درسهـای امـروز را بیـآمـوزیـد
در اینجا پنج نکته را جمعبندی میکنـم تا بتـوانیـد بر سـرنـوشت معنوی خود مسلط شویـد؛ تنها پنـج نکتـه کـه ممکن اسـت مفیـد بـاشنــد.
نکتـه شمـاره یـک: گـذشتـه را فـرامـوش کنیـد و درسهـای معنـوی امـروز را بیـامـوزیـد.
خانمی که او را شرلی مینامیم، شخصی بسیار مثبت و خوشبین، و مدیر اجـرایـی فوقالعادهای است. او در کادر آموزشی یکی از دانشگاهها مشغول کار است. شرلـی قبـلاً رئیس یکی از دانشکـدهها بود. اخیراً پسانداز خـانـواده رو به کاهش گـذاشتـه و او بهعنوان دستیـار معاون دانشکـده شغلـی پیدا کرده است. این به معنای شماره دو بودن است در حـالـی که قبـلاً شماره یک بود. پس از آن که استخـدام شد بهسرعـت فهمید که رئیس دانشکـده خانمـی بسیار توانا و مهـربـان است؛ اما یک کار بود که نمیتوانست انجام دهد و آن این بود که نمیتوانست به کسانـی که وظیفه خود را انجام نمیدهند ایراد بگیرد. او این قابلیت را نـداشـت. امـا این تنهـا یکـی از مهـارتهـای طبیعـی بـود کـه شـرلـی در کـار خـود آمـوختـه بــود.
این دانشگاه یکی از مراکز آموزشی بسیار موفق بود. اما مشکلات پـرسنلـی زیادی داشت، بدان معنا که کارمندان با هم سازگاری نداشتنـد. بنابراین شرلی روش خاصی را در پیش گرفت و با خود قرار گذاشت کارمندان را کمک کند تا بهصورت گروهی کار کنند و در این کار تـوفیـق یافت. او قسمتهای مختلف سازمـان را یکی پس از دیگری سـامـان داد. او سئـوالاتـی اساسی را از خود میپـرسیـد: " آنان چهکار میکنند؟ این کار را برای چه کسی میکند؟ آیا این کار هنوز ارزش انجام دادن را دارد؟ اگر میتـوانستنـد کار دیگری بکنند، چهکار میکـردنـد؟ " ظرف مدت کـوتـاهـی دیـد کـه افـراد در مـورد نقـاط قـوت و ضعـف محـل کـار خـود حـرف مـیزننــد.
یکی از بخشها مشکلی داشت. این بخش سمعـی بصـری بود که برای آموزش دادن به دانشجـویان از تلویـزیـون و سایـر روشها استفـاده میکرد. مـدیـر این قسمت تازه استخـدام شده بود. او که آوازه مـوفقیـت شرلـی در سـایـر بخشها را شنیـده بود، با او تماس گـرفـت و گفت که چیزی نمـانـده این کار را از دست بـدهـد. او میگفت کارمندان دپـارتمـان او هر کاری که خود میخواهند انجام میدهند و او قادر نیست نظم را در آنجا بـرقـرار کند. دست آخر پـرسیـد آیا کمکـی از شـرلـی بـر مـیآیــد؟
شرلی مسئله را بهطور کامل مرور کرد. او تنها چند ماه بود که به این دانشگاه آمده بود و کامـلاً از اوضاع آنجا اطلاع نداشت، اما متـوجـه شده بود که با وضعیتـی بحــرانـی روبرو است. بـایـد کمک میکرد و اگر قرار بود کاری بکند، باید بـلافاصلـه این کار را انجام میداد. بنـابـراین کارمندان قسمت را به تشکیـل جلسه فـراخـوانـد. در جلسه متـوجـه شد که آنان خیلی عصبـانـی هستنـد. بنابـرایـن چهار سئـوال را دوباره مطرح کرد و گفت، " شمـا چهکار میکنید؟ این کار را برای چه کسی میکنید؟ آیا هنوز ارزش انجام دادنش را دارد؟ اگر قرار بود کار دیگری میکـردیـد آن چـه مـیبـود؟ "
وقتی که همه به این چهار سئوال جواب دادند همه چیز آغاز به تغییر کرد، اما خشم هنوز حضور داشت. کارمنـدان نمـیتـوانستنـد رئیـس تـازه خـود را بپـذیـرنــد.
در اینجا مـاهانتـا، استـاد درون به شـرلـی الهامـی داد و به طور کامـلاً غیـرمنتظـره سئـوال پنجـم هم به ذهنش رسیـد. سئـوال این بود: "در گـذشتـه چـه کاری میکـردیـد که الآن دیگر نمیکنید؟ " بدین تـرتیـب دریچه گـذشتـه را باز کرد. حتماً عنوان ما را به یاد دارید که نکته اول برای تسلط بر سـرنـوشـت معنوی فـرامـوش کردن گـذشتـه است. همه چیز را رها کنید و درس معنـوی امـروز را بیــامـوزیــد.
معلوم شد که این دانشگاه در خلال دهه 80 با بـودجـهٔ اهـدایـی شرکتهای نفتی بـرپـا شده بود. در آن زمان پول زیادی به بخش سمعـی بصـری سـرازیـر شد. آنان بهترین تجهیزات را داشتنـد و رابطه بین کارمندان بسیـار خوب بود و همه از کار خود راضی بـودنـد، اما در دهه 90 رکود اقتصـادی پیش آمد و کمکهای نقدی شرکتهای نفتی قطع شد. ناگهان دانشگاه دچار مشکل شد. آنها شروع به قطع بـودجـه کردند و این دپارتمان اولین قسمتـی بود که در مضیقـه قـرار گـرفـت. ظرف مدت کوتاهی بیشتـر کارمندان از کار بـرکنـار شـدنـد، تجهیزات کهنه شدنـد و دیگر کسی قادر نبود برای دانشجـویـان بهخـوبـی برنامهریزی کند. روحیه همه به سرعت کاهش یـافتــه بـود.
مـدیـر تازه وارد چنین فضـایـی شده بود. او از تـاریخچـه این دپـارتمـان خبر نـداشـت: نمیدانست که قبـلاً مـوفـق بوده و کار کردن در اینجا چه خوشاقبالی و امتیازی محسوب میشد. امروز این کار دیگـر هیـچ لـذتـی نـداشـت. پس از آن که شرلی این پنـج سئـوال را مطرح کرد و جوابها را شنیـد، گفت، " از کار کردن در اینجا چه احساسی دارید؟ " آنان برای جواب دادن به این سئـوال از چنین عبـاراتـی استفـاده میکـردنـد: مرگ تدریجـی، مرده شوری، و سایـراستعـارات بسیـار منفـی. مـیتـوانید تصـور کنید کـه ایـن افـراد تمـام ایـن مـدت در چنیـن فضـایـی کـار مـیکـردنـد؟
شرلـی این چیـزهـا را روی تخته نـوشت و گفت، " اینها احساس امروز شما هستنـد. " و سه کـادر در بـالای تختــه کشیــد.
گفت، " اولین کادر، گـذشتـه است؛ یعنی ساختـار مربوط به گذشتـه و اوضاع قبلی اینجا. دومی ساختـار فعلـی است و سـومـی سـاختـار تــازه یـا آینــده. " این افراد همه در گـذشتـه محبوس شده بـودنـد. آنان در یکی از مـراحل پنـجگانهٔ سـوگـواری گـرفتـار شده بـودنـد. این پنـج مـرحلـه معمـولاً عبـارتنــد از خشـم، افسـوس، افسـردگــی، بـازسـازی و امیـد. این افراد در گـذشتـه گـرفتـار آمده بـودنـد: یعنـی مدتها قبل از آن که بـودجـه دپـارتمـان قطع شود. آنان در مـرحلـهٔ خشـم یعنـی مـرحلـه اول رونــد رهــا کــردن گــذشتــه بـاقــی مــانــده بــودنــد.
سوگواری برای آن است که گـذشتـه را رها کنیـم. اگر در زندگی خود مایل به پیشـرفـت هستیـد، اما مشـکلات زیادی دارید، احتمالاً علتش این است که به چیزی در گـذشتـه درآویختهاید و سعی دارید مشکلات امروز را با راهحلهای دیروز حل کنید. این راه حلها که دیروز نتیجه نـدادنـد، امروز هم کاری از پیـش نخـواهنـد برد. انسان هر چه پیـرتـر میشود، یافتـن راهحـلهـای تـازه بـرایــش دشـوارتــر مــیشــود.
شرلی سعی داشت این الگو را بشکنـد. بنـابـراین کارمندان از او راه چاره را پـرسیـدنـد. او گفت، " مـردگـان را دفن و گـذشتـه را فـرامـوش کنید. تمام این تصـاویـر مرده یا استعـارات منفی را دفن کنید. همه را به خاک بسپـاریـد. گـذشتـه را رها کنیـد. " سپـس به تشـریـح پنـج مـرحلـه سـوگــواری پـرداخـت. پـرسیـدنــد، "چطــور بـایـد ایـن کـار را کـرد؟ "
شرلـی گفت، " فرض کنید قطار آماده حـرکـت از ایستـگاه است. اگر قرار است شمـا سوار شـویـد، همگی در یک مسیـر قرار خـواهیـد گـرفـت. اگر نمیتـوانیـد حال را عوض کنید تا آینده شـادتـری داشتـه باشیـد، امروز هم شاد نخـواهیـد بود. اگر مـوضـوع این بـاشـد، به خود مـدیـون هستیـد کـه بـه جـای دیگــری بـرویــد و شغـل دیگــری پیــدا کنیـــد."
این آنها را خلع سلاح کرد و مجبور شـدنـد دربارهاش فکر کنند. اما شـرلـی میدید که حتی افراد بسیـار انعطـاف نـاپـذیـر هم راه تغییر را در پیـش گـرفتنـد و ظرف یک لحظه اوضاع بهتر به نظر مـیآمـد.
هـر گاه تغییری پیش میآید، ممکن است چنین چیزی رُخ دهـد. طبیعت بشـر همیـن است. شایـد یک نفر با الهام یا مـکاشفـهای روبرو شود و مسیـر خود را عوض کند، اما شـایـد سـایـریـن ایـن کـار را نکنـنـد.
شـرلـی به آنان گفته بود که اگر نتـواننـد با رها کردن گـذشتـه حال خود را تغییر دهند، هـرگـز نخـواهنـد توانست آینده بهتری را برای خود بسـازنـد. آنان این را به خود مـدیـون بـودنـد کـه یـا عـوض شـونـد، یا برای خـود کار دیگری دست و پـا کننـد. چرا که با رفتن در پـی کار دیگـر، با وجـود این که در درون تغییری ایجاد نمیکـردنـد، خواه نـاخـواه شرایـط بیـرونـی خود را عوض کـرده بــودنـد.
در مجله ریدرز دایجست عبارت جـالبـی نـوشتـه بـود: " نیــم نگاهـی بـه گـذشتــه اشکـالـی نـدارد، امــا خیــره نشــویـــد."
بـرکـت بـاشـد
|
+| نوشته شده توسط
منـوچهـر در چهارشنبه سی ام خرداد 1386
|