی با ترس روبرو شده‌ام. تنها چیزی که می‌توان از آن تـرسیـد، همــان احسـاس تـرس اســت.

 

کابـوس‌ها نیز همیـن‌گـونـه هستنـد. شـایـد گاهـی به شکل غول‌های عجیب و غـریـب ظاهـر شونـد. اما با بـررسـی دقیق کابـوس‌هـایمــان می‌فهمیـم که تـرسنـاک بودن آن‌ها درست مثل لیـف خیــس درون حمــام اسـت.  وقتی برای بـررسـی به خود جرأت می‌دهیــم، از کنجـکـاوی خـود خشنــود مـی‌شــویــم و تــرس، بـرطــرف مــی‌شــود.

 

این رهـایـی از ترس بر دیگر بخش‌های زنـدگـی ما تـأثیــر می‌گـذارد. جسـارت و اعتماد به نفس ما بیشتـر می‌شود، و ما استعـدادهـای خود را گستـرش داده و به بخش‌هـایـی انتقال می‌دهیـم که حتی قبل از این به آن‌ها فکر نکرده‌ایم. حال دیگر ترس از بیـن رفته است و ما به دنبال فـرصـت‌هـایــی بــرای رشُـــد هستیــــم. و این همان چیزی است که اِک در پی آن است، یعنی رشـُد معنــوی بیشتــر؛ بـه طـوری‌کــه فــردا بیشتــر از آنچــه کــه امــروز هستیــم، رشُـد کنیــم.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386  |
 یک سئـوال ...

یک سئـوال آزار دهنــده

 

در زبان سرخپـوستـان آمـریکـا کلمه‌ای وجود دارد که در زبان انگلیسی نمی‌توان آن را یافت و آن کلمــه‌ی  Sovaha سـواهـا است.

 

مـابیـن دو نقطــه در حــال و آینــده

 

سـواهـا «
Sovaha » عبارت است از وقفه‌ای بیـن دو نقطه زمانـی که ما خود آن را مهم در نظر می‌گیـریـم. مثـلاً می‌توان آنچه را که بین جـرقـه‌ رعد و برق و صدای آن رُخ می‌دهد یا فـاصلـه‌ی بین چیزی را که قبـلاً گفته‌ام و اکنون می‌خـواهـم بگویـم سواهـا « Sovaha » خـوانـد. یا مثـلاً وقـایعـی را که بین وعده‌های سیـاستمـداران و عملی شدن آنها رُخ می‌دهد یا فـاصلـه‌ی نقطـه‌ای تـا نقطـه‌ی دیگـر را سـواهــا « Sovaha » مــی‌خـواننــد.

 

حالا دیگر من عاشق رعد و برق هستـم،‌ اما در چهار سـالگـی از آن وحشت داشتـم. حتی غرش دوردست رعد و برق مـوجـب می‌شد از ترس به خود بلرزم. آن روزها نمی‌دانستـم کدام قسمـت رعـد و بـرق خطـرنـاک‌تـر است، فقـط مـی‌دانستــم کـه یکـی بــد اسـت و دیگــری بـدتـر. هر بار که رعد و برق می‌شد مادرم باید تمام خـانـه را می‌گشت تا مرا پیدا کند. رعد و برق در نـاحیـه‌ میـدوست همیشه با باد شـدیـد همراه است. بنـابـراین مادرم همه بچه‌ها را جمع می‌کرد و ما را به زیر زمین می‌برد تا طوفان تمام شود. از میان سی و پنـج پنـاهگـاهـی که در خـانـه‌ی ما برای پنهان شدن وجود داشت، مادر معمولاً مجبور بود سی و چهار تا را بگردد تا مرا پیــدا کنــد.

 

عصر یک روز، صاعقـه به مبدل‌ بـرقـی اصـابـت کرد که بیرون پنجره خـانـه‌ی‌ روستـایـی ما قرار داشت. مطمئـن بودم که صـاعقـه مرا به دیوار چسبـانـده و در جا خشک شده‌ام. تنها چیزی که تـوانستـم ببینـم، صـاعقـه‌ای با نور آبی محض و صدای رعدی بود که بعد از آن شنیـدم. در جا خشک شدم و اطمینان داشتـم که دیگر هرگز نمی‌تـوانـم بـجنبـم. بنـابـراین زمان بیـن جـرقـه ‌صـاعقـه و صـدای رعــد همیشـه بـاعـث تـرس و وحشـت شـدیـد مـن مـی‌شــد.

 

جـرقـه‌هــای صـاعقــه

 

من از زنـدگـی‌های گـذشتـه، از صاعقـه تجـربـه‌ی بدی داشتـم و این ترس به زنـدگـی فعلی منتقل شده بود. بسیـاری از ترس‌های به ظاهـر غیر منطقی دوران کـودکـی ما در تجـربیـات یکی از زنـدگـی‌‌های پیشیـن‌مان ریشـه دارند. اما وقتی که بچه‌های خـودمـان از رعد و برق مـی‌تـرسنـد، بـدون معطلـی مـی‌گـوئیــم، " نتــرس، صـاعقـه کـه کـاری بـا تو نــدارد." در اِک هم ما دوره‌ای به عنوان سـواهـا « Sovaha » داریم. این دوره بیـن زمـانـی که اِک را مـی‌یـابیـم و زمـانـی کـه بـه هـدف خـداشنـاسـی مـی‌رسیـم قـرار دارد. اِک ما را به شرایطـی سوق می‌دهد که با خود به تـوافـق می‌رسیـم و اعتراف می‌کنیـم که خـواستـار بالا رفتن در مـراتـب روشن ضمیـری و بـرداشتن قدم بعدی هستیـم و بـدیـن تـرتیـب خود را برای تحـولاتـی آماده می‌کنیـم که در زنـدگـی‌مان رُخ خـواهنـد داد. می‌توان لحظه‌ای را که بـه مـاهـانتـا می‌گـوئیـم، "من آماده‌ام. مرا به هر جـایـی که می‌خـواهـی ببر، " به لحظه‌ی جـرقـه‌ی‌ صـاعقـه تشبیـه کرد. سپـس در محدوده زمـانـی خـاصـی که پس از آن می‌آید، با نـاشنـاختـه‌ها روبرو می‌شـویـم. بعد به زنـدگـی ادامه می‌دهیـم و تحولات به جـریـان می‌افتند، اما کـامـلاً نمی‌فهمیـم کـه چـه اتفـاقـی در حـال وقـوع اسـت یـا ایـن کـه مـاجــرا بـه کجــا ختــم مـی‌شــود.

گـاهـی تحولات به مدت چندین ماه ادامه می‌یـابنـد تا زمان وصل بعدی می‌رسد و سپـس کم‌کم فکر می‌کنیـم که شـایـد استـاد شمـا را فـرامـوش کرده است. از خود می‌پـرسیـد آیا تنها مـانـده‌اید؟‌ اما عشـق استـاد همواره با شمـاست و فـاصلـه‌ی بیـن جـرقـه‌ی‌ صـاعقـه و غـرش رعــد در زنـدگـی معنــوی، بـا عشـق خـالـص مـاهـانتـا پـُـر مـی‌شـود.

عشـق استــاد همــواره و در همــه حـال بـا شمــاسـت.

 

عشـق انـــرژی‌زا

 

در پرواز از نیواورلان کنار خـانمـی هشتـاد و سه سـالـه نشستـه بودم. او به سن و سال خود خیلی افتخار می‌کرد. در آن زمان کلمه‌ « Sovaha » سـواهـا ذهنـم را به خود مشغـول کرده بود و با خود فکر می‌کردم که مسلمـاً این معنا می‌تـوانـد به فـاصلـه‌ی زمـانـی تـولـد این خانـم تا لحظه‌ای که در هـواپیمـا کنار من نشست نیز اتلاق شود. او در فلـوریـدا با صنـدلی چـرخـدار سوار هـواپیمـا شده بود و به رنو در نوادا می‌رفت تا چند روزی را در کازینـوهـا به تفـریـح بگـذرانـد. او می‌گفت که سال گـذشتـه هـم دقیقـاً به همیـن سفـر رفته و از آنجا که فکر می‌کرد آخـریـن سفـرش خـواهـد بود، تصمیـم داشت از سفـر خود لذت ببرد. امسال هم باز می‌گفت، " این آخـریـن سفـر من است. به‌خـاطـر همین مـی‌خـواهـم از سفـرم لـذت ببــرم." معلـوم بـود کـه لبــریـز از شــور و زنــده دلــی اسـت.

 

ما درست پشت پرده‌ای نشستـه بـودیـم که قسمـت ما را از درجه یک جدا می‌کرد. از پشت پرده صدای شاداب مردی را می‌شنیـدیـم که با صدای بلند و با خنده‌ای از ته دل می‌گفت، " نـزدیـک بود ببـوسمـت، فکر کردم از اون مهمـانـدارا هستـی که می‌گذاری همـه ببــوسنـت! " نـاگهان پرده کنار رفت و این مرد که به نظر می‌رسیـد در نخستیـن سال‌های دهه‌ ششـم زنـدگـی خود باشد، قدم زنان از کنار ما گـذشـت. زنی که کنار من نشسته بود به او نگـاهـی کرد و گفت، " درست شنیـدم؟ یکی داشت می‌گفت که مـی‌خـواهنـد همــه رو ببـوسـنـد؟"

 

مرد گفت، " آره، قراره همه رو ببـوسنـد." در حالی که این را می‌گفت، با حـالتـی تصنعـی قیـافـه‌ی آدم‌های وحشت‌زده را به خود گـرفـت و با چشمکـی شیطنـت‌آمیز پشت پرده را نگـاه کـرده و وانمـود کـرد کـه مـراقـب اسـت مبـادا کســی ســر بـرسـد و او را ببـوســد.

پیر زن هم بسیـار شوخ طبع بود و بـلافـاصلـه جواب او را به او بـرگـردانـد و گفت، " مـلاقـات با یه مرد جوون و خوش تیپ، چیزی نیست که هر روز بـرایـم اتفاق بیفتد. اگه کسی رو می‌شنـاسیـد که همه رو می‌بـوسـد،‌ من هـم می‌خـواهـم. ‌من هشتـاد و سه سـالـه‌ام و بـه همیـن خـاطـر زیـاد نمـی‌تـوانــم منتظــر بمــانــم."

 

مرد گفت، " خیلی خوب. به‌نظرم شمـا شـایستگـی یه بوسه را دارید،" و با این حرف خم شد و گـونـه‌ی ‌پیر زن را بـوسیـد. این کار پیر زن را خیلی خـوشحـال کرد. هر دو آنها، افراد بشـاش و بـذ‌لـه‌گـویـی بـودنـد کـه زنـدگـی را سخـت نمــی‌گـرفتـنـــد.

بعد زن گفت، " ‌من هشتـاد و سـه سـالـه هستـم،‌ امـا ببیـن هنـوز چطــور سفــر مــی‌کنـــم."

مرد گفت، " مادر من هشتـاد و هفت سال دارد و من ماه اوت به دیـدنـش می‌روم." گـویـی زن از شنیـدن این حرف کمی متـعجـب شد. بعد ادامه داد که خواهـرش هشتـاد و نه ساله است و برادرش نود و یک سـالـه. بعد از این حرف‌ها پیر زن احساس می‌کرد خیلی جوان‌تـر شـده است. اما حرف مرد هنوز تمام نشده بود. گفت، " دایی من نـابینـاسـت، اما هر روز دو مـایـل مـی‌دود،‌ هنـوز مـی‌رقصـد و تـازه یـک دوسـت دختـر هـم دارد."

پیر زن به زانـوهـای ورم کرده‌ی خود اشاره‌ای کرد و گفت، " برای من دویدن و رقصیـدن کار آسـانــی نیـست."

مرد گفت، " نگران نبـاشیـد،" و بعد افزود، "بد نیست گـاهـی بیـائیـد و به دایی من سری بـزنیــد." زن از شنیــدن ایـن حـرف خیـلـی خـوشحـال بـه نظــر مـی‌رسیــد.

وقتی که مرد می‌خواست به راه خود ادامه دهد و به قسمـت عقب هـواپیمـا برود گفت، "شـایـد بـرف روی پشـت بـام نشستـه بـاشــد،‌ امــا بخــاری هنـــوز گـرم اسـت." پیــر زن حـرف او را تصـدیـق کـرد و گفـت، " آره، ولـی بـایـد مـرتـب در آن هیــزم بــریــزیـد."

حـاضـرجـوابـی او مرا به یاد نکته‌ای انـداخـت که روزی سعـی داشتـم به کسی بفهمـانـم. نکته این بود که‌ اگر کسی یا چیزی را دوست دارید، باید این عشـق را بپـرورانیـد. پیر زن همسفـر مـن هـم داشـت همیـن مـوضــوع را بـه زبـان خـودش مـی‌گفـت.

 

او سرشار از آتش و زنـدگـی بود و نسبـت به زنـدگـی نگرش خـوبـی داشت، چون همواره هـدفـی داشت که به‌سوی آن حـرکـت کند. این واقعیت که روی صنـدلی چـرخـدار نشستـه بود، می‌توانست برای‌ش به مـانعـی بدل شده بـاشـد، اما او اجازه نداده بود این مـانـع او را از یافتن راهی برای سفـر و لذت بردن از زنـدگـی باز دارد. مطمئـن بودم مردی که ایستـاده و با او صحبـت می‌کرد هم از نظر جسمـی چندان سـالـم نبود. تا به‌حال کسی را نـدیـده‌ام که کامـلاً سالـم بـاشـد،‌ اما او هم تـوانستـه بود راهی شـادمـانـه برای زیستـن پیـدا کنــد و مـی‌دانسـت کـه چطــور بـاید پیــر زن را بـه سـر شــوق آورد.

 

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت باشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386  |
  بـرنـامـــه‌ریـزی و انـعطـاف

 

هـر کـی انــدر راه  مـا  خـاره فـکنــد از دشمنــی

هـر گُـلـی کـه از بـاغ وصلـش مـی‌شکفــد، بــی‌خــار کـن

در دو عـالـم نیـست مـا را بـا کسـی گـرد و غبــار

هـرکـی مـا را رنجــه دارد راحتــش بسیــار دار

 

***

 

بـرنـامـــه‌ریـزی و انـعطـاف

 

هنگام تنظیـم این سخنـرانـی‌ها، سعی می‌کنـم مطالب را با عناوین و تـرتیب معینی بیان کنـم، اما گاهی اِک با نیت خاص خود داستـان بعدی را تعییـن می‌کند. در زنـدگـی روزمره هم وقتی که ما بـرنـامـه‌ریزی می‌کنیـم، اِک به همیـن منوال عمل می‌کند. ابتدا تصـور می‌کنیـم که از قبل همه چیز را پیش بینی کرده‌ایم، اما اِک تغییـراتـی را بر سر راه ما قرار می‌دهد. در نتیجه از آنجا که امور بر اساس بـرنـامـه‌ی اولیه ما پیش نمی‌روند، ما هم اغلب اوقات در مقابل‌شان مقـاومـت می‌کنیـم. هر چه بیشتـر در مقـابـل اِک مقـاومـت کنیـم زنـدگـی بـرای‌مان دشوار‌تر می‌شود و سـرانجـام همه چیز چنان به هم می‌پیچد که از همه چیز دست می‌شـوئیـم و می‌گـوئیـم، "مـاهـانتـا، می‌دانم که تو حضـور داری، پس همان را که مشیـت تـو است انجام بده." ناگهان تغییرات آرام می‌گیـرنـد و ما از دیوار تـردیـد و عدم تـوکـّل عبور می‌کنیـم و تازه متـوجـه می‌شـویـم که مـاهـانتـا چه زنـدگـی خوب و پُـر باری را بـرای‌مـان تـدارک دیـده است. حتی بعید نیست استـاد از کسانـی استفـاده کند که ما را مورد لعن و نفرین قرار می‌دهند و نفرین‌های آنان را به بـرکـات مبدل کند. غـالبـاً علت این که بـرکـات را کمی زودتر تشخیـص نمی‌دهیـم این است که وقت خود را با خشـم تلف مـی‌کنیـم و متـوجـه نیـستیـم که اِک بـا استفـاده از به اصطـلاح دشمنـان ما کمک‌مان می‌کنــد.

 

اکیستی سال‌ها در سمتـی دولتی و با درآمدی خوب مشغول کار بود. روزی سـرپـرست قسمت بدون مقدمه گفت که بـودجـه اداره تقلیل یـاقتـه و بـدیـن تـرتیـب او را از کار بیـکار کرد. اکیست نمی‌دانست چه‌کار کند. فکر نمی‌کرد بتـواند شغلـی پیدا کند که به اندازه کار قبـلی درآمـد داشتــه بـاشـد. بنـابـرایـن تصمیـم گـرفـت به ایـالـت دیگری برود. در آن ایـالـت تنها بعد از دو مصـاحبـه شغلـی، در یکی دیگر از مـؤسسـات دولتی استخـدام شد. کار جـدیـد در مقـایسـه با قبلی نه تنها نوعی تـرفیـع به حساب می‌آمد،‌ بلکه حالا فـرصـت بیشتــری بـرای سفــر در اختیــار داشــت.

 

در اثر این تجـربـه فهمید که حتی اگر به نظر بـرسـد کسی به او آسیـب می‌رسـانـد، در اصل اسبـاب پیشرفت او را فـراهـم کرده است. در نتیجه اخراج او، وقـایـع بسیـار مطلوبـی پیـش آمــد.

 

کسانـی که قـادرنـد به خود کمک کنند، بیـش از هر کس دیگر قـادرنـد به اِک خـدمـت کنند. من از هیـچ‌کس انتظار ندارم کاری را انجام دهد که نتیجه آن صـدمـه به خود یا دیگران است؛ مثل کسی که دار و ندار خود را به اِک می‌بخشد و از خـانـواده خـویـش غـافـل می‌شود. کسی که به زنـدگـی خود سـامـان دهد، برای پرداختـن به همه جنبه‌های زنـدگـی از عشـق و گشـاده دستــی کـافــی بـرخــوردار خــواهــد بــود.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386  |
 نشـانـه‌هـای ...

 

نشـانـه‌هـای کشـف و شهـود معنـــوی

 

دو نفر از اکیست‌ها می‌گفتند که در خلال مـراقبـه چشمـی را دیده‌اند و می‌خـواهنـد معنی آن را بـداننـد. کسـی که در مـراقبـه چشـم می‌بیند، بـایـد روزی تمام زنـدگـی خود را وقف رسـالـت معنــوی هـم‌کـاری بـا خــدا کنــد. این پیشــرفتــی طبـیعــی اسـت کـه طـی چنـد سـال رُخ مــی‌دهــد. بدیـن تـرتیـب به‌گـونـه‌ای که فرد دچار آشوب ذهنی نشـود، کـارمـاهـای او به‌تـدریـج مستهلـک می‌شـونـد. طبق گـزارشـات این اتفاق برای کسـانـی رُخ داده که به مـراتـب تحتـانـی کشـف و شهـود معنـوی، از قبیل آگـاهـی فلکی دست یـافتـه‌انـد. در مـرتبـه‌ی آگـاهـی فـلکـی، انسـان حس می‌کند تمام زنـدگـی یک‌پـارچـه است. او دنیا را از مـرتبـه‌ای چنـان متـفـاوت از آگـاهــی مـی‌بـینــد کـه چــه بســا دیگــر نتــوانــد بـه زیـستـن در میــان مــردم خـــو بگیـــرد.

 

یکی از نشانـه‌های افرادی که مکـاشفـه‌ای مـذهبـی مثل تعمید داشتــه‌اند، این است که گمان می‌کنند به بـالاتـریـن حد ممکن در آگـاهـی رسیـده‌اند و بعید نیست دست به اعمـالـی نـابهنجـار بـزننــد. اما بسیـاری از کسانـی که ایمان بـازیـافتـه را تجــربـه می‌کنند هـرگـز حتی به آگـاهـی فلکی نـزدیـک نمی‌شـونـد. اشتبـاه گـرفتـن سطـوح تـحتـانـی شنـاخـت با بـرتـریـن مـراتـب آگـاهـی، جـزئـی از ذات بشر است؛ دوست داریم فکر کنـیـم که جهان کـوچـک ما از جهـاتـی بزرگ‌تر و بـاشکـوه‌تر است. گمان می‌کنیـم رنج‌های ما بیشتـر، غصـه‌هـایمــان بزرگ‌تـر و عشـق‌مــان بـاشکـوه‌تــر از عشـق هـر کـس دیگــری اســت.

 

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه بیستم مهر 1386  |
 شعلــه‌ی مهــربـان

 

 

شعلــه‌ی مهــربـان عشــق

 

 امیدوارم که امشب با پـرسش‌های معنوی شمـا روبرو شوم. پـرسش‌هـایـی درباره جنبه‌های خـداونـد یا روح الهی. شایـد بتـوانیـد جواب را به شیـوه‌ی خـودتـان دریافت کنید. تنها شمـا می‌تـوانیـد تصمیـم بگیـریـد که آیا آنچه دریافت می‌کنید منـاسب شمـا می‌بـاشكـد و اینکه آیا پـاسخـی قـانـع کننــده هسـت یـا خیـــر.

 

عقیده اشخاص درباره خـداونـد متفاوت است. درک شخصـی شمـا از عشـق الهی به تجـربیـات خـودتـان بستگـی دارد که می‌تـوانـد کامـلاً متفاوت از تجـربـه دیگران باشد. شما در خانـواده‌های مختلف و تحت شـرایـط گوناگون متـولـد و بزرگ شده‌اید و می‌تـوانـد شامل مذهبـی که در آن متـولــد شـده و رُشــد کـرده‌ایــد نیــز بـاشــد.

 

نقطـه نظـراتـی راجـع بـه عشــق خــداونــد

 

تعدادی از پیروان مذاهب اصلی دنیا در اینجا حضور دارند. همـانطـوری‌که بزرگ می‌شـدیـد، والـدین‌تـان آنچـه را کـه از عشـق خــداونـد مـی‌دانستنــد بـه شمــا منقـل مـی‌‌کــردنـد. هیچ‌گاه نمـی‌تـوان دو نفر را پیدا کرد که با وجود اشتـراک در مذاهـب درکی مشابـه از خـداونـد داشتـه بـاشنـد. بنـابـراین هیـچ‌وقت دو نفر را نمی‌بینید که درکی یک‌سان از عشـق خـداونـد داشتـه بـاشنـد. چـون ممکن است یکـی از عشـق الهــی صحبـت کنــد و دیگــری بـا آن زنـدگــی کنــد.

 

همـان‌طـور کـه در گـذشتـه فکـر مـی‌کردم لـزومـاً عشق خـداونـد در کلیسا بر کسی نازل نمـی‌شـود. بزرگ شدن به‌عنوان یک لـوتـریـن ایجاب می‌‌کرد که من فکر کنـم مقدس‌تـریـن ایام هفته صبـح یکشنبـه است. زیرا که معنی کلیسا را تـداعـی می‌کند. ایام ‹لنت› نیز به عنوان ایـامـی مقدس مورد تـوجـه بود، اما از آنجـایـی که کلیسا کار خود را از چهـارشنبـه شب آغاز می‌کرد تأثیـرگـذاری آن کمی مشکل‌تر بود. ما مجبور بـودیـم که بـلافـاصلـه از مـدرسه به خـانـه بـرویـم و با سرعت هر چه تمام‌تر تکالیـف درسی‌مان را تمام کنیـم تا به کلیسا بـرسیـم. و بالاخـره وقتــی روی نیمکـت کلیسـا قـرار مـی‌گـرفتیـــم، بسیــار خستــه بـودیــم.

 

اولیـن تجــربـه‌هــا

 

کشیش به همین طولانـی که من صحبت می‌کنـم، صحبت می‌کرد، اما خیلی بلنـدتـر و در حقیقت در بیشتـر زمان سخنـرانـی فـریـاد می‌کشیـد. در طول ایام « لنت » راجع به گناه و عواقب شوم آن و اینکه چگـونـه از حقیقت دور افتاده‌ایم،‌ سخنـرانـی می‌کرد. اما چیزی که من احسـاس مـی‌کـردم بـه‌شـدت از آن دور افتــاده‌ام، قـــدری خــواب بــود.

پدرم نه تنها در تمام این مدت خواب بود، بلکه خُر و پُف هم می‌کرد. این کار بقیه حـاضـریـن را نـاراحـت می‌کرد و باعث شـرم‌ساری مادرم می‌شد. صدای خُر و پُف او بسیـار بلند بود. در جـایـی خـوانـده بودم که بلندی خـُرنـاس‌های قهـرمـان خُـر و پُف جهان حدود 92 دسی‌‌بل است که بـرابـر با بلندی صدای مـاشیـن چمن زنی است. شـایـد به همین دلیل بود که وقتی پدرم خُر و پـُف مـی‌کـرد شیـشـه‌هـای تمــام پنجـره‌هـا مـی‌لـرزیــد و بــه تلـق و تلــوق مــی‌‌افتــاد. شـایـد مادرم علاوه بر شرم‌ساری از خُر و پُف‌های او نگران شیشـه‌های رنگی و زیبای کلیسا نیز بــود.

 

تــرس مــا را بـه بـُن بــست مــی‌رســانـد

 

به‌عنوان یک لـوتـرین، به‌واسطـه‌ی تجـربیـات ابتـدایـی خودم تـوانستـم به این حقیقت بـرسـم که عـاشكـق خـداونـد هستـم و خدا نیز به من عشق می‌ورزد، اما این عشـق با مقدار زیادی ترس آمیـختـــه بــود.  ذهن من این دو را با هم اشتبـاه می‌گـرفـت چون فکر می‌کردم عشـق و ترس آن‌قدر نیـرومنـد هستنـد که من می‌تـرسیـدم خـداونـد را دوست نـداشتـه بـاشـم. بهای دوست نـداشتـن خـداونـد بسیـار زیاد بود. به من یاد داده بـودنـد که اگر به حد کـافـی خدا را دوست نـداشتـه بـاشـم و خـداونـد نیز به خاطـر کـارهـای اشتبـاه‌مـان به ما عشق نورزد، وقتی بمیـریـم، دچـار لعنـت و سـرنـوشتــی شــوم و ابــدی خـواهیــم شــد.

 

ما اکثراً از چیـزهـایـی می‌تـرسیـم که هـرگـز بـرای‌مان اتفاق نمی‌‌افتند،‌ در حـالـی‌که اغلب چیـزهـایـی بـرای‌مان پیش می‌آمد که هـرگـز به آنها تـوجـه نمی‌کـردیـم. زنـدگـی همیشه ما را به جهنمی غلط سوق می‌دهد و ما را به بن بست می‌رسـانـد. اگر مـذهـب ما بر پـایـه‌ی ترس باشد در هر حال همیشه به سوی جهتی غلط سوق داده می‌شـویـم، و به این تـرتیـب وقت گـران‌بهای زیادی را به هدر می‌دهیـم. ترس سبـب می‌شود که از زنـدگـی کردن به شکلـی کامل و غنی باز بمـانیـم و تا زمـانـی‌که زنـدگـی کردن بدین شکل را نیامـوزیـم، قادر به درک معنــای "دل بیــــدار" نخـــواهیــم بـــود.

 

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه هفدهم مهر 1386  |
 هیـبـت ذهـن

 

صـــدای عشــق تنـهـا در دل هشیــار مـی‌پیچـــد

بیـا میخـــانـه آنجــا هــم صـــدای یــار مـی‌پیچــــد

مخــور صـائـب فــریـب فضــل آن عمــامــه‌ی زاهــد

کـه در گنبــد ز بــی مغــزی صــدا بسیــار مـی‌پیـچـــد

 

صــائـب تبـریـزی

 

 ***

 

هیـبـت ذهـن

 

 فـردی کـه بـه تـازگـی وارد اِک شـده اسـت بـه خصـوص اگـر بخـواهـد کـه راهـی بـه‌سـوی خـداونـد بگشـایـد در وضعیـت سخـتِ رها شدن از هیبت تـرسنـاک ذهن قرار می‌گیرد. بنـابـرایـن روح بین ذهن و طبقات روحی ماورای آن گـرفتـار می‌شود. رها کردن مـاشیـن ذهن کار آسـانـی نیست زیرا تمام تعـالیمـی که فرد از کـودکـی گـرفتـه است در جهت قدرت بخشیـدن به شـالـوده رشد و تـوسعـه‌ی ذهنی بوده است. دنیای سفـت و سخـت ذهن در واقع قفلی است بر در شکـوفـائـی معنوی که بـایـد در ابتـدا آن را همـان طور که هست ( یعنی به صورت قفلی بر در شکـوفـائـی.) دید و بعد به کمک یک قفل‌ساز حـرفـه‌ای که همان مـاهـانتـا، استـاد حقّ زنده است، آن را گشـود و از سـر راه بـرداشـت. استـاد بهتر از هر کس می‌داند که زنـدگـی بدون آزادی چگـونـه است امّا او فارغ‌التحصیـل  جهان ذهن است و گـوشـه و کنـارهـایـی را که می‌توان از طـریـق آن‌هـا در دفـاتـر کـاغـذ بازی "کل" باد انداخـت ( و طوفان به پا کرد) را نیز خوب مــی‌شنـاســد. افراد از استـاد سئـوالاتـی می‌پـرسنـد که خود آنها می‌تـواننـد به پاسخ آنها دست یابند. مثـلاً می‌پـرسنـد:

 

« آیا من در همین حال که دیسکورس‌های اِک را می‌خـوانـم می‌تـوانـم به عضـویـت گروه دیگری غیر از اِکنکار هم در بیایم؟ » و یا « وضع سـلامتـی من خراب شده است، من از کجا می‌تـوانـم شفـا بگیــرم؟»

 

اگر چلا به ندای درون خود هر چند که هنوز ضعیـف است گوش دهد، اِک در خلال تمـرینـات معنوی او پاسخ صحیـح تمام سئـوالات او را می‌دهد. مشکلات خود هـدیـه‌ای از جـانـب اِک هستنـد که ما را وادار به آمـوختـن سفـر روح و قوانین معنوی که خـودمـان و دیگران را تحت تـأثیـر قرار می‌دهند ـ می‌نمـاینـد. فردی که از مشکلی به ستـوه آمده است هنوز هم فـرزنـد اِک است. فـرزنـدی که به او اجازه داده شده است که رُشد کند و به سطحـی غنی‌تر از هستـی و " بودن" خود بـرسـد. امّا واقعاً چقدر پیش می‌آید که همین مشکلـی را که بـرکتـی برای ماست لعن و نفــریـن نکنیــــم؟

 

بنـابـراین، انسان همیشه در مـوقعیتـی قرار دارد که سعی می‌کند درباره ارتباط خود با خدا تصمیــم بگیرد. آیا این خـداسـت که بـاعـث وقوع امور نـاگـوار می‌شود یا خدا فقط ضعیـف‌تـر از آن اسـت کـه بتـوانـد مـانـع بــروز عیـوبـی که در طبیــعـت خــود اوسـت گـــردد؟

 

همـان عیـوبـی کـه اجـازه مـی‌دهــد همــه چیــزهـای نـاگــوار و منـفــی بــه‌وجـود و ظهـور بـرسنــد. انسان همان‌طور که در جستجـوی راه نجـاتـی از حیرت و سـرگـردانـی خود می‌گردد، در میان گل‌ و لای جهان ذهنی دست و پا می‌زند و می‌لغزد. امّا کلید این جستجـو در جهت یافتـن آزادی و جـاودانگـی را در هیــچ کجــای منــاطــق ذهنـــی نمـــی‌تـوان یـافـــت.

 

کارمـای خوب باعث می‌شود که انسان حق دیدار مـاهـانتـا را کسب نمـایـد. امّا بعید به نظر می‌رسد که نخستین دیدار جـوینـده با مـاهـانتــا بتـوانـد تـأثیــری دیـرپـا بر او بگذارد زیرا ذهن سپـاهـی از شک‌ها بر را می‌انـگیــزد که او را دچار تـردیـد می‌نمـایـد. او از خود می‌پـرسـد که آیا تعـالیــم اِک واقعاً می‌تـواننــد به او آزادی معنوی ببـخشــد؟ امّا ذهن از قمـاشـی نیسـت که بتـوانـد آزادی را تشخیـص بـدهـد. زیرا ذهن تـرکیبـی است از روح و ماده و هم‌چنیـن تجارب گـذشتـه‌ی ذهن فـاقـد مضمـون آزادی بوده‌اند و او نمی‌تـوانـد از تجارب گـذشتـه برای مقـایسـه و در نـتیـجـه تشخیـص صحـت این آزادی استفـاده نمــایـد. پس ذهن یک بـرگـه عدم پـذیـرش به دسـت فـرد مـی‌دهـد کـه روی آن نـوشتــه شـده : « گــول اِک را نخــور. حقـیقتـی در آن نیــست.» 

 

تعارض بین ذهن و روح برای ما یک جنبه عملی دارد: چه کسـی مـراقـب امور است و کـارهـا را انجام می‌دهد، خـدا یا من؟ غـالبـاً این واصل اِک است که بـایـد مـراقـب خود بـاشـد. مـاهـانتـا به او نشـان می‌دهد که چگـونـه از طـریـق شهــود، سفــر روح یا رؤیـاهــا و الهـامـات بصیــرت‌هایـی از جـانـب اِک را دریـافـت کند. کسی که در مسیـر شکـوفـائـی معنوی اِک حرکت می‌کند بزودی می‌تـوانـد از وضعیـت نـاامیـد کننده انسـانـی رها شده و از آن فـراتـر رفته به وضعیـت‌های خـالـص خرد، آزادی و جاودانـگـی بـرسـد. امّا آنچه که عظیـم‌تر از این صفـات است همان کیـفیـت عشــق اسـت کـه از وضعیــت خـداشنــاسـی نـاشـی مــی‌شــود.

 

امّا از آنجا که این وضعیـت الهی به نظر آن‌چنان دور می‌رسد که حتّی نمی‌توان درباره آن انـدیشیــد. پس انسـان ( تا حصـول آن وضعیـت) چگـونـه بـایـد با زنـدگـی کنار بیـایـد؟

تمـرینـات معنوی روزانه بـایـد به عنوان قسمـت ثـابـت و منظـم بـرنـامـه‌ي شمــا درآینـد. هم‌چنیـن حـواستـان بـاشـد که هر گاه مشکلـی به سـراغ شمـا می‌آید از آن فـرار نکنیـد بلکـه بـا آن مــواجــه شــویــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه هفدهم مهر 1386  |
 امــواج هیــــو

 

امــواج هیــــو

 

اکیستـی بـرای یـک عمـل جـراحـی اضطـراری بـه بیمـارستـان رفـت. پـس از عمـل جـراحـی بیـاد آورد کـه وقتـی بیـهوش بـود، چـه اتفـاقـی بـرایــش رُخ داده بــود.

در فـاصلـه‌ی بیهـوشـی نـاگهــان خـود را در میـان امـواج آبـی رنـگ غـول پیکــر و شـدیـدی یـافتــه بـود. او مـی‌دانـست کـه ایـن امـواج همـان اک یـا روح‌القـدس یـا صـدای خـدا هستنـد کـه بیـن خـداونـد و جهـان‌هـای خلقـت رفـت و آمـد مـی‌کننـد. در طـی ایـن تجـربـه نـور و صـوت خـدا بـا او همــراه بـودنـد.

او متـوجـه شـد کـه مـوج‌هـا در حـرکـت خـود دچـار هـرج و مـرج نیـستنـد و از نـظمـی پیـروی مـی‌کننـد. او مـی‌گفـت کـه ایـن خـدا، سـوگمـاد یـا اقیـانـوس عشـق و رحمـت نبـود؛ بلکـه صـوت مقـدس هیـــو یـا روح‌القـدس یـا خـود اک بـود کـه بیـن خـدا و جهـان‌هـای تحتـانـی حـرکـت مـی‌کنـد.

حـالا انتخـاب بـا خـود او بـود کـه در جسـم بمـانـد یـا بـرود. از مـاهـانتـا پـرسیــد، "چـه‌کـار بـایـد بکنــم؟ " سئـوال خیـلی جـالبــی بـود، چـون گفـت، "بـاید چــه کـاری بکنــم؟ " استـاد درون نـگفـت کـه فـلان کار را بکـن، بلکـه گفـت، " هیــو بـاش." در اینجــا زن متـوجـه شـد کـه قـانـون معنـوی خـدمـت بـه خـداونـد بـه انجـام دادن ربطـی نـدارد، بلکـه مسئـلـه بــر ســر بـودن اسـت.

بـاری او بـر ایـن امـواج آبـی و خـاکستـری شفـاف و تـابنـاک سـوار بـود. صـوتـی کـه بـه گـوشـش مـی‌رسیـد دل‌نـــواز و مـلایـــم بـود، تقـریبـــاً مثـل طنیـن و پـژواک یـک صــدا، امـا او را هــر چــه بیـشتــر بـه قلـب خـــدا نـزدیـک مــی‌کـــرد.

 

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه پانزدهم مهر 1386  |
 راهـی بـرای ...

 

راهـی بـرای احیــای خــود

 

امروزه،‌ تـوجـه زیادی به محیـط زیست می‌شود. اروپـائیـان در مورد شیـوه‌های از بین بردن زبـالـه از امریکایی‌ها جلوتـر هستنـد. چون مکان‌های خـاصـی برای از بین بردن ضـایعـات و زبـالـه دارند ــ مثل زمین‌های مخصـوص سـوزانـدن زباله‌. تفکیک زبـالـه‌ها در جاهای مختلف یک روش زنـدگـی شده است. اگر سعـی کنید پروژه‌هـایـی از این دست را در ایالات متحده معـرفـی کنید، آمـوزشی کُند و طولانـی را در پیش رو خـواهیـد داشت و بسیـاری از افراد اعتـراض کـرده و احساس مـی‌کننـد که این‌کار دارد آزادی‌شـان را از آنهــا سلب مـی‌کنـد.

 

در آمـریـکای جنـوبـی و خاور میـانـه، بـاستـان شناسان شهـرهـای قـدیمـی بی‌حفـاظـی دارند که نـاگهـان به‌حال خود رها شده‌اند. دانشمنـدان نتـوانسته‌اند بفهمند که چرا هیـچ کس پا پیش نمی‌گذارد تا از آنها شهری خوب و کامل بسازد. اما همان‌طور که در میان ضایعـات و نخاله‌های سـاختمـانی جستجو می‌کـردنـد، متـوجـه شدنـد که حتی روی دیـوارهـای شهـر نیز زبـالـه ریخته بـودنـد. طوری‌که روی دیـوارهـا زباله کُپه شده بود. احتمالاً موش‌ها بین زبـالـه‌ها خـانـه کرده و وبا و دیگر بیماری‌هـایـی که توده مردم را تهـدیـد می‌کند همه جا گستـرده شده و به این تـرتیـب همه مجبور به ترک منطقه شده‌ بـودنـد و یا شـایـد توده زباله‌ها به قدری بالا رفته و ارتفاع گـرفتـه است که دشمنـان تـوانستـه‌انـد از تـوده‌ی کُپـه شده بالا رفته و روی دیـوارهاـی شهـر بیـاینـد و آنجا را فتـح کننــد. و دوباره ما در اطراف خود قلعه‌ها و شهـرهـای حصـار کشیـده شده را داریم. چرا؟ چـون دیـوارهـا در بـرابـر چیـزهـای مضـر و مخـرب از مـا محـافظـت مـی‌کنـنـد.

 

همان‌طور که به زنـدگـی ادامه می‌دهید برای خود کـارمـا انبـاشتـه می‌کنید. اعمال کوچک زشت همـاننـد توده‌ی زبـالـه انبـاشتـه می‌شـونـد. شمـا آن‌ها را تا بالای دیـوارهـا نیــز بـرده و تل‌انبــار مـی‌کنیــد.

 

نیروی فساد و تبـاهـی معنوی همه جا را در زنـدگـی‌تان فرا می‌گیرد، مگر اینکه برای رهـایـی از این دور بیهوده روشی منـاسـب بیـابیـد. به همین تـرتیـب در اِک نیز برای احیای بی وقفه خود به انجام تمـرینـات معنوی احتیاج دارید. این تمـرینـات معنوی به شمـا کمک می‌کنند تا کـارمـاهـا را به توده‌های کـوچـک تـقسیـم بندی کنید. بعضـی از آنها دوباره به چـرخـه وارد شده و در جستجـوی شمـا به‌دنبال خـداونـد مورد استفـاده مجـدد قـرار مـی‌گیـرنــد.

 

یـافتـن استفــاده‌ای درسـت

 

ذهنی که تیـزبیـن و مو شکاف نبوده و قادر به تمیز و جدا سازی چیـزهـا از یک‌دیگـر نبـاشـد، تمام وسایل بـدردنخـورش را به شکل کُپـه‌ای بزرگ تل‌انبار می‌کند و می‌‌گـویـد این تمـام دور ریختنـی‌هـای مـن است و بنـابـراین همـه آنهـا بـدون استفــاده هستنــد. اما کسـی که در مسیـر معنوی پیشرفت می‌کند، قبل از اینکه توده‌ انبوه و بـزرگـی از این دور ریختنی‌ها بسازد، آنها را طبقه بندی و دستـه بندی می‌کند و با خود می‌گـویـد: "اینها شـایـد بدرد کسی دیگری بخـورد." او کـاغـذ، لباس و چیـزهـای دیگر را ذخیره مـی‌کنــد و بـدینـوسیـله این اشیـا را بـه زنــدگـی بــر مــی‌گـردانــد.

 

سال‌ها پیـش، وقتی که دخترم سه ساله بـود ـ سنـی که در آن بچه‌ها بسیـار شیـریـن و خـواستنـی هستنـد ـ به من گفت: " روزی می‌رسد که ما مجبور خـواهیـم شد برای آبی که می‌‌نـوشیـم پول بپردازیـم." این روزها کمبود آب در بعضـی از منـاطـق به شکل یک بحران درآمده است. یا آب کـافـی در دستـرس نیست و یا اینکه آب مـوجـود دچار آلـودگـی شده است. هنوز مردم به آلوده کردن آب ادامه می‌دهند و فکر می‌کنند که زنـدگـی همیشـه بـا آنهـا سـر سـازگـاری دارد و مشکلـی ایجــاد نخــواهــد شــد. اما این سـازگـاری همیشـه ادامــه پیــدا نمـی‌کنــد.

 

یکی از معنوی‌ترین بـرنـامـه‌های سـلامتـی که در سال‌های اخیر رُخ داده،  جنبـش محیـط زیست است. البته سوء تعبیـرهـایـی نیز هست. بعضـی‌ها بطرزی کامـلاً افـراطـی درگیر ایـن مـوضـوع شـده‌انـد. آنهـا از عقل سلیــم خــود پیــروی نمــی‌کننــد. آنها سعـی می‌کنند دیگران را به پیروی از روش خود مجبور کنند، بی آنکه به جـامعـه وقت و اجازه بـدهنـد که بطور طبیعی این تغییرات را طی کند. به منظور خـواسـت خود مبنی بر ضـایـع نکردن و حفظ طبیعت، با دیگران بسیـار بهره کشـانـه و ظـالمـانـه رفتار می‌کنند. البته آنها رفتار خود را به این شکل نمی‌بینند و برای انگیزه‌های خـوبـی که دارند از انجام این کار احساسـی مقدس پیدا کرده‌اند. انجمن‌های مـذهبـی نیز اغلب به همین شکل احساسی بسیـار قوی دارند، و فکر می‌کنند آنچه انجام می‌دهند در جهت انگیزه و آرمـانــی والا قــرار دارد و عمــلی صحیــح است.

 

در گـذشتـه آنها به کشورهـای دیگر سفـر می‌کـردنـد و ملت‌ها را به تغییر روش زنـدگـی و عقـایـدشـان مجبور کرده و از آنها می‌خـواستنـد اعتقاد این انجمن‌های مـذهبـی را بپـذیـرنـد و بنام مـذهـب شقـاوت‌های بسیـاری را مـرتکـب شونـد. این اتفاق در اینجا نیز رُخ داد، زمـانیکـه اسپـانیـایـی‌ها برای نخستیـن بار به دنیای نو آمـدنـد و با خود مـذهـب کاتـولیـک را آوردند. آنها اشیـاء تـاریخـی و کتـابخـانـه‌های قوم بـاستـانـی امـریکائیــان را نـابـود کـردنــد زیــرا آنهـا را آثــاری کفــر آمیــز مـی‌دانستنـــد.

 

ایـن پـوچـی و نخـوت مـردمـی اسـت کـه فکــر می‌کنند آخرین کلام خـدا را در دسـت دارنــد. مشکل از انـدیشـه آنان نیست بلکه در اعمال آنها نهفته است. شکنجـه، کشتـار، یا اذیت و آزار کسـانـی که با شمـا هم عقیده نیستنـد جرم محسـوب می‌شود. بعضـی‌ها ممکن است آن را گناه بنـامنـد. در اِک ما می‌گـوئیــم که این کار مـوجـب تـولیــد کـارمـایــی سنگیــن خـواهـد شــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 امتـحــان ...

 

 

 

امتـحــان ایمـــان

 

ترس، شادی را از زنـدگـی بیرون می‌کند، همیشه کارش همین بوده است، در انسـان حـس بیـزاری ایجـاد مـی‌کنـد.

حتی اگر سال‌ها از ورود شمـا به اِک بگذرد، باز اوقـاتـی هست که ایمان و بـاورهـایتـان مورد آزمایش قرار می‌گیرد، زمان‌هـایـی هست که کنترل و تسلـط شمـا بر زنـدگـی فیـزیکـی دچار تنـش خـواهـد شد. ایمان و اعتقاد شمـا به اِک همیشه به یاری‌تان می‌آید تـا در بهبـود ایـن وضعیـت بـه شمـا کمـک کنــد. چــــرا؟

بـرای اینکـــه شمـا از لحــاظ معنـــوی قـوی‌تـر شــویــد.

 

افـراد ضعیــف هـرگـز بـه خــدا نخــواهنــد رسیــد. اگر می‌خـواهیـد روزی هم‌کار خـداونـد شـویـد پس بـایـد مـوجـودی قـوی بـاشیــد. ضعیــفـان هــرگـز خــدا را نخـواهنـد داشـت.

در انجیل مسیحیـان آورده شده که ضعیـفـان وارث زمین هستنـد. بله درست است. آنان وارثان زمین‌انـد. اما چه کسی آنرا می‌خـواهـد؟ حتی مسیحیـان نیز مُدام درباره‌ی بهشت و ترک کردن این دنیا و ورود به بهشت حرف می‌زنند. با اینحال ضعفـا مسـالـه‌ی به ارث بردن زمیــن را بـزرگ کــرده‌انـد.

آنها هـرگـز این دو قضیـه متضـاد را تـوضیـح نمی‌دهنـد و وقتی من به خود جرأت می‌دهم و آنـرا مطـرح می‌کنـم از من نـاراحـت می‌شـونـد که چرا به تعـالیـم مذهبشـان خـدشـه وارد کــرده‌ام. من تنهـا بـه تنـاقـض معنــوی مــوجـود اشـاره مـی‌کنــم.

با گفتن این نکته که ضعفـا وارثان زمین هستنـد آنها به نـوعـی آسـودگـی خیال می‌رسنـد. زیرا این بدان معنـاست که شمـا کالبد فیـزیکـی‌تان را ترک نخـواهیـد کرد و از مرگ بسیـار دور هستیـد. بهشت جـایـی است که همه آرزوی آن را در سر می‌پـروراننـد. آنها می‌گـوینـد:‌ "من می‌خـواهـم به بهشت بروم"، اما وقتی زمان آن فرا بـرسـد، برای رفتـن آمـاده نیـستنــد. چــرا؟ چـون ایـن کـار بـه معنـای تـرک کـالبــد فیـزیکــی اسـت.

و به‌دنبال آن همه می‌خـواهنـد به روند ضعیـف بودن خود و در نتیـجـه وارث زمین شـدن ادامـه دهنــد. این مسـالـه بسیـار خنده دار است: آنها نمی‌خـواهنـد زمین را ترک کنند و وارث بهشت بـاشنـد. من فکـر مـی‌کنـم آن‌هـا بـایـد سعـی کننــد وارث بـهشـت شــونــد.

من این‌گـونـه مسائل را مطرح می‌کنـم و بعد انسان‌ها شروع به فکر کردن در مورد آن می‌کنند. در ابتدا ممکن است نـاراحـت شـونـد،‌ آنها فکر می‌کنند که این اشتبـاه  است. اشتبـاهـی محض. پس از گـذشـت چند هفته فکر می‌کنند:‌ " هر چند که دوست ندارم بـه آن اعتــراف کنــم، امــا ایـن سخـن قـابـل درک و معنــادار به نظــر مـی‌رســد."

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد 

 

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 عشـق‌ از رسـوایـی‌ تـا ...

 

عشـق‌ از رسـوایـی‌ تـا رستـگاری‌ بـا نـگاهـی‌ بـه‌ داستـان‌ شیـخ‌ صنعــان

نـوشتـاری از: ليـــلا خيــاطــان

 

این‌ متـن‌ قضـاوتـی‌ کوتاه‌ ولی‌ نه‌ شتـابـزده‌، درباره‌ی‌ نقش‌ نازل‌ترین‌ نمود عشق‌ ــ عشـق‌ زمینی‌ ــ  در هـدایـت‌ و ضلالـت‌ انسـان‌ است‌. ظـرفیـت‌های‌ عـاطفـی‌ یک‌ اثر ادبی‌ عـرفـانـی‌ به‌ قدری‌ بـالاسـت‌ که‌ می‌توان‌ قصـه‌ی‌ دل‌ بـاختـن‌ شیـخ‌ صنعـان‌ را به‌ دختری‌ تـرسـا باور کرد. عشـق‌ در مـاجـرای‌ شیـخ‌ صنعـان‌ حـادثـه‌ی‌ غیر منتظره‌ای‌ نیست‌ که‌ بتـوانـد مـوجـب‌ شکـاف‌ و زخم‌ شخصیـت‌ و یا گـریـز از واقعیت‌ شود. درهم‌ تنـیـدگـی‌ محکم‌ رشتـه‌های‌ عـاطفـی‌ یک‌ اثر عـرفـانـی‌ سبـب‌ می‌شود تا صورت‌ عشـق‌ در این‌ مـاجـرا خـدشـه‌دار نشـود و به‌ شکل‌ عملی‌ شرم‌آور و ننگیـن‌ که‌ در خلـوتـی‌ پنهـانـی‌ صورت‌ گـرفتـه‌ و دانستـن‌ آن‌ عرق‌ شـرم‌ساری‌ را از هفت‌ بنـدمـان‌ سـرازیـر سازد، معـرفـی‌ نشـود. عشـق‌ از مـوضـوعـات‌ لطیفـی‌ است‌ که‌ در طول‌ تـاریـخ‌ ادبیات‌ بر روند شکل‌گیری‌ انـدیشـه‌های‌ ادبی‌ تـأثیـر مثبت‌ نهاده‌ است‌؛ تا جـایـی‌ که‌ از همیـن‌ ابتدا می‌توان‌ ادعا کرد، ارزشمنـدی‌ غـالـب‌ مفـاهیـم‌ ادبی‌ به‌ویـژه‌ شعـر نتیجـه‌ی‌ همین‌ تـأثیـرات‌ مثبت‌ است‌. حضـور پیـوستـه‌ و مداوم‌ عشـق‌ در ساختمـان‌ شعـر به‌ عنوان‌ حسّ روحـانـی‌ سـازگـار با آن‌، نیازی‌ به‌ اثبات‌ ندارد. زیرا انعکاس‌ احسـاسـات‌ و عـواطـف‌ بشـری‌ در ادبیات‌ که‌ نتیجه‌ی‌ مستقیــم‌ و مـوثـر عشـق‌ در آن‌ بوده‌ است‌، تـوانستـه‌ جـذابیـت‌ و تأثیـرگـذار بودن‌ شعـر و ادب‌ را تـأمیـن‌ و تضمیـن‌ کنـد.


ادامـه‌ی مطلـب
|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 مــــولانــا ...

 

بـه منــاسبـت بــزرگـداشـت مــــولانــا

نـوشتـاری از: طـاهــره شیـــخ الاســـلام

 

مقـدمـه: این تصـور که هـر کسـی قـادر بـه درک گفتـه‌هـای مـولانـا نیـست در من از دوران نـوجـوانـی شـروع بـوجـود آمـدن کـرد و بـاعـث گـردیـد مـن نیـز مـاننـد بسیاری دیگر از هم عصرانم جرات نزدیک شدن به مثنوی را ننمایم. وقتی به غرب آمدم و به بررسی مسایل فـرهنـگی‌مان پـرداختـم متـوجه شدم که این ترس خود ناشی از یکی از خصـوصیـات فـرهنـگی ما یعنی بُت سازی و بزرگ کردن بیش از حد افراد است. این کشف به من جرات داد که بسراغ مثنوی رفته و آنرا مطالعه کنـم. در کمال حیرت این کتاب را سرشار از داستـان‌ها و تمثیل‌های شیـرین و آمـوزنـده که با زبانی بسیـار ساده و قابل فهم بیان شده بود یافتـم. هر چند از نکته‌های فلسفـی گاه پیچیده و چند لایـه نیــزخـالـی نبــود. علاقه‌ای که به افکار مولانا پیدا کردم باعث گـردیـد که در مـراسـم بـزرگـداشت او و دیگر مشاهیـر و بـزرگـان ادبی‌مان شرکت نمایـم. اما در کمال تعجب مشاهـده نمودم که بیشتـر سخنـرانـان یا به بیان تاريخچـۀ زندگـى و شرح اوضاع سيـاسـى و اجتماعـى زمان آنان و یا به خواندن اشعـار و یا تشـریـح همان نکته‌های فلسفـی و پیچیده و تفسیـرهـای متفـاوتـی که متقدمـان و متـأخـران از آنها کرده‌اند می پـردازنـد. آنچه که در اين جلسات از آن کمتر صحبت می‌شد پيام‌های زنـدگـی‌ساز آنان بود. پیـام‌هایـی که شاید اگر حتی یک دهم آنها را در زنـدگـی خود بکار می‌گـرفتیـم اکنون در طبقه بندی کشورهـای جهان، به لحاظ پیشـرفـت مـادی و معنـوی، در رده‌هـایــی چنیـن پـائیــن قـرار نـداشتیـــم.

 


ادامـه‌ی مطلـب
|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 فــراخـوان ...

 

فــراخـوان روح

 

درک کارما و تنـاسـخ در
اِک برای ما بسیـار آسان است. برای کسانـی‌که شجـاع و مـاجـراجـو هستنـد، حتی سفـر روح نیز امری ساده به شمـار می‌رود. کسـانـی که محتاط‌تـرنـد می‌تـواننـد به‌جای سفـر روح، از سفـر رؤیا استفـاده کنند. این حقـایـق زنده و جاودان برای کسـانـی است که به خدا عشـق می‌ورزند. آنها به خـداونـد بیش از هر چیز دیگری عشق می‌ورزند. و این عشق را از گـذشتـه در خود داشتـه‌اند. عشق به خـداونـد، چه در گذشتـه و چه در این زنـدگـی، عـاملـی است که به آن‌ها صـلاحیـت قدم گذاردن در مسیـر اِک را داده است.

فرض کنید تازه وارد اِک شده‌اید و می‌خـواهیـد سئـوال‌هـایـی را مطرح کنید. شمـا از تعدادی از واصلان که پـانـزده یا بیست سال است در اِک هستنـد، می‌پـرسیـد: ” اِک چیست؟ چرا وارد اِک شـدیـد" ممکن است تعجب کنید که این واصلان بالا تقـریبـاً چیزی از گـذشتـه‌ی خود بیاد نمی‌آورند و تقـریبـاً فـرامـوش کرده‌اند که در مسیـر ورود به اِک چه افسـونـی روی داده است. آن‌ها به‌یاد نـدارنـد که روزی در مفهوم زنـدگـی دچار سـرگشتـگـی بـودنــد.

امروزه، گـاهـی اکیست‌ها فـرامـوش می‌کنند که روزی زنـدگـی‌شان مثل جهنـم بـرای‌شان شکنجـه‌ای مداوم بوده است. آرزوی آن‌ها ترک چیـزهـای آشنـا و قـدیمـی است. حتی اگر لازم بـاشـد،‌ اعتبار خـانـوادگـی‌شـان را زیر پا بگـذارنـد ــ می‌گـذارنـد تا به ندای روح که آنان را فرا مـی‌خـوانــد، پـاســخ گـوینــد.

 

جستجـو بـرای یـافتــن پـاســـخ

 

چــرا مـن اینجــا هستــم؟

بــه کجـا مـی‌روم و چــه وقـت؟

برای جستجـو کردن پاسخ این سئـوال‌ها بـایـد یاد بگیـریـد که برای زنـدگـی و مرگ پـاسـخ‌هـایـی بیـابیــد. شمـا پـاسـخ‌هــایـی را خـواهیــد یـافـت. پس از آنکه اسـاتیـد اِک بـارقـه‌ی اولیه را در شمـا روشن کـردنـد، با جستجـویـی که خود آغاز می‌کنید،‌ آگـاهـی و اطلاعـات معنــوی شمــا از معلمیـن قبـلـی‌تــان بیـشتــر خـواهـد شــد. اما حتی آن مـوقـع نیــز بـه ایـن نکتــه پـی خـواهیــد بـرد کـه شمــا تـازه در اولین پله‌ی این نـدربـان جـدیـد هستیــد. این تعــالیـم چه هستنــد؟

آنهــا از چـه قضـایـایـی حـرف مـی‌زننــد و چگـونـه می‌تـواننـد زنـدگــی مــرا عـوض کننــد؟

چطور می‌تـواننــد از من انسان بهتری بسـازنـد. اینها سئـوالاتـی هستنـد که حالا ‌بـایـد پـاسـخـش را بــرای خــود بیـابیـــد.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت باشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه یازدهم مهر 1386  |
 سکـــوی ...

 

سکـــوی پـــرش

 

در اکنکار هیـچ تـرسـی نیست. اساتیـد اِک بدنبال کسی می‌گـردنـد که در یکی از زندگی‌های پیشین خود عضو اِک بوده و او همه چیز را فـرامـوش کرده است زیرا تـولـد مجـدد خـاطـرات گـذشتـه را حـداقـل تـا رسیـدن بـه سـن شـش سـالگـی پـاک مــی‌کنـد.

اساتید اِک این تجـربـه را در اختیار فرد می‌گـذارنـد و در ضمن در مـدتـی که شخص خارج از کالبدش بسر می‌برد، مـواظـب او هستنـد تا آسیبـی به او نـرسـد. پس از چند دقیقه، شخـص دوبـاره بـه کـالبـدش بـاز مـی‌گــردد. شخص بیدار شده و درباره تجـربـه‌اش با همه افراد خانـواده صحبـت می‌کند. البته خانـواده عمـومـاً فکر می‌کنند: چقدر بد است که یکی از افــراد خـانــواده‌ دچـار مشکـل ذهنــی شـده اسـت. معمــولاً چنـیـن چیزی انتظار مــی‌رود. در حقیقت چنین چیزی مسخـره می‌نمــایـد، مگر اینکه برای شمـا هم این اتفاق افتاده باشد، که در آن‌صورت ادعای دیگران را نسبـت به خروج از کالبد شخصـی‌شان مـی‌پـذیــریـد. از این لحظه بعد زندگی به مسیـری تبدیل می‌شود که باید آنرا به تنهـایـی پیمود. شمـا زمین را جستجو می‌کنید تا جـوابـی را بیـابیـد که بتواند پاسخ‌گوی تجـربـه‌تان باشد. شمـا جواب‌هایی را از اینطرف و آنطرف پیدا می‌کنید. اما همه آنها تکه تکه و مجزا هستنــد. هر جواب کمی شمـا را جلـوتـر می‌برد و شمـا نـزدیک و نـزدیک‌تـر می‌شـویـد. حال می‌خـواهیـد آمـوزشـی حقیقی ببیـنیـد. اساتیـد اِک آنجا هستنـد تا سکـوی پـرش شمـا شونـد. اما پس از آن شمـا را برای پنـج، ده، پـانـزده یا بیست سال تنها رها می‌کنند تـا از مسیــری بـه مسیــر دیگــر بـرویــد و بــه جستجـــو بپـــردازیـــد.

 

بنـابـراین خیلی‌ها که به اکنکار می آیند با یک مـذهـب شروع کرده و سپـس چند نـوع تجــربـه داشتــه‌اند ــ که می‌تـوانـد رویـایـی واضح و یا تجـربـه خروج از کالبد به‌وسیـلـه سفـر روح باشد ــ آن‌ها با صـداقـت تمام پـاسـخ سئـوال‌هـای‌شان را جستجـو می‌کنند تا بـداننـد چه اتفـاقـی بـرای‌شان افتاده است. آن‌ها اقـالیــم زیادی را می‌پـیـمـاینــد و از مسیـرهـای مختلف بسیــاری ‌ـ برای مثال گروه‌های متـافیـزیـک،‌ انجـمن‌هـای سری و یا مـاننـد آن عبور می‌کنند. آنها همیشـه در حال جستجـو هستنــد و پـاسخـی را دنبال می‌کنند که زنگ حقیقت را در قلب آنان به صدا در آورد و پـاسخ‌گوی حـوادثـی بـاشـد که سـال‌هــا پیـش بـرای‌شــان اتفــاق افتــاده اسـت. و سپـس بـه مسیــر اِک مــی‌آینــد.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت باشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه دهم مهر 1386  |
 زیستـن ..

 

زیستـن بـدون تـرس

 

آرمیــدن در بــازوان اِک یعنــی زیـستـن بــدون تــرس. همیشه افرادی تازه به اِک وارد می‌شـونـد ــ و پیش از ورود به اِک‌ـ تـرس‌های بسیـار زیادی را بـا خـود حمــل مـی‌کننــد.

یکی از بخش‌های اِکنـکار و تعالیـم اِک، سفـر روح است. نمی‌خـواهـم آن‌طور که قبـلاً صحبـت کرده‌ام درباره این مـوضـوع حرف بـزنـم، چون سطـح آگاهـی افراد شرکت کننده در سمینـار متفاوت است. آنها ممکن است احساس کنند که سفـر روح مـوضـوعـی بسیـار عجیب است. اما اساساً سفـر روح روش دیگری برای بیان این جمله است:‌ " حرکت به‌سوی وضعیـتـی  بالاتـر از آگاهـی". سفـر روح بخشی از تعـالیـم مـاسـت. من نمی‌خـواهـم نسبـت به نیـازهـای افراد جـدیـد آنقدر حساسیـت نشان دهم که گفتـگـو درباره‌ تعـالیـم اولیه را فـرامـوش کنـم. اما به‌هر حال سفـر روح یکی از مـوضـوع‌هـایـی است کـه در تعـالیـم اِک بـه آن اشـاره مـی‌شـود.

 

آن زنـدگـی شمـا را تـغییــر خـواهــد داد

 

روزی، خـانمـی جوان، دوستـش را به سر کارش رسـانـد. هنگام بـرگشت به خانه تصمیـم گـرفـت چـرتـی کـوتـاه بـزنـد.

همان‌طور که دراز کشیـده بود، نـاگهـان احساس کرد در حال انجام سفـر روح است. او قبـلاً چند بار چنین چیزی را تجـربـه کرده بود. اغلب احساس می‌کرد بیرون از کالبد خود معلق است ــ مثل زمـانـی که بچه بـودیـد و حین بازی با بچه‌های دیگر می‌گفتید خوب بیـائیـد ببینیـم می‌توانیـم پشتـک بـزنیـم.  روی زمین معلق می‌زدید و بچه‌های دیگر هم همین‌ کار را می‌کـردنـد. بعد باز هم کار خود را تکرار می‌کـردیـد تا اینکه عـاقبـت پای شمـا به میز می‌خورد. آن‌وقت پدر و مـادرتـان سر می‌رسیـدنـد و به این تـرتیـب پشتـک زدن در خـانـه تمـام مـی‌شـد. گاهی اوقات شمـا به این روش از کالبد خود بیرون می‌روید. وقتی می‌گـویـم خارج از کالبد، منظورم تأکید بر این نکته است که شمـا روحی در یک کالبد هستیـد. شمـا کالبد یا لبـاسـی گـوشتـی که دارای انگشتـان بسیـار و چند دست و پا و یک سر می‌بـاشـد، نیستیـد. انسان‌ها اغلب این طرز فکر را دارند که این لباس گـوشتـی، مـوجـودیـت آن‌هـاسـت، همان هـویـت واقعی‌شان. ولی به این تـرتیـب نیست. شمـا چیز دیگـری هستیــد کـه درون این لبـاس گـوشتــی جـا گـرفتــه‌ایــد. بعضـی وقت‌ها اسـاتیـد اِک بـه سـراغ افـراد مـی‌رونــد تـا بـرای خـارج شـدن از کـالبــد بـه آن‌هــا کمـک کننــد.

چــرا آنهــا چنیـن کـاری مـی‌کننــد؟

فــردی کـه این اتفـاق بـرای‌ش مـی‌افتــد چـه عکـس‌العملـی نشـان مـی‌دهــد؟

با بروز چنین اتفـاقـی زنـدگـی شخص عوض می‌شود. اگر شمـا تا قبل از این جستجـوگـری کنجکاو نبـودیـد، پس از آنکه خروج از کالبد را تجـربـه کنید چنین خـواهیـد شد. چرا؟ زیرا به‌طور نـاگهـانـی بیـش از آنچه که معلمین مـذهبـی درباره زنـدگـی معنوی به شمـا بگـوینـد، خـواهیـد دانست. نـاگهـان به چیزی پی خواهید برد که تا قبل از این هـرگـز نمـی‌دانـستیــد. و حـالا شـروع بـه پـرسـش مـی‌‌کنیــد. و ایـن معمــولاً قــدم بعـدی اسـت.

 

سـاعـت معنــوی

 

خیلی وقت‌ها شخصـی که به کمک یکی از اساتید اِک از کالبدش بیرون می‌آید، در یکی از زنـدگـی‌های پیشین خود دانشجـوی اِک بوده است. حال ممکن است که در این زنـدگـی او در خـانـواده‌ای مسیحـی متـولـد شده باشد، تا تجـربـه‌ای را کسب کند که آموزش مفـاهیـم اولیه و بنیـادیـن تعـالیـم مشخص را شامـل می‌شود. اما سـاعـت معنوی دارد تیـک تـاک مـی‌کنــد و ایـن شخـص در زمـانـی خـاص برای پیمودن مسیـر اِک آماده مـی‌شــود. این تـغییـرات درونی چند سال پیش آغاز شده‌اند، یعنی یکی از اسـاتیـد اِک احتمالاً به سراغ این شخص آمده و تجـربـه سفر روح را به او ارائه داده است. و به این تـرتیـب، جستجـو به‌صـورتـی جدی و مصمـم آغاز می‌شود. شخص شروع به پـرسیـدن سـئـوالاتـی از معلمیـن فعـلـی خـود مــی‌ کنــد. اگر او فردی تازه وارد بـاشـد از یک اکیست می‌پـرسـد:‌‌ " چه مدت است در اِک هستیــد" و اینکه: "چه چیز باعث شد که اِکنـکار را انتخــاب کنیــد. در ایـن بیـن چـه اتفــاقــی افتـــاد ؟ "

گاهـی تجـربـه‌ای مهیـج مثل سفـر روح اتفاق می‌افتد و گـاهـی تجـربـه‌ای دیگر، احسـاسـی از عشـق الهــی کـه شخـص نسبـت بـه اکنـکـار در خـود حـس مـی‌کنــد.

امـا حـرکـت از سوی تعـالیـم قـدیمـی به‌سوی تعـالیـم جـدیـد اِک به آهستـگـی صورت مــی‌گیــرد. چـــرا؟

زیرا روح ندای خـداونـد را شنیـده است و حالا می‌خـواهـد به خـانـه بـازگـردد. مسئـله به همین سـادگـی است. روح در شوق رسیـدن به منزل اصـلـی خـداونـد، به‌سوی بهشـت‌هـای راستـین، بـایـد کـه چــرخـه‌ی کـارمــا و تنـاسخ را پـشت ســر بگــذارد. این آن چیــزی اسـت کـه مـا در اِک انجــام مـی‌دهیـم: چگــونـه از شر چـرخـه‌ی‌ تنـاسـخ رهـا شــویــم.

 

تجــربـه سفــر روح

 

زمـانـی‌که این خانـم جوان در خارج از کـالبد فیـزیکـی‌اش شروع به معلق زدن نمود با اینـکـه یک اکیست بود، بسیـار وحشت کرد. او شخصـی ماجـراجــو بود و تجـربـه‌های سفـر روح متعددی داشت. هر کسـی سفـر روح را تجـربـه نخـواهـد کرد. بعضـی از افراد در چنیـن مـاجـراهـایـی شـرکـت نمـی‌کننــد. امـا زن جــوان بـه ایـن مـاجـراجـویــی عـلاقــه‌منـد بـود. بـا این‌حـال وقتــی تجـربـه جــدیـد بــرای‌ش اتفــاق افتــاد، تــرسیــد. او گفـت: " نه، حـالا نــه." چـرا؟ چـون می‌تـرسیــد در حال مـُردن بـاشـد. نـاگهـان دید که داخل کـالبـد فیــزیکــی‌اش نیــست. اکثر مردم فکر می‌کنند ترک کالبد فیـزیکـی به معنای مرگ است. در حـالـی‌که اصلاً بدان معنا نیسـت. در حقیـقـت ترک کالبد به معنای زنـدگـی بـزرگتـر و درکی کامل‌تر از آنچه که در اطـراف‌تـان رُخ می‌دهـد،‌ مـی‌بـاشـد. هـم‌چنیـن درک این حقیـقـت کـه شمـا بـه‌راستــی بـه‌عنـوان یـک مــوجـود معنــوی کیــستـیـــد.

البته وقتی چنین تجـربـه‌ای پیدا کنید،‌ یافتـن شخصـی کـه حـرف‌تـان را باور کند بسیــار مشکل است. اما در این چند سال اخیـر با وجود بـرنـامـه‌هـایـی که در این رابطه در تلـویـزیـون پخش شده و نیز کتاب‌هـایـی که در این زمینه، نـوشتـه شده است تقـریبـاً همـه با ایـده‌ی تجـربه خروج از کـالبـد آشنـا شده‌اند. بسیـاری از این تجـربـه‌ها به روشی یا روش‌هـایـی چیـزهـایـی شنیـده‌انـد. اما این بدان معنا نیست که آن‌هـا از چگـونـگـی این تجـربه به‌طور کامل چیزی بـداننـد. خصـوصـاً زمـانـی که از کشیـش ارتـدوکـس یا اسقـف در این بـاره چیــزی مـی‌پـرسنــد و‌ اغـلـب جــوابـی دریـافـت نمــی‌کننــد.

دانشمنـدان و روان‌پـزشکـان هنوز سعـی دارند که این پـدیـده را نـوعـی تغییر غیر طبیـعـی ذهنـی بـداننـد. اما انسـان‌هـا به‌سـادگـی می‌تـواننـد خارج از کالبـدشـان قرار بگیـرنـد. گـاهـی پاسـخ بسیــار سـاده‌تـر از تـلاشـی اسـت که آنان برای دلیـل آوردن انجـام مـی‌دهنــد. روح ــ تنها برای مقطعـی کـوتـاه از زمـان ــ کالبد فیـزیکـی‌اش را ترک کـرده و سپــس دوبــاره بـه آن بــر مــی‌گـــردد.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت باشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه نهم مهر 1386  |
 استــاد دولتـمنـــد

 

بـا درود بـر دوستــان عـزیـز

 

بنــا بـر درخـواست يكـی از دوستـان کـه خـواستـه بـودنـد تـا متـن شعــر آهنــگ مــوزون و زیبــایـی را کــه تـوســط " استــاد دولتـمنـــد، استــاد مـوسیـقـی فـولکـلــوریـک در تـاجیـک‌ستــان " اجـرا شــده اسـت را بـرای‌شــان بنــویســم ــ این متـن از اشعــار خــوانــده شــده را تهیــه کــرده‌ام. البتـه ایـن متـن شـامـل تمـامـی اشعـار خـوانــده شــده نیـسـت، زیــرا بخـش کـوچکــی از آن را بـه جهـت پیـچیــدگــی لهجــه‌ای بـه دلیــل عــدم بــروز اشتبــاه و دوری از گفتــار راستیــن آن درج نکــرده‌ام. هـرچنــد کـه ممـکـن اسـت متـن حـاضــر هـم بــه احتمــال فــراوان خـالــی از خلــل نبـاشــد. از آن جهـت کـه تنهــا بـا گـوش سپــردن بــه نــوای دل‌نـشیـن ایـن آهنــگ زیبـــا آن را تحــریـر کـرده‌ام.

بـه هـر صـورت اگــر دوستــانــی دیگــر متـن اصلـی ایـن شعــر را هـم در دستــرس داشتــه باشنـد، خـوشحـال مـی‌شــوم اگــر آن را در اختیــارم قــرار دهنــد. بـا سپــاس فــراوان.

 

منـوچهــــر

 

 بـرکـت بـاشــد.

    و امــا متـن شعــــر ......

 

  هـر کـی مـا را یـاد کـرده  

             ای دل ای مـر او را یـاد کـُن

                        هـر کـی مـا را خـار کـرده

                                    ..... بـرخــوردار کــن

 

****

 

  هـر کـی انــدر راه  مـا  خـاره فـکنــد از دشمنــی

             هـر گُـلـی کـه از بـاغ وصلـش مـی‌شکفــد،  بــی‌خــار کن

                         در دو عـالـم نیـست مـا را بـا کسـی گـرد و غبــار

                                     هـرکـی مـا را رنجــه دارد راحتــش بسیــار دار

 

****

 

            شیـوهٔ‌ هُمــای عشقـش والا بـود همیشــه

                                    سیـرهٔ‌ جـلال حسنـش بـر مـا بـود همیشـه

 

            چـون مسنـد جـلاش دل‌هـای بـی‌دلان اســت

                                    در آفتــاب ذره شیـــدا بـود همیشــه

 

****

            ای آفتـــاب شــوق

            نـوحـه‌گـر بهــر چیـستـی؟

                        چیـن در جبـیـن نهــاده

                                                در انــدوه کیـستـی؟

                                   

           دردت چـه بـود کـــه دیـشب تمـام شـب،

                       سـر را بـه سنـگ مـی‌زدی و چـون مـن مـی‌گـریستـی؟

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 پـادشـاه ...

 

پـادشـاه خـردمنـد

 

ایـن داستـان را یکی از واصلیـن آلمـانـی در کـودکـی شنیـده بـود و اخیـراً آن را بـرای مـن فـرستـاده است. در زمـان‌هـای فـرامـوش شـده‌ی کـُهن، در سـرزمینـی آن‌چنـان دور افتـاده کـه در هیـچ نقشـه‌ای نبـود، قلمـرو سلطنـت بسیـار کـُهن‌سـالـی وجـود داشـت. تـا جـایـی کـه اهـالـی این سـرزمیـن بـه‌یـاد داشتنـد، همـواره رسـم بـر ایـن بـود کـه مـردم هـر پنـج سـال یـک بـار پـادشـاه تـازه‌ای را بـرای خـود انتخـاب کننـد. پـادشـاه در خـلال حکـومـت خـود هـر کـاری کـه مـی‌خـواست مـی‌تـوانست انجـام دهـد و تمـام قـدرت قلمـرو در دسـت او بـود.

امـا وقتـی کـه دوره‌ پـادشـاهـی او بـه سـر مـی‌رسیـد، بـرای جـانشیـن خـود تهـدیـدی محسـوب مـی‌شـد. بنـابـرایـن بـرای ایـن کـه صلـح و آرامـش در سـرزمین بـرقـرار بمـانـد، پـادشـاه بـر کنـار شـده بـه جنـگلـی منحـوس در حـاشیـه‌ی سـرزمین تبعیـد مـی‌شـد. او را در آنجـا رهـا مـی‌کـردنـد تـا در جنـگلـی پـُر از درنـدگـان آدم‌خـوار بـه دفـاع از خـود بپـردازد. بـه هیـچ پـادشـاهـی بـرای دفـاع در چنـین شـرایـط دشـواری، وسیلـه‌ای‌ نمـی‌دادنـد و طبـیعـی اسـت کـه آنـان ظـرف مـدت کـوتـاهـی جـان مـی‌بـاختنـد.

روزی یکـی از پـادشـاهـان کـه بـه تـازگـی بـر تخـت نـشستـه بـود، بـه سـرنـوشـت پـادشـاهـان قبـلی مـی‌انـدیشیـد. او کـه تـصمیـم راسـخ گـرفتـه بـود خـود را از این سـرنـوشـت بـرهـانـد، بـا خـود مـی‌گـفت،"من هنـوز چنـد سـال دیگـر بـر مسنـد بـاقـی خـواهـم مـانـد و در این مـدت بـرای خـود چـاره‌ای خـواهـم انـدیشیـد." بنـابـراین بـلافـاصلـه صنعـت‌گـران را احضـار کـرد تـا جنـگل را بـه یـک بـاغ تبـدیـل کننـد. سپـس بهتـریـن معمـاران را استخـدام کـرد تـا حصـارهـایـی بـرای حیـوانـات وحشـی بسـازنـد. بـدیـن تـرتیـب آنجـا بـه نـوعـی بـاغ وحـش مخصـوص تبـدیـل شـد کـه حیـوانـات هـم مـی‌تـوانستنـد در محیـط طبیعـی خـود زنـدگـی کننـد.

در پـایـان دوره‌ی حکـومـت او، پـادشـاه تـازه‌ای انتخـاب شـد و پـادشـاه قبلـی را تـا جنـگل حـاشیـه قلمـرو همـراهـی کـردنـد، امـا بـا کمـال تـعجـب بـه‌جـای جنـگل وحشـی و پـُر درختـی کـه انـتظـار داشتنـد، پـارک بسیـار زیبـایـی را دیـدنـد.

پـادشـاه بـا دور انـدیشـی فکـر همـه چیـز را کـرده بـود و از آنجـا کـه بـرای خـودش جـایـگاهـی را سـاختـه بـود،‌ مـی‌تـوانسـت بـاقـی ایـام زنـدگـی خـود را در جـای دل‌پـذیـری بـه سـ ربـرد. دیگـر آرزوی بـازگـشت سبـب نمـی‌شـد کـه بـه قلمـرو بـازگشتـه و حکـومـت پـادشـاه تـازه را تهـدیـد کنــد.

این پـادشـاه از سـر خـرد و فـرزانـگـی، درس‌هـای گـذشتـه را آمـوختـه بـود و بـرای کسـانـی کـه پـس از او حکـومت کـردنـد الگـو شـد. هـر یـک از پـادشـاهـان جـانـشین بـا نگـاهـی بـه گـذشتـه، بـه آنچـه کـه ایـن پـادشـاه کـرده بـود دقیـق مـی‌‌شـدنـد و بـرای پـایـان دوره‌‌ی حکـومـت خـود چـاره‌ای مـی‌انـدیشیـدنـد. وقتـی کـه پـادشـاهـان از ایـن نگـرانـی آسـوده شـدنـد، مـی‌تـوانستنـد آزادانه‌تـر بـه امـور حکـومتـی رسیـدگـی کننـد. در نتیجـه بـا رعـایـا خـوش‌رفتـاری مـی‌‌کـردنـد و بـدیـن وسیـله قلمـرو آنـان تـرقـی مـی‌کـرد.

 

شمـا روح هستیــد

 

هـر کـاری کـه مـی‌کنیـد، هـر جـا کـه مـی‌رویـد، بـه نـام مـاهـانتـا قـدم از قـدم بـرداریـد. بـه نـام سـوگمـاد ره بسپـاریـد. نــور خــدا در چشمــان شمــا مـی‌درخشـد و دل‌تـان از دانستـن ایـن کـه روح جـاودان اسـت و فـراسـوی زمـان‌هـا و مـکان‌هـا پـایـدار و بـاقـی خـواهـد مـانــد، احسـاس سبـک‌بـالی و آسـودگـی مـی‌کنـد. روح قـادر اسـت بـه مـراتـب بـرتـر آگـاهـی صعـود کنــد و از اقیـانـوس عشـق و رحمـت بـرخــوردار شــود؛ تـا زمـانـی فـرا رسـد کـه بـه جهـان‌هـای تحتـــانی بـازگشتــه و بـه عنــوان مجـرایـی بـرای سـوگمــاد یـا خــدا مشغـول خـدمـت شــود.

 

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه هفتم مهر 1386  |
 تـرس ..

 

 

تـرس از مـرگ

 

مـا غـالبـاً در مـورد مـرگ احسـاسـات دوگـانـه‌ای داریـم. از طـرفـی اگـر عمـر طـولانـی بـه ایـن معنـا بـاشـد کـه شـاهـد مـرگ دوستـان و خـانـواده‌ی خـود بـاشیـم، دوسـت نـداریـم آخـرین نفــر بـاشیـم، و از سـوی دیگـر مـایـل نیـستیــم قبـل از همـه بمیــریـم و بـالاخـره سعـی مـی‌کنیـم دیگـر بـه ایـن مـوضـوع فکـر نکنیـم کـه زنـدگـی در روی زمیـن نـه تنهـا بـه معنـی آغـاز بلکـه بـه معنـی پـایـان نیـز هسـت.

سـرآغـاز و سـرانجـام زنـدگـی در روی زمیـن، بـه انـدازه آنچـه کـه بیـن این دو غـایـت قـرار دارد مهـم نیـست. متـأسفـانـه قسمـت اعظـم آنچـه کـه در این میـان انجـام مـی‌دهیـم تحـت تـأثیــر این وحشـت قـرار دارد کـه در پـایـان راه چـه چیـز در انتظـارمـان اسـت. بنـابـراین کشـان کشـان بـه مسیـر خـود ادامـه مـی‌دهیـم و بـرای طفـره رفتـن هـر کـاری مـی‌کنیـم و بـه خـاطـر تـرس از مـرگ از سـازگـاری بـا زنـدگـی وحشـت داریـم.

این امـر بـرای کسـانـی کـه احسـاس تنهـایـی مـی‌کننـد یـا دوستـی در زنـدگـی خـود نـدارنـد یـا کسـی را دوسـت نـدارنـد، بـدتر اسـت. شب‌هـا بسیـار طـولانـی مـی‌شـونـد و صبـح‌هـا خیـلی دیـر از راه مـی‌‌رسنـد. این شـب تـاریـک روح مـی‌تـوانـد هفتـه‌هـا یـا مـا‌ه‌هـا طـول بکشـد.

پشـت سـر گـذاشتـن این آزمـون دشـوار و پـرداختـن بـه زنـدگـی، بـدون آن کـه بـه اصطـلاح راه حـل آسـان را در پیـش بگیـریـم،‌ تـوانـایـی و قـدرت زیـادی لازم دارد. خـودکـشی صـرفـاً بـه بـازگشـت دوبـاره و از سـر گـرفتـن این راه منجـر مـی‌شـود؛ البتـه بـا ایـن تفـاوت کـه دفعـه‌ی بعـد همـه چیـز کمـی مشکل‌تـر خـواهـد بـود و بـاز هـم بـایـد بـا ضعـف‌هـای خـود روبـرو شـویـد.

امـروز شنیـدم کـه کسـی بـه دیگـری مـی‌گفـت،‌ " تـو خیـلی زیبـا هستـی،" و دیگـری جـواب داد، "بخـاطـر ایـن است کـه تـو خـودت را در مـن مـی‌بینـی."‌ ایـن حقـیقـت دارد. مـا عمـومـاً در دیگـران چیـزی را مـی‌بـینیـم کـه در درون خـودمـان وجـود دارد.

 

شفـای بیمـاری‌هـا

 

سـال گـذشتـه از یکـی از واصـلان حلقـه‌هـای بـالا خـواستـم بـه مـلاقـات اکیـستـی بـرود کـه بـرای حـل مشکلـی کمـک خـواستـه بـود. آن شخـص کـه بـه‌شـدت بیمـار بـود و تـومـور مغـزی داشـت، بـه واصـل بـالا گفـت، " دکتـرهـا مـی‌گوینـد بـاید عمـل کنـم. ایـن کـار ر را بکنـم یـا نـه؟" واصـل حلقـه‌ی بـالا گفـت، " این تـصمیـمی است کـه خـودت بـایـد بگیـری. زنـدگـی خـود تـو مطـرح است و خـودت مسئـول ایـن تصمیـم هستـی." بعـد بـه او پیـشنهـاد کـرد کـه مـی‌تـوانـد بـی سـر و صـدا بـا پـزشـکان هـم‌کـاری کنـد و گفـت، " در ذهـن خـودت تـومـور را تصـور کـن کـه کـوچـک‌تـر و کـوچـک‌تـر مـی‌شـود."

طبـق آخـریـن خبـر، بیمـاريبـدون ایـن کـه بـه عمـل جـراحـی تـن داده بـاشـد رو بـه بهبـود بـود و تـومـور مـرتـب کـوچـک‌تـر مـی‌شـد. البتـه ایـن پیـش‌گیـری، آخـر مـاجـرا نیـست و همـه چیـز بـه خـود فـرد بستـگـی دارد. وقتـی کـه کـارمـا از اعمـاق بـه سطـح مـی‌آیـد بـه ضعیـف‌تـریـن نـقطـه‌ی بـدن حملـه مـی‌کنـد. هـر قـدر سـریـع‌تـر بتـوانیـم وابستـگی خـود را بـه آن‌چـه کـه آزارمـان مـی‌دهـد قطـع کنیـم، کـارمـا نیـز سـریـع‌تـر مستـهلـک شـده و تنـدرستـی مـا حفـظ مـی‌شـود.

 

فـایـده‌ای نـدارد کـه در مـورد امتیـازات پـزشـکان در مقـابـل کـایـروپـراکتـورهـا و متـخصصیـن داروهـای گیـاهـی بحـث کنیـم، چـون کـارمـای هـر کسـی بـا دیگـری تفـاوت دارد. شمـا بـه‌عنـوان فـردی مستقـل بـه نـاچـار بـایـد روشـی را بـرای درمـان  انتخـاب کنیـد کـه بـرای شمـا منـاسبـت دارد. حتـی این روش هـم ممـکن اسـت بـا گـذر زمـان تـغییـر کنـد. سطـح آگـاهـی شمـا امـروز در آن مـرتبـه‌ای نیـست کـه قبـلاً بـوده یـا دو هفتـه بعـد یـا یکـی دو سـال بعـد خـواهـد بـود. بـایـد رابطـه‌ی خـود را بـا اِک حفـظ کنیــد. شمـا مـی‌تـوانیـد بـه واسطـه‌ی تمـرینـات معنـوی اِک نسبـت بـه تـذکـرات،‌ اشـارات و نجـواهـای روح الهـی کـه سعـی دارد شمـا را بـه مـرحلـه بعـدی بـرسـانـد، هـوشیـاري بـاقـی بمـانیـد. یکـی از چیـزهـایـی کـه مـی‌آمـوزیـد ایـن اسـت کـه همیشـه راهـی وجــود دارد، همیشــه.

عمـر کـالبـد فیـزیکـی جـاودانـه نیـست، هـر قـدر هـم تـلاش کنیـد فـرقـی ندارد. شمـا از این بـدن صـرفـاً در خـلال زنـدگـی در جهـان فیـزیکـی کـه آمـوزش‌گـاهـی بـرای فـراگیـری بقـای معنـوی اسـت، استفـاده مـی‌کنیـد. سـرانجـام روزی مـی‌رسـد کـه بـایـد این بـدن را کنـار بگـذاریـد و بـه مسیـر خـود ادامـه دهیـد. شـایـد مـأمـوریـت شمـا این نبـاشكـد کـه عمـر طـولانـی‌تـری داشتـه بـاشیـد؛ بلکـه بـایـد بیـامـوزیـد کـه چگـونـه بـا روشـی طبیـعـی و بـا رضـایـت خـاطـر و شـادمـانـی بـه جهـان‌هـای دیگــر بــرویــد.

 

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه ششم مهر 1386  |
 سعـی ..

 

 

سعـی کــردم، کـه شــود یــار ز اغیــار جــدا

 

آن نشــد، عـاقبــت مـن شــدم از یــار جــدا

 

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه پنجم مهر 1386  |
 همـــه ...

 

 

همـــه مـی‌پـرسنــد..!
چیـست در زمـزمـه‌ی مبهــم آب؟
چیـست در هـم‌همـه‌ی دلـکش بـرگ؟
چیـست در بـازی آن ابــر سپیــد،
روی ایـن آبــی آرام بلنــد،
کـه تـو را مـی‌بــرد ایـن‌گـونـه بـه ژرفــای خیـــال؟
چیـست در خلــوت خـامـوش کبـوتــرهــا؟
چیــست در کـوشـش بــی‌حــاصـل مــوج؟
چیــست درخنــده‌ی جــام؟
کـه تـو چنــدیـن ســاعــت
مــات و مبهـــوت بـــدان مـــی‌نگـــری؟

 

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 آزادی در ...

 

آزادی در درون خــود شمــاسـت

 

کسـی کـه منتظـر جفـت معنـوی اسـت، شکسـت‌هـا و نـاکـامـی‌هـای خـود را نـاشـی از این واقعیـت مـی‌دانـد کـه هنـوز بـه کمـال دسـت نیـافتـه و نیمــه‌ی بـرتـر او جـایـی در انتـظارش نـشستـه اسـت. او مـی‌پنـدارد بـه محـض اینکـه ایـن فـرد خیـالـی بـه زنـدگـی او قـدم بگـذارد بـلافـاصلـه یک‌دیگـر را شنـاختـه و در آغـوش خـواهنـد گـرفـت، فـرشتـگان نغمـه سـرایـی مـی‌کننــد، فـروغ ستـارگـان فـزونـی مـی‌گیـرد و زمیـن بـه بهـشت مبـدل مـی‌شـود. او در عـالـم افسـانـه‌هـا زنـدگـی مـی‌کنـد و بـا تـوهمـی کـه مـی‌آفـرینــد، ایـن بـاور را در خـود ایجـاد مـی‌کنـد کـه سـرچشمـه‌ی رهـایـی معنـوی جـایـی خـارج از وجـود خـودش قــرار دارد.

کسـی کـه منتظـر جفـت معنـوی‌سـت، بـه کسـی مـی‌مـانـد کـه در پـی آگـاهـی فلکــی‌ اسـت. هـر یـک از این‌هـا منتظـر چیـزی و اتفـاقـی خـارج از حـوزه‌ی وجـود خـود هستنـد، بـدون آن‌کـه تـلاش زیـادی بـرای آن صـرف کننــد. مـاهـانتـا، استـاد زنــده اِک مـی‌کـوشـد بـه شمـا نشـان دهـد کـه طـریـق خـدا در زمـان و مـکان حـاضـر، و در درون خـودتـان آغــاز مـی‌شــود.

 

سفـر روح شیـوه‌ای فعـالانـه، و هـدف آن رسیـدن بـه مقـام هـم‌کـاری بـا خـداسـت. انسـان بـا در پیـش گـرفتـن تعـالیـم اِک متـوجـه مـی‌شـود کـه زمیـن آمـوزش‌گـاهـی اسـت کـه تـوسـط خـدا طـراحـی شـده است. فلسفـه‌ی وجـودی زمیـن تـزکیــه‌ی روح اسـت تـا سـرانجـام بتـوانــد بـا هـم‌کـاری خـدا بـه کمـک سـایـر ارواحـی بشتـابـد کـه هـر یـک آزادی معنــوی را ــ کـه حــق آن‌هـاسـت ـ بـه‌دست آورنــد.

 

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 
 
بالا