پــذیـــرش مــوهبــت عشــق
بـا فـردی گفتـگـو مـیکـردم کـه صــادقـانـه اعلام کرد مـایـل است عشـق به زنـدگـی او وارد شـود. او پـرسیـد کـه آیـا مـن مـیتــوانـم تعــریـفـــی از عشــق بــه او بــدهـــم.
به وسعت اِک و عشق الهی انـدیشیـدم و عـاقبـت گفتـم: "حقیقتاً نمیتـوانـم تعـریفـی از عشق الهی بـدهـم. اما اگر میخـواهـی قلبت را باز کنی، میتـوانـی کتاب " بیگانهای بر لب رودخـانـه " را بخـوانـی. اگر حقیقتاً میخـواهـی بـدانـی عشـق چیست، پـاسـخ از طـریـق فرد دیگری به سوی تو خواهد آمد. اما وقتی عشق بیـایـد، بـایـد به اندازه کـافـی بـرای پـذیـرش آن بـاز بـاشــی."
او سپـس پـرسیـد چگونه میتوان عشـق را به دیگران بخشیـد. به اعتقاد من آموختن آن بسیـار خوب است، زیرا بخشش عشـق اولیـن قدم است. سختترین قسمـت، آموختن بخشش عشـق است. چون بدون انجام آن، مـوهبـت کامل عشـق دریـافـت نشـده و بـاعـث شـادی نمـیشـود.
گفتـم: " اگر عشـق میخـواهـی، اِک فردی را به سوی تو خواهد فـرستـاد که عشـق را به تو نشان دهد، و این تعـریفـی برای تو خـواهـد بود." اضافه کردم، اما آمدن عشـق را نمیتوان ساده تصـور کرد و بـدیهـی دانست؛ عشق چیزی است که با گـذشت زمان به دست میآید. مـاننـد مـراحـل بالای آگاهـی، بـایـد در راه کسب آن تلاش کرد. نمیتـوانیـد بـر فـراز افتخــارات خــود بیــارامیــد.
وقتی کسی با صـداقـت میپـرسـد: "عشق چیست؟ " و قلبش را باز میکند، اِک موهبـتـی را برای او به ارمغان میآورد که همیشه پیش از این هم وجود داشتـه است. اما فرد بـایـد تمـرینـات معنوی را انجام دهد تا به روی هـدایتـی که هر روز برای نگهداری و پــرورش آن عشـق لازم اسـت، بــاز بمـــانـد.
هـــر روز را بـا اِک زنــدگــی کنیـــد
همیـن فرد سپـس سئوال کرد: " برای خدمت به استاد زنده اِک چه میتـوانـم بکنـم؟ بـرکات زیـادی از اِک دریـافـت کـردهام، امـا چـه مـیتـوانـم پـس بـدهـــم؟ "
گفتـم: " کاری که هم اکنون انجام میدهی خـدمتـی منـاسب به روح الهی است. تو اکنون در حال انجام کاری هستـی که حالا نیاز است. اما وقتی عشق بیشتـری به قلبت وارد شـد، خـواهـی دانست بـایـد چه کاری را انجام دهی، و میتـوانـی بیشتـر و بهتر ببـخشـی." تـوزیـع بـروشـورهـای اِک، که این مرد انجام میداد خوب است، اما وقتی دیگران بتـواننـد روح اِک را در شمـا ببینند و تحسیـن کنند، خـواهنـد پـرسیـد، اِک چیست؟ آنها بیآن که حتـی آن را بشنـاسنـد بـه واقــع خـواهنــد پـرسیـــد " عشــق چیـسـت؟ " اِک چیزی نیست که فقط در مورد آن صحبـت شود؛ یک زنـدگـی است که بـایـد به نمایش درآید و طی شود. هنـگامـیکه آن را زنـدگـی میکنید، دیگران میبینـنـد و مـیشنـاسنـد. آنهـا بـهزودی بـه سـوی شمـا آمده و خـواهنـد پـرسیـد: " اِک چیـسـت؟" و بقیه سئـوالاتـی که به دنبال آن مطرح میشود، در حـالـیکه تلاش میکننـد بفهمنــد چـه چیـز شمـا را بــه صــورتــی کـه هستیـــد، درآورده اســت.
اِکیستها چیز زیادی برای گفتن نـدارنـد، اما کار آنها مهم است. آنها حـامـل نور و صـوت هستنــد و بـا طـریـق معنــوی خـود زنـدگـی مـیکننــد. از درون اِکیستها نوری بیرون میآید. آنها کتاب مقدس زندهی اِک و تعــالیـم اِکنکار هستنـد، همانطوری که شمـا مـوقعـی که از یک سمینـار به خـانـه بازمـیگـردیـد حـامـل نور و صوت هستیـد. مـردم مـیتـواننــد چیــز متفــاوتــی را در شمــا ببـینـنــد، احســاس کننــد و بـفهمنـــد.
داد و ستــــد عشــــق
پس از دریـافـت ارمغان عشـق، بـایـد دوباره آن را پس بـدهیـم. یک اِکیست به تـازگـی اتفـاقـی را برای من تعـریـف کرد که سالها پـیـش روی داده بود. او در آن زمان در یک کارگاه سـاخـت کـاغـذ در شهـری نـزدیـک مرز آمـریـکا و کـانـادا کار میکرد. مردم آن منـطقـه مجبور بـودنـد برای خـریـد فـاصلـهی بسیـاری را پشت سـربگـذرانـد و به نـزدیـکتـریـن شهــر بـرونــد.
این مرد آخر یکی از هفتهها برای خـریـد به شهـر دیگر رفت. در طول راه تعدادی اتـومبیـل پارک شده و مـردمـی را دید که به طرف جنگل میرفتـنـد. در آن منـطقـه دور افتاده هیجـان زیادی وجـود نـداشـت. پس طبـیعـی است که او کنجکاو شود تا ببـینـد چه چیزی این همـه آدم را بـه آنجـا کشـانـده است. او نیز اتـومبیـل خود را پارک کرد تا به آنها بپـیـونــدد. وقتی وارد جمعیت شد، دید که یک خرس بزرگ و سیـاه در حـالـی که چنـگالهای جلویش را بالا نگه داشتـه، روی زمین نشستـه است. او بیدرنگ مسئـلـه را تـشخیـص داد: یک تیــغ بـه چنـگالهـای خــرس فـــرو رفتـــه بـــود. اِکیست با عجله به طرف مـاشیـن خود رفت و انبـردستـی را بــرداشت. سپـس به طرف خرس بـرگشت و خار را از پنجه دست آن جـانـور بیرون آورد. وقتی کار تمام شد، خرس روی دست و پای خود ایستـاد به داخل جنـگل شتـافـت. مردم به تـدریـج سوار اتـومبیـلهـای خـود شـدنـد و بـه دنبــال کــار خــود رفتـنــد.
مرد به شهـر رفت و برای خود چیـزهـایـی خـریـد. سه سـاعـت بعد بازگشت و وارد همان جاده شد. وقتی به همان نقطه رسیـد، دید که مردم دوباره در آنجا جمع شدهاند. در شگفـت بود که دوباره چه شده است. اتـومبیـل خود را پارک کرد و به داخل جمعیت رفت و دیــد کـه همـان خرس سیـاه دوباره آنجـاست. اما اینبار به دقت به چهرهها نگاه مـیکنــد. نـاگهـان خرس مرد را دید. مردم کنجکاو دیـدنـد که خرس به داخل جنگل رفت و با دو سطل مملو از نـوعـی توت جنـگلـی که از دهانـش آویزان بود، بـازگشت. او مستقیـم به طرف مرد رفت و صبـورانـه در مقـابـل او ایستـاد تا عـاقبـت مرد متـوجـه شد و سطلها را از او گـرفـت. وقتی او مـوفـق شد سطـلها را بگیرد، خـرس به سـرعـت به جنـگل بـازگـشت.
حقیـقـت از حکایت عجیب و غـریبتر است، و اینجور چیـزهـا اتفاق میافتد. ممکن است اتفـاق دیگـری پشـت ایـن یکـی بـاشكـد کـه روزی آشـکـار خــواهــد شــد.
برای مثال، شاید کسـی در حال جمع کردن این توتها بوده و خرس با غرش تـرسنـاکـی به او گفته است: " آقا ممکن است توتهای خود را به من بـدهیــد؟ " و مرد با گفتـن: " البته، بعـد مـیتـوانــم مقــدار بیـشتــری بچـینـــم." پـا بـه فــرار گـذاشتــه اســت.
اِکسیتـی که به خرس کمک کرد هیـچ تـرسـی نـداشـت، زیرا پر از عشـق بود. هر وقت یکی از مخلـوقـات اِک به کمک نیاز داشت، او بدون تـأمـل به یاری آن مخلوق میرفت. وقتی مـوهبـت عشـق داده شـود بـایـد آن را بـازگــردانـــد و ایـنطـــور شـــد.
من هیـچ تعـریـف قطعی در جواب سئـوال "عشق چیست؟ " ندارم. تا زمـانـیکه جوابـی بـرای خـویـش نیـابیــد، شمــا در حـــروف اِک زنـدگـــی مـیکنیـــد. امـا بـایــد روح را بیـابیـــد.
بـرکـت بـاشد.
سمینـار اروپـایـی اِکـنـکار ــ هـاگ ـ هلنـــد
جمعــه 19 جـــولای 1985
|
+| نوشته شده توسط
منـوچهـر در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
|