تبليغاتX
طنـیـن گام‌هــای عشــق
 عـلاقـه بـه ...

عـلاقـه بـه روال عــادی زنــدگـی

 

اکیستـی بـرای مـن نـامـه‌ای نـوشـت و تعـریـف کـرد کـه وقتـی پسـربچـه‌ای بـود خـانـواده‌اش از آیــووا بـه مینــه‌سـوتـا نقـل مـکان کـردنـد و بـه نـاحیـهٔ تیـف ریـور فـالـز رفتنـد. ایـن بـه 1932 یعنـی دوران رکــود مـربـوط مـی‌شـود. در اول مـارس دمـای هـوا منفـی 33 درجـهٔ فـارنهـایـت بـود. آنـان گلـه‌ای متـشکل از 30 رأس گـاو داشتنـد و آن‌هـا را اکثـر مـوارد در اصطبـل سـرپـوشیـده نـگاه مـی‌داشتنـد. رودخـانـه یـخ زده بـود. پـدر و پسـر بـه رودخـانـه رفتنـد و در فـاصلـهٔ 30 فـوتـی سـاحـل، روی یـخ حفـره‌ای ایجـاد کـردنـد تـا گـاوهـا از آن آب بنـوشنــد.

مـن قبـلاً به این همـه 30 در این داستـان تـوجـه نکـرده بـودم: 1932، منهـای 33 درجـهٔ فارنهایت سـرمـا، 30 رأس گـاو و فاصلـهٔ 30 فـوتـی از سـاحـل. 30 مضـربـی از 3 اسـت و 3 عنصـر خـلاقـه؛ عنصـر مثـبـت، منفـی و خنثـی کـه نیــروی آفـرینـش را مـی‌سـازنـد.

بـه‌هـر حـال آنـان بـه رودخـانـه رفتنـد و در حـدود 30 فـوتـی سـاحـل حفـره‌ای کنـدنـد. وظیفـهٔ پسـر ایـن بـود کـه گلـه را بـرای آب نـوشیـدن آب هـر روز بـه رودخـانـه ببـرد. گـاوهـا از سـاحـل شیـب‌دار رودخـانـه پـائیـن مـی‌آمـدنـد، از روی یـخ‌هـا عبـور مـی‌کـردنـد، بـه حفـره مـی‌رسیـدنـد و آب مـی‌نـوشیـدنـد. بعـد پسـرک گلـه را بـه اصطبـل مـی‌بـرد. همـه چیـز بـه‌خـوبـی پیـش رفـت تـا بهـار نـزدیـک شـد و یـخ‌هـا شـروع بـه آب شـدن کـردنـد. ابتـدا یـخ نـزدیـک سـاحل آب شـد. هـر روز گـاوهـا در سـاحـل رودخـانـه مـی‌ایستـادنـد و بـه آبشخـور خـود کـه سـی فـوت بـا سـاحـل فـاصلـه داشـت نـگاه مـی‌کـردنـد. بعـد از آبـی کـه در حـدود نیـم متـر عمـق داشـت مـی‌گـذشتنــد و دوبـاره از یــخ بـالا مـی‌رفتنــد، خـود را بـه حفـره مـی‌رسـانـدنـد و آب مـی‌نـوشیـدنـد. بعـد وقـت بـازگشت بـه اصطبـل مـی‌رسیـد. دوبـاره از یـخ‌هـا عبـور مـی‌کـردنـد، وارد آب مـی‌شـدنـد و بـاز هـم از سـاحـل شیـب‌دار بـالا مـی‌رفتنـد. ایـن کـار روزهـا ادامـه یـافـت.

 

پسـرک چیـزی را کـه مـی‌دیـد بـاور نمـی‌کـرد. او بـی‌اختیـار تمـاشـا مـی‌کـرد کـه گـاوهـا خـود را نـاچـار مـی‌بیـننـد کـه از همـان حفـره آب بنـوشنـد؛ هـر چنـد کـه چیـزی نمـانـده بـود بـرای رسیـدن بـه آنجـا غـرق شـونـد. وقتـی بهـار فـرا رسیـد بیـشتـر یـخ‌هـا آب شـده و رودخـانـه عمیـق‌تـر شـده بـود. گـاوهـا بـاز هـم بـه کـار خـود ادامـه مـی‌دادنـد و خـود را بـه یـخ‌هـا مـی‌رسـانـدنـد، ایـن کـار روز بـه روز خطـرنـاک‌تـر مـی‌شـد. یـک روز وقتـی کـه بـه سـاحـل رودخـانـه رسیـدنـد، دیـدنـد کـه قطعـه یـخ حفـره‌دار را آب بـا خـود بـرده اسـت. نـاگهــان بـه زیـر پـایشـان نـگاهـی انـداختـه و شـروع بـه نـوشیـدن آب کـردنـد.

 

گاهـی انسـان شبـاهـت زیـادی بـه این گـاوهـا دارد. آدم‌هـا عـادت دارنـد آب را از فـاصلـهٔ سـی فـوتـی سـاحـل بنـوشنـد و مـدت‌هـا پـس از آن کـه دیگـر بـه ایـن کـار نیـازی نیـست اصـرار دارنـد کـه این مسـافـت را طـی کننـد. این سـرشـت عـادات اسـت. بیـشتـر مـردم اگـر چـاره‌ای داشتنـد، حتـی در تـابستـان هـم از لایـه‌هـای یـخ عبـور مـی‌کـردنـد تـا بـه حفـرهٔ آب بـرسنـد. فصـل‌هـا مـی‌گـذرنـد، امـا فـرقـی نمـی‌کنـد. آن‌هـا بـاز هـم خـود را بـه همـان حفـرهٔ آب قـدیمـی مـی‌رسـاننـد و همیشـه همـان کـار قبـلی را بـه همـان شیـوه قبـلی تکــرار مـی‌کننـد و تـازه بهـانـه‌جـویـی هـم مـی‌کننـد.

 

بـرکـت باشـد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386  |
 ....

 

خـرابـات و خـرابـاتـی و خمـّار                       اگـر بینـی دریـن دیـوان اشعـار

مـُغ و تـرسـا و گبـر و دیـر و مینـا                   بـت و زنـّار و تسبیـح و چلیپــا

خـروش بـربـط و آواز مستـان                        شـراب و شـاهـد و شمـع و شبـستـان

حـریـف و سـاقـی و نـرد و منـاجـات               مـی و میخـانـه و رنـد و خـرابـات

صبـوح و مجـلس و جـام پیـاپـی                   نـوای ارغنـون و نـالـهٔ نـی

حـریفـی کـردن انـدر بـاده نـوشـی                خـُم و جـام و صبـوح سبـوی مـی فـروشـی

در آنجـا مـدّتـی چنـد آرمیـدن                       ز مسجـد سـوی میخـانـه دویـدن

نهـادن بـر سـر مـی جـان و تـن را                 گـرو کـردن پیـالهٔ خـویشتـن را

حـدیـث شبنـم و بـاران ژالـه                        گـُل و گـُلـزار و سـرو و بـاغ و لالـه

عـذار و عـارض و رخسـار و گیسـو                خـط و خـال و قـد و بـالا و ابـرو

سـر و پـا و میـان و پنجـه و دسـت                 لـب و دنـدان و چشـم شـوخ سـرمسـت

بـرو مقصـود از آن گفتـار دریـاب                    مشـو زنهـار ازیـن گفتـار در تـاب

اگـر هستـی ز اربـاب اشـارت                      مپیــچ انـدر سـر و پـای عبـارت

گـذر از پـوست کـن تـا مغـز بینـی                 نظـر را نغـز کـن تـا نغــز بینــی

کجـا گـردی ز اربـاب سـرائـر                         نظـر گـر بـرنـداری از ظـواهـر

بـه زیـر هـریـک از اینهـا جهـانـی است           چـو هـر یـک را ازیـن الفـاظ جـانـی اسـت

مسمّـی جـوی بـاش از اسـم بگـذر              تـو جـانش را طلـب از جسـم بگـذر

کـه تـا بـاشـی ز اصحـاب حقـایـق                 فـرو نگـذار چیـزی از دقـایـق

 

مـولانـا شمـس مغـربـی
|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386  |
 زنـگ‌هـای ...

 

زنـگ‌هـای بیـدار بـاش معنـوی مـا

در طول زندگی بیشتر افراد نقاط عطف یا زنگ‌های بیدار باشی وجود دارد که در زندگی معنـوی بسیـار مهـم هستنـد؛ چـون در این مقـاطـع واقعـه مهمـی رُخ مـی‌دهـد.

معمولاً ما چندان اطمینان نـداریـم که این واقعه مهم در جهت خیر و صلاح ما باشد، بلکه فکر می‌کنیـم اشکالی پیش آمده است. ما به شیـوه‌ها، افکار و عادات قـدیمـی خود درمی‌آویـزیـم؛ چرا که گـذشتـه برای ما آشنـا و راحت است. شـایـد گـذشتـه خیلی مطلوب نبـاشـد، اما حـداقـل مثل دوستـی قـدیمـی است. آینده نـاشنـاختـه و اقیـانـوسـی عمیق و تـاریـک اسـت کـه مـا را بـه وحشـت مـی‌انـدازد. این زنگ‌های بیدار باش گاهـی در رویا، گاهـی پیچیـده در نمـادهـا یـا وقایع روزمره، و گـاهـی تـوسـط استـادان اک به صدا درمی‌آینـد. بیشتـر ما زنـدگـی عادی و تکراری را می‌پسنـدیـم و دوسـت داریـم هـر چیـزی دقیقــاً همــان‌طـور کـه هسـت بـاقـــی بمــانـــد. اما اگر ما به روش قـدیمـی خود ادامه داده و هر کاری را دقیقاً همان‌طـور انجام دهیـم که همیشه انجام می‌دادیم، در طـریـق خــدا هـرگـز پیشـرفـت نخواهیــم کـرد. چنیـن چیـزی ممکن نیست. در نتیـجـه برای همیشـه دقیقاً همان جـایـی که بـودیـم بـاقـی می‌مـانیـم. آن دستـه از شمـا که معنـویت را درک می‌کنیـد، مـی‌دانیـد کـه این غیـر ممکن است؛ چـرا که انسـان یا به جلـو مـی‌رود یـا بـه عقـب. [در هـر لحظـه] یکـی از ایــن دو صـــادق اسـت.

 

بـرکـت بـاشــد. 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386  |
 تسلـط کامـل بـر ...

 

تسلـط کامـل بـر سـرنـوشـت معنــوی

 

هر یک از شما با هـدفـی معنوی به این زنـدگـی آمده‌اید. به عقیده من شـایـد یـک درصـد از مردم بدین امر واقفند. بیشتـر مردم متـوجه نیستنـد که با هـدفـی معنوی به زمین آمده‌اند. آنـان فکر می‌کنند علت خاصـی در پـس ایـن آمـدن نیـسـت و بـا خـود مــی‌گـوینـد:

من اینجـا هستـم، امـا نمـی‌دانـم چــرا. فکـر کنـم بـدشـانسـی آورده بـاشـم.

 

یک روز صبح، ساعت چهار بیدار شدم و چیزهایی دریافت کردم که فکر می‌کنم باید در این سخنرانی مورد اشاره قرار دهم: جزئیاتی مثل نفسانیات پنجگانه ذهن و فضایل پنجگانه. زیاد دوست ندارم در مورد این موضوع صحبت کنم، چون هر کسی که مدتی در اک بوده باشد، در مورد نفسانیات پنجگانه چیزهای زیادی شنیده است. وقتی که حضار می‌شنوند سخنرانی در مورد این نفسانیات صحبت می‌کند، به جای دیگری خیره می‌شوند و گوش‌شان چیزی را نمی‌شنود. از اینجا به بعد گوینده بیشتر در حباب کوچک خود قرار می‌گیرد و حضار هم هر یک غرق جهان کوچک خود می‌شوند و تا وقتی که او سخنرانی را به پایان برساند، این روند ادامه دارد. بنابراین به خود گفتـم، اصـلاً در این مورد حـرف نخـواهـم زد. امـا وقتـی بیشتـر فکـر کـردم، گفتـم، فقـط اشـارهٔ مختصــری مـی‌کنــم.

 

شما با هدفی به این دنیا آمده‌اید، برای آن که اختیار کامل سرنوشت معنوی خود را در دست بگیرید، حداقل باید بدانید که نفسانیات پنجگانه ذهن چیستند. هدف طریق معنوی اک که از مجرای رویا و تعالیم بیرونی، یعنی دیسکورس‌ها و غیره جامه عمل می‌پوشد، این است که به شما سرنخی بدهد تا بدانید چگونه با این موضوع برخورد کنید، چگونه به موجودی معنـوی‌تـر تبـدیـل شـویـد و چگـونـه عنـان سـرنـوشـت معنـوی خـود را در دست بگیـریـد.

 

این عرصـهٔ مبـارزهٔ اصلی شما در این زندگی است، اما این عـرصـه از انواع و اقسـام عـرصـه‌های کوچک‌تر تشکیل شده است، مثل هنگامی که پس از یک روز سخت و مشقت‌بار مشغول پختن شام هستید و بچه‌ها با هم مرافعه می‌کنند. چیزهای کوچکی مثل این می‌توانند مشکل ساز باشند. این چیزهای کوچک، این واقعیت را که شما سرنوشتی معنوی دارید و با هدفی پا در این زندگی گذاشته‌اید می‌پوشانند یا پنهان می‌کننـد.

 

پس اولین چیزی که باید بدانید این است که با هدفی به این دنیا آمده‌اید و دوم این که بفهمیـد که بـا این دانستگی چـه خـواهیـد کـرد. نفسانیات پنجگانه ذهن پنج مـوردی هستند که با قدرت تمام سد راه شما می‌شونـد. اولی شهوت است. فی‌نفسه بـد نیـست که مـا خـواهـان عشق، غـذا یـا نـوشیـدنـی یـا هـر چیـز دیگـری باشیـم. مشکل هنـگامـی بـه وجـود مـی‌آیـد کـه این خـواهـش بـه افـراط مـی‌کشـد؛ یعنـی هنـگامـی کـه چیـز خـوبـی را بیـش از حـد مـی‌خـواهیـم.

 

اک طریق تعادل است. به‌عنوان مثال من شما را از نوشیدن مشروبات الکلی نهـی می‌کنـم. نمی‌خواهم بگویم اصـلاً مشـروب ننـوشیـد، اما به نظر من هر کسی که صمیمـانه و با تمـام وجـود به پیشـرفتـی سریع و کـوتـاه مـدت در طـریقـی معنـوی عـلاقمنـد باشـد، مشـروب نخـواهـد نـوشیـد؛ چـون مشروبات الکلی ذهن را کنـد و هوشیـاری را کم مـی‌کننـد. از نظـر من وقتـی کسی مـی‌گـویـد به تعـالی معنـوی علاقمنـد است و در آن واحـد نمـی‌تـوانـد بدون مشـروب سـر کنـد، بـا تضـادی روبـرو است. از سوی دیگر مادهٔ نگهدارنـده بـرخـی از داروهـا الکـل است. در اینجـا الکل را بـدان جهـت مصـرف مـی‌کنیـد که بخشـی از رونـد درمـانـی است.

 

 تمـایـل به غـذا، عشق و نوشیـدنـی‌هـا هیـچ‌کـدام اشکالـی نـدارنـد، چـون بخشی از زنـدگـی زمینی ما هستنـد. مشکل هنگامـی است که این خـواستـه به‌قـدری شدت مـی‌یـابـد که شکل افـراط در چیـزی خـوب را بـه خـود مـی‌گیـرد.

 

دومیـن عنصـر نفسـانـی خشـم است. گاهـی احساس می‌کنیـد با شمـا بـدرفتـاری شده و بایـد اعـادهٔ حیثـیـت کنیـد و برای اصـلاح وضعیت موجود در این کار تعمـد به خـرج می‌دهیـد. بـه هـر کار لازمـی دست می‌زنید و بعد از قضیه عبور می‌کنید. اما برخی از افـراد بیش از حـد اعتـراض می‌کننـد. در این مورد افـراط در چیـز خـوب، به خشم و فـرزنـدان آن یعنی انتقـاد و غیـبـت منجـر می‌شـود. این‌هـا نشانه‌هـای خشـم هستنـد.

 

سومین عنصر نفسانی طمـع است. ما خواستار خیلی چیزها هستیم و باید از آنها بـرخوردار باشیـم، چون برای زندگی کردن به آنها نیـازداریـم. مثلاً در فصل زمستان بـدون پالتو نمی‌تـوانیـد در مینه‌سوتـا سر کنید. ولی بیست پالتو لازم نـداریـد. در غیر این صورت احتمـالاً از مـرز تعادل عبـور کـرده‌ایـد. همه ما گاهی در چیـزی افـراط می‌کنیـم که می‌توانـد کیـک شکلاتـی یا هـر چیـز دیگـری باشـد.

 

چهارمین مورد از نفسانیات ذهن وابستگی است. مثلاً وقتی که خانه، خانواده یا یکی از بیست پالتو یا هر چیز دیگر را داریم، اما آن را بیش از حـد دوست داریم و مایل نیستـیـم از آن دست برداریم. در اینجـا هم چیز خوبی را بیش از حـد خواستـه‌ایـم.

 

عنصـر نفسانی پنجم تکبـر یا خـودستـایـی است. به هیچ وجه اشکالی ندارد که در مورد خود نظر خوبی داشته باشید. در واقع به‌عنوان مخلوق معنـوی خدا مگر نبـاید نسبت به خود نظر خوبـی داشت؟ مسلماً همین‌طور است؛ اما تکبـر به معنـی افراط در چیـزی خوب است و هنگامی که کم‌کم فکر می‌کنید از سایر مخلوقات خدا که در اطـراف‌تـان هستند خیلی بهتـریـد و به دیگـران فخـر مـی‌فـروشیـد دچار تکبـر و خودستـایـی شده‌ایـد. هـر یک از این نفسانیـات، یعنـی شهـوت، خشم، طمع، وابستگی و تکبـر چیزی نیستنـد جـز افـراط در یک چیــز خـوب.

 

فضـایـل پنـج‌گـانــه

 

عـلاوه بر آنچه گفتـه شـد پنـج فضیلت هم وجود دارند که به وسیله آنها می‌توان نفسانیات را خنثـی کرد. یکی از آنها قـوای تمیـز است. نیـروی تمیـز صـرفاً به معنای اتخاذ تصمیمـات درست است. برخی از افراد در اخذ تصمیمـات نادرست مهـارت عجیبـی دارند و علت مشکلات‌شـان هم همین است. آنان بارهـا و بارهـا در ازدواج شکست می‌خـورنـد. دوباره و سه‌باره و چهارباره معلوم می‌شود که همسرشان الکلـی است. شاید این را بـداقبـالـی بدانیـد! اما موضوع بدشانسی در میان نیـست. در اینجا روحـی که تصمیمات را اتخاذ می‌کند در قـوای تمیـز خود دچار ضعـف است و تصمیمـات نـادرست می‌گیـرد.

 

چطـور باید این رفتار را تغییـر داد؟ ابتـدا باید نقـاط ضعف خود را بررسی کنید. سپس باید بدانیـد که چطـور از نظـر معنوی رشد و پیشرفت کنیـد. عمـومـاً این کار بـا خـوانـدن نام باستـانی خـدا یعنـی هیو انجـام می‌شود. این کار یا یکی دیگـر از سـایر تمـرینـات معنـوی اک مفیـد خواهـد بـود.

 

به کلام درآوردن دومین فضیلت کمـی دشوار است. بنـابراین بـرای آن از دو کلمه استفـاده می‌کنـم: بخشـایـش یـا تحمـل. اینها شبیه هم هستنـد. اگر کسی با شمـا بدرفتـاری کـرده، سعی می‌کنید وضعیت را تعـدیل کنیـد و سپس موضوع را فیصلـه مـی‌دهیـد. تحمـل به این معنـی است که اگر کسی با شما هم عقیـده نیست ـ مثـلاً در سیـاست، اعتقـادات یا هر چیـز دیگـر ـ بـه حـریـم او تجـاوز نمـی‌کنیـد و اجازه می‌دهیـد عقیـده خود را داشتـه باشـد.

 

سومین فضیلت که نفسانیات پنجگانه را خنثی می‌کند قناعت است. پـولس رسول در عهـد جدیـد می‌گویـد "من آمـوختـه‌ام که در هر وضعیتـی باشـم، قنـاعـت پیشـه کنـم." در جـوامـع سوسیالیستی قنـاعت چنـدان رایج نیـست. من ایـالات متحـده و آلمان را نیز در همین ردیف قـرار می‌دهـم، چون هر دو بشدت سوسیالیستی هستنـد. چرا که مردم هـرگـز به آنچـه که دارنـد قـانـع نیستنـد و همیشه چیـزی را مـی‌خـواهنـد کـه بـه دیگـری تعلـق دارد. تمـام منطـق حکـومت سوسیالیستـی همین است. تقسیـم ثـروت بـدان معنـاست که اگر کسـی به‌خـاطر تـلاش بیشتـر به بـرخـورداری بیشتـر رسیـده، اهمیتـی نـدارد. در هـر حال ثـروت را بـایـد تقسیـم کـرد و مردم هـرگـز قانع نیستنـد چـون اگر نـابـرده رنج، بـه گنجـی بـرسنـد، بیشتـر و بیشتـر و بیشتـر می‌خواهنـد. اگر دقت کنیـم می‌بینیـم که در کشـور خـودمـان این در عمل یکی از نقـاط ضعـف نـظام دموکـراتیـک است. در یـونـان باستـان هم همیـن‌طـور بود. بـه محـض این که کسی به قـدرت می‌رسـد، می‌فهمـد که از مجـراهـای قـانـونـی می‌تـوانـد دارایـی‌هـای دیگـران را بـدزدد و هیـچ چیـز نمـی‌تـوانـد مانـع او شـود. او برای این کار از دادگاه و قانون استفاده می‌کند. مردم به دستگاه قضایی متوسل می‌شوند و به وسیله این نظام مـایـملک دیگـران را از آنان می‌گیـرنـد.

 

حـق مالکیت از هیـچ حـرمتـی بـرخـوردار نیست و رفته رفته سیـر نـزولی را طی می‌کنـد، اما این رونـد جـایـی بایـد تغییر مسیـر داده و بـرگـردد. منظور من اشاره به طبیعت معنـوی امـور است: در طـرح معنوی امور و تحـت قـانـون معنـوی، هر کسی بایـد شایستگی زنـدگـی خود را بـه‌دست آورد. هیـچ کس به صـرف خواستن، به بـرخـورداری مفـت و مجـانـی نمـی‌رسـد. شاید بتوانیـد یک زنـدگی را با این روش طی کنید که البته برخـی از افـراد می‌تـواننـد، اما این دروغ بزرگ سوسیالیسم است که مـی‌گویـد می‌توان از آب کـره گرفت و اگر بتـوانیـد این کار را از مجـرای قانـونـی انجام دهیـد، کـه دیگــر چــه بهتــر. گاهی کم‌ترین عدالتی در قانون مشاهـده نمی‌شـود؛ به ویژه وقتی که قـدرت دمـوکـراسی افـزایش می‌یـابـد و قوانین هر چه بیشتـر دست و پا گیـر مـی‌شـونـد. عمـومـاً هر قـدر تعـداد قـوانین در جامعـه‌ای بیشتـر باشـد، بـدان معنـاست که آن جامعـه از نظـر معنـوی در حـال سقـوط اسـت.

 

پس از این نـوبت به فضیـلت عـدم وابستـگی می‌رسد. هـر چه هـم کـه داریـد، زیـاد آن را دوست نـداشتـه باشیـد؛ چون طبیعت جهـان تحتـانـی این است که همـه چیـز گـذراست. بچـه‌هـا بزرگ مـی‌شـونـد، خـانـه‌هـا قـدیمـی مـی‌شونـد و سـاختمـان‌هـا فـرو مـی‌ریـزنـد. مـا هـم مثـل دوران جـوانـی خـود تـوانایـی کـافـی نـداریـم تا به امـور رسیـدگـی کنیـم. انسـان هر چه بیشتـر به دوران کهـولت نـزدیک مـی‌شود، بایـد بیشتـر رهـا کـردن را بیـامـوزد. بـرای بـرخـی از افـراد این کار بسیـار دشـوار است؛ به ویـژه هنگامـی کـه گنجـه‌ٔ لبـاس پـُـر است، انبـار زیـر شیـروانـی پـُر است، زیـرزمیـن پـُر اسـت، و در گاراژ کـه جـای دو اتـومبیـل دارد، کـم‌تـر ممکن است یک اتـومبیل ببینیـد. همـه چیـز پـُر است. بلـه، این فضیـلت عـدم وابستـگی نـام دارد.

 

فضیـلت دیگـر فـروتنـی است. اگـر مـی‌خـواهیـد بـر تکبـر فـائـق شـویـد، فـروتن بـاشیـد. این یکـی از آن چیـزهـاست کـه نمـی‌تـوان بـی‌مقـدمـه بـه مـردم گـفت. نمـی‌تـوان گـفت، " بیـا، مـن این میکـروفـون را بـه شـانـه‌ات مـی‌زنـم و تـو فـروتـن مـی‌شـوی." البتـه مگـر این کـه سیـم اتـصالـی کـرده بـاشـد!

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت باشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386  |
 تمـرینـات معنــوی...

 

ابــداع تمـرینـات معنــوی

 

شخصـی مـیگفـت که در انجام تمـرینات معنوی دچار مشکل شده است. به دلایلی، این موضوع مرا به یاد حلزونهای باغچه خـودمان انداخت. سال گذشته، حلزونها سراغ سبـزی‌جاتـم آمدند. لذا امسال در باغچه تعدادی گل کاشتـم. اما آنها سراغ گلهـا نیــز آمـدنـد.

 

هر بار که به مسافرت میروم و به خانه برمیگردم، حلزونها را حسابی مشغول میبینم. آنها مایلند خود را در زیر نردههای چوبی حیاط منزل پنهان کنند. من آنها را با بیلچهای برداشته و در یک پاکت خالی شیر میگذارم. آنگاه دخترم را صدا میزنم و به او میگویم: « برای این حلزونها یک جای خوب پیدا کن.» آنها تمام گیاهان باغچه را میخورند اما دخترم به این موضوع اهمیتی نمیدهد. او میگوید که حلزونها خیلی بامزهاند. به همین خاطر من از او خواستـهام تا دور از باغچه جایی را برای آنها پیدا کند. به دخترم چنین گفتهام: « من حتی نمیخواهم بدانم که تو حلزونها را کجا مـیبـری. فقـط آنهـا را بـه بـاغچـهٔ همسـایـه نبــر.»

 

گربههای همسایه هم از باغچه من خوش‌شان میآید. بنابراین اگر حلزونها گیاهی را باقی گذاشتـه باشنـد، گربهها آن را از بین میبرند. آنها باغچه مرا جای خوبی برای کنـدن مـیداننـد. در این مورد یک اصل معنوی وجود دارد. چگونه از پس موجودات کوچکی مثل حلزون یا گربه برمیآیید؟ شما از تمام مهارت‌تان استفاده کرده و کمال سعی خود را به کار میگیرید. گاهی پیروز میشوید و گاهی شکست میخورید. گاهـی هـم حلـزونهـا و گـربـههـا پیــروز مـیشـونــد.

 

این در مورد تمرینات معنوی نیز صدق میکند. باید در انجام چنین تمریناتی منضبط باشید و از خودتان استقامت نشان دهید. گاهی اوقات موفق میشوید و گاهی شکست میخورید. بعضی مواقع وقتی از روش خاصی استفاده میکنید، به تجربیات درونی دست مییابید، اما بعداً ممکن است چنین نشود. این بدان معناست که شما آن تکنیک را پشت سر گذاشتهاید و زمان آن فرا رسیده که با سعی و تلاش، تمرین معنــوی جـدیـدی را بیـابیـد.

 

هنگامی که تمرینات معنوی را انجام میدهیم، در واقع با تصاویری کار میکنیم که توسط ذهن خلق گردیدهاند. من میدانم که کار کردن با ذهن پیچیده و دشوار است. ذهن انسان به سرعت خسته میشود. اگر یک تمرین را چندین بار به طور متوالی انجام دهید، مخصوصاً اگر از خلاقیت بالایی برخوردار باشید، خسته و کلافه خواهید شد. بدین ترتیب هیچ اتفاقی نمیافتد یعنی نه نوری در کار خواهد بود و نه صوتی و نه استاد درونی. هیچ تجربهای حاصل نمیشود. عدهای از افراد که به این موضوع واقف نیستند، هفتههای متوالی تنها یک روش را به کار گرفته و نهایتاً دست از تمرین میکشند زیرا گمان میکنند که تمرینات معنوی فایدهای ندارند. آنها باید بدانند که برای غلبه کردن بر ذهن ناچارند دائماً تمرینات معنوی جدیدی را برای خودشان ابداع کنند. شما میتوانید با استفاده از این تمرینات کارهای جالبی انجام دهید. تنها محـدودیتـی کـه داریـد، نحـوهٔ بـه‌کارگیـری قـدرت تخیـل خـودتـان اسـت.

 

بـرکـت بـاشـد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  |
 ابـزار زنـدهٔ خــداونـد

 

ابـزار زنـدهٔ خــداونـد

 

همـکار خـداونـد عبـارت اسـت از بـالاتـریـن مقـام آگـاهـی معنـوی کـه در قـالـب افـرادی بـه نـام اسـاتیـد اِک ظـاهـر مـیشـونـد. این اسـاتیـد بـدون هیـچ تشـریفـاتـی بـه میـان مـردم مـیرونـد. اسـاتیـد اِک بـه نـُدرت دربـارهٔ خـودشـان سخـن مـیگـوینـد بـه استـثنـای عـدهٔ کمـی از آنـان کـه مـوظفنـد در انـظار عمـومـی فعـالیـت کننـد. آنهـا بـه دنبـال کسـب شهـرت نیـستنـد. آنچـه کـه بـرای ایشـان اهمیـت دارد، ارتقـاء دادن ارواح انسـانهـاست. حتـی اگـر بتـواننـد ایـن کـار را بـرای یـک نفـر هـم انجـام دهنـد، بـاز بـرای‌شـان همـان‌قـدر اهمیـت دارد.

 

اسـاتیـد اِک هـم‌اکنـون نیـز در میـان شمـا رفـت و آمـد کـرده و بـه تـک تـک شمـا یـاری مـیرسـاننـد. اگـر بخـواهیـد چشمـان‌تـان را ببنـدیـد و شـاهـد معجـزات دائمـی اِک در زنـدگـی خـود نبـاشیـد، این اختیـار را داریـد. ممکن است یـک استـاد اک یـا فـرد دیگـری قـوانیـن معنـوی را چنـان سـاده و معمـولـی در اختیـارتـان بگـذارد کـه شمـا آنهـا را نـادیـده بگیـریـد.

 

یـک بـار شخصـی پـرسیـد کـه چـرا بعضـی از افـراد بـه سـرعـت در همیـن زنـدگـی بـه وصـلهـای بـالا نـائـل مـیشـونـد. او چنیـن چیـزی را دور از انصـاف مـیدانسـت. او نمـیفهمیـد کـه چگـونـه این افـراد اجـازه مـی‏یـابنـد بـا چنیـن سـرعتـی بـه وصـل هفتـم یـا هشتـم بـرسنـد. امـا در واقـع یـک واصـل حلقـهٔ هشتـم همـان کسـی اسـت کـه در زنـدگـی گـذشتـهٔ خـود بـه یـک دو راهـی رسیـده و نتـوانستـه جلـوتـر بـرود. او بـار دیگـر بـا ایـن پـرسش مـواجـه گـردیـده است: آیـا بـایـد مسیـر اِک را ادامـه دهـم تـا بـه قلـب سـوگمـاد راه بیـابـم یـا آن کـه بـایـد بـه خـاطـر منّیـت خـود این مسیـر را رهـا کنــم؟ کسـانـی کـه اکنـون واصـل حلقـهٔ هشتـم هستنـد، در زنـدگـی پیـشیـن خـود دسـت از منّیت کشیـدهانـد. پس ایـن‌بـار وقتـی بـه دنیـا بـرگشتـهانـد، استـاد آنـان را شنـاختـه و گفتـه اسـت:« بگـذاریـد ببـینیـم کـه آیـا مـیتـوانیـم شمـا را بـه وصـل هشتـم بـرسـانیـم یـا خیـر. آیـا خـودتـان مـایـل بـه دریـافـت وصـل هستیــد؟ » مطمئـنـاً آنهـا هـم اظهـار تمـایـل کـردهانـد زیـرا حـالا دیگـر دریـافتـهانـد کـه تنهـا بـرای حفـظ هـوشیـاری معنـوی و ابـزار شـدن بـرای خـداونـد در این دنیـا زنـدگـی مـیکننـد. این مـوضـوع در چنـان سطـح فـوقالعـادهای اتفـاق مـیافتـد کـه حتـی در تصـورات پیـروان مـذاهب سنتـی هـم نمـیگنجـد.

 

آن دستـه از شمـا کـه مـایلنـد خـود حقیـرشـان را رهـا کـرده و دل بـه دریـا بـزننـد و بـه عـوالـم دیگـر سفـر کننـد، افـرادی بـرگـزیـده و مـاجـراجـو بـه حسـاب مـیآینـد. هنـگامـی کـه بـرکـات الهـی بـه‌سـوی شمـا سـرازیـر مـیشـونـد، تـوقـع نـداشتـه بـاشیـد کـه همسـایـهٔ شمـا  آنهـا را ببینـد، زیـرا ممکن است این بـرکـات در قـالـب مـادی ظـاهـر نشونـد، اما مسلمـاً باعث شادی و رضـایت‌تـان شـده و شمـا را قـادر خـواهنـد سـاخـت تـا کنتـرل زنـدگـی خـود را بـه دسـت بگیـریـد حتـی در مـواقعـی کـه عـزیـزان‌تـان این دنیـای خـاکـی را تـرک مـیکننـد. مـا بـه‌خـاطـر فـوت عـزیـزان‌مـان گـریـه مـیکنیـم، امـا مـیتـوانیـم بـه زنـدگـی خـود ادامـه دهیـم چـرا کـه زنـدگـی مـا متـلاشـی و نـابـود نشـده اسـت. بـه هـر حـال، مـا بـه صـدق ایـن گفتـهٔ استـاد واقفیــم: مـن همـواره بـا شمـا هستـم.

 

سمینـار اِکنـکار در اروپـا

لاهـه‌ ــ هلنــد

جمعـه ــ 20 جـولای 1984

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386  |
 دیــدار بـا ...

 

دیــدار بـا پـال تـوئـیچــل

 

اکیستـی از اهالـی فـرانسـه در دو رؤیا پالجـی را دید. پالجـی نامـی احترام آمیز برای پال تـوئـیچـل یا پدار زاسک است. پال تـوئـیچـل بنیـانگـذار چـرخـهٔ فعلی اکنکار در سال 1965 بود. هر چند او در سال 1971 درگـذشت، اما در جهان‌های معنوی بسیـار فعال است. او هنوز هم به من کمک می‌کند؛ همان طور که بسیـاری از سایـر استـادان اک این کار را مـی‌کننــد؛ چـرا کـه بـه شمــا هـم کمــک مـی‌کننــد.

 

این اکیست فـرانسـوی با پالجـی ارتباطـی دارد. در رؤیای اول او در یک اتاق بزرگ نشستـه بود که کلاس ست‌سنـگـی در آن بـرگـزار می‌شد. ست‌سنـگ کلاس مطـالعـهٔ متون معنوی است. یکی از استـادان اک ادارهٔ کلاس را بر عهده داشت. پیـش روی هر یک از شـاگـردان یک آموزش‌نـامـه (دیسکـورس) باز بود و مشغــول مطـالعـه بـودنـد. خـانـم فـرانسـوی به‌جـای آموزش‌نـامـه (دیسکـورس) بـالشـی را پیـش رو داشـت.

 

وقتی که بیدار شد خیلی نـاراحـت بود و از خود می‌پـرسیـد، " چـرا همـه آموزش‌نـامـه (دیسکـورس) داشتنـد و من تنها کسی بودم که بالـش داشتـم "؟ بعد فهمید که در حین تعـالیـم خوابش برده است؛ بدین معنی که تمـرینـات معنوی خـود را انجام نمـی‌دهـد و آموزش‌نـامـه‌های (دیسکـورس‌ها)  خود را نمی‌خـوانـد. مطـالعـهٔ آموزش‌نـامـه‌های (دیسکـورس‌ها) اک خوراک معنوی شمـاست و این خوراک را در تمـرینـات معنـوی به‌کار مـی‌گیـریـد. او فهمید که تـاکنـون انضبـاط‌های معنـوی خود را نـادیـده مـی‌گـرفتـه است. بنـابـرایـن تـوانـست در ایـن مـورد چــاره‌ای بیــانـدیشــد.

 

رؤیای دوم کامـلاً سیـاه و سفیـد بود. در رؤیا احساس می‌کرد که بـلافـاصلـه باید به یکی از ایستـگاه‌های اتـوبـوس برود؛‌ چون می‌دانست که پـالجـی قرار است در زمان معینی در این ایستـگاه باشد. پالجـی همیشـه رأس ساعـت معینی آنجا بود. زن هم به خود گفت، “ باید به آنجا برم.” وقتی داشت از خیابان عبور می‌کرد تا به ایستـگاه اتـوبـوس برود، به دستـش نگاه کرد و دید که کتاب " تمـرینـات معنـوی اک " را در دست دارد. جلد کتاب تمام رنگی بود. کل رؤیـا سیـاه و سفیـد، امـا جلـد کتـاب رنگـی بـود. همین‌طور که در فکر بود سرش را بالا گـرفت و دید که اتـوبـوسی از جلویش رد شد. پالجی در اتـوبـوس نشستـه و برایش دست تکـان مـی‌داد. زن هـم لبخنـدی زد و متقـابـلاً دسـت تـکان داد. زن چهرهٔ او را این طور وصف می‌کرد: مردی تقـریبـاً کـوچـک اندام با چشمـان آبی درخشـان و لبخندی وسیـع. اغلب اوقات پال همین‌طور است. زن از خود می‌پـرسیـد " این به چه معنـاسـت؟ " چرا تمام رؤیا سیـاه و سفیـد بـود، امـا کتـاب تمـرینـات معنـوی اک تمـام رنـگـی بـود؟ او از این رؤیـا سـه چیـز را آمـوخـت.

 

قـرار مـلاقـات بـا روح الهــی

 

  • اولین درس این بود که تمـرینات معنوی، بین او و روح‌القدس حلقهٔ اتصـال رنـگارنـگ و متنوعـی را بـرقـرار مـی‌کنـد.
  • دوم این که تمـرینـات معنوی به او ابزاری می‌دهند تا با مـاهـانتـا و سایـر استـادان اک، از جملـه پالجــی مـلاقـات کنــد.  
  • سومیـن درس این بود که بهتر است تمـرینـات معنوی را هر روز در یک ساعـت معیـن انجام دهیـم. نشـانـه این حـقیقـت در رؤیا، این بود که هر روز در سـاعـت معینی بـایـد به ایستـگاه مـی‌رفت. خیلی اهمیت دارد که تمـرینـات معنوی را هر روز در زمان معینی انجام دهیـم. اگر مسیحـی هم هستیـد، بـایـد بگویـم که حتی برای شمـا هم مهم است که دعـاهـای خود را در یک زمان مشخـص در روز بخـوانیـد. بیشتـر این کارها با مـکانیسـم عادت انجام می‌شونـد: مثـلاً دعای قبل از غـذا یا در بـرخـی از خانـواده‌ها، دعای بعد از غذا، یا دعای قبل از خواب. اما همیشـه این کار را در زمان معین انجام دهیـد؛ چون وقتی زمان معینی تعییـن شود، مثل قرار مـلاقـاتـی بین شمـا و منشـأ حـقیقـت، یعنی بین شمـا و روح‌القـدس است. فرض کنید با کسی قرار ناهـار دارید. شما منتظر رسیـدن ساعت قرار هستیـد. وقت ناهار ساعت دوازده است. ساعت دوازده به سر قرار می‌روید اما سر و کله طرف مقابل تا ساعـت یک پیدا نمی‌شود. این چه جور قرار ناهار است؟ یک جای کار می‌لنـگـد. یا دیگری ظهر می‌رسد و شما ساعـت یک می‌رسیـد. مسلمـاً این را نمی‌توان یکی از آن روزهای خاطـره‌انگیز خـوانـد! در مورد تمرینـات معنوی اک هم همین مـورد صـدق می‌کند. وقتی که در یک قرار معنوی هر دو طرف مثل مـاهـانتـا و شمـا، یا آگاهـی مسیحـا و شمـا یا روح الهی و شمـا، سر وقت بـرسیـد، مثل این است که برای خوردن غذا اشتهـای کافـی داشتـه بـاشیـد. اگر به غذا خوردن در ظهر عادت کرده باشیـد، ظهر گـرسنـه می‌شـویـد و در مقـایسه با ساعت ده صبـح یعنی درست بعد از صبحـانـه، از غذا بیشتـر لـذت خـواهیـد بـرد. اگر ناهار را دیـرتـر می‌خـوردیـد، مثلاً یک روز ساعت ده، روز دیگر ساعت یک و یک روز ساعت چهار، ظرف مدت کـوتـاهـی بدن کامـلاً تعادل خود را از دست می‌دهـد. اگر مـی‌خـواهیـد همه چیز متعـادل باشد، اگر می‌خـواهیـد با پیـام‌های روح‌القدس بیشتـر تنظیـم باشیـد، وقتی را تعییـن کنید و قـرار مـلاقـات بگـذاریـد تـا دعـا، مـدی‌تیـشن یـا مــراقبــهٔ خـود را انجـام دهیــد.

بـرکـت بـاشـد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386  |
 پــروانــه‌شــو ..
 
|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386  |
 هـم‌اکنــون ...

 

هـم‌اکنــون از زنــدگـی لــذت ببــریــد

 

مـردم نگران فرا رسیـدن روز قیـامـت هستنـد، امـا از طـرفـی دیگـر، نیـازمنـد بـرتـری‌جـویـی، استیـلا بـر دیگـران، و به یغمـا بـردن حـاصـل تـلاش سـایـریـن هـم هستنـد. بـه‌گمـان مـن، هنـگامـی کـه ایـن نیـاز از وجـود انسـان رخـت بـربنـدد، روز قیـامـت فـرا مـی‌رسـد، یعنـی هنـگامـی کـه در قلب هـر انسانـی آرامش و صفـا بـرقـرار است. فکـر نمـی‌کنـم دلیـلی وجـود داشتـه بـاشـد کـه پیـش از اینکـه آدمـی مشکـلات خـود را حل کنـد، عمــر زمیــن بـه پـایـان بـرسـد.

تـرس مـانـع مـی‌گـردد کـه مـا از زنـدگـی لـذت ببـریـم. در عصـر مسیـح، حـواریـون گمـان مـی‌کـردنـد روز قیـامـت بـه زودی فـرا مـی‌رسـد. این بـاور تـا دویـست سـال حـاکـم بـود. بـه همیـن دلیـل این همـه افـراد جـان بـاختنـد آنهـا دلیـلی بـرای زنـده مـانـدن نـداشتنـد. پـولس رسـول مـی‌گـفت، "مـرگ رستـگـاری است". در تمـام طـول آن قـرون، مـردم نگـران روز واپسیـن بـودنـد، و بـه دلیـل همین وحشـت، زندگی خود را کـامـلاً بـه هـدر مـی‌دادنـد. چـه دلیـلـی بـرای ایـن‌کـار وجـود دارد؟

زنـدگـی کنیـد و بـه‌جـای تـرسیـدن از خـداونـد، بـه‌ آن عشـق بـورزیـد. ایـن اسـت پیـام ایـن عصـر، پیـام حقیـقت بــرای تمــام اعصـــار. بـا عشـق بـه خـداونـد زنـدگـی کنیـد، زیـرا بـدین وسیـلـه بـه فـردی بـرتـر تبــدیــل مــی‌شـویــد. تنهــا راه بــرتــری همیـن است.

بـرکـت بـاشـد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386  |
 پـی بـردن بـه...

 

پـی بـردن بـه علـت اصـلی

 

مـا بـا تـوجـه بـه بصیـرت الهـی چنـین مـیگـوئیـــم:

چطـور مـیتـوانـم بـارم را سبـک‌تـر کنــم؟

چـه درسـی از این کـار مـیآمـــوزم؟

چـه چیـزی نـصیبــم مـیشـــود؟

اگـر قـرار بـاشـد ایـنهـا را نـفهمیــم، پس چـرا اینجـائیـــم؟

مـا اغلـب بـه دنبـال درمـان دردهــا و دانستـن آینـدهایـم. البتـه بـه راحتــی مـیتـوانیـم بـا کمـک یـک فـالگیـر، کـف‌بیـن یـا هـر شخصـی کـه بتـوانـد آینـده را بـرای‌مـان پیش‌گـویـی کنـد، بـه چنـین منظـوری دسـت یـابیــم، امـا خـودمـان چـه درسـی گـرفتـهایــم؟

 

بسیـاری از اوقـات، پیـش‌گـویـان تنهـا مـا را از مـوانـع آینـده آگـاه مـیسـازنـد و چگـونـگـی پشـت سـر گـذاشتـن آنهــا را یـادآور مـیشـونــد، امـا هـرگـز بـه مـا نمـیگـوینــد کـه اصــولاً چـه عـواملـی آن مـوانـع را بـر سـر راه‌مــان قـرار مـیدهنـد. آنـان تنهـا مـیگـوینــد کـه یـک صـد یـارد را ایـن گـونـه طـی کنیــد یـا آن کـه بـه سـرعـت بـه سمـت چـپ یـا راسـت گـریـزی بـزنیــد تـا در امـان بمـانیــد. شمـا هـم مسیـر مـذکـور را پیمـوده و آنـگاه بـه عقـب بـرگشتـه و مـیگـوئیــد:

« متشکـرم، راه حـل بسیـار خـوبی بـود.» سپـس بـا مـانــع بعـدی مـواجـه مـیشـویـد کـه آن را نیـز خـودتـان سـاختـهایـد.

پـس وقتـی یـک فـال‌بیـن علـت پـدیـد آمـدن مـوانــع را بـه شمـا نشـان نمـیدهـد، پیـش‌گـویـی او چـه فـایـدهای بـرای‌تـان دارد؟

بـا ایـن اوصـاف، چگـونه بـاید راه حـل مشکلات‌مـان را بیـابیــم؟

بـا کمـک تمــرینــات معنــوی اِک.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386  |
 حـل مشـکلات...

 

حـل کـردن مشـکلات غیـر واقـعی

 

من مشکلـی غیـر واقعـی داشتـم و آن عبـارت بـود از دری کـه گمـان مـیکـردم بـایـد قفـل شـود امـا قفـل نمـیشـد. همـهٔ مـا بـا چنـین مشـکلات مـوهـومـی مـواجـه مـیشـویـم. این بـاعـث نـاراحتـی مـا مـیگـردد. حتـی گـاهـی اوقـات گـریـه مـیکنیـم. گـاهـی هـم عصبـانـی مـیشـویـم و مـیگـوئیـم: « خـدایـا، چــرا مـن؟ چـرا ایـن کـار را بـا مـن کــردی؟ » ایـن دورهای از زنـدگـی اسـت کـه مـا آن را « شـب تـاریـک روح » نـامیـدهایـم، دورهای کـه در آن مشکـلات بسیـاری را تجـربـه مـیکنیـم. اینجـاسـت کـه بـه مـاهـانتـا متـوسـل شـده و از خـداونـد یـا هـر کسـی کـه بـه مـا نـزدیـک بـاشـد، یـاری مـیجـوئیـم و مـیگـوئیـم: « لطفـاً این مشـکلات را از سـر راهـم بـردار. دیگـر نمـیتـوانـم آنهـا را تحمـل کنــم.»

 

حتـی وقتـی مـیآمـوزیـم کـه بـا بـه‌کـارگیـری همـهٔ خـلاقیـت‌مـان مشـکل خـود را حـل کنیـم، از این حـقیقـت غـافلیـم کـه درگیـر مشکلـی غیـر واقعـی بـودهایـم. روح، هیـچ مشکلـی نـدارد. گـرفتـاریهـای مـا مـربـوط بـه کـالبـد ذهنـی، عـاطفـی و فیـزیکـی مـا مـیشـونـد. در حـقیقـت، روح مشکلـی نـدارد کـه بتـوان دربـارهٔ آن صحبـت کـرد. بسیـاری از مسـائـل اصـلاً روح را نگـران نمـیکننـد. مثـلاً روح نگـران این نیـست که چـه مـدت در این دنیـا زنـدگـی مـیکنیـم چـرا کـه ازلـی و ابـدی اسـت. هـم چنیـن نگـران مـالیـات و بسیـاری از مشـکلات دیگـر نیـست. امـا مـا نگـران مـالیـات، همسـایـههـا، رئیـس و هـم چنـین نگـران خـودمـان هستیـم و هـر زمـان کـه دچـار دردسـر مـیشـویـم، از خـود مـیپـرسیـم: « حـالا بـایـد چـه کـار کنـم؟ » بـرای کـار کـردن بـا چـرخـه خـلاق اِک، هنـگامـی کـه بـا مسئلـه‌ای مـواجـه مـیشـویـد، سعـی کنیـد آن را مـورد سئـوال قـرار دهیـد. بـایـد بفهمیـد اشکـال کـار کجـاست و بگـوئیـد: « یـک اشـکالـی وجـود دارد. البتـه این عنـوانـی اسـت کـه مـن بـه مشـکل خـود دادهام. اکنـون بـرای حـل مشکلـم بـه دنبـال راه حـل مـیگـردم.»

 

همـان‌طـور کـه رشـد مـیکنیـم، تـوانـایـی مـا در حـل مشکـلات نیـز افـزایـش مـییـابـد و ایـن بـه دلیـل آن اسـت کـه رابطـهٔ مـا بـا نـور و صـوت اِک نـزدیـکتـر و عمیـقتـر مـیگـردد. بـه عبـارت دیگـر حـوزهٔ آگـاهـی مـا گستـردهتـر مـیشـود و بـدین تـرتیـب آگـاهـی یـک واصـل حلقـهٔ دوم بـرای رویـارویـی بـا مـوقعیـتهـای سخـت زنـدگـی بیـش از آگـاهـی یـک واصـل حلقـهٔ اول اسـت. لـذا وقتـی یـک واصـل حلقـهٔ اول کسـی را کـه دارای وصـل ششـم اسـت، مـیبینـد، ممکـن اسـت گمـان کنـد کـه آن واصـل خیـلـی خـوشبخـت اسـت زیـرا اصـلاً مشـکلـی نـدارد. امـا حتـی واصلیـن پیشـرفتـه هـم دچـار مشـکلات مـیشـونـد و عـدهای از شمـا مـیتـوانیـد مشـکلات واصلیـن حلقـههـای بـالا را ببنیـد همـان‌طـور کـه آنـان مشـکلات شمـا را مـیبیننـد. البتـه ایـن مشـکلات از عـوالـم شخصـی خـودمـان نـاشـی مـیشـونـد.

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386  |
 چگـونـه استـاد ...

 

چگـونـه استـاد بـا روش خـلاقـانـه کـار مـیکنــد؟

 

گاهی اوقات در طبقات دیگر، رهبر معنوی اِکنکار یعنی ماهانتا یا استاد زنده اِک همراه با سایر اساتید پشت یک میز مینشیند تا در مورد مسائل اِک بحث و گفتگو نمایند. آن گونه که ما اساتید اِک را میشناسیم، هر یک از آنان باید درایت لازم را برای رویارویی با وقایع گوناگون داشته باشد. پس چرا آنان درباره مسائل مختلف بحث و گفتگو میکنند؟

این صرفاً روشی آموزشی است. بدین ترتیب ما میفهمیم که یک استاد چه کار میکند و چگونه از اِک یا روح الهی کمک میگیرد. شما چگونه با روح الهی کار میکنید؟ ممکن است به سادگی از اِک بخواهید که خودش کارها را انجام دهد و سپس بیکار نشسته و منتظر شوید. اما این شیوه مؤثر واقع نخواهد شد. راه بهتر آن است که به مراقبه بپردازید و از تمامی زوایا مشکل را بررسی کنید. میتوانید مشکل‌تان را به هر کسی که شناخت اندکی درباره آن دارد، در میان بگذارید. سرانجام اگر سئوال مناسبی را مطرح کنید، پاسخ خود به خود آشکار میشود. اینجاست که به خوبی میدانیـد چـه کـار بـایـد بکنیـد.

 

در واقع « روش خلاقانه » نام مناسبی برای این شیوه محسوب نمیشود، زیرا همه چیز خلق شده و ما فقط آنچه را که وجود دارد، آشکار میسازیم. پس در حقیقت، شما راه حل مشکل‌تان را خلق نمیکنید بلکه راه حل موجود برای‌تان آشکار میگردد. غنـچهٔ گـُل سـرخ استعـداد گـُل شـدن را دارد، اما باید بشکفـد تـا زیبـایـی آن آشـکار شـود.

 

گاهی اوقات ما گمان میکنیم فردی که در وضعیت آگاهی بالا قرار دارد (چیـزی که نمیتوان آن را نشـان داد ) زنـدگـی راحت و بـی دردسـری دارد. شما مـدتی او را زیر نظر میگیرید تا بلکه از روی اعمالش به استـاد بودن وی پـی ببـریـد. اما هنـگامـی کـه بـررسـی شمـا تمـام مـیشـود، درمـییـابیـد کـه او تفـاوت چنـدانـی بـا دیگـران نـدارد.

 

دیشب حدود ساعت یک و نیم، به طور اتفاقی متوجه شدم که یکی از درهای کشویی اتاقم قفل نشده. در مذکور فاقد چفت ایمنی بود. از آنجایی که دستگاه تهویه مطبوع را روشن کرده بودم و میخواستم هوای داخل اتاق خنک بماند و حوصله مهمانهای هاخوانده را هم نداشتم، تصمیم گرفتم چفت در را ببندم. بنابراین شروع کردم به وررفتن با آن. اما هوا تاریک شده بود و این تقریباً آخرین کاری بود که میخواستم پیش از رفتن به رختخواب انجام دهم. در جلوی در، پرده توری کوچکی آویخته بود، بنابراین نمیتوانستم درست ببینم. چند بار در را محکم به هم زدم تا بلکه بسته شود، اما بسته نمیشد. با خود گفتم که شاید چفت آن گیر کرده باشد. در تاریکی گشتم تا شیاری را که چفت در آن قرار میگرفت، پیدا کنم. اما واقعاً نمیتوانستم محل آن را تشخیص دهم. لذا تصمیم گرفتم دنبال چراغ قوه بگردم. نمیخواستم چراغها را روشن کنم زیرا داخل اتاق از پشت پرده توری پیدا بود. بنابراین به جستجوی خود ادامه دادم تا بلکه چراغ قوه را پیدا کنم. اما یک استـاد بایـد از همـه آگاه باشـد، این طـور نـیست؟

 

سرانجام چراغ قوه را پیدا کردم و نور آن را به در تاباندم. با دقت به در نگاه کردم تا ببینم که آیا خوب در چارچوب قرار گرفته یا خیر. بالای در کامـلاً در چـارچـوب قـرار داشت. آنگاه چـارچوب را از بـالا تا پایین زیر نور چراغ قوه بررسی کردم و متوجه شدم که در از ریل خارج شده. تا آن موقع بیست دقیقه گذشته بود. میتوانستم به آسانی پرده را کنار بزنم، چراغ را روشن کنم و در را جا بیندازم. امـا در واقـع داشتـم بـا روش خـلاقـانـه کـار مـیکـردم.

 

بر روی زمین به حالت چهار دست و پا درآمدم، چراغ قوه را در دهانم گذاشتم، آن در سنگین را بلند کردم. و بالاخره آن را روی ریل قرار دادم. اکنون در به خوبی جا افتاده بود و به سهولت بر روی ریل حرکت میکرد. راضی از کار خود، مجدداً در را محکم بستم به طوری که دیوارها به لرزه درآمدند، اما آن در هنوز هم قفل نمیشد. احتمالاً چفت آن خم شده بود. برای درست کردنش، به پیچ گوشتی نیاز داشتم. بدین ترتیب من در اتاق هتل بودم و نیاز به یک پیچ گوشتی داشتم. بر روی میز در میان قاشق و چنگال‏ها یک چاقو بود. تصمیم گرفتم  از آن چاقو به عنوان پیچ گوشتی استفاده کنم. بنابراین با کمک چاقو چفت را به حالت اولش برگرداندم. سپس با دردسر در را بستم و آن  را قفل کردم،  اما دیگر باز نمـیشد. دوباره چاقو را برداشتـم و با چفت ور رفتـم و طـولی نکشـیـد کـه در را بـاز کـردم.

 

من فهمیدم چطور باید در را به زور باز کرده و محکم ببندم. با این حال وقتی خواستم آن را کاملاً باز کنم، زیاد باز نمیشد. در آن هنگام متوجه شدم که سرپرست آنجا قبـلاً داخل شیـار چـهـارچـوب، یک تکه چـوب قرار داده است. کسی نمیتوانسته وارد اتاق من شده باشد. در تمام آن مدت، تکه چوب در میان شیار قرار داشت. نیم ساعت گذشته بود و صبـح داشت فـرا مـیرسیـد. من آن همـه وقت را تلف کرده بودم چون میخواستم در را محکم ببنـدم در حالی که اصلاً کسی نمیتوانست داخل اتاقـم شود. با خـود گفتـم: « آیا این خلـق کـردن اسـت یـا کشـف کـردن؟ مسلمـاً چیزی خلق نشـده است، بلکـه تنها واقعیتی آشـکار گشتـه اسـت.» بالاخـره از خود پـرسیـدم: « من در این نیم ساعت آخـر شـب واقـعـاً چـه کـار کـردهام؟ » درست نمـیدانستـم. بـا خود فکر کردم: « فـردا مـردم از من انتظـار دارنـد دربارهٔ خـلاقیـت بـه ایشـان حکمـت بیـآمـوزم در حـالـی کـه خـودم حتـی نمـیتـوانـم درب اتـاقـم را قفـل کنــم!»

 

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386  |
 نگـه‌دار پيــاده مـی‌شــوم...

نگـه‌دار پيــاده مـی‌شــوم

......

يـا چـه وقـت اک را تـرک مـی‌کنيــد

 

ما در تاریخ تقریباً بی‌پایان زندگی‌های خود بارها شاهد استقبال از مـاهـانتـا، استاد حق در قید حیات و نیز مطرود شدن او بوده‌ایم. دلایل خیانت همیشه از دیدگاه ذهن خـرفـت ما کامـلاً تـوجیـه‌پذیـر می‌نماید. مثلاً یکی از اقدامات استـاد یا مهدیس موجب خشم ما می‌شـود و کـوهی بیـن مـا و اک سبـز مـی‌شـود.

 

بی‌چاره این من؛ این روح که در اوج بی‌گناهی با مانعی در راه رویت خدا رو به رو شده است و بدین ترتیب از فلسفهٔ وجودی خود که نمـاینـدگـی سوگمـاد و همکار شدن با اوست، غـافـل مـی‌مـانـد.

 

در اتخاذ تصمیمـات معنوی، مشکل بشتـر ما در این است که از معیار تجـربیـات اصیـل و صیقل داده شده محرومیـم. بدون چنین معیارهای ارسالی از روح به ذهن، در مدار اتصـال کوتاه ایجاد می‌کنند و ما در موقعیتـی قرار می‌گیریم که اگر یکی از اقدامـات استـاد در معیار تجـربیـات ما تازگـی داشتـه باشد، ناپخته از تنور فرار می‌کنیـم. ما با خاطری رنجیده به سرعت از صحنـه می‌گـریـزیـم و اطمینان داریم که غیبت ما بر استـاد و دیگران اثری عمیق به‌جا خواهد گذاشت. این یکی از تله‌های ذهن جمعی است که بیش از همه به خود ما آسیـب می‌رسانـد. قضـاوت ما به واسطـه‌ٔ تـرفنـدهای [کل] مخـدوش مـی‌شـود.

 

استـاد مراقب استهـلاک کارمای افراد است، ولی چلا مقداری از آن را خوب و بیشتـرش را ویران‌گر می‌داند. او این‌گونه نتیجه‌گیری می‌کند که متعادل کردن کارمای او امری ضروی است ولی نمی‌داند که قسمت خوب و بد کارما تفاوتی نـدارنـد و هر دو یک چیز هستند.

 

نقشه‌ٔ مـاهـانتـا برای آزادی معنوی روح را نمی‌توان با تـوجـه به واقعیات تشخیـص داد. چلایی که تمام علائم  استـاد را به غلط تعبیر کرده، به گـذشتـه باز می‌گردد و به جستجوی کسی می‌پردازد که راه آسـانـی را به بهشت به او نشان دهد. بدین تـرتیـب خیـانـت مـریـد بـه استـاد حـادثــه‌ای تـاریخــی اسـت.

کسی چه می‌داند هنگامـی که یهودا به مسیــح خیـانت می‌کـرد، چـه افکـاری در سـر داشـت؟

 

بـرکـت بـاشـد

 

کـلام زنـده ــ جلـد اول

خـلاصـه‌ای از فصـل سیـزدهـم

هـارولـد کلمـپ

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386  |
  هيــو را بشنــاسيــد ...

 

لازم است نيـرومنـدتـريـن نيـايـش، يعنـی هيــو را بشنــاسيــد.

 

وقتـی کـه افـراد بـه اک مـی‌گـراینـد گـاهـی مـی‌بیننـد کـه زنـدگـی سـرعـت گـرفتـه و پـُرمـاجـراتـر و مهیـج‌تـر شـده اسـت؛ بـه‌طـور
ی کـه گـاهـی خـود خـواستـار تـوقف این رونـد مـی‌شـونـد، امـا اگـر خـودتـان اجـازه دهیـد زنـدگـی بـا همیـن رونـد ادامـه مـی‌یـابـد. همـهٔ اینهـا بـا خـوانـدن هیـو شـروع مـی‌شـود.

هـارولـد کلمـپ ــ طپـش زمـان

 

شمـا در آستـانـهٔ کشـف قـدرتمنـدتـریـن کلمـهٔ مقــدسـی هستیـد کـه تـا کنـون شنـاختــه شـده اسـت.

خـوانـدن ایـن صـوت سـادهٔ یـک سیـلابـی مـی‌تـوانـد مـوجـب شعـف، سـرمستـی و خلسـه شـود. خـوانـدن هیـو مـی‌تـوانـد بـه تجـربـهٔ خـداشنـاسـی منجــر شـود. هیـو کلمـه‌ای بـاستـانـی و نـام مقـدس خـداست کـه روزگـاری سـری بـوده اسـت. صـوت هیـو عشـق خـداست کـه بـا نـواخـت زنـدگـی مـی‌طپـد. سـری هـارولـد کلمـپ، رهبـر معنـوی اکنـکار، هیـو را چنیـن بیـان مـی‌کنـد: وقتـی که عشاق با مـلایمـت در گـوش هـم نجـوا مـی‌کننـد، هیـو را مـی‌خـواننـد. وقتـی کـه انسـان مـی‌خنـدد، خنـده از هیـوسـت، و حتـی وقتـی کـه مـی‌گـریـد، گـریـه از هیـوسـت … و صـدای پـرنـدگـان و آوای بـاد؛ همـهٔ این‌هـا از صـوت هیـو سـرمنشـأ مـی‌گیـرنـد. گـوش بـه زنـگ عشـق باشیـد. هیـو را بخـوانیـد. هـر گـاه مـن بـا مشکلـی روبـرو مـی‌شـوم سعـی مـی‌کنـم خـوانـدن هیـو را بیـاد آورم. مـن این کلمـه را به‌عنـوان تـرانـه‌ای عـاشقـانـه بـرای خـدا مـی‌خـوانـم تـا فضـا را در جهـت صـلاح تمـام کسـانـی کـه در مسئلـه دخیـل هستنـد متبـرک کنـم.

 

چند هفته‌ای بود که دو جوجه طوطی استرالیایی به نام‌های اسپارکل و سان‌شاین را به خانه آورده بودیم. شبی این دو پرنده شروع کردند به جیغ کشیدن و بال بال زدن. همسرم پرندگان را روی شانه‌ام گذاشت. اسپارکل بال‌های خاکستری و زرد خود را باز کرده و به صورت من فشار می‌داد. او می‌لرزید و سعی داشت چیزی را به من بگوید. شروع به خواندن هیو کردم. این نغمه پرندگان را آرام کرد. بعد بیاد آوردم به کتاب داستان‌هایی به نقل از حیوانات نوشتة بئاتریس لیدکر مراجعه کنم. نویسنده می‌گوید که می‌توان با شکار تصاویر ذهنی حیوانات، با آنها ارتباط برقرار کرد و با تصاویر ذهنی به آنها جواب داد. هیو را خواندم و ذهنم را آرام کردم. بلافاصله تصویری از اسپارکل دیدم. او در کالبد یک سینه سرخ مرده بود که در جنگلی روی زمین افتاده بود. احساس کردم اسپارکل می‌گوید که رعد و برق باعث شده زندگی قبلی خود را بیاد آورد. در آن زندگی باد شدیدی وزیده بود و او را از روی شاخه پرت کرده بود. اکنون طوفان بهاری می‌وزید و این اولین بار بـود کـه ایـن دو پـرنـدهٔ خـانگـی صـدای رعــد را مــی‌شنیــدنــد. با استفاده از تصاویر ذهنی سعی کردم اسپارکل را آرام کنم. سعی کردم به او حالی کنم که در واقع نمرده و اکنون در کالبد تازه‌ای زندگی می‌کند و پرندهٔ خانگی کسانی است که دوستش دارند. به او گفتم که طوفان بیرون خانه است و باد نمی‌تواند به او صدمه بزند. همین طور که هیو را می‌خواندم دو پرنده شروع کردند به تقلید کردن و هیو هیوهای کوچک سر دادند. به آنها گفتم که در صدای رعد و برق به هیو گوش بدهند و گفتم که هیو در تمام خلقت خداوند وجود دارد. بعد سان‌شاین شروع به تعریف ماجرای خود کرد. او پرهای زرد کوچک خود را باز کرد و لکهٔ نارنجی روی گونه‌هایش درخشیدن گرفت و گفت وقتی که طوفان می‌آید، پرندگان جنگلی به هم هشدار می‌دهند. خودش هم با این سر و صدا می‌خواست به من بگوید که همهٔ ما در خطر هستیم! من به‌خاطر این هشدار از او تشکر کردم و بعد دوباره همه با هم هیو را خوانیدم. پس از این گفتگو با وجود ادامهٔ طوفان، هر دو پرنده تا آخر شب آرام بودند. این تجربه به من نشـان داد که واقعاً همهٔ مخلـوقـات خـدا هیـو را مـی‌شنـاسنـد. خـوانـدن هیـو بـه ارواح کمـک مـی‌کنـد بـا هـم ارتبـاط بـرقـرار کنند، چـون هیـو دریچـهٔ وجـود مـا را به روی عشـق خـدا کـه تمـام هستـی را بـه هـم مـی‌پیــونــدد مـی‌گشــایـد.

 

خـوانـدن هیـو به‌عنـوان تـرانـه‌ای عـاشقـانـه بـرای خـدا، تـوجـه شمـا را بـه مسـایـل معنـوی معطـوف مـی‌کنـد، آگـاهـی‌تـان را بـالا مـی‌بـرد و تجـربیـات مستقیـم و بـی‌واسطـه بـا اک را بـرایتـان بـه ارمغـان مـی‌آورد. هیـو شـکل خـالصـی از نیـایـش اسـت.

 

هيـو زيبـاتـريـن نيـايـش

چـه چیـز دل را مـی‌گشـایـد؟ تعـدادی از کلمـات مقـدس و ادعیـه مـی‌تـواننـد این کار را بکننـد، امـا یکـی از بهتـرین آن‌هـا کـه مـن یـافتـه‌ام، کلمـهٔ هیـو اسـت. مـن آن را بـه شمـا و دنیـای معـاصـر تقـدیـم مـی‌کنـم. بنـابـرایـن آن را بـا عشـق بـه دیگــران هـدیـه کنیـد.

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386  |
 قـانـون صـرفـه‌جـويـی ...

 

قـانـون صـرفـه‌جـويـی

 

بـر طبـق قـانـون صـرفـه‌جـویـی، هـر کـاری کـه مـا انجـام مـیدهیـم. بـا اِک و جـریـان زنـدگـی همـاهنـگ است. معنـی دیگـر قـانـون صـرفـه‌جـویـی ایـن اسـت کـه مـا بـایـد زیـرک و منـظـم بـوده و هـر کـاری را بـا ظـرافـت انجـام دهیـم.

 

بهـره‌منـدی بيشتـر از مـواهـب زنـدگـی

 

« غـذای سـگ » یـک اصطـلاح فـانتـزی بـرای غـذایـی اسـت کـه بـه خـانـه مـیبـریـد چـون نتـوانستـهایـد همهٔ آن را در رستـوران بخـوریـد. سـابقـاً در آمـریـکا این عمـل نـاپسنـد شمـرده مـیشـد. اگـر شخصـی بـه خـود جـرأت مـیداد کـه از گـارسـون ظـرفـی بخـواهـد تـا تـکه گـوشت بـاقی‌مـانـدهاش را بـه خـانـه ببـرد، شمـا تـعجـب مـیکـردیـد. مـا در دورهٔ وفـور نعمـت بـه سـر مـیبـردیـم، دورهای کـه اغلـب بـا اصـراف کـاری همـراه اسـت.

 

بـر طبـق اصـول معنـوی، شمـا بـایـد از هـر چیـزی بـه نحـو احسن استفـاده کنیـد و هـر عملـی بـایـد نتیجـهای معنـوی بـه دنبـال داشتـه بـاشـد. بـه واسطـهٔ انجـام تمـرینـات معنـوی، نیـروهـای مـا دیگـر پـراکنـده نمـیشـونـد و هـدر نمـیرونـد بلکـه بـا یکـدیگـر هـم‌سـو گشتـه و مـا را بـه‌سـوی خـداونـد یـا سـوگمـاد هـدایـت مـیکننـد. بنـابـراین مـیبینیـد کـه قـانـون صـرفـه‌جـویـی از اهمیـت خـاصـی بـرخـوردار است. نکتـهای کـه معمـولاً مـورد تـوجـه قـرار نمـیگیـرد، این اسـت کـه قـانـون صـرفـه‌جویـی در هـر کـاری کـه انجـام مـیدهیـم و هـر فـردی کـه روزانـه مـلاقـات مـیکنیـم، ظهـور مـییـابـد.

 

من معتقـدم کـه مـا در رابطـه بـا مـوضـوع غـذای پـس‌مـانـده، گـامـی مـؤثـر بـه جلـو بـرداشتیـم. البتـه ایـن واقعیـت بـا گـذشـت زمـان ثـابـت خـواهـد شـد. شـایـد بعـدهـا آن عـده از شمـا کـه مـیخـواهنـد از پـول‌شـان بـه نحـو احسن استفـاده کننـد، بتـواننـد در رستـوران تقـاضـای « کیسـهٔ غـذای سـگ » نمـاینـد، زیـرا مـیداننـد کـه در پـس ایـن عمـل، قـانـونـی معنـوی نهفتـه اسـت. ایـن، همـان قـانـون صـرفـه‌جـویـی اسـت کـه بـاعـث مـیشـود شمـا بـه‌جـای دور ریختـن غـذا، بـه درستـی از آن استفـاده کنیـد. لـذا صـرف‌نظـر از نـگاه سـرد مشتـریـان رستـوران، ایـن حـق مسلـم شمـاسـت کـه بـا اتـکا بـه قـانـون مـذکـور ــ قـانـونـی کـه بـه مـراتـب مهـمتـر از دیـدگـاه بـیاسـاس مشتـریـان اسـت، ایـن عمـل شـایستـه و نیـک را انجـام دهیـد.

 

هـارولـد کلـمـپ

بـرکـت بـاشــد.

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386  |
 چـه چيــز تــو ....

 

چـه چيــز تــو را از خــدا بــاز مــی‌دارد؟

 

مـی‌خـواهـم به دو مسئلـهٔ معنـوی کـه بـرخـی از شمـا را مـی‌آزارد اشـاره کنــم: "بـه هـم ریختـن" و " نـوشیـدن الکـل". هـر از گـاه یک نفـر دربـارهٔ سـوء رفتـار دیگـری بـا مـن حـرف مـی‌زنـد:« یعنـی شمـا واقعـاً  نمـی‌دانیـد کـه فـلانـی یک آدم پسـت، بـی‌وجـدانـی اسـت» کـه ایـن کـار و آن کـار شنیـع را انجـام داده است؟ پـاسـخ معمـول مـن ایـن است کـه: « اگـر شمـا در مـورد این اتهـامـات شـواهـدی داریـد بـه مقـامـات مسئـول ( قضـایـی کشـور ) مـراجعـه کنیـد.»

از میـان شما چه کسی نیست که برای بـازپـرداخت دیون کارمیک خود به زمین نیـامـده بـاشـد؟ تـاریـخ سیارهٔ مـا خـود بـه تنهـائـی گـواهـی اسـت بـر آنکـه زمیـن آکنـده از مـوجـودات نـاکـامـل اسـت. به‌عنوان استـاد حقّ زنـده نقش من در امـور معنـوی ایـن است که یـک راهنمـا بـاشـم. خـداونـدگـار کـارمـا، کـس دیگــری اسـت.

 

پس من مـردم را به حال خود رها می‌کنـم  زیـرا هـر کس بایـد درس‌های خود را بیـآمـوزد. البتـه در مـورد عـدم مـداخـلهٔ من استثنـائـی هـم وجود دارد: هر گاه اعمـال بی‌فکـرانـه و خـودخـواهـانـهٔ بـرخـی مـوجـب سکنـدری خـوردن دیگـران در راه خـدا شـود، مـن بـه آنهـا هشـدارری منـاسـب مـی‌دهـم. مـردم معمـولاً مـی‌بینند کـه تصمیـمـات مـن ربطـی به شکایـات زیـادی کـه دریـافـت مـی‌کنـم نـدارد. ایـن شـکایـات نشـانهٔ ضعـف هستنـد.

 

با این وجـود قانـون روح مـرا در قید وظایـف مشخصـی نـگاه مـی‌دارد. نخستین و تنها دغدغهٔ من کمک به مردم برای ورود به اقلیـم خـداونـد در همین زندگـی است. تنها علّت مداخلهٔ من در طرح علّت و معلول این است که راه شمـا به سوی خـداونـد را از سنـگ‌پـاره‌هـای غیـر ضـروری تمیــز کنـم.

 

مشکلی که اخیراً مثل یک ویروس معنوی دور و بر ما را گرفته برآشفتگی و "به هم ریختن" است. این امر به این معنـاست که شمـا به چیزی یا کسی این اجازه را می‌دهید که (شما را به هم بـریزد) و برای ذهن، عواطف یا فیـزیـک شمـا مشکل ایجاد کند کسی که چنیـن حـالتـی را از خـود بـروز مـی‌دهـد کنتـرل وقـایـع زندگی‌اش را از دست داده است. البته این چیزی نیست که باعث شـرمنـدگـی ما شود زیرا زندگـی مـرتبـاً این کار را با ما می‌کند. هر بار که ما به کنـج لانه‌های راحت خود می‌خـزیـم، زندگی ما را به سوی ناشنـاختـه‌ها هُل می‌دهد. تا شـایـد ( از طـریـق مـواجهـه با آن ) شکوفـا شویـم. ما در این وضعیـت آگاهـی انسـانـی خود از این مـوضـوع بر می‌آشوبیـم. چرا دیگران همیشه مـا را از صلـح و آرامـش ذهنـی‌مـان بیـرون مـی‌کشنـد؟

 

چـلاهـای اِک نیز مـاننـد سـایـر مردم همان مشکلات روزمره را دارند. امّا مـاهـانتـا به طرق گـونـاگـونـی به سراغ آنها می‌آید تا به آنان کمک کند تا بر آنچه که دروناً  آنها را از حـرکـت باز داشتـه است غلبه نمـاینـد. او رشتـه‌های از هم گسیختـهٔ تجارب را به هم گـره مـی‌زنـد تـا فـرد بتـوانـد ببیند که بـدیـن طـریـق چـه آسیـب معنـوی بـزرگـی بـه خـود مـی‌زنـد.

 

مـوضـوع مـورد تـوجـّه دیگـر، عـادتـی اسـت کـه بـرخـی از افـراد بـه نـوشیـدن الکـل دارنـد. آرزوی شمـا بـرای دسـت‌یـابـی بـه آگاهـی الهـی بـایـد یـک آرزوی حقیقـی بـاشـد. زیـرا آگـاهـی الهـی از کسـانـی کـه بـا مصـرف شـراب، آبجـو و لیکـور تیـره و تـار شـده‌انـد پـرهیـز مـی‌کنـد. الکـل سطـح آگـاهـی فـرد را پـائیـن مـی‌آورد و از آنجـا کـه همـهٔ تعـالیـم اِک دربـارهٔ رسیـدن بـه هـوشیـاری الهـی اسـت فـرد بـا نیـاز بـه نـوشیـدن الکـل بـه خـود آسیـب مـی‌زنـد.

 

بلـه مـن مـی‌دانـم کـه ایـن افـراد چـه جـور آدم‌هـائـی هستنـد. امـّا وقتـی آن‌هـا خـود قـاضـی خـود هستنـد چـرا آن‌هـا را مـورد قضـاوت قـرار دهیـم. بـه‌عـلاوه چـه کسـی مـی‌تـوانـد بگـویـد کـه تمـایـل شـدیـد یـک فـرد بـه نـوشیـدن الکـل بـدتـر از شهـوت دیگـری بـرای غیبـت، خشـم و نیـرنـگ و ریـاسـت اسـت؟ آیـا هـرگـز بـه ایـن مـوضـوع تـوجـه کـرده‌ایـد کـه وقتـی فـردی عنـان خـود را بـه یکـی از ایـن انحـرافـات ذهنـی مـی‌سپـارد، تعـادل خـود را در چنـد تـای دیگـر از آن‌هـا نیـز از دسـت مـی‌دهـد؟

 

مـن تـوصیـه مـی‌کنـم کـه از الکـل استفـاده نکنیـد. امـّا اگـر شمـا مجبـور بـه نـوشیـدن آن هستیـد ایـن کار را در خـانـه انجـام دهیـد. اگـر مـی‌خـواهیـد بـه نـوشیـدن الکـل در جلـوی سـایـر چـلاهـا یـا در یـک سمینـار اِک مبـادرت نمـائیـد. بیشتـر فکـر کنیـد. چـرا فقـدان انضبـاط معنـوی شمـا، بـایـد دیگـری را از راه خـدا خـارج کنـد؟ اگـر چنـین چیـزی رُخ دهـد بخشـی از دیـون آن بـه شمـا بـاز‌ مـی‌گـردد. شمـا ممـکن است فکـر کنیـد کـه هـم‌چنـان مـاننـد سـابـق مسئـولیـت‌هـای رهبـری خـود را در اِک داریـد امـّا (در واقـع ) شمـا رفتـه رفتـه آن‌هـا را از دست مـی‌دهیـد. ممکن است یکـی دو سـال طـول بکشـد تـا این مـوضـوع نمـود بیـرونـی پیـدا کنـد. امـّا بـالاخـره این اتّفـاق خـواهـد افتـاد. هـر گـاه کسـی بـاعـث خـارج شـدن دیگـری از راه خـداونـد شـود، خـود نیـز نمـی‌تـوانـد از سـرنـوشتـی ( کـه بـرای خـود رقـم زده است) بگـریـزد.

 

بـا کاستـی‌هـای خـود، بـا خـردمنـدی و کـاردانـی روبـرو شـویـد. مـن شمـا را دوست دارم، با این کـاستـی‌هـا یـا بـدون آنهـا. امـّا مـن کسـانـی را کـه شمـا بـا رفتـارهـای بـی‌فکـرانـهٔ خـود مـی‌آزاریـد نیـز دوسـت دارم. قـانـون اِک مـرا بـه حفـاظـت از آنـان مقیـد مـی‌کنـد.

 

هارولـد کلمـپ

بـرکـت باشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386  |
 مقــام متعـــال

مقــام متعـــال

 

این نکته را همیشه در ذهنت به ثبت برسان. هر آنچه امروز به صورت فکر است در آینده در قالب دستـه‌ای از شرایط واقعی به تجسم در خواهد آمد. بنابـراین نکته در اینجاست که اگر فکر بدی در سر داشتـه باشی دست از فشردن این افکار پشت دریچه ذهنت بردار. زیرا در آنجا انبار شده و در آینده همـانـی را خـواهنـد آف
ـریـد که از آن می‌تـرسی. اما با معکوس کردن جـریـان افکار نه به این معنی که مـوقتـاً آن‌ها را به سوی افکار دیگری منحرف سازی بلکه با نگاه داشتن ذهنت بر روی همان صوت و نور درونت می‌تـوانـی تاریکـی درون را رها سـاختـه و به نور و شعـف رُخصـت بـدهـی بر ارکان درونت حاکم شـونـد. به این تـرتیـب کنترل ذهن  و افکارت را به دست خـواهـی گـرفـت. و اما یکی دیگر از مواردی که هر مـریـدی در آن هنگام که تـغییــراتـی در جهت تـرقـی به مدارج بالاتـر پیـش می‌آید با آن مـواجـه خـواهـد شد این است که ارتعــاشـات آگـاهـی او در حال تبـدیـل شدن به همـاهنـگ‌های بالاتـری بوده و طیف دیگری در حال جایگـزین شدن با وضعیـت فعلی آگاهـی او می‌بـاشـد. اکنون زنـدگـی بیـرونـی او نـاگـزیـر از تغییر کردن است. اما ارتعـاشـات پیشیـن گـویـی آخرین تلاش خود را به جا می‌آورند تا درون او بـاقـی بمـاننـد. ارتعـاشات تازه به این تـرتیـب حـاکـم خـواهنـد شد که هر چه بیشتـر خود را به من ( مـاهـانتـا ) واگذار کنی. همه مـوانعـی که بر سر راه تـو و خـدا قـرار دارنـد از سـر راهـت بـرداشتـه خـواهنـد شـد.

در خلال این دوره ایمان بیشتـری به استـاد داشتـه باش وگـرنـه در چـرخـهٔ درنده‌ای فرو خـواهـی افتاد و مـدتـی طولانـی در آنجا باقـی خـواهـی مـانـد. فقط به استـاد فـرصـت بده مسلـط شود و کنترل اوضاع زندگـی‌ات را به دست گیرد. هر گاه نیروی منفی تو را در بند خود اسیـر کند یا با خطری شخصـی مـواجـه شوی افکارت را با تمام قوا به سوی من ( مـاهـانتـا ) متمـرکـز کن و نام سـوگمـاد یا هیو یا کلمه شخصـی خود را زمــزمـه کن. من ( مـاهـانتـا ) با کمال میل به سوی تو خواهـم آمد، زیرا هـرگـاه فــرزنـدان من نیـاز بـه کمـک من ( مـاهـانتـا ) دارنـد یـاری مـرا بـه فـوریـت در اختیـار خـواهنــد داشـت.

 

بـرکـت بـاشـد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386  |
 روح آزاد اسـت ...

 

 

روح آزاد اسـت

 

روح می‌تواند از زاویه‌ای چون قله کوه، ناظری باشد که تصویر بزرگ‌تری را از زندگی می‌بیند. روح موجودی آزاد و شاد است و تنها به چیزی علاقمند است که برای رشد معنـوی‌اش بهتـرین بـاشـد. مردن از دیدگاه روح تنها به معنی رها کردن کالبدی فیزیکی و انتقال به جهان‌های بهشتی است. از دیدگاه روح مشکلات و شادی‌ها هر دو فرصتی بـرای رُشـد معنـوی هستنـد.

 

روح در لحظهٔ اکنون زندگی می‌کند. از نظر روح وقایع گـذشتـه و آینده توسط زمان از هم جدا نمی‌شونـد. روح می‌تواند از تجـربیـاتـی که ذهن در رابطه با گـذشتـه می‌خـوانـد، استفـاده کند. روح می‌تـوانـد هر چه را که برای لحظهٔ حال مفید است ببیند. شمـا به‌عنوان روح احتمالات آینده را در نظر می‌گیـریـد و می‌دانید آنچه که امروز انجام می‌دهید بـر فــردا چـه تـأثیــری دارد.

 

عشـق ورزیـدن بـه خـود و دیگــران در مقــام روح

اگر می‌دانستیـد شما روح هستیـد و علت وجودتان این است که خدا عاشق شمـاست چـه مـی‌کـردیـد؟ اگر با تمام وجود می‌دانستیـد که بـارقـهٔ مقدس خدا هستیـد، زنـدگـی‌تـان چـه تفـاوتـی مـی‌داشـت؟ سری هـارولد داستـان تـأثیـرگـذاری را در مورد پسـربچـه‌ای تعـریـف می‌کند. این کودک هـم مثـل اکثـریت مـا بـایـد در مـورد مـاهیـت معنـوی راستـین خـود چیـزهـای زیـادی بیـآمـوزد.

 

بيش از يک دلار

روزی سری هارولد و همسرش جوآن به ادارة پست رفته بودند. جوآن به صندوق پست سری زده بود و سری هارولد در اتومبیل نشسته بود و از هوای خوب لذت می‌برد. در همین لحظه پسربچه یازده ساله‌ای را دید که با دوچـرخه از پارکینگ خارج می‌شود. او متوجه نشد که بین دو ستـون کوتاه، زنجیر بسته‌اند. بنابراین با آن برخورد کرد و به محوطهٔ چمن کنار اتومبیل سری هارولد پـرتـاب شد. سری هارولد می‌گفت وقتی که او از جا بلند شد، "با صدایی آرام و زیر لب خطاب به خدا چیـزهـایی می‌گفت و جمـلاتـی به زبان می‌آورد." با وجود این، او در عین عصبـانیـت و پـریشـانی ظاهراً پسر خوش قلبی بود. سری هارولد از او احـوالپـرسی کرد و پـرسیـد که آیا صـدمـه دیده یا نه. بلافاصله پسربچـه از جا پـریـد، حالت دریوزگـی به خود گرفت و گفت، " آقا، می‌شه یه دلار به من بدین؟ من و دوستـم پول لازم داریم…" سری هارولد حتی خودش هم از واکنشی که در برابر این رفتار از خود نشان داد متعجب شده بود. او از دیدگاه روح با تعجب ناظـر اعمال خـود بـود و در این حـال انـگشت خـود را جلـوی صـورت پسرک گـرفتـه و تـکان مـی‌داد. سری هارولد با ملایمت و مهـربـانـی گفت، "پسرم، هـرگـز گدایی نکن. تو فکر و بدن سالمـی داری و می‌توانـی آدم مهمی شوی." وقتی انگشتش را پایین آورد، از شدت جـریـان روح‌القـدس شگفـت زده شـده بـود.

 

او می‌گفت: من صـدایـم را بلند نکردم و با مـلاطفـت و عشق و تـوجـه حرف زدم، چون می‌دیدم که او راه اشتبـاهـی را در پیش گـرفتـه است. او بعنوان موجودی معنوی داشت خود را فریب می‌داد و از قدرت‌های خـلاقـهٔ روح سوءاستفـاده می‌کرد. پسربچـه به محض این که حرف‌های سری هـارولد را شنیـد پایش لغـزیـد. انگار دست نامـرئـی بـزرگـی او را به عقب هول داده باشد. دوباره روی دوچـرخـه‌اش افتاد. بعد بار دیگر بلند شد و لحظه‌ای به این غـریبـه که حرف‌هایش چنین تأثیـری روی او داشتـه نگاه کرد و سپـس با سرعت هـر چـه تمـام‌تـر بـا دوچـرخـه از پـارکینـگ خـارج شـد.

 

سری هارولد بیاد می‌آورد که خودش روزگاری هم سن این پسـربچـه بود. او می‌گـویـد، "در این سن تنها چیزی که لازم ندارید مـوعظـه است. چون موعظه چشم و گوش شمـا را مهر و موم می‌کند. از آن لحظه به بعد هیـچ ارتباطی با این دنیا ندارید و هیـچ ارتباطی بین دنیای کودک و دنیای بـزرگسال باقـی نمی‌مـانـد. " وقتی که Joan به سری هارولد ملحق شد و ماجـرا را شنیـد، داستان را به زیبـایـی تمام جمع بندی کرد و گفت، "احتمالاً ارزش این بچه برای روح‌القدس از یک دلار بیشتـر بود. " همین‌طور هم بود. این در مورد شما هم صادق است. همین‌طور در مورد هر مـوجـود زندهٔ دیگر. وقتی که شمـا هم مثل سری هارولد در داستـان بالا، کسی را به‌عنوان روح می‌بیـنیـد نه‌بعنوان شخصیـت بشری، معجزات شروع می‌شـونـد. عشق و حمـایتـی که نثار دیگران می‌کنید غالباً موجب می‌شود آنان خود را از زاویهٔ کامـلاً متفـاوتـی ببینند و درک کنند که مـوجـودات معنـوی ارزشمنـدی هستنـد.

 

چه زندگی‌ها که پشت سر گـذاشتـه‌اید، اما ارزش معنوی خود را درک نکرده‌اید. هـرگـز در این زندگی‌ها نمی‌دانستیـد که روزی بعنوان روح بر سرنوشت معنوی حقیقی خود چشـم خـواهیـد گشـود...!

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386  |
  درمـان ــ شفـا ــ و انـرژی‌هـای پنهـان درونـی

 

درمـان ــ شفـا ــ و انـرژی‌هـای پنهـان درونـی 

 

قـرار گـرفتـن انسـان در جهـانـی مـادی و بـه دور از آگـاهـی و درک حقـیقـی از طبیعـت هستـی و هـم‌چنـین هـوشیـاری دائـم، مـوجـب بـروز عـواملـی اسـت کـه بـاعـث مـی‌گـردد انسـان در چـرخـه‌ای از زنـدگـی‌هـای بـی‌شمـار قـرار گیـرد تـا بـه این درک عظیــم و آگـاهـی بـرتـر روح دست یـافتـه و از مـدار و گـردش در تـنـاسـخ رهـایـی یـافتـه و بـه جهـان‌هـای بـرتـر ارتـقـاء یـابـد.

بـی‌شـک انسـان در این راستـا بـه هـر گـونـه تـلاشـی بـرای یـافتـن و پیـوستن بـه حقـیقـت هستـی خـویـش دسـت یـازیـده و سـرگشتـه و پـُر تـلاش و تـقـلا در پـی یـافتـن راهـی بـرای رسیــدن بـه ایـن مقصـود بــوده اسـت.

 وجـود و حضـور بـی‌شمـاری از ادیـان، آئیـن‌هـا و مـذاهـب و مکـاتـب بـه همیـن سبـب مـی‌بـاشـد، رُشـد معنـوی انسـان نیـاز بـه یـک رونـد متمـادی و پـی‌گیـر دارد. آمـال و آرزوهـای پـائیـن‌دستـی راه‌گشـای کـار نیستنـد، عـواملـی کـه انسـان را بـه سمـت و سـویـی متفـاوت امـا در یـک سطـح مـی‌کشـاننـد رُشـد معنـوی نـامیـده نمـی‌شـونـد، رونـد رُشـد معنـوی رو بـه فـراز و تعـالـی است، در صـورتـی کـه سلـوک در آئیـن‌هـای مـادی و زمینـی و آنـان کـه از محتـوا و عمـق حـقیقـی ــ معنـوی خـویش تُهـی گشتـه‌انـد، تنهـا سیـر و سیـاحتـی افقـی و سطحـی بـا دیـدگاه‌هـای بستـه و متفـاوت‌اند. مـاننـد حضـور در شهـری بـزرگ بـا محلـه‌هـای متعـدد و نـام‌هـای متفـاوت، فـرد تنهـا از محلـی بـه محلـهٔ‌ دیگـر در نقـل و انتقـال اسـت و بـا جلـوه‌‌هـای متفـاوت در هـر محلـه روبـرو مـی‌گـردد، امـا شهـر همـان شهـر اسـت و حصـار همـان حصـاری است کـه تمـامـی محـلات را در بـر گـرفتـه است، بـا بیـان این مقـدمـه مـی‌تـوان این‌گـونـه پـاسـخ داد. که کلیـهٔ مـکاتبـی کـه بـرای خـروج از کالبـد در مـراقبـه و مـدیتیشن‌هـای خـویش از نیـروهـای روانـی و ذهنـی، بـرون‌فکنـی‌های روانـی، هیپنـوتیـزم، احضــار ارواح و مـدیــوم ( واسـط ) قـرار گرفتـن استفـاده مـی‌شـود، بـه جهـت اینکـه فـرد در دایـره‌ای از امـکانـات استفـاده از انـرژی قـرار مـی‌گیـرد کـه تـابـع قـدرت فـردی دیگـر بـه حـرکـت درمـی‌آیـد، دارای بـاری کارمیـک بـوده کـه بـه نسبـت بیـن استفـاده کننـده و مجـری حـرکت ایـن انـرژی تـقسیــم مــی‌گـردد.

 

کـارمـا در حقیـقت بـا آنچـه کـه بـه صـورت عـام تلقـی مـی‌گـردد متفـاوت اسـت، در بسیـاری از مـوارد کـارمـا را جـرم و گنـاه و از مـواردی منفـور بـرمـی‌شمـارنـد کـه بـه جـای اینکـه فـرد را راغـب بـه شنـاخت، قبـول و  سـوختن آن کنـد، او را دچـار یـک نـوع دلـزدگـی و تنفـر مـی‌ســازنـد و بـاعـث می‌گـردنـد کـه فـرد از شنـاخت کـارمـای خـویش و قبـول بـار مسئـولیـت آن ــ گـریـزان گـردد و سـال‌هـا بـا ایـن مـورد آزار دهنـده در کشـاکـش و جنـگ و گـریـز قـرار گیـرد. کـارمـا در حقیقـت ارزش‌هـای مثـبـت و منفـی جمـع شـده در کـارنـامـهٔ روح، درجهـان‌هـای مـادی ( جهـان‌هـایـی کـه قبـل از جهـان‌هـای روح قـرار گـرفتـه‌انـد ) مـی‌بـاشـد، بـه همـان شـکل کـه در پـایـان‌نـامـه یـک سـال تـحصیـلی بـرای فـرد نمـرات پـائیـن‌‌تـر از حـد مجـاز و هـم‌چنـین نمـرات عـالـی بـرای بـرخـی از درس‌هـای فـرا نگـرفتـه و فـراگـرفتــه وجـود دارد. کـارنـامـه‌ای تمــامـاً‌ مثبـت تلقـی مـی‌گـردد کـه کلیـهٔ ‌نمـرات آن بـه حـد لازم بـرای شـروع کلاسـی بـالاتـر رسیـده بـاشـد.

 

بـا ایـن مثـال سـاده مـی‌تـوان بـه مـاهیـت شـکل گیـری کـارمـا تـا انـدازه‌ای متعـارف پـی بـرد، درس‌هـای فـراگـرفتـه‌ٔ مـا از زنـدگـی‌هـای گـذشتـه نمـرات خـوب خـویش را دریـافـت کـرده‌انـد، امـا دلیـل بـودن دوبـارهٔ مـا در حیـات مجـدد مـادی، درس‌هـای فـرا نگـرفتـه و نمـرات بـد آن‌‌هـا و هـم‌چنـین درس‌هـای جـدیـدی اسـت کــه مـی‌بـایــد در ایـن فـرصـت زنـدگـی بیـآمـوزیـم.

 

وجـود دردهـا و امـراض در کـالبـد فیـزیکـی نمـودی از بـروز کـارمـا‌یـی اسـت کـه بـایـد شنــاخـت و سپـس در پـی مـداوای آن بـرآمـد، استفـاده از روش‌هـای گـونـاگـون پـزشکـی امـری ابتـدایـی و در مـرحلـهٔ نـخستـین این کـار قـرار دارد، امـا بـرای کسـانـی کـه بـه مـاهیـت وجـود کـارمـا و تنـاسـخ اعتقـاد دارنـد مـداواهـای پـزشکـی به همـراه درمـان‌هـای درونی ــ معنـوی بـه وسیلـهٔ‌ انـرژی‌هـای درونـی در خـود فـرد بـه کمـک استـاد درون همـراه مـی‌گـردد. ایـن امـر تنهـا درمـورد خـود فـرد و بـرای او صـورت پـذیـر است، یعنـی بـه هیـچ عنـوان هیـچ فـردی در هـر سطـح از رُشـد معنـوی کـه بـاشـد مجـاز نیـست ایـن انـرژی درونـی را کـه مختــص خـود او و همـاهنـگ شـده بـا کالبـد‌هـای متعـدد اوسـت، را بـه فـرد دیگـری انتقـال داده و بـه ظـاهــر بـاعـث شفـای او گـردد. نخسـت اینکـه هیـچ‌گـونـه شفـای معنـوی‌ای صـورت نمی‌پـذیـرد، زیـرا انتقـال انـرژی از منبـعـی بـه منبـع دریـافـت ‌کننـدهٔ دیگـر بـدون همـاهنـگـی کالبـد دریـافـت کننـده بـا سـاختــار آن انـرژی امـری اسـت کـه در حیطـهٔ‌ سـوء استفـادهٔ آگـاهانـه یـا نـاآگـاهـانـه از قـدرت‌هـای درونـی قـرار مـی‌گیـرد. طبـق قـوانین معنـوی هیـچ فـردی تـحـت هیــچ شـرایطـی حـق استفـاده از انـرژی‌هـای‌ درونـی را بـرای انجـام تغییـراتـی در کالبـد دیگـری را نـدارد.

 

این امـر بـه چنـدین دلیـل روشن صـورت مـی‌پـذیـرد.

نخست آنکـه فـردی کـه از قـدرت انتقـال انـرژی درونـی خـویـش بـه دیگـری بـرخـوردار است، بـدون داشتـن اجـازه در جهـان‌هـای بـرتـر و بـدون شنـاختـن بـار کـارمیـک فـردی کـه خـواهـان شفـا مـی‌بـاشـد، دنیـای روانـی و ذهنـی و هـم‌چنیـن سـوابـق کارمیک فـرد را دچـار اختــلال مـی‌کنـد و نـظـم حیـاتـی فـرد را مختـل مـی‌سـازد و او را از رونـد صحیــح بـازپـرداخـت کارمـای خـویش خـارج مـی‌سـازد. تمـامـی این مـوارد در مـورد افـرادی صـادق است کـه بـه ایـن امـر بـه صـورت اعمـالـی گـروهـی مبـادرت مـی‌نمـایـنـد. استفـاده از انـرژی‌هـای نـاشنـاختـه‌ای کـه در جهـان‌هـای مـا قبـل روح قـرار دارنـد، قـرار گـرفتـن در دام نیـروهـای منفـی اسـت. تنهـا نیـروی مجـازی کـه حـق استفـاده از انـرژی‌هـای درونـی را دارد، استــاد درون مـی‌بـاشـد، استـادی که بـه مقـام و آگـاهـی بـرتـر در جهـان‌هـای معنـوی روح دسـت‌ یـافتـه بـاشـد و تمـامـی مسیـرهـای انحـرافـی حضـور انـرژی نیـروهـای منفـی را بشنـاسـد.

 

در واقـع مـا در جهـانـی میـان بـی‌نهـایـت دام‌هـای نیــروهـا و انـرژی‌هـای منفـی در حصـاری بستـه قـرار داریـم، رو نمـودن بـه هـر کـدام از این نیـروهـا بـدون شنـاخـت، آگـاهـی و هـم‌راهـی استـاد، بـرابـر بـا چنـدین زنـدگـی مجـدد در ایـن سـرای خـاکـی بـرای کسـب تجـربـه‌ای لازم بـه جهـت پـرهیـز استفـاده از اینگـونــه نیـروهـاست. پـس روشن خـواهـد بـود کـه حضـور در حیطـهٔ جمسـی، روانـی، و ذهنـی فـرد بـه‌عنـوان مـداخلـه در هـر امـری بـا استفــاده از نیـروهـای پنهـان و انـرژی‌هـای متفـاوتش بـه چـه معنـا خـواهـد بود. فـرد تنهـا مجـاز اسـت کـه بـا راهنمـایـی استــاد درون و مجـاورت و همـراهـی او، تنهـا در مـورد شنـاخـت و تـرمیـم ضـایعـاتـی کـه کـارمـا بـر جسـم او وارد سـاختــه، از ایـن انـرژی خـاص با استفـاده از تمـرینـات معنوی  ــ استفـاده کنـد، و بـه هیـچ عنـوان مجـاز نیسـت این انـرژی را بـه سـوی دیگـری جـاری سـازد.

 

بـا تـوجـه بـه مطـالـب فـوق متـوجـه خـواهیـم شـد کـه انـرژی درمـانـی اگـر تنهـا از خـود فـرد و بـه اراده و بـه دست خـویش شـروع و تنهـا بـه خـود همـان فـرد پـایـان نیـابـد ــ منـجـر بـه بـار کـارمیـک فـراوانـی خـواهـد شـد، زیـرا این جـریـان بـه صـورتـی گـروهـی و همـه‌گیـر در حـال رُشـد و تـوسعـه اسـت. تمـامـی دستـورات مـوجـود آن بـایـد تـحـت کنتـرل بـوده و تنهـا در مـورد خـود فـرد استفـاده کننـده انجـام گیـرد. امـا بـا تـوجـه بـه عـدم کنتـرل ذهنـی و روانـی در افـراد بـه جهـت عـدم تجـربـهٔ‌ کـافـی و عـدم حضـور استــاد درون، ایـن امـر منجـر بـه سـرایـت بـه حیطـهٔ‌ روانـی افـرادی مـی‌گـردد کـه حتـی از این امـر بـی‌اطـلاع و نـاآگاهنــد. تـجسس در رؤیـاهـای افـرادی کـه از این نـوع انـرژی‌هـا و بـدون شنـاخـت دقیـق استفـاده مـی‌کننـد، نشـان دهنـدهٔ‌ این امـر اسـت کـه در رؤیـاهـا و دنیـا‌هـای درونـی خـویش گشت و گذاری پـُر هیـاهـو و عمـومـاً نـامفهـوم دارنـد، بـدون آنکـه بـداننـد بـا چـه کسـی و در کجـا هستنـد..! ؟

 

منـوچهــر

بـرکـت بـاشـد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386  |
 هیـــــو ....

 

چگـونـه زنـدگـی خـود را بهبــود ببـخشیـد

 

مـی‌خـواهـم شمـا را بـه ایـن میـدان مبـارزه دعـوت کنـم. کـارهـایـی را کـه بـرای بـه‌ راه افتـادن چــرخ زنـدگـی‌تـان ضـرورت دارنـد، انجــام دهیـد. شـایـد در دل بگـوئیـد، بسیـار خـوب، او بـه مـا مـی‌گـویـد کـه اشـکال کـار در کجـاسـت، امـا آیـا را
ه اصـلاح امـور را نیــز مـی‌گــویـد؟

 

هـر کسـی مـی‌تـوانـد اشـکال کـار را بـه شمـا نشـان دهـد. مـن فقـط قـادرم کلمـهٔ هیـــو را بـه شمـا بیـامــوزم. ایـن نـان خــداسـت. آن را زیـر لـب بخـوانیـد. امـا پیـش از ایـن کـار، قلـب‌تـان را از عشـق سـرشـار کنیــد.

در هنـگام بـروز مشکلـی، وقتـی کـه بـه دنبـال یـافتـن راه حــل، یـا کسـب ادراکـی بـرای غلبـه بـر دشـواری‌هـا هستیـد، تـرانـهٔ هیـو را زمـزمـه کنیـد. قـدرت خـداونـد، و نیـز عشـق الهـی در ایـن کلمـه نهفتـه اسـت. ایـن تـرانـهٔ زیبـا ــ تنهـا هـدیـه‌ای اسـت کـه مـی‌تـوانـم بـه شمـا ارزانـی دارم.

 

سمینـار منطقـه‌ای پاسیفیـک جنـوبـی

سیـدنـی، استـرالیـا

شنبـه ـ سـوم نـوامبـر ـ 1991

هـارولـد کلمـپ

بـرکـت بـاشـد

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386  |
 درمـان‌گـری در اک

 

در اکنکار نوعی از شفـا وجود دارد که در آن فرد یاد می‌گیرد چگـونـه خود را شفـا دهد. در واقع یاد می‌گیرد که علت بیماری‌ها را بیابد و در نتـیجـه در رفع اثرات ان اقدام کند. به قسمت‌هایـی از کتاب "حکمت معنوی در شفـا و تنـدرستـی " نـوشتـهٔ سری هارولد کلمپ تــوجــه نمــائیــد.

 

هدف شفـایـابـی چیزی فـراتـر از مـداوای شـرایـط بـدن است. برای هر بیماری که رُخ می‌دهد یک دلیل معنوی وجود دارد. شفـای معنوی آنچه را که دربارهٔ خـودمـان نمی‌دانستیـم به ما می‌آموزد. وقتی که چشمـان‌مان دچار مشکل‌اند بـایـد از خودمان بپـرسیـم در زندگـی معنوی چه چیزی را نادیده گـرفتـه‌ایم که دید چشمـانـم دچار اختـلال شـده است ؟

 

متـوجـه باشیـد که این شیـوهٔ خاص تفکر مسئـولیـت تمام اعمال و افکار غلط را می‌پـذیـرد. وقتی ما حـاضـر می‌شویـم که بار مسئـولیت افکار و اعمال اشتبـاه خود را به دوش بکشیـم نیـروهـای درونی شروع به شفـا دادن ما می‌کنند.
این درک از علت می‌تـوانـد از طریق رویـاهـایمـان و یا از طـریـق دیگر بر ما آشکار شود.

بحث در مورد شایستگـی پـزشکان در بـرابـر کایـروپـراکتـرهـا و گیاه پـزشـکان بـی‌فـایـده است. کارمای شمـا با دیگران متفاوت است. پس به عنوان یک فرد خاص بـایـد شیـوهٔ بهبودی منـاسـب با خـودتـان را بیـابیـد .

 

زمـانـی که کارما به سطـح می‌رسد از ضعیـف‌ترین نقطه بدن شروع می‌کند .هـرچـه سریع‌تر بتـوانیـم خود را از چیـزهـایـی که باعث آزارمان می‌شود رها کنیـم به کـارمـا اجازه داده‌ایم که زودتر بگذرد و سـلامتـی ما در توازن بـاقـی بمـانـد.

 

راه حل در همـاهنگـی با روح الهی است. تـوسـط تمـرینـات معنوی اک شمـا می‌تـوانیـد از اشارات و نجـواهـای روح الهی که سعی در راهنمایی شمـا در رسیـدن به مـرحلـه‌ای مشخـص را دارد استفـاده کنیـد. یکی از چیزهای که یاد می‌گیـریـد این است که همیشه یک راه حل وجود دارد. همیشـه.

 

تمرینات معنوی اک بنا کننده ایمان شمـا به روح خدا و قدرت او در انجام معجزه است. داستـانـی درباره دو مرد نـابینـا وجود دارد که به نزد عیسی رفتند و از او خـواستنـد تا آن‌ها را شفـا دهـد. عیسـی پـرسیـد: آیا یقیـن دارید که من می‌تـوانـم این کار را انجا م دهم ؟ هر دوی آن‌ها گفتند بله. عیسی چشـم‌های آنان را لمس کرد و گفت به‌خاطـر ایمـان‌تان شفـا به‌سوی شمـا آمـد و چشمـان آنان باز شد. ایمان قوی آنان قدرت شفـا بخشـی الهی را به سمت آنان گشـود.

 

من تشخیـص می‌دهم که روح الهی شفـا دهنده است. شفـایـی که تـوسط یک کتاب و یا یک دکتر به سمت ما مـی‌آید. تمام این‌ها در تعـامل با یکدیگـرنـد. بستـگی به ما دارد که این هـدیـه و عشقـی را که به رایگان به ما عطا می‌شود بپـذیـریـم.

 

ما بـاید آگاهـی انجام این کار را داشتـه باشیـم. اغلب قبل از اینکه چشمـان‌مان باز شود و بگوئیـم دارم می‌بینـم دارم می‌بینـم لازم است که درد و رنجی را متحمل شویـم سپـس وقتی بـرکـات ونعمات ــ شیـوه‌های مختلف شفـا ــ به نمایـش درآمـد ــ آنـرا به‌عنوان مـرحلـه‌ای دیگر تشخیـص خـواهیـم داد.

تفـاوت بیـن شفـای روانـی و معنـوی چیـست ؟

مایلم درک بیشتـری از تفاوت بین درمان‌گران روانی و دیگر انواع درمان‌گران را ارائـه دهـم.

درمان‌گران عـادی مشکلات پیچیده‌ای را که مردم خود مسبـب آن هستنـد را با بستن بـانـدی بر روی آن التیام می‌بخشنـد. اگر به خـاطـر زخمی پیش دکتر بـرویـد آنرا تمیز می‌کند و بانداژی بر روی آن می‌بندد تا به‌طور طبیعی خوب شود. پـزشک سعی نمی‌کند شـرایـط معنوی را در کار خود وارد کند. چون بر آن شنـاختـی ندارد. اما اغلب درمان‌گران روانی این کار را انجام می‌دهند و مشکلات بیشتـری به‌وجـود مـی‌آورنـد.

 

تفاوت دیگر بین شفـای روانی و شفـای معنوی این است که شفـای روانی شما را در همان سطـح از آگاهـی نگه می‌دارد و شـایـد تنها بخشی از نشانـه‌ها را مـوقتـاً از بین می‌برد. در حالـی که شفای معنوی به تغییر حالتـی که باعث بروز این مشکل شده است کمک می‌کند. پس این مسئله ممکن است از بین بـرود و دیگـر عـود نکنـد.

 

مشکلاتـی که باعث جلوگیـری از درمان می‌شود کارمیک هستنـد. شخص بیمار یک اصل معنوی را سهـواً زیر پا گـذاشتـه است. شفـای روانی عوارض را مـوقتـاً از بین می‌برد. اما در حقیقت بیماری مجدداً با چهرهٔ جـدیـدی نمـایـان می‌شود. ضمنـاً درمان‌گر کارمـای تمـامـی افـرادی را که بـا نیـروی روانی درمان کـرده به دوش می‌کشـد. یک روز می‌بـایست تمام قـرض‌ها ادا شونـد. درمان کاری بیـش از از بین بردن عوارض برای چند ماه یا چند سال است. تا زمانـی که نفسانـیتـی که پشت بیماری مخفی شده وجود دارد نشـانـه‌های ورم مفـاصـل سـرطـان یـا بیمـاری‌هـای دیگـر خـود را نشـان می‌دهنـد.

 

زمـانـی که از استـاد زندهٔ اک تقـاضـای کمک می‌شود او همه چیز را به اک ( روح مقدس ) می‌سپـارد. روح با حکمت الهی‌اش قادر است تشخیـص دهد که آیا فرد یاد گـرفتـه تا انحـرافـی را که باعث بیماری‌اش شده کنترل کند یا نه؟ اگر فـراگیـری نباشد شفـایـی نیز وجود ندارد. در پس همه‌ی اینها خواستـهٔ روح الهـی تنهـا آمـوزش روح اسـت تـا بتـوانـد همـکاری بـرای خـدا شـود.

یـک تمـریـن معنـوی بـا استفـاده از نــــور بـرای درمــان:

 

 
در تمـرینـات معنوی‌تان دو مورد وجود دارد که می‌تـوانیـد برای شفـا یابـی از آن استفـاده کنید. یکی نور نـارنجـی و دیگری نـور آبـی است. ممکن است بخـواهیـد آن‌ها را امتحان کنید. بعضـی از
افراد در این نوع شفـایـابـی مـوفـق هستنـد و بقیه بهتر است به پـزشـک مـراجعـه کنند. این بستـگی به شمـا دارد.

نور نارنجـی بیشتـر برای کالبد فیـزیکـی است. به روش معمـول‌ خود به صورت نشستـه یا خـوابیـده مـراقبـه کنیـد. از قدرت تجسـم استفـاده کنید که نیروی خـدا یا قدرت دیـد روح است. چشمـان‌تـان را ببنـدیـد و جـریـان قـابـل سمـاع حیات را تصـور کنید. این نـور پـاک سفیـد خدا تـرکیبـی از تمامـی رنگ‌هـاست. اکنون اشعـه‌ای را تجسـم کنیـد که از آن خارج می‌شود. این کار بسیـار شبیـه به استفـاده از یک منشـور برای دیدن طیـف رنگ‌هـاست.

 

اشعـه‌ای که می‌بـینیـد نـارنجـی است که در رابطـه با شفـای فیـزیکـی به کار می‌رود. با چشمـان بستـه تجسـم کنید این جـریـان نارنجـی وارد بدنتـان می‌شود. فقط بگـذاریـد به نـاحیـه‌ای وارد شود که بیمار رنجور یا زخمـی است. می‌تـوانیـد این کار را بـرای بیست دقیقـه انجـام دهیــد. این یک روش شفـادهـی است. اما این کار را فقط برای خـودتـان به کار بـبنـدیـد. تـخطـی نکنیـد و این نور نـارنجـی را به دیگران جاری نسـازیـد.

 

روش دیگر شفـایـابـی با نـور آبـی است. اما در مـورد کالبدهـای درونی ــ اثیری، علی، ذهنی و اتری می‌بـاشـد. این‌ها کالبـدهـای جهـان‌های روانی زیر طبقهٔ روح هستنـد.

در آنجا هم از روشی شبیـه نور نارنجـی استفـاده می‌کنید، و مـن تکرار می‌کنـم که این کار را فقـط بـرای خـودتـان انجـام دهیـد. هـرگـز در مـورد دیگـران انجـام نـدهیـد.

چشمـان‌تان را ببنـدیـد و تجسـم کنید که نـور آبـی به مـرکـز قلب وارد می‌شود. این نور به نـور آبـی مـاهـانتـا معروف است. آگاهـی مـاهـانتـا بالاتـریـن آگاهـی شنـاختـه شده برای مـوقعیـت بشر است.

 

بگـذاریـد این نـور شفـابخـش خـداونـد وارد شود و روی نـاحیـه‌ای که فکر می‌کنید نیاز به کمک دارد کار کند. یا بگـذاریـد این نور فقط به چشـم معنوی‌تان وارد شود. همین‌طور این نور ناپاکی‌ها را می‌شـویـد و تمیز می‌کند شمـا را از مادی‌گـرایـی و کـارمـایـی که به خـاطـر غفلت از قوانین معنـوی بـرای خـودتـان خلـق کـرده‌ایـد ارتقـا مـی‌بخشـد.

 

یک شفای معنوی واقعی ابتدا شرایـط معنوی را شفـا می‌دهـد که باعث می‌شود نشـانـه‌هایـی در کالبد فیـزیکـی ظاهـر شود. بـایـد متـوجـه بـاشیـد وقتی از نور نارنجـی استفـاده می‌کنید ممکن است شفـای معجزه آسـایـی مـاننـد بـازسـازی انـدام‌ها یا چیزی شبیـه این را به ارمغـان نیـآورد. امـا ممکـن اسـت شمـا را نـزد پـزشـک بهتـری هـدایـت کنـد.

 

بـرکـت بـاشـد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 ....

 

 

 

« این را فهم کن : کانـون عـالمـی که مـا مـی‌شنـاسیـم یک چشـم دوار عظیـم است کـه از درونـش روح الهی صادر مـی‌شـود ــ‌ این روح همـاننـد یک دریـاسـت و آدمیـان هم‌چـون مـاهیـانـی درون آن غـوطـه‌ورنـد. این همـانـی اسـت کـه مـا اقیـانـوس عشـق و رحمـت مـی‌خــوانیــم.» (  ربـازارتـارز )

 

وابستگی‌های انسان ــ در جهان مادی‌ای است که در آن به حیات خویش ادامه می‌دهد، میان تجسمات روحانـی یک انسان و واقعیت‌های مادی و در حال اتفاقی که در جهانی موهوم و آلوده در توهم می‌گذرد تفاوت فاحشی وجود دارد. خلاقیت روح در شکافتن و شکستن دیوارهای توهم، از اساسی‌ترین کنش‌های روح در رسیـدن به جایگاه حقیقی او می‌باشد، موانع بر سر راه به راستی همان ناهنجاری‌هایی هستنـد که انسـان در راه کسب تجـربیـات معنـوی بـرتـر مـی‌بـایست آن‌هـا را از میـان بـردارد.

 

قوای درونی انسان یا همان نیروی بالنده و شکست ناپـذیـر روح در راه رسیـدن به جهان‌های حقیقی، طنین زنگ‌های هشداری هستنـد که او را در هر بُـرهـه از زمان حیاتـش در جهان‌های مادی به خود جلب می‌نمـایـد تا او در ضمیـر آگاه خویش رشتـهٔ اتصـال بـا مبـدأ خـویـش را بـه دست فراموشی نسپـارد.

 

گزینه‌های انتخاب شده در جهان‌های مادی پایدار نیستنـد، جوانب متعدد ارزش‌های زودگذر با ارزش‌های عاطفی خلق شده در جهان‌ها مادی برابری دارند و نه جهان‌های حقیقی. عدم تجانس در یگانگی این ارزش‌ها نشان‌دهندهٔ وجود جایگاهی دیگر است که روح در کسب آن مقام برتر در تلاش و کوشش است، این امر چه آگاهانه و چه ناآگاهانه بصورتی پنهان در تمامی ادوار حیاتی انسان بر این پردهٔ خاک در جریانی متمادی حضور داشته است. عواملی که در رونـد رشد حیاتی انسان موانع قابل اهمیتی را برساخته‌اند، بی‌شک از جایگاهی ریشه و قدرت گرفته‌ و می‌گیرند که خاستگاهی اینگونه را در خود جزئی از ادامه و تداوم حیات خویش می‌بینـد، پنداری در فراخنای قدرت و حاکمیت‌ ــ اما موهوم و فانی. طبقه‌بندی انسان‌ها از جایگاه جسمیت و جنسیت امری منفور و بازپرداخته شده از همان دیدگاه‌های برتری طلبانه‌ای است که یکی را بر دیگری مستولی و چیره می‌سازد ــ همان پدیده‌هایی که تا به امروز ابزار کسب قدرت در پائین ‌دست‌ترین اجزاء حیاتی بشر به حیات خویش ادامه داده است.

 

ادیان و مذاهب گوناگون، آئین‌های کوچک و بزرگ و با حمایت‌های کوچک و چندین ده میلیونی که در تاریخ بشر بی‌شمار و فراوانند، دست‌آوردهایی از مبارزه برای آزادی و یا صلب آزادی بوده و هستند، اما آزادی از همان دستی که امروزه در میان جوامع متعدد به چشم می‌آید مراد منظور نظر نیست ــ زیرا انسان در راه کسب آن آزادی متعالی به جهت‌های گوناگون با شکست مواجه گشته است. خصوصیت‌های پنهان و آشکار فردی در تمامی انسان‌ها و عدم شناخت خود فرد از درون خویش عاملی اساسی در تن سپردن و گـردن نهادن به قدرت‌های ریز و درشتـی‌ است که همـواره او را به بردگـی کشـانـده است.

 

ساده‌انگاری است اگر بر این باور ابرام ورزیم که بیش از نیمی از جمعیت این کرهٔ خاکی (زن ) موجودی تک‌ساختـی از جانب قدرتی منفی ( کل ) است و مرد موجودی فرای این ساختـار و بالیده شده به دست دستـان عظیـم سوگمـاد..! ریشه‌های بروز تعصب در ساختـار حیاتی بشر نشان دهندهٔ قدرت بی‌حدی است که انسان را به جای سوق دادن به سمت اعتـلا و بالنـدگـی به دنّیت و توحش و درندگـی سوق داده است. کهن‌ترین آئین‌ها تا هنگامـی که در میان مردم به حیات خویش ادامه داده‌اند رنگ و بویـی از یگانگی موّدت را در خویش به همراه داشتـه‌اند، اما هنگامی که به قدرت و چیـرگـی و حفظ منافع خویش رسیـده‌اند همان مردم همراه و هوادار خویش را مانعی دانسته و برای کسب قدرت و ثروت نفوذ بیشتـر خویش آنها را به زیر یوق بردگی و بندگی کشانده است. باورهای کهن و انباشته شده از زندگی‌های پیشین برای یک روح رهرو امروز درس‌هایی عمیق و قابل تأملی را به همراه دارند، روزهایی را که در کالبدی زنانه ابزار خدمت و بـردگـی و سوء استفاده‌ها به دست قدرت‌مندان حاکم بوده است، و روزهایی دیگر را در کالبدی مـردگـونـه هم‌چون کارگری خسته از رنج فراوانی زحمات روزانه، دهقانی چشم انتظار قطره‌ای باران تا قوت لایموتی از زمین خشک برچیند و یا سربازی به خاطر هوس‌های قدرت‌طلبانهٔ حاکمـی زیاده خواه و خودپـرست در میادین جنگ آماج تیغ‌ها و شمشیـرها  قرار گـرفتـه است و، در هر دو مورد از حق حیات خویش محروم مانده و این چـرخـهٔ نافـرجام و خونین و آلوده به درد همواره چون تـوشـه‌ای نـاشنـاختـه بر دوش ضعیـف و خستـه‌اش تا بدین‌جای حیـات همـراهـی‌اش کـرده است.

 

دامن زدن به تفاوت‌‌های کاذب در جنسیـت و جسمیـت، بها دادن به قـداست منفوری است که در ادوار بی‌شمـار حیات، پیدا و پنهان، زخم‌هایـی کاری را بر پیکرهٔ حیات روح وارد ساختـه است. آلوده ساختن خویش به آلام و چرک‌هایـی که مشتـی جهان‌سوز برای بقای خویش ابراز می‌دارند نشانـی از معنـویـت را برای فرد به همراه نخـواهد آورد. ستودن و دلجویی روحانی یاری همراه نشان از رفعت قلبی است که نور خـداونـدی در آن می‌تـوانـد جلوه‌ای جـانـانـه داشتـه بـاشـد.

بـرکـت بـاشـد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 رؤیـاهـا ...
 

رؤیـاهـا در غـالـب مـوارد نـقـش فشـارسنـج را بـازی می‌کنند. هم  افشـاگـر وضعیـت سـلامتـی ما هستنـد و هـم نشـا‌ن‌گـر درجـهٔ شکـوفـائـی معنـوی مـا در اک. مـی‌تـوان گفـت کـه رؤیـاهـا آئـینـهٔ شـادی‌هـا و غـم‌هـای مـا هستنـد. آدمـی غـم‌هـا و شـادی‌هـای خـود را بـه بستـر مـی‌بـرد و آن را روی بـالیـن خـود رهـا مـی‌کنـد تـا شبـان‌گـاه در رؤیـایـش شکل گـرفتـه و او را در وضعیتـی تـکان‌دهنـده، گـاه افسـرده و گاهـی مســرّت‌بـار رهــا کنــد.

 

اک اینـاری ــ پـال تـوئـیچـل

صفـحـهٔ 225

 

بـرکـت بـاشـد.

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386  |
 شـانـه بـه شـانـه مـاهـانتـا ...

 

زان مکثـی کـرد و گفـت:

این پنـج کلمـه را روی قلبـت حـک کـن:

 

                 شـانـه بـه شـانـه مـاهـانتـا بـایـسـت.

 

در این‌جـا جملـه‌ای از استـاد درون را نقـل مـی‌کنـم:

وقتـی دیگـران تـو را تنهـا گـذارنـد،

             

وقتـی هیـچ چیـز درسـت پیـش نمـی‌رود،

وقتـی احسـاس مـی‌کنـی هـرگـز بـه هـدف و مقصـود خـود

نخـواهـی رسیـد،

 

                                          شـانـه بـه شـانـه مـاهـانتـا بـایـسـت.

 

                 وقتـی زنـدگـی تـو پـُر از شـادی اسـت.

                       وقتـی دیگـران تـو را تـحسیـن مـی‌کننـد

                              و همـه چیـز بـه‌خـوبـی پیـش مـی‌رود،

 

           شـانـه بـه شـانـه مـاهـانتـا بـایـسـت.

 

           اگـر در راه رسیـدن بـه خـداونـد اولیـن قـدم‌هـا را بـرداشتـه‌ای

                         و یـا در آخـرین مـراحـل آمـوزش بـرای مقـام استـادی هستـی،

 

                                             شـانـه بـه شـانـه مـاهـانتـا بـایـسـت.

بـرکـت بـاشــد.

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا