تبليغاتX
طنیـن گـام‌هـای عشـق

 

 

چهـار سطـح مختـلف رؤیـاهــا در زنـدگــی روزانــه

 

در زنـدگـی روزمـره چهـار سطـح مختـلف رؤیـا وجـود دارد. اگـر چـه مـا زنـدگـی روزانـه‌مـان را یـک رؤیـا بـه حسـاب نمـی‌آوریـم، امـا مـن مـی‌گـویـم کـه آن‌هـم بخشـی از رؤیـای خــداونــد اسـت.

 

اولیـن دستـه تصـاویـر یـا تصـوراتـی هستنـد کـه در اخبـار تلـوزیـون مـی‌بیـنیـم و مـن بـه آن‌هـا اشـاره کـردم. ایـن بخشـی از واقعیـت هـر روزه زنـدگـی مـاسـت. دومیـن دستـه رؤیـاهـا  را رؤیـاهـای بیـداری مـی‌نـامیـم. و هنـگامـی رُخ مـی‌دهنـد کـه یـک تـأثیــر و نفـوذ معنــوی از جـایـی دیگـر وارد زنـدگـی شخـص مـی‌شـود. بـرای مثـال یـک فـرشتـه بـا کسـی حـرف مـی‌زنـد، یـا از کسـی حمـایـت مـی‌کنـد، و یـا کسـی را شفـا مـی‌دهـد. و این مـی‌تـوانـد یـک الهـام یـا تمـاسـی از جـانـب استـاد اِک بـاشـد و یـا چیــزی در همیـن ردیــف.

 

رؤیـای بیـداری تـأثیـری جـالـب در زنـدگـی شخـص وارد کـرده و ارتبـاطـی را مـابیـن آن شخـص و بعضـی از وقـایـع خـارجـی بـرقـرار مـی‌سـازد. اسـاسـاً در ایـن بیـن چیـزی مـاوراء امـور طبـیعـی دخـالـت کـرده و یـا آن‌طـور کـه مـا در اِک مـی‌گـوئیــم مــداخلـه‌ی معنـوی صـورت مـی‌گیـرد. ایـن بـاعـث مـی‌شـود کـه شخص بـه‌سـوی چیـزی بهتـر حـرکـت کنـد، بـه‌سـوی رُشـدی معنــوی.

 

دستـه‌ی سـوم ــ رؤیـاهـای هنـگام خـواب هستنـد. اینجـا نیـز دوبـاره اتصـالـی بین جهـان‌هـای درون کـه حـقیقـی هستنـد و جهـان بیـرون رُخ مـی‌دهـد. کسـانـی کـه رؤیـاهـا را مطـالعـه مـی‌کننـد خیـلی راحـت و مـاهـرانـه مـی‌تـواننـد ببـیننــد کـه چگـونـه رؤیـاهـای‌شـان بـاعـث مـی‌شـود کـه بتـواننـد از سـلامتـی‌شـان مـواظبـت کننـد، چـه چیـزی در آینـده‌ی دور یـا نـزدیـک بـرای‌شـان پیـش مـی‌آیـد، یـا چگـونـه مـی‌تـواننـد روابـط‌شـان را در خـانـه یـا محـل کـار تنـظیــم کننــد و چیـزهـایـی در ایـن زمینــه. رؤیـاهـا بـه شمـا کمـک مـی‌کننـد کـه بتـوانیـد مـوقعیـت خـود را تجـزیـه و تحلیـل کـرده و زنـدگـی بهتــری داشتــه بـاشیــد.

 

چهـارمیـن سطـح از رؤیـاهـا حقـیقتـاً ورای رؤیـاهـای دیگـر قـرار دارنـد و آن‌هـا تجـربیـاتـی هستنـد کـه در مـراقبـه اتفـاق مـی‌افتـد و یـا بـرای کسـانـی کـه مـدی‌تیـشن مـی‌کنـنـد در زمـان مـدی‌تیــشن رُخ مـی‌دهـــد.

 

چـرا مــا رؤیـاهـا را مطـالعــه مـی‌‌کنیــم؟

 

در هـر کـدام از این چهـار سطـح مختـلف، همیشـه پیـونـدی بیـن درون، وضعیـت غیـر مـادی و جهـان خـارج، دنیـای فیـزیکـی بـرقـرار مـی‌شـود. و این پیـونـد تـأثیـراتـی بـر مـا بـه‌جـا مـی‌گـذارد. گـاهـی ایـن تـأثیــر عمیـق اسـت و پـاره‌ای مـواقـع از عمــق چنـدانـی بـرخـوردار نیـسـت.

گـاهـی اوقـات تجـربیـات جهـان‌هـای رؤیـا بـوقـوع پیـوستـه و مـا را تـغییــر مـی‌دهنـد. گـاهـی مـا را بهتــر کـرده و زمـانـی بـه‌سـوی وضعـیتـی‌ بـدتـر سـوق مـی‌دهنـد. در اِک هـدف از مطـالعـه‌ی رؤیـاهـا ایـن اسـت کـه بـه وجـود معنــوی بهتــری ارتقــاء یـابیــد.

رؤیـاهـا بـه شمـا کمـک مـی‌کننـد تـا بـه هـدف هـم‌کـار خــدا شـدن نـائـل شــویــد.

 

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

پـُلــی از عشــق

 

زمینه‌ی دیگر عمل‌کرد اِک ساختن پلی برای ما می‌باشد، هنگامی‌که از یک حیطه‌ی زندگی به حیطه دیگری می‌رویم. وقتی خواهر پال‌توئیچل فوت کرد، او چنان خلأیی در زندگی خود حس کرد که نمی‌دانست پس از آن کجا برود و چه بکند. بنابراین اِک زنی را به زندگی او وارد کرد و از طریق عنصر عشق‌،‌ او را از مرحله‌ای از تعالی به مـرحلـه‌ی دیگـر وارد کـرد. این روشـی اسـت کـه اِک همــه جـا عمـل مـی‌کنـد.

 

بچه گربه‌ای به نام میتی سومین هدیه عشق بود که وقتی دخترم به آن نیاز داشت، اِک آن را برایش فرستاد. چند سال قبل هنگامی‌که دخترم حدود هفت سال داشت در آپارتمانی زندگی می‌کردیم. یک شب صدای میو میوی بلندی از پارکینگ زیر آپارتمان شنیـدیـم. عاقبت با هزار زحمت و چـرب زبـانـی، گربه‌ی عظیم‌الجثـه‌ی نارنجی رنگی را از زیر ماشین بیرون آوردیم و نامش را سـانـی گـذاشتیـم. او ما را درست هنگامی انتخاب کرد که دخترم اوقات سختی را در مدرسه می‌گذراند و خیلـی تنهـا بـود. این گـربـه دوست مخصـوص او شــد.

 

سانـی جثـهای بزرگ داشت. بعضی وقت‌‌ها روی لبه‌ی پنجره می‌پـریـد. و چون به سختی میتوانست آنجا بنشینـد، به  پنجره چنگ می‌زد تا ما را مطلع کند که آنجاست. سپس یک روز پس از آن که  دخترمان دوره‌ی بحران خود را پشت سرگذاشت، سانی ناپدید شد. دخترم مـی‌تـرسیـد که مبـادا سانی با ماشینی تصادف کرده باشد و تا مدتی از این موضوع تأسف میخورد. من تلاش می‌کردم به او بگویـم اجازه بدهد که همه چیز روند طبیعی خود را طی کنـد. عاقبت به خانه‌ای در همان شهر نقل مکان کردیم. یکی از همسایههـای جدید ما بچـه گـربـه‌ی نارنجی رنگی به نام زاک داشت که دخترم  دوستـی محکمی با آن بـرقـرار کـرد. زاک به او کمک کـرد تـا دوره‌ی سخـت دیگـری از تطـابـق با زنـدگـی  را پشت سر بگـذارد.

 

وقتی صـاحبـان زاک به ما گفتند قصد دارند نقل مکان کنند، دخترم دریافت که روی زمین قـدرت‌هـایـی بـزرگ‌تـر از پیـونـد بین یک دختـر مـدرسـه‌ای و یک گـربـه وجود دارد و این قـدرت‌هـا آن دو را از یک‌دیگـر جـدا خـواهنـد کـرد. او فهمید که بـایـد به دوری از زاک عـادت کنـد. بنـابـراین، دو هفتـه قبـل از زمـان  تـرک آن‌هـا، دختـرم تا حد امکان خود را از زاک دور نگه می‌داشت.  درست در همیـن زمان همسـایـه‌ی رو بـه روی ما ‌بچـه گـربـه‌ی کـوچـولـوی ببـری خـود، میتـی، را به خـانـه آورد. بـا رفتن زاک، میتــی وارد شــد.

 

بچـه گـربـه‌ی جـدیـد مـدام میو میو می‌کرد. او پیش از آن که از مادرش گـرفتـه و به اینجا آورده شود، گـربـه‌ی دیگـری را نمـی‌شنـاخـت و تا مـدتـی سر و صدایـش آزار دهنـده بـود. دختـرم و پسر همسـایـه سعی مـی‌کـردنـد راه‌هـایـی برای شاد کردن گـربـه‌ی کـوچـولـو پیـدا کننـد،‌ برای مثال او را در آغوش  میگـرفتنـد تا عشـق آن‌هـا را احسـاس کنــد. دخترم در تلاش برای ابراز عشق به گـربـه، نه تنها عشـق آن حیـوان بلکه عشـق پسر همسـایـه را نیز دریافت مـیکـرد. تا قبل از آن، پسر همسایـه و همبـازی‌هـایش آن‌قـدر سر به سر او مـی‌گـذاشتنـد که حتـی جـرأت نمـی‌کـرد از خـانـه خارج شود. پسر بچـه‌هـا ممکن است دختر بچـه‌هـا را دوست داشتـه بـاشنـد، اما نـه هنـگامـی‌که همبــازی‌هـای آن‌هـا در اطــراف‌شـان بـاشنـد.

 

به علت دلبستگـی خـاموش آن دو بـه گـربـه،‌ حـالا پسر بچـه قـادر بـه پـذیـرش دختـرم بـود. حتـی یک‌روز از او دعـوت کـرد با آن‌هـا فـوتبـال بـازی کنـد و چون دختـرم شوتهـای خـوبـی مـیزد، آن‌هـا کـم‌کـم او را مثـل یکی از خـودشـان دانستنـد. حتـی آن‌قـدر پیـش رفتنـد که از او دعـوت کـردنـد عضـو تیـم فـوتبـال شـود. بنـابـراین، دلبستـگـی خـامـوش دختــرم بـه میتـی، بـاعـث ایجـاد یـک پُـل ارتبـاطـی بیـن او و یـک دوسـت شــد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

+ نـوشـتـه شـده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

          شقـایــق

         
  

            پیچیـده تـازیـانـه بـار دیگــر بـه انـدام نــارون.

 

            زیـر پـای علـف‌هــای هــرز

                        شقـایقــی بـرای مـانــدن

                                    تقّــلا مـی‌کنـد.

 

                        مـن و دل همنــوای مـی‌پـرستــان

                        تــو و گـُـل پــرده‌دار راز بُستــان

 

            پیچیــده تــازیـانــه

                               بـار دیگــر

                                       بـه انـدام نــارون

 

                                    شقـایقـی بـرای مـانــدن تقّــلا مــی‌کنــد.

 

بـرکـت بـاشـد

 

 

+ نـوشـتـه شـده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

فـراتـر از آگـاهـی کیهـانـی رفتـن

 

اکیستـی کـه راجـع بـه آگـاهـی کیهـانـی و وضعیـت خـداشنـاسـی سئـوال کـرده بـود، گـفـت در گـذشتـه بـا کسـانـی روبـرو شـده اسـت کـه بـه آگـاهـی کیهـانـی  رسیـده بـودنـد و احسـاس مـی‌کـردنـد بـه بـالاتـریـن نقطـه رسیـده‌انـد. او مـی‌خـواسـت بـدانـد کـه چـرا آن‌هـا سعـی نمـی‌کننـد جلـوتـر بـرونـد.

برایـش تـوضیـح دادم کـه در حـقیقـت تعـداد کمـی از انسـان‌هـا در وضعیـت آگـاهـی کیهـانـی هستنـد کـه وضعیـت حضـور در جهـان چهـارم یعنـی منطقـه ذهنـی اسـت.

بـه او گفتـم: " افـرادی که دارای آگـاهـی کیهـانـی هستنـد در لحظـاتـی از زمـان بـه ایـن دیـد در زنـدگـی مـی‌رسنـد. مثـل آن اسـت کـه پـرده‌هـای زنـدگـی را بـرای‌شـان کنـار مـی‌زننـد و آن‌هـا مـی‌تـواننـد بـرای یـک لحظـه نـگاهـی اجمـالـی بیـانـدازنـد. و بـه همیـن دلیـل اسـت کـه احسـاس مـی‌کننـد روشن بیـن شـده‌انـد. آنـگاه بـه اطـراف نـگاه مـی‌کننـد و مـی‌بیننـد کـه انسـان‌هـای دیگـر در بـاتـلاق جهـل فـرو رفتـه و عقـب مـانـده‌انـد. از اینجـاسـت کـه احسـاس مـی‌کننـد بـه بـالاتـریـن وضـعیـت آگـاهـی رسیـده‌انـد، زیـرا فـرد بـالاتـری را در کنـارشـان نمـی‌بیننـد تـا خـود را بـا او مقـایسـه کننـد.

در اکنـکار کسـانـی کـه بـه آگـاهـی کیهـانـی دسـت یـافتـه‌انـد شـانـس مـلاقـات بـا یک‌دیگـر را دارنـد. امـروزه بـه‌واسطـه‌ی مسـافـرت‌هـای هـوایـی ایـن فـرصـت منـحصـر بـه‌فـرد در اخـتیـار شمـاسـت. مـردم بخـش‌هـای مختـلف دنیـا بـه‌سـادگـی بـه اینجـا پـرواز کـرده و در سمینـارهـای اِک شـرکـت مـی‌کننـد. پیـروان مـذاهـب دیگـر نیـز مـی‌تـواننـد در انجـمن‌هـا و سمینـارهـای خـود شـرکت کنـنـد. انسـان‌هـا خیـلی بیشتـر از گـذشتـه امـکان ارتبـاط و تمـاس بـا یـک‌دیگـر را دارنـد و آن بـه‌خـاطـر مـزیـت سفـرهـای هـوایـی اسـت.

آن‌هـایـی کـه امـروزه دارای آگـاهـی کیهـانـی هستنـد مـی‌تـواننـد بـا یک‌دیگـر بـاشنـد، در حـالـی‌کـه در گـذشتـه ایـن‌کـار بـه‌سـادگـی میـسـر نبــود. بـرای مثـال سقـراط آگـاهـی کیهـانـی داشـت. در قـــرنـی دیگـر نیـز والـت ویتـمـن بـه آگـاهـی کیهـانـی دسـت یـافــت.

شکسپـیـر نمـونـه‌ای کـامـل و بـارز از آگـاهـی کیهــانـی بـود. کـه جـریـان خـلاقـه‌ی وی بـه‌طـور ثـابـت و بـه روشـی عمـومـی بـا نـوشتـه‌هـا و نمـایـش‌هـایـش در جـامعـه جـریـان داشـت.

امـا اگـر شمـا والـت ویتـمـن و شکسپـیـر را کنـار هـم بگـذاریــد ــ دو نفـر از دو قـرن متفـاوت کـه سطـوح متفـاوتـی از آگـاهـی کیهـانـی را دارنــد ـ احتمـالاً نـگاهـی بـه یک‌دیگـر مـی‌انـدازنـد کـه حـاکـی از عـدم درک طـرف متقـابـل اسـت. ایـن‌ دو راه‌هـایـی کـامـلاً متفـاوت بـرای رسیـدن بـه زنـدگـی داشتـه‌انـد. یکـی بسیـار منـزوی و مـوشـکـاف و دیگـری بسیـار اجتمـاعـی و خـون‌گـرم بـود. اگـر آن‌هـا مـی‌تـوانستنـد یـک‌دیگـر را مـلاقـات کننـد، دیـوارهـای ذهنـی زمـان را بشکننــد و بـا یـک‌دیگـر در مـدرسـه‌ای قــدم زده و بنـشینـنــد و یـا درون بـاغـی راه رفتـه و هـم‌صحبـت شـونـد، مـی‌تـوانـستنـد ببـیننـد شخصـی دیگـر بـا همیـن وضعیـت آگـاهـی چگـونـه زنـدگـی، عمـل و حـرکـت مـی‌کنـد. آن‌هـا مـی‌گفتـنـد:‌ " خـوب ممـکـن اسـت در آگـاهـی کیهـانـی بیـش از آنچـه کـه تجـربـه کـرده‌ام وجـود داشتــه بـاشــد."

ایـن مـی‌تـوانسـت دلیـل یـا انگیـزه‌ای بـاشـد بـرای جستجـوی چیـزی والاتـر از آگـاهـی کیهـانـی، بـرای جستجـوی وضـعیـت آگــاهـی خـدایــی.

 

وقتــی سـرمــان بـه سقــف مــی‌خــورد

 

حتـی امـروز نیـز در اکنـکار اشخـاصـی هستنـد کـه ظـاهـراً  وصـل‌هـای بـالا دارنـد امـا دارای آگاهـی کیهـانـی یـا وضـعیـت خـودشنـاسـی نیـستنـد.

کسـانـی کـه چنـین احسـاسـی دارنـد از وصـل خـود بـه عقـب مـی‌لغـــزنـد.

مـن این‌گـونـه مـواقـع چـه مـی‌کنـم؟ معمـولاً هیـچ کـاری انجـام نمـی‌دهـم. بلنـد نمـی‌شـوم کـه بـروم و بـه آن‌هـا بگـویـم: " شمـا بـه عقـب بـرگشتـه‌ایـد و مـن مجبـورم ایـن وصـل را از شمـا بگیــرم." هیـچ نکتـه مثبـتـی در این کـار نیـست. اجـازه مـی‌دهـم آن‌هـا وصـل خـود را داشتـه باشنـد تـا زنـدگـی خـودش بـه آن‌هـا بهتــر درس بـدهـد. چـون زنـدگـی اینگـونـه عمــل خـواهـد کــرد.

انسـان‌هـا بـا سقـف تصـادف مـی‌کننـد. آن‌هـا بـه وضـعیـت بـالایـی از آگـاهـی معنـوی مـی‌رسنـد، ولـی حتـی بخـش کـوچکـی از نفـس، خـودخـواهـی و یـا خـودپـرستـی خـود را در اختـیــار و کنتــرل نـدارنـد. بنـابـرایـن سـرشـان بـه سقـف مـی‌خــورد.

آن‌هـا بـا خـود مـی‌انـدیشنـد: " آه، مـن بـه بـالاتـریـن مـکان رسیـده‌ام." و بـه دیگـران فخــر مـی‌فـروشنـد. بـه‌جـای آن‌کـه از انسـان‌هـای دیگـر بـه‌عنـوان نــورهـای خــدا، قـدرشنـاسـی کنـنـد از بـالا بـه آن‌هـا نـگاه مـی‌کننـد. آن‌هـا چنیـن انـدیشـه‌هـایـی را در سـر مـی‌پـروراننـد: "مـن وصـل پنجــم را دارم، در حـالـی‌کـه تـو فقـط در وصـل سـوم هستــی. مـن دارم صحبـت مـی‌کنــم، چــرا در مقـابـل مـن بـه خـاک نمـی‌افتــی؟"

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

                                                       

 

   آئینــه‌ای محـوم پیـش روی‌سـت،

            کـه مـی‌نمـایـی مــرا در وهـم خـویـش عـریـان،

                       

                 آن‌سوی کـه تـو را مـی‌بینــم.

 

            تـویــی ... !

               و یـا شـایـد ... ــ کـه از پس غبـار همـه‌ی بـودن‌هـا،

                        دگـر بـار مـی‌بـینــم شبــه حـقیـقـت خـود را.

 

            امـا ایـن وهـم مـن اسـت شـایـد ..،

            و تـو

              حقـیقتـی جـاری در میـان سلـوک دیـدگـانـم،

                        کـه از پـس نـوری شفـاف بـه دیـدار تـو مـی‌آیـــم.

 

 

    قـدم‌هـایـی کـه سـرد مـی‌پیمـاینـد زمیـن یـخ‌بستـه‌ی دوری را،

            و دسـت‌هـایـی کـه گـرم مـی‌گیـرنـد در خــود،

                        دسـت‌هـای پیـوستـن‌ را.

 

            و ایـن هـر دو منـم،

           

            بـرای خـواستـن.

                        بـرای خـواستـن و رسیـدن.

                                    و ایـن هـر دو نیـز تـویـی.

                                                خـواستـن و رسیــدن.

 

  ایستـاده‌ای هـم‌چنــان و چشــم‌نگـــران

                                                در میـانـــه‌ای از راه.

 

  تـا ایـن کـودکـی نـاهشیـــار مـن بـالــــغ گــردد،

              و مـن بیــدار روزنـه‌هـای یـافتــن تـــو.

 

  بـا منــی

              هــر دم،

                         همــه‌جـا،

                                        اینـجــا،

                       

                                     و هــر سـویــی‌ دیگــر کـه بـاز خــواهــم رسیـــدن تــــو را.

 

  بـا تـــوأم،

               اینـجــا،

                          اکنــون،

                                      و هـر کـدامیـن لحظــه‌ای کــه بــازمــی‌جـویـی مــرا.

 

 

 

منـوچهــر

بـرکـت بـاشــد

 

+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

طـرز عمـل استــاد درون

 

مـردی جـوان چنـد دقیقـه‌ی پیـش سئـوالی جـالب از من پـرسیـد. اجـازه بـدهیـد ببـینـم مـی‌تـوانـم ویـژگـی این سئـوال را بیـاد بیـاورم. او گـفت کـه در دوره‌هـای متعـددی از زنـدگـی‌هـای پیـشین خـود سعـی داشتـه‌ کـه بـه آگـاهـی کیهـانـی دسـت یـابـد. مـی‌خـواست بـدانـد چـرا وقتـی گـروه زیـادی از مـردم بـه آگـاهـی کیهـانـی دسـت مـی‌یـابنـد، هیـچ‌گـاه سعـی نمـی‌کننـد آن را تـا مـرحلـه‌ی خــداشنـاسـی ادامـه دهنـد. این یـک س
ئـوال خـوب اسـت، سئـوالـی خیـلی خـوب.

یک‌نفـر مـی‌گفـت، همیشـه مـی‌تـوانیـد انسـان‌هـا را به دو گـروه تقسیـم کنیـد: کسـانـی‌کـه انسـان‌هـا را گـروه بنـدی مـی‌کننـد و آنهـایـی کـه این کـار را نمـی‌کننـد.

 

هــدایـت بـا عشــق الهـی

 

امـروزه، مـزیـت اِکنـکار ایـن اسـت: اِکنـکار به آن دستـه از شمـاهـا کـه حـقیقتـاً بـه وضعیـت آگـاهـی معنـوی رسیـده‌انـد اجـازه مـی‌دهـد در کنـار گـروهـی قـرار گیـرنـد کـه این وضعیـت آگـاهـی معنـوی را بـه‌کـار مـی‌گیـرنـد و از آن استفـاده مـی‌کننـد. بـه این تـرتیـب خـواهیـد تـوانسـت یک‌دیگـر را درک کــرده و بفهمیــد.

من بـه ایـن مـرد جـوان گفتـم: " آنهـایـی کـه بـه وضعیـت آگـاهـی معنـوی رسیـده‌انـد بـه‌وسیلـه‌ی عشـق الهـی هـدایت شـده‌انـد. آنهـا کسـانـی هستنـد کـه عشـق الهـی را مـی‌شنـاسنـد. مهـم نیـست که در اکـنـکار هستنـد و یـا در مـذاهـب دیگــر. حـقیـقتـاً اهمیـتـی نـدارد. حتـی ممـکن اسـت آنهـا اصـلاً بـه هیـچ مـذهبـی تعلـق نـداشتـه بـاشنـد. امـا بـه‌واسطـه‌ی تجـربیـات زنـدگـی‌هـای گـذشتـه‌شـان کیـفیـت عشـق الهـی را درک مـی‌کننــد. و این انسـان‌هـا وقتـی یک‌دیگـر را مـلاقـات کـرده و بـه‌هـم مـی‌رسنـد یک‌دیگـر را بـه خـوبـی درک مـی‌کننـد. آنهـا تنهـا مـی‌داننـد کـه فـلانـی انسـانـی خـوب، خیـرخـواه و مهـربـان اسـت. و فقـط مـی‌تـواننـد بگـوینـد کـه ایـن آدم‌هـا از آن دستـه افـرادی کـه راجـع بـه عشـق الهـی هیــچ نمـی‌داننــد، چقــدر جــدا هستنـد.

صـادقـانـه بگـویـم اکثـر افـراد از عشـق الهـی هیــچ نمـی‌داننـد. آن‌هـا از عشـق صحبـت مـی‌کننـد. آن را هـم‌چـون بخشـی از دکتـریـن خـود دارنـد و مـی‌گـوینـد کـه بـه تمـام اصـول عشـق الهـی معتقـدنـد. امـا وقتـی آنـان را در زنـدگـی روزانـه‌شـان مـی‌بـینیـد مـلاحظـه مـی‌کنیـد همـان‌گـونـه کـه "مسیـحیـان یکشنبـه" دارنــد، یعنـی کسـانـی کـه فقـط در روز یکشنبــه مسیـحـی مـی‌شـونـد و بـه کلیسـا رفتـه و اعمـال دیـن خـود را بـه‌جـا مـی‌آورنــد، آنـان نیـز هــم‌چـون " اکیـست‌هـای یکشنبــه " بـه نظـر مـی‌آینــد.

 

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

نیـــروی بــاور و اعتقـــاد

 

ما انسان‌ها بر اساس اعتقادات و باورهای خود عمل می‌کنیم. باورها و اعتقادات ما مشخص‏کننده میزان بهره‏مندی‏مان از توانایی‏ها می‏باشد. باورهای ما انتخاب‌هایمان را مشخص کرده و جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم شکل می‌دهد. شاید عجیب باشد ولی هرگاه ما به وقوع چیزی اعتقاد داشته باشیم، آن مسئله برایمان اتفاق می‌افتد. هر آنچه که ما آن را باور داشته باشیم به حقیقت می‌پیوندد. زیرا ما انسان‌ها بر اساس اعتقادات و باورهای خود عمل می‌کنیم. باورها و اعتقادات ما مشخص‏کننـده‌ی میـزان بهـره‏منـدی‏مـان از تـوانـایـی‏هـا مـی‏بـاشـد.

 

اگـر حیـوانـی را در آب بیندازید بالاخره راه خود را پیدا می‌کند و خودش را نجات می‌دهد ولی اگر یک انسان را که شنا بلد نباشد در استخـری بینـدازیـد غـرق می‌شود. اما چـرا؟ چـون انسان بـر این بـاور است که غـرق خـواهـد شد ولـی آن حیـوان هیـچ‌گـونـه بـاوری نـدارد و بنـا بـر غـریـزه‌ی خـود شنـا مـی‌کنـد. دانش مـا نیـز از بـاورهـا و اعتقـادات‌مـان نشـأت گـرفتـه است. اکثـر مـا، هـرگـاه چیـزی بـا اعتقـادات‌مـان سـازگـار بـاشـد، راحـت‌تـر مـی‌پـذیـریـم و بـر اسـاس آن عمـل مـی‌کنیـم و واقعیـت‌هـا و حقـایـق جـدیـد را کـه بـر اسـاس اعتقـادات‌مـان نبـوده و بـاورهـای‌مــان را زیـر سئـوال مـی‌بـرنـد، رد مـی‌کنیــم.

 

بـاورهـا و اعتقـادات مـا نقش تعییـن‌ کننـده در رفتـارهـا، تصمیـم‌گیـری‌هـا و مـوضـع‌گیـری‌هـای مختـلف مـا دارنـد تـا جـایـی کـه محـققـان و پـژوهش‌گـران در ارتبـاط بـا تـأثیـر اعتقـادات و بـاورهـای مـا در زنـدگـی‌مـان دسـت بـه آزمـایـش هـم زده انـد. بـرخـی از آزمـایشـات در ارتبـاط بـا اعتقـاد بـه مـاوراء‌طبیعـه و وجـود پـدیـده‌هـای فـرا روانـی داشـت. نتـایـج آزمـایشـات بسیـار جـالـب تـوجـه بـود. نشـان مـی‌داد کـه کسـانـی کـه بـه وجـود پـدیـده‌هـای بـاطنـی عقیـده داشتنـد در آزمـایشـات تلـه‌پـاتـی و حـدس‌زنـی مـوفـق بـودنـد و کسـانـی کـه اعتقـاد نـداشتنـد هیـچ امتیـازی در این آزمـایش‌هـا کسـب نکـردنـد. شـایـد هیـچ نیـرویـی قـدرتمنـدتـر از نیـروی ایمـان و اعتقـاد شخـص وجـود نـداشتـه بـاشـد. این نیـرو هـم خـلّاق اسـت و هـم ویــران‏کننـــده.

 

بـاورهـا و اعتقـادات مـا مشخص‏کننـده‌ی میـزان بهـره‏منـدی‏مـان از تـوانـایـی‌هـا مـی‌بـاشـد. مثـلاً چقـدر بـاور داریـد کـه دارای ذهـن خـلاق هستیـد؟

کـدام استعـدادهـا را در خـود بـاور نـداریـد؟

آیـا بـر ایـن بـاوریـد کـه زنـدگـی پـُر از مشـکلات مختـلف است و شمـا قـادر بـه حـل آن‌هـا نیستیـد؟

اعتقـاد و بـاور شمـا در مـورد انسـان و زنـدگـی ظـاهـری چیـست؟

آیـا بـه تـوانـایـی‏هـای بـاطنـی اعتقـاد داریـد؟ و ........!

 

بـرکـت بـاشـد

منـابـع:

International Journal of Parapsychology 

+ نـوشـتـه شـده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

دوستـان عـزیـزی که مـایـل به خـوانـدن مطلب ایشان می‌بـاشنـد می‌تـواننـد در لینک زیر متـن مـورد نظــر را مطـالعــه نمـاینـد.

http://eck-iran.com/forum/viewtopic.php?p=8274#8274

 

مطالبـی بـر نقطـه‌نظـرات " حسـن رهبـرزاده " در کتـاب بـرون فکنــی‌هـای روحـی.

 

استنـاد بـه حـرف و قـول‌هـايـى خـرافـى يقينـاً كليـد گشـايـشـی بـراى رشُـد معنوى نخواهند بـود، درب انتقاد به روى همـه كـس بـاز است و مى‌تـوانـد نظر خويش را بيان كند ــ حال چه نـويسنـده و دانشمنـدى ‌وزين و فـرزانـه بـاشـد و چـه فـردى عـادی و بـی‌‌سواد هم‌چون من. اما بايد اين نكته را هم به خـاطـر داشت كه انتقـاد كننـده نيـز مـى‌تـوانـد مـورد نقـد و بـررسـى فـرد يـا گـروه ديگــرى نیــز قـرار گيــرد.

تفاوت شیـوه در به‌کار گیری قلم و استفـاده از آن همـاننـد به‌کار گیری سـلاحـی است که هم می‌تـوانـد دوست را بکشد و هم دشمن را. افـراد  بـی‌شمـاری در نقـاط بسیـاری از جهان این کتاب « اکنکار کلید جهـان‌هـای اسـرار» را مطـالعـه کـرده‌انـد و هر فـرد بـه شیـوه و اقتـدار بینش خود مطلبی را پـذیـرفتـه و با نپـذیـرفتـه است. این ربطـی بـه توهـم و خیالات پال تـوئیچـل ندارد، آن فرد هم به هر صورت ابراز عقیده‌ای کرده است و هیـچ اجبـاری هـم در پـذیـرفتن عقـایـد ایشان تـوسـط دیگـران وجود نـداشتـه و ندارد، اما مطلب قابل تـوجـه این است که مطالب پال توئیچل به کدامیـن ساختـار و نـظام اعتقـادی و در جهـان امـروز حملـه مـی‌کنـد و آن را زیـر فشار انتقـادی ــ معنـوی خـود بـه ستـوح مــی‌آورد؟


ادامـه مطلـب
+ نـوشـتـه شـده در  شنبه بیستم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

اصــل آئینـــه

 

وقتی شمـا انگشـت نشـانـه‌ی خود را به سوی کسـی می‌گیـریـد، در حقـیقـت آن را به سوی خود نشـانـه گـرفتـه‌ایـد. این همـان اصـل آئیـنـه است که در زنـدگـی معنـوی وارد عمـل مـی‌شـود. این زمـانـی‌ است کـه حـدس و گمـان خـودخـواهـانـه‌ی مـا دربـاره‌ی آنچـه که دیگـران انجـام داده‌انـد، نـادرسـت از آب درمـی‌آیـد. سپـس، نسیــم از قلـه‌ی کـوه بـه سـوی پـائیـن مـی‌وزد. اِک وارد زنـدگـی مـا شـده و برگ‌هـایـی کـه دیگر منـاسـب فصـل نیـستنـد بـه زمیـن مـی‌ریـزنـد. بـی‌آنـکـه بـدانیــم چـرا، زنـدگـی مـا نیـز مـاننـد شـخصـی کـه انـگشـت خـود را بـه ســوی او گــرفتــه‌ایـم ــ دچــار مشـکل مــی‌شــود.

مـن اغلب شـاهــد چنیـن اتفـاقـی بـوده‌ام: وقتـی کسـی انـگـشت انتـقـاد خـود را بـه‌سوی دیگـری مـی‌گیـرد، چیـزی نمی‌گـذرد کـه خـود او نیـز دچـار همیـن مشـکل مـی‌شـود. چــرا؟ بـه این علت کـه نسیــم کـوهستــان، کـه همـان اِک یـا روح مقدس اســت، بـه‌سـوی پـائیــن وزیــدن گـرفتـه و جـریـان‌هـای معنـوی در حـال ایجـاد دگـرگـونــی هستنــد.

هـدف، ورود حقـیقـت بـه زنـدگـی بـیننـده اسـت. این اتفـاق در زنـدگـی بینـنـده روی مــی‌دهــد، چــون او ـــ ‌و هــر یـک از مــا ‌ـــ  حقـیقــت زنـــده هستـیـــم.

 

هـارولــد کـلمــپ

بــرکـت بـاشــد

 

+ نـوشـتـه شـده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

تــرس و جهـــان انــدوهبـــار آن

 

گـاه پیـرامـون مـا مـ
اننـد گـردابـی است که حجـم عظیـم و در گردش آن را خود ما تشکیـل می‌دهیـم، زیـرا بـا تمــام قـدرت و نیـروی منفـی‌ای کـه حـاصـل واهمـه‌ها و تـوهمـات مـا مـی‌گـردنـد در حــال بلعیــدن خود هستیــم. وجـود عـواملـی هـم‌چون تـرس به قـدمـت زندگـی‌های متفـاوت و متعـددی است که در اشـکال مختـلف حیـاتـی خـویش بـرای خـود مهیا کـرده‌ایـم، البتـه بیشتـر این عـوامـل همـان‌گـونـه کـه تـوهــم هستنـد ــ تـوهـم‌زا هـم نیـز هستنـد، زیـرا جهـان مـاده خـود از وهمـی آلوده و آکنده از زنـگاری منفـی است و به همـان مقیـاس کـه زدوده‌ مـی‌شـونـد فضــایـی روشن و صــاف بـرای حضـوری گـرم و آرامـش‌بخـش به‌وجـود مـی‌آیــد کـه به زبـان دیگـر رایحـه‌ی حضـور عشـق اسـت. اما این بـه معنـای حضـور تمـامیـت عشـق نیـست، بلکـه بـه زبـانـی سـاده‌تــر عکسـی از رُخ یـار اسـت کـه بـر بـرکـه‌ی مهتـابـی دل افتـاده اسـت ــ حقیـقـت حضـور آن دقیقـاً در خـلاف جهتـی است که مـا پیـش چشـم و در مقــابـل خـویـش داریـم.

 

بـازگـویـی و شـرح آنچـه کـه در میـانـه‌ی راه بـاعـث رکـود و عقـب‌گــرد فـرد مـی‌گـردد ساده و آسان نیـسـت، زیـرا تمـامـی افـراد بنـا بـر شخصیـت‌هـای اصــولـی و اعتقـادی خـویش دیـوارهـایـی به نـام‌هـای متعــدد در جهـان بـاورهـای خــود ساختــه‌انــد و در میـان این دیـوارهــا شخصیـتـی بـه‌نـام " مـن "را هـویـت بخشیـده‌انـد، بـرای رهـایـی از چنـگال پلیــد ایـن " مـن‌هـای " بـی‌هـویـت و پـوشـالـی کـه تصــاویـری از همـان تـرس‌هـای مـوهـوم هستنـد نـخسـت می‌بـایسـت پنــدارهـا و بـاورهـای کُـهن و قـدیمـی کـه ریشـه در اوهـام‌پـرستـی و مـوهـومـات دارنـد را از خـود زدود ـ‌ آنـگـاه خـواهیـد دیـد کــه تـرس‌هــا همـه رنـگ بـاختــه و نـاپـدیـد مـی‌شـونـد، و آسمـان ابـری و تیـره‌ای که مـانـع از رسیـدن نـور مـی‌گشـت ــ مـی‌شکـافـد و روزنـه‌ای از نـور فضــای بـه‌وجـود آمـده و زدوده شــده از تـرس‌هـا را پـُـر مــی‌کنــد.

 

بـرکـت بـاشــد

منـوچهـــر

 

+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

حمــل خـواربـــار

 

من در حال قدم زدن در جهان‌های درون بودم که پیـرمـردی را دیدم. او تقـریبـاً هشتـادسـالـه بود و کیسـه‌ای سنگیـن پُر از خواربار را به دوش می‌کشیـد. او زیر این بار سنگیـن تلـوتلـو می‌خورد، به نظرم علتـش آن بود که دیگر توان و قدرت جـوانـی را نـداشـت. فکـر کـردم گــذر عمـر بـر ایـن پیــرمـرد شـریـف تـأثیــر گـذاشتـه اسـت.

دو پسر جوان دوان دوان نـزدیـک شـدنـد و نـاگهـان به او بـرخـورد کـردنـد. پیـرمـرد لحظه‌ای تلـوتلـو خـورد و چیــزی نمـانـده بــود زمیـن بخــورد.

به طرف او رفته و گفتــم، « اگر مـایـل بـاشـی می‌تـوانـم آن کیسه را بـرایـت حمل کنـم.» البته می‌دانستـم که او کمی آن‌طـرف‌تر زنـدگـی می‌کند. او که به نظر می‌رسیـد از پیشنهـاد من بسیـار خـوشحـال شده است، سـریـع کیسـه را به من داد. کیسه آنقدر سنگیـن بـود که بـاعـث شــد تعـادلــم را از دست بـدهــم و بـا پشت روی پیــاده‌رو بیــافتـم. کیسه هم‌چنان توی بغلم بود، به نظر می‌رسیـد آن را با سرب پُر کرده باشنـد. پیـرمـرد دستـش را دراز کرد و گفــت، « مـی‌خـواهــی کمـکــت کنــم بلنــد شــوی؟»

این حرف بـرایـم سنگیـن آمد. گفتـم، « فکر می‌کنـم خودم می‌تـوانـم بلند شوم.» در حـالی‌کـه کیسه را نگه داشتـه بودم سرانجـام با چند بار جلو و عقب خـزیـدن تـوانستـم از زمین بلند شوم. خیلی مـراقـب بودم که محتـویـات آن آسیـب نبـینـد. به طرف پـائیـن خیـابـان رفتیـم. پیـرمـرد قرص و محکم قدم بـرمـی‌داشت، درست مـاننـد وقتی که این کیسـه روی شـانـه‌ی مـن نبــود.

او در بخش فقیــرنشیـن شهــر همراه چند نفر دیگر در خـانـه‌ای زنـدگـی می‌کرد. وقتی وارد شـدیـم، او مرا به قسمـت اختصـاصـی خود راهنمـایـی کرد. کیسـه را داخل بردم و در گـوشـه‌ای گـذاشتــم. پیـرمـرد از کمـکـی که به او کرده بودم تشکـر کرد و بعد من از آنجا بیــرون آمــدم.

 

بـرکـت بـاشـد.

 

+ نـوشـتـه شـده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر |