![]() |
||
|
درسهـای امـروز را بیـآمـوزیـد
در اینجا پنج نکته را جمعبندی میکنـم تا بتـوانیـد بر سـرنـوشت معنوی خود مسلط شویـد؛ تنها پنـج نکتـه کـه ممکن اسـت مفیـد بـاشنــد. نکتـه شمـاره یـک: گـذشتـه را فـرامـوش کنیـد و درسهـای معنـوی امـروز را بیـامـوزیـد. خانمی که او را شرلی مینامیم، شخصی بسیار مثبت و خوشبین، و مدیر اجـرایـی فوقالعادهای است. او در کادر آموزشی یکی از دانشگاهها مشغول کار است. شرلـی قبـلاً رئیس یکی از دانشکـدهها بود. اخیراً پسانداز خـانـواده رو به کاهش گـذاشتـه و او بهعنوان دستیـار معاون دانشکـده شغلـی پیدا کرده است. این به معنای شماره دو بودن است در حـالـی که قبـلاً شماره یک بود. پس از آن که استخـدام شد بهسرعـت فهمید که رئیس دانشکـده خانمـی بسیار توانا و مهـربـان است؛ اما یک کار بود که نمیتوانست انجام دهد و آن این بود که نمیتوانست به کسانـی که وظیفه خود را انجام نمیدهند ایراد بگیرد. او این قابلیت را نـداشـت. امـا این تنهـا یکـی از مهـارتهـای طبیعـی بـود کـه شـرلـی در کـار خـود آمـوختـه بــود. این دانشگاه یکی از مراکز آموزشی بسیار موفق بود. اما مشکلات پـرسنلـی زیادی داشت، بدان معنا که کارمندان با هم سازگاری نداشتنـد. بنابراین شرلی روش خاصی را در پیش گرفت و با خود قرار گذاشت کارمندان را کمک کند تا بهصورت گروهی کار کنند و در این کار تـوفیـق یافت. او قسمتهای مختلف سازمـان را یکی پس از دیگری سـامـان داد. او سئـوالاتـی اساسی را از خود میپـرسیـد: " آنان چهکار میکنند؟ این کار را برای چه کسی میکند؟ آیا این کار هنوز ارزش انجام دادن را دارد؟ اگر میتـوانستنـد کار دیگری بکنند، چهکار میکـردنـد؟ " ظرف مدت کـوتـاهـی دیـد کـه افـراد در مـورد نقـاط قـوت و ضعـف محـل کـار خـود حـرف مـیزننــد. یکی از بخشها مشکلی داشت. این بخش سمعـی بصـری بود که برای آموزش دادن به دانشجـویان از تلویـزیـون و سایـر روشها استفـاده میکرد. مـدیـر این قسمت تازه استخـدام شده بود. او که آوازه مـوفقیـت شرلـی در سـایـر بخشها را شنیـده بود، با او تماس گـرفـت و گفت که چیزی نمـانـده این کار را از دست بـدهـد. او میگفت کارمندان دپـارتمـان او هر کاری که خود میخواهند انجام میدهند و او قادر نیست نظم را در آنجا بـرقـرار کند. دست آخر پـرسیـد آیا کمکـی از شـرلـی بـر مـیآیــد؟ شرلی مسئله را بهطور کامل مرور کرد. او تنها چند ماه بود که به این دانشگاه آمده بود و کامـلاً از اوضاع آنجا اطلاع نداشت، اما متـوجـه شده بود که با وضعیتـی بحــرانـی روبرو است. بـایـد کمک میکرد و اگر قرار بود کاری بکند، باید بـلافاصلـه این کار را انجام میداد. بنـابـراین کارمندان قسمت را به تشکیـل جلسه فـراخـوانـد. در جلسه متـوجـه شد که آنان خیلی عصبـانـی هستنـد. بنابـرایـن چهار سئـوال را دوباره مطرح کرد و گفت، " شمـا چهکار میکنید؟ این کار را برای چه کسی میکنید؟ آیا هنوز ارزش انجام دادنش را دارد؟ اگر قرار بود کار دیگری میکـردیـد آن چـه مـیبـود؟ " وقتی که همه به این چهار سئوال جواب دادند همه چیز آغاز به تغییر کرد، اما خشم هنوز حضور داشت. کارمنـدان نمـیتـوانستنـد رئیـس تـازه خـود را بپـذیـرنــد. در اینجا مـاهانتـا، استـاد درون به شـرلـی الهامـی داد و به طور کامـلاً غیـرمنتظـره سئـوال پنجـم هم به ذهنش رسیـد. سئـوال این بود: "در گـذشتـه چـه کاری میکـردیـد که الآن دیگر نمیکنید؟ " بدین تـرتیـب دریچه گـذشتـه را باز کرد. حتماً عنوان ما را به یاد دارید که نکته اول برای تسلط بر سـرنـوشـت معنوی فـرامـوش کردن گـذشتـه است. همه چیز را رها کنید و درس معنـوی امـروز را بیــامـوزیــد. معلوم شد که این دانشگاه در خلال دهه 80 با بـودجـهٔ اهـدایـی شرکتهای نفتی بـرپـا شده بود. در آن زمان پول زیادی به بخش سمعـی بصـری سـرازیـر شد. آنان بهترین تجهیزات را داشتنـد و رابطه بین کارمندان بسیـار خوب بود و همه از کار خود راضی بـودنـد، اما در دهه 90 رکود اقتصـادی پیش آمد و کمکهای نقدی شرکتهای نفتی قطع شد. ناگهان دانشگاه دچار مشکل شد. آنها شروع به قطع بـودجـه کردند و این دپارتمان اولین قسمتـی بود که در مضیقـه قـرار گـرفـت. ظرف مدت کوتاهی بیشتـر کارمندان از کار بـرکنـار شـدنـد، تجهیزات کهنه شدنـد و دیگر کسی قادر نبود برای دانشجـویـان بهخـوبـی برنامهریزی کند. روحیه همه به سرعت کاهش یـافتــه بـود. مـدیـر تازه وارد چنین فضـایـی شده بود. او از تـاریخچـه این دپـارتمـان خبر نـداشـت: نمیدانست که قبـلاً مـوفـق بوده و کار کردن در اینجا چه خوشاقبالی و امتیازی محسوب میشد. امروز این کار دیگـر هیـچ لـذتـی نـداشـت. پس از آن که شرلی این پنـج سئـوال را مطرح کرد و جوابها را شنیـد، گفت، " از کار کردن در اینجا چه احساسی دارید؟ " آنان برای جواب دادن به این سئـوال از چنین عبـاراتـی استفـاده میکـردنـد: مرگ تدریجـی، مرده شوری، و سایـراستعـارات بسیـار منفـی. مـیتـوانید تصـور کنید کـه ایـن افـراد تمـام ایـن مـدت در چنیـن فضـایـی کـار مـیکـردنـد؟ شرلـی این چیـزهـا را روی تخته نـوشت و گفت، " اینها احساس امروز شما هستنـد. " و سه کـادر در بـالای تختــه کشیــد. گفت، " اولین کادر، گـذشتـه است؛ یعنی ساختـار مربوط به گذشتـه و اوضاع قبلی اینجا. دومی ساختـار فعلـی است و سـومـی سـاختـار تــازه یـا آینــده. " این افراد همه در گـذشتـه محبوس شده بـودنـد. آنان در یکی از مـراحل پنـجگانهٔ سـوگـواری گـرفتـار شده بـودنـد. این پنـج مـرحلـه معمـولاً عبـارتنــد از خشـم، افسـوس، افسـردگــی، بـازسـازی و امیـد. این افراد در گـذشتـه گـرفتـار آمده بـودنـد: یعنـی مدتها قبل از آن که بـودجـه دپـارتمـان قطع شود. آنان در مـرحلـهٔ خشـم یعنـی مـرحلـه اول رونــد رهــا کــردن گــذشتــه بـاقــی مــانــده بــودنــد. سوگواری برای آن است که گـذشتـه را رها کنیـم. اگر در زندگی خود مایل به پیشـرفـت هستیـد، اما مشـکلات زیادی دارید، احتمالاً علتش این است که به چیزی در گـذشتـه درآویختهاید و سعی دارید مشکلات امروز را با راهحلهای دیروز حل کنید. این راه حلها که دیروز نتیجه نـدادنـد، امروز هم کاری از پیـش نخـواهنـد برد. انسان هر چه پیـرتـر میشود، یافتـن راهحـلهـای تـازه بـرایــش دشـوارتــر مــیشــود. شرلی سعی داشت این الگو را بشکنـد. بنـابـراین کارمندان از او راه چاره را پـرسیـدنـد. او گفت، " مـردگـان را دفن و گـذشتـه را فـرامـوش کنید. تمام این تصـاویـر مرده یا استعـارات منفی را دفن کنید. همه را به خاک بسپـاریـد. گـذشتـه را رها کنیـد. " سپـس به تشـریـح پنـج مـرحلـه سـوگــواری پـرداخـت. پـرسیـدنــد، "چطــور بـایـد ایـن کـار را کـرد؟ " شرلـی گفت، " فرض کنید قطار آماده حـرکـت از ایستـگاه است. اگر قرار است شمـا سوار شـویـد، همگی در یک مسیـر قرار خـواهیـد گـرفـت. اگر نمیتـوانیـد حال را عوض کنید تا آینده شـادتـری داشتـه باشیـد، امروز هم شاد نخـواهیـد بود. اگر مـوضـوع این بـاشـد، به خود مـدیـون هستیـد کـه بـه جـای دیگــری بـرویــد و شغـل دیگــری پیــدا کنیـــد." این آنها را خلع سلاح کرد و مجبور شـدنـد دربارهاش فکر کنند. اما شـرلـی میدید که حتی افراد بسیـار انعطـاف نـاپـذیـر هم راه تغییر را در پیـش گـرفتنـد و ظرف یک لحظه اوضاع بهتر به نظر مـیآمـد. هـر گاه تغییری پیش میآید، ممکن است چنین چیزی رُخ دهـد. طبیعت بشـر همیـن است. شایـد یک نفر با الهام یا مـکاشفـهای روبرو شود و مسیـر خود را عوض کند، اما شـایـد سـایـریـن ایـن کـار را نکنـنـد. شـرلـی به آنان گفته بود که اگر نتـواننـد با رها کردن گـذشتـه حال خود را تغییر دهند، هـرگـز نخـواهنـد توانست آینده بهتری را برای خود بسـازنـد. آنان این را به خود مـدیـون بـودنـد کـه یـا عـوض شـونـد، یا برای خـود کار دیگری دست و پـا کننـد. چرا که با رفتن در پـی کار دیگـر، با وجـود این که در درون تغییری ایجاد نمیکـردنـد، خواه نـاخـواه شرایـط بیـرونـی خود را عوض کـرده بــودنـد. در مجله ریدرز دایجست عبارت جـالبـی نـوشتـه بـود: " نیــم نگاهـی بـه گـذشتــه اشکـالـی نـدارد، امــا خیــره نشــویـــد." بـرکـت بـاشـد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
عشق الهی دو طرفه است. عشق الهی از خدا به سوی ما جاری میشود و وقتی که به ما میرسد، ما نیز بهعنوان روح باید آن را به نحوی به دیگران منتقل کنیـم. این طبیعت زنـدگـی است. عشـق الهـی جـریـان دارد. هـر چیـزی جـریـانـی دو طـرفـه دارد. پـرزیـدنـت کندی میگفت، " نپـرسیـد کشـورتـان برای شمـا چه میتـوانـد بکند، بپـرسیـد شمـا برای کشورتـان چه میتـوانیـد بکنید." در اوایل دهه 1960 این جمله بسیـار جالبـی بود، چون به مردم نشان میداد که زنـدگـی بهتر و غنیتری وجود دارد و صـرفـاً نبـایـد دست بگیر داشت. این زنـدگـی غنی به معنی بـازگـردانـدن چیزی به زنـدگـی است. تـغییـر آگـاهـی همیـن اسـت. تا وقتی که بخـواهیـم از هر کس و هر چیزی در اطراف خود تا جـایـی که میتـوانیـم چیزی را بگیـریـم، بدون آن که بهای کامل آن را بپـردازیـم، سر خـودمـان را کلاه گـذاشتـهایم و در انطباق با روح زنـدگـی قرار نخـواهیـم داشت؛ چون زندگـی معـاملـهای دو طـرفـه است. عشق از جـانـب خدا جـریـان مییـابـد و روح نیز سـرانجـام یـاد مـیگیـرد کـه بـایــد دوبـاره این عشـق را بـه خــدا بـازگـــردانــد. در سمینـار بهارهٔ اک که در سـانفـرانسیسکـو بـرگـزار شد، پس از جلسه صبـح یکشنبـه، خـانمـی به نام Mishele همراه با عدهٔ زیاد دیگری در قسمت کتاب ایستـاده بـودنـد. او میخواست تعدادی کتاب و نشـریـهٔ اک را بخرد و به خـانـه ببرد. صف طـولانـی و پیـچ در پیـچ خـریـداران اتـاق را دور زده بــود. Mishele متـوجـه مادر و دختری شد که در صف روبرویش ایستـاده بـودنـد. دختر در حدود چهـار یـا پنـج سالـه بود، لباس سفیـدی به تن داشت و روبان سفیـدی به مـوهـایـش بستـه بـود. Mishele نگاهـی به او کرد و گفت، " تو چقدر خـوشگلـی!" دخترک خجالت کشیـد. درست قبل از این که Mishele این را بگوید، او کمی خستـه شده بود، چون برای بچـههـا انتظار در صـفهای طـولانـی کار دشواری است. اما دختـرک مـؤدبـانـه گفت، "مـرسـی." صف جلو رفت. در حدود ده دقیقه بعد Mishele دید که دقیقاً همان جـایـی ایستـاده که دخترک ایستـاده بود. در صفی که دخترک ایستاده بود، مرد میـانسـالـی هم بود. او نگاهـی به Mishele کرد و گفت، “چه جوراب خـوشگلـی دارین.” جوراب Mishele رنـگهـای تنـدی داشـت و کـامــلاً بـه چشـم مـیزد. این بار Mishele کمی خجـالـت کشیـد، امـا مـؤدبـانـه گفـت، "مـرسی، متشکـرم. خـوشـم مـیآیـد اینهـا را بپـوشــم." او متـوجـه شد که نقشها عوض شدهاند: او حرف خـوشـاینـدی را به دخترک گفته بود و دختـربچـه از او تشکر کرده بود. این عشـق بود که از Mishele به سوی دیگری جـریـان مییـافـت. بعد وقتی که صف جابجا شد، Mishele در جای دخترک ایستـاد و مردی که به جای قبلی Mishele رسیـده بود این جمله دلپـذیـر را به او گفت و او هم درست مثل دختـربچـه، این عشق را با تشکـر بـه او بـازگـردانــد. این نمـونـهای از داد و ستـد عشـق خـداست. شمـا عشـق را دریـافـت مـیکنیـد و بـایـد آن را بـه گـردش درآوریــد. آنچه در اینجا جالب بود نه فقط بازگـردانـدن عشـق، بلکه چیزی بود که با مفهوم زمان و مـکان هـم درآمیختـه بـود. مـرد جـای Mishele را گـرفتـه بود و Mishele هم جای دختـربچـه را. Mishele همین طور که داشت مردم را تمـاشـا میکرد با خود گفت، واقعـاً کـه همـه چیـز بـه مشـاهـده و آگـاهـی مـربـوط مـیشـود. او فهمیـده بود که زنـدگـی همین است و بس: مشـاهـده و آگاهـی و هـوشیـار بـودن نسبـت بـه وقـایعـی کـه در اطــرافمـان رُخ مـیدهنــد.
بـرکـت بـاشـد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
چـرا درک خـدا بـرای ذهـن ایـنقـدر دشـوار است؟ وجود مقامی فراتر از مفهوم خدایی که تا به حال میشناختیم، برای بیشتر ما مکاشفه تازه و تمام عیاری محسوب میشود. البته این فکر در ابتدا میتواند باعث آزردگی فرد شود؟ چرا که شیارهای قدیمی ذهن را از بین میبرد. آگاهی ما باید گسترش پیدا کند تا بتوانیم خدا را از زاویـه متفـاوتـی بشنـاسیـم. ذهن بشر به هیچ عنوان به انعطافپـذیـری و پـذیـرا بودن عادت ندارد و تنها میتواند چیزی را بفهمد که از قبل میداند. از نظر ذهن هر عنصـر تازه باید محـل تـردیـد قـرار گـرفتـه و بـه اثبـات بـرسـد. وقتی ذهن آنچه را میداند، حقیقت مطلق میپندارد، احساس امنیت میکند. ذهن به این امنیت نیاز دارد. آنچه ما نمیفهمیـم این است که هر یک در مورد خدا اعتقادات متفاوتـی داریم، چون هر کسی به روش خود خدا را درک میکند. هر چند خدا عوض نمیشود، اما هر قـدر کـه از نظـر معنـوی بـه بلـوغ بیشتـری مـیرسیـم، درک مـا نسبـت بـه خدا تغیـیـر مـیکنـد. تلقی ما از حقیقت، با سطـح آگاهـی ما ارتباط دارد. ما در هر لحظه همان قدر که میتـوانیـم، درک میکنیـم. به همین علت است که بـرخـی افراد ــ مـاننـد جان در داستـان ما ــ اینقـدر اطمینـان دارنـد کـه در مـورد مـاهیـت خـدا حـق دارنـد دیگـران همـه در اشتبـاهنـد. یـکی از تجـربیـات اخیـر مـن نشـانگـر بحـث و جـدل ذهـن در مـورد خـداسـت. ذهـن و دل خـود را بـهروی احتمـالات بگشـاییـد آیـا مـایلیـد حقـایقـی را در مـورد خـدا کشـف کنیـد کـه شمـا را بـه فـراسـوی آنچـه تا به حال آمـوختـهایـد مـیبـرد؟ در این صـورت بـایـد ذهن خـود را ــ حـداقل بـهطـور مـوقتـی ــ از عقـایـد جـا افتـادهای که در مـورد خـدا دارد پـاک کنیـد. وقتـی کـه قلب و ذهنتـان بـهروی احتمـالات گشـوده بـاشـد، شـایـد در مـورد خـدا چیـزی بیـآمـوزیـد کـه قبـلاً هـرگـز در نظـر نـداشتـهایـد. در اکنـکار مـا مـیگـوئیـم کـه یـک خـدا وجـود دارد و او سـوگمـاد است. سـوگمـاد سـرمنشـأ کُل آفـرینـش اسـت. عظـمت سـوگمـاد بـالاتـر از ظـرفیـت درک بشـری مـاسـت. سـوگمـاد صـرفـاً یـک مـوجودیـت الهـی نیـست کـه کالبـد و شخصیتـی شبـه انسـانـی داشتـه بـاشـد. نـزدیـکتـریـن مفهـومـی کـه مـیتـوانـد سـوگمـاد را وصـف کنـد، اقیـانـوسـی پهنـاور و بیکـران از عشـق اسـت. سـوگمـاد پیـرمـردی مقـدس و ریـش سفیـد نیـست. او کسـی نیـست کـه در آسمـانهـا زنـدگـی مـیکنـد و صـاحـب احسـاسـات انسـانـی یـا تـابـع فـرهنـگ انسـانـی اسـت. سـوگمـاد خـدایـی مـذکـر، مـادرسـالار، نـژادپـرسـت یـا قـومـی و تبـاری نیـسـت. سـری هـارولـد در مـورد سـوگمـاد مـینـویسـد: خـداونـد پیـرمـرد یـا غـولـی در پـس ابـرهـا نیـست کـه از شـرارتهـای نـژاد بشـر بـه هیجـان بیـایـد… آیـا خـدای همـگان مـؤنـث، مـذکـر یـا خنثـی است؟ خـداونـد فـراسـوی جنـسیـت است. او دقیقـاً خنثـی هـم نیـست، امـا ضمیـر ( آن ) در زبـان مـا بـرای وصـف سـرمنشـأ تمـام آفـرینـش بهتـرین اسـت. خـداونـد مـا را آفـریـده، بـه مـا عشـق مـیورزد و بقـای مـا را حفـظ مـیکنـد. بسیـاری از مقـامـات در تـاریـخ کهـن کلیسـا سعـی کـردهانـد این خـدا را هـمچـون قهـرمـانـی محلـی، مـوجـودی بـا بـالاتـریـن فضـایـل تصـویـر کننـد. امـا آیـا واقعـاً تـرکیبـی از صفـات در هـم بـافتـه شـده تـوسـط درک محـدود نـژاد بشـر مـیتـوانـد خـدای راستیـن کُـل آفـرینـش را بـه تصـویـر بکشـد؟ در مـورد وجـود خـدا تـردیـدی نیـست. خـدا هسـت و خـدا عشـق اسـت. اگـر حـداقـل مـا تـاریـخ را مطـالعـه کنیـم مـیبینیـم کـه پـذیـرفتـن همیـن حقـیقـت سـاده بـرای ملـتهـا چـه بـار سنگینـی بـوده اسـت. آیـا اگـر خـدا را بـا عشـق یـکی بدانیـد، بـا آمـوختـههـای سنتـی شمـا مغـایـرت دارد؟ در مـورد ایـن کـه بدانیـد او شمـا را دوسـت دارد چطـور؟ خـداونـد اقیـانـوسـی از عشـق و رحمـت اسـت. « همــه مـیداننـد کـه قطـره در اقیـانـوس جـا مـیگیـرد، امـا کسـی نمـیدانـد کـه اقیـانـوس هـم در قطـره جـای مـیگیـرد.... کبیـــر» تصـور کنیـد بـالای صخـره بلنـدی نشسته و به اقیانوسی از نور و صوت نگاه میکنید که چیزی نمانده عظمت آن شما را کور و کر کند. عشقی بی شباهت به هر آنچه که تاکنون میشناختیـد بـه درونتـان جـاری اسـت. ماهانتا، استاد زنده اک کنارتان ایستاده. او شما را برده تا به چیزی داشته باشید که هرگز نخواهید توانست برای کسی وصف کنید، نیـم نگاهـی انـداختـه و آن را احسـاس کنیـد. اقیـانـوس عشـق و رحمت استعـارهای بـرای توصیف کانون وجود خداست. اقیانوس عشق خداوند چنان شکوه و عظمتی دارد که بسیار فـراتـر از ظرفیت درک انسانـی مـاست. زبان تنهـا مـیتـوانـد تلاش کنـد تا قـالب، شکل، انـدازه یـا قـدرت آن را وصـف کنــد. امواج اک یا صدای خدا از منشأ این اقیانوس بیکران ذرات الهی به راه افتاده و به عوالم بهشتی و زمین میرسند. ارواح واحدهای هوشیاری، و منعکس کننده شکوه خـدا هستنـد. تنها هنـوز خود این را در مـورد خـویش نمـیداننـد. وقتـی که آماده باشیـد مطالب بیشتـری را در مورد خـدا کشف کنیـد، زمـان آن رسیـده که بـه تجـربـهای معنوی دست یـابیـد. صـدای خـداونـد روح را با بوسـه شیـرین نـور و صـوت بیـدار مـیکنـد. شاید در این تجربه نوری را ببینید یا صدایی درونی را بشنوید. یا شاید به بصیرتی برسید که معنای کاملاً تازهای به زندگیتان میبخشد. شاید با فرشتهای دیدار کنید، رویای پیشگویـانـهای ببینید یا الهـامـی دریافت کنید. با کمک این تجربیات مستقیـم و بـیواسطـه، در مورد وجود و حضـور خـدا مطالب بیشتـری را خـواهیـد دانست. وقتی که روح بیدار شده وارد اقلیم احتمـالات معنـوی میشود، فـرد به جستجوی چیزی بیش از تملکـات مـادی یـا عشـق انسـانـی مـیپـردازد. در این صـورت عشـق خـداونـد بـه نیــروی محـرکـهٔ زنـدگـیتـان مبـدل مـیشـود. بـرکت بـاشـد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
مایلـم بـه کتـابـی به نـام سلوک ارواح نـوشتـه دکتـر مـایکـل نیوتـن اشاره کنـم. او پـزشکـی کالیفـرنیـایـی اسـت و تـا جـایـی کـه مـن میدانم در حال حاضر عضـو اک نیست. نـاشـر این کتاب انتشـارات لوهلیـن در سنـت پـال مینـهسـوتـا است. همان طور که پشت جلد کتاب نوشتـه، موضوع کتاب در مورد " مـوردپــژوهـی" بین زنـدگـیهـاست. به عقیـده من اثـر دکتـر نیوتن در نـوع خود پیـشگام محسوب میشود. او متخصص رسمـی هیپنـوتـراپـی است و در مورد آنچـه کـه بیـن دو زنـدگـی بـر ارواح مـیگـذرد مطـالعـاتـی انجام داده است. این کتاب از بسیـاری جهات خیلی خوب است، اما نمـیتـوان آن را در بـرخـی از جنبـههـای تعـالیـم معنـوی کـلام آخـر دانسـت. در اینجـا مایلـم به چنـد نکتـه اشاره کنـم که ظاهـراً او آنها را نمیداند یا درک نمیکند. او نور را بهعنوان پـدیـدهای مـورد بررسی قـرار مـیدهـد که به جهـانهـای تحتـانـی تعلـق دارد. اما در جهانهای تحتـانـی همـه چیـز کمـی درهـم و بـرهـم است. بهعنـوان مثـال بین هـر دو طبقـه ــ مثـلاً فیـزیکی و اثیری ــ منطقهٔ تاریکی وجود دارد. این منطقهٔ تاریک ساکنـان طبقـهٔ فیـزیکـی را از زنـدگـی و فعـالیـتهـای سـاکنـان طبقـهٔ اثیـری جدا میکند و در اکثر موارد این کار را بهخـوبـی انجـام مـیدهـد. ضمنـاً بیـن هـر یـک از سـایـر طبقـات نیـز مـانعــی وجـود دارد. سپـس نوبـت به لایـه عظیمـی میرسـد کـه یـرهکـا نام دارد و منطقـهای تاریـک و تقـریبـاً غیر قابل نفوذ بین جهـانهـای تحتـانـی و جهـانهـای فـوقـانـی روح خالص الهی است. این منطقه بین بخش فـوقـانـی جهـانهـای ذهنـی و طبقـهٔ روح واقـع شـده است. هیـچ یـک از کسـانـی که در پـرونـدههای دکتـر ثبت شـدهانـد از اینجا بالاتـر نـرفتـهانـد. هـر چـه بیشتـر بـه جهانهای بالاتـر و منطقه یـرهکـا نـزدیـک مـیشـویـم، طیـف رنـگهـا تیـرهتـر مـیشـونـد. دکتـر نیـوتـن گمـان مـیکنـد کـه نـور نـابـالـغتـرین ارواح سفیـد است و وقتی که روح به سوی بلوغ پیش مـیرود، نـور آن بـه زرد، صـورتـی، طـلایـی، آبـی، بنـفش و ارغـوانـی تیــره مـیگــرایـد. عـلاوه بـر ایـن، آنچـه کـه دکتـر نیـوتن از آن سـر در نیـآورده ایـن اسـت که هر طبقه ــ از جمله طبقه فیـزیکـی ــ تمـام طیـفهـا یـا رنـگهـای رنگیـن کمـان را در خـود دارد. رنگهـای طبقه اثیـری نیز همچون سایـر طبقات تحتـانـی از سفیــد تا ارغـوانـی تیـره را در بـر مـیگیـرنـد. بنـابـراین بین نـوری که هر روحی در تجـربیـاتـش از خـود سـاطـع مـیکنـد و میـزان تعـالـی آن فـرد، رابطــهٔ مستـقیمــی وجــود نــدارد. در اینجـا قـانـون متفـاوت و بـرتـری در کـار است، چـون وقتـی کـه بـه طبقه روح میرسیـد میبینید که روح نـور سفیـد و طـلایـی مـلایمـی دارد. دکتـر در مشـاهـدات خـود مـیبینـد کـه در جهـانهـای تحتـانـی طیف نـور از روشن بـه تیـره مـیگـرایـد، امـا در جهـانهـای خـالـص معنـوی، یعنـی فـراتـر از جهانهای تحتانـی نـور از روشن به روشنتـر مـیرسـد و هـر چـه بـه قلـب خـداونـد نـزدیکتـر مـیشـویـد درخشانتر، خالصتر و تابنـاکتـر میشـود. البتـه نمـیتـوان در این مـورد صحبـت کرد، چون فـراسـوی دامنهٔ ذهن و زبان قرار دارد. اگـر کتـاب یـاد شـده را بـا تـوجـه بـه آنچـه گفتـه شـد بخـوانیـــد، کتـاب مفیــدی اسـت. هـر چـه بـالاسـت، در پـائین نیـز هسـت تـوجـه داشتـه بـاشیـد کـه دکتـر نیـوتـن معمــولاً با کسانـی سر و کار دارد که زمیـن را ترک میکننـد، به مـرحلـه بینـابیـنـی دو زنـدگـی مـیرسنـد و دوبـاره بـه زنـدگـی فـرستـاده میشـونـد. دکتـر هـرگـز کسانـی را کـه زمیـن را تـرک مـیکننـد و دارای سـرشت رفیـعتــری هستنـد نمیبیند. احتمال خیلی انـدکـی وجود دارد که این افـراد بـرای سـامـان بخشیـدن بـه زنـدگـی خـود بـه دکتر مـراجعـه کنند و به مشاوره او نیاز داشتـه بـاشنـد. بنـابـراین مـورد پـژوهـی مـربـوط به کسانـی که به کـرانـههای بالاتـری رسیـدهاند در پـرونـدههـای او بسیـار انـدک اسـت. و امـا در اک میبینیـم کـه بیـن تجـربیـات شبـاهـاتـی وجود دارد. چــرا؟ چون اصلی وجود دارد که مـیگـویـد،" آنچـه بـالاسـت، در پائیـن نیـز هسـت." ابتدا اک آفــریـده شد و سپس جهانهای تحتـانـی؛ ابتدا استـادان اک و نظام فلکی اک به وجود آمـدنـد و سپـس عـوالـم خلقت تحتـانـی شکل گـرفتنـد؛ یعنی آفـرینـش کـل یـا اربـاب کـارمـا. وقتی که دکتر در مورد استـادانی صحبـت میکند که رداهای آبی تیره و ارغـوانـی مـیپـوشنـد، سخن از استـادان نـظام کـل اسـت کـه بـا استـادان نـظـام اک مقـایسـه مـیشـونـد. آنـان اربـاب کـارمـا و مجـریـانـی هستنـد کـه در آن صـف خـدمـت مـیکننـد. عـرصـه جـالـب دیگـری کـه دکتـر بـه آن مـیپردازد، مرور زنـدگـی روح پس از ترک هر یک از زنـدگـیهای زمینـی است. هـر کسی پس از مـرگ، زنـدگـی گـذشتـه خود را مـرور میکند و در مورد آنچه که بـایـد در زنـدگـی بعـدی انجـام دهـد و کـارهـایـی کـه بـایـد در زنـدگـی بعـدی در پیـش بگیـرد مـیانـدیشــد. بـرخـی از افـراد مـیگـوینـد، "من مـایلـم بـه اک بپیـونـدم تـا دیگـر مجبـور نبـاشـم دوباره به زمین بـرگـردم." کسـانـی کـه بـایـد بـرگـردنـد، بـرمـیگـردنـد. هـر روحی را به مـرتبـهای میبـرنـد کـه بدان تعلق دارد. اما اگر عضـو اک بـاشـد، تحـت فـرمـان ارباب کـارمـا بـرنمـیگردد؛ بلکه تحت مـراقبـت مـاهـانتـا، استـاد زنـدهٔ اک قـرار خـواهـد داشـت. در این صـورت راه بـرای او بـاز خـواهـد بـود تـا بـه بالاتـرین پیشـرفـت معنـوی ممکن دسـت یـابـد. علاوه بـر این منطقـهای نیز برای جنـایتکاران و بـزهکاران وجود دارد و اگر روحی کامـلاً منفی بـوده و موجبـات آزار و ایـذای بسیـاری از ارواح دیگــر را فـراهـم کرده بـاشـد، او را برای مـدتـی در جـایـی محبـوس مـیکننـد تـا بـه اعمـال خـود بیـانـدیشـد و اگر راهنمـایـان او تشخیـص دهند که برای اصـلاح او امیـدی وجـود نـدارد، روح را بـازسـازی کرده و اتـمهـای آن را دستکاری میکنند. روح کـه آفـریـده شد، هـرگـز نـابـود نمـیشـود، بلکـه مـیتـوان تـرتیـب اتـمهـایـش را دستکـاری کـرد. این کار به معنـی مجـازات و تنبیـه نیـست، بلکـه در جهـت بـازآفـرینـی انجام میشود تا این روح فـرصتـی یـافتـه و تجـربیـاتـی را که لازم دارد کسب کنـد و روزی خـدمتگـزار یـا هـمکار خـدا شـود. چـرا روح وجـود دارد؟ دکتـر عـزیـز مـا سعـی مـیکنـد بـه ایـن سئـوال جواب دهد که "روح چـرا وجـود دارد؟ " چرا خـداونـد ارواح نـاکـامـل را آفـریـده اسـت؟ خـداونـد ارواح را مـیآفـرینـد تـا به واسطـه تجـربیـات آنها بتـوانـد خـود را بهتـر بشنـاسـد. خـداونـد عنصـر خـلاقـه خـود را کـه همـان صـدای خـدا یـا اک اسـت در ایـن ارواح بـه ودیعـه مـیگـذارد. بخشی از این عنصـر خـلاقـه در تکتک شمـا تعبیه شده است. بنـابـراین وقتی که در طول زنـدگـی دچـار فـرامـوشـی هستیـد و سعـی میکنید هدف خود را در این زنـدگـی بیاد آورید، بـایـد این قـدرتهـای خـلاقـه را بـه کـار بیـانـدازیـد. غـالبـاً آنچه که این قدرتها را به کار میاندازد، سختـیهـا، مشکـلات و مـوانـع است. سپـس این بـه شمـا، یعنی روح یا بـارقـه خدا بستـگی دارد که این قدرت خـلاقـه خـداداد را بـه کـار بستـه و بـرای خـروج از مشـکلات راهـی پیــدا کنیــد. به این علت بود که روح آفـریـده شـد. خـداونـد روح را صـرفـاً بـدان جهـت آفـریـد تا بتواند خود را بهتر بشنـاسـد. ضمناً در کتاب یاد شـده، فـراینـد تـولـد مجـدد مـورد موشکافـی قـرار میگیرد. گفته میشود که ورود دوبـاره روح به کالبد نوزاد، تجـربهای تکان دهندهتر از مرگ است. من در کودکـی بارها در تجـربیـاتـی درونـی خـود را دیـدهام که دوبـاره متـولـد مـیشـوم. واقعـاً کـه مثـل کـلاستـروفـوبیـا تجـربـهای تـرسنـاک بـود. انتظـار بـرای تـولـد دکتـر نیـوتـن دقیـقـاً نمـیدانـد کـه روح چـه زمـانـی وارد بـدن مـیشـود. هنگامـی که جنین منتظر تـولـد است روح چـهکـار مـیکنـد؟ گاهـی در اطـراف آن جـولان میدهد و در کالبد جنین رفت و آمـد میکنـد تـا همـه چیــز را کنتـرل کنـد. جنین متـشکل از کالبـدهـای فیـزیکـی، عاطفـی و ذهنی است و به کامپیـوتـر سیـاری مـیمـانـد کـه بـاطـری مستقلـی دارد و بهنظـر مـیرسـد کـه زنـده است؛ اما تا کسی پشت صفحـه کلیــد ننـشینــد و مشغـول کـار نشـود، کـامپیـوتـر بـه تنهـایـی نمـیتـوانـد کـار زیـادی انجـام دهـد. آن یـک نفــر روح است. روح در اولیـن نفـس کالبـد فیـزیکـی، خـود را در آن مستقـر میکند. این گفته تعـالیـم اک است. در مورد سقـط جنـین نظـر من این است: چنـانچـه جنـینـی در مـرحلـهای باشد که اگر بصورت زودرس متـولـد شـود بتـوانـد مستقـلاً نفـس بکشـد، بایـد اجـازه داد کـه زنـدگـی کنـد. وقتـی کـه طفلـی مـیمیـرد، والـدین و طفل در مقـام روح قبـلاً در این مورد تـوافـق کردهاند. روح در چنین مـواردی تـوافـق مـیکنـد کـه فقـط برای مدت کـوتـاهـی وارد کالبد شود. گـاهـی این زنـدگـیهـای کـوتـاه فقـط بـرای پـُـر کـردن جـایـی خـالـی هستنـد. طفـل در چنین مـواقعـی در جهـت منـافـع والـدیـن بـه دنیـا مـیآیـد تـا آنـان بتـواننـد درس معنـوی مثبتـی مثـل شکــر نعـمـت را بیـآمــوزنـد. همـانطور که خود خـواهیـد دیـد کتـاب سلوک ارواح بسیـار روشنگـر است و از جهـاتـی دکتـر مـایکـل نیـوتـن یکی از خـدمـتگـزاران خـداونــد محسـوب مـیشـود. مـن سعـی مـیکنـم حقـیقـت معنـوی را بـه شمـا عـرضـه کنـم و در طـریـق اک بهترین و روشنتریـن تـعلیمـات را در اختیـارتـان قـرار دهـم. مـایلـم این را بـدانیـد کـه در سفـر بـازگشـت بـه خـانـه، چـه در این دنیـا و چـه در سـایـر جهـانهـا عشـق تمــام عیــار مـن همــراه شمـاسـت. بـرکـت بـاشـد. هـارولـد کلمـپ سمینـار بهـارهٔ اک، سـانفـرانسیـسکــو، کـالیفــرنیـا یکشنبــه، 7 آوریــل 1996 |
|
+ نـوشـتـه شـده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
نهـانتـریـن بخـش وجـود شمـا دل عـاشـق اسـت. پـال مـیگفـت نهـانـیترین بخش وجود را میتوان با مـراقبـه و تمـرینـات معنوی اک پیدا کرد. مـراقبـه گفتگویـی با نهـانتـرین، واقعـیتـریـن و اسـرارآمیـزتـرین بخـش وجـود خـودتـان است. پال تـعجـب میکرد چـرا کسـانـی کـه از تمـرینـات معنـوی اک خبــر دارنـد، آنهـا را انجـام نمـیدهنــد. او مـیگفـت کـه چـلاهـای اک بـزرگتـرین مـوهبتـی را در اختیـار دارند که زنـدگـی مـیتـوانـد به کسـی بـدهـد و این مـوهبـت عبـارت است از راهـی برای بـرقـراری ارتباط با این بخش اسـرارآمیـز که در واقـع راز خـود زنـدگـی اسـت. امـا آنهـا تمـرینـات معنوی را انجام نمیدهند. برای او این بسیـار بسیـار غیــرقـابـل درک بــود. مـن از آن جهـت بـه این نکتـه اشـاره مـیکنـم تـا تـوجـه کنیـد کـه تمـرینـات معنوی چقدر اهمیت دارنـد. این تمـرینـات بـه شمـا کمـک مـیکننـد آن بخـش درونـی و اسـرارآمیـز وجـود خـود را درک کنیـد. مـا از رؤیـاهـا، سفـر روح و اک ویـدیـا ـ دانش بـاستـانـی پیشگـویـی، و نیز از تمام معجزات مختلف مسیـر تعـالـی صحبـت مـیکنیـم کـه در اوقـات پـریشانـی یـا فشـار بـا آنهـا روبـرو مـیشـویــم. امـداد بسیـار نـزدیـک و بسیـار در دستـرس اسـت، تنهـا بـایـد نقـش خـودتـان را در این میان ایفا کنید. نقـش شمـا این است که کلیـد را بـرداریـد و در دلتـان بگـذاریـد تـا مـاهـانتـا آن را بچـرخـانـد و در را بـاز کنـد. و البتـه در بـهروی عشـق خـدوانـد بـاز میشود ــ که عشقـی لایتنـاهـی، بـیحد و حصـر و مثل چشمـهای در بیـابـان پـُـر طـــراوت اسـت. رؤیـاهـا در حکـم کلیــد یکــی از کلیــدهـای درک این بخـش ســری درون، رؤیـــا اسـت. خـانمـی در یکی از استـودیـوهـای بـزرگ کالیفـرنیـا منشـی بود. او منشـی بسیـار خـوبـی بود. روزی شـرکـت او را بـه خـدمـت مـدیـرعـامـل دیگری گمـارد. یکی از همکارانـش به او گفت، " مـوفـق باشـی. او ظـرف یـک سال گـذشتـه دوازده منشی عوض کرده است." او یکی از آن افـراد بیمنطـق بـود، یکی از آن آفتهـایـی کـه بـاعـث مـیشـونـد بگویـی، "واقعـاً کـه دست روزگار درد نکنـه بـا ایـن رئیسـی کـه من دارم." اما زن سه سال بود که در این استـودیـو کار میکرد و از چم و خم کارها اطلاع داشت. او مـیدانسـت کـه مـیتـوانـد بـه رئیسش کمک کند و او را طوری که از خط خارج نشود، از گـزنـد شرکت حفـظ کنـد. او از لـم کارهـا خبـر داشت و از این بـابـت خیـلی هـم بـه خـود مـیبـالیــد. رئیـس به بچههای بد میمـانسـت. او آدم بدخلـق و بهـانـهجویـی بود و همیشه دوست داشت حرف خـودش را به کـرسـی بنشـانـد، امـا این دو یکدیگـر را خـوب تحمـل کـردنــد. مـدتـی گـذشت و پس از آن که یک ماه از کار منشی گـذشتـه بود، از او خواستنـد که در قسمت دیگری یک هفتـه منشیگـری کنـد و وقتی که این یک هفتـه نـزیکتـر شد، زن سعی کرد رئیس را آماده کند. تمـام مـدت سعـی داشت برای روح الهی مجـرایـی پاک و باز باشد. بهعبارت دیگر سعـی داشت برخـلاف اخلاق رئـیس، به این مـرد تقـریبـاً غیـر قـابـل دستــرس خـدمـت کنــد. امـا درست یک روز قبـل از روز انتقـال، فشـارهـا از حــد گـذشـت. رئیس طوری رفتار میکرد که گـویـی زن کـار خـود را اصـلاً بلـد نیـست، در صـورتـی کـه اینطور نبود. او کار خـود را خیلی خوب بلد بود. اما مـرد اصـلاً قــدر او را نمـیدانسـت. زن نـاگهـان گفـت، "دیگــر بیشتـر از این تحمـل نـدارم،" و از اتاق بیرون رفـت و در را بسـت. امـا متـوجـه شـد که این کار اشتبـاه است، چون در گـذشتـه این روش بـرخـورد بـرایـش مشکلسـاز بـوده است. او همیشـه پس مـرافعـات شـدیـد، بـا عصبـانیـت فرار میکرد. مـیدانـست که بـا این کار از نظـر معنـوی بـه خـودش صــدمـه مـیزنـد. با خود گفت که بـایـد بـه نحـوی چـرخـهٔ طبیعـی مصـاحبـت بـا ایـن مـرد را پشـت سـر بگــذارم. بنـابـراین بـه اتـاق بـرگشت و عـذرخـواهـی کـرد و در مـورد مشکل حرف زدند و اوضاع آرام شد. زمان اعـزام بـه مـأمـوریـت یک هفتـهای کـه رسیـد، رئیـس گفـت، " دوست دارم بعد از تمام شدن این یک هفتـه، دوبـاره بـرگـردیـد همیـنجـا." زن گفـت که در ایـن مـورد فکـر کرده و خبر خـواهـد داد. این مرد ظـرف یک سـال دوازده منشـی عـوض کـرده بود و زن پس از این که یـک مـاه با او بـود، احساس میکرد کـه نـوبتـش تمـام شـده؛ بنـابـرایـن گفـت کـه راجـع بـه پیشنـهـادش فکـر خـواهـد کـرد. زن کـار مـوقتـی را انجـام داد و در همـان دوره برای کاری دائمـی، پیشنهـادی دریافت کرد که با تـوجـه به این شـرایـط بـرایـش بسیـار خـوب بـود. او هـم پیشنهـاد را پـذیـرفـت. در نتیجـه بـه رئیـس قبـلی زنـگ زد و گفـت کـه بـرنمـیگـردد و مـرد نـاچـار باید کس دیگری را پیدا کند. آنگـاه مـرد طـوری که گـویـی هنـوز هـم رئیـس است گفـت، " بلـه، نمـیخـواهـد بـرگردیـد." او خودش رفتـه بـود و حـالا شغـل دیگـری داشت، امـا بعضـی از مـردم نیـازمنـدنـد کـه هـر لحظه رئیس باشنـد. بنـابـراین مـرد گفـت، "بـه تـو نیـازی نـدارم." گـویـی مثـلاً این حـرف تفـاوتـی ایجاد خـواهـد کرد. او رفت که بـاز هـم بـا منشـیهـای مـوقتـی کـار کنـد و زن هــم شغلـی دائــم بـهدست آورد. تمـام این مـدت زن خیلـی کنجـکاو بـود و از خـود مـیپـرسیـد، درسی که در پس این ماجـرا نهفته چیـست؟ از نظـر معنـوی از کـار کـردن بـا ایـن مـرد غیـرمنطقـی چـه چیـز را بـایـد مـیآمـوخـت؟ بـهیـاد درگیـری دیگـری افتـاد کـه درست قبـل از کـار یـک هفتهای پیش آمده بود. مـرد او را بـه دلایل مختـلف ریشخنـد مـیکـرد و زن بـا لبخنـدی یـخزده روبـرویـش ایستـاده بـود. ناگهان از یکی از کتابهای اک مطلبـی را بیـاد آورد: "هـر وقـت در مـوقعیـت بدی قرار میگیـریـد، حضـور ماهانتا را در کنار خود تصـورکنیـد و هیـــو را بخـوانیــد." بنـابراین همان طور که آنجا ایستـاده و آماج خشم رئیس شده بـود، مـاهـانتـا، استـاد زنـدهٔ اک را کنـار خـود تجسـم، و در دل شـروع بـه زمـزمـهٔ هیـو کرد. حس کرد که عشقـی گـرم چـون چشمـهای از درونش مـیجـوشـد. لبخنـدی که بـر لب داشت، دیگر نه نقـاشـی شـده یـا تصنعـی، بلکـه لبخنـدی واقعـی شـده بـود. حـالا مـیتـوانست نقشآفـرینـی کـارمـا را ببیند و این او را نـاراحـت نمـیکـرد. مـیتـوانسـت از این شخص بهعنـوان روح سپاسگـزار بـاشـد کـه کمکش کـرده تـا خشـم و نـاتـوانـی خـود را کنتـرل کنـد و ببینـد کـه در اینجـا بـرایش چـه درس معنـوی وجـود دارد. مـدت کـوتـاهـی پس از جـدا شـدن از این رئیس خـوابـی دیـد. در این رؤیـا بیش از پیش به او نشان داده شـد کـه چـرا در این وضعیـت قـرار گـرفتـه اسـت. در رؤیـا در اتـاقـی بـود و روی یک خبـرنـامـه کار میکرد. شیـری از در وارد شد. شیـر در آستـانـهٔ حمله بود که زن چشمـانش را بسـت و شـروع کـرد بـه زمـزمـهٔ هیــو و باز هم مـاهـانتـا را در کنار خود تجسـم کـرد. این کـار مـوجـب شـد شیـر رؤیـا از درنـدهای خـونخـوار و خشمگیـن، به حیـوانـی دوست داشتنـی بـا تـوان بسیـار بـالا تبـدیل شـود. بنـابـراین شیـر او را بـه حـال خـود گـذاشـت. وقتـی بیدار شد فهمیـد کـه چـرخـهٔ کـارمـا بـا رئیـس خـود را بـه پـایـان بـرده است. از قضـا استـودیـویـی کـه محـل کـارش بـود، اخیـراً فیـلـم کـارتـونــی شــاه شیــر را بـه بـازار عـرضــه کـرده بـــود. هـارولـد کلمـپ بـرکـت بـاشـد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
مــوسیقــی درون وقتی که گوش به زنگ شنیـدن صوت خدا میشـویـد، ابتدا باید بدانید که این صوت در درون شمـا هـم وجـود دارد. شما در مقام روح، یعنی ذرهٔ مقـدسـی از خدا، با سرعت منفردی در ارتعاش هستیـد. ارتعـاشـات شمـا منحصـر بهفرد است، اما سرعت این ارتعاش موجب میشود بتـوانیـد با محیط زندگی خود سازگار شویـد. شمـا سازی در سمفـونـی زنـدگـی هستیـد. افـلاطـون فیلسوف یـونـان بـاستـان در مورد موسیقـی آسمـانـی چیـزهایـی میگفت. منظـور او اک یـا مـوسیقـی جهـانـی روح بـود. سری هارولد در یکی از سمینـارهـای اک از آهنـگسازان بـزرگـی نام برد که جـریـان صوت را مستقیمـاً میشنیـدنـد. مـوتـزارت میتـوانست موسیقـی خدا را بشنـود. این موسیقـی او را از خود بیخود و مـدهـوش میکرد. بتهوون هم مـوسیقـی درون را مـیشنیـد. او بـرخـلاف نـاشنـوایـی خـود، سمفـونـیهـای بـزرگـی را آفـریـد. شایـد بتـوانیـد بـا کمک داستـان الهـام بخش زیـر صـوت را بـه روش خـاص خـود بشنـویـد. نـاشنـوایـان هـم صـوت خــدا را مـیشنـونــد Raunران که اکیستی نـاشنـواست، تعـریف میکرد که چگـونـه صوت درونی خدا را شنیـده است. شبـی او یکی از دیسکـورسهای سری هارولد کلمپ را بازکـرده بود. این دیسکـورس بـه درک بهتـر رؤیـاها مـربـوط مـیشـد. سپـس نوری آبی را دید که ابتدا تنها یک نقطه بود، اما بعد بزرگتر و بزرگتر شد تا به یک گوی عظیـم و درخشان آبی مبدل شد. Raun احساس میکرد که در درون در حال چرخیدن است. ناگهان صدای موسیقـی درون را شنیـد. همسرش Sandra که نیمه ناشنـواست وارد اتاق شد. او هم موسیقـی را شنیـد. ابتـدا نـگاه کـرد تـا ببینـد آیـا دستـگاه ضبـط صـوت روشن مـانـده اسـت. Sandra با گوش چپ خود تا حدودی میشنـود، اما گوش راستـش کامـلاً نـاشنـواست. او میگفت که آن روز برای اولین بار تـوانست تفاوت صوت درونی و بیـرونـی را تشخیـص دهـد. او میگفت،"وقتی که در اتاق سر و صدا باشد، صوت از بیرون میآید، اما وقتی که منشـأ صـوت درون باشـد، احسـاس مـیکنـم کـه از درون بـه بیـرون جــریـان مـییـابــد." اگر نـاشنـوایان بتواند صوت خدا را بشنـونـد، مسلماً همه ما قـادریـم گوش خود را برای شنیـدن این موسیقـی آسمـانـی تنظیـم کنیـم. شـایـد شمـا صوت را میشنـویـد، اما ملـودیهـای سـادهٔ آن را تشخیـص نمـیدهیــد. آیـا مـایلیــد صـوت خـدا را کشـف کنیـد؟ در اینجا با تمـرینـی معنوی آشنـا میشویـد که سری هارولد برای تشخیـص صوت درونی خـدا معـرفـی مـیکنـد. این تمـرین معنـوی را همین امـروز امتحـان کنیــد! وقتی به بستر میروید با ملایمت و آرامش تمام به اصوات شبـانـه گوش فرا دهید. گاهی صـدای پـرنـدگان شب را میشنـویـد یا صدای تهـویـهٔ مطبوع یا رفت و آمد اتـومبیـلها یا هلیکوپتـری که از بالای خانه میگذرد یا همهمهٔ مـلایـم حرف زدن افراد. کافی است روی تخت دراز کشیـده و گوش دهید. ما این اصوات گـوناگـون را به قدری شنیـدهایم که بهطور نـاخـودآگاه آنها را از ذهن خود پاک میکنیـم. اما حالا میخـواهیـم کمـی بـه آنهـا تـوجـه کنیــم. در حالی که به این اصوات فیـزیکی گوش میدهید، هیــو را زمـزمـه کنید و سپس گوش به زنگ شنیـدن اصوت مقدس اک باشیـد. این اصوات در قالبهای مختلفی شنیـده مـیشـونـد. گـاهـی بـهصـورت صــدای زنـگ و گـاهـی صــدای سـازهـای مـوسیقــی. سعـی کنید هر چه بیشتـر اصوات فیـزیکـی مختلف را از هم تفکیک کنید. در حـالـی که این اصوات در ذهن خودآگاهتان طنیـن میانـدازنـد بخـوابیـد و در تمام این مدت بدانید که آنها جـزئـی از هیو، صوت عالـمگیری هستنـد که تمام اصوات دیگر را در بر میگیرد. با دقـت گـوش کنیـد چـون در دل این اصـوات نـام ســری خــدا را خـواهیـــد شنیــــد. بـرکـت بـاشــد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
بیــدار رؤیــا یــا ..... بـه روزی کـه پـُر کـردنـد جـام جسمـم را ز شـرُب جـان، نپـرسیـد کـس از مـن ــ نبـودش جـان مـن هـوشیــار ایـن حصـار حتــی، کـز پـی عشـق او بـا تـوشـهٔ غـم روانــم. کنـون در ایـن بـزمگـه خـامـوش، کـه نـام مـیبـرازد بـرتــر از وجـود، نـدارم بـه سـر جـز بـازگشتــی دگــر. دلـم تنـگ خـانـه اسـت. نـه مستـی و نـه هـوشیــاری ــ بیــدارم نمــیکنـد، زیـن خـواب گـرانوزن زنـدگـی. رؤیـای تـو هـر شـب مـی |