تبليغاتX
طنـیـن گام‌هــای عشــق
 چهـار سطـح ...

 

 

چهـار سطـح مختـلف رؤیـاهــا در زنـدگــی روزانــه

 

در زنـدگـی روزمـره چهـار سطـح مختـلف رؤیـا وجـود دارد. اگـر چـه مـا زنـدگـی روزانـه‌مـان را یـک رؤیـا بـه حسـاب نمـی‌آوریـم، امـا مـن مـی‌گـویـم کـه آن‌هـم بخشـی از رؤیـای خــداونــد اسـت.

 

اولیـن دستـه تصـاویـر یـا تصـوراتـی هستنـد کـه در اخبـار تلـوزیـون مـی‌بیـنیـم و مـن بـه آن‌هـا اشـاره کـردم. ایـن بخشـی از واقعیـت هـر روزه زنـدگـی مـاسـت. دومیـن دستـه رؤیـاهـا  را رؤیـاهـای بیـداری مـی‌نـامیـم. و هنـگامـی رُخ مـی‌دهنـد کـه یـک تـأثیــر و نفـوذ معنــوی از جـایـی دیگـر وارد زنـدگـی شخـص مـی‌شـود. بـرای مثـال یـک فـرشتـه بـا کسـی حـرف مـی‌زنـد، یـا از کسـی حمـایـت مـی‌کنـد، و یـا کسـی را شفـا مـی‌دهـد. و این مـی‌تـوانـد یـک الهـام یـا تمـاسـی از جـانـب استـاد اِک بـاشـد و یـا چیــزی در همیـن ردیــف.

 

رؤیـای بیـداری تـأثیـری جـالـب در زنـدگـی شخـص وارد کـرده و ارتبـاطـی را مـابیـن آن شخـص و بعضـی از وقـایـع خـارجـی بـرقـرار مـی‌سـازد. اسـاسـاً در ایـن بیـن چیـزی مـاوراء امـور طبـیعـی دخـالـت کـرده و یـا آن‌طـور کـه مـا در اِک مـی‌گـوئیــم مــداخلـه‌ی معنـوی صـورت مـی‌گیـرد. ایـن بـاعـث مـی‌شـود کـه شخص بـه‌سـوی چیـزی بهتـر حـرکـت کنـد، بـه‌سـوی رُشـدی معنــوی.

 

دستـه‌ی سـوم ــ رؤیـاهـای هنـگام خـواب هستنـد. اینجـا نیـز دوبـاره اتصـالـی بین جهـان‌هـای درون کـه حـقیقـی هستنـد و جهـان بیـرون رُخ مـی‌دهـد. کسـانـی کـه رؤیـاهـا را مطـالعـه مـی‌کننـد خیـلی راحـت و مـاهـرانـه مـی‌تـواننـد ببـیننــد کـه چگـونـه رؤیـاهـای‌شـان بـاعـث مـی‌شـود کـه بتـواننـد از سـلامتـی‌شـان مـواظبـت کننـد، چـه چیـزی در آینـده‌ی دور یـا نـزدیـک بـرای‌شـان پیـش مـی‌آیـد، یـا چگـونـه مـی‌تـواننـد روابـط‌شـان را در خـانـه یـا محـل کـار تنـظیــم کننــد و چیـزهـایـی در ایـن زمینــه. رؤیـاهـا بـه شمـا کمـک مـی‌کننـد کـه بتـوانیـد مـوقعیـت خـود را تجـزیـه و تحلیـل کـرده و زنـدگـی بهتــری داشتــه بـاشیــد.

 

چهـارمیـن سطـح از رؤیـاهـا حقـیقتـاً ورای رؤیـاهـای دیگـر قـرار دارنـد و آن‌هـا تجـربیـاتـی هستنـد کـه در مـراقبـه اتفـاق مـی‌افتـد و یـا بـرای کسـانـی کـه مـدی‌تیـشن مـی‌کنـنـد در زمـان مـدی‌تیــشن رُخ مـی‌دهـــد.

 

چـرا مــا رؤیـاهـا را مطـالعــه مـی‌‌کنیــم؟

 

در هـر کـدام از این چهـار سطـح مختـلف، همیشـه پیـونـدی بیـن درون، وضعیـت غیـر مـادی و جهـان خـارج، دنیـای فیـزیکـی بـرقـرار مـی‌شـود. و این پیـونـد تـأثیـراتـی بـر مـا بـه‌جـا مـی‌گـذارد. گـاهـی ایـن تـأثیــر عمیـق اسـت و پـاره‌ای مـواقـع از عمــق چنـدانـی بـرخـوردار نیـسـت.

گـاهـی اوقـات تجـربیـات جهـان‌هـای رؤیـا بـوقـوع پیـوستـه و مـا را تـغییــر مـی‌دهنـد. گـاهـی مـا را بهتــر کـرده و زمـانـی بـه‌سـوی وضعـیتـی‌ بـدتـر سـوق مـی‌دهنـد. در اِک هـدف از مطـالعـه‌ی رؤیـاهـا ایـن اسـت کـه بـه وجـود معنــوی بهتــری ارتقــاء یـابیــد.

رؤیـاهـا بـه شمـا کمـک مـی‌کننـد تـا بـه هـدف هـم‌کـار خــدا شـدن نـائـل شــویــد.

 

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  |
 پـُلــی از ...

 

پـُلــی از عشــق

 

زمینه‌ی دیگر عمل‌کرد اِک ساختن پلی برای ما می‌باشد، هنگامی‌که از یک حیطه‌ی زندگی به حیطه دیگری می‌رویم. وقتی خواهر پال‌توئیچل فوت کرد، او چنان خلأیی در زندگی خود حس کرد که نمی‌دانست پس از آن کجا برود و چه بکند. بنابراین اِک زنی را به زندگی او وارد کرد و از طریق عنصر عشق‌،‌ او را از مرحله‌ای از تعالی به مـرحلـه‌ی دیگـر وارد کـرد. این روشـی اسـت کـه اِک همــه جـا عمـل مـی‌کنـد.

 

بچه گربه‌ای به نام میتی سومین هدیه عشق بود که وقتی دخترم به آن نیاز داشت، اِک آن را برایش فرستاد. چند سال قبل هنگامی‌که دخترم حدود هفت سال داشت در آپارتمانی زندگی می‌کردیم. یک شب صدای میو میوی بلندی از پارکینگ زیر آپارتمان شنیـدیـم. عاقبت با هزار زحمت و چـرب زبـانـی، گربه‌ی عظیم‌الجثـه‌ی نارنجی رنگی را از زیر ماشین بیرون آوردیم و نامش را سـانـی گـذاشتیـم. او ما را درست هنگامی انتخاب کرد که دخترم اوقات سختی را در مدرسه می‌گذراند و خیلـی تنهـا بـود. این گـربـه دوست مخصـوص او شــد.

 

سانـی جثـهای بزرگ داشت. بعضی وقت‌‌ها روی لبه‌ی پنجره می‌پـریـد. و چون به سختی میتوانست آنجا بنشینـد، به  پنجره چنگ می‌زد تا ما را مطلع کند که آنجاست. سپس یک روز پس از آن که  دخترمان دوره‌ی بحران خود را پشت سرگذاشت، سانی ناپدید شد. دخترم مـی‌تـرسیـد که مبـادا سانی با ماشینی تصادف کرده باشد و تا مدتی از این موضوع تأسف میخورد. من تلاش می‌کردم به او بگویـم اجازه بدهد که همه چیز روند طبیعی خود را طی کنـد. عاقبت به خانه‌ای در همان شهر نقل مکان کردیم. یکی از همسایههـای جدید ما بچـه گـربـه‌ی نارنجی رنگی به نام زاک داشت که دخترم  دوستـی محکمی با آن بـرقـرار کـرد. زاک به او کمک کـرد تـا دوره‌ی سخـت دیگـری از تطـابـق با زنـدگـی  را پشت سر بگـذارد.

 

وقتی صـاحبـان زاک به ما گفتند قصد دارند نقل مکان کنند، دخترم دریافت که روی زمین قـدرت‌هـایـی بـزرگ‌تـر از پیـونـد بین یک دختـر مـدرسـه‌ای و یک گـربـه وجود دارد و این قـدرت‌هـا آن دو را از یک‌دیگـر جـدا خـواهنـد کـرد. او فهمید که بـایـد به دوری از زاک عـادت کنـد. بنـابـراین، دو هفتـه قبـل از زمـان  تـرک آن‌هـا، دختـرم تا حد امکان خود را از زاک دور نگه می‌داشت.  درست در همیـن زمان همسـایـه‌ی رو بـه روی ما ‌بچـه گـربـه‌ی کـوچـولـوی ببـری خـود، میتـی، را به خـانـه آورد. بـا رفتن زاک، میتــی وارد شــد.

 

بچـه گـربـه‌ی جـدیـد مـدام میو میو می‌کرد. او پیش از آن که از مادرش گـرفتـه و به اینجا آورده شود، گـربـه‌ی دیگـری را نمـی‌شنـاخـت و تا مـدتـی سر و صدایـش آزار دهنـده بـود. دختـرم و پسر همسـایـه سعی مـی‌کـردنـد راه‌هـایـی برای شاد کردن گـربـه‌ی کـوچـولـو پیـدا کننـد،‌ برای مثال او را در آغوش  میگـرفتنـد تا عشـق آن‌هـا را احسـاس کنــد. دخترم در تلاش برای ابراز عشق به گـربـه، نه تنها عشـق آن حیـوان بلکه عشـق پسر همسـایـه را نیز دریافت مـیکـرد. تا قبل از آن، پسر همسایـه و همبـازی‌هـایش آن‌قـدر سر به سر او مـی‌گـذاشتنـد که حتـی جـرأت نمـی‌کـرد از خـانـه خارج شود. پسر بچـه‌هـا ممکن است دختر بچـه‌هـا را دوست داشتـه بـاشنـد، اما نـه هنـگامـی‌که همبــازی‌هـای آن‌هـا در اطــراف‌شـان بـاشنـد.

 

به علت دلبستگـی خـاموش آن دو بـه گـربـه،‌ حـالا پسر بچـه قـادر بـه پـذیـرش دختـرم بـود. حتـی یک‌روز از او دعـوت کـرد با آن‌هـا فـوتبـال بـازی کنـد و چون دختـرم شوتهـای خـوبـی مـیزد، آن‌هـا کـم‌کـم او را مثـل یکی از خـودشـان دانستنـد. حتـی آن‌قـدر پیـش رفتنـد که از او دعـوت کـردنـد عضـو تیـم فـوتبـال شـود. بنـابـراین، دلبستـگـی خـامـوش دختــرم بـه میتـی، بـاعـث ایجـاد یـک پُـل ارتبـاطـی بیـن او و یـک دوسـت شــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386  |
 شقـایــق

 

          شقـایــق

         
  

            پیچیـده تـازیـانـه بـار دیگــر بـه انـدام نــارون.

 

            زیـر پـای علـف‌هــای هــرز

                        شقـایقــی بـرای مـانــدن

                                    تقّــلا مـی‌کنـد.

 

                        مـن و دل همنــوای مـی‌پـرستــان

                        تــو و گـُـل پــرده‌دار راز بُستــان

 

            پیچیــده تــازیـانــه

                               بـار دیگــر

                                       بـه انـدام نــارون

 

                                    شقـایقـی بـرای مـانــدن تقّــلا مــی‌کنــد.

 

بـرکـت بـاشـد

 

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386  |
 فـراتـر از ...

 

فـراتـر از آگـاهـی کیهـانـی رفتـن

 

اکیستـی کـه راجـع بـه آگـاهـی کیهـانـی و وضعیـت خـداشنـاسـی سئـوال کـرده بـود، گـفـت در گـذشتـه بـا کسـانـی روبـرو شـده اسـت کـه بـه آگـاهـی کیهـانـی  رسیـده بـودنـد و احسـاس مـی‌کـردنـد بـه بـالاتـریـن نقطـه رسیـده‌انـد. او مـی‌خـواسـت بـدانـد کـه چـرا آن‌هـا سعـی نمـی‌کننـد جلـوتـر بـرونـد.

برایـش تـوضیـح دادم کـه در حـقیقـت تعـداد کمـی از انسـان‌هـا در وضعیـت آگـاهـی کیهـانـی هستنـد کـه وضعیـت حضـور در جهـان چهـارم یعنـی منطقـه ذهنـی اسـت.

بـه او گفتـم: " افـرادی که دارای آگـاهـی کیهـانـی هستنـد در لحظـاتـی از زمـان بـه ایـن دیـد در زنـدگـی مـی‌رسنـد. مثـل آن اسـت کـه پـرده‌هـای زنـدگـی را بـرای‌شـان کنـار مـی‌زننـد و آن‌هـا مـی‌تـواننـد بـرای یـک لحظـه نـگاهـی اجمـالـی بیـانـدازنـد. و بـه همیـن دلیـل اسـت کـه احسـاس مـی‌کننـد روشن بیـن شـده‌انـد. آنـگاه بـه اطـراف نـگاه مـی‌کننـد و مـی‌بیننـد کـه انسـان‌هـای دیگـر در بـاتـلاق جهـل فـرو رفتـه و عقـب مـانـده‌انـد. از اینجـاسـت کـه احسـاس مـی‌کننـد بـه بـالاتـریـن وضـعیـت آگـاهـی رسیـده‌انـد، زیـرا فـرد بـالاتـری را در کنـارشـان نمـی‌بیننـد تـا خـود را بـا او مقـایسـه کننـد.

در اکنـکار کسـانـی کـه بـه آگـاهـی کیهـانـی دسـت یـافتـه‌انـد شـانـس مـلاقـات بـا یک‌دیگـر را دارنـد. امـروزه بـه‌واسطـه‌ی مسـافـرت‌هـای هـوایـی ایـن فـرصـت منـحصـر بـه‌فـرد در اخـتیـار شمـاسـت. مـردم بخـش‌هـای مختـلف دنیـا بـه‌سـادگـی بـه اینجـا پـرواز کـرده و در سمینـارهـای اِک شـرکـت مـی‌کننـد. پیـروان مـذاهـب دیگـر نیـز مـی‌تـواننـد در انجـمن‌هـا و سمینـارهـای خـود شـرکت کنـنـد. انسـان‌هـا خیـلی بیشتـر از گـذشتـه امـکان ارتبـاط و تمـاس بـا یـک‌دیگـر را دارنـد و آن بـه‌خـاطـر مـزیـت سفـرهـای هـوایـی اسـت.

آن‌هـایـی کـه امـروزه دارای آگـاهـی کیهـانـی هستنـد مـی‌تـواننـد بـا یک‌دیگـر بـاشنـد، در حـالـی‌کـه در گـذشتـه ایـن‌کـار بـه‌سـادگـی میـسـر نبــود. بـرای مثـال سقـراط آگـاهـی کیهـانـی داشـت. در قـــرنـی دیگـر نیـز والـت ویتـمـن بـه آگـاهـی کیهـانـی دسـت یـافــت.

شکسپـیـر نمـونـه‌ای کـامـل و بـارز از آگـاهـی کیهــانـی بـود. کـه جـریـان خـلاقـه‌ی وی بـه‌طـور ثـابـت و بـه روشـی عمـومـی بـا نـوشتـه‌هـا و نمـایـش‌هـایـش در جـامعـه جـریـان داشـت.

امـا اگـر شمـا والـت ویتـمـن و شکسپـیـر را کنـار هـم بگـذاریــد ــ دو نفـر از دو قـرن متفـاوت کـه سطـوح متفـاوتـی از آگـاهـی کیهـانـی را دارنــد ـ احتمـالاً نـگاهـی بـه یک‌دیگـر مـی‌انـدازنـد کـه حـاکـی از عـدم درک طـرف متقـابـل اسـت. ایـن‌ دو راه‌هـایـی کـامـلاً متفـاوت بـرای رسیـدن بـه زنـدگـی داشتـه‌انـد. یکـی بسیـار منـزوی و مـوشـکـاف و دیگـری بسیـار اجتمـاعـی و خـون‌گـرم بـود. اگـر آن‌هـا مـی‌تـوانستنـد یـک‌دیگـر را مـلاقـات کننـد، دیـوارهـای ذهنـی زمـان را بشکننــد و بـا یـک‌دیگـر در مـدرسـه‌ای قــدم زده و بنـشینـنــد و یـا درون بـاغـی راه رفتـه و هـم‌صحبـت شـونـد، مـی‌تـوانـستنـد ببـیننـد شخصـی دیگـر بـا همیـن وضعیـت آگـاهـی چگـونـه زنـدگـی، عمـل و حـرکـت مـی‌کنـد. آن‌هـا مـی‌گفتـنـد:‌ " خـوب ممـکـن اسـت در آگـاهـی کیهـانـی بیـش از آنچـه کـه تجـربـه کـرده‌ام وجـود داشتــه بـاشــد."

ایـن مـی‌تـوانسـت دلیـل یـا انگیـزه‌ای بـاشـد بـرای جستجـوی چیـزی والاتـر از آگـاهـی کیهـانـی، بـرای جستجـوی وضـعیـت آگــاهـی خـدایــی.

 

وقتــی سـرمــان بـه سقــف مــی‌خــورد

 

حتـی امـروز نیـز در اکنـکار اشخـاصـی هستنـد کـه ظـاهـراً  وصـل‌هـای بـالا دارنـد امـا دارای آگاهـی کیهـانـی یـا وضـعیـت خـودشنـاسـی نیـستنـد.

کسـانـی کـه چنـین احسـاسـی دارنـد از وصـل خـود بـه عقـب مـی‌لغـــزنـد.

مـن این‌گـونـه مـواقـع چـه مـی‌کنـم؟ معمـولاً هیـچ کـاری انجـام نمـی‌دهـم. بلنـد نمـی‌شـوم کـه بـروم و بـه آن‌هـا بگـویـم: " شمـا بـه عقـب بـرگشتـه‌ایـد و مـن مجبـورم ایـن وصـل را از شمـا بگیــرم." هیـچ نکتـه مثبـتـی در این کـار نیـست. اجـازه مـی‌دهـم آن‌هـا وصـل خـود را داشتـه باشنـد تـا زنـدگـی خـودش بـه آن‌هـا بهتــر درس بـدهـد. چـون زنـدگـی اینگـونـه عمــل خـواهـد کــرد.

انسـان‌هـا بـا سقـف تصـادف مـی‌کننـد. آن‌هـا بـه وضـعیـت بـالایـی از آگـاهـی معنـوی مـی‌رسنـد، ولـی حتـی بخـش کـوچکـی از نفـس، خـودخـواهـی و یـا خـودپـرستـی خـود را در اختـیــار و کنتــرل نـدارنـد. بنـابـرایـن سـرشـان بـه سقـف مـی‌خــورد.

آن‌هـا بـا خـود مـی‌انـدیشنـد: " آه، مـن بـه بـالاتـریـن مـکان رسیـده‌ام." و بـه دیگـران فخــر مـی‌فـروشنـد. بـه‌جـای آن‌کـه از انسـان‌هـای دیگـر بـه‌عنـوان نــورهـای خــدا، قـدرشنـاسـی کنـنـد از بـالا بـه آن‌هـا نـگاه مـی‌کننـد. آن‌هـا چنیـن انـدیشـه‌هـایـی را در سـر مـی‌پـروراننـد: "مـن وصـل پنجــم را دارم، در حـالـی‌کـه تـو فقـط در وصـل سـوم هستــی. مـن دارم صحبـت مـی‌کنــم، چــرا در مقـابـل مـن بـه خـاک نمـی‌افتــی؟"

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه بیست و ششم مرداد 1386  |
 آئینــه‌ای ...

 

                                                       

 

   آئینــه‌ای محـوم پیـش روی‌سـت،

            کـه مـی‌نمـایـی مــرا در وهـم خـویـش عـریـان،

                       

                 آن‌سوی کـه تـو را مـی‌بینــم.

 

            تـویــی ... !

               و یـا شـایـد ... ــ کـه از پس غبـار همـه‌ی بـودن‌هـا،

                        دگـر بـار مـی‌بـینــم شبــه حـقیـقـت خـود را.

 

            امـا ایـن وهـم مـن اسـت شـایـد ..،

            و تـو

              حقـیقتـی جـاری در میـان سلـوک دیـدگـانـم،

                        کـه از پـس نـوری شفـاف بـه دیـدار تـو مـی‌آیـــم.

 

 

    قـدم‌هـایـی کـه سـرد مـی‌پیمـاینـد زمیـن یـخ‌بستـه‌ی دوری را،

            و دسـت‌هـایـی کـه گـرم مـی‌گیـرنـد در خــود،

                        دسـت‌هـای پیـوستـن‌ را.

 

            و ایـن هـر دو منـم،

           

            بـرای خـواستـن.

                        بـرای خـواستـن و رسیـدن.

                                    و ایـن هـر دو نیـز تـویـی.

                                                خـواستـن و رسیــدن.

 

  ایستـاده‌ای هـم‌چنــان و چشــم‌نگـــران

                                                در میـانـــه‌ای از راه.

 

  تـا ایـن کـودکـی نـاهشیـــار مـن بـالــــغ گــردد،

              و مـن بیــدار روزنـه‌هـای یـافتــن تـــو.

 

  بـا منــی

              هــر دم،

                         همــه‌جـا،

                                        اینـجــا،

                       

                                     و هــر سـویــی‌ دیگــر کـه بـاز خــواهــم رسیـــدن تــــو را.

 

  بـا تـــوأم،

               اینـجــا،

                          اکنــون،

                                      و هـر کـدامیـن لحظــه‌ای کــه بــازمــی‌جـویـی مــرا.

 

 

 

منـوچهــر

بـرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386  |
 طـرز عمـل ...

 

طـرز عمـل استــاد درون

 

مـردی جـوان چنـد دقیقـه‌ی پیـش سئـوالی جـالب از من پـرسیـد. اجـازه بـدهیـد ببـینـم مـی‌تـوانـم ویـژگـی این سئـوال را بیـاد بیـاورم. او گـفت کـه در دوره‌هـای متعـددی از زنـدگـی‌هـای پیـشین خـود سعـی داشتـه‌ کـه بـه آگـاهـی کیهـانـی دسـت یـابـد. مـی‌خـواست بـدانـد چـرا وقتـی گـروه زیـادی از مـردم بـه آگـاهـی کیهـانـی دسـت مـی‌یـابنـد، هیـچ‌گـاه سعـی نمـی‌کننـد آن را تـا مـرحلـه‌ی خــداشنـاسـی ادامـه دهنـد. این یـک س
ئـوال خـوب اسـت، سئـوالـی خیـلی خـوب.

یک‌نفـر مـی‌گفـت، همیشـه مـی‌تـوانیـد انسـان‌هـا را به دو گـروه تقسیـم کنیـد: کسـانـی‌کـه انسـان‌هـا را گـروه بنـدی مـی‌کننـد و آنهـایـی کـه این کـار را نمـی‌کننـد.

 

هــدایـت بـا عشــق الهـی

 

امـروزه، مـزیـت اِکنـکار ایـن اسـت: اِکنـکار به آن دستـه از شمـاهـا کـه حـقیقتـاً بـه وضعیـت آگـاهـی معنـوی رسیـده‌انـد اجـازه مـی‌دهـد در کنـار گـروهـی قـرار گیـرنـد کـه این وضعیـت آگـاهـی معنـوی را بـه‌کـار مـی‌گیـرنـد و از آن استفـاده مـی‌کننـد. بـه این تـرتیـب خـواهیـد تـوانسـت یک‌دیگـر را درک کــرده و بفهمیــد.

من بـه ایـن مـرد جـوان گفتـم: " آنهـایـی کـه بـه وضعیـت آگـاهـی معنـوی رسیـده‌انـد بـه‌وسیلـه‌ی عشـق الهـی هـدایت شـده‌انـد. آنهـا کسـانـی هستنـد کـه عشـق الهـی را مـی‌شنـاسنـد. مهـم نیـست که در اکـنـکار هستنـد و یـا در مـذاهـب دیگــر. حـقیـقتـاً اهمیـتـی نـدارد. حتـی ممـکن اسـت آنهـا اصـلاً بـه هیـچ مـذهبـی تعلـق نـداشتـه بـاشنـد. امـا بـه‌واسطـه‌ی تجـربیـات زنـدگـی‌هـای گـذشتـه‌شـان کیـفیـت عشـق الهـی را درک مـی‌کننــد. و این انسـان‌هـا وقتـی یک‌دیگـر را مـلاقـات کـرده و بـه‌هـم مـی‌رسنـد یک‌دیگـر را بـه خـوبـی درک مـی‌کننـد. آنهـا تنهـا مـی‌داننـد کـه فـلانـی انسـانـی خـوب، خیـرخـواه و مهـربـان اسـت. و فقـط مـی‌تـواننـد بگـوینـد کـه ایـن آدم‌هـا از آن دستـه افـرادی کـه راجـع بـه عشـق الهـی هیــچ نمـی‌داننــد، چقــدر جــدا هستنـد.

صـادقـانـه بگـویـم اکثـر افـراد از عشـق الهـی هیــچ نمـی‌داننـد. آن‌هـا از عشـق صحبـت مـی‌کننـد. آن را هـم‌چـون بخشـی از دکتـریـن خـود دارنـد و مـی‌گـوینـد کـه بـه تمـام اصـول عشـق الهـی معتقـدنـد. امـا وقتـی آنـان را در زنـدگـی روزانـه‌شـان مـی‌بـینیـد مـلاحظـه مـی‌کنیـد همـان‌گـونـه کـه "مسیـحیـان یکشنبـه" دارنــد، یعنـی کسـانـی کـه فقـط در روز یکشنبــه مسیـحـی مـی‌شـونـد و بـه کلیسـا رفتـه و اعمـال دیـن خـود را بـه‌جـا مـی‌آورنــد، آنـان نیـز هــم‌چـون " اکیـست‌هـای یکشنبــه " بـه نظـر مـی‌آینــد.

 

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386  |
 نیـــروی ...

 

نیـــروی بــاور و اعتقـــاد

 

ما انسان‌ها بر اساس اعتقادات و باورهای خود عمل می‌کنیم. باورها و اعتقادات ما مشخص‏کننده میزان بهره‏مندی‏مان از توانایی‏ها می‏باشد. باورهای ما انتخاب‌هایمان را مشخص کرده و جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم شکل می‌دهد. شاید عجیب باشد ولی هرگاه ما به وقوع چیزی اعتقاد داشته باشیم، آن مسئله برایمان اتفاق می‌افتد. هر آنچه که ما آن را باور داشته باشیم به حقیقت می‌پیوندد. زیرا ما انسان‌ها بر اساس اعتقادات و باورهای خود عمل می‌کنیم. باورها و اعتقادات ما مشخص‏کننـده‌ی میـزان بهـره‏منـدی‏مـان از تـوانـایـی‏هـا مـی‏بـاشـد.

 

اگـر حیـوانـی را در آب بیندازید بالاخره راه خود را پیدا می‌کند و خودش را نجات می‌دهد ولی اگر یک انسان را که شنا بلد نباشد در استخـری بینـدازیـد غـرق می‌شود. اما چـرا؟ چـون انسان بـر این بـاور است که غـرق خـواهـد شد ولـی آن حیـوان هیـچ‌گـونـه بـاوری نـدارد و بنـا بـر غـریـزه‌ی خـود شنـا مـی‌کنـد. دانش مـا نیـز از بـاورهـا و اعتقـادات‌مـان نشـأت گـرفتـه است. اکثـر مـا، هـرگـاه چیـزی بـا اعتقـادات‌مـان سـازگـار بـاشـد، راحـت‌تـر مـی‌پـذیـریـم و بـر اسـاس آن عمـل مـی‌کنیـم و واقعیـت‌هـا و حقـایـق جـدیـد را کـه بـر اسـاس اعتقـادات‌مـان نبـوده و بـاورهـای‌مــان را زیـر سئـوال مـی‌بـرنـد، رد مـی‌کنیــم.

 

بـاورهـا و اعتقـادات مـا نقش تعییـن‌ کننـده در رفتـارهـا، تصمیـم‌گیـری‌هـا و مـوضـع‌گیـری‌هـای مختـلف مـا دارنـد تـا جـایـی کـه محـققـان و پـژوهش‌گـران در ارتبـاط بـا تـأثیـر اعتقـادات و بـاورهـای مـا در زنـدگـی‌مـان دسـت بـه آزمـایـش هـم زده انـد. بـرخـی از آزمـایشـات در ارتبـاط بـا اعتقـاد بـه مـاوراء‌طبیعـه و وجـود پـدیـده‌هـای فـرا روانـی داشـت. نتـایـج آزمـایشـات بسیـار جـالـب تـوجـه بـود. نشـان مـی‌داد کـه کسـانـی کـه بـه وجـود پـدیـده‌هـای بـاطنـی عقیـده داشتنـد در آزمـایشـات تلـه‌پـاتـی و حـدس‌زنـی مـوفـق بـودنـد و کسـانـی کـه اعتقـاد نـداشتنـد هیـچ امتیـازی در این آزمـایش‌هـا کسـب نکـردنـد. شـایـد هیـچ نیـرویـی قـدرتمنـدتـر از نیـروی ایمـان و اعتقـاد شخـص وجـود نـداشتـه بـاشـد. این نیـرو هـم خـلّاق اسـت و هـم ویــران‏کننـــده.

 

بـاورهـا و اعتقـادات مـا مشخص‏کننـده‌ی میـزان بهـره‏منـدی‏مـان از تـوانـایـی‌هـا مـی‌بـاشـد. مثـلاً چقـدر بـاور داریـد کـه دارای ذهـن خـلاق هستیـد؟

کـدام استعـدادهـا را در خـود بـاور نـداریـد؟

آیـا بـر ایـن بـاوریـد کـه زنـدگـی پـُر از مشـکلات مختـلف است و شمـا قـادر بـه حـل آن‌هـا نیستیـد؟

اعتقـاد و بـاور شمـا در مـورد انسـان و زنـدگـی ظـاهـری چیـست؟

آیـا بـه تـوانـایـی‏هـای بـاطنـی اعتقـاد داریـد؟ و ........!

 

بـرکـت بـاشـد

منـابـع:

International Journal of Parapsychology 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  |
 بـرون فکنــی‌هـای ...

 

دوستـان عـزیـزی که مـایـل به خـوانـدن مطلب ایشان می‌بـاشنـد می‌تـواننـد در لینک زیر متـن مـورد نظــر را مطـالعــه نمـاینـد.

http://eck-iran.com/forum/viewtopic.php?p=8274#8274

 

مطالبـی بـر نقطـه‌نظـرات " حسـن رهبـرزاده " در کتـاب بـرون فکنــی‌هـای روحـی.

 

استنـاد بـه حـرف و قـول‌هـايـى خـرافـى يقينـاً كليـد گشـايـشـی بـراى رشُـد معنوى نخواهند بـود، درب انتقاد به روى همـه كـس بـاز است و مى‌تـوانـد نظر خويش را بيان كند ــ حال چه نـويسنـده و دانشمنـدى ‌وزين و فـرزانـه بـاشـد و چـه فـردى عـادی و بـی‌‌سواد هم‌چون من. اما بايد اين نكته را هم به خـاطـر داشت كه انتقـاد كننـده نيـز مـى‌تـوانـد مـورد نقـد و بـررسـى فـرد يـا گـروه ديگــرى نیــز قـرار گيــرد.

تفاوت شیـوه در به‌کار گیری قلم و استفـاده از آن همـاننـد به‌کار گیری سـلاحـی است که هم می‌تـوانـد دوست را بکشد و هم دشمن را. افـراد  بـی‌شمـاری در نقـاط بسیـاری از جهان این کتاب « اکنکار کلید جهـان‌هـای اسـرار» را مطـالعـه کـرده‌انـد و هر فـرد بـه شیـوه و اقتـدار بینش خود مطلبی را پـذیـرفتـه و با نپـذیـرفتـه است. این ربطـی بـه توهـم و خیالات پال تـوئیچـل ندارد، آن فرد هم به هر صورت ابراز عقیده‌ای کرده است و هیـچ اجبـاری هـم در پـذیـرفتن عقـایـد ایشان تـوسـط دیگـران وجود نـداشتـه و ندارد، اما مطلب قابل تـوجـه این است که مطالب پال توئیچل به کدامیـن ساختـار و نـظام اعتقـادی و در جهـان امـروز حملـه مـی‌کنـد و آن را زیـر فشار انتقـادی ــ معنـوی خـود بـه ستـوح مــی‌آورد؟


ادامـه‌ی مطلـب
|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه بیستم مرداد 1386
 اصــل ...

 

اصــل آئینـــه

 

وقتی شمـا انگشـت نشـانـه‌ی خود را به سوی کسـی می‌گیـریـد، در حقـیقـت آن را به سوی خود نشـانـه گـرفتـه‌ایـد. این همـان اصـل آئیـنـه است که در زنـدگـی معنـوی وارد عمـل مـی‌شـود. این زمـانـی‌ است کـه حـدس و گمـان خـودخـواهـانـه‌ی مـا دربـاره‌ی آنچـه که دیگـران انجـام داده‌انـد، نـادرسـت از آب درمـی‌آیـد. سپـس، نسیــم از قلـه‌ی کـوه بـه سـوی پـائیـن مـی‌وزد. اِک وارد زنـدگـی مـا شـده و برگ‌هـایـی کـه دیگر منـاسـب فصـل نیـستنـد بـه زمیـن مـی‌ریـزنـد. بـی‌آنـکـه بـدانیــم چـرا، زنـدگـی مـا نیـز مـاننـد شـخصـی کـه انـگشـت خـود را بـه ســوی او گــرفتــه‌ایـم ــ دچــار مشـکل مــی‌شــود.

مـن اغلب شـاهــد چنیـن اتفـاقـی بـوده‌ام: وقتـی کسـی انـگـشت انتـقـاد خـود را بـه‌سوی دیگـری مـی‌گیـرد، چیـزی نمی‌گـذرد کـه خـود او نیـز دچـار همیـن مشـکل مـی‌شـود. چــرا؟ بـه این علت کـه نسیــم کـوهستــان، کـه همـان اِک یـا روح مقدس اســت، بـه‌سـوی پـائیــن وزیــدن گـرفتـه و جـریـان‌هـای معنـوی در حـال ایجـاد دگـرگـونــی هستنــد.

هـدف، ورود حقـیقـت بـه زنـدگـی بـیننـده اسـت. این اتفـاق در زنـدگـی بینـنـده روی مــی‌دهــد، چــون او ـــ ‌و هــر یـک از مــا ‌ـــ  حقـیقــت زنـــده هستـیـــم.

 

هـارولــد کـلمــپ

بــرکـت بـاشــد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه نوزدهم مرداد 1386  |
 تــرس و جهـــان ...

 

تــرس و جهـــان انــدوهبـــار آن

 

گـاه پیـرامـون مـا مـ
اننـد گـردابـی است که حجـم عظیـم و در گردش آن را خود ما تشکیـل می‌دهیـم، زیـرا بـا تمــام قـدرت و نیـروی منفـی‌ای کـه حـاصـل واهمـه‌ها و تـوهمـات مـا مـی‌گـردنـد در حــال بلعیــدن خود هستیــم. وجـود عـواملـی هـم‌چون تـرس به قـدمـت زندگـی‌های متفـاوت و متعـددی است که در اشـکال مختـلف حیـاتـی خـویش بـرای خـود مهیا کـرده‌ایـم، البتـه بیشتـر این عـوامـل همـان‌گـونـه کـه تـوهــم هستنـد ــ تـوهـم‌زا هـم نیـز هستنـد، زیـرا جهـان مـاده خـود از وهمـی آلوده و آکنده از زنـگاری منفـی است و به همـان مقیـاس کـه زدوده‌ مـی‌شـونـد فضــایـی روشن و صــاف بـرای حضـوری گـرم و آرامـش‌بخـش به‌وجـود مـی‌آیــد کـه به زبـان دیگـر رایحـه‌ی حضـور عشـق اسـت. اما این بـه معنـای حضـور تمـامیـت عشـق نیـست، بلکـه بـه زبـانـی سـاده‌تــر عکسـی از رُخ یـار اسـت کـه بـر بـرکـه‌ی مهتـابـی دل افتـاده اسـت ــ حقیـقـت حضـور آن دقیقـاً در خـلاف جهتـی است که مـا پیـش چشـم و در مقــابـل خـویـش داریـم.

 

بـازگـویـی و شـرح آنچـه کـه در میـانـه‌ی راه بـاعـث رکـود و عقـب‌گــرد فـرد مـی‌گـردد ساده و آسان نیـسـت، زیـرا تمـامـی افـراد بنـا بـر شخصیـت‌هـای اصــولـی و اعتقـادی خـویش دیـوارهـایـی به نـام‌هـای متعــدد در جهـان بـاورهـای خــود ساختــه‌انــد و در میـان این دیـوارهــا شخصیـتـی بـه‌نـام " مـن "را هـویـت بخشیـده‌انـد، بـرای رهـایـی از چنـگال پلیــد ایـن " مـن‌هـای " بـی‌هـویـت و پـوشـالـی کـه تصــاویـری از همـان تـرس‌هـای مـوهـوم هستنـد نـخسـت می‌بـایسـت پنــدارهـا و بـاورهـای کُـهن و قـدیمـی کـه ریشـه در اوهـام‌پـرستـی و مـوهـومـات دارنـد را از خـود زدود ـ‌ آنـگـاه خـواهیـد دیـد کــه تـرس‌هــا همـه رنـگ بـاختــه و نـاپـدیـد مـی‌شـونـد، و آسمـان ابـری و تیـره‌ای که مـانـع از رسیـدن نـور مـی‌گشـت ــ مـی‌شکـافـد و روزنـه‌ای از نـور فضــای بـه‌وجـود آمـده و زدوده شــده از تـرس‌هـا را پـُـر مــی‌کنــد.

 

بـرکـت بـاشــد

منـوچهـــر

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386  |
 حمــل ...

 

حمــل خـواربـــار

 

من در حال قدم زدن در جهان‌های درون بودم که پیـرمـردی را دیدم. او تقـریبـاً هشتـادسـالـه بود و کیسـه‌ای سنگیـن پُر از خواربار را به دوش می‌کشیـد. او زیر این بار سنگیـن تلـوتلـو می‌خورد، به نظرم علتـش آن بود که دیگر توان و قدرت جـوانـی را نـداشـت. فکـر کـردم گــذر عمـر بـر ایـن پیــرمـرد شـریـف تـأثیــر گـذاشتـه اسـت.

دو پسر جوان دوان دوان نـزدیـک شـدنـد و نـاگهـان به او بـرخـورد کـردنـد. پیـرمـرد لحظه‌ای تلـوتلـو خـورد و چیــزی نمـانـده بــود زمیـن بخــورد.

به طرف او رفته و گفتــم، « اگر مـایـل بـاشـی می‌تـوانـم آن کیسه را بـرایـت حمل کنـم.» البته می‌دانستـم که او کمی آن‌طـرف‌تر زنـدگـی می‌کند. او که به نظر می‌رسیـد از پیشنهـاد من بسیـار خـوشحـال شده است، سـریـع کیسـه را به من داد. کیسه آنقدر سنگیـن بـود که بـاعـث شــد تعـادلــم را از دست بـدهــم و بـا پشت روی پیــاده‌رو بیــافتـم. کیسه هم‌چنان توی بغلم بود، به نظر می‌رسیـد آن را با سرب پُر کرده باشنـد. پیـرمـرد دستـش را دراز کرد و گفــت، « مـی‌خـواهــی کمـکــت کنــم بلنــد شــوی؟»

این حرف بـرایـم سنگیـن آمد. گفتـم، « فکر می‌کنـم خودم می‌تـوانـم بلند شوم.» در حـالی‌کـه کیسه را نگه داشتـه بودم سرانجـام با چند بار جلو و عقب خـزیـدن تـوانستـم از زمین بلند شوم. خیلی مـراقـب بودم که محتـویـات آن آسیـب نبـینـد. به طرف پـائیـن خیـابـان رفتیـم. پیـرمـرد قرص و محکم قدم بـرمـی‌داشت، درست مـاننـد وقتی که این کیسـه روی شـانـه‌ی مـن نبــود.

او در بخش فقیــرنشیـن شهــر همراه چند نفر دیگر در خـانـه‌ای زنـدگـی می‌کرد. وقتی وارد شـدیـم، او مرا به قسمـت اختصـاصـی خود راهنمـایـی کرد. کیسـه را داخل بردم و در گـوشـه‌ای گـذاشتــم. پیـرمـرد از کمـکـی که به او کرده بودم تشکـر کرد و بعد من از آنجا بیــرون آمــدم.

 

بـرکـت بـاشـد.

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386  |
 بهشـت ...

 

بهشـت امــروزی

 

وقتـی شمـا به وجود طبقات درونی، به ویژه طبقه اثیـری، پی می‌بـریـد، می‌فهمید بـرخـی بهشت‌ها شبیـه چیزی هستنـد که در اینجا می‌بیند. بعید است آن‌گـونـه که در بـرخـی دست‌نـوشتـه‌ها آمده، شمـا شهـرهـایـی ساختـه شده از سنـگ‌های قیـمتـی و گـران‌بها را ببیـنیـد. این‌گـونـه تجـربـه‌های درونی بر پـایـه ارزش‌های فـرهنـگی دوران قـدیـم تفسیـر می‌شده است. می‌توان چنین گفت که جهان رؤیـاهـای شمـا بهشت را همان
طور که امروز هسـت، منـعکـس مـی‌کنـــد.

ما باید به این نکته تـوجـه داشتـه بـاشیـم که بهشت مکانـی ثـابـت نیست. سلوک معنوی در تمام جهان‌های پایین ادامه می‌یـابـد. بهشتی که مردم دوهزار سال پیش کشف کـردنـد، لـزومـاً مقصــد مـردمـی کـه امــروزه جهـان‌هـای درونـی را کشـف مـی‌کننـد نیـست. مـذهبـی که در یک دوره زمانی چند هـزارسـالـه ثابت می‌شود، از قبول این آگـاهـی که زنـدگـی ــ دگـرگـونـی است، سربـاز می‌زند. فن‌آوری ما در این دوهزار سال بسیـار تغییر کرده است، تنها به این علت که تجـربـه‌ی خـارجـی انعکاس چیزی است که در طبقات درون در حال روی دادن هستنـد. تـوجـه داشتـه باشیـد که من گفتـم، در حال روی دادن هستنـد. جهان‌های درون ــ ‌آن‌ها که بالای طبقه فیـزیکـی و زیـرطبقـه‌ی روح قرار دارند ‌ـ نیز در حال دگـرگـونـی هستنـد. آن سوی طبقه روح، هیـچ تغییری در قالب زمان و مکـان روی نمـی‌دهــد.

 

بـرکـت بـاشـد.

 

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 بــی‌راهــه ...

 

بــی‌راهــه رفتـه بــودم
آن شـب،
دستــم را گــرفتــه بــود و مــی‌كشیــد.
زیــن بعــد همــه‌ی عمــرم را،
بــی‌راهــه خـواهــم رفــت ...!


حسیـن پنــاهــی

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386  |
 نسیـم ...

نسیـم کـوهستـان

 

نسیـم کوهستـان همان اِک است. در فیلـم جنگ ستـارگان از آن به عنوان نیرو* یاد شد. اِک، نیروی زنـدگـی است که ما آن را سـرچشمـه‌ی حیات خود می‌دانیـم و به آن احترام مـی‌گـذاریـم. اِک، کـوه عشـق اسـت.

 

نسیـم تحــول

 

وقتی نسیـم از بالای کوه خدا به پایین می‌وزد، زنـدگـی ما را تغییر می‌دهد. ما شـایـد این دگـرگـونـی را به عنوان بخشی از شرایط زنـدگـی، روح زنـدگـی، بپـذیـریـم، و یا شاید در برابر آن مقاومت کنیـم. پـذیـرش تغییر و دگـرگـونـی به معنی پـذیـرش شادی بیشتـر است؛ و مقـاومت در بـرابـر آن انــدوه بـه بـار مـی‌آورد.

من سعی دارم به مردمی که مایلند در این زنـدگـی درباره‌ی بهشت بـداننـد، اطـلاعـاتـی راجع به جهان‌های معنوی بدهـم. آموزش‌نـامـه‌های (دیسکورس‌های) رؤیابیـنـی اِک به رشتـه‌ی تحـریـر درآمده‌اند تا کسانـی‌که مـایلنـد راجع به جهان‌های نامـرئـی چیـزهـایـی بـداننـد، این شانس را پیدا کنند. آگـاهـی در تمام طبقات هست، و تجـربیـات شمـا مـی‌تـوانـد در بـرگیـرنـده‌ی جهـان فیــزیکـی قـابـل رؤیـت تـا جهـان‌هـای نـامـرئــی بـاشــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه سیزدهم مرداد 1386  |
 مسئلـه‌ی ...

 

مسئلـه‌ی نگرش

 

پسر کوچکی اغلب پیش خود فکر می‌کرد ممکن است او را به فرزندی قبول کرده باشند. عاقبت شجاعت به خرج داد و موضوع را با مادرش در میان گذاشت. مادر گفت، " البته که ما تو را به فرزندی نیآورده‌ایم. تو فرزند واقعی ما هستی." اما پسر باور نکرد. داخل آلبوم خانوادگی عکس‌هایی از نوزادی برادر بزرگترش بود،‌ اما حتی یک عکس از زمان نوزادی خود او وجود نداشت. او فکر می‌کرد علتش این است که به خانواده دیگری تعلق دارد. مادر دوباره گفت، " نه،‌ تو همیشه مال ما بوده‌ای." پسر با چشمان بزرگ‌ و گرد خود به مـادرش زُل زد و گفـت، "پـس چـرا در آلبـوم هیـچ عکسـی از من نیـست؟ "

 

مادر به نظر خیلی ناراحت می‌رسید. سرانجام گفت،‌ " تو در نوزادی به قدری زشت بودی که ما خجالت می‌کشیدیم." یک لحظه مردد ماند، بعد با بی‌میلی ادامه داد،‌ "زمانی‌که تو نوزاد کوچکی بودی،‌ خیلی زشت بودی. در تختخواب تو فقط دو چشم گنده بود که به آدم زُل می‌زد. هر وقت مهمان‌ها می‌خواستند تو را ببینند،‌ می‌گفتم، او در طبقه بالا خواب است و بهتر است اذیتش نکنم. " بعد مادر تعریف کرد که هر موقع او را با کالسکه بیرون مـی‌بـرده یـک پتـو روی سـرش مـی‌‌انداختــه است.

 

پسر بچه هنوز نمی‌توانست درک کند که چرا مادر فکر می‌کرده او این‌قدر زشت است. بعدها که او بزرگ شد، مادر عکس نوزادیش را نشانش داد. "بله همین‌طور است. من نوزاد زشتی بودم. در واقع فقط دو چشم غول‌آسا که زُل زده بودند." امروز او هنوز دو چشم بزرگ را دارد،‌ اما سر، صورت و موهایش اطراف آنها را پـر کرده است. مرد داستـان را برای همسرش تعریف کرد. همسرش گفت، " اگر هنوز آن عکس را داری، واقعاً دوست دارم آن را ببینم. او عکس را نشان همسرش داد. همسر گفت، " اوه، چه نوزاد قشنگی! درست شبیه نوزادی من است. " اولین باری بود که یک نفر چیز خوبی در ایـن عکـس دیـده بـود.

 

حقیقت مانند یک نوزاد با دو چشم بزرگ به سوی ما می‌آید، و به هیچ وجه آنگونه که ما انتظار داریم نیست. ما دوست داریم مغرورانه فکر کنیم که اگر حقیقت بیاید، بی درنگ آن را تشخیص می‌دهیم و آغوش می‌کشیم. اما به علت تعصبات‌ خود و ضعف آگاهی انسانی می‌توانیم به همین آسانی، آن را یک نوزاد زشت نامیده و یک پتو روی سرش بیـانـدازیـم.

 

این نوع نگرش، حاکی از آن است که چرا ما مشکل داریم و چرا به نظر می‌رسد جایی که ما باید زندگی خود را اداره کنیم،‌ زندگی ما را پیش می‌برد. بیشتر افراد نمی‌دانند چگـونـه بایـد عمـل کننـد.

 

بهترین راهی که من می‌شناسم از طریق تمـرینـات معنـوی اِک است. اما شـروع تمـرینـات معنـوی به این معنـا نیست که بی‌درنـگ در مسیر مستقیـم به سوی خـدا قـرار گـرفتـه‌ایـد؛‌ هر یک از شمـا دیـدگاهـی متفـاوت بـه آن خـواهیـد داشـت.

عـده‌ای از شمـا مصـرتـر از دیگـران خـواهیـد بود. هر روح یک موجود بی‌نظیـر بـا الگـوی رفتـاری کارمیـک خـاصّ خـود است. قـرار نیـست دو شخـص بـا انجـام تمـرینـات معنـوی مشـابـه بـه یـک نسبـت پیشـرفـت کننـد.

 

صـرف نظـر از این‌کـه شمـا  کـه بوده و درباره خوب یـا بـد بودن خود چه فکر می‌کنیـد، شمـا یک مـوجـود بـی‌‌نظیـر هستیـد. روح، هـم در مـوجودیت و هم در رابطه خـود بـا خـدا، بـی‌نظیـر است. اگـر آمـاده باشیـد،‌ تمـرینـات معنـوی اِک شمـا را یـاری خـواهـد کـرد تـا روی‌کـرد خـاص خـود بـه سـوی سـرزمیـن خـدا را بیـابیـد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386  |
 فـلات‌هــای ...

 

فـلات‌هــای معنـــوی

 

گاهـی اِکیستـی در نـامـه‌ی خـود مـی‌نـویسـد، « من احساس می‌کنـم بـه انتهـای راه رسیـده‌ام » و ادامـه مـی‌دهـد، « من در وصـل سـه [چهـار و یـا ] هستـم. امـا بـه هیـچ‌وجـه پیشـرفـت معنـوی نـدارم. مایلـم تجـربیـات بیشتـری بـا نـور و صـوت خـدا داشتـه بـاشـم، درسـت مـاننـد تجـربـه‌هـای وصـل دوم. چـرا دیگـر چنـین تجـربـه‌هـایـی بـرایـم پیـش نمـی‌آینـد. علـت چیـسـت؟»

این شخـص در واقـع بـه فـلات رسیـده اسـت. زنـدگـی شـامل فـلات‌هـای بسیـاری است. شمـا مـی‌تـوانیـد تـا مـدتـی صعـود از کـوه را ادامـه دهیـد. امـا پـس از مـدتـی بـه منطقـه‌ای مسطـح مـی‌رسیـد. این بـرای شمـا لازم اسـت، چـون نمـی‌تـوانیـد تمـام مـدت رو بـه بـالا حـرکـت کنیـد.

 

 شخـص بـایـد ایـن منطقـه‌ی مسطـح را پشـت سـر بگـذارد تـا بـه سـربـالایـی بعـدی بـرسد. امـا اغلب از خود ناشکیبایی نشان می‌دهد و پیش از کسب شایستگی لازم برای ادامه صعود می‌گوید، « این راه یکنواخت و کسل کننده است. کی به سربالایی بعدی می‌رسم؟»

استاد فقط سعی دارد با این عمل به او بگوید، « صبور باش. وقتی به اندازه کافی در این فلات قدم برداری، پله‌هایی را خواهی یافت که تو را به سطحی بالاتر از آگاهی معنوی می‌رسانند.»

ناشکیبایی موجب بـروز اضطـراب و سـراسیمـگی در انسـان مـی‌شـود. در اینجـاست که او لب به سخن بـاز مـی‌کنـد و آنقـدر مـی‌نـالـد کـه گـوش شنـوای درون بستـه مـی‌شـود. وقتـی دهـان در حـال صحبـت بـاشـد، گـوش‌هـا نمـی‌تـواننـد چیـزی را بشنـونـد.

 

چگــونـه بـازی کنیــم ؟

 

بـرای کسب مـوفقیـت در هـر یـک از مـراحـل پیـشـرفـت زنـدگـی راهـی ویـژه وجـود دارد، درسـت شبیـه مـراحـل یـک بـازی کـامپیـوتـری. در زنـدگـی نیـز ابتـدا بـایـد مـوانـع را شنـاسـایـی کـرد و سپـس انـدیشیـد کـه چگـونـه مـی‌تـوان بـر آن‌هـا چیـره شـد. تنهـا راه حـرکـت بـه جلـو ایـن اسـت کـه بیـآمـوزیـد گـرفتـاری و مشکـلات را دور بـزنیـد و از چنـگ مـوانـع بگـریـزیــد.

ایـن کـار را بـایـد آنقـدر ادامـه دهیـد کـه تمـام عـوامـل سـر جـای خـودشـان قـرار بگیـرنـد و شمـا بـازی را درک کنیـد. وقتـی همـه چیـز سـر جـای خـودش قـرار بگیـرد، بـه راحتـی مـی‌تـوان از مـوانـع گـذشـت و بـه انتهـای بـازی، یـا فــلات، رسیـد. تنهـا در این نقطـه اسـت کـه بـازی تغییــر مـی‌کنـد؛ و بـه ایـن معنـی اسـت کـه شمـا اکنـون آمـاده‌ایـد بـازی جـدیـدی را آغـاز کنیــد.

بـازی‌گـر قبـل از شـروع بـازی جـدیـد، اغـلب متـوجـه مـی‌شـود اسـاتیـدی کـوچک او را احـاطـه کـرده‌انـد؛ افـرادی کـه نحـوه‌ی اجـرای بـازی جـدیـد را بـه خـوبـی مـی‌داننـد و آمـاده‌ی ارائـه‌ی هـرگـونـه راهنمـایـی بـه او هستنـد.

اسـاتیـد کـوچـک فـریـاد سـر مـی‌دهنـد، « مـراقـب بـاش! بپــر. نپــر. از آنجـا بـه چـپ بپـیـچ. وارد آن تـونـل شـو. اگـر بـه سمـت راست بـروی، خـواهـی سـوخـت.» آن‌هـا سعـی مـی‌کننـد بـه شمـا بگـوینـد در هـر قـدم از مسیــر چـه بـایـد بکنیـد.

امـا بـا رسیـدن بـه مـرحلـه‌ای خـاص از شکـوفـایـی معنـوی، در واقـع بـه صـف مقـدم افـرادی نـزدیـک مـی‌شـویـد کـه در طـریـق معنـوی قـدم بـرمـی‌دارنـد. استـاد درون تنهـا کسـی اسـت کـه در حـال حـاضـر بـا شمـا هـم‌قــدم اسـت. شمـا صـدای او را بسیـار ضعیـف مـی‌شنـویـد. بـایـد یـاد بگیــریـد بـه دقـت بـه تعــالیـم او گـوش بسپــاریـد، اینکـه چـه وقـت بـه چـپ یـا راسـت بـرویـد، چـه مـوقـع تـوقـف کنیـد و یـا بیشتـر از پیـش جلــو بـرویــد.

آمـوزش‌هـای ارائـه شـده از سـوی استـاد، در قـالـب تـرغیـب، ادراک و یـا الهـام در وضعیـت رؤیـا، سفـر روح و یـا راه‌هـای بی‌شمـار دیگـری از تعـالیــم را ــ دریـافـت مـی‌کنیـم. بـا گـوش سپـردن بـه تعـالیـم استـاد، بـه دقـت مـی‌فهمیـد کـه بـرای پشـت سـر گـذاشتـن آن مـرحلـه از شکـوفـایـی چـه بـایـد بکنیــد.

هـر چـه جلـوتـر بـرویـد، تعـداد نقشـه‌هـایـی کـه راه را بـه شمـا نشـان مـی‌دهنـد کمتـر خـواهـد شـد. تعـداد مسـافـران نیـز کمتـر مـی‌شـود. حتـی تعـداد بازی‌گـرانـی کـه بـه شمـا مـی‌گـوینـد چـه چیـز را جستجـو کنیـد و مـراقـب چـه چیـز بـاشیـد، کـاهـش مـی‌یـابـد. در اینجـا مسئـولیـت بـر دوش خـود شمـا اسـت؛ بـایـد چشمـان‌تـان را باز نگـه داریـد و گـوش بـه زنـگ راهنمـایـی‌‌هـای اِک بـاشیـد.

شمـا دیگـر نمـی‌تـوانیـد بـه حـافظـه یـا سـایـر نقشـه‌هـای رایـج متـکی شـویـد. قـوانیـن آن‌قـدر سـریـع تغییــر مـی‌یـابنـد کـه تنهـا بـه یـاری جستـن از هـدایـت درونـی مـی‌تـوانیـد بـه پیـش بـرویـد. این شیـوه‌ی زنـدگـی افـرادی اسـت کـه راه بـازگـشت بـه سـوی خـدا را در پیـش گـرفتـه‌انـد. عـلاوه بـر آن ــ ایـن همـان چیـزی اسـت کـه طـریـق اِک را از بسیـاری مـذاهـب متمــایـز مـی‌کنــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه نهم مرداد 1386  |
 چگــونـه مـی‎تـوانیــد ...

 

چگــونـه مـیتـوانیــد زنـدگـی خـود را بهتـر پیـش ببـریــد؟

 

ما با منابع درونی و بیرونی خود کار می‌کنیم و از سیستم‌های اطلاعـاتـی معمول مانند کامپیـوتـر، پست و تلفن بهره میگیـریـم. اما به عنوان اِکیست چیـزهـای دیگری هم در دستـرس داریم: همان ارتباط با دنیای درون و مـاهـانتـا. از طریق وضعیـت رؤیا، سفـر روح یا نـوعـی ادراک بـه شمـا جهـت داده مـی‌شـود کـه چگـونـه زنـدگـی‌ خـود را بهتـر کنیـد. درک کنید که اِک چگونه عمل می‌کند. اگر اِک برای رهـایـی شما از یک مشکل بینشـی را در اختیـارتـان بگذارد و شما آن را درک کنید، باز هم بینش دیگری به شما میدهد تا بهتر از این زندگی را پیش ببـریـد. حتی اگر تنبلی کرده و بگـوئیـد معنایی ندارد و به آن عمل نکنیـد، اِک، مـاهـانتـا، دوبـاره سعـی خـواهـد کـرد. او دوبار، سه‌بار و حتی شش‌بار نیز اخطار می‌کند. اما وقتی شنیـدن را فـرامـوش کنید، ندای درون ضعیـف و ضعیـف‌تر می‌شود. علت این نیست که او آرام‌تر صحبـت می‌کند، بلکه شمـا صدای گیـرنـده‌ی‌ روح‌تان را کم کرده‌اید. ذهن‌ شمـا گمراه شده و دیگر به روح گوش نمی‌دهید، پس منبع می‌خشکـد. عدم گوش سپـردن به عـلائـم اخطاری که می‌تـوانست خیلی وقت پیـش در رفع مشکل به شمـا کمک کند، ناگهان چیـزهـایـی که ساختـه شده‌اند، به علت ویـژگـی خـاص الگـوی شمـا در انجـام، در قـالـب مشکلـی بـزرگ ظـاهــر مـیشـونــد. اگر مشکل به اندازه کافی بزرگ باشد، آن را شب تاریک روح می‌نـامیـم. آنگاه در افسـردگـی چنان عمیقی فـرو می‌رویـد که گـویـی زنـدگـی شما را در گـودالـی عمیق انـداختـه است؛ تنهـا بـه این دلیـل کـه مـاهـانتـا سخـن مـی‌گـویــد و شمــا قـادر بـه شنیـــدن نیـستیــد.

به همین دلیل، من شـدیـداً شمـا را به ادامه‌ی تمـرینـات معنوی اِک تـرغیـب میکنـم. حتی اگر به نظر بـرسـد تمــرینـات تأثیـر گذار نیستنـد، باز هم متـوجـه می‌شـویـد که زنـدگـی بـرای‌تان همـوارتـر شده است. وقتی تمـرینـات معنوی اِک را انجام نمی‌دهید تـوانـایـی درونی خود را در تشخیـص این که چـه بـایـد بکنید تا زندگـی‌تان بهتـرین روند را داشتـه بـاشـد، از دسـت مــی‌دهیـــد.

 

هـارولـد کلمــپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 در ایـن شـب‌هـا ...

 

در ایـن شـب‌هـا

در ایـن شـب‌هـا کـه گـُل از بـرگ

و بـرگ از بــاد

و بـاد از ابــر مـی‌تـرســد.

 

            در ایـن شـب‌هـا کـه هـر آئینـــه بـا تـصــویــر بیـگانــه اسـت،

                        و پنهــان مــی‌کنــد

                                    هــر چشمــه‌ای ســر و ســرودش را،

                                    چنـیـن بیــدار و دریــاوار

 

            تــویــی تنهــا کــه مــی‌خـوانــی

            تــویــی تنهــا کـه مــی‌خـوانــی

                       

                        چنـیـن بیــدار و دریـــاوار

                                    تــویــی تنهــا کـه مــی‌خـوانــی

 

در ایـن شـب‌هـا

در ایـن شـب‌هـا کـه گُـل از بـرگ

و بـرگ از بــاد

و ابــر از خـویـش مـی‌تـرســد.

                        و پنهــان مــی‌کنــد

                                    هــر چشمــه‌ای ســر و ســرودش را،

           

در ایـن آفـاق ظلمــانــی

            چنیـن بیــدار و دریــاوار

                        تــویــی تنهـا کـه مــی‌خـوانـی،

                                   

تـویـی تنهــا کـه مــی‌خـوانــی،

کـه مــی‌خـوانــی.

                        تـویـی تنهــا کـه مــی‌خـوانــی ــ

                                                رســای قتــل‌عـام و خــون پـامــال تبــار آن شهیــدان را،

 

تـویـی تنهــا کـه مــی‌فـهمــی

                        کـه مــی‌فـهمــی

                                    زبـان و رمــز آواز چگــور نـاامیــدان را،

                                                چنـین بیــدار و دریــاوار تــویـی تنهـا کـه مـی‌خـوانـی

           

                                                کـه مــی‌‌خــوانـی

                                                کـه مــی‌‌خــوانـی

 

                        تـویـی تنهــا کـه مــی‌فهمـی زبــان و رمــز آواز چگــور نـاامیـــدان را،

 

                                                تـویـی تنهــا کـه مــی‌خـوانــی

                                                تـویـی تنهــا کـه مــی‌فـهمــی

 

 بـرکـت بـاشــد.

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه ششم مرداد 1386  |
 کــارمـا ...

 

کــارمـا چگـونــه مــیســـوزد

 

ما بین درجات مختلف آگاهی زندگی می‌کنیـم. زاویه دید ما نسبت به محیط پیـرامـون با دیگران تفاوت میکند، کسی که پهلوی ما نشستـه است آن چه را که ما میبینیـم از نقطه نظری کاملاً متفاوت مـی‌بینـد و عمل‌کـرد او بـر اسـاس چشـم‌انـداز خـودش خـواهـد بــود.

 

چند روز پیش با ماشین وارد پارکینگ یک رستوران شلوغ شدم. مردی سوار اتومبیل خود شد تا از پارک خارج شود. جلو رفتم و منتظر جای خالی پارکینگ شدم، البته فضای زیادی را خالی گذاشتم تا او بتواند دنده عقب بگیرد. سرانجام، وقتی آن مرد ماشینش را روشن کرد، خانمی سوار بر یک ماشین جمع و جور ظاهر شد. که او در پشت سر من دنبال جای خالی میگشت متوجه مرد شد و ظاهراً بیآن که فکر کند چرا من اینجا منتظر هستم جلوی من ایستاد. او نزدیک سپر من پارک کرد و منتظر شد مرد از پارک خارج شود. بوق زدم، آن زن با قیافه‌ای حیرت‌زده به اطراف نگریست. تعجب میکرد چرا راننده پشت سر این قدر بوق می‌زند. وقتی دیدم او متوجه نشده است، دوباره بوق زدم. تا این هنگام، راننده مرد از پارک خارج شده و آن خانم آماده بود جایی را که من چند دقیقه منتظرش مانده بودم، اشغال کند. همراه من دیگر نتوانست تحمل کند، پس دستش را روی بوق گذاشت و آن را تا ته فشار داد. عاقبت، آن خانم متوجه شد. سرش را از پنجره بیرون آورد و با قیافه‌ای به محل خالی اشاره کرد، گویی می‌خواست بگوید: " آه منظورتان این است که این جا مال شماست؟ " در جواب دوباره بوق زدم؛ یعنی: "بله!" آن زن کنار کشید و به طرف در رستوران رفت. با شگفتی به او نگاه کردم. او اتومبیلش را دوبله پارک کرد و راه تعدادی از ماشین‌ها را بست. او داخل رستـوران شد و چند دقیقه بعد او را در حالی دیدم که داشت مردم را در راهـروی شلوغ آنجا هُل می‌داد. بدون عـذرخـواهـی رد می‌شد. او خود را به خارج رستـوران رسانـد، از در خارج شد، سوار ماشینش شد و رفت. این زن یکی از  آن افراد بی‌مـلاحظـه‌ بود که گاهی وقتها انسان به آنها برمی‌خورد. ما در حال تعـامل با درجـات مختلف آگاهی هستیـم و کـارمـا ایـن‌گــونـه میـان افــراد سـوختــه مـی‌شــود.

 

اغلب فکر می‌کنیم اگر این دنیا مال افراد دیگر نبود، ما خیلی خوب با آن کنار می‌آمـدیـم. درحالی که این‌گـونـه تجـربـهها ما را یاری می‌دهند تا از نظر معنوی تعـالـی یابیـم. گاهـی وقتها درشگفتیـم که چرا به جای مشـکلات ملالآور،  کسل کننده و آزار دهنده که غیر از خورد کردن ما کاری نمیکنند، مسـائل خارق‌العاده و کم نظیـر رُخ  نمی‌دهند؟ اما مشکلاتـی کـه مـا به آنهـا بـرمـی‌خـوریـم، دقیقــاً همـان چیـزهـایـی هستنـد کـه بـرای تعـالـی معنــوی بـه آنهــا نیــاز داریـم. مـا بـا آگـاه شـدن از تفـاوت مـوجـود میـان خـود و دیگـران متـوجـه اهمیـت هشیـاری مـی‌شـویـم.

 

بـرکـت بـاشـد.

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه ششم مرداد 1386  |
 شیـوه‌هـای ...

 

شیـوه‌هـای پنهــان مـاهـانتــا

تا زمانی‌که کسی شیوه عشق ‌ورزیدن حقیقی را نیآموزد، هرگز روح اِک را درک نخواهد کرد. تا زمانی‌‌که او روح اِک را درک نکند ــ یا بهتر بگویم نپذیـرد‌ ــ در مورد سفر روح، تمرینات معنوی و هـم‌چنـین تجـارب رؤیـا مشـکل خـواهــد داشـت.

ماهانتا،‌ استاد زنده اِک، از شیوه‌های مختلفی برای وارد شدن به سد و بندهای مقاومت فرد بهره می‌جوید. او از هر نوع تمرین معنوی استفاده می‌کند، تا به طرق مختلف به مرحله آگاهی شخص نـزدیـک شـود.

 

بـازکــردن درب‌هــای عشــق

عشق اِک در زندگی‌ ما وجود دارد. این تنها عدم تشخیص ماست که باعث می‌شود احساس کنیم استاد اینجا نیست که ما را به جهان‌های دیگر ببرد و این که ما کمک معنوی لازمی را که نیاز داریم یـا شـایستـه‌ی آن هستیــم در اختیــار نـداریــم.

 

پس، اولین وظیفه، گشودن درهای عشق برای فرد است. انجام این کار معمولاً دشوار است، زیرا روح در جهان‌های تحتانی بیشترین زمان را به قدرت اختصاص می‌دهد‌ـ کسب قدرت در زیر ظاهر فـریبنـده‌ی عشـق یـا یکـی از کیفیـت‌هـای آن.

 

اینجاست که عشق سوءتعبیر شده و به درستی دیده نمی‌شود. اینجاست که در ارتباطات نفع شخصی بر دادن روح زندگی به دیگری و تجربه عشق ‌ورزیدن به دیگران به اندازه خودمان یا بیشتر، ترجیح داده می‌شود. قدرت می‌ستاند و عشق می‌‌بخشد، و روح قرن‌هاست که در حال گرفتن است. کم‌کم‌، با گذشت زندگی‌های مختلف که به این زندگی منتهی شده، اِکیست درمی‌یابد که ظرفیتش برای عشق گسترش یافته است. اکنون او در حال جستجوی توانایی بیشتری برای عشق است. هنگامی‌که این توانایی را به دست آورد، جهان‌های خدا بر او گشوده می‌شوند، حمایت تشخیص داده شده، و راه او آشکار می‌شود. ارتباط روح و ماهانتا، باید آشکارا درک و دیده شود: روح از اِک ساخته شده است و اِک ماهانتاست. باید این درک ایجاد شود که فرد با اِک است. این درک فقـط از طـریـق عشـق حـاصـل مـی‌شـود.

 

پال‌توئیچل در دیسکورس‌های خود، افکار ظریف و پیچیده‌ای را در هم بافت که تقریباً فراسوی درک ذهن بود. در حقیقت تنها راه به چنگ‌آوردن مفاهیمی که او قصد داشت در مورد ماهانتا،‌ اِک و سوگماد منتقل کند، از طریق درک  معنوی است. اما گاهی در برقراری ارتباط شکاف ایجاد مـیشـود، و مـا بـه‌طـور صحیـح مـطلب را درک نمـی‌کنیــم.

 

این مرا به یاد داستان پسری می‌اندازد که همه چیز را رنگ مشکی می‌زد،.هر بار که معلم از شاگردان کلاس می‌خواست نقاشی بکشند،‌ آنها از مداد شمعی‌های متنوع استفاده می‌کردند ـ‌قرمز، سبز، آبی، زردـ غیر از یک پسر کوچک که همه چیز را با مداد شمعی مشکی رنگ می‌زد. بچه‌های دیگر رنگین‌کمان‌های زیبا و رنگارنگ می‌کشیدند، اما پسر کوچولو رنگین کمان را سیاه و سفید می‌کشید. این موضوع معلم را بسیار ناراحت میکرد. مشکل این پسر چه بود؟

هنگام قضاوت در مورد دیگران همین‌طور هستیم. مایلیم او را با تنها رنگ و تنها جنبه‌ای که از نقطـه‌نظـر محـدود خـود می‌بینیــم، قضـاوت کنـیــم.

 

زمانی‌که یک فرد در مقابل ماهانتا قرار می‌گیرد، اعمال اِک را با نظر محدود خود ارزشیابی می‌کند. او نتیجه می‌گیرد که اِک این یا آن است. ممکن است بگوید که اِک آن چیزی نیست که او دوست دارد، پس آن را رد می‌کنـد. عـدم درک از سـوی فـرد چنـین چیــزی را بـاعـث مـیشـود.

آقایی به من گفت که در گذشته، هر گاه اتفاقی برایش می‌افتاد، عصبانی می‌شد. او با خود می‌گفت: "چـرا این اتفـاق بـرایـم افتـاد، بـایـد یـک حملـه روانــی بـاشــد." اما این فرد یاد گرفت از ماهانتا در مورد چیزهایی که حادثه نامیده می‌شود، یـاری بجـویـد. او این توانایی را به دست آورد که در میان ابر در جستجوی آستـر نقـره‌ای باشد و ببیند چــرا اِک چیــزی را که به ظاهر بدبختـی بـه نظـر مـیرسـد به سوی او آورده است.

 

اکنـون او می‌گوید: " شاید علت خوبی برای این مسئله وجود داشته باشد؛ ممکن است برای شکوفایی معنـوی من لازم باشد. اگر به دقت نگاه کنـم آگاه خواهم شد که ماهانتا برای نفع من چـه‌کار کـرده است. من فقط به دلیـل آگاهـی محـدود خودم قادر به تشخیص آن نیستـم.

 

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه چهارم مرداد 1386  |
 پیـامـی در رؤیـا...

 

پیـامـی در رؤیـا

 

گاهی زنگ‌های بیدار باش معنوی ما در رؤیا به صدا درمی‌آیند. خـانمـی مدتـی بود که خواب یک توله سگ کـرمـی رنگ را می‌دید که لکه‌های قهوه‌ای دارد. این رؤیاها زنگ بیدار باش و نمادی بـودنـد که او را به جستجو واداشتنـد. در رؤیا مـاهـانتـا، استـاد درون به او گفت، " این سگ خیـلی اهمیـت دارد، چـون بـه تـو و خـانـواده‌ات عشـق را یـاد مـی‌دهـد."

 

این خانواده دو پسر داشت و پدر و مادر بدنبـال سگی برای بچه‌ها می‌گشتنـد. البته یک سگ داشتنـد که چهـار سـالـه بـود، امـا یـک سگ دیگـر هـم مـی‌خـواستنـد. ابتدا زن به پـرورشگاه سگ‌ها رفت و تمام سگ‌ها را دید. هیچ کدام با مشخصـات سگی که در رؤیا دیده بود مطابقت نـداشتنـد. کمی بعد در خواب یک سگ چوپان استـرالیـایـی را دید، اما آن را هـم پیـدا نکـرد. بعـد تصمیـم گـرفـت به یک پنـاهـگاه سگ‌ها که در آن نـزدیکـی بود بـرود. فصل زمستان بود و او باید برای رسیـدن به محل از تپه‌ای پر شیـب بالا می‌رفت، اما اتومبیلش نمی‌تـوانسـت از تپه بالا برود. بعد از چند بار تلاش بالآخـره ماشیـن را پای تپه پارک کرد و با خود گفت، اصلاً فـرامـوشـش کن. اینجا خیلـی لغـزنـده‌سـت و خطرش بیشتـر از آنی‌ست که سعـی کنـم بروم بـالا. همین‌طور که در مـاشیـن نشستـه بود خـانمـی را دید. بطرفش رفت و پـرسیـد، " شما می‌دانید که آن بالا پنـاهـگاه سگ‌ها قرار دارد یا نه؟ " زن گفت، " بله، ولی بـایـد بـرویـد بالا. راستـی شمـا یـک سگ کـرمـی رنگ بـا لکـه‌هـای قهـوه‌ای نـدیــده‌ایــد؟ مـن سگـم را گـُـم کـــرده‌ام."

 

این مـوضـوع تـوجـه زن را جلب کرد، چون همان زنگ بیدار باش رؤیایش بود، اما در آن لحظه تشخیـص نداده بـود. معلوم شد زنـی کـه پای تپه زنـدگـی می‌کنـد صاحب سگ رؤیای اکیست بود. این سگ دو سـاعـت پیش گُم شده بود. او هم تازه از خـانـه خارج شـده بـود تـا دنبـال آن بگـردد کـه بـا اکیـست بــرخـورد کـــرد.

زن گفت، "من می‌خوام با ماشین برم بالای تپه. اگه بخـواهـی می‌تـوانـی با من بیـایـی." اکیست گفت، "بسیـار خوب." البته هنوز از شیـب تپه هراس داشت، چون خیـلـی خطـرنـاک بــود.

 

بالآخـره سالـم به پنـاه‌گاه رسیـدنـد. وقتی اکیست به بالا رسیـد، سگ پیری را دید. این حیوان یک سگ دورگه پـاکـوتـاه سفیـد رنگ بود و لکه‌های سیـاه داشت و خیلی شبیـه سگی بود که او در رؤیا دیده بود. وقتی سگ را دید به نظرش آشنـا آمد. این پیکول بود که خودش نه ماه قبل آن را رد کرده بود، چون بیـش از حد پـُر انرژی بود و مـرتـب خـراب‌کاری می‌کرد. حتی به نظر می‌آمد کمی هار هم باشد. او پیکول را به خـانـواده‌ای داده بود که ظـاهـراً مناسب بـودنـد، اما معلوم بود که سگ نتـوانستـه از عادات خود دست بـردارد یـا مشـکلات دیگری داشتـه کـه باعث شده از این پنـاه‌گاه چـوبـی سر در آورد. زن به خانه رفت و به خانواده‌اش گفت، “حدس بزنین چی شد. امروز پیکول را دیـدم." تصمیـم گرفتند که بـرونـد و دوست قـدیمـی خود را ببینند. حتی فکر کـردنـد شایـد بد نبـاشد آن را دوباره به خانه بیـاورنـد، اما پیکول حتی بعد از نه سال هیـچ یک از عادات وحشیـانـه و دیـوانـه بازی‌های خود را فـرامـوش نکرده بود. مسلمـاً این سگ به هیــچ وجـه بــدرد بچـه‌هـا نمـی‌خــــورد.

 

زنی که مسئول پنـاه‌گاه بود می‌گفت، " این سگ را به‌خاطـر این که احساس گناه می‌کنید نبـریـد." اکیست با خود گفت، این یکی از اصـول تعـالیـم اک هم هست. احساس گناه معمولاً دامی است که شمـا را وادار می‌کند کاری را بکنید که تـرجیـح می‌دهیـد نکنیـد. گفتند، " نه ما تصمیـم گرفتیــه‌ایم که پیکول را نبـریـم. " زن گفت، " به‌هر حال من او را به شمـا نمی‌دادم، چون شمـا فقط به‌خاطـر احساس گناه مـی‌بـردیـدش. حتی اگر هیـچ وقت کسـی به سراغش نیـایـد، همیشه می‌تـوانـد اینجا بمـانــد."

 

مدت کـوتاهـی بعد، آنان دوباره به پـرورشگاه سگ رفتند. مادر شنیـده بود که یک سگ سفیـد با لکه‌های قهوه‌ای آنجاست. به محض این که رسیـدنـد، یک سگ سفیـد با لکه‌های قهوه‌ای دیـدنـد که برای بچه‌ها دندان قـروچـه‌ای کرد و بـلافاصلـه به سگ چهار ساله آنان حمله‌ور شد و با این کار بـلافـاصلـه عـدم شـایستـگـی خود را ثابت کرد. معلـوم شـد کـه ایـن سـگ بـه دردشــان نمــی‌خــــورد.

 

اما مسئـول پـرورشـگاه گفت، “یه نگاهـی به این دو رگه شپـرد ــ تـریـر بیـنـدازیـد." این یک توله سگ کـوچک بود که همه بـلافاصـله عاشقش شـدنـد. رنگ سگ اصلاً سفیـد با لکـه‌هـای قهـوه‌ای نبـود و کـامــلاً بـا سـگ رؤیــا تفـاوت داشت، اما همـه عـاشقـش شـدنــد. همان طور که در رؤیا وعده داده شده بود، این سگ کـوچـک شادی و عشـق فـراوانـی را به کانـون خـانـواده آورد. مـاهـانتـا بـه زن گفته بود، " این سگ به خـانـواده تـو عشـق را خــواهــــد آمـوخــت." زن متـوجـه شد که جستجـو برای پیدا کردن سگـی کـرمـی رنگ با لکه‌های قهوه‌ای، او را به طرف تـولـه سگـی هـدایـت کرده که خـانـواده ایـن قــدر عـاشقـش هستنـــد.

 

یـافتـن حقیـقت یـک فـرآینـــد اسـت

 

چـرا روح الهـــی بـه‌طــور غیــرمستقیــم بـه مـــا آمـــوزش مــی‌دهـــد؟

و چرا همین سگ دو رگـه شپـرد ــ تـریـر را در رؤیا به او نشان نداد؟ چون گاهـی ما فقط برای نتیـجـه گـرفتـن در این دنیــا زنـدگــی نمـی‌کنیــم، بلکـه بـایــد فـرآینــدی را طی کنیـم کـه بـه نتـیجـه منـجـر مـی‌شـود.

چرا حقیقت نبـایـد حـاضـر و آماده در اختیار شمـا قرار گیـرد؟ در این صورت برای شمـا هیـچ معنـایـی نمی‌داشت، اما در شـرایـط فعلی تمام اعضـای خـانـواده از بابت این سگ کوچک سپـاس‌گزار هستنـد، چون بـایسـت دست به فـداکـاری زده و به دنبال او می‌گشتنـد و بارها در مورد سگ‌های دیگر به بن بست می‌رسیـدنـد، و حتی سگـی را پیدا می‌کـردنـد که نُه سال پیش آن را بخشیـده بـودنـد. اک بـرنـامـه را طوری تـرتیـب داد تا آنان لذت فراوان فداکاری و تلاش را تجـربـه کننـد؛ چرا که در غیر این صورت ارزشـی بـرای هــدیــه قـائـل نمـی‌شــدنـــد.

 

امیدوارم تا حدودی تـوانستـه باشم شما را متـوجـه کنـم که در زنـدگـی خود به‌دنبـال چه چیز بـاشیـد و باز هم امیدوارم این را درک کرده بـاشیـد که چرا زنگ‌های بیدار باش به صدا درمی‌آیند. این زنگ‌ها گـاهـی به‌صورت غیر مستقیـم و گاهـی کامـلاً بی‌پرده و مستقیـم تـوجـه ما را به خـود جلب می‌کنند. هـرگـز تجــربـه‌ای را که از سر گـذرانـده‌ایـد تا بـه تبع پیروی از یک زنگ بیدار باش به عـرصـه خـاصـی در زندگـی خـود بـرسیــد، از یـاد نبــریـــد؛ چـون آن زنـگ از جـانـب روح‌القـُـدس و هـــدف آن تعالی معنوی شمـا بوده اســت.

 

سمینـار بهـاره اک، سـانفـران‌سیـسکــو، کـالیفــرنیــا

شنبــه، 6 آوریـــل 1996

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه سوم مرداد 1386  |
 
 
بالا