تبليغاتX
طنیـن گـام‌هـای عشـق

 

مـاهـانتـا اینجـاسـت

 

عنـوان این سخنـرانـی، یعنـی مـاهـانتـا اینجـاسـت، بـدان معنـاست که اِک در همه حال و حتی در امور جـزئـی در زنـدگـی ما تأثیــر دارد. اما اگر تـوجـه نکنیـم، آنچه را که رُخ می‌دهد، نـادیـده گـرفتـه و مـی‌گـوئیــم، " کـاش تجـربــه‌ای معنــوی داشتـــم."

 

تجـربیــات درونــی

 

یکی از واصلان حلقه‌های بالا می‌گفت که هنوز به دنبال تجـربـه ‌سفـر روح است. پـرسیـدم، "یعنـی تـا بـه‌حــال در عـوالــم درون هیــچ اتفــاقـی نیـافتـــاده است ؟ "

گفت، " اخیراً تو را در کمال وضوح در چشم انداز درون دیدم. مـدتـی ایستـادی و بعد رفتی. چنان جا خورده بودم که حـرفـی به فکرم نمی‌رسیـد،" و در ادامه می‌گفت که مـایـل است این تجـربـه بـاز هــم تکــرار شــود. در خلال مـراقبـه هم می‌توان همین طور با استـاد زندک اِک مشاوره کرد. هر واصلی می‌تـوانـد با انجام دادن تمـرینـی معنوی و استفـاده از روش تصـویـرسـازی از روی جلسـه مشاوره حضــوری، در طبقات درون از مـاهــانتــا وقـت خصـوصـــی بگیــرد. تصـور کنید که با تعدادی از اکیست‌ها که شایـد بـرخـی از آنها آشنـا بـاشنـد در اتاق انتظاری نشسته‌اید. با این روش می‌تـوانیـد به راحتی صحبـت کنید. صبـر می‌کنید تا کسی صدای‌تـان کند و بگـویـد که نـوبـت شمـاسـت. بعد در باز می‌‌شود و وارد اتاق مشاوره شده و با مـاهـانتـا مـلاقـات می‌کنید. حالا پـانـزده الی بیست دقیقه فـرصـت دارید تا در مورد هر چه می‌خـواهیـد صحبـت کنید. بعد دوباره صدای در را می‌شنـویـد و می‌فهمید که چند دقیقه دیگر بیشتـر فـرصـت نـداریـد. در این فاصلـه حرف‌های خود را جمع بندی کنید. بعد کسی وارد می‌‌شود تا شمـا را به بیرون هـدایـت کنــد و نــوبـت نفــر بعــدی مــی‌‌شـود کــه وارد اتـاق مشــاوره شــود. وقتی که کسی می‌گـویـد از تجـربیـات معنوی بی‌بهره است یا این تجـربیـات را تشخیـص نمی‌دهد، من تـوصیـه می‌کنـم یک سری تمـرینـات معنوی مختلف را امتحان کند تا شـایـد بتـوانـد از واقعی بودن سفـر روح و انتقال درونی روح اطمینان یـابـد. سپـس تا مـدتـی به تعلیــم بیشتــر او می‌پردازم تا تـرسـی که ســد راه پیشـرفـت او شــده بـه‌تـدریــج رنـگ بـاختـــه و او را رهــا کنــد.

 

بـرخــورد خـلاقـانــه

 

« ری برد‌بری » می‌نویسد: که روزگاری گـوشـه خیـابـان می‌ایستـاد و با صدای بلند رهگذران را به خـریـدن روزنامه مـؤسسه قدیمـی هـرالـد اکسپـرس لوس‌انجلس تـرغیـب می‌کرد. او هر روز همین کار را تکرار می‌کرد. ابتدا بستـه‌ی روزنـامه‌های خود را زمیـن می‌گـذاشـت و بعد با صدای بلند می‌گفت، " بشتـابیـد، بشتـابیـد، خبرای داغ، خبرای تازه ..." در شش ماه اول طوری فـریـاد می‌زد که صدایش می‌گـرفـت. روزی چنان سـرمـا خورد که به سختـی می‌تـوانست حرف بـزنـد. بنـابـرایـن فکر کرد که چطور می‌تـوانـد تـوجـه عـابـران را جلب کند. آن روز هم طبق روال معمول به محل همیشگـی رفت و ساکت کنار خیـابـان ایستـاد. اطمینان داشت آن روز حتی یک روزنـامـه هم نخـواهـد فـروخـت، اما در کمال تعجب دید که مشتـریـان به سراغش می‌آمـدنـد. در پـایـان روز دقیقـاً بـه اندازه روزهـایـی کـه فـریـاد مــی‌زد، روزنـامــه فــروختــه بـود.

روش تازه را یک هفته تمام امتحان کرد و بعد مطمئن شد که چه عناوین داغ روز را فـریـاد بـزنـد و چه سـاکـت بـایستــد، مردم روزنـامـه‌های او را خـواهنـد خـریـد. به گفته‌ خودش از آن مـوقـع به بعد دیگر نگران فروش نبود، چون می‌دانست تا وقتی که روزنـامـه بـدست آنجا ایستـاده، مشتـری دارد. بنـابـرایـن دیگـر دغـدغــه‌ای نــداشـت.

« بـردبـری » در اینجا با یکی از اصول اِک سر و کار داشت. او به تبع این تجـربـه، رفتاری توأم با راحتی خیال ــ یعنی جلوه‌ای از قلب زرین ــ را در پیـش گـرفـت و تـوانست سوژه‌های جـالبـی برای داستـان‌های تخیـلی خود پیدا کند. این داستـان نشان می‌دهد که چطور همه چیز بدون فشار و تـنـش رو به راه می‌شود. وقتی که در زنـدگـی خود از حمـایـت اِک بـرخـوردار بـاشیـد، نیــازی بــه پــافشـــاری نیـــست.

 

هـارولـد کـلمــپ

بـرکـت بـاشــد

 

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه سی ام مهر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

جستجــو بــرای یـافتــن خـــود

 

در روی صحنـه، من به عنوان استـاد بیـرون صحبـت و عمل می‌کنـم. اما ارتباط شمـا با استـاد درون است کـه بـه راستـی اهمیـت دارد.  اینجا چیـزهـایـی هست که من هـرگـز نمی‌تـوانـم و نبـایـد راجع به آنها با شمـا صحبـت کنـم. زیرا که این‌کار به‌سـادگـی ایمان و اعتقاد شمـا را خراب می‌کند. استـاد بیـرون بـایـد اجازه دهـد که خود شخـص با تجـربیـات شخصـی‌اش به بعضـی از چیـزهـا دست یـابـد. چـرا؟ زیرا با این روش افراد حرف کسـی را نمی‌پـذیـرنـد و این شـامـل استـاد زنده اِک نیـز می‌شود. او خـواهـد گفت: "من با شمـا مـوافـق نیستـم چون چیــزهـایـی راجع به من گفتید که احساس می‌کنـم درست نیـسـت. اگر استـاد درباره نقطه ضعـف یا عـادتـی که شمـا دارید چیـزی بگوید و درست بـاشـد،‌ این‌کار شمـا را از لحاظ معنوی به عقب بر می‌گـردانـد، پس اجازه دهید زنـدگـی آنرا به روشی بهتـر به شمـا بیـامـوزد. و اغلب ایـن‌کـار را با ضـربــه‌هـایـی سخـت و آمـوزنــده انجـام مـی‌دهـد. ایـن روش کـار زنـدگـی اسـت.

 

کـردار گـرایـی و اخـلاقیــات

 

در جهان بیـرون من اغلب به کسی که اصول اخـلاقیـات و یا هر چیـزی شبیـه آن را نـدیـده می‌گیـرد و از آن تخطی می‌کند چیـزی نمی‌گـویـم. تعیین قـوانیـن اخـلاقـی برای هر فرد کاری بسیـار مشـکل اسـت. انسـان‌ها همگی منحصـر به‌فرد هستنـد. شـرایـط زنـدگـی آن‌ها نیز یـگانـه و منحصـر به‌فـرد است. بعضـی انسـان‌ها افـریقـایـی هستنـد، بـرخـی استـرالیـایـی، بعضـی دیگر سنـگاپـوری و یا امـریکایـی و عده‌ای اهل امـریکـای جنـوبـی هستنـد. در امـریکـای جنـوبـی نیـز بعضـی‌ها بـرزیلـی و بـرخـی آرژانتینـی هستنـد. و هر کشور و هر منطقه‌ای ارزش‌هـای خـاص خــودش را دارد.

 

مجمـوعـه‌ای از قـوانیـن یا اخـلاقیـاتـی که در بخشـی از جهان برای فرد صدق می‌کند، در جای دیگر ممکن است درست نبـاشـد. اینجا در جهان بیـرون، نمی‌تـوانـم به فردی مشخص که از یک فـرهنـگ دیگر است بگـویـم که " تو از لحاظ اخـلاقـی درست عمل نکردی." آن شخص نمی‌داند که من از چه صحبـت می‌کنـم. با اشاره به اینکه آن رفتار از نظر استـانـداردهـای معنوی چقدر غیـر اخـلاقـی بوده است، حتـی باعث رنج و زحمت زیادی برای وی خـواهـم شد. اما وقتی شخص به کشـور خودش بـازگـردد ــ جـایـی که این رفتار به‌هیـچ وجـه غیـر اخـلاقـی نیسـت ــ دیگر هـرگـز نیـازی بـرای تمـریـن اخـلاقیــات والاتــر نخـواهــد داشـت. افکاری این چنین: " اخـلاقیـات والاتر هستنـد، اخـلاقیـات والاتر " از نقطه نظری مطلق گـرایـانـه بر می‌خیزد. من می‌خـواهـم بگـویـم کـه راجـع بـه مـوضـوعـی مثـل اخـلاق هیــچ نقطــه نظــر مطلقــی وجـود نـــدارد.

 

همیشــه یـک قــدم بیـشتــر

 

در مورد بـالاتـریـن پیشـرفت معنوی روش مطلقی وجود ندارد، چون وقتـی کسـانـی را می‌بینیـم که به سطوح بـالاتـر آگاهـی رفته‌اند، درک می‌کنیـم همیشه یک قدم بیشتـر برای پیشرفت هست. درک این مـوضـوع ما را راهنمـایـی می‌کند تا بفهمیـم که به‌نُدرت اصـولـی جـامـد برای پـایبنـد شـدن وجــود دارد. غـالبـاً عـلامـت یا خط راهنمـای مشخصـی نیسـت که بگـویـد، این نشـانـه‌ی‌ وجـودی معنــوی اسـت.

 

بعضـی از کلیساهـا به‌طور واضح از این عـلائـم مشخصـه استفـاده می‌کنند. مقـدسیـن آن‌ها یا افرادی که کشیش هستنـد رداهای مخصـوص می‌پـوشنـد. وقتی ردای سیـاه، سفیــد و یا ردایی با طرح مشخـص به تن دارند، می‌توان با نگاه کردن به آنان فهمید که از کشیـش‌ها هستنـد. در این وقت با خود می‌گـوئیــم: " پس بـایـد به آنان احتـرام گـذاشـت. حدس می‌زنم این مورد مثال خـوبـی بر این گواه است. زیرا خیلی از کشیـش‌های امروزه برای تجاوزات اخـلاقـی زیر بار اتهام و فشار هستنـد. کلیسای کاتـولیـک برای تثبیت اجتمـاعـی دوران سختـی را می‌گـذارنـد. چون برای رهبـری کلیسا نظارت بر رفتـارهـای شخصـی تمام اعضــایـش غیـر ممکن اسـت. هـم‌اکنـون این‌گـونـه مسـائـل و مشـکلات دارنــد خــود را نشــان مـی‌دهنــد. در اکنـکـار ما هم مـلاحظـاتـی شبیــه به این را داریم. چـرا؟ زیرا انسـان‌ها انسان هستنــد. آن‌ها از نظر معنوی فـردیـت را درک نمی‌کنند. گـاهـی قـوانیـن معنوی را نقض کرده و در طول مسیـر خــود را بـا زحمــت جلــو مـی‌‌بـرنــد و امیــدوارنـد کـه گیـر نیـفتنـد. امـا گـاهـی اوقـات نیـز گیــر مــی‌افتـنـــد.

 

هــارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

  

+ نـوشـتـه شـده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

Sovaha

 

ســواهـــا

 

« سـواهــا » به معنای مدارا با اموری است که در لحظه پیـش روی قرار می‌گیـرنـد، لحظاتـی که در پیـوستـگـی خود جـریـانـی مداوم را تشکیـل می‌دهند و فرد را در بر می‌گیـرنـد. مـوجـودیـت فرد در این وضعیـت و آشنـایـی با آن می‌تـوانـد وی را به شنـاسـایـی و درک حقیقت پیـرامـون رهبری کند. به معنای دیگر « سـواهـا » در عـوالـم معنـوی فرد خـالـی شدن از هجـاهـا و هیـاهـوهـای محیـط پیـرامـون و پـُر شدن از معنای درک حقیقی لحظه در ارتباط با معنـویـت خویـش و راهنمـایـی‌های استـاد درون وی است. آنچه که استـاد با پیـش آوردن « سـواهـا » قصـد بیـانـش را دارد، نشـان دادن واقعیت مـکانـی و زمــانـی فـرد در مسیــر رشُـد و اعتــلای معنــوی وی اسـت.

 

آنچه که در مقدمه آمد بیـانگـر شرایط فیـزیکـی،‌ زمـانـی، و روانی فرد در شـرایطـی است که دوران‌های گذار از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگر را در سطوح معنوی خویش طی می‌کند، البـتـه « سـواهـا » امری نیست که تنها مختـص به اموری معنوی بـاشـد بلکه بیان وضعیتـی است که فرد در آن قرار می‌گیرد همـاننـد یک زنـدانـی که شـایـد به جهت انجام جـرمـی مدت زمـانـی را در محدودی حقیقی زمان برای سپـری کردن مدت زنـدانـی خـویـش به خود اختصـاص می‌دهـد، مـدت زمــانـی را که او در زنــدان به سر می‌بــرد بـه شکلـی می‌توان « سـواهـا » نـامیـد، زیرا بین جـریـان اولیه‌ی زمان آزادی فرد زنـدانـی و زمان آزادی بعدی وی ــ زمان سـومـی با نام مدت زمان محکـومیـت وی قرار گـرفتـه است. و یا مـاننـد بـوئیـدن یک گل خوش‌بو که در لحظه‌ی درک مستقیـم از بـوئیـدن مغـز کلیه‌ی ارتبـاطـات جـانبـی بـا پیـرامـون را در فـرد در حـد لازم کـاهـش داده و بیشتـریـن نیـروی تمـرکـز را بـه بـوئیـدن اختصــاص مـی‌دهـد، این لحظـه نیـز « سـواهــا » نـامیــده مـی‌شــود.

 

لحظات بی‌شمـاری از این دست در زنـدگـی افـراد وجود دارنـد کـه کـوتـاه و یا طـولانـی‌انـد، درکـی مستقیـم از آنچـه کـه در آن هستیــم نشـان‌گـر مـاهیـت زمـانـی بـرای عبـور از قـانـون‌منـدی‌هـایـی اسـت کـه مـا را هم‌چـون زنجیـری نـاپیـدا و سـاختـه شـده از تـوهـم در بـر گــرفتـه‌انـد، مــوقعیـت‌هـایـی کـه فـرد در مسیـر معنـوی خـویـش بـا مشـکلات فـراوان و مـوانـع متعـددی روبـرو مـی‌گـردد. « سـواهـا » بـه گـونـه‌ای قطـع اتصـال از چـرخیـدن در پـوسیـدگـی‌هـا و نـاهنجــاری‌هـاسـت.

 

نهـایتـاً اینکــه « سـواهـا » ابـزار و یـا ایـده‌ای است کـه مـی‌تـوان آن را بـه شیـوه‌هـای گـونـاگـونـی در شـرایـط مختـلف حیـاتـی چـه بـه صـورت مثبـت و معنـوی آن کـه بـه شکـل پیمـودن طـریقـی بـه جهـت آشنـایـی و درک عشـق خـداونـدی و شنـاخت معـرفـت ایـن هستـی اسـت و چـه بـه صـورت منفـی آن که مـاننـد وعـده دادن‌هـای تـوخـالـی سیـاست‌مــداران و قـدرت‌کیشـانـی کـه بـرای ارجـای قـدرت سیـاسـی و اهـریمنـی خـویـش نیـاز بـه چـرخـانـدن تـوده‌هـای مـردم در حلقـه‌هــای تـاریـک انـدیشـه‌هــای پلیــد خــود دارنــد، بـه ‌کــار بـست.

 

کسـب معـرفـت از درک مثبـت و معنـوی ایـن حـالـت « سـواهـا » بـه معنـای شنـاسـایـی دقیـق مـوقیـت‌هـای فـردی در جـریـانـی معنـوی اسـت، آنجـایـی کـه فـرد خـود را شـایـد تنهـاتـریـن و بـی‌پنـاه‌تـریـن مـی‌بینـد و نیـاز بـه حمـایـت و پـوشـش را در خـویـش بـه صـورتـی وافــر احسـاس مـی‌کنــد. در چنیـن شـرایـطـی فـرد بـا قـرار گـرفتـن در حـالـت .... « سـواهـا » یـا « خــلاء حـاصـل از بـریـدن از تمـامـی اتـصـالاتـی کـه وی را در خـود پیچیده‌انـد « مـی‌تـوانـد بـرای لحظـاتـی هـر چنـد انـدک خـویش را از زیـر بـار طـاقـت‌فـرسـایـی کـه تحمـل مـی‌کنــد ــ‌ رهـایـی بخشـد، در واقــع درک درستــی از ........ « سـواهـا » مـی‌تـوانــد نقـاط استــراحتـی بـاشنـد کـه بـرای روح در طـی کردن مسیــر معنــوی‌اش بـه آن‌هــا نیــاز دارد و از ضــروریــات لازم در سفــر بـه سـوی سـرزمیـن‌هــای خــداونــدی اسـت، و بــایـد یــادآوری کــرد ایـن امــر تنهــا تحـت شـرایـط مــادی و بحــران‌هــای جهــان مــاده قــابـل وقــوف و دسـت‌رسـی اسـت زیــرا در عــوالــم بــرتـر روح نیــازی بــه استفــاده از آن نیــسـت.

 

بـرکـت بـاشـد

منـوچهـــر

 

+ نـوشـتـه شـده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

چنـد قـدمـی همـراه بـا استــاد

 

همیـن‌طـور کـه بـا استـاد قـدم مـی‌زنیــد، مــی‌تـوانیــد کلمـه‌ای ــ مثــلاً هیــو ــ را زمـزمــه کنیــد. تمــام کلمــات اِک یـا اسـامـی خــداونـد در طبقــات مختـلف، از هیــو مشتــق شــده‌انــد. هیــو در تمـام طبقـات، فــراگیــرتـریـن نــام خــداونــد اســت. کلمــه‌ای هــم کــه در مــراسـم وصـل اِک داده مــی‌شــود، یـکـی از نـام‌هــای خــداونـد و مـربــوط بـه طبقــه‌ خـاصـی اسـت و بـا ارتـعـاشكـات شمــا سـازگــاری دارد. ایـن اسـامـی بــرای رشـُـد معنــوی شمـا در اختیــارتــان گــذاشتــه مــی‌شـونـد و مـی‌تــوانیــد آنهــا را در سفـرهــای مــاجـراجـویــانــه‌ی روح و همــه‌ی سفـرهـای گـونـاگـون بـه‌کــار ببــریــد.

 

کلمــه‌ای کـه در این تمـرین معنــوی خـاص مــی‌تـوانیــد استفــاده کنیــد هیــوآچ (هیــو ــ آچ) اسـت کـه بــا صــدای ( هـ ) ی غلیــظ، مثــل زبــان آلمــانـی یـا یـونـانــی شـروع مــی‌‌شـود و بعــد بـه‌صــورت کشیــده ادا مـی‌شــود [هیــــووووو…] و بعــد بـــه آچ ختــم مـی‌شـــود.

 

این تمــریـن را بـه مـدت یـک مـاه بــه تنــاوب جـایگــزیـن تمــریـن معنــوی معمــول خـود کنیـد. مــی‌تـوانیـد یـک شـب این تمــریـن را انجــام دهیــد و شـب دوم تمــریـن معمـولی خــود و شـب سـوم دوبــاره این تمـریـن را و همیــن‌طــور الــی آخــر. منظـور از این قبیـل تمــرینـات معنــوی منحــرف کــردن ذهــن اسـت.

 

ایـن تمــرین مــرا بیـاد داستـان استــادی مـی‌انـدازد کـه بـه چــلای خـود گفـت، " بــرو داخــل غـار و بــه مـراقبــه بنـشیـن. تصــور کُـن کـه یـک گـاومیـش هستــی و هــر گـاه آمـاده شـدی بیــا بیــرون."

استـاد چنـد سـاعـت بعــد بـرگشـت و از دهـانـه‌ی‌ غــار چــلا را صـدا زد و گفـت، " حـالا مـی‌تـوانـی بیــرون بیـایــی."

چــلا گفـت: " ‌نمـی‌تــوانــم " و در حـالـی کــه هنــوز عمیقــاً در مــراقبــه بـود ادامــه داد، " شــاخ‌هــایـم لای تختــه سنــگـی گیـر کــرده است."

در ابعـاد مــربـوط بـه روح، چیـزی تـحـت عنــوان خــداحـافظــی و وداع وجــود نـدارد. مــا همیشـه و در همــه جــا بـا هـم هستیــم. بـه هــر جـا کـه مــی‌رویــد، بـدانیــد کـه مــاهـانتــا بـا شمـاسـت تـا در سختــی‌هـا یــاری‌تــان کنــد و در شــادی‌هــا بـا شمــا هــم‌آواز شـود.

در مقــام استــاد درون، مــن همیشــه بــا شمــا هستــم.

 

 

 

سمینــار اروپـایـی اکنـکار ــ لاهــه ــ هلنـــد

یکشنبــه 20 ژوئیـــه 1986

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

+ نـوشـتـه شـده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

مــدرســه معنـــوی

در مجمـوع، زمیـن چیـزی بیـش از یـک مـدرسـه‌ی معنـوی نیـسـت. اینجـا بـه‌وسیلـه‌ی خـداونـد طـراحـی و تنظیــم گـردیـده تـا هـر کـدام از شمـا، "هـر روحـی" در این جهــان بتـوانـد راجـع بـه امـکان خـداگـونـه شـدن درس‌هـایـی بیـامـوزد و هـر چـه بیشتـر و بیشتـر هـم‌چـون خـدا شـود. این تمـام دلیـلی است که هـم اکنون شمـا به‌خاطـرش اینجا هستیـد: " هـر چـه بیشتــر خـداگــونـه شــدن."

 

خیلی‌ها فکر می‌کنند برای وقت گـذرانـی اینجا هستنـد تا زمـانـی که شیپـور اسرافیـل روز رستـاخیـز را اعلام نمـایـد و به خاطـر این نقطه نظر زندگـی بی ثمری را می‌گـذراننـد و بعد انتظـار دارنـد کـه بـه جهــانـی دیگـر بـرونــد و ظاهـراً یک زنـدگـی بی ثمر دیگر را آنجا بگـذراننــد. نه، اینـگـونـه نیست. هدف از زنـدگـی این است که شمـا هم‌کاری شایستـه بـرای خـداونــد بـاشیــد.

 

در طول تمام زنـدگـی‌هـایتـان تجـربیـاتـی انـدوختـه‌اید که برای صیقـل و جلا دادن شمـا به‌عنوان یک روح طـراحـی شده‌اند. چه دوست داشتـه باشیـد و چه دوست نداشته باشیـد، اگر شمـا امشب اینجا نشستـه‌اید، در حال حـاضـر بهترین و والاترین وجود معنـویـی هستیـد که تا به‌حال بوده‌اید. نگـاهـی به خودتان بینـدازیـد اگر آنچه را که مـی‌بینیـد دوست نـداریـد، فـرامـوش نکنید که این تمام آن چیزی است که خود سـاختـه‌ایـد. شمـا مجموع تمام افکار، احساسات و اعمـالـی هستیـد که از قبل تا به‌حال گـردآوری نمـوده‌ایـد.

 

من امروز شخصی را دیدم که وقتی افراد را در گـردهم‌آیی‌‌های اِک و یا سمینـارهـا و دیگر آمـوزش‌های اکنکار می‌دید این‌طور نتیجه گیری می‌کرد که آنها به دلیل عدم رضـایـت کامل از آمـوزش‌هـای خـود بـه اینجــا آمـده‌انـد، در حـالـی‌کـه این‌گـونـه بـه نظـر نمـی‌رسیــد.  آنها ممکن است کامـلاً از این قضیـه آگاه نبـاشنـد که چقدر جستجـوی امروز آنها بزرگ و با ارزش است. امـا روح مـی‌دانــد و مــی‌خـواهــد بـه منـزل اصلـی‌اش نـزد خــدا بـازگــردد. و این دقیقاً همان مـوضـوع زمان است ــ یک هفته، یک ماه، یک‌سال، پنجاه سال، زنـدگـی بعدی ــ در هر کدام که بـاشـد اهمیتی ندارد. اگر شخصـی در این زنـدگـی با خود بگوید: من احساس می‌کنـم که قبـلاً بـارهـا زنـدگـی کرده‌ام و اکنون به‌درستـی بهترین فردی هستـم که تا به حال بوده‌ام اما حقیقتاً از این چیزی که هستـم راضـی و شاد نیستـم، آنـگـاه اسـت کـه درب آمـوزشهــای اِک بـه روی او بــاز خــواهــد شــد.

 

در ابتـدا آمـوزش‌هــای درونــی مــی‌آینــد

 

اغلب وقتی مردم برای اولین بار با  ِاکنکار آشنـا می‌شـونـد و راجع به آن و یا کلمه هیو چیزی می‌شنـونـد همه‌ی این‌ها بـرای‌شان آشنـاست. چــرا؟ زیرا قبل از دریـافـت آموزشهای بیـرونـی مطمئناً طی سال‌های متمادی آموزشهای درونی را دریـافـت کـرده‌انـد، حتــی شـایـد در زنـدگـیهـای پیشیـن خــود.

ممـکن است آنها در این زندگـی با اِک بجـگنـد و یا آن را رد کنند، اما بالاخـره روح زمـانـی بـاز مـی‌گــردد. روح تنهـا بخـش حقیـقـی شمــاسـت. شمــا روح هستیـــد.  وقتی روح با گوشهای معنوی می‌شنـود و با چشمـان معنوی می‌بیند، زمـانـی است که سفـر به سوی مبدأ خویش را آغاز کرده است. زیرا می‌داند اینجا محلی است که می‌تـوانـد عشـق خـداونــد، آن جــویبـار خـالـص را کـه مـاننــد آبــی زنـــده اســـت، بیــابـــد.

 

هــارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

 

+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

درک رؤیــاهــــا

 

هیـچ‌کس قادر نیست در وضعیـت رؤیا با یک حیوان خـانـگـی و یا عـزیـزی از دست رفته حرف بـزنـد. و احتمالا شمـا نیز نمی‌تـوانیـد در تـونـل زمان حـرکـت کرده و به عقب بـازگـردیـد و برای مثـال بفهمیـد فـلان کشتـی بـادبـانـی اسپـانیـایـی پـُر از گنـجینــه کجـا غـرق شـده اسـت.

 

بسیـاری ارزش تجـربـه‌ خود را با معیـارهـای مادی می‌سنجنـد و می‌خـواهنـد بـداننـد که چقدر عـایـدشـان می‌شود، تا چه حد می‌تـواننـد ثـروتـمنـد شـونـد و یا اِک چقدر سـریـع می‌تـوانـد آن‌ها را یـاری دهـد تـا مشـکلات خــود ســاختـه‌شـان را رفــع کننــد.

 

وقتی مردم خواب‌های آشفتـه‌ می‌بینند، اغلب در نـامـه بـرایـم می‌نـویسنـد، « لطفاً کاری کن دیگر از این کابـوس‌ها نبیـنـم. چون زنـدگـی ما را تحت‌الشعـاع قرار داده‌اند.» اما متـوجـه نیستنـد چیزی که بـایـد درخواست کنند درک و پایداری در بـرابـر مـوقعیـت‌هـایـی است که در قـالـب کـابـوس بـه نمـایـش در مـــی‌آینــد.

 

استـاد درون همواره سعـی دارد مطلبی را به شمـا بگـویـد. کـابـوس بیان‌گـر تـرسـی است که هنوز به سطـح نیـآمــده است. اما هنـگـام روبرو شدن با ترس، خـواهیـد فهمید که انرژی بـرانگیــزنـده‌ی کابـوس تحلیـل رفتــه و دیگــر چیـزی نمـانـده اسـت کـه قـدرت بگیــرد و راه بیـافتــد. اگر در وضعیـت رؤیا با مشکل روبرو شـدیـد، تقـاضـا نکنید این تجـربـه از شمـا گـرفتـه شـود. بلکــه، خـواستـار درک تجــربـه و قــدرتــی بـرای روبـرویــی بـا خــود بـاشیــد. من هم به نـوبـه‌ی خود تجـربـه‌های تـرسنـاک درون را داشتـه‌ام. و از طـرفـی تجـربـه‌های جـالـب نور و صوت خدا را نیز دیده‌ام. ما به دنبال چنیـن تجـربـه‌هـایـی هستیــم. اما گـاهـی وقت‌ها مجبـوریـم پیـش از لـذت بـردن از هــدایـای حقـیقـت، آزمـایـشـی را پشـت ســر بگـذاریـــم.

 

رو بــه‌ رو شـدن بـا تـرس‌هـــا

 

صبـح یک روز، اِکیستـی به حمام رفت و دوش گرفت. او لیفش را چـلانـد و آن را کف حمام انـداخـت تـا در پـایـان فـرامـوش نکنــد آن را تــوی سبــد لبــاس‌هـای چــرک بــیـانـــدازد.

او دو تا بچه‌گـربـه داشت. یکی از آن دو سـلانـه سـلانـه وارد حمام شد و لیف خیـس را دید. بچه‌گـربـه‌ها هنوز چنیـن دنیایی را نـدیـده بـودنـد. به همین دلیل، آنها از هر چیزی می‌تـرسیـدنـد. این بچه‌گـربـه نیز وجود دشمـن را احساس کرد و با مـوهـایـی سیـخ شده آماده حمـلـه به جـانـور عجیــب داخـل حمــام شــد.

 

چند ثـانیـه گـذشت، اما آن شیـئ هم‌چنان ثابت روی زمیـن افتاده بود. بچه‌گـربـه هم به خود جرأت داد، به طرف لیف رفت و آن را بو کرد. کمی بعد خـوشحـال از اینکه چیز تـرسنـاکـی آنجا نیـست، راه خـود را کشیــد و از در بیــرون رفـت. دو روز بعد، اِکیست و همسرش آماده رفتـن به سفـر شـدنـد. آن‌هــا چمـدان‌هـای خـود را کنـار در پشتــی گـذاشتـه بـودنـد که داخل آشپـزخـانـه بـود. بچه‌گـربـه دوم که تا به حال چمدان نـدیـده بود، به آشپـزخـانـه رفت و دید که چند متجاوز عجیب و غـریـب آنجا ایستـاده‌اند. جـانـور سـریـع از عرض اتاق گـذشـت و در حـالـی‌که روی زمین لیز می‌خورد، خود را به مخفی‌گاه‌شان رسـانـد. آن‌ها همیشـه زیر مـاشیـن ظـرفشـویـی پنهــان مـی‌شــدنــد. چیزی نگـذشـت که بچه‌گـربـه اول نیز وارد آشپـزخـانـه شد و چمدان‌های عجیب و غـریـب را دید. اما با اتـکاء به تجـربـه‌ی دو روز پیـش، یک‌راست به طرف چمدان‌ها رفت و آنها را بو کرد. بعد سر خود را بالا گـرفـت و با غرور به اطراف نگاه کرد. گـویـی می‌خـواست بگـویـد، من به تـازگـی با ترس روبرو شده‌ام. تنها چیزی که می‌توان از آن تـرسیـد، همــان احسـاس تـرس اســت.

 

کابـوس‌ها نیز همیـن‌گـونـه هستنـد. شـایـد گاهـی به شکل غول‌های عجیب و غـریـب ظاهـر شونـد. اما با بـررسـی دقیق کابـوس‌هـایمــان می‌فهمیـم که تـرسنـاک بودن آن‌ها درست مثل لیـف خیــس درون حمــام اسـت.  وقتی برای بـررسـی به خود جرأت می‌دهیــم، از کنجـکـاوی خـود خشنــود مـی‌شــویــم و تــرس، بـرطــرف مــی‌شــود.

 

این رهـایـی از ترس بر دیگر بخش‌های زنـدگـی ما تـأثیــر می‌گـذارد. جسـارت و اعتماد به نفس ما بیشتـر می‌شود، و ما استعـدادهـای خود را گستـرش داده و به بخش‌هـایـی انتقال می‌دهیـم که حتی قبل از این به آن‌ها فکر نکرده‌ایم. حال دیگر ترس از بیـن رفته است و ما به دنبال فـرصـت‌هـایــی بــرای رشُـــد هستیــــم. و این همان چیزی است که اِک در پی آن است، یعنی رشـُد معنــوی بیشتــر؛ بـه طـوری‌کــه فــردا بیشتــر از آنچــه کــه امــروز هستیــم، رشُـد کنیــم.

 

هـارولـد کـلمـپ

بـرکـت بـاشــد

+ نـوشـتـه شـده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

یک سئـوال آزار دهنــده

 

در زبان سرخپـوستـان آمـریکـا کلمه‌ای وجود دارد که در زبان انگلیسی نمی‌توان آن را یافت و آن کلمــه‌ی  Sovaha سـواهـا است.

 

مـابیـن دو نقطــه در حــال و آینــده

 

سـواهـا «
Sovaha » عبارت است از وقفه‌ای بیـن دو نقطه زمانـی که ما خود آن را مهم در نظر می‌گیـریـم. مثـلاً می‌توان آنچه را که بین جـرقـه‌ رعد و برق و صدای آن رُخ می‌دهد یا فـاصلـه‌ی بین چیزی را که قبـلاً گفته‌ام و اکنون می‌خـواهـم بگویـم سواهـا « Sovaha » خـوانـد. یا مثـلاً وقـایعـی را که بین وعده‌های سیـاستمـداران و عملی شدن آنها رُخ می‌دهد یا فـاصلـه‌ی نقطـه‌ای تـا نقطـه‌ی دیگـر را سـواهــا « Sovaha » مــی‌خـواننــد.

 

حالا دیگر من عاشق رعد و برق هستـم،‌ اما در چهار سـالگـی از آن وحشت داشتـم. حتی غرش دوردست رعد و برق مـوجـب می‌شد از ترس به خود بلرزم. آن روزها نمی‌دانستـم کدام قسمـت رعـد و بـرق خطـرنـاک‌تـر است، فقـط مـی‌دانستــم کـه یکـی بــد اسـت و دیگــری بـدتـر. هر بار که رعد و برق می‌شد مادرم باید تمام خـانـه را می‌گشت تا مرا پیدا کند. رعد و برق در نـاحیـه‌ میـدوست همیشه با باد شـدیـد همراه است. بنـابـراین مادرم همه بچه‌ها را جمع می‌کرد و ما را به زیر زمین می‌برد تا طوفان تمام شود. از میان سی و پنـج پنـاهگـاهـی که در خـانـه‌ی ما برای پنهان شدن وجود داشت، مادر معمولاً مجبور بود سی و چهار تا را بگردد تا مرا پیــدا کنــد.

 

عصر یک روز، صاعقـه به مبدل‌ بـرقـی اصـابـت کرد که بیرون پنجره خـانـه‌ی‌ روستـایـی ما قرار داشت. مطمئـن بودم که صـاعقـه مرا به دیوار چسبـانـده و در جا خشک شده‌ام. تنها چیزی که تـوانستـم ببینـم، صـاعقـه‌ای با نور آبی محض و صدای رعدی بود که بعد از آن شنیـدم. در جا خشک شدم و اطمینان داشتـم که دیگر هرگز نمی‌تـوانـم بـجنبـم. بنـابـراین زمان بیـن جـرقـه ‌صـاعقـه و صـدای رعــد همیشـه بـاعـث تـرس و وحشـت شـدیـد مـن مـی‌شــد.

 

جـرقـه‌هــای صـاعقــه

 

من از زنـدگـی‌های گـذشتـه، از صاعقـه تجـربـه‌ی بدی داشتـم و این ترس به زنـدگـی فعلی منتقل شده بود. بسیـاری از ترس‌های به ظاهـر غیر منطقی دوران کـودکـی ما در تجـربیـات یکی از زنـدگـی‌‌های پیشیـن‌مان ریشـه دارند. اما وقتی که بچه‌های خـودمـان از رعد و برق مـی‌تـرسنـد، بـدون معطلـی مـی‌گـوئیــم، " نتــرس، صـاعقـه کـه کـاری بـا تو نــدارد." در اِک هم ما دوره‌ای به عنوان سـواهـا « Sovaha » داریم. این دوره بیـن زمـانـی که اِک را مـی‌یـابیـم و زمـانـی کـه بـه هـدف خـداشنـاسـی مـی‌رسیـم قـرار دارد. اِک ما را به شرایطـی سوق می‌دهد که با خود به تـوافـق می‌رسیـم و اعتراف می‌کنیـم که خـواستـار بالا رفتن در مـراتـب روشن ضمیـری و بـرداشتن قدم بعدی هستیـم و بـدیـن تـرتیـب خود را برای تحـولاتـی آماده می‌کنیـم که در زنـدگـی‌مان رُخ خـواهنـد داد. می‌توان لحظه‌ای را که بـه مـاهـانتـا می‌گـوئیـم، "من آماده‌ام. مرا به هر جـایـی که می‌خـواهـی ببر، " به لحظه‌ی جـرقـه‌ی‌ صـاعقـه تشبیـه کرد. سپـس در محدوده زمـانـی خـاصـی که پس از آن می‌آید، با نـاشنـاختـه‌ها روبرو می‌شـویـم. بعد به زنـدگـی ادامه می‌دهیـم و تحولات به جـریـان می‌افتند، اما کـامـلاً نمی‌فهمیـم کـه چـه اتفـاقـی در حـال وقـوع اسـت یـا ایـن کـه مـاجــرا بـه کجــا ختــم مـی‌شــود.

گـاهـی تحولات به مدت چندین ماه ادامه می‌یـابنـد تا زمان وصل بعدی می‌رسد و سپـس کم‌کم فکر می‌کنیـم که شـایـد استـاد شمـا را فـرامـوش کرده است. از خود می‌پـرسیـد آیا تنها مـانـده‌اید؟‌ اما عشـق استـاد همواره با شمـاست و فـاصلـه‌ی بیـن جـرقـه‌ی‌ صـاعقـه و غـرش رعــد در زنـدگـی معنــوی، بـا عشـق خـالـص مـاهـانتـا پـُـر مـی‌شـود.

عشـق استــاد همــواره و در همــه حـال بـا شمــاسـت.

 

عشـق انـــرژی‌زا

 

در پرواز از نیواورلان کنار خـانمـی هشتـاد و سه سـالـه نشستـه بودم. او به سن و سال خود خیلی افتخار می‌کرد. در آن زمان کلمه‌ « Sovaha » سـواهـا ذهنـم را به خود مشغـول کرده بود و با خود فکر می‌کردم که مسلمـاً این معنا می‌تـوانـد به فـاصلـه‌ی زمـانـی تـولـد این خانـم تا لحظه‌ای که در هـواپیمـا کنار من نشست نیز اتلاق شود. او در فلـوریـدا با صنـدلی چـرخـدار سوار هـواپیمـا شده بود و به رنو در نوادا می‌رفت تا چند روزی را در کازینـوهـا به تفـریـح بگـذرانـد. او می‌گفت که سال گـذشتـه هـم دقیقـاً به همیـن سفـر رفته و از آنجا که فکر می‌کرد آخـریـن سفـرش خـواهـد بود، تصمیـم داشت از سفـر خود لذت ببرد. امسال هم باز می‌گفت، " این آخـریـن سفـر من است. به‌خـاطـر همین مـی‌خـواهـم از سفـرم لـذت ببــرم." معلـوم بـود کـه لبــریـز از شــور و زنــده دلــی اسـت.

 

ما درست پشت پرده‌ای نشستـه بـودیـم که قسمـت ما را از درجه یک جدا می‌کرد. از پشت پرده صدای شاداب مردی را می‌شنیـدیـم که با صدای بلند و با خنده‌ای از ته دل می‌گفت، " نـزدیـک بود ببـوسمـت، فکر کردم از اون مهمـانـدارا هستـی که می‌گذاری همـه ببــوسنـت! " نـاگهان پرده کنار رفت و این مرد که به نظر می‌رسیـد در نخستیـن سال‌های دهه‌ ششـم زنـدگـی خود باشد، قدم زنان از کنار ما گـذشـت. زنی که کنار من نشسته بود به او نگـاهـی کرد و گفت، " درست شنیـدم؟ یکی داشت می‌گفت که مـی‌خـواهنـد همــه رو ببـوسـنـد؟"

 

مرد گفت، " آره، قراره همه رو ببـوسنـد." در حالی که این را می‌گفت، با حـالتـی تصنعـی قیـافـه‌ی آدم‌های وحشت‌زده را به خود گـرفـت و با چشمکـی شیطنـت‌آمیز پشت پرده را نگـاه کـرده و وانمـود کـرد کـه مـراقـب اسـت مبـادا کســی ســر بـرسـد و او را ببـوســد.

پیر زن هم بسیـار شوخ طبع بود و بـلافـاصلـه جواب او را به او بـرگـردانـد و گفت، " مـلاقـات با یه مرد جوون و خوش تیپ، چیزی نیست که هر روز بـرایـم اتفاق بیفتد. اگه کسی رو می‌شنـاسیـد که همه رو می‌بـوسـد،‌ من هـم می‌خـواهـم. ‌من هشتـاد و سه سـالـه‌ام و بـه همیـن خـاطـر زیـاد نمـی‌تـوانــم منتظــر بمــانــم."

 

مرد گفت، " خیلی خوب. به‌نظرم شمـا شـایستگـی یه بوسه را دارید،" و با این حرف خم شد و گـونـه‌ی ‌پیر زن را بـوسیـد. این کار پیر زن را خیلی خـوشحـال کرد. هر دو آنها، افراد بشـاش و بـذ‌لـه‌گـویـی بـودنـد کـه زنـدگـی را سخـت نمــی‌گـرفتـنـــد.

بعد زن گفت، " ‌من هشتـاد و سـه سـالـه هستـم،‌ امـا ببیـن هنـوز چطــور سفــر مــی‌کنـــم."

مرد گفت، " مادر من هشتـاد و هفت سال دارد و من ماه اوت به دیـدنـش می‌روم." گـویـی زن از شنیـدن این حرف کمی متـعجـب شد. بعد ادامه داد که خواهـرش هشتـاد و نه ساله است و برادرش نود و یک سـالـه. بعد از این حرف‌ها پیر زن احساس می‌کرد خیلی جوان‌تـر شـده است. اما حرف مرد هنوز تمام نشده بود. گفت، " دایی من نـابینـاسـت، اما هر روز دو مـایـل مـی‌دود،‌ هنـوز مـی‌رقصـد و تـازه یـک دوسـت دختـر هـم دارد."

پیر زن به زانـوهـای ورم کرده‌ی خود اشاره‌ای کرد و گفت، " برای من دویدن و رقصیـدن کار آسـانــی نیـست."

مرد گفت، " نگران نبـاشیـد،" و بعد افزود، "بد نیست گـاهـی بیـائیـد و به دایی من سری بـزنیــد." زن از شنیــدن ایـن حـرف خیـلـی خـوشحـال بـه نظــر مـی‌رسیــد.

وقتی که مرد می‌خواست به راه خود ادامه دهد و به قسمـت عقب هـواپیمـا برود گفت، "شـایـد بـرف روی پشـت بـام نشستـه بـاشــد،‌ امــا بخــاری هنـــوز گـرم اسـت." پیــر زن حـرف او را تصـدیـق کـرد و گفـت، " آره، ولـی بـایـد مـرتـب در آن هیــزم بــریــزیـد."

حـاضـرجـوابـی او مرا به یاد نکته‌ای انـداخـت که روزی سعـی داشتـم به کسی بفهمـانـم. نکته این بود که‌ اگر کسی یا چیزی را دوست دارید، باید این عشـق را بپـرورانیـد. پیر زن همسفـر مـن هـم داشـت همیـن مـوضــوع را بـه زبـان خـودش مـی‌گفـت.

 

او سرشار از آتش و زنـدگـی بود و نسبـت به زنـدگـی نگرش خـوبـی داشت، چون همواره هـدفـی داشت که به‌سوی آن حـرکـت کند. این واقعیت که روی صنـدلی چـرخـدار نشستـه بود، می‌توانست برای‌ش به مـانعـی بدل شده بـاشـد، اما او اجازه نداده بود این مـانـع او را از یافتن راهی برای سفـر و لذت بردن از زنـدگـی باز دارد. مطمئـن بودم مردی که ایستـاده و با او صحبـت می‌کرد هم از نظر جسمـی چندان سـالـم نبود. تا به‌حال کسی را نـدیـده‌ام که کامـلاً سالـم بـاشـد،‌ اما او هم تـوانستـه بود راهی شـادمـانـه برای زیستـن پیـدا کنــد و مـی‌دانسـت کـه چطــور بـاید پیــر زن را بـه سـر شــوق آورد.

 

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت باشـد

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

هـر کـی انــدر راه  مـا  خـاره فـکنــد از دشمنــی

هـر گُـلـی کـه از بـاغ وصلـش مـی‌شکفــد، بــی‌خــار کـن

در دو عـالـم نیـست مـا را بـا کسـی گـرد و غبــار

هـرکـی مـا را رنجــه دارد راحتــش بسیــار دار

 

***

 

بـرنـامـــه‌ریـزی و انـعطـاف

 

هنگام تنظیـم این سخنـرانـی‌ها، سعی می‌کنـم مطالب را با عناوین و تـرتیب معینی بیان کنـم، اما گاهی اِک با نیت خاص خود داستـان بعدی را تعییـن می‌کند. در زنـدگـی روزمره هم وقتی که ما بـرنـامـه‌ریزی می‌کنیـم، اِک به همیـن منوال عمل می‌کند. ابتدا تصـور می‌کنیـم که از قبل همه چیز را پیش بینی کرده‌ایم، اما اِک تغییـراتـی را بر سر راه ما قرار می‌دهد. در نتیجه از آنجا که امور بر اساس بـرنـامـه‌ی اولیه ما پیش نمی‌روند، ما هم اغلب اوقات در مقابل‌شان مقـاومـت می‌کنیـم. هر چه بیشتـر در مقـابـل اِک مقـاومـت کنیـم زنـدگـی بـرای‌مان دشوار‌تر می‌شود و سـرانجـام همه چیز چنان به هم می‌پیچد که از همه چیز دست می‌شـوئیـم و می‌گـوئیـم، "مـاهـانتـا، می‌دانم که تو حضـور داری، پس همان را که مشیـت تـو است انجام بده." ناگهان تغییرات آرام می‌گیـرنـد و ما از دیوار تـردیـد و عدم تـوکـّل عبور می‌کنیـم و تازه متـوجـه می‌شـویـم که مـاهـانتـا چه زنـدگـی خوب و پُـر باری را بـرای‌مـان تـدارک دیـده است. حتی بعید نیست استـاد از کسانـی استفـاده کند که ما را مورد لعن و نفرین قرار می‌دهند و نفرین‌های آنان را به بـرکـات مبدل کند. غـالبـاً علت این که بـرکـات را کمی زودتر تشخیـص نمی‌دهیـم این است که وقت خود را با خشـم تلف مـی‌کنیـم و متـوجـه نیـستیـم که اِک بـا استفـاده از به اصطـلاح دشمنـان ما کمک‌مان می‌کنــد.

 

اکیستی سال‌ها در سمتـی دولتی و با درآمدی خوب مشغول کار بود. روزی سـرپـرست قسمت بدون مقدمه گفت که بـودجـه اداره تقلیل یـاقتـه و بـدیـن تـرتیـب او را از کار بیـکار کرد. اکیست نمی‌دانست چه‌کار کند. فکر نمی‌کرد بتـواند شغلـی پیدا کند که به اند