تبليغاتX
طنـیـن گام‌هــای عشــق
 راه بقــا ...

 

راه بقــا

 

آن دستـه از شمـا که در وصل‌های اِک به سطـوح بـالاتـری رسیـده‌اید، حتماً متـوجـه شده‌اید که در بـرخـی مکان‌ها یا در مجاورت بـرخـی از افراد، شـدیـداً معذب هستیـد. گـویـی در آن مکان خـاص یـا در حضـور آن شخـص احسـاس خفـگـی می‌کنید و مـایلیـد هر چـه زودتــر از آنجــا دور شـویــ
د.

 

روح برای بقا تلاش می‌کند. این درسی است که هر کدام از ما در این دنیا می‌آمـوزیـم. ما صبـح به محل کار خود می‌رویم و هر چیزی را که مجبور بـاشیـم تحمل می‌کنیـم، از جمله نیـروهـای نامـرئـی که بیشتـر مردم حتی از وجود آنها مطلع نیستـنـد. ما بطور ناخـودآگـاه برای مصـون داشتن خود از آنها، سپـری می‌سـازیـم، اما باز هم آنها بر ما اثر می‌گـذارنـد و ما عبوس و خشمگیـن به خـانـه بـرمـی‌گردیـم بدون آن که دلیل واقعی این حالات را بـدانیـم و فـردا دوبـاره همـه این کارهـا را از سـر مـی‌گیــریــم.

 

در تمام این مدت امیـدواریـم که از دست این احساس خلاص شـویـم. بد نبود که از زمین خـلاصـی یـافتـه و مستقیـمـــاً به بهشت می‌رفتیـم. اما البته مشکل اینجـاسـت که برای رفتن به آنجا بـایـد مرگ را تجـربـه کنیــم و این سبـب نگـرانـی در مورد تمام افراد و چیـزهـایــی مـی‌شـود کـه بـایـد روزی پشـت سـر بگـذاریــم و از آنهـا چشـم پـوشـی کنیــم. مشکلات و نگـرانـی‌ها نیز به همین تـرتیـب شکل می‌گیـرنـد تا این که سـرانجـام سپـر محـافظـی در مقـابـل روح قرار دهیـم و پـوششـی برای ذهن می‌سازیـم تا خود را از جبـر مـواجهـه با مشکلات زنـدگـی حفظ کنیـم و این حقیقت را که روزی بـایـد جسـم خـود را ترک کنیـم، به فـرامـوشـی بسپـاریـم. در این اثنا خود را با هر چیزی که بتـوانیـم مشغـول مـی‌کنیـم تـا بـه یـاد این امــور نیــافتـیـــم.

 

در نیـوزیلنــد عـادتـی به نام "ساعـت صـرف چـای" بـه خـوبـی این هدف را تـأمیـن می‌کنـد. در آنجا مردم هر گاه با مشکلی بـرخـورد می‌کنند که از حل کردن آن عـاجـزنـد، چای می‌نـوشنـد. شـایـد وقتی که نـوشیـدن چای تمام شـد، مشکل رفـع شـده بـاشـد. در غیــر ایـن صـورت، آنگــاه مــی‌تـوان بـا آن مــواجـه شــد.

 

گنـجشـگی در فــروشـگاه

 

دو روز پیـش که با دوستـم قدم می‌زدم وارد یکی از فـروشگـاه‌های پـوشـاک شـدیـم تا نگـاهـی به لباس‌ها بیـانـدازیـم. خـانمـی متشخـص از ما استقبـال کرد و خـواسـت ما را برای دیدن اجناس راهنمـایـی کند که نـاگهـان صدای گنـجشـکی را شنـیــدم. صدا به قــدری بلنــد بـود کـه منبــع آن نمـی‌تـوانـسـت بیــرون از مغــازه بـاشــد.

 

به فـروشنـده گفتـم، " انگار یک گنجشک توی فـروشـگاه دارید". زن حتی مـایـل نبود در این مورد فکر کند. اما از آنجا که صدای جیک‌جیک درست از بالای سر ما می‌آمـد و مـرتـب بلنـدتـر و بلنـدتـر می‌شد، نمی‌تـوانست آن را نـادیـده بگیرد. اگر گنـجشک روی لباس‌ها خـراب‌کاری می‌کرد چطـور؟ او نگـاهـی به گـوشـه و کنار سقـف انداخـت و در همیـن احوال سعـی می‌کرد فکر و ذکر خود را به لبـاسـی معطوف کند که می‌خـواسـت به ما نشان دهــد. بعــد گفــت، " ای گنـجشـک کـوچـولــوی پُــر رو ! " معلوم بود که کم‌کم عصبــانـی شــده است. صدا از طرف رف کـوچکـی می‌آمد که برای استتـار لـولـه‌های آب در زیر سقـف دست کرده بـودنـد. با گردن کشیـدن و ایستـادن روی پنجه‌ی پا می‌شد سر کـوچـک گنـجشـک را دید که کنار دیوار ایستـاده است. گنـجشک با صدای بلند جیک جیک می‌کرد؛ انگار می‌گفت که دلش می‌خـواهـد بیرون برود، اما نمی‌داند چطور. با انگشت به آنجــا اشـاره کـردم و گفتــم، " آنـجـــاسـت." فـروشنـده پـرنـده را نـادیـده گـرفـت و گفت،‌ "احتمـالاً طبقــه‌ی بـالا زیــر شیـروونـی نشستـه و صــدای جیـک‌جیـکش از روزنــه‌ای می‌آیــد." بـا اصـرار گفتــم، " نــه، آنجــاست. ســرش از اینجــا معلـوم اسـت."

 

یکی دیگر از خـانـم‌های فـروشنـده آمد و به جـایـی که نشـان می‌دادم نگاه کرد و گفته مرا تـأئیــد کــرده و، گفــت: " یــک پــرنــده‌ی کـوچـولــو آنجــاست؛ حــالا چــه‌کــار کنیـــم."؟

من پیشنهـاد کردم تمام چراغ‌ها را خاموش کنند و درِ اصلی را باز بگـذارنـد. شـایـد بدین تـرتیـب پــرنــده بـه طــرف نــور پــرواز کــرده و از در بیـــرون مـی‌رفــت.

فـروشنـده دوم ابتدا کمی به فکر فرو رفت. گمان کردم راجع به پیشنهـاد من فکر می‌کند، امـا گفــت: " یک فنـجــان چــای مــی‌خــوریــد؟ " همکـارش بـه نشـانـه‌يی مـوافـقت سری تکـان داد و دو نـفــری بــه طــرف پـشـت فــروشـگاه رفـتنــــد.

 

ما اغلب وقتی که نمی‌دانیـم چطور با موقعیت نـاخـوشـاینـدی روبرو شـویـم، چشمـان‌مـان را می‌بینـدیـم، ذهن‌مان را مسـدود می‌کنیـم و به اتاق دیگری می‌رویم. در این مورد بخصوص، فنجان چای سپـر دفاعـی آنان بود؛ وسیـلـه‌ای برای حفـاظـت در مقـابـل مشکلـی که برای حل کردن آن احسـاس عجز می‌کـردنـد. آنان امیدوار بـودنـد که با نـوشیـدن چای و گـذشتـن ده یا پانـزده دقیقه، همه چیز حل شده باشد. امیدوارم همیـن طور بوده بـاشـد. ما صبـر نکردیـم تا بقیه مـاجـرا را ببـینیـم و از فـروشـگاه بیرون آمـدیـم. احسـاس مـی‌کـردیــم تنهــا مــوجـود زنــده در آن فــروشـگاه همــان پـــرنــده بــود.

 

مـــوج خــــدا

 

مردم اغلب در اهداف خود به شدت گـرفتـار تضـاد هستنـد. آنان حتی نمی‌دانند که چرا به دنبـال حقـیقـت مـی‌گـردنــد و چیــزی در مــورد اِک کـه همـان روح ‌الهــی اسـت نشنـیـده‌انــد. روح‌الهی شخصیـت نیست، اما از آنجا که ذهن بشـر نمی‌تـوانـد خدا را درک کند به خدا شخصیـت می‌بخشـد. آدمی بـرتـریـن صفـات انسـانـی را که برایش قـابـل درک است به خدا نسبت می‌دهد؛ صفـاتـی از قبیل نیکـی، زیبـایـی، عشـق، شفـقـت، مـلاطفـت و هـر چیــز دیگــری کــه خـود مــایــل اسـت داشتــه بــاشــد. علاوه بر این ما به نیـروی منفی هم شخصیـت می‌بخشیــم. ذهن بشـر نمی‌تـوانـد این حقیـقـت ساده را درک کنــد کـه در جهــان‌هــای تحتــانـی نیــروهــایــی دسـت انـدر کـار هستنــد.

 

نیروی الهی همان صدای خـداسـت که در قـالـب نـور و صـوت متـجلـی مـی‌شـود. این همـان چیـزی‌ است که ما در مقـام روح سعـی داریم به آن متصــل شـویـم. صـدای خـدا، روح ‌الهـی، اِک، جـریـان مسمــوع حیـات، جــریـان عشــق و یـا هر آنچـه کـه مــایلیــد آن را بنــامیــد ــ مــوجـی ا‌سـت کــه روح بــایــد بـر آن ســوار شــود تــا نــزد خــدا بــاز گــردد.

 

هــارولـد کـلمـپ

بــرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 My Face of you

 

My Face of you

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 رونـــد ...

 

رونـــد خــلاقیــت

 

شمـا چـه نـویسنـده باشیـد چـه مـوسیقـی‌دان یـا تـاجـر، بـه شیـوه‌ای عمـل مـی
کنیـد کـه رونـد خـلاقیـت در آن دیـده مـیشـود. مـا همیشـه بـا چـالش‌هـا روبـرو هستیـم. بعضـی چیـزهـا راه حـل نـدارنـد و بهتـریـن کـاری کـه مـیتـوان در مـورد آنهـا انجـام داد ابــراز امیـــدواری بــرای مهـــار آنهــاسـت.

 

بـرای مثـال، یـک مـدیـر مجبـور اسـت بـا مـوقعیـت‌هـایـی درگیـر شـود، مثـل کـارمنـدانـی کـه دیـر سـر کـار حـاضـر مـی‌شـونـد. مـدیـران خـوب قـادر بـه ایجـاد حس هـم‌کاری هستنـد، در حـالـی‌کـه دیگـران چیـزی جـز کـارمنـدان نـاراضـی کـه زنـدگـی را بـرای آنـان سخـت مـی‌کننـد، نـصیـب‌شـان نمـی‌شـود. ایـن‌کـه دنیـای شمـا چـه رونـدی دارد بستـه بـه آن اسـت کـه تـا چـه انـدازه خـود را بـا اِک هـم‌سـاز کـردهایـد. هیـچ فـردی دوسـت نـدارد بشنـود مشـکلاتـش را خـودش سـاختـه اسـت،‌ امـا همیـن‌طـور اسـت. شمـا نمـی‌تـوانیـد بـا سـی‌و پنـج کلمـه یـا کمتـر بـه کسـی بگوئیــد چگـونـه مـیتـوانـد نگـرش‌هـایـی را کـه در طـول زنـدگـی‌هـا بـه‌دست آورده اسـت، تـغییــر دهــد.

 

بـرخــورد خــلاقـانـه بـا یـک ضــرب‌العجــل

 

وقتـی مـوظـف بـه نـوشتـن چیـزی مـی‌شـوم،‌ انتـظار نـدارم کـه خیـلی فـوری بهتـرین کـار را انجـام دهـم. در تقـویـم خـود مـوعـد مقــرر را بـا رنـگ زرد عـلامـتگـذاری مـیکنـم. بـا نـزدیـک شـدن بـه آن زمـان، اِک شـروع بـه القـاء انـدیشـه‌هـا در مـن مـی‌کنـد. تـرجمـه‌ی این انـدیشـه‌هـا در قـالـب کلمـات و ارائـه‌ی آن در مـوعـد مقـرر چیـزی اسـت کـه مـن خـودم بـایـد انجـام دهــم.

 

گـاهـی وقـتهـا بـه‌قـدری کـار سـرم مـی‌ریـزد کـه نمـیتـوان آن را بـا زمـان قبـل از ضـرب‌العجـل مقـایسـه کـرد. یـک‌بـار، سـه یـا چهـار مقـالـه را بـایـد کـامـل مـی‌کـردم. همـه چیـز بـا هـم رسیـد. یـکی از مقـالـه‌هـا بـایـد در زمـان خیـلی کمـی آمـاده مـی‌شـد. دو هفتـه‌ قبـل از ایـن‌کـه کـار را شـروع کنـم، فکـری بـه سـرم زد: "مـذاهـب بـاستـانـی از کجـا راه را اشتبــاه رفتنــد؟ " پـس از ایـن کـه مـدتـی راجـع بـه آن فکـر کـردم، متـوجـه پـاسـخ شـدم: آنهـا نـور و صـوت اِک را بـه فـرامـوشـی سپــردنــد.

 

اِک این انـدیشـه‌ی اسـاسـی را بـه مـن داد، و اکنـون بـایـد مقـالـه را مـی‌نـوشتـم. امـا هیـچ چیـز نمـی‌آمـد. در حـالـی‌کـه زمـان ضـرب‌العجـل نـزدیـک‌تـر مـی‌شـد، انـدیشـه نیـز شـکل گـرفـت. سـرانجـام یکشنبـه‌ای کـه قـرار بـود روی مقـالـه کـار کنــم، فـرا رسیــد.

شـب قبـل، زودتـر بـه خـواب رفتـم و فـردای آن روز کمـی بیشتــر در رختـخـواب مـانـدم. خـوب استـراحـت کـردم. تـصمیـم گـرفتـم یـک دوش طـولانـی و خـوب بگیـرم تـا از این هـم شـاداب‌تـر شـوم. در همیـن حـال، ایـن انـدیشـه در درون مـی‌جـوشیـد ــ "چیـزی کـه مـذاهـب بـاستـان فـرامـوش کـردنــد، نــور و صــوت خــدا اســت".

 

مـدادم را تـراشیـدم، سطـل آشغـال را خـالـی کـردم و صبـحـانــه خـوردم. نـاگهــان یـادم آمـد کـه بـایـد بـرای خـریـد بیــرون بــروم. زمـان بـرگشـت بـه خـانـه،‌ بـاز هـم هیــچ چیــز نیـامــد؛ فقـط بـایـد روی ایـن مقـالـه کــار مـی‌کــردم. فکـر کــردم آن را بـه صـورت مـوعظــه بنـویســم ــ امـا چـه کسـی بـه خـود زحمـت مـی‌داد یـک موعظــه‌ی ششصـد کلمــه‌ای را بخـوانــد؟ انـدیشـه هـر چـه قـدر هـم خـوب بـاشـد وقتـی ارزش دارد کـه بـه شیـوه‌ای منـاسـب ارائــه شــود و دیگـران آن را بخـواننــد. سپـس، نـاگهـان تصـویـر جـدیـد شـروع بـه وارد شـدن بـه صفحــه‌ی درون کـرد: برای اولیـن بـار پـس از هـزار سـال، سـات‌‌نـام پیـامـی بـه کـل‌نیــرانجـان نـازل کــرد. سلطـان جهـان‌هـای منفــی مسـائل را اغـلب بـه شیــوه‌ای رتــق و فتــق مـیکنــد کـه دوسـت دارد، اما ایـن لحظــه‌ی‌ بـزرگـی اسـت ــ ‌‌فـرمـانــی از بــالا: این را دریـاب کـه آیـا مــذاهـب بـاستــان هنــوز هـم نــور و صــوت خــدا را آمــوزش مــی‌دهنــد.

بهتـریـن شیـوه‌ی هـدایـت این تـحقیـق و تـفحص گستــرده‌ ایـن بـود کـه  همـه نمـاینـدگـان در جـا جمـع شـونــد. کـل‌نیـرانجـان یـک گـردهـم‌آیـی تشکیـل داد. رهبـران مـذهبـی از همـه‌ی جهـان‌هـا و طبقـات مـوظـف شـدنـد در سـالـن بـزرگ قصـــر جمــع شـونــد. حـالا دیگــر الهــام دریـافتــی بـه‌قـدری قـوی بـود کـه قـادر بـه تـایـپ سـریـع نبـــودم.

صبـح روز بعــد،‌ بـدون هـر گـونـه تــرفنــد بـرای تـأخیــر، نشستــم و مقــالــه‌ی بعــدی را نــوشتــم ــ دو هــزار کلمــه در مــورد لبــه‌ی تیـــغ، لبــه‌ی نـازکــی کــه بیــن آگـاهـی جمعــی و آگـاهــی معنــوی اســت.

 

هـارولـد کلـمـپ

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386  |
 ســوءتفــاهمــی ..

 

ســوءتفــاهمــی بــه‌نــام جفــت معنـــوی

 

یک
ی از واصلیـن حلقـه‌هـای بـالا بـا خـانمـی بـرخـورد کـرد کـه بسیـار پـریشـان و سـراسیمـه بـود و مـی‌گفـت: "سـال‌هـاسـت کـه جفـت معنـوی خـودم را مـی‌شنـاسـم، ولـی او من را نمـی‌شنـاسد. چـه‌کـار کنــم؟"

واصـل حلقـه‌ی بـالا سعـی کـرد بـرای او تـوضیــح دهـد کـه چیـزی بـه‌نـام جفـت معنــوی یـا جفـت روحــی وجـود نــدارد، و این مفهـوم محصـول جهـان‌هـای تحتــانـی و عـالـم زمــان و مـکان اسـت و ربـطــی بـه جهـان‌هـای بـرتـر معنـوی یعنـی از طبـقــه‌ی روح بـه بـالا نــدارد. کسـانـی کـه مـا آنهـا را بـه شـدت دوسـت داریـم، مـی‌تـواننــد تـا وقتـی کـه اینجـا هستیــم هـم‌نـشیـن یـا جفـت مـا بـاشنـد؛ امـا روح، واحـدی منفـرد و بـارقــه‌ای از خـداست. روح راه و طـریـق خـود را بـرای بـازگـشت بـه اقیـانـوس عشـق و رحمـت کـه نـام دیگــر خـداونـد اسـت، طـی مـی‌کنــد.

زن بـاز هـم آرام نگـرفت و گفـت، "حـالا دنبـال فـرد دیگـر‌ی مـی‌گـردم کـه جفت معنـوی مـن بـاشــد. مـی‌تـوانیــد کمـکــم کنیــد؟ " بـه نظــر کـامــلاً افسـرده و نـاامیــد مـی‌آمـد. آدمـی بـی اختیــار شگفـت‌زده مـی‌شـود کـه چطـور کسـی مـی‌‌تـوانــد در مـورد چنـین مسئـلـه‌ای تـا ایـن حـد نـاراحت و پـریشـان بـاشـد. مـن کـه اصــلاً دلـم نمـی‌خـواست جـای فـردی بـاشـم کـه او جفــت معنــوی خــود مــی‌دانـــد.

 

بـرکــت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386  |
 در جستـجـــوی ...

 

در جستـجـــوی شــادی

جشنــواره‌ی‌ بیـنالـمللـی هنــرهــای خـــلاق اِکنـکـار

بـوستــن ــ مـاســاچــوست

جمعــه ــ 15 ژوئـن 1984

قســمـت سـوم

 

 

خـلاقیـت در اِک مـی
تـوانـد بـرای مـا شـادی‌بخــش بـاشــد. حتـی زمـانـی‌کـه ابـرهــای غـم بـر مـا سـایــه افکنــدهانـد، خـلاقیـت مـیتـوانـد شـادی بیــآفـرینــد. مـا ممـکن اسـت مـدتــی بـا مصـائـب و نـامـلایمــات مـواجــه شـویــم. بـه‌عنـوان مثـال، جســم مـا عمـل‌کـرد و فعـالیـت خـاصـی دارد کـه بـه آن عـادت کـردهایـم. امـا نـاگهــان زمـانـی مـیرســد کـه دیگـر جسـم‌مــان مـاننــد ده سـال قبــل عمـل نمـیکنــد یـا درمـییـابیــم کـه دچـار بیمـاریهــای خـاصــی شـدهایــم.

اینجـاسـت که خـلاقیـت ما را به سوی پـزشـک منـاسـب هـدایـت میکنـد یـا چنـانچـه آمـادگـی داشتـه بـاشیـم، در معـالجـه‌ی روحـی بـه کمک‌مان میآید و یا در رویـارویـی با مشـکلات، مـا را یـاری مـینمـایـد. مـا اینگـونـه بـا روح الهی کار میکنیـم. ما به دنیا مینگـریـم تا در هر کجا و هر زمـانـی که میتــوانیـم، خنده و شادی را بیـابیـم، زیرا خنـده و شـادی دردهــای مــا در درمــان مـیکننــد.

 

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386  |
 دریـافـت ...

 

دریـافـت عکـسالـعمــل

جشنــواره‌ی‌ بیـنالـمللـی هنــرهــای خـــلاق اِکنـکـار

بـوستــن ــ مـاســاچــوست

جمعــه ــ 15 ژوئـن 1984

قســمـت دوم

 

پال
عـلاقـه داشت که در افراد عکسالعمل‌هـایـی ایجاد نمـایـد تا بتـوانـد خـلاقیـت آنان را بـرانگیـزد. اسـاتیـد اِک گـاهـی چنیـن میکنند. آنها از طـریـق گفتـگـو یا عادات غـریـب شخصـی بـاعث بروز عکسالعملهـایـی در افراد میشـونـد. اخیراً شخصـی بـرایـم نـامـهای درباره یک کتـاب‌دار نـوشـت که در یکی از کتـابخـانـههای واشنـگتـن کار میکرد. یکی از اِکیستها به آن کتـابخـانـه رفت تا یک پـوستـر تبـلیغـاتـی اِکنکار را به معرض نمایش بگذارد. خـانـم کتـاب‌دار گفت: « اوه، اِکنـکـار. آیا این با پال تـوئیچـل ارتبـاطـی دارد؟ » آن اِکیست پاسخ داد: « بله، در واقع همیـن‌طور است. » سپـس کتـاب‌دار گفت: « من سـابقـاً پال تـوئیـچـل را میشنـاختـم. یک روز که از کتـابخـانـه بیرون آمدم، این مرد را دیدم که با یک درخت صحبـت میکرد. » آن خـانـم به سوی پال رفت و پـرسیـد: « چرا با درخت صحبـت میکنید؟ » پال گفت که این کار را در یکی از زنـدگـیهای گـذشتـه ــ وقتی که یک دروئیـد [5] بوده ــ آمـوختـه است. او گفت که آن درخت میتـوانـد حرفهایش را درک کنـد و آن دو قـادرنــد بـا یکـدیگــر ارتبــاط بـرقــرار نمــاینـــد.

 

مسلمـاً میتـوانیـد واکنـش آن خـانـم را نسبـت به سخنـان پال تصـور کنید. در کتـابخـانـه، همه‌ی کتاب‌ها بر اساس سیستمــی مشخـص و دقیـق ــ سیستـم طبقه‌بندی دوئی[6] یا سیستـم طبـقـه‌بندی کتـابخـانـه‌ی کنـگـره ــ فهـرست‌بندی میشـونـد، اما نـاگهـان این خـانـم مردی را میبیـنـد که بر روی چمن ایستـاده و با یک درخت گفتـگـو میکند. بسیـاری از اوقات، پال به نحوی افراد را تحریک میکرد تا واکنـش آنان را ببـینـد و در بسیــاری از مـوارد هــم مـوفـق مــیشـد.

 

من به تعدادی مقـالـه بـرخـوردم که پال در حدود سال 1959 نـوشتـه بود. بنا به دلایـلـی، او در این دوره خاص از زنـدگـی‌اش مطـالب دقیق و مـوشکـافـانـهای درباره‌ی زنان مینـوشـت. اگر خوش‌بیـن بـاشكـم، بـایـد بگـویـم که آن مطالب بـویـی از انصـاف نبرده بـودنـد. یک بار حدود نیـمـه‌شب پشت میز خود نـشستـه بودم و یکی از این مقالات را میخـوانـدم که همسـرم داخل اتاق شد و پـرسیـد که چه میخوانـم. گفتـم: « مقـالـهای نسبتـاً خستـه کننده را میخـوانـم که پال درباره‌ی زنان نـوشتـه است. » او پـرسیـد: « پال چه چیـزهـایـی گفتـه اسـت؟ »

 

گفتـم: « خوب، یکی از نـکاتـی که او خاطـر نشـان سـاختـه، این است که اینجا دنیای زنان است. اینجا میدان نبـرد آنهـاسـت. زنان بیـش از مردان به این مـوضـوع واقفند و به همیـن خـاطـر از هر حیـلـهای استفـاده میکنـنـد.» اما آن یک مقالـه‌ی به خصـوص بود. پـال همیشـه این‌گـونـه نمینـوشـت. او در آن مقـالـه میخـواسـت نکتـه‌ی خـاصـی را روشن سازد. آنگاه من خودم هم مطـالبـی را به آنچه که پال گفته بود، اضـافـه کـردم. ما حـدوداً پنـج دقیـقـه درباره‌ی مقـالـه‌ی پال و مطـالبـی که واقعاً خودش گفته بود و نیز آنچه که من اضـافـه کـرده بـودم، دوستـانـه گفتـگـو کـردیـــم. اما طـولـی نکشیـد که گفتگوی آرام ما ــ که از زمان ورود همسـرم به اتاق برای شب بخیر گفتن به من آغاز شده بود ــ به بحثی داغ بدل گـردیـد. این مـوضـوع تنها در ظرف 5 دقیقه اتفـاق افتاد. من گفتـم: « آیا پال نـویسنـده‌ی فوقالعادهای نبوده ؟ او در ظرف 5 دقیقه تـوانستـه تا این حد خـلاقیـت و شور و شوق را در ما بـرانـگیــزد. » سپـس اعتراف کردم که بعضـی از کلمات را خودم به مطالب اصلی افزودهام. آنـگـاه بحث‌مـان حسـابــی داغ شـــد.

 

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه هجدهم شهریور 1386  |
 نـویسنـده‌ی ...

 

نـویسنـده‌ی فعـــال

جشنــواره‌ی‌ بیـنالـمللـی هنــرهــای خـــلاق اِکنـکـار

بـوستــن ــ مـاســاچــوست

جمعــه ــ 15 ژوئـن 1984

قســمـت اول

پال، شخصیـت جـالبـی داشت. او در سال 1940 به عنوان فعـالتـریـن نـویسنـده‌ی جـدیـد مـوفـق به دریافت جـایـزهای از سوی « نشـریـه‌ی نـویسنـدگـان » گـردیـد. در آن زمان، وی یکصــد مقـالـه و داستـان را به چاپ رسـانـده بود. پال همه اینها را در نـامـهای برای بخش « عجیب ولی واقعـی » نشـریه ریپـلیـز [1] شرح داد و گفت: « اینها اطـلاعـات دیگری در مورد پال توئیچل ــ مرد استثـنـائـی ــ هستنـد. » وقتی دفتر نشـریـه نـامـه‌ی او را دریافت کرد، سـردبیـر نگـاهـی به آن انداخـت و ظاهـراً آن را نـامـه‌ی جـالبـی یـافـت. البته در سر برگ نـامـه نام « کارل اشنـایـدر [2] » به چشم میخورد که اتفـاقـاً یکی از اسـامـی مستعـار پال بود. پال قبـلاً در پـادوکای کنتـاکـی [3] تعدادی سـربـرگ مخصـوص با نام کارل اشنـایـدر به چاپ رسـانـده بود که برای معـرفـی خودش از آنها استفـاده میکرد. او نیاز به شهـرت داشت تا راحتتر بتـوانـد داستـانهـایـش را بفـروشـد. به عنوان مثال وقتی که نشـریـه‌ی ریپـلیـز نام او را در گزارش خود آورد، او به هنگام تحـویـل داستـان بعدی تـوانست گزارش آنها را هم در کارش بگنجـانـد. بدین تـرتیـب سردبیـر بعدی میتوانست به شخصیـت استـثنـایــی پـال پــی ببــرد.

پال داستـانهایـی درباره‌ی خودش مینـوشـت که در روزنـامـه چاپ میشـدنـد و هر جا که میرفت، روزنـامـههای مـربـوطـه را توزیع مینمود. او پیـوستـه برای تبلیغ خودش مطلب مینـوشـت، زیرا این گـونـه مطالب به فروش نوشتـههایش کمک میکـردنـد و بـدیـن تـرتیـب مـیتـوانسـت امـرار معـاش نمــایــد.

در این نامه‌‌ی استثنـایـی به نشـریـه ریپـلیـز، کارل اشنـایـدر از مـوفقیـتهای پال تـوئیچـل سخن به میان آورد. پال شیـوه‌ی نگارش مـؤثـری داشت. نـوشتـههای او با روح و سـرشـار از حیات بـودنـد. وی برای بقای خود از خـلاقیـتـش کمک میگـرفـت و مطـالـب تبلیغـاتـی مینـوشـت. اشنـایـدر با مطرح کردن عنـاوینـی مـاننـد « مـربـی ورزش در دانشکـده، مـربـی شنـا، عضـو تیــم دو و میـدانـی » استعـدادهـای پال را بیشتـر به رُخ کشیـده و حتی با افزودن عنـاوینـی هم چون « بـوکسـور حـرفـهای » و « بـانـی مسابقـات مشت‌زنی» به مـوضـوع آب و تاب بیشتـری داده است. پال از زوایای مختلف به فعـالیـتهای خود مینگـریست و به سمتهایش عنـاویـن گـونـاگـونـی میداد. اشنـایـدر هم چنین خـاطـر نشان کرد: « پال تـوئیچـل دائماً مطـالعـه میکند. او یک کتاب را یک شبـه میخـوانـد و گاهـی اوقات حتی یک لحظه هم چشم بر هم نمیگذارد.» پال از کلمه «wink» خـوشـش میآمد. شمـا ممکن است بعضـی از نـوشتـه‏های پال را تحت اسـامـی دیگر بیابید مـاننـد چـارلـز دانیل[4] که یکی دیگر از نامهای مستعـار پال میبـاشكـد. اما اگر نـوشتـهای را درباره تعالیـم اِک یـافتیـد که در آن از کلمه‌ی «Wink» استفـاده شده بود، تقـریبـاً مـیتـوانیــد مطمئـن بـاشیـد کـه تـوسـط پـال نـوشتـه شـده اسـت.

سردبیـر نشـریه ریپلیز در ادامه نامه فهمید که پال توئیچل سـالـی یک بار کل کتاب مقدس را از سفـر پیدایش تا مکـاشفـات یـوحنـا میخـوانـد. او کتاب مقدس را پانـزده بار خـوانـده بود. سردبیـر چنان تحت تأثیـر استعـداد پال قرار گـرفـت که پیشنهـاد کرد مقـالـهای درباره او بنویسنـد و آنگاه نـامـه‌ی اشنـایـدر را به نفر بعدی تحویل داد. سردبیـر ارشد هم پس از مرور و بـررسـی نامه، در زیر یادداشت سردبیـر اول چنین نـوشـت: « من گـزارشـی درباره این مرد ارائه دادهام. به نسخه ضمیـمـه شده مـراجعـه کنید.» ظاهـراً پال مطـالب خود را خیلی سـریـع به دفتر نشـریـه فـرستـاده بود. اما آنها سـه مـاه بعـد مقـالـه‌ی ‌دیگـری را دربـاره‌ی او بـه چـاپ رسـانـدنــد.

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386  |
 عشــق ...

 

پــذیـــرش مــوهبــت عشــق

 

بـا فـردی گفتـگـو مـی
کـردم کـه صــادقـانـه اعلام کرد مـایـل است عشـق به زنـدگـی او وارد شـود. او پـرسیـد کـه آیـا مـن مـی‌تــوانـم تعــریـفـــی از عشــق بــه او بــدهـــم.

به وسعت اِک و عشق الهی انـدیشیـدم و عـاقبـت گفتـم: "حقیقتاً نمی‌تـوانـم تعـریفـی از عشق الهی بـدهـم. اما اگر می‌خـواهـی قلبت را باز کنی، می‌تـوانـی کتاب " بیگانه‌ای بر لب رودخـانـه " را بخـوانـی. اگر حقیقتاً می‌خـواهـی بـدانـی عشـق چیست، پـاسـخ از طـریـق فرد دیگری به سوی تو خواهد آمد. اما وقتی عشق بیـایـد، بـایـد به اندازه کـافـی بـرای پـذیـرش آن بـاز بـاشــی."

او سپـس پـرسیـد چگونه میتوان عشـق را به دیگران بخشیـد. به اعتقاد من  آموختن آن بسیـار خوب است، زیرا بخشش عشـق اولیـن قدم است. سخت‌ترین قسمـت، آموختن بخشش عشـق است. چون بدون انجام آن، مـوهبـت کامل عشـق دریـافـت نشـده و بـاعـث شـادی نمـی‌شـود.

گفتـم: " اگر عشـق می‌خـواهـی، اِک فردی را به سوی تو خواهد فـرستـاد که عشـق را به تو نشان دهد، و این تعـریفـی برای تو خـواهـد بود." اضافه کردم، اما آمدن عشـق را نمیتوان ساده تصـور کرد و بـدیهـی دانست؛ عشق چیزی است که با گـذشت زمان به دست میآید. مـاننـد مـراحـل بالای آگاهـی، بـایـد در راه کسب آن تلاش کرد. نمی‌تـوانیـد بـر فـراز افتخــارات‌ خــود بیــارامیــد.

وقتی کسی با صـداقـت می‌پـرسـد: "عشق چیست؟ " و قلبش را باز می‌کند، اِک موهبـتـی را برای او به ارمغان میآورد که همیشه پیش از این هم وجود داشتـه است. اما فرد بـایـد تمـرینـات معنوی را انجام دهد تا به روی هـدایتـی که هر روز برای نگهداری و پــرورش آن عشـق لازم اسـت، بــاز بمـــانـد.

 

هـــر روز را بـا اِک زنــدگــی کنیـــد

 

همیـن فرد سپـس سئوال کرد: " برای خدمت به استاد زنده اِک چه می‌تـوانـم بکنـم؟ بـرکات زیـادی از اِک دریـافـت کـرده‌ام، امـا چـه مـی‌تـوانـم پـس بـدهـــم؟ "

گفتـم: " کاری که هم اکنون انجام میدهی خـدمتـی منـاسب به روح الهی است. تو اکنون در حال انجام کاری هستـی که حالا نیاز است. اما وقتی عشق بیشتـری به قلبت وارد شـد، خـواهـی دانست بـایـد چه کاری را انجام دهی، و میتـوانـی بیشتـر و بهتر ببـخشـی." تـوزیـع بـروشـورهـای اِک، که این مرد انجام می‌داد خوب است، اما وقتی دیگران بتـواننـد روح اِک را در شمـا ببینند و تحسیـن کنند، خـواهنـد پـرسیـد، اِک چیست؟ آنها بیآن که حتـی آن را بشنـاسنـد بـه واقــع خـواهنــد پـرسیـــد " عشــق چیـسـت؟ " اِک چیزی نیست که فقط در مورد آن صحبـت شود؛ یک زنـدگـی است که بـایـد به نمایش درآید و طی شود. هنـگامـی‌که آن را زنـدگـی می‌کنید، دیگران می‌بینـنـد و مـی‌شنـاسنـد. آنهـا بـه‌زودی بـه سـوی شمـا آمده و  خـواهنـد ‌پـرسیـد: " اِک چیـسـت؟" و بقیه سئـوالاتـی که به دنبال آن مطرح میشود، در حـالـی‌که تلاش می‌کننـد بفهمنــد چـه چیـز شمـا را بــه صــورتــی کـه هستیـــد، درآورده اســت.

 

اِکیستها چیز زیادی برای گفتن نـدارنـد، اما کار آنها مهم است. آنها حـامـل نور و صـوت هستنــد و بـا طـریـق معنــوی خـود زنـدگـی مـیکننــد. از درون اِکیست‌ها نوری بیرون میآید. آن‏ها کتاب مقدس زنده‌ی اِک و تعــالیـم اِکنکار هستنـد، همان‌طوری که شمـا مـوقعـی که از یک سمینـار به خـانـه بازمـی‌گـردیـد حـامـل نور و صوت هستیـد. مـردم مـی‌تـواننــد چیــز متفــاوتــی را در شمــا ببـینـنــد، احســاس کننــد و بـفهمنـــد.

 

داد و ستــــد عشــــق

 

پس از دریـافـت ارمغان عشـق، بـایـد دوباره آن را پس بـدهیـم. یک اِکیست به تـازگـی اتفـاقـی را برای من تعـریـف کرد که سالها پـیـش روی داده بود. او در آن زمان در یک کارگاه سـاخـت کـاغـذ در شهـری نـزدیـک مرز آمـریـکا و کـانـادا کار میکرد. مردم آن منـطقـه مجبور بـودنـد برای خـریـد فـاصلـه‌ی بسیـاری را پشت سـربگـذرانـد و به نـزدیـکتـریـن شهــر بـرونــد.

این مرد آخر یکی از هفتهها برای خـریـد به شهـر دیگر رفت. در طول راه تعدادی اتـومبیـل پارک شده و مـردمـی را دید که به طرف جنگل می‌رفتـنـد. در آن منـطقـه دور افتاده هیجـان زیادی وجـود نـداشـت. پس طبـیعـی است که او کنجکاو شود تا ببـینـد چه چیزی این همـه آدم را بـه آنجـا کشـانـده است. او نیز اتـومبیـل خود را پارک کرد تا به آنها بپـیـونــدد. وقتی وارد جمعیت شد، دید که یک خرس بزرگ و سیـاه در حـالـی که چنـگال‌های جلویش را بالا نگه داشتـه، روی زمین نشستـه است. او بیدرنگ مسئـلـه را تـشخیـص داد: یک تیــغ بـه چنـگال‌هـای خــرس فـــرو رفتـــه بـــود. اِکیست با عجله به طرف مـاشیـن خود رفت و انبـردستـی را بــرداشت. سپـس به طرف خرس بـرگشت و خار را از پنجه دست آن جـانـور بیرون آورد. وقتی کار تمام شد، خرس روی دست و پای خود ایستـاد به داخل جنـگل شتـافـت. مردم به تـدریـج سوار اتـومبیـل‌هـای‌ خـود شـدنـد و بـه دنبــال کــار خــود رفتـنــد.

مرد به شهـر رفت و برای خود چیـزهـایـی خـریـد. سه سـاعـت بعد بازگشت و وارد همان جاده شد. وقتی به همان نقطه رسیـد، دید که مردم دوباره در آنجا جمع شده‌اند. در شگفـت بود که دوباره چه شده است. اتـومبیـل خود را پارک کرد و به داخل جمعیت رفت و دیــد کـه همـان خرس سیـاه دوباره آنجـاست. اما این‌بار به دقت به چهره‌ها نگاه مـیکنــد. نـاگهـان خرس مرد را دید. مردم کنجکاو دیـدنـد که خرس به داخل جنگل رفت و با دو سطل مملو از نـوعـی توت جنـگلـی که از دهانـش آویزان بود، بـازگشت. او مستقیـم به طرف مرد رفت و صبـورانـه در مقـابـل او ایستـاد تا عـاقبـت مرد متـوجـه شد و سطل‌ها را از او گـرفـت. وقتی او مـوفـق شد سطـلها را بگیرد،‌ خـرس به سـرعـت به جنـگل بـازگـشت.

حقیـقـت از حکایت عجیب و غـریب‌تر است، و این‌جور چیـزهـا اتفاق می‌افتد. ممکن است اتفـاق دیگـری پشـت ایـن یکـی بـاشكـد کـه روزی آشـکـار خــواهــد شــد.

برای مثال، شاید کسـی در حال جمع کردن این توت‌ها بوده و خرس با غرش تـرسنـاکـی به او گفته است: " آقا ممکن است توت‌های‌ خود را به من بـدهیــد؟ " و مرد با گفتـن: " البته، بعـد مـی‌تـوانــم مقــدار بیـشتــری بچـینـــم." پـا بـه فــرار گـذاشتــه اســت.

اِکسیتـی که به خرس کمک کرد هیـچ تـرسـی نـداشـت، زیرا پر از عشـق بود. هر وقت یکی از مخلـوقـات اِک به کمک نیاز داشت، او بدون تـأمـل به یاری آن مخلوق میرفت. وقتی مـوهبـت عشـق داده شـود بـایـد آن را بـازگــردانـــد و ایـن‌طـــور شـــد.

من هیـچ تعـریـف قطعی در جواب سئـوال "عشق چیست؟ " ندارم. تا زمـانـی‌که جوابـی بـرای خـویـش نیـابیــد، شمــا در حـــروف اِک زنـدگـــی مـی‌کنیـــد. امـا بـایــد روح را بیـابیـــد.

 

بـرکـت بـاشد.

 

سمینـار اروپـایـی اِکـنـکار ــ هـاگ ـ هلنـــد

جمعــه 19 جـــولای 1985

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386  |
 جستـجــوی ...

 

جستـجــوی آزادی معنـــوی

 

ما امروز می‌تـوانیـم پیـامـد مساوات را در زندگـی ببینیـم. نـژادهـا،‌ جنسیـت‌ها و مـذاهـب مختلف در پی تکـاپـو برای کسب مساوات هستنـد. من نمی‌گـویـم که مساوات غیر ضروری است، بلکه می‌گـویـم چیزی است که مد و رسم روز شده است. در گستـره‌ی طـولانـی تاریخ، این قضیـه دیگر مطرح نخـواهـد بود. حرف من این است: " وقت‌تان را بـرای مبـارزه در بـرابـری هــدر نـدهیـــد."

آیا واقعاً می‌خـواهیـد با بقیـه‌ی نژاد انسانـی که زیر پـوشـش کارما هستنـد مسـاوی بـاشیــد؟

آیـا مـی‌خـواهیــد بـا آن‌هــا بـرابـر شـویــد؟

ایـن هـدف شمـاسـت؟

بـه‌جـای آن پیشنهـاد مـی‌کنـم بـه‌دنبـال آزادی معنــوی باشـیـد کـه چیــزی کامـلاً متفـاوت اسـت. مساوات را جستجو نکنید ــ آزادی معنوی را بجوئید. وقتی هدف و آرزوی شمـا در زندگی آزادی معنوی باشد به سوی جـایگـاهـی حـرکـت خـواهیـد کرد که در آن به بهترین وجه می‌تـوانیـد استعـدادهـای خود را نمـایـان کنید، صرف نظر از اینکه یک مرد یا زن، سیـاهپـوست یا سفیـد پـوست، زرد پـوست یا سرخپـوسـت، اِکیست، مسیحـی، هنـدو و یـا غیــره بـاشیــد. در حـالی‌که اگر دیدگاه خود را به روی به‌دست آوردن مساوات در زنـدگـی تنظیـم نمـائیـد، هـرگـز مـوفـق نخـواهیـد شد که هدفـی کامل و بی عیب و نقـص بـرای زنـدگـی خــود بیــابیـــد.

 

دوباره بگویـم، شمـا نمی‌بایست بخـواهیـد که با نـژادهـای دیگر انسـانـی و بار عظیـم کـارمـایشـان مساوی بـاشیـد. اگر خـواست شمـا این است بـدانیـد که این مسیـر به درد شمـا نخـواهـد خورد. دیـدگـاه خود را روی آزادی معنوی تنظیـم کنید و مساوات را برای دیگـران بگـذاریــد. منظور من این نیست که نبـایـد برای مسـاوات بجنـگیـد و یا در کـوشش‌هـایـی که در این زمینه می‌شود شرکت نکنید. این‌ها را می‌تـوانیـد به‌طور ظاهـری و سطحـی انجام دهید. اگر نسبـت به این قضیـه احساسـی قوی دارید که مثـلاً چه تعداد نمـاینـده‌ی مرد در دولت دارید و حالا می‌خـواهیـد که نمـاینـدگان زن بیشتـری در دولت حضـور داشتـه بـاشنـد، بسیـار خوب، می‌تـوانیـد در رأی‌گیری شرکت کنید و یا به کمیته‌ها و انجمن‌هـایـی ملحق شـویـد تا بتـوانیـد زنان بیشتـری را برای دفـاتـر پسـت‌هـای دولتـی انتخــاب کنیــد. این چیـزهـا بـراستــی اهمیـت چنــدانـی نـدارنــد.

امروزه دولت‌های سراسر دنیا با عدم تعادل روبرو هستنـد. تعداد زیادی مرد و تعداد کمی زن.  اما در کشورهـایـی که شهـرونـدان اجازه رأی دادن دارند، همـاننـد ایالات متحده حداقل پنجاه درصد از رأی دهندگان زن هستنـد. ننشینـیـد و اجازه بـدهید به مردان که در اکثـریت بـاشنـد. شما حق رأی دارید، پس دست به‌کاری شـویـد. چرا زنان بیشتـری را بـرای پُسـت‌هـای دولتــی انتخـاب نمــی‌کنیــد؟ و این آن چیــزی اسـت کـه در بیــرون مـی‌تـوانیــد انجـام دهیــد.

اما همان‌گونه که قبـلاً اشاره کردم، تمام اینها فقط مُد و رسم این دوران است و مـاننـد تمام مُدهـای دیگر دیـدگاهـی کـوتـاه مدت است و عمر کمی دارد. به آزادی معنوی نگاه کنیـد و نـه بـه مســـاوات. زیرا که اگر نظر و ایده‌ی خود را روی مساوات بـرگـردانیـد، در زنـدگـی هـدفـی کوچک را  انتخاب کرده‌اید. ممکن است با این عقیده مـوافـق بـاشیـد یا مخـالـف. امــا آیــا بــه‌درستــی متــوجـه منظــور مــن مـی‌شــویـد؟

 

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد 

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386  |
 ردای آگـاهــــی ...

 

ردای آگـاهــــی

 

بـا بـالا رفتـن سن، بدن دیگر قادر نیست مثل گـذشتـه غذاهـا را تحمل کند. اما ما غـالبـاً همان‌طور که در جـوانـی عادت داشتیـم به خوردن ادامه می‌دهیـم و این می‌تـوانـد مشکـلات جسمـی زیـادی را ایجـاد کنـد. وقتی که وارد اِک می‌شـویـم هم اتفاق مشابـه رُخ می‌دهد و تغییر در آگاهـی باعث تغییر در الگوهای غـذایـی ما می‌شود. چرا که وقتی وارد طـریقـی زنده مثل اِک می‌شـویـم، روند استهـلاک کـارمــا سـرعت می‌گیــرد و دیگـر گنجــایش بـازگشـت به عـادات مضــر را نخـواهیـــم داشـت.

 

بـرداشـت محصــول کـارمــاهــا

 

بسیـاری از اوقات کارما در قالبـی بسیـار ساده به ما بـرمـی‌گردد؛ مثـلاً غـذایـی که دیگر بدن‌مان تحمل مصـرف آن را ندارد. به‌عنوان مثال قند تـأثیـرات شیمیـایـی خاصی دارد و می‌تـوانـد در بـرخـی از افراد مـوجـب بروز خشـم، کـوتـه نظری یا پـرخـاش‌گری شود. اگر کسی ناگهان متـوجـه شود که دیگر نمی‌تـوانـد قند را تحمل کند،‌ اما دست از مصـرف آن بر نـدارد بعیـد نیـست بـه سیـر قهقــرایـی دچـار شــود. به همین علت، بعید نیست برای خود و دیگران مشکلات زیادی را فراهم کنیـم، اما وقتی که تحمل پیـامـد عادات قـدیمـی آزاردهنده‌تر از رنجی می‌شود که بـایـد برای ترک آن عادات تحمل کنیـم، متـوجــه مـی‌شـویــم کـه زمـان تـغییــر فــرا رسیـــده اســت.

 

سپــرهــای روح

 

دو روز قبل همراه دوستـم قدم می‌زدم و فـرصتـی شد تا گیـرنـده‌های خود را با آگاهـی مردم تنظیـم کنـم. وقتی به خیـابـانـی رسیـدیـم که تعدادی فـروشگاه در آن بود، ناگهان گرفتـگـی عجیبی را احساس کردم؛ نوعی کشش که بر من فشار می‌آورد. از دوستـم پـرسیـدم که آیا او هم چند متر عقب‌تر همین فشار را احساس کرده بود یا نه؟ گفت، " آره، مثل این بـود که پـرده‌ای در پیـاده‌رو کشیــده بـاشنــد." همه با این قبیل نیـروهـا و تأثیـرات بـرخـورد می‌کنند. شهـرنشینـان با ساختن نـوعـی سپـر محکم، به مجاورت و مجـالست با دیگران و مشکلات‌شان عـادت می‌کنند. با این سپـر، آگاهـی یا هـوشیـاری معنوی طوری محدود می‌شود که بتـواننـد به زنـدگـی خود ادامه دهند و در چنیـن محیطی به امرار معاش بپـردازنـد. به‌عنوان مثال کسـی که در یک منطقه تجاری شلوغ کار می‌کند، مدام با افرادی سر و کار دارد که از غـذاهـا، کـالاهـا یا خـدمـات نـاراضـی هستنـد. آنان دائم احساس فقدان می‌کنند. اتـاق‌شان بیـش از حد بـادگیـر است،‌ نور چراغ‌ها کـافـی نیست؛ و خـلاصـه همیشه مشکلـی وجود دارد. بنـابـراین پـوستـه‌ی خارجـی محکمی را می‌سـازنـد تا در بـرابـر ارتعـاشكـات زمخت آگاهـی بشـری سپـری داشتـه باشنـد؛ سپـری که مثل زره سنگیـن شوالیـه‌های قرون وسطـی اسـت. در بعضی از خیابان‌ها نه تنها رشتـه‌ای از نیـروهـا وجود دارد که می‌تـوانیـد احساس کنید، هنگام ورود به یک شهـر هم رشتـه‌ی خـاصـی از نیـروهـا وجود دارد که با آن مـواجـه می‌شویـد. امسال تابستـان همراه با گـروهـی در هتل شهـری اروپایی اقـامت داشتیـم. در آن منطقه فضـای سنگینـی از جادوی سیـاه وجود داشت که به گـذشتـه مـربـوط می‌شد. ارتعـاشـات جادوی سیـاه هنوز چنان نیـرومنـد بـودنـد که تعداد زیادی از همـراهـان، در تمام طول شب کابـوس می‌دیـدنـد و احساس می‌کـردنـد مـوجـوداتـی سعـی دارند وارد جسمشان شـونـد. ما تلاش کـردیـم تا تعدادی از ارواح را که اسیـر جـادوگـران شده بـودنـد، آزاد کنیـم. صبـح روز بعد حساب هتل را پـرداختیـم و به جای دیگری رفتیـم. حیف از این شهـر زیبـا کـه ایـن همـه ارتعـاشــات منفـی دارد. در زمین جـاهـای بسیـاری هست که می‌توان بهشت یا دوزخ را در آن یـافـت. ما در خلال زیستـن در زمین، در بعد معنوی آگاهـی خود سعی داریم بهشت یا آزادی معنوی را پیدا کنیـم. عمـومـاً آزادی معنوی هنگامـی به‌دست می‌آید که فرد به خـداشنـاسـی یا وضعیتـی می‌رسد که روح بدون تـردیـد می‌داند قادر است با مقام متعال یا خداوند همکار شود و از این نقطه به بعد خود را وقـف این رسـالـت مــی‌کنــد.

 

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه دهم شهریور 1386  |
 روش‌هــای سفــر روح

 

روش‌هــای سفــر روح

اکنـکار کلیــد جهــان‌هـای اســرار

صفحــه‌ی هشــاد و هشــت تــا نـــود و دو

 

                                             نخـست:

یکی از روش‌های بهتر و ساده‌تر که می‌تواند توسط هر کس به ‌کار گرفته شو، درست پیش از به خواب رفتن است ــ به این منظور که سفر در هنگام خواب صورت گیرد. روی تخت دراز بکشید، چشمانتان را ببندید و روی بودن در یک نقطه‌‌ی مشخص چه در این جهان و چه در جهان‌های دیگر عمیقاً تمرکز دهید. اشتیاق‌تان برای منعکس شدن باید بسیار شدید باشد. عموماً شما در این حالت به خواب می‌روید و ناگهان مشاهده می‌کنید که بالای بدنتان پرواز کرده و از بالا به آن نگاه می‌کنید. حرکت بعدی، البته مشروط به اینکه شما با این پدیده به آرامی روبرو شده باشید، این است که راجه به نقطه‌ای که در نظر داشتید بروید فکر کنید. به سرعت یک چشم به‌هم زدن به آن نقطه خواهید رفت، صرف نظر از اینکه آن نقطه کجا باشد، اینجا در این جهان یا در سیـاره‌ای دیگر و یا اصولاً در جهـان‌هـای دیگــر.

 

دوم:

این روش مشابه روش خود تمرکز یا هیپنوتیزم است. شما از مرحله‌ی آگاهی جسمانی خارج شده و با تمرکز روی یک شیئ براق مانند سکه، وارد نوع دیگری از آگاهی خواهید شد. این سکه که نور را از خودش منعکس می‌کند و یا یک آئینه‌ی کوچک که نور را از یک لامپ الکتریکی یا خورشید دریافت می‌کند خیره شده و بر روی خارج شدن از بدن تمرکز کنید. در مدت تمرکز می‌بایستی این دستور را برای خودتان تکرار کنید: من در حال ترک بدنم هستم. من در حال رفتن هستم ( به هر محلی که تصمیم رفتن دارید و می‌خواهید بروید )‌و این را آنقدر تکرار کنید تا تبدیل به واقعیت شود. ناگهان خود را بیرون بدنتان پیدا می‌کنید که در حال نگاه کردن به آن در وضعیت اولش هستید، حال می‌خواهد نشسته بـاشـد یـا دراز کشیـده در رخـت‌خـواب.

 

ســوم:

دراین روش روی زمین بنشینید، در حالی که چشم‌ها را بسته و پاها را به طرف جلو دراز کرده‌اید ( با زانوهای سفت ). نفس عمیقی کشیده و پاهایتان را در حالی که به جلو خم می‌شود با نوک انگشتان دست‌تان لمس کنید. درست مانند اجرای حرکت کالی‌سته‌نیک ( این حرکت همان رساندن نوک انگشتان دست به پاها در حالت نشسته می‌باشد ) ــ در همین حال کلمه‌ی سوگماد را زمزمه کنید که در دو بخش ادا می‌شود. هنگام خم شدن بخش اولش را که « سوگ » SUG باشد زمزمه کنید. و در حال برگشتن به حالت نشسته کلمه‌ را با زمزمه‌ی « ماد » MAD  تمام کنید. هر دو بخش کلمه، سیلاب‌های دراز و کشیده هستند و هر دو با بیرون دادن تنفس زمزمه می‌شوند. این حرکات آگاهی انسانی را باز کرده و آن را به جهان‌های دیگر انعکاس می‌دهد. این نکته اهمیت دارد که حرکت را در ابتدا هفت بار انجام داده و پس از مدتی استراحت پنج بار دیگر به انجام برسانید. پس از یک بار استراحت طولانی‌تر دوباره این سیکل را اجرا کنید. هیـچ‌کدام از این تمرین‌ها نبـایـد بیشتـر از نیـم سـاعـت ادامـه یـابــد مگـر آنکـه در حــال نتـیجــه‌گیـری بـاشیــد.

 

چهــارم:

روی صنـدلی راحتی بنشینیـد، چشم‌ها را بسته و کلمه‌ی « گوپال » را زمـزمـه کنید که نام یکی از محافظیـن معـابـد حکمت زرین است، جایـی که چهارمین بخش کتاب « شریعت کی سوگماد » نگاه‌داری می‌شود. این کتاب آسمانی پیروان « اکنکار » است. کلمه در دو سیلاب زمزمه می‌شود. این اسم مقدس می‌بایستی به این ترتیب ادا شود: گـــو « Gooo » و بعد پـــال « Pal ». اسم این وجود متعالی به نام گوپال‌داس « Gopal Das » است که محافظ و تعلیم دهنده‌ی نوشته‌های الهی « شریعت کی سوگماد » می‌باشد. این زمزمه را با یک ذهن خالی ادامه بدهید و ناگهان خود را خارج از بدن جسمانی خواهید یافت که در حال گوش دادن به درس‌هایی در مورد « شریعت کی سوگماد » هستیـد که توسط آن استـاد حق مشهور در اولین مـرتبـه‌ی بالاتـر از زمیـن و در معبـد حکمـت زرّین قـرائـت مــی‌گـردد.

 

پنـجــم:

موقعیت راحتی روی صنـدلی یا زمینبه خود بگیـریـد و مطمئن باشیـد که می‌تـوانیـد آن را برای مدت حداقل نیـم ساعت حفظ کنید. موقعیت شما باید طوری باشد که هیچ‌گونه ناراحتی از نظر شرایط فیزیکی و جسمانی و محیطی نداشته باشید. چشمان‌تان را ببندید و به نقطه‌ای بین چشم‌ها در سطح ابروهایتان نگاه کنید. اجازه دهید که تصاویر ایجاد شده از درون چشم درونتان (‌ یا چیزی که ما به عنوان پرده‌ی ذهن می‌شناسیم )‌ عبور کند. به آرامی نفس بکشید و به ذهنتان اجازه‌ی بازی دهید. سپس سعی کنید که به پرده‌ی خالی نگاه کنید. اگر بتوانید روی تیسراتیل ( چشم سوم ) یک پرده‌ی خالی ایجاد کنید، استاد حق در قید حیات ظاهر شده و شما را در سفری به جهان‌های بالاتر مشایعت خواهد کرد. از آنجایی که این استاد حق شکل و شمایلی مشابه استاد حق در قید حیـات در بیــرون خـواهـد داشـت چنــدان تـعجــب نکنیــد. مورد شک است که در این حالت هیچ مفهومی از زمان برای‌تان وجود داشته باشد. اما نگران این قضیه نباشید. فقط به استاد حق در قید حیات و تجربیاتی که در سفر با او برای‌تان پیش خواهد آمد فکر کنید. او تنها وسیله‌ای است که از طریق آن می‌توانید به جهان‌های بالاتر برسید. بنابراین هوشیار باشید و این روش را به‌طور صحیح اجرا کنید. کمک اضافه‌ی دیگر می‌تـوانـد زمـزمـه کردن لقب او  « مـاهـانتـا » به معنای معلم بزرگ و نور دهنده است، که می‌ٱواند در سه سیلاب ــ مــا( MA )، هـــان (HAN  ) و تــا ( TA )  ادا شود. این عمل باعث می‌شود که استاد حق در قید حیات سزیع‌تر به مدار شمـا آمده و تا جهــان‌هـای دیگــر مشـایعـت‌تـان نمــایــد.

 

ششــم:

در این روش باید اتاقـی نیمه تاریک با حداقل نور پیدا کنید. شـایـد یک چراغ کم‌وات یا یک چراغ رومیـزی با آباژور سنگیـن برای این منظور مناسب باشد. موقعیتـی را روی یک کانـاپـه اختیار کنید و به پشت دراز بکشیـد. سپـس یک دایره با رنگی که ( رفلکس ) انعکاس بالایـی داشتـه باشد ( مانند نارنجـی خیلی روشن یا آبی )‌ روی پیشانی‌تان بین دو ابرو قرار داده و حداقـل به مدت پنج دقیقه بدون چشم بر هم زدن به آن خیـره شویـد. فشار وحشت‌نـاکـی به روی چشمان‌تان وارد خواهد شد، اما با رسیـدن به این نقطه شروع به حالت استـراحت دادن به آن کره و تنها بدان خیـره شویـد. محیط به تدریج شروع به محو شدن خـواهـد کرد و به‌جای آن صحنـه‌ای کامـلاً متفاوت ظاهـر خـواهـد شد که در آن معمولاً یک استـاد بزرگ حق در حال توضیـح دادن این مطلب است که شمـا کجا هستیـد و چه اتفـاقـی برای شما رُخ می‌دهد. پس از مدت کـوتـاهـی خود را در خـوابـی عمیق خـواهیـد یافت. وقتـی بیدار شـدیـد این تجـربـه بـرای‌تـان همـان‌قـدر واقعــی خــواهــد بـود کـه دسـت‌هــا و پـاهــایتــان.

 

بـرکـت بـاشــد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه هفتم شهریور 1386  |
 ابــزاری ...

ابــزاری بهتــــر

 

گاهـی اوقـات انسـان آرزویـی شـدیـد بـرای خـدمـت بـه خـداونـد پیـدا مـی‌کنـد. بـالاتـر از همـه اینکـه هـدف روح در این زنـدگـی همیـن اسـت. اگـر هنـوز هـدف‌تـان را نمـی‌شنـاسیـد، بـدانیـد کـه هـدف آمـوختـن چگـونـگی خـدمـت بـه خــداسـت.

ایـن بـدان معنـا نیـست کـه هـر کـس بـایـد یـک عضـو تمـام وقـت روحـانیـت یـا چیـزی شبیــه بـه آن بـاشــد. بلکـه بـدان معنـاسـت کـه هـدف شمـا بـه‌عنـوان روح ــ بـارقـه‌ی‌ الهــی، در این زنـدگـی گستـرش حـس عشـق و هـم‌دردی و تمـام کیفیــات دیگــر الهـی بـاشــد تـا بتـوانیــد ابـزاری بـرای روح  الهــی بـاشیــد.

 

کجـــا و چگـونــه ایـن را فــرا مـی‌گیـــریـــد؟

شمـا آن را در خـانـه و بـا عمـل نمـودن در میـان خـانـواده‌تـان مـی‌آمــوزیـد. گـاهـی اوقـات شمـا بـا آن‌هـا کـامـلاً مـوافـق و هـم عقیــده نیـستیــد. گـاهـی فشـارهـای روزانـه بـه شمـا هجــوم مـی‌آورنـد. شمـا کلمـات نـاهنجــاريبـر زبـان مـی‌آوریـد، امـا بعـد مجبــور بـه بـوسیـدن و جبــران کـارتـان مـی‌شـویـد. بـوسیـدن و جبـران نمـودن نیـز در میــان گـذاردن عشـق، عشـق انسـانـی اسـت، کـه سعــی مـی‌‌کنــد عشـق الهــی را بـه‌نـوعــی بیـان کنــد.

 

چگـونـه ــ خــداگـونـه شـدن را از ایـن درس‌هـا مـی‌آمـوزیـد تـا روزی بتـوانیـد هـم‌کاری بـرای خــداونـد شـویـد؟

شمـا ایـن درس‌هـا را در عمـل و در جـریـان زنـدگـی روزانــه، در بـازار و هـم‌چنـین در میـان اشتبـاهـات‌تـان مـی‌آمـوزیــد. شمـا آن‌هـا را هـر زمـانـی مـی‌آمـوزیـد کـه کمتـر آرزومنــد گـوش سپـردن بـه شخـص دیگــری هستیــد و یـا میــل بــه صبــور بـودن داریــد. پـس زنـدگـی بـا درس‌هـای سختـش بهتـ ربـه شمـا مـی‌آمـوزد. و همیـن زمـان اسـت کـه فـرد مـی‌پـرسـد: " چـرا بـایـد چنـین سختـی‌هـایـی در زنـدگـی نصـیـب مـن باشــد؟ "

 

هـارولــد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه ششم شهریور 1386  |
 
 

سلام

دوستــانـی کـه بـرای تمـاشـای فـایـل تصـویـری کنسـرت‌هـای شهـرام ناظـری و خبـرهـای پیـرامـون آن دچـار مشـکل دریـافـت هستنـد، مـی‌تـواننـد از لینـک مستقیـم آن استفـاده نمـاینـد.

http://www.youtube.com/watch?v=uPkop45Y3EU&eurl=http%3A%2F%2Fkohaneck%2Eblogfa%2Ecom%2F

بـرکـت بـاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه ششم شهریور 1386  |
 پیــونــد ...

 

پیــونــد روابــط انســانــی

 

اکیستـی با یکی از همـکاران خود مشکلـی داشت. این همکار خـانمـی بود که اکیست او را به‌عنوان دستیـار استخـدام کرده بود. این زن روح کار خود را درک نکرده بود و رفتـارهـا و عمل‌کرد‌های او کُل پـروژه را به خطـر می‌انـداخـت. اکیست وظـایـف و مسئـولیـت‌های زیـادی را در رابطـه با پـروژه به این فرد سپـرده بود و بنـابـراین کنار گـذاشتـن او از این کار عـاقـلانــه نبـود. بنــابـراین دائـم از خـود مـی‌پـرسیــد کـه چــه کـار بـایــد بکنــد؟

 

تا وقتـی که ما روی زمین زنـدگـی می‌کنیـم، در هر حلقه‌ای از وصل هم که باشیـم، همتا و هم‌زادی منفـی داریـم. هر قـدر هـم کـه معنوی بـاشیــد، کسـی هست که به همـان انـدازه منفـی بوده و به شمـا نـزدیـک است؛ کسـی که گـویـا پنهـانـی یا آشـکارا هر کاری می‌کنـد تا شمـا را متـوقـف کـرده، دچـار لغــزش کنـد و به عقب بـرگـردانــد. تنها گلـه و شـکایت کـردن از چنیـن کسـی کـافـی نیست، چون بـالآخــره مجبــوریـد برای مشکل خود راهـی پیدا کنیـد و تا وقتـی که بـرای باز کردن این گـره‌هـا که شمـا را به هم می‌پیـونـدد راهــی پیــدا نکنیــد، مشـکل بـاقــی خـواهــد مــانــد.

 

نمی‌تـوانـم به شمـا وعده دهـم که هر چه بیشتــر در اِک پیشـرفـت کنیـد مشکلات‌تان کوچک‌تر و آسان‌تر خـواهـد شد. در واقـع هر مشکلی کـه داریـد، بزرگ‌تر و دشوار‌تر می‌شـود. اما در آن واحـد تـوانـایـی و قـدرت شمـا برای حل مشـکلات و کنتـرل زنـدگـی‌تـان نیــز بیشتــر خــواهــد شــد.

 

هـارولــد کـلمــپ

بـرکـت باشـــد

 

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه پنجم شهریور 1386  |
 رومـــی ....

 

بـا سـلام

 

اجـراهـایـی متفـاوت بـه همـراه اظهـار نظـرهـای گـونـاگـون از منـابـع و منـاطـق مختـلـفی کـه اجـراهـای آقـای شهـرام نـاظـری در آنجـا صـورت گـرفتـه اسـت شـایـان تـوجـه اسـت.

اجـراهـایـی از آثـار مختـلف مـولانـا جـلا‌الـدیـن بلخـی رومــی ( رومــی ) تـوسط ایـن هنـرمنـد بـرجستـه احسـاسـاتـی عمیـق از شـوق و شعفـی درونـی را ایجــاد نمــوده است ــ کـه همـان‌گـونـه که مشـاهـده خـواهیــد کـرد بـرخـلاف دانستـن زبـان اجـرایـی ایـن کنـسرت‌هـا تنهـا و از طـریـق صـوت و نـوای جـان‌بخـش مـوسیـقیـایـی آن ــ اثـرات عـمیـقـی از وجـدی عـاشقـانـه را بـر جـای گـزارده اسـت. اثـراتـی کـه حتـی بـه صـورت کـلامـی مکتــوب ریتــم و آهنــگ مـوسیـقیـایـی دارنــد و بـا بیـان آن‌هـا بـه زبـان‌هـای گـونـاگـون هـارمـونـی و ریـتمــی را مـی‌سـازنـد کـه بـه نـاگـاه راوی را در بحــر بـی‌کــران خـود فـرو مــی‌بــرد، اثــری همچــون..

 

پیــدا شـدم                      پیــدا شــدم                     پیــدای نـاپیــدا شــدم

شیــدا شـدم                    شیــدا شــدم                  شیــدا شــدم

مــن او بُــدم                     مــن او شــدم                   در عشـق او چــون او شــدم

و ......

 

در فـایـل تصـویـری زیـر قسمـت‌هـای متفـاوتـی از اجـراهــای متعــدد ایـن هنــرمنــد گــرامـی وجــود دارنــد کــه معــرف عظـمـت ایـن بنیــان گفتــاری نهفتــه در میــان جـان و دل عــاشقـان طـریــق حـق مـی‌بــاشــد.

 

بـرکـت بــاشــد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 کلیـــد ورود بـه ...

 

کلیـــد ورود بـه جهــان‌هـــای درون

 

اکثـر مـردم، از آنچـه کـه ورای زنـدگـی روزمـره‌شـان در جهـان فیـزیکـی در جـریـان اسـت، آگـاه نیستـنـد مثـل خـود مـن کـه در آن زمـان آگـاه نبـودم. آن‌هـا از سـر کـار بـر مـی‌گـردنـد، بـه خـانـه مـی‌رونـد، شـام‌شـان را مـی‌خـوردنـد،‌ زمـانـی را بـا خـانـواده سپـری مـی‌کننـد و سپـس بـه رخت‌خـواب مـی‌رونـد. آن‌هـا بـه تمـامـی بـه درون تـاریـکی مـی‌رونـد تـا صبـح بعـد بیـدار شـونـد و روزی دیگـر را در جهـان فیـزیـکی آغـاز ‌کننــد، بـی آنـکه هیـچ خـاطـره‌ای از شـب قبـل داشتـه بـاشنـد. در حـقیقـت انسـان‌هـا در نیـمـی از سـاعـات زنـده بـودن‌شـان زنـدگـی مـی‌کننـد.

 

اگـر از آنچـه کـه در وضـعیـت رؤیـا در جهـان‌هـای نـاپیــدای معنـوی بـر شمـا مـی‌گـذرد، آگـاه نبـاشیـد، در حقـیقـت تمـام اوقـات زنـدگـی‌تـان در جهـان فیـزیکـی را زنـدگـی نکـرده‌ایـد. اگـر هـرگـز بیـن جهـان‌ رؤیـاهـا و جهـان بیـرونـی ارتبـاطـی بـرقـرار نکـرده‌ایــد، هـرگـز نخواهیـد دانسـت کـه چـه مقـدار از زنـدگـی‌ را از دسـت داده‌ایــد.

 

تمـرینـات معنـوی اِک کلیـد ورود بـه جهـان‌هـای درونـی اسـت. آن‌هـا کلیــد جهـان‌هـای اسـرار شمـا هستنـد. تمـرینـات معنـوی اِک سـاده هستنـد. بـرای مثـال در یکـی از این تمـرینـات تنهـا کـاری کـه بایـد انجـام دهیــد ایـن اسـت کـه در محلـی سـاکـت،‌ چشمـان‌تـان را ببـنـدیـد و هیــو را بـه آرامـی بـرای خـود زمـزمــه کنیــد.

 

وقتـی تمـرینـات معنـوی اِک را انجـام مـی‌دهیـد، زمـانـی را صـرف سـاکـت بـودن و گشـودن خـود بـه روی روح الهـی مـی‌کنیـد کـه مـا آن را اِک مـی‌نـامیـم. ایـن بسیـار مهـم اسـت. زیـرا همـان‌طـور کـه بـا خـوانـدن هیــو خـود را مـی‌گشـائیــد،‌ در حـقیـقـت در حـال گشــودن خـود بـه‌سـوی فـرصتــی هستیــد، تـا بـه‌وسیـلــه‌ی آن زنـدگـی خـود را بهتــر ببـینیــد و بهتــر زنـدگـی کنیــد.

 

هـارولـد کلمـپ

 

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه سوم شهریور 1386  |
 بـا مــدعـی مگــوئیـــد ....

بـا درود

 

دوسـت گــرامــی ــ سـرکـار خـانــم علـی‌پـــور

در پـاســخ بـه سئــوال شمــا کـــه:

 

  • آيـا مـی‌شـود كـه درجـه‌هـای وصــل مــا بـدون خـود سـازی و از بيـن بـردن نفسـانيــات‌مــان بـالا بـــــرود؟

***

بـا مــدعـی مگــوئیـــد اســرار عشــق و مستـــی

 

مقیـاس‌هـای لازم بـرای انـدیشیـدن را اگـر از حیـطـه‌ی دانش‌هـای معنـوی فـردی بـه بخـش معنـویـت وسیـع‌تـری از جـامعـه وسعـت ببـخشیـم وضـوح آن را بهتـر و روشن‌تـر خـواهیـم دیـد. جـامعـه‌ی انسـانـی و بهتـرین آن جـامعـه‌ای کـه فـرد در آن بـا تمـاس‌هـای مستقیـم روزانـه زنـدگـی را مـی‌گـذرانـد و آن را بـه‌صـورتـی ملمـوس احسـاس مـی‌کنـد، بهتـرین آمـوزش‌گـاه‌هـای روزانـه و آمـوزگـار بـرای فـرد در جهـت شنـاخت سیستـم‌هـای حیـاتـی پیـش رو مـی‌بـاشنـد. هـر انسـان و یـا جـانـدار دیـگـر ــ یـک سیستـم حیـاتـی مختـص بـه‌خـود اسـت کـه دارای روش‌هـا و متـدهـای حیـاتـی منحصـر بـه فـردی است کـه در ارتبـاط بـا یـک سیـستـم مـرکـزی بـزرگتـر و گستـرده‌تـر قـرار گـرفتـه اسـت، شنـاخـت و قـرار گیـری هـریـک از این واحـد‌هـای انسـانـی در جـایـگاه حیـاتـی خـود امـری لازم و ضـروری بـرای رشـد معنـوی و درک حیـاتـی خـویشتـن است. هنـگامـی کـه مـا بتـوانیـم شـاخص‌هـای حیـاتـی خـویـش را شنـاسـایـی کنیـم بـدون تـردیـد شـاخص‌هـای حیـات انسـانـی را بـازیـافتـه‌ایـم و از این رهگـذر مسیـر و رونـد حیـاتـی مـا بـدون تـداخـل و درگیـری بـا رونـد حیـاتـی انسـانـی دیگـر راه خـویش را خـواهـد یـافـت. آمـوزش‌هـای معنـوی‌ای کـه در صـدد آمـوختـن راه‌هـای متعـدد خـودشنـاسـی‌انـد اصل را بـر این مـورد بنـا نمـوده‌انـد کـه بـدون شنـاخـت خـویشتـن شنـاخت، خـداونـد میـسر نیـست. یا بـه گفتـه‌ی شمـس تبـریــز: « تـو کـه از شنـاخـت خـویـش عـاجـز و نـاتـوانـی، چـه جـای بحث و حـدیثـت در خـداونـد و خـداونـدگـاری اوسـت».

 

مـی‌تـوان دیـد کـه در این راستـا سخـن بـه کــراّت و بسیـار بیـان شـده اسـت، امـا در راستـای آمـوزش‌هـای نـوین معنـوی کـه در جهـان امـروز جـایـگاهـی را دارا مـی‌بـاشنـد، دیگـر آن سخـت گیـری‌هـا و آزمـون‌هـای دشـوار گـذشتـه بـه نـوعـی در امـر آمـوزش‌هـا جـایـگاهـی بیـرونـی نـدارنـد، و تمـامـی ایـن عـوامـل بـه درون هـر فـرد انتقـال یـافتـه اسـت، زیـرا دوران گـذار این واقعـه سپـری گشتـه اسـت و فـرد در زنـدگـی‌هـای متعـدد خـود آن روش‌هـای دیـریـن را پیـمـوده است و بـه همیـن جهـت اسـت کـه خـواهـان آمـوزش‌هـای معنـوی بـرتـری است. بسیـاری از افـراد از عـدم درک، فهمیـدن و دشـوارهـای روزانـه و درگیـرهـای بعـد از آشنـایـی بـا اک سخن بـه وفـور بـه میـان مـی‌آورنـد ــ ایـن امـر بـه تـأبیــری همـان گـزش‌هـای معنـوی از طـریـق رونـدهـای درونـی اسـت کـه فـرد را بـا عـالـم درون خـود و حـوادث در حـال وقـوع آن روبـرو مـی‌گـردانـد، تـوانـایـی هـر فـرد بـرای روبـرویـی بـا این حـوادث مختـص بـه خـود اوسـت و هیـچ فـردی را نمـی‌تـوان بـا دیگـری بـرابـر و یـک‌سـان دانـست، زیـرا حـوادث در حـال وقـوع در درون افـراد متفـاوت و از راه‌گـذارهـای گـونـاگـونـی مـی‌گـذرنـد.

 

مـراد سخن اینکــه: اگـر فـرد بعـد از بـازشنـاسـی حـوادث درون خـود و دانستـن دلایـل آن درس لازم را نیـامـوزد بـدون شک این چـرخـه تکــرار خـواهـد شـد، چـرخـه‌ای سنـگین‌تـر و وزیـن‌تـر کـه بـار سنـگیـن آن را تحمـل کـردن بـه سـادگـی میـسـر نخـواهـد بـود. امـا این در مـورد کسـانـی اسـت کـه تـاب آورنـد و تحمـل ایـن آمـوزش‌هـا را داشتـه بـاشنـد. حـال در خـلال این شیـوه‌ی آمـوزشـی بـرای اینکـه فـرد بتـوانـد از مـوارد لازم و کمـک‌هـای آمـوزشـی جهـان بیــرون خـود نیــز بهـره‌ای داشتـه بـاشـد و نـامـلایمـات و دشواری‌هـای درونـی‌اش را بـا آن همـاهنـگ سـازد و درک بهتـری از راه داشتـه بـاشـد، بـه او آمـوزش‌‌نـامـه‌هـایــی (دیسکـورس‌هـا) از جـانـب استـاده زنـده‌ی اک ( حـق ) داده مــی‌شـود تـا بتـوانـد بـا بهـره گـرفتـن از آنـهـا بـه حـل مشـکلات خـود پـرداختـه و رونـد حیـاتـی خـود را بـا مسیـر معنـوی‌اش بـه کمـک راهنمـایـی‌هـای استـاد زنـده‌ی اک ( حق )  همـاهنـگ سـازد. این عـوامل بـدون شک بـه سـازمـانـدهـی و زمـان نیـاز دارنـد، عـواملی مـاننـد زدودن عـادت‌هـای نـاهنجـار، بـرخـورد‌هـای خـودخـواهـانـه، سـودجـویـی‌هـا، جـاه‌طلبـی‌هـا، غـرور، تـرس و وحشـت، و هـزارانـی دیگـر کـه چـه پیــدا و چـه پنهـان ــ خبــر از احـــوال درون مـی‌دهنــد.

 

جـایـگاه فـرد در این حـالـت بـه طبـع مـی‌بـایـد همچـون دانـش‌پـژوهـی متـواضـع و آمـاده بـرای دریـافـت‌هـای معنـوی و نشـانـه‌هـای راه بـاشـد، این بخـش نخـست قـدم گـذاردن در مسیـری معنـوی اسـت کـه لازمـه‌ی‌اش خلـوص و صـداقـت فـرد بـا خـودش نیـز مـی‌بـاشـد، امـا بخش دیگـر این مـاجـرا همـاهنـگ سـازی این وجـه درونـی بـا بـرخـوردهـای بیـرونـی و اجتمـاعـی اسـت، تنـاقضـات حـاصلـه از این امـر ضـربـات سنـگینـی را بـه فـرد وارد مـی‌کننـد، ضـربـاتـی کـه گـاهـاً ‌چـون پتُـکی فـولادی بـر کـاسـه‌ی سـر مـی‌بـاشـد. شـوک حـاصلـه از این واقـعـه مـی‌تـوانـد بـرای فـرد ره رو خطـرنـاک بـاشـد امـا این تـوانـایـی هـم نیـز در او وجـود دارد کـه کنتـرل امـور را بـه‌دسـت گـرفتـه و بـه راه خـود ادامـه دهـد.

 

آغـاز تنـاقضـات: هنـگامـی که فـرد این دوره‌ی آزاردهنـده را پشـت سـر مـی‌گـذارد و بـه گــُداری نـسبتـاً آرام و آسـوده‌‌ بـرای عبـور مـی‌رسـد بـر خـود پیـلـه‌ای از نـوعـی غـرور نـاشنـاختـه مـی‌پـیچــد، غـروری کـه بـدون شـک تـا آن زمـان بـرای‌ش نـاشنـاختـه بـاقـی مـانـده اسـت، غـروری زیبـا و دل‌کـش و جــذاب..؟ اما این‌هم نشـانـه‌ای بـرای بـی‌خبـری از ادامـه‌ی راه و آنچـه کـه در مسیــرش نهفتــه است ــ مـی‌بـاشـد. اغـلب تضـادهـا و تنـش‌هـای طبقـاتـی درون گـروهـی از این لحظـه آغـاز مـی‌شـونـد، آغـازی شـوم بـرای رجعـت مجـدد بـه سـرمنـزل نخـست بـرای فـردی کـه نتـوانستـه است همّیـت و منـزلـت خـویش را در مسیـر معنـوی‌اش شنـاسـایـی و درک کنـد، آنـانـی کـه در پنـاه کلمـات جـذاب و زیبـا و فـریبنــده قـرار مـی‌گیـرنـد تـا احسـاسـات لطیـف و ظـریـف نفسـانـی خـویـش را سـامـانـی ببـخشنـد نیـز بـی‌گمـان هنـوز بـا لبـه‌ی تیـــغ معـــروف روبـــرو نگشتــــه‌انـــد.

 

قصـد ایجــاد سـوء تفـاهمی نیـست ــ اک جـایـگاه تـوبیــخ، تنـبیـه و شمـاتـت افـراد در حضـور عـام نیـست، اک میـدان ارزانــدام و خـودخـواهـی‌هـای آکنــده از بــوی گنــد منـیـت‌هـا نیـسـت،‌ اک رمـز و راز روابـط پشـت پـرده‌‌ بـرای گـریـز از مـذاهـب سخـت‌گیـر و آزاردهنـده در این میـدان تنـگ و تـاریـک جهـالـت‌هـا نیـست، اک دنیــای پــُر از شـور و شـر انتـخـابـات و گـزینـش‌هـای منـفعـت‌طلبـانـه بـرای آینــده‌‌ای بهتــر و نـزدیـک نیسـت، اک صنـدوق پـس‌انـدازی بـرای ذخیــره‌ی ثـواب‌هـای واجـب و غیـر واجـب بـه جهـت شمـاتـت‌هـای آخــر زمـان و روز مکـافـات در ادیان نیـست، اک  بـارگـاه جبـروتــی بــرای عـرض دعـا و ثنــا و گـرفتـن خیـرات، صــدقـات  و مسـاعـده‌هـای نیمـه‌هـای هـر مـاه نیـسـت، اک میـدان ابـراز نظــرهای خـودپـرستـانـه و استـبـدادی و چشـم و هـم چشمـی‌هـای مغـرورانـه نیـسـت، اک سلطـه‌ی استثـمـاری و اطـاعـت‌هـای کـورکـورانـه و احمـاقـانـه نیـست زیـرا:

اک ( حـق )  دنیـای پـاک و بـی‌غـل و غـش و بـی‌آلایـش هـر انسـانـی اســت کـه آرزوی پـاکـی، آزادی معنـوی، آزادگـی و بـرخـورداری از روحـی سـرشـار از عشـق نـاب بـه هـم‌نـوع و خـالـق را در دل مـی‌پـرورانــد.

حـال هـر کـدامیـن از مـوارد بـالا و هـزاران دیگـری کـه از رشتـه‌ی تحــریـر مـی‌گـریـزنـد نیـز ــ مـی‌تـواننــد راهـی بـرای رشـد و تعـالــی معنــوی و یـا بـازگشـت مجــدد فـرد بـه اعمـاق اعمـال تـاریـکش بـاشــد.

معنـا و مفهـوم بیـان استــاد زنـده‌ی اک، بـر همیـن راستــا استـوار اسـت، آنـان کـه راه خطــا را پیـش مـی‌گیـرنـد خـود مسئــول اصـلاح و تحمـل دنیـای درونـی خـویـش خـواهنـد بـود و نـه دیگـران، پـس بهتـر است در بـرخـورد بـا چنـیـن مـواردی از صحنـه‌ی درگیـری‌هـا بـدور مـانـد تـا فـرد بـه فــراسـت اعمـال خـویـش در رســـد.

 

بـا آرزوی سـلامـت و بهـــروزی

منـوچهـــر

بـرکـت بـاشـد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه یکم شهریور 1386  |
 
 
بالا