تبليغاتX
طنیـن گـام‌هـای عشـق

 

مشـکلی دارم

 

عنوان منـاسبـی که میتوان بر روی سخنـرانـی امشب گـذاشت، این است: « من مشکلـی دارم.» چند هفته پیش در روزنامه خبری درباره یک مقاله خواندم که از طریق روزنامه روسی ایزوستیا انتشار یافته بود. آن مقاله در مورد یک مرکز تلفنی خدمات مشاورهای جنجال زیادی به راه انداخته بود. در مقاله مذکور چنین آمده بود که روسها به واسطه گذراندن دورانی سخت در رؤیارویی با زندگی عادی و مشکلاتشان، نیاز شـدیـدی بـه این مـرکـز خـدمـات مشـاورهای دارنـد. یک خبرنگار غربی تصمیم گرفت بفهمد که این مرکز خدماتی به راستی چگونه عمل میکند، لذا به شمارهای که در مقاله درج شده بود، زنگ زد. وقتی که روانشناس به تلفن جواب داد، خبرنگار گفت: « من مشکلی دارم.» سپس مشکل خود را شرح داد. راه حلی که روانشناس پیشنهاد نمود، این بود: « دو عدد قرص مسکن بخور و صبح به من زنگ بزن.» آنگاه گوشی را گذاشت. به نظر میرسد این همان نوع خدمات متعارفی است که وقتی کسی مشکل داشتـه باشد، به وی ارائه میگردد. اما شمـا در این میان چـه کـاری را بـایـد انجـام دهیـــد؟

 

سختـیهـای زنـدگـی

 

طریق اِک میخواهد به ما بیاموزد که چگونه به قلمروی بهشت دست یابیم. اما اینجا نیز همانند بازی « روپولی » شما نمیتوانید از زندان یا دردسرهای دیگر گریخته و هم چنان به مسیرتان ادامه دهید، بلکه مجبورید همه خانهها را پشت سر بگذارید. و وقتی خانهها را پشت سرگذاشته و حق خریدن بوردواِک یا مکان گرانقیمت دیگری را کسب میکنید، مثل آن است که به یکی از بهشتها رسیدهاید. ما مجبوریم با زندگی مواجه شویم. پس مسلماً مشکلاتی نیز خواهیم داشت. اکثر ما بدون این مشکلات دچار سرگشتگی میشویم.  با این حال گاهی مشکلات چنان شدید به نظر میرسند که ما با گریه و زاری از خداوند، ملائکه یا هر موجود دیگری که بتواند باری را از دوش ما بردارد، یاری میجوییم تا بتوانیم با قدری شادمانی، رضایت و آرامش با زندگی مواجه شویم. اینها چیـزهـایـی هستند که بسیاری از ما در زندگی به دنبالشان هستیم. اما با آن که جستجـو میکنیــم، هـرگـز آنهـا را نمـییـابیـم.

 

تجسـم خـلاق

 

در سفـر اخیـر خود به استـرالیـا، اطلاعات اندکـی درباره تاریخ‌چه‌ی بومیان آنجا کسب نمودم. بومی استرالیایی از طبیعت محافظت میکرد و در هماهنگی با آن میزیست. به همین دلیل، تنها زمانی گوشت مصرف میکرد که برای تأمین خوراکش ضرورت داشت. او برای زنده ماندن مجبور بود مهارتهای خود را با تجسم خلاق ــ که عبارت است از خویش ربانی درون انسان یا بارقه الهی یا همان روح ــ تلفیق نماید. او میبایست از قوه‌ی الهی تجسم خلاق استفاده کند تا در شکار موفق شود. سالها پیش او با ساختن بـوم‌رنـگ این کار را انجام میداد. وی بـر روی بـوم‌رنـگ خـود، تصـویـر پـرنـده یا حیـوانـی را که قصـد شـکارش را داشت، نقـاشـی مـیکـرد. اگر قصـد شکار یک پـرنـده را داشت، نه تنها بالها بلکه اعضای داخلی آن را نیـز تـرسیـم مـینمـود. فـرد بـومـی شکار مورد نظرش را چنان واضـح به تصـویـر مـیکشیـد که وقتـی از خانه خارج مـیشـد، تـردیـدی نـداشت که بـایـد غـذای مـورد نیـاز خـانـوادهاش را تهیـه نمـایـد. این نـوعـی بهـرهگیـری از تجسـم خـلاق بـود. وقتـی که تجسم خلاق در درون‌تـان فعـال بـاشـد، زنـدگی به خوبی پیش مـیرود و شمـا صبـح‌گاهـان با ظهـور رنگیـن‌کمـان و آفتـاب بیـدار مـیشـویـد. این بدان معنـاست کـه شمـا تحـت حمـایـت قـدرت پـروردگار عمـل مـیکنیـد چنـان کـه گـویـی همیـن‌جـا و هـم‌اکنـون در بهشـت بـه سـر مـیبـریـد.

 

هـارولـد کلمـپ

 

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

پیــر زن فقیـری خـانـه بـه خـانـه مـی‌گـشت و روزی مـی‌جُـسـت. دامـن خـود پـُـر از گنـدم کـرد و راه

بـازگـشت پیـش گـرفـت .

در راه دسـت بـه دعـا بـرداشـت کـه خــدایـا گــره از مشکلـم بـگشــا .

نـاگهـان گـره دامنـش گشـوده شـد و گنـدم‌هــا بـه زمیـن ریـخـت.

چشمـانـش اشـک‌آلــود شـد و رو بـه آسمــان کـرد و گفــت: خـدایـا مـن از تـو خـواستـم گـره از کـارم بگشـایــی و تــو گــره  از دامنـم بـگشــودی؟

خــم شـد تـا گنـدم‌هــا را جمـع کنــد. نـاگهـان کیســه‌ای زر بــر زمیـن یـافــت ...!

 

بـرکـت بـاشـد

+ نـوشـتـه شـده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

ارتبـاط بـا نــور آبــی

 

یکی از واصلان اِک کارگاهی برپا کرد و عنوان برنامه را " استـاد زنده اِک و چلا " گـذاشت. او و دوستـش قبـلاً هـرگـز کارگاهـی دایر نکرده بـودنـد. هر چند حضـار تصـور می‌کـردنـد که امکانات مـوجـود کامـلاً برای هدف کارگاه کفایت می‌کند، اما دو واصل خیلی نگران بـودنـد. درست قبل از این که کار شروع شود، یکی از بـرگـزار کنندگان کارگاه گفت،"مـاهـانتـا، الآن آنجا هستـی؟ " ناگهان یک طرف سالن بلند و باریک به نور آبی مـاهـانتـا روشن شد. گویـی در طول دیوار تعداد زیادی فلاش دوربین کار گـذاشتـه باشنـد. این جلـوه‌ی آشکـار نـور آبـی زن را آرام کــرد.

این نحوه‌ی ارتباط او با جـوهـر مقدس هستـی یعنی نور و صوت خدا بود. هر چند دیگران به هیـچ وجه نمی‌دانستنـد که زن چه می‌بیند، او می‌خواست آنان را متـوجـه کند که این عنصـر تطهیـر کننـده در میـان‌شـان حضـور دارد.

بـرگـزار کنندگان کارگاه‌های اِک با وسواس زیاد و به دلیل خـاصـی انتخاب می‌شـونـد: ‌آنان مجـراهـایـی پاک برای اِک هستنـد. اگر با ذهنی منطق‌گرا و بـرخـوردی تحلیل‌گر در کارگاه اِک حضـور یـابیـد، شـایـد متـوجـه خیلی چیـزهـا نشـویـد. اما وقـایـع در هر حال رُخ می‌دهند و شمـا با خویشتن خود روبرو می‌شـویـد و هنـگامـی که چنین چیزی اتفاق مـی‌افتـد، مـاهـانتـا مـی‌‌تـوانـد در را تـا جـایـی کـه شمـا اجـازه دهیــد، بـگشـایــد.

پیدا کردن واژه و زبان منـاسب برای انتقال معنای دستـاوردهـای اِک کار دشواری است. بعنوان مثال من دائم در نـوشتـه‌های خود از تـرکیـب‌ moreso استفـاده می‌کنـم. بالآخـره یکی از ویـراستـاران دفتر اِک در یـادداشتـی برایـم نـوشـت که چنین کلمه‌ای وجود ندارد. بـا خـود گفتـم حتمــاً شـوخــی مـی‌کنــد.

مطمئن بودم که جایی در یکی از فـرهنـگ‌های لغات، این تـرکیـب را دیده بودم. در آن لغتنـامـه نـوشتـه بود اگر moreso قبل از کلمه‌ای ایتـالیـک بیـایـد آن را به قید تبـدیـل می‌کند و به معنی هر چه بیشتـر، بیشتـر از این، زیاد، بسیـار بیشتـر است. بنـابـراین به سراغ مـرجـع اعلی یعنی چاپ نهم دیکشنـری دانشگاهـی وبستـر رفتـم. ولی چنیـن کلمـه‌ای آنجا نبود. با خود گفتـم محـال است، این همه من این کلمـه را بکار بردم ولی هنـوز جـا نیفتــاده اسـت.

در دفتـر اِک در حوزه‌ٔ نـویسنـدگـی اتفـاقـات جـالبـی می‌افتد. ما نـوشتـه‌هـای یکـدیگـر را ویرایش و بـررسـی می‌کنیـم، تا وقتی که کامـلاً درست از آب درآیـد. قسمـت‌هـای قـوی‌تـر را متعـادل، و قسمـت‌هـای ضعیـف‌تــر را تقـویـت مـی‌کنیــم.

 

بـرکـت بـاشــد

 

+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

دیـن و مـذهـب

پـولـی تـویـن‌بـی

تـرجمــه: محمـد ربــوبـی

 

شنبه
۱۹ خرداد ۱۳۸۶ سرانجـام روشنگـری پیروز شد و اروپا پـرچمـدار این پیروزی بود. در هـر کجا آزادی، دانش و فـرهنـگ و دمکـراسـی گستـرش یـابـد، دین و مذهب و سحـر و افسـون‌گری افول می‌کند. از این همه کلیسا‌های متنوع و بی نظیر که از قـرون گـذشتـه در اروپا بـر جای مـانـده‌اند، اینک بیشتـر تـوریسـت‌ها دیدار می‌کنند تا نمـازگـزاران. مشـاهـده گـروهک‌هـایـی آدم کُهن‌سال که در بـرابـر کشیـش‌های کُهن‌سال‌تر زانو زده طلب بخشایش می‌کنند و شمـارشـان پیـوستـه کاهش می‌یـابـد یـادگـار جهان کُهن است و نه بیـش از آن. در جهان نوین اروپا ، دین و مـذهـب دغـدغـه‌ی اقلیت‌ها شده است. خِرد بـر جـادوگـری و خـرافـات پیروز شد. اینک مهم‌ترین تعـارضـات در جـوامـع دمکـراسی ما، بین چپ گـرایـان و راست گـرایـان، بین متـرقـی‌ها و محـافظـه کاران و بین ثـروتمنـدان و تهی‌دستـان است. کاهش دائـمـی گروه‌های مـذهبـی، نسلی پس از نسل دیگـر، سبـب شد که تاثیـرشـان نیز پیوستـه کاهش یـابـد. طبق همه پـرسـی انستیتـوی پـژوهشـی گالـوپ بین الملل، اروپا در مقـایسـه با سایـر قاره‌های جهان، کمترین افراد کلیسـا رو را دارد: در این قاره فقط هفده درصد مردم یک بار در هفته به کلیسا مـی‌روند. بیشتـرین تعداد کلیسا رو (هشتـاد و هفت درصد) در آفـریقـای خاوری است. اهالـی سـوئـد بیش از همه‌ی کشورها فارغ از دین و مذهب‌اند. این آمار نشان می‌دهد در عـرصـه‌ی جهان منـاطقـی که اهـالـی آن از دانش کمتری بـرخـوردارنـد بیشتـرین متدیّن‌ها را دارند. در عین حال، بنا بـر همه پرسی‌ها، اکثـریـت اروپـائیـان که فارغ از دین و مذهب‌اند برای مـذهبـی‌ها اهمیت زیـادی قـائـل هستنـد.


ادامـه مطلـب
+ نـوشـتـه شـده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

از دسـت دادن از نـزدیـکان

 

امکان ندارد کسی روی زمین زندگی کند و بالآخره زمانی عـزیـزی را از دست نـدهـد. این فقدان می‌تـوانـد با مرگ یا فاصله گـرفتـن، جدایـی یا بزرگ شدن پیـش آید. از دست دادن عشق می‌تـوانـد تجـربـه‌ای دردناک و بسیـار عـاطفـی باشد. برای تسکیـن این فشار و تنـش عـاطفـی و بـرای درمـان درد خـود مـی‌تـوانیــد بـه رؤیــا متـوسـل شـویــد.

 

طـرفداران جنبش‌های خودیاری و روانشناسی رفته رفته به اهمیت رؤیـاهـا در اوقات بحران یا فشار پی برده‌اند. در مقاله‌ای که در ژورنال خواب دیدن چاپ شـده، آمده که رؤیاها "می‌تـواننـد در سازگاری با وقـایـع پـُر تنـش اوقات بیداری مفید باشنـد. این کار می‌تـوانـد با بکار افتادن الگوهای دفـاعـی در رؤیا صورت گیرد، یا ممکن است رؤیا شرایطـی را فـراهـم کند که فرد بتـوانـد فشار و تنش خود را به روشی حل کند که در گـذشتـه برای مشکلات مشـابـه مورد استفـاده قرار داده است." در مقاله دیگری که در همین نشـریـه چاپ شده، رؤیـاهـای پُر تنش و فشارها و تنش‌های زنـدگـی بیداری با یکدیگـر مقـایسه شده‌اند و در این زمینه به موارد مستنـدی اشاره شده که قدمت بـرخـی از آن‌ها تا سال 1709 می‌رسد. مقـالـه‌ی Hartman  خواب دیدن را با فـرضیـات روان‌درمـانـی مقـایسـه می‌کند و می‌گـویـد که خواب REM با ایجاد بی‌تحـرکـی مـاهیـچـه‌ای، مـأمنـی را برای رؤیـاگـر فـراهـم مـی‌کنـد تـا وارد عمـل شـده و خـود را بـا شـوکـی سـازگـار کنــد.

 

خـوشبختـانـه رؤیـاگـر مجبور نیست این کار را عمداً انجام دهد، بلکه کافیست خود را برای بـرخـورداری از قدرت شفـابخـش رؤیـاهـا بگشـایـد. این دقیقاً همان اتفـاقـی است که برای Dati رُخ داد. Dati می‌دانست که دخترش به زودی او را ترک خـواهـد کرد. او بـایـد به کالـج می‌رفت و در شهری که هشتـاد کیلومتـر با خـانـه فاصله داشت، دنبال آپـارتمـان می‌گشت. برای Dati این فاصله دست کمی از یک میلیون کیلومتـر نـداشـت. دخترش بزرگ شده و داشت خانه را ترک می‌کرد. احساس دلشکستـگـی و تنهـایـی می‌کرد. دخترش تنها خـویشـاونـد او بود. چطور باید طاقت می‌آورد؟

 

اما راه حلی به نظرش رسیـد؛ رؤیا! او همیشه با وفاداری تمام رؤیـاهـای خود را می‌نـوشـت و حتی از برخی از آنها نتـایجـی گـرفتـه بود. بعضی اوقات وقتی از خواب بیدار مـی‌شـد، حس مـی‌کـرد احسـاس کـامــلاً متفـاوتـی دارد. Dati تصمیـم گـرفت رؤیایـی شفـابخـش درخـواست کند. او غـالباً با خدا حرف می‌زد، بنـابـراین آن شب گفت، "خـدایـا، لطفاً رؤیـایـی را به من نشان بده تا بتـوانـم از وابستـگـی بـه دختـرم دست بـردارم و دلـم آرام بگیـرد." بعـد خـوابیــد و این خـواب را دیــد:

 

دخترش ازدواج کرده و در خـانـه‌ای سـرشـار از نور و عشـق زنـدگـی می‌کرد. Dati  به منزل او رفته بود و نوزاد دختر بسیـار زیبـایـی را بغل کرده بود که خیلی به دختر خودش شبـاهـت داشت. این نوه خودش بود!  Datدر آن لحظه چنان از عشق لبـریـز شده بود که از دلش، قلب‌های کـوچـک طـلایـی چون سیـلابـی سر ریز شـدنـد. این سیـلاب باعث غلغـلک نـوه‌اش شـد و طفـل لبخنــدی زد.

 

Dati با چشـم‌انداز کامـلاً تازه‌ای از خواب بیدار شد. او هنوز هم غرق در سبک‌بـالـی و عشق بود. اما اتفاق دیگری هم افتاده بود. او انگیزه پیدا کرده بود! Dati از این رؤیا الهام گـرفتـه بود که به دخترش کمک کند تا وارد زنـدگـی شود، جایگاه منـاسـب خود را پیدا کند و عشق خود را بیـابـد تا Dati بتـوانـد نوه خود را که در خواب دیده بود در آغوش بگیرد! البته دلش نمی‌خواست وقـایـع را به تعجیل وادارد. چنان عشقـی در این رؤیا موج می‌زد که او نمی‌خواست کاری کند تا رابطه‌اش با دخترش به خطر بیافتد. در همین شـرایـط هم مـی‌تـوانست کامـلاً خـوشحـال بـاشـد. هر چند هنوز هم برای دخترش خیلی دلتنگ می‌شد، اما حالا می‌دانست که همیشـه از آینده عشق بیشتـری انتظار می‌رود. او به چشم دیده بود که تار و پود قالیچـه عشق خدا دائماً در حال بافته شدن است. بعضـی از مـردم هم با چنین عشقـی رو به رو شده‌اند و هنـگامـی که با یک عـزیـز درگـذشتـه در رؤیا گلف بـازی کـرده یـا بـا او رقصیــده‌انــد شگفـت زده شـده‌انــد.

 

بـرکـت بـاشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

رویـارویـی بـا مشـکـلات

 

یکی از اکیست‎‎ها میگفت که مقالهای درباره یک مشاور کاری خوانده، مشاوری که کارگاههای خلاقیت را اداره میکرد. یکی از روشهای او این بود که از مخاطبانش میپرسید: «آخرین باری که به راستی ایدهای خلاق به ذهنتان رسید، چه وقت بود؟» هر یک از حضار پاسخ خود را بر روی یک برگه مینوشت. معمولاً پاسخها به یک روز تا یک هفته قبل اشاره داشتند. اما یک بار شخصـی نـوشت آخریـن بـاری کـه ایـدهای خـلاق داشتـه، بیـش از یک سـال قبـل بـوده است. آن مشاور نتوانست جلوی کنجکاوی خود را بگیرد. بنابراین سراغ مردی رفت که آن پاسخ را داده بود و به وی گفت: « میبینم شما نوشتهاید که در حدود یک سال پیش یک ایده خلاق واقعی داشتهاید. ناچارم بپرسم که آن ایده چه بود است؟ » چهره آن مرد از شادی تابناک گردید و گفت: « من بـرای رفتـن از محـل کـارم بـه منـزل راه کـوتـاهتــری یـافتــم.»

این مرد به جای آن که از قوهٔ تخیلش در جهت بهبود بخشیدن به کسب و کارش بهره گیرد، به فکر آن بود که هر چه سریعتر از سر کار به خانه برود. وقتی شما تمام توان خود را به کار گیـریـد تـا از کار فـرار کنیــد، چگـونـه مـیتـوانیـد کـاسب مـوقفـی بـاشیـد؟

 

در مورد ما نیز همین طور است. اگر ما از خودمان و مشکلات‌مان فرا کنیـم، چگونه میتوانیـم در مسیـر معنوی به موفقیت برسیـم؟ منظور من این نیست که وقتی با مشکلات ناجور مواجه میشویـد، باید شادی کنید، اما میتـوانیـد شجـاعـانـه با آنها روبروی شـویـد. به جای فرار از سختـیها، میتـوانیـد مستقیمـاً به سوی آنها بتـازیـد. در شرایطـی که سانسورگـر، خطوط ارتباطی میان عوالـم بالا و جهان مادی را پیچیده ساختـه، یکی از راههای از میان برداشتن گرهها  وپیچیدگیهای درونی، کارکـردن با یادداشت رؤیـاهـاست. هنگامـی که رؤیای خود را مینـویسیـد، خواهید دید که تنـشها و دلشورههـای‌تان از بین میروند. وقتی دفتـرچـه ثبت رؤیـاهـا بتـوانـد چنـین کـاری را انجـام دهـد، پـس بـه راستـی وسیـله سـودمنـدی اسـت.

 

پیشـرفت گـام بـه گـام

شمـا ابتدا با تجسم آغاز میکنید. سپس به تـرتیـب وضعیت رؤیا، سفـر روح و انعکاس مستقیـم را تجـربـه خـواهیـد نمود. اما بـایـد گام به گام جلو بـرویـد و هر بار یک قدم بـرداریـد. سرانجـام پس از حصـول شنـاخت معنـوی، بـه خداشنـاسی رسیـده و به قلب آن هستـی‌آرا راه خـواهیـد یـافـت. اگر بخـواهیـد، میتـوانیـد با مـاهـانتـا یا استـاد درون ارتباط بـرقـرار کنید. تنها بـایـد قلبتـان را بـه روی عشـق و مهـر او بگشـائیــد.

 

آون، مـونتـانــا

25 آگـوست 1984

 

بـرکـت باشـد

 

+ نـوشـتـه شـده در  جمعه پانزدهم تیر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

فـرشتـه‌ای بـه‌نـام مـادر

 

کودکـی که آماده تـولـد بود نزد خدا رفت و از او پـرسیـد: می‌گـوینـد فردا شمـا مرا به زمین می‌فـرستیـد، اما من به این کـوچکـی و بدون هیـچ کمکی چگـونـه می‌تـوانـم برای زندگـی بـه آنجـا بـروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیـاری از فـرشتـگان، من یکی را برای تو در نظر گـرفتـه‌ام، او از تـو نگـه‌داری خـواهـد کـرد.

 

اما کودک هنوز اطمینان نـداشـت که می‌خـواهـد برود یا نـه: اما اینجا در بهشت، من هیـچ کـاری جـز خنـدیـدن و آواز خـوانـدن نـدارم و این‌هـا بـرای شـادی مـن کـافـی هستنــد.

خـداونـد لبخندی زد: فـرشتـهٔ تو بـرایـت آواز خـواهـد خواند و هر روز به تـو لبخنـد خـواهـد زد تـو عشـق او را احسـاس خـواهـی کـرد و شــاد خــواهــی بـود.

 

کودک ادامه داد: من چگـونـه می‌تـوانـم بفهمـم مـردم چه می‌گـوینـد وقتی زبان آن‌هـا را نمـی‌دانــم؟ خـداونـد او را نوازش کرد و گفت: فـرشتـهٔ تـو، زیبـاتـریـن و شیـریـن‌تریـن واژه‌هـایـی را که ممکن است بشنـوی در گـوش تو زمـزمـه خـواهـد کـرد و با دقـت و صبــوری بـه تـو یــاد خــواهـد داد کـه چگــونـه صحبـت کنـــی.

 

کـودک بـا نـاراحتــی گفــت: وقتـی مـی‌خــواهـم بـا شمـا صحبـت کنــم،چــه‌کـار کنـــم؟

اما خدا برای این سئـوال هم پاسخـی داشت: فـرشتـه‌ات دست‌هـایـت را در کنار هم قرار خـواهـد داد و بـه تــو یـاد مـی‌دهــد کـه چگـونـه مـرا بخــوانــی.

 

کودک سرش را بـرگـردانـد و پـرسیــد: شنیـده‌ام که در زمین انسـان‌های بدی هم زنـدگـی مـی‌کننـد، چـه کسـی از مـن محـافظـت خـواهــد کــرد؟ فـرشتـه‌ات از تو مـواظبـت خـواهـد کـرد، حتـی اگــر بـه قیـمـت جـانـش تمــام شــود.

 

کودک با نگـرانـی ادامه داد: امـا من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌تـوانـم شما را ببینـم نـاراحـت خـواهــم بـود. خداوند لبخند زد و گفت: فـرشتـه‌ات همیشه دربارهّ من با تو صحبـت خـواهـد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خـواهـد آموخت، گـرچـه من همیشه در کنــار تـو خـواهــم بــود.

در آن هنـگام بهـشت آرام بـود امـا صـداهــایـی از زمیـن شنیــده مـی‌شــد، کودک فهمید که به زودی بـایـد سفـرش را آغاز کند. او به آرامی یک سئـوال دیگر از خـداونـد پـرسیــد: خـدایـا ! اگـر مـن بـایـد همیـن حـالا بـروم پـس لطفــآ نـام فـرشتــه‌ام را بـه مـن بگــوئیـــد..

 

خـداونـد شـانـهٔ او را نـوازش کـرد و پـاسـخ داد: نـام فـرشتـه‌ات اهمیتی ندارد، مـی‌تـوانـی او را ــ مـــــــادر ــ صـــدا کنــی.

 

بـرکـت بـاشـد.

 

+ نـوشـتـه شـده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

 بـاد مـی‌وزد در میـان شـاخـه‌سـار یـخ‌آجیـن درختـان،

            زمستـان است،

                        سـرد است،

                                    آتـش جـان‌‌بخـش مهــر پنهـان اسـت.

 

            چشمـه‌ای نیـز نمـی‌جـوشـد دگـر،

            و در این خشـک بـی‌معنـای بـودن‌هـای حقیــر

                        زلالـی نیـست آخـر،

                                    در میـان ایـن بیـابـان شـور نمک‌آجیـن.

 

 تشنـگانیـم ــ یـا خستـه‌گـانـی در راه،

            نمـی‌رویـد دگـر آن گـل شـورآفـریـن مستـی‌سـاز،

                        بـاغبـان پیــر اســت ــ خستـه است،

                                    و نشستــه در ژرفــای خـاطـرات دیــروز بــاغ.

 

 گـُل سـرخـی نمـی‌رویــد از نـگاه چشـم عـاشـق،

 کـه عشـق را در بنـد هـوس‌هـا کشتـه‌انـد هـم.

 

 کـودکـان کُهن‌سـال امـروز،

            نـوبـاوگـان پـُـرشـور دیـروزنـد.

            شـاگـردان آئیــن پـرواز،

                        بـال سـوختـگان قلعـهٔ دیـوان پـریشـان‌ حـالـی‌انــد،

 

 پـروازی نیـست،

            بـالـی نیـست،

                        پــری نیــست،

                                    گـل سـرخـی نیـست.

 

+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

آمـوختـن دربـارهٔ زنـدگـی

 

رسیـدن به خـردمنـدی با چشـم دل، چیزی بود که رویـاهـای بیداری به این مرد انگلیسی آموختند. رویای بیداری تقـریبـاً چیزی شبیـه مفهوم نمایش در نمایش در آثار شکسپیـر است. در رویای بیداری چیزی اتفاق می‌افتد که مثل عکس فوری واقعه دیگری است که همین هفته یا در آینده در زنـدگـی روزمره‌تان اتفاق خـواهـد افتاد. رویای بیداری پنجره‌ای به آینده و راهنمـایـی بـرای غلبــه بـر مشـکل اسـت.

 

زبان خرد زرین کنش روح‌القدس است که به واسطـهٔ نور و صوت ایجاد می‌شود و گاهـی آن را از زبان دیگران می‌شنـویـم. به‌عنوان مثال شخصـی در مورد میهمـانـی یا رفتن به نمـایشگـاه حرف می‌زند، اما لابلای حرف‌های او جمله یا عبـارتـی است که به شمـا مـربـوط می‌شود؛ نکته‌ای در مورد همان اصول معنوی که شما لحظه‌ای یا مـدتـی قبل درباره آن فکر می‌کـردیـد یـا سئـوال داشتیــد. ایـن زبـان خـرد زریـن اسـت.

 

این حکمت قلبی از رادیو، تلـویـزیـون و مطبـوعـات نیز با او صحبـت می‌کند. گاهـی که به تلـویـزیـون گوش می‌دهد یا چیزی را می‌خـوانـد زبان خـرد زرین به سخـن در می‌آیـد و در مورد زنـدگـی معنـوی او بصیــرتـی را عـرضـه می‌کند. روح الهی با این روش با او ارتباط بـرقـرار مـی‌کنـد. این شکل دیگـری از پیش‌گـویـی یا راهنمــایـی برای غلبه بر مشـکلات شخصـــی اسـت.

 

و اما رؤیا. رؤیا جلوه دیگری از حکمت قلبی است. هنـگامـی که شمـا صـادقـانـه به جستجـوی حقـیقـت بـرآئیــد ــ منظورم فقط کسـانـی نیست که در طـریـق اک هستنـد ــ رفته رفته رؤیـاهـایـی می‌بینید که شمـا را به یکی از معـابـر حقیقت هـدایـت می‌کنند و بصیـرتـی را در اختیـارتـان قرار می‌دهند. در اکثر موارد رؤیا به منـزلـه نگاه کردن از پشـت شیـشـهٔ مـات اسـت.

 

سفـر روح به معنی بالاتـریـن شکل غنی زیستن است، بدون آن که مجبور باشیـد از پشت شیشـهٔ مات یا شفـاف نگاه کنید. در تجـربـه سفـر روح خـودتـان شخصـاً حضـور دارید. تجـربیـات دنیای فیـزیکـی غـالبـاً مـاننـد نـگـاه کردن از پشت شیشـه‌ای است که رویش را بخار گـرفتـه. در کالبد روح شمـا به‌عنوان روح و بدون هر گـونـه شیشـه‌ای تجـربیـات را نظاره می‌کنید و با آگاهـی کامل حضـور دارید. این همان چیزی است که ما سعـی داریم روزی شمـا را بـه آن نـائـل کنیــم.

پـاداش بهتــر

 

این مرد انگلیسی برای دوران بازنشستگـی خود قطعه زمینی در هنـدوستـان خـریـده بود. تعدادی از اعضـای خـانـواده در آنجا زنـدگـی می‌کـردنـد، اما در سال 1994 که پدرش درگـذشـت، باقی اعضـای خـانـواده که زنده بـودنـد، فـرامـوش کـردنـد که چه کسی صاحب زمیـن است. این مرد زمین را خـریـده و صاحب آن بود، اما پدر مـدتـی چنان طـولانـی در آن زنـدگـی کرده بود که سـایـر اعضـای خـانـواده پـدرشـان را صاحب ملک می‌دانستنـد و می‌گفتند که بـایـد به‌طور مساوی بین همه تقسیـم شود. بنـابـراین مرد از سـرمـایـه‌گذاری اولیـه خـود سهــم نـاچیــزی دریـافـت کــرد. او با خود فکر می‌کرد که بـدشـانسـی آورده، چون در انگلستـان بود و از هنـدوستـان خیلی فاصله داشت و می‌دانست که پس گرفتن زمیـن کـار بسیـار سختــی خــواهــد بـود.

اما روزی چشمش باز شد. در واقع با چشم دل به خـردمنـدی رسیـد و فهمید که هیـو ــ کلمه‌ای که آن را به‌صورت تـرانـه‌ای عاشقـانـه برای خـدا می‌خـوانیـد ــ سـرمنشـأ تمام زنـدگـی است. اک که کلام خـداست از سـوگمـاد، یعنی بـرتـرین مـرتبـه خـدایـی منتشـر شده است. این کلمه تمام سـرزمیـن‌ها و عنـاصـر مادی تمام جهان‌های فیـزیکـی را آفـریـده است. او در عین حال شبـدا را هـم می‌شنـاخـت که در ادیان جهان نام دیگری برای کلمه خـدا یـا روح‌القــدس اسـت. او فهمید که نام خدا، یعنی هیو را همیشه در اختیار دارد و می‌تـوانـد آن را زمـزمـه کند و بدین وسیلـه، یعنی با خـوانـدن نام خدا با کلمه خـدا اتصـالـی مستقیـم بـرقـرار کند. در نتیـجـه متــوجـه شد که مـوهبـت هیو در مقـایسه با سـرمـایـه‌گذاری در یک تکه زمین در سـرزمینـی دوردست مثل هنـدوستـان، پاداش بسیـار بهتــری اسـت. او بـا این بینـش از راه چشــم دل بـه خـردمنــدی دسـت یــافـت.

 

ابتدا شالـودهٔ محکمی را در زنـدگـی معنوی خود بنا کنید تا برای رفتن به جهان‌های بـرتـر سکـوی پـرتـابـی داشتـه بـاشیــد. قوانین بیـرونـی عبـارتنـد از: " هر چه را که مسئـولیتـش را پـذیـرفتـه‌اید به انجام بـرسـانیـد، و به حـریـم یـا امـوال دیگـران دست درازی نکنیـد." این‌ها قوانینـی بیـرونـی هستنـد، اما بزرگ‌تـریـن قـانـون در میان تمام قوانیـن، قـانـون عشـق است و ایـن قـانـونـی است که شمـا برای یافتن راه بـازگشت به سـرمنـزل خـدا بـایـد از آن پیـروی کنیــد.

 

بـرکـت بـاشـد.

                

مـراسـم نیـایـش اک، معبــد اک، چـان‌هـاسن، مینــه‌سـوتـا

یکشنبـه، اول سپتـامبــر 1996

 

+ نـوشـتـه شـده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

قــدرشنـاسـی

 

خـانمـی به اهمیت قـدرشنـاسـی فکر می‌کرد. او بارها شنیـده بود که در تعالیـم اک از قـدرشـناسـی صحبـت می‌شود و از خود می‌پـرسیـد، خوب که چی؟ قـدرشنـاسـی چـه‌کار مـی‌کنــد؟ چــرا بـایـد قـدرشنــاس بـود؟

 

قـدرشناسی از تشخیص عشق الهی ناشی می‌شود. همین و بس. کسانی که می‌توانند قدرشناسی خود را نشان دهند، وقتی که عشق خدا به سوی شان می‌آید آن را می‌شناسند و تشخیص می‌دهند؛ اما اینها برای آن خانم هیچ معنایی نداشت. اندکی بعد او خوابی دید. در آن زمان او در مینه‌سوتا کار می‌کرد. دز رویا احساس کرد پرتو یا اشعه‌ای از انرژی او را از تخت بلند کرد. او نمی‌دانست که این اولین قدم برای سفر روح است. مـاهـانتـا، استـاد زنـده اک به سـراغش آمـده بـود تـا اهمیـت قـدرشنـاسـی را به او نشان دهــد. مـاهـانتـا زن را کمی بالا برد و زن که اصلاً از او انتظار نمی‌رفت گفت، "خیلی متشکرم ماهانتا. دارم تختم رو می‌بینم! " او این را از ته دل گفت. تشکر به‌خاطر چیز کوچکی مثل این. بعد کمی بالاتر رفت و توانست آپارتمان خود را ببیند. گفت، " ماهانتا، متشکرم. می‌تونم آپارتمانـم رو ببینــم! " آپارتمان را زیر پای خود می‌دید و هرگز قدرشناسی را تا این حـد در خـود ســراغ نـداشـت. وقتـی شمـا با تجـربـه درونی این‌چنینی مواجه می‌شوید، حواس‌تان هم گسترش می‌یابد و بسیار فراتر از حواس انسانی قرار می‌گیرد و در آن هنگام برای عشق و درک کردن ظرفیت بیشتری دارید. او برای احساس امتنان به ظرفیت بیشتری دست یافته بود، اما در آن لحظــه خـود نمــی‌دانسـت.

 

در مرحله بعد خود را بالای چند دریاچه دید و بعد به بالای خود مینیاپولیس رسید و گفت، "متشکرم، متشکرم ماهانتا، می‌تونم مینیاپولیس رو ببینم! " حالا در آسمان بود. ظرف مدت کوتاهی از ابرها هم گذشت و از ستاره‌ها بالاتر رفت و بعد به تندی، مثل یک چشم بر هم زدن دوباره به کالبد خود برگشت. زن ــ خود متوجه شد که هر بار با صمیمیت و از ته دل تشکر کرده بود. این موجب شد عشق بی