![]() |
||
|
عـلاقـه بـه روال عــادی زنــدگـی مـن قبـلاً به این همـه 30 در این داستـان تـوجـه نکـرده بـودم: 1932، منهـای 33 درجـهٔ فارنهایت سـرمـا، 30 رأس گـاو و فاصلـهٔ 30 فـوتـی از سـاحـل. 30 مضـربـی از 3 اسـت و 3 عنصـر خـلاقـه؛ عنصـر مثـبـت، منفـی و خنثـی کـه نیــروی آفـرینـش را مـیسـازنـد. بـههـر حـال آنـان بـه رودخـانـه رفتنـد و در حـدود 30 فـوتـی سـاحـل حفـرهای کنـدنـد. وظیفـهٔ پسـر ایـن بـود کـه گلـه را بـرای آب نـوشیـدن آب هـر روز بـه رودخـانـه ببـرد. گـاوهـا از سـاحـل شیـبدار رودخـانـه پـائیـن مـیآمـدنـد، از روی یـخهـا عبـور مـیکـردنـد، بـه حفـره مـیرسیـدنـد و آب مـینـوشیـدنـد. بعـد پسـرک گلـه را بـه اصطبـل مـیبـرد. همـه چیـز بـهخـوبـی پیـش رفـت تـا بهـار نـزدیـک شـد و یـخهـا شـروع بـه آب شـدن کـردنـد. ابتـدا یـخ نـزدیـک سـاحل آب شـد. هـر روز گـاوهـا در سـاحـل رودخـانـه مـیایستـادنـد و بـه آبشخـور خـود کـه سـی فـوت بـا سـاحـل فـاصلـه داشـت نـگاه مـیکـردنـد. بعـد از آبـی کـه در حـدود نیـم متـر عمـق داشـت مـیگـذشتنــد و دوبـاره از یــخ بـالا مـیرفتنــد، خـود را بـه حفـره مـیرسـانـدنـد و آب مـینـوشیـدنـد. بعـد وقـت بـازگشت بـه اصطبـل مـیرسیـد. دوبـاره از یـخهـا عبـور مـیکـردنـد، وارد آب مـیشـدنـد و بـاز هـم از سـاحـل شیـبدار بـالا مـیرفتنـد. ایـن کـار روزهـا ادامـه یـافـت. پسـرک چیـزی را کـه مـیدیـد بـاور نمـیکـرد. او بـیاختیـار تمـاشـا مـیکـرد کـه گـاوهـا خـود را نـاچـار مـیبیـننـد کـه از همـان حفـره آب بنـوشنـد؛ هـر چنـد کـه چیـزی نمـانـده بـود بـرای رسیـدن بـه آنجـا غـرق شـونـد. وقتـی بهـار فـرا رسیـد بیـشتـر یـخهـا آب شـده و رودخـانـه عمیـقتـر شـده بـود. گـاوهـا بـاز هـم بـه کـار خـود ادامـه مـیدادنـد و خـود را بـه یـخهـا مـیرسـانـدنـد، ایـن کـار روز بـه روز خطـرنـاکتـر مـیشـد. یـک روز وقتـی کـه بـه سـاحـل رودخـانـه رسیـدنـد، دیـدنـد کـه قطعـه یـخ حفـرهدار را آب بـا خـود بـرده اسـت. نـاگهــان بـه زیـر پـایشـان نـگاهـی انـداختـه و شـروع بـه نـوشیـدن آب کـردنـد.
بـرکـت باشـد. |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
خـرابـات و خـرابـاتـی و خمـّار اگـر بینـی دریـن دیـوان اشعـار مـُغ و تـرسـا و گبـر و دیـر و مینـا بـت و زنـّار و تسبیـح و چلیپــا خـروش بـربـط و آواز مستـان شـراب و شـاهـد و شمـع و شبـستـان حـریـف و سـاقـی و نـرد و منـاجـات مـی و میخـانـه و رنـد و خـرابـات صبـوح و مجـلس و جـام پیـاپـی نـوای ارغنـون و نـالـهٔ نـی حـریفـی کـردن انـدر بـاده نـوشـی خـُم و جـام و صبـوح سبـوی مـی فـروشـی در آنجـا مـدّتـی چنـد آرمیـدن ز مسجـد سـوی میخـانـه دویـدن نهـادن بـر سـر مـی جـان و تـن را گـرو کـردن پیـالهٔ خـویشتـن را حـدیـث شبنـم و بـاران ژالـه گـُل و گـُلـزار و سـرو و بـاغ و لالـه عـذار و عـارض و رخسـار و گیسـو خـط و خـال و قـد و بـالا و ابـرو سـر و پـا و میـان و پنجـه و دسـت لـب و دنـدان و چشـم شـوخ سـرمسـت بـرو مقصـود از آن گفتـار دریـاب مشـو زنهـار ازیـن گفتـار در تـاب اگـر هستـی ز اربـاب اشـارت مپیــچ انـدر سـر و پـای عبـارت گـذر از پـوست کـن تـا مغـز بینـی نظـر را نغـز کـن تـا نغــز بینــی کجـا گـردی ز اربـاب سـرائـر نظـر گـر بـرنـداری از ظـواهـر بـه زیـر هـریـک از اینهـا جهـانـی است چـو هـر یـک را ازیـن الفـاظ جـانـی اسـت مسمّـی جـوی بـاش از اسـم بگـذر تـو جـانش را طلـب از جسـم بگـذر کـه تـا بـاشـی ز اصحـاب حقـایـق فـرو نگـذار چیـزی از دقـایـق |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
زنـگهـای بیـدار بـاش معنـوی مـا
معمولاً ما چندان اطمینان نـداریـم که این واقعه مهم در جهت خیر و صلاح ما باشد، بلکه فکر میکنیـم اشکالی پیش آمده است. ما به شیـوهها، افکار و عادات قـدیمـی خود درمیآویـزیـم؛ چرا که گـذشتـه برای ما آشنـا و راحت است. شـایـد گـذشتـه خیلی مطلوب نبـاشـد، اما حـداقـل مثل دوستـی قـدیمـی است. آینده نـاشنـاختـه و اقیـانـوسـی عمیق و تـاریـک اسـت کـه مـا را بـه وحشـت مـیانـدازد. این زنگهای بیدار باش گاهـی در رویا، گاهـی پیچیـده در نمـادهـا یـا وقایع روزمره، و گـاهـی تـوسـط استـادان اک به صدا درمیآینـد. بیشتـر ما زنـدگـی عادی و تکراری را میپسنـدیـم و دوسـت داریـم هـر چیـزی دقیقــاً همــانطـور کـه هسـت بـاقـــی بمــانـــد. اما اگر ما به روش قـدیمـی خود ادامه داده و هر کاری را دقیقاً همانطـور انجام دهیـم که همیشه انجام میدادیم، در طـریـق خــدا هـرگـز پیشـرفـت نخواهیــم کـرد. چنیـن چیـزی ممکن نیست. در نتیـجـه برای همیشـه دقیقاً همان جـایـی که بـودیـم بـاقـی میمـانیـم. آن دستـه از شمـا که معنـویت را درک میکنیـد، مـیدانیـد کـه این غیـر ممکن است؛ چـرا که انسـان یا به جلـو مـیرود یـا بـه عقـب. [در هـر لحظـه] یکـی از ایــن دو صـــادق اسـت.
بـرکـت بـاشــد. |
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
تسلـط کامـل بـر سـرنـوشـت معنــوی هر یک از شما با هـدفـی معنوی به این زنـدگـی آمدهاید. به عقیده من شـایـد یـک درصـد از مردم بدین امر واقفند. بیشتـر مردم متـوجه نیستنـد که با هـدفـی معنوی به زمین آمدهاند. آنـان فکر میکنند علت خاصـی در پـس ایـن آمـدن نیـسـت و بـا خـود مــیگـوینـد: من اینجـا هستـم، امـا نمـیدانـم چــرا. فکـر کنـم بـدشـانسـی آورده بـاشـم. یک روز صبح، ساعت چهار بیدار شدم و چیزهایی دریافت کردم که فکر میکنم باید در این سخنرانی مورد اشاره قرار دهم: جزئیاتی مثل نفسانیات پنجگانه ذهن و فضایل پنجگانه. زیاد دوست ندارم در مورد این موضوع صحبت کنم، چون هر کسی که مدتی در اک بوده باشد، در مورد نفسانیات پنجگانه چیزهای زیادی شنیده است. وقتی که حضار میشنوند سخنرانی در مورد این نفسانیات صحبت میکند، به جای دیگری خیره میشوند و گوششان چیزی را نمیشنود. از اینجا به بعد گوینده بیشتر در حباب کوچک خود قرار میگیرد و حضار هم هر یک غرق جهان کوچک خود میشوند و تا وقتی که او سخنرانی را به پایان برساند، این روند ادامه دارد. بنابراین به خود گفتـم، اصـلاً در این مورد حـرف نخـواهـم زد. امـا وقتـی بیشتـر فکـر کـردم، گفتـم، فقـط اشـارهٔ مختصــری مـیکنــم. شما با هدفی به این دنیا آمدهاید، برای آن که اختیار کامل سرنوشت معنوی خود را در دست بگیرید، حداقل باید بدانید که نفسانیات پنجگانه ذهن چیستند. هدف طریق معنوی اک که از مجرای رویا و تعالیم بیرونی، یعنی دیسکورسها و غیره جامه عمل میپوشد، این است که به شما سرنخی بدهد تا بدانید چگونه با این موضوع برخورد کنید، چگونه به موجودی معنـویتـر تبـدیـل شـویـد و چگـونـه عنـان سـرنـوشـت معنـوی خـود را در دست بگیـریـد. این عرصـهٔ مبـارزهٔ اصلی شما در این زندگی است، اما این عـرصـه از انواع و اقسـام عـرصـههای کوچکتر تشکیل شده است، مثل هنگامی که پس از یک روز سخت و مشقتبار مشغول پختن شام هستید و بچهها با هم مرافعه میکنند. چیزهای کوچکی مثل این میتوانند مشکل ساز باشند. این چیزهای کوچک، این واقعیت را که شما سرنوشتی معنوی دارید و با هدفی پا در این زندگی گذاشتهاید میپوشانند یا پنهان میکننـد. پس اولین چیزی که باید بدانید این است که با هدفی به این دنیا آمدهاید و دوم این که بفهمیـد که بـا این دانستگی چـه خـواهیـد کـرد. نفسانیات پنجگانه ذهن پنج مـوردی هستند که با قدرت تمام سد راه شما میشونـد. اولی شهوت است. فینفسه بـد نیـست که مـا خـواهـان عشق، غـذا یـا نـوشیـدنـی یـا هـر چیـز دیگـری باشیـم. مشکل هنـگامـی بـه وجـود مـیآیـد کـه این خـواهـش بـه افـراط مـیکشـد؛ یعنـی هنـگامـی کـه چیـز خـوبـی را بیـش از حـد مـیخـواهیـم. اک طریق تعادل است. بهعنوان مثال من شما را از نوشیدن مشروبات الکلی نهـی میکنـم. نمیخواهم بگویم اصـلاً مشـروب ننـوشیـد، اما به نظر من هر کسی که صمیمـانه و با تمـام وجـود به پیشـرفتـی سریع و کـوتـاه مـدت در طـریقـی معنـوی عـلاقمنـد باشـد، مشـروب نخـواهـد نـوشیـد؛ چـون مشروبات الکلی ذهن را کنـد و هوشیـاری را کم مـیکننـد. از نظـر من وقتـی کسی مـیگـویـد به تعـالی معنـوی علاقمنـد است و در آن واحـد نمـیتـوانـد بدون مشـروب سـر کنـد، بـا تضـادی روبـرو است. از سوی دیگر مادهٔ نگهدارنـده بـرخـی از داروهـا الکـل است. در اینجـا الکل را بـدان جهـت مصـرف مـیکنیـد که بخشـی از رونـد درمـانـی است. تمـایـل به غـذا، عشق و نوشیـدنـیهـا هیـچکـدام اشکالـی نـدارنـد، چـون بخشی از زنـدگـی زمینی ما هستنـد. مشکل هنگامـی است که این خـواستـه بهقـدری شدت مـییـابـد که شکل افـراط در چیـزی خـوب را بـه خـود مـیگیـرد. دومیـن عنصـر نفسـانـی خشـم است. گاهـی احساس میکنیـد با شمـا بـدرفتـاری شده و بایـد اعـادهٔ حیثـیـت کنیـد و برای اصـلاح وضعیت موجود در این کار تعمـد به خـرج میدهیـد. بـه هـر کار لازمـی دست میزنید و بعد از قضیه عبور میکنید. اما برخی از افـراد بیش از حـد اعتـراض میکننـد. در این مورد افـراط در چیـز خـوب، به خشم و فـرزنـدان آن یعنی انتقـاد و غیـبـت منجـر میشـود. اینهـا نشانههـای خشـم هستنـد. سومین عنصر نفسانی طمـع است. ما خواستار خیلی چیزها هستیم و باید از آنها بـرخوردار باشیـم، چون برای زندگی کردن به آنها نیـازداریـم. مثلاً در فصل زمستان بـدون پالتو نمیتـوانیـد در مینهسوتـا سر کنید. ولی بیست پالتو لازم نـداریـد. در غیر این صورت احتمـالاً از مـرز تعادل عبـور کـردهایـد. همه ما گاهی در چیـزی افـراط میکنیـم که میتوانـد کیـک شکلاتـی یا هـر چیـز دیگـری باشـد. چهارمین مورد از نفسانیات ذهن وابستگی است. مثلاً وقتی که خانه، خانواده یا یکی از بیست پالتو یا هر چیز دیگر را داریم، اما آن را بیش از حـد دوست داریم و مایل نیستـیـم از آن دست برداریم. در اینجـا هم چیز خوبی را بیش از حـد خواستـهایـم. عنصـر نفسانی پنجم تکبـر یا خـودستـایـی است. به هیچ وجه اشکالی ندارد که در مورد خود نظر خوبی داشته باشید. در واقع بهعنوان مخلوق معنـوی خدا مگر نبـاید نسبت به خود نظر خوبـی داشت؟ مسلماً همینطور است؛ اما تکبـر به معنـی افراط در چیـزی خوب است و هنگامی که کمکم فکر میکنید از سایر مخلوقات خدا که در اطـرافتـان هستند خیلی بهتـریـد و به دیگـران فخـر مـیفـروشیـد دچار تکبـر و خودستـایـی شدهایـد. هـر یک از این نفسانیـات، یعنـی شهـوت، خشم، طمع، وابستگی و تکبـر چیزی نیستنـد جـز افـراط در یک چیــز خـوب. فضـایـل پنـجگـانــه عـلاوه بر آنچه گفتـه شـد پنـج فضیلت هم وجود دارند که به وسیله آنها میتوان نفسانیات را خنثـی کرد. یکی از آنها قـوای تمیـز است. نیـروی تمیـز صـرفاً به معنای اتخاذ تصمیمـات درست است. برخی از افراد در اخذ تصمیمـات نادرست مهـارت عجیبـی دارند و علت مشکلاتشـان هم همین است. آنان بارهـا و بارهـا در ازدواج شکست میخـورنـد. دوباره و سهباره و چهارباره معلوم میشود که همسرشان الکلـی است. شاید این را بـداقبـالـی بدانیـد! اما موضوع بدشانسی در میان نیـست. در اینجا روحـی که تصمیمات را اتخاذ میکند در قـوای تمیـز خود دچار ضعـف است و تصمیمـات نـادرست میگیـرد. چطـور باید این رفتار را تغییـر داد؟ ابتـدا باید نقـاط ضعف خود را بررسی کنید. سپس باید بدانیـد که چطـور از نظـر معنوی رشد و پیشرفت کنیـد. عمـومـاً این کار بـا خـوانـدن نام باستـانی خـدا یعنـی هیو انجـام میشود. این کار یا یکی دیگـر از سـایر تمـرینـات معنـوی اک مفیـد خواهـد بـود. به کلام درآوردن دومین فضیلت کمـی دشوار است. بنـابراین بـرای آن از دو کلمه استفـاده میکنـم: بخشـایـش یـا تحمـل. اینها شبیه هم هستنـد. اگر کسی با شمـا بدرفتـاری کـرده، سعی میکنید وضعیت را تعـدیل کنیـد و سپس موضوع را فیصلـه مـیدهیـد. تحمـل به این معنـی است که اگر کسی با شما هم عقیـده نیست ـ مثـلاً در سیـاست، اعتقـادات یا هر چیـز دیگـر ـ بـه حـریـم او تجـاوز نمـیکنیـد و اجازه میدهیـد عقیـده خود را داشتـه باشـد. سومین فضیلت که نفسانیات پنجگانه را خنثی میکند قناعت است. پـولس رسول در عهـد جدیـد میگویـد "من آمـوختـهام که در هر وضعیتـی باشـم، قنـاعـت پیشـه کنـم." در جـوامـع سوسیالیستی قنـاعت چنـدان رایج نیـست. من ایـالات متحـده و آلمان را نیز در همین ردیف قـرار میدهـم، چون هر دو بشدت سوسیالیستی هستنـد. چرا که مردم هـرگـز به آنچـه که دارنـد قـانـع نیستنـد و همیشه چیـزی را مـیخـواهنـد کـه بـه دیگـری تعلـق دارد. تمـام منطـق حکـومت سوسیالیستـی همین است. تقسیـم ثـروت بـدان معنـاست که اگر کسـی بهخـاطر تـلاش بیشتـر به بـرخـورداری بیشتـر رسیـده، اهمیتـی نـدارد. در هـر حال ثـروت را بـایـد تقسیـم کـرد و مردم هـرگـز قانع نیستنـد چـون اگر نـابـرده رنج، بـه گنجـی بـرسنـد، بیشتـر و بیشتـر و بیشتـر میخواهنـد. اگر دقت کنیـم میبینیـم که در کشـور خـودمـان این در عمل یکی از نقـاط ضعـف نـظام دموکـراتیـک است. در یـونـان باستـان هم همیـنطـور بود. بـه محـض این که کسی به قـدرت میرسـد، میفهمـد که از مجـراهـای قـانـونـی میتـوانـد دارایـیهـای دیگـران را بـدزدد و هیـچ چیـز نمـیتـوانـد مانـع او شـود. او برای این کار از دادگاه و قانون استفاده میکند. مردم به دستگاه قضایی متوسل میشوند و به وسیله این نظام مـایـملک دیگـران را از آنان میگیـرنـد. حـق مالکیت از هیـچ حـرمتـی بـرخـوردار نیست و رفته رفته سیـر نـزولی را طی میکنـد، اما این رونـد جـایـی بایـد تغییر مسیـر داده و بـرگـردد. منظور من اشاره به طبیعت معنـوی امـور است: در طـرح معنوی امور و تحـت قـانـون معنـوی، هر کسی بایـد شایستگی زنـدگـی خود را بـهدست آورد. هیـچ کس به صـرف خواستن، به بـرخـورداری مفـت و مجـانـی نمـیرسـد. شاید بتوانیـد یک زنـدگی را با این روش طی کنید که البته برخـی از افـراد میتـواننـد، اما این دروغ بزرگ سوسیالیسم است که مـیگویـد میتوان از آب کـره گرفت و اگر بتـوانیـد این کار را از مجـرای قانـونـی انجام دهیـد، کـه دیگــر چــه بهتــر. گاهی کمترین عدالتی در قانون مشاهـده نمیشـود؛ به ویژه وقتی که قـدرت دمـوکـراسی افـزایش مییـابـد و قوانین هر چه بیشتـر دست و پا گیـر مـیشـونـد. عمـومـاً هر قـدر تعـداد قـوانین در جامعـهای بیشتـر باشـد، بـدان معنـاست که آن جامعـه از نظـر معنـوی در حـال سقـوط اسـت. پس از این نـوبت به فضیـلت عـدم وابستـگی میرسد. هـر چه هـم کـه داریـد، زیـاد آن را دوست نـداشتـه باشیـد؛ چون طبیعت جهـان تحتـانـی این است که همـه چیـز گـذراست. بچـههـا بزرگ مـیشـونـد، خـانـههـا قـدیمـی مـیشونـد و سـاختمـانهـا فـرو مـیریـزنـد. مـا هـم مثـل دوران جـوانـی خـود تـوانایـی کـافـی نـداریـم تا به امـور رسیـدگـی کنیـم. انسـان هر چه بیشتـر به دوران کهـولت نـزدیک مـیشود، بایـد بیشتـر رهـا کـردن را بیـامـوزد. بـرای بـرخـی از افـراد این کار بسیـار دشـوار است؛ به ویـژه هنگامـی کـه گنجـهٔ لبـاس پـُـر است، انبـار زیـر شیـروانـی پـُر است، زیـرزمیـن پـُر اسـت، و در گاراژ کـه جـای دو اتـومبیـل دارد، کـمتـر ممکن است یک اتـومبیل ببینیـد. همـه چیـز پـُر است. بلـه، این فضیـلت عـدم وابستـگی نـام دارد. فضیـلت دیگـر فـروتنـی است. اگـر مـیخـواهیـد بـر تکبـر فـائـق شـویـد، فـروتن بـاشیـد. این یکـی از آن چیـزهـاست کـه نمـیتـوان بـیمقـدمـه بـه مـردم گـفت. نمـیتـوان گـفت، " بیـا، مـن این میکـروفـون را بـه شـانـهات مـیزنـم و تـو فـروتـن مـیشـوی." البتـه مگـر این کـه سیـم اتـصالـی کـرده بـاشـد! هـارولـد کلمـپ بـرکـت باشـد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
ابــداع تمـرینـات معنــوی شخصـی مـیگفـت که در انجام تمـرینات معنوی دچار مشکل شده است. به دلایلی، این موضوع مرا به یاد حلزونهای باغچه خـودمان انداخت. سال گذشته، حلزونها سراغ سبـزیجاتـم آمدند. لذا امسال در باغچه تعدادی گل کاشتـم. اما آنها سراغ گلهـا نیــز آمـدنـد. هر بار که به مسافرت میروم و به خانه برمیگردم، حلزونها را حسابی مشغول میبینم. آنها مایلند خود را در زیر نردههای چوبی حیاط منزل پنهان کنند. من آنها را با بیلچهای برداشته و در یک پاکت خالی شیر میگذارم. آنگاه دخترم را صدا میزنم و به او میگویم: « برای این حلزونها یک جای خوب پیدا کن.» آنها تمام گیاهان باغچه را میخورند اما دخترم به این موضوع اهمیتی نمیدهد. او میگوید که حلزونها خیلی بامزهاند. به همین خاطر من از او خواستـهام تا دور از باغچه جایی را برای آنها پیدا کند. به دخترم چنین گفتهام: « من حتی نمیخواهم بدانم که تو حلزونها را کجا مـیبـری. فقـط آنهـا را بـه بـاغچـهٔ همسـایـه نبــر.» گربههای همسایه هم از باغچه من خوششان میآید. بنابراین اگر حلزونها گیاهی را باقی گذاشتـه باشنـد، گربهها آن را از بین میبرند. آنها باغچه مرا جای خوبی برای کنـدن مـیداننـد. در این مورد یک اصل معنوی وجود دارد. چگونه از پس موجودات کوچکی مثل حلزون یا گربه برمیآیید؟ شما از تمام مهارتتان استفاده کرده و کمال سعی خود را به کار میگیرید. گاهی پیروز میشوید و گاهی شکست میخورید. گاهـی هـم حلـزونهـا و گـربـههـا پیــروز مـیشـونــد. این در مورد تمرینات معنوی نیز صدق میکند. باید در انجام چنین تمریناتی منضبط باشید و از خودتان استقامت نشان دهید. گاهی اوقات موفق میشوید و گاهی شکست میخورید. بعضی مواقع وقتی از روش خاصی استفاده میکنید، به تجربیات درونی دست مییابید، اما بعداً ممکن است چنین نشود. این بدان معناست که شما آن تکنیک را پشت سر گذاشتهاید و زمان آن فرا رسیده که با سعی و تلاش، تمرین معنــوی جـدیـدی را بیـابیـد. هنگامی که تمرینات معنوی را انجام میدهیم، در واقع با تصاویری کار میکنیم که توسط ذهن خلق گردیدهاند. من میدانم که کار کردن با ذهن پیچیده و دشوار است. ذهن انسان به سرعت خسته میشود. اگر یک تمرین را چندین بار به طور متوالی انجام دهید، مخصوصاً اگر از خلاقیت بالایی برخوردار باشید، خسته و کلافه خواهید شد. بدین ترتیب هیچ اتفاقی نمیافتد یعنی نه نوری در کار خواهد بود و نه صوتی و نه استاد درونی. هیچ تجربهای حاصل نمیشود. عدهای از افراد که به این موضوع واقف نیستند، هفتههای متوالی تنها یک روش را به کار گرفته و نهایتاً دست از تمرین میکشند زیرا گمان میکنند که تمرینات معنوی فایدهای ندارند. آنها باید بدانند که برای غلبه کردن بر ذهن ناچارند دائماً تمرینات معنوی جدیدی را برای خودشان ابداع کنند. شما میتوانید با استفاده از این تمرینات کارهای جالبی انجام دهید. تنها محـدودیتـی کـه داریـد، نحـوهٔ بـهکارگیـری قـدرت تخیـل خـودتـان اسـت. بـرکـت بـاشـد. |
|
+ نـوشـتـه شـده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
ابـزار زنـدهٔ خــداونـد همـکار خـداونـد عبـارت اسـت از بـالاتـریـن مقـام آگـاهـی معنـوی کـه در قـالـب افـرادی بـه نـام اسـاتیـد اِک ظـاهـر مـیشـونـد. این اسـاتیـد بـدون هیـچ تشـریفـاتـی بـه میـان مـردم مـیرونـد. اسـاتیـد اِک بـه نـُدرت دربـارهٔ خـودشـان سخـن مـیگـوینـد بـه استـثنـای عـدهٔ کمـی از آنـان کـه مـوظفنـد در انـظار عمـومـی فعـالیـت کننـد. آنهـا بـه دنبـال کسـب شهـرت نیـستنـد. آنچـه کـه بـرای ایشـان اهمیـت دارد، ارتقـاء دادن ارواح انسـانهـاست. حتـی اگـر بتـواننـد ایـن کـار را بـرای یـک نفـر هـم انجـام دهنـد، بـاز بـرایشـان همـانقـدر اهمیـت دارد. اسـاتیـد اِک هـماکنـون نیـز در میـان شمـا رفـت و آمـد کـرده و بـه تـک تـک شمـا یـاری مـیرسـاننـد. اگـر بخـواهیـد چشمـانتـان را ببنـدیـد و شـاهـد معجـزات دائمـی اِک در زنـدگـی خـود نبـاشیـد، این اختیـار را داریـد. ممکن است یـک استـاد اک یـا فـرد دیگـری قـوانیـن معنـوی را چنـان سـاده و معمـولـی در اختیـارتـان بگـذارد کـه شمـا آنهـا را نـادیـده بگیـریـد. یـک بـار شخصـی پـرسیـد کـه چـرا بعضـی از افـراد بـه سـرعـت در همیـن زنـدگـی بـه وصـلهـای بـالا نـائـل مـیشـونـد. او چنیـن چیـزی را دور از انصـاف مـیدانسـت. او نمـیفهمیـد کـه چگـونـه این افـراد اجـازه مـییـابنـد بـا چنیـن سـرعتـی بـه وصـل هفتـم یـا هشتـم بـرسنـد. امـا در واقـع یـک واصـل حلقـهٔ هشتـم همـان کسـی اسـت کـه در زنـدگـی گـذشتـهٔ خـود بـه یـک دو راهـی رسیـده و نتـوانستـه جلـوتـر بـرود. او بـار دیگـر بـا ایـن پـرسش مـواجـه گـردیـده است: آیـا بـایـد مسیـر اِک را ادامـه دهـم تـا بـه قلـب سـوگمـاد راه بیـابـم یـا آن کـه بـایـد بـه خـاطـر منّیـت خـود این مسیـر را رهـا کنــم؟ کسـانـی کـه اکنـون واصـل حلقـهٔ هشتـم هستنـد، در زنـدگـی پیـشیـن خـود دسـت از منّیت کشیـدهانـد. پس ایـنبـار وقتـی بـه دنیـا بـرگشتـهانـد، استـاد آنـان را شنـاختـه و گفتـه اسـت:« بگـذاریـد ببـینیـم کـه آیـا مـیتـوانیـم شمـا را بـه وصـل هشتـم بـرسـانیـم یـا خیـر. آیـا خـودتـان مـایـل بـه دریـافـت وصـل هستیــد؟ » مطمئـنـاً آنهـا هـم اظهـار تمـایـل کـردهانـد زیـرا حـالا دیگـر دریـافتـهانـد کـه تنهـا بـرای حفـظ هـوشیـاری معنـوی و ابـزار شـدن بـرای خـداونـد در این دنیـا زنـدگـی مـیکننـد. این مـوضـوع در چنـان سطـح فـوقالعـادهای اتفـاق مـیافتـد کـه حتـی در تصـورات پیـروان مـذاهب سنتـی هـم نمـیگنجـد. آن دستـه از شمـا کـه مـایلنـد خـود حقیـرشـان را رهـا کـرده و دل بـه دریـا بـزننـد و بـه عـوالـم دیگـر سفـر کننـد، افـرادی بـرگـزیـده و مـاجـراجـو بـه حسـاب مـیآینـد. هنـگامـی کـه بـرکـات الهـی بـهسـوی شمـا سـرازیـر مـیشـونـد، تـوقـع نـداشتـه بـاشیـد کـه همسـایـهٔ شمـا آنهـا را ببینـد، زیـرا ممکن است این بـرکـات در قـالـب مـادی ظـاهـر نشونـد، اما مسلمـاً باعث شادی و رضـایتتـان شـده و شمـا را قـادر خـواهنـد سـاخـت تـا کنتـرل زنـدگـی خـود را بـه دسـت بگیـریـد حتـی در مـواقعـی کـه عـزیـزانتـان این دنیـای خـاکـی را تـرک مـیکننـد. مـا بـهخـاطـر فـوت عـزیـزانمـان گـریـه مـیکنیـم، امـا مـیتـوانیـم بـه زنـدگـی خـود ادامـه دهیـم چـرا کـه زنـدگـی مـا متـلاشـی و نـابـود نشـده اسـت. بـه هـر حـال، مـا بـه صـدق ایـن گفتـهٔ استـاد واقفیــم: مـن همـواره بـا شمـا هستـم. سمینـار اِکنـکار در اروپـا لاهـه ــ هلنــد جمعـه ــ 20 جـولای 1984 هـارولـد کلمـپ بـرکـت بـاشـد |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
دیــدار بـا پـال تـوئـیچــل اکیستـی از اهالـی فـرانسـه در دو رؤیا پالجـی را دید. پالجـی نامـی احترام آمیز برای پال تـوئـیچـل یا پدار زاسک است. پال تـوئـیچـل بنیـانگـذار چـرخـهٔ فعلی اکنکار در سال 1965 بود. هر چند او در سال 1971 درگـذشت، اما در جهانهای معنوی بسیـار فعال است. او هنوز هم به من کمک میکند؛ همان طور که بسیـاری از سایـر استـادان اک این کار را مـیکننــد؛ چـرا کـه بـه شمــا هـم کمــک مـیکننــد. این اکیست فـرانسـوی با پالجـی ارتباطـی دارد. در رؤیای اول او در یک اتاق بزرگ نشستـه بود که کلاس ستسنـگـی در آن بـرگـزار میشد. ستسنـگ کلاس مطـالعـهٔ متون معنوی است. یکی از استـادان اک ادارهٔ کلاس را بر عهده داشت. پیـش روی هر یک از شـاگـردان یک آموزشنـامـه (دیسکـورس) باز بود و مشغــول مطـالعـه بـودنـد. خـانـم فـرانسـوی بهجـای آموزشنـامـه (دیسکـورس) بـالشـی را پیـش رو داشـت. وقتی که بیدار شد خیلی نـاراحـت بود و از خود میپـرسیـد، " چـرا همـه آموزشنـامـه (دیسکـورس) داشتنـد و من تنها کسی بودم که بالـش داشتـم "؟ بعد فهمید که در حین تعـالیـم خوابش برده است؛ بدین معنی که تمـرینـات معنوی خـود را انجام نمـیدهـد و آموزشنـامـههای (دیسکـورسها) خود را نمیخـوانـد. مطـالعـهٔ آموزشنـامـههای (دیسکـورسها) اک خوراک معنوی شمـاست و این خوراک را در تمـرینـات معنـوی بهکار مـیگیـریـد. او فهمید که تـاکنـون انضبـاطهای معنـوی خود را نـادیـده مـیگـرفتـه است. بنـابـرایـن تـوانـست در ایـن مـورد چــارهای بیــانـدیشــد. رؤیای دوم کامـلاً سیـاه و سفیـد بود. در رؤیا احساس میکرد که بـلافـاصلـه باید به یکی از ایستـگاههای اتـوبـوس برود؛ چون میدانست که پـالجـی قرار است در زمان معینی در این ایستـگاه باشد. پالجـی همیشـه رأس ساعـت معینی آنجا بود. زن هم به خود گفت، “ باید به آنجا برم.” وقتی داشت از خیابان عبور میکرد تا به ایستـگاه اتـوبـوس برود، به دستـش نگاه کرد و دید که کتاب " تمـرینـات معنـوی اک " را در دست دارد. جلد کتاب تمام رنگی بود. کل رؤیـا سیـاه و سفیـد، امـا جلـد کتـاب رنگـی بـود. همینطور که در فکر بود سرش را بالا گـرفت و دید که اتـوبـوسی از جلویش رد شد. پالجی در اتـوبـوس نشستـه و برایش دست تکـان مـیداد. زن هـم لبخنـدی زد و متقـابـلاً دسـت تـکان داد. زن چهرهٔ او را این طور وصف میکرد: مردی تقـریبـاً کـوچـک اندام با چشمـان آبی درخشـان و لبخندی وسیـع. اغلب اوقات پال همینطور است. زن از خود میپـرسیـد " این به چه معنـاسـت؟ " چرا تمام رؤیا سیـاه و سفیـد بـود، امـا کتـاب تمـرینـات معنـوی اک تمـام رنـگـی بـود؟ او از این رؤیـا سـه چیـز را آمـوخـت.
بـرکـت بـاشـد. |
|
+ نـوشـتـه شـده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|
|
|
|
+ نـوشـتـه شـده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386سـاعـت تـوسـط منـوچهـر |
|