تبليغاتX
طنیـن گـام‌هـای عشـق

نـوروزتـان فـرخنــده بـاد

 

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

انــدر حـکايـات

بهـُـــلول خــردمنــــد

 

ابــووهــاب بن عمــرو متخـلص به بُهلــول به سال 806 میــلادی در کــوفه به دنیــا آمــد و در روزگار هــارون الرشیــد، از خلفــای سخت‌گیــر و مستبــد عبـاسی زیـست. امـام موسی کاظــم در همــان زمــان در کـوفــه زنــدگی می‌کــرد و به روایـت مــورخان شیعـه هـارون از او وحشت داشت و او را خطــری برای حکـومت خود می‌پنـداشت. پس مجلسی آراست و دانشمنـدان و خـردمنــدان و از جمـله بُهـلــول را فــراخـواند و در این مجلس امـام مـوسـی کـاظـم را بـه شـورش‌گـری متهـم کـرد و از حـاضــران خـواست که حکـم قتـل او را صــادر کننــد. بهلــول و دو تن دیگــر از فـرمـان خلیفه ســر بـاز زدنــد؛ امـام مـوسی کاظـم که چنین دیـد به بهلــول حکـم کـرد که خـود را بـه دیــوانـگی بـزنـد. مـی‌گـوینــد بهلــول عالــم بـود و دیــوانـه نبــود و جنـون در واقع نقـــاب بـود و گــریـزگاهـی بـود از آن مهلکـه. مـی‌گـوینـد در روزگار هـارون مخـالفـان سه راه در پیش داشتنـد: جـلای وطـن. جمـل ( بـه مفهـوم کوه و سـر بـه کـوه و بیـابـان گـذاشتن ) و جنــون. بهلــول جنــون را بـه جـلای وطـن و آوارگـی تـرجیــح داد و در کـوفـه مـانــد و چـون دیــوانـه بـود یـا خـود را بـه دیــوانـگی زده بـود و بـه دیـوانگـی اشتهـار داشت آزار نـدیـد. پیـش از آن امـا بهلــول از متنفـذان و متمـولان کـوفـه بـه شمـار مـی‌آمـد. اما دیــری نپـاییــد که از آن همـه ثــروت و نفـوذ اجتمـاعـی چیــزی بـاقـی نمــانـد و فقیــر شـد و حتـی روایـت می‌کننـد کـه بـا لبـاسـی ژنـده و پـاره مـاننــد گـدایـان در محله‌های کـوفـه سـرگـــردان بـود. هـر چـه بـود، این را قطعــاً مـی‌دانیـم که مــردی بـود خـوش سخن و طنـــاز و در پـاسـخ درنمـی‌مـانــد. از حـاضـرجـوابـی‌هـای تمـامـاً طنـــز او حکایـت‌هـا روایـت مـی‌کننـد. پس بـا این تفـاصیـل مـی‌بیـنیـم ابـــووهـاب در کـانــون استبـداد و انـشقـاق و دوگـانگـی زیـست و چـون زنـدگـی در آن شـرایـط بـرای او ممکن نبـــود و چـون مجبــور بـود انتخـــاب کنـــد، جنـــون را بـرگــزیـد و بـا طنــــز و زبـانـی گـزنـــده سختـی زنـدگـی را بـــرای خـود آســـان کـــرد و تـوانسـت بـار هستـی را بـر دوش کشــد و از این نظـر بهلـــول در این مفهـــوم حتـی معـاصـــر زمـانـه‌ی مـاست و راهـی کـه او رفـت، هـم‌چنـان رهــــروان بسیــــار دارد.

 

مـی‌گـوینـد: روزی مـــردی گنـــدم بار الاغ خود کـرد و بـه در خـانـه‌ی بهلــول کـه رسیــد، پـای الاغ لنگیــد و الاغ زمیـن خـورد و بــار بــر زمین مـانـد. مــرد درب خـانـه‌ی بهلــول را زد و از او خـواست کـه الاغـش را بـه امــانت بـه او واگــذارد تـا بـار بـر زمیـن نمـــانـد. بهلــول بـا خود عهــد کــرده بـود کـه الاغ خـود را بـه کسی بـه امـانـت نـدهـــد. چون پیشتــــرها خیــانـت دیـــده بـود در امــانـت، یـا بـر فــــرض از الاغش بـار زیـاد کشیـده بـودنـد. گفـت: الاغ نـدارم و در همـــان لحظـه صـــدای عــــر عــــر الاغـش از طـویلـه مـی‌آمـــد. مــرد گفـت: صــدای عـــرعــــر الاغـت را مگـر نمـی‌شنـوی کـه چنـین دروغ مـی‌گــویـی؟ بهلـــول گفـت: رفیــــق! مـا پنجـــاه سـال است که هـم‌دیگــر را مـی‌شنـاسیـم. تـــو بـه حـــرف من گـــوش نمـی‌دهـی. بـه صـــدای عـــر عـــر الاغـم گـوش مـی‌دهـی احمــــق!

متـأسفـــانـه از دوران حکومت هـارون تـا این زمـان  منـاسبـات میـــان فــرد و قــدرت دگـــرگـــون نشـده اسـت.

 

هــارون مجلسـی آراستــه بـود و فیـلسوفـی از فـلاسفـه‌ی یـونـان نیــز در آن مجلس حضـور داشت. بهلــول و دو تن از یـارانش وارد شدنـد. خـردمنـــد یـونـانـی در آن مجـلس سخـن مـی‌گفـت کـه نـاگـاه بهلـــول در آن میـــان از او پـرسیـد: کار شمــا چیست؟ خـردمنــــد یـونـانـی مـی‌دانـست کـه بهلـــول دیـــوانـه است و بـر آن بــود تا دیـــوانگی او را عیــان کنـــد. گفـت: من فیـلسوفـم و کارم این است که اگـر عقـل از سـر کسی بپـــرد، عقــل را به او بـازگـــردانـم. بهلــول گفت: با این سخنـــان عقــل از ســر کسی مپـــران که بعــد مجبــور شــوی بـازش گـــــردانـی.

 

مـی‌گوینـــد: روزی هـارون الـرشیــد طعـام فـرستــاد بـرای بهلـــول. بـه بهلـــول گفتنـد: بخـــور! خلیفـه فـرستــاده است. بهلــول ظـرف غــذا را مقـابل سـگـی گــذاشت کـه از گـرسنـگی پـارس مـی‌کـــرد. گفتنـد: چـرا این غـذای لـذیــذ را که خلیفـه بـرای تـو فـرستــاده را، مـی‌گــذاری جلـو سگ؟ گفـت: خـامـوش باشیــد کـه اگــر سگ بشنـــود این طعـــام را خلیفـه فـــرستــاده است، بـه آن لـب نخـــــواهــــد زد.

           

بُهـلـول و بـازرگـان

 

مـی‌گـوینـد: روزی مـردی از بـازرگـانـان کـوفــه از بُهلـول پـرسیـــد: شیـخ! بـه نظــرت من چـه بخـرم کـه بـا فــروش آن سـودی زیـاد عــایـدم شـود؟

 

بُهلــول گفت: آهــن و پنبـــه.

بـازرگـان آهن و پنبــه خـریــد و انبــار کــرد و در مـوقـع منـاسب فــروخـت و سـودی فــراوان بـُــرد. بــازرگان گفت: ای بُهلــول دیــوانـه! به پنــد تـو عمـل کـردم و فــراوان سـود بـردم. بگـو این‌بـار چـه بخـرم؟

 

بهلــول گفت: پیـــاز و هنـــدوانـه.

بـازرگـان پیــاز و هنــدوانـه خـریـد و انبــار کــرد و گنـــدیـد و فــراوان زیـان دیـد. گفت: بـه پنــد تـو عمـل کـردم، زیـان دیـدم. چــــرا؟

 

بهلــول گفت: دفعــه اول کـه نـزد من آمــدی مـرا شیـخ خوانــدی. گمــان کـردم که عقلـم را پسنـدیـده‌ای. بـار دوم امــا، مــرا دیــوانـه خـوانـــدی گمـان کــردم جنـــونـم را مـی‌پسنــدی.
بـازرگـان شــرمگیـن شـد و بـه رنـجش بُهلــول پـی بـُـرد.

 

 بـُـز به پـای خـــود، ميش به پــای خــود

 

هـارون‌الـرشیــد مـردی ظالـم و اذیـت و آزارش بـه مـردم زیـاد بـود. بـه همیـن جهـت بُهلـول از کـارهـای او خیـلی نـاراحـت بـود و گـاهـی نمـی‌شـد کـه کسـی خنــده او را ببینــد. یـک روز هـارون علـت نـاراحتـی او را پـرسیــد ولی بُهلـول جـواب نــداد تـا اینـکـه هـارون شخصـی را انتخـاب کـرد و بـه او گفـت: « پشـت سر بُهلـول بـدون اینـکه متـوجـه شـود راه بـرو و اگـر خنـده او را دیـدی بیـا بـه من بگـو و صـد درهـم از من جـایــزه بگیــر». آن شخص تـا چنـد روز همـه جـا نـاظــر کـارهـای بهلــول بـود ولی نتــوانست خنــده او را ببیـنــد. تـا اینـکه یـک روز بهلـول مقــابـل دکان قصــابـی ایستـاد و خیــره‌ خیـره داخل دکـان را تمــاشا کـرد. در ضمن نگـاه کـردن لبخنــدی بــر روی لبش نشست. مـرد فـوری به حضـور هـارون رفت و هـرچـه دیـده بـود بیــان کــرد. هـارون بهلــول را خواست و گفت: « علـت خنــده‌ی تــو در مقــابل دکـان قصــابـی چـه بـود ؟ » بهلـول جـواب داد: « من خیـلی نگــران بـودم که روزی با این کـارهــایـی کـه تــو مـی‌کنــی مــرا هــم بـه آتش خـودت بســوزانـی ولـی حـالا فهمیــدم کــه، بـُـــز را بـه پـای خـودش مـی‌آویـــزنـد و میـش را هــم بـه پـای خــودش ».

 

روزی شخصی از بهلـــول پـرسیــد:
چـــرا خـواب عـــده‌ای از مـــردم سنگیـن است؟
در جـواب گفت:
بــرای اینــکه عقل آنهــا سبُـک است.

 

شخصـی بـه بهلـول گفت:
مـن هـر روز صبــح زود از خـواب بــرمـی‌خیــــزم.
بهلـــول جــواب داد:
از خــواب بــر نمـی‌خیـــزی، بـلکــه از رختـخـــواب بـر مـی‌خیـــزی.

 

روزی هـارون‌الـرشیـد از بهلــول پـرسیــــد:
بـزرگتــرین حیــوان دریـا کـــدام است؟
بهلـــول جواب داد:
نهنــــــگ !
خلیـفـه پـرسیــــد:
بـزرگتـــرین جـانـــور روی زمیـن کـــدام است؟
بهلـــول گفت :
استـغفــــراللّه!
کــدام جـانــور جــرأت دارد کـه خــود را از حضــرت خلیفــه بـزرگ‌تــــر بـدانــد؟

 

فــردی از استـاد خویش پـرسیـــده بـود:
اگــر شیـطان از جنس آتـش است, آتـش جهنـم چگــونـه بـر او تـاثیـــر مـی‌گــذارد و او را می‌ســوزانـد؟ بهلــول آنجـا بـود، از مجلس خارج شـد و کلــوخـی آورد و بـا ضــرب بــر سـر سئـوال کننــده کوبیـــد، خــون سـر و صــورت مــرد را پـــوشـانـد.!
بهلــول را نـــزد قـاضـی بــردنـــد. قـاضـی پـرسیـــد: چــرا اینگـــونـه کـــردی؟ بهلــول گفت: بـرای مـن هـم سئـوال اسـت کـه کلــوخ خـاکـی چگــونـه بـه انسـان خـاکـی این‌چنیـن تـاثیــر گـذاشتـه اسـت؟

 

روزی بهلــول در میــان جمـاعتـی گفـت:
هـارون الـرشیــد، خلیفـه عـادل و بـا انصـــافـی است.
همـهٔ آن جمعیـت از این حـــرف بُهلـــول تعـجب کـــرده و گفتنـــد:
بـه چه دلیــل این حــرف را می‌گـــوئـی؟
بهلـــول جواب داد:
دیشب خــدمـت خلیفـــه بـــودم و خـــودش شخصـــاً این حــــرف را زد!

 

بُهلـول و کفـش و فلسفـه

 

آورده‌انــد کـه روزی بهلـول بـه مسجـد رفـت. چـون روز عیـــد بـود. جمـع بسیـاری از مـردم آمــده بـودنـد. بهلـــول خـواست وارد شـود، دیــد جلـوی درب کفش‌هــای فــراوانـی است و چـون قبــلاً کفش او را دزدیــده بـودنــد، تـرسیــد که این‌بــار نیــز کفـش او را بـدزدنـــد. به همـین خــاطـر کفش‌هـایش را در دستمـالی پیـچیــد و زیـر لبـاس پنهــان کــرد. آنگـاه وارد شــد و در گـوشـه‌ای نشست. شخصـی کـه نـزدیـک او نشستـه بــود، گفـت: گمــان می‌کنـم کتـــابـی قیـمتـی زیـر بغـل داریــد. می‌گـوئیــد چـه کتـــابی است؟

بهلـول گفـت: کتــاب فلسفــه !

مـرد گفـت: ازکجــا خـــریـده‌ایـــد؟

بهلـول گفـت: از کفــاشی خــریـــده‌ام.

 

 بُهلــول و هــارون در حمـــام

 

روزی هـارون‌الـرشیـد بـا بهلــول بـه حمــام رفـت خلیفـه از روی شـوخی از بهلــول پـرسیـــد: اگــر من قـابـل فــروش بــودم چنـــد دینـــار ارزش داشتـــم ؟

بهلــول جـواب داد: پنجــاه دینـــار!

خلیفــه غضبنــاک شــده گفت: دیـــوانـه تنهــا لُنـــگـی کـه بـه خـود بستــه‌ام پنجــاه دینــار می‌ارزد.
بهلــول جـواب داد بیچـــاره من هـم لُنــگ را قیــمت گــذاشتــم خــودت که ارزشی نـــداری!

 

می‌گــوینــد روزی شخصـی بهلــول را دیــد که بـر سـر لجنــزاری نشستـه و تکـه‌ای نـان خشک را در لجنــزار فــرو بــرده و در حـالـی کـه  نـانـش را می‌خـورد، شُکــر خــدای را نیــز به جـا می‌آورد. رهگــذر از بهلــول پـرسیــد: بهلـــول، آخــر تکــه‌ای نـان خشک و لجــن خــوردن کـه دیگــر شُکــر نــدارد. این‌همــه شُـــکـر خــدای را گفتـن بــرای چیـست؟. بهلــول پـاسـخ داد و گفـت: اگــر خــدا واقعــاً بفهمــد، ایـن شُکـــر مـن از صـــد تـا فـحـش بـرای او بــــدتـــر است.

بـه بـُهلـــــول گفتنــد ریـش تـــو بهتـــره یـا دُم ســـگ ؟ گفـت اگــر از پُـل ( صــــراط ) جستـــم ریـش مــن، وگـــرنــه دُم ســـــگ.

 بُهـلـــول و صـاحبـخـــانـه

 

آورده‌انـد کـه بُهلـــول بـه بصــره رفـت و چـون در آن شهــر آشنــایـی نـداشت بــرای مـدتـی اتـاقـی اجـاره نمـود ولـی آن اطاق از بس کهُنــه سـاز و مخـروبـه بـود بـه مختصـر وزش بـادی یـا بـارانـی تیــرهـایش صــدا می‌کـرد. بُهلــول پیـش صـاحبخــانـه رفت و گـفت اطـاقـی کـه بـه مـن داده‌ایـد بـی‌انــدازه خطــرنـاک است. زیــرا به محض وزش مختصــر بـادی صــدا از سقـف و دیــوارش شنیــده مـی‌شود. صـاحبخـانـه که مــرد شـوخـی بــود در جـواب بُهلــول گفت عیبـی نــدارد، البتــه می‌دانیــد که تمــام مـوجـودات به مـوقع حمــد و تسبیـح خــدای را مـی‌گـوینــد و این صــدای تسبیــح و حمــد اطـاق است. بهلـول گفت: صحیــح است ولـی چـون تسبیــح و تحلیـل مـوجـودات به سجــده منـجــر مـی‌شـود مـن از تـرس سجــده‌ٔ‌ اطـاق خـواستــم زودتــر فکــری بنـمــایــم.

 

سئــوال از بُهلـــول دربـارهٔ حـضــرت لــوط

 

از بُهلــول سئـوال نمـودنـد که حضــرت لــوط پیغمبــر چـه قــومـی بــوده اسـت. گفـت: از اسمـش پیــداست که پیغمبــر الـوات و اراذل بـــوده است. گفتنــد چــرا چنـین جســارتـی بـه پیغمبــر خـدا مـی‌نمـائـی ؟ گفـت بـه خـود پیغمبــر جســارتـی نشــده، قــومش را مـی‌گـویـم و دروغ هـم نـگفتــــه‌ام.

 

بُهلــول و مستـخــدم

 

آورده‌انــد که یکـی از مستخـدمیـن خلیفـه هـارون‌الـرشیــد مـاست خـورده و قــدری در ریشش ریختـه بـود . بُهلـول از او سئـوال نمــود چه خـورده‌ای ؟ مستخـدم بـرای تمسخــر گفت کبــوتـر خـورده‌ام بُهلــول جـواب داد قبـل از آنکـه بگـوئـی مـن مـی‌دانستــم. مستخــدم پـرسیــد از کجـا مـی‌دانستــی؟ بُهلــول گفت:چــون فضـله‌ی کبـوتـر بـر ریشـت نمـــودار است.

 

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

بـايـد كـه رفت

 

بــار مـی‌بـایــــد كـه بســت
از شهـــر خیــــال دود گـرفتــــه در ذهـن،
مـی‌بـایــــد كـه گـــریـخت.
نشستــه‌ایـم امــا، هنـــوز
تـا خیـــال خستـــه از انتـــظارمــان را فـریبـــی دیگــر
از پـس ابــرهـــای تـــوهـــم بـاز رســــد؟
بــــاران مــی‌بــــارد،
ابـرهـــا مـی‌رقصنـــد از شــورش دلهـــاشـــان.
بـاد مــــی‌وزد،
تـا درختــــان گیســوان خـویش را در بــزم حضـــور بیــــاراینـــد.

و دریـــا كـــف‌آلــــوده،
مـی‌كــوبــد مشت بـر ستبــــر صخـــره‌هـــای حصـــار دیـرگـــون.
مـی‌شكنـــد زلـف پـرچیـــن‌هـای تـابستـــانـی
در حـضـــور زردی و خـمیـــدگــی پـائیـــــز.
وه چـــه فـریبـــا نـقش مـی‌زنــــد نقــــاش عـاشــــق.
نیـلـــوفـــرانـــه مـی‌رود در قعــــر مــــرداب،
ریشـــه‌هـای پنهــــان رونـــده در تـاریـكــــی،
تـا بــه روز حـادثـه كمیـــن‌گــاه دل عـاشــــق گــــردد.
بـار مـی‌بـــایـد كـه بسـت.
انـدیشنـــاكـــم از فـــریب دیــــروز،
كـــه همـــه در وادی بـی " اویــــی" گــــذشـت.
امـــا ایـــن بـــار
 بــی هیــــچ انــدیشــــه،
بـی بــار و بــا یــار مـــی‌بـایــــد كـه رفـت.
بـار مـــی‌بـایـــد گـــــذارد.
دل مـــی‌بـایـــد گشــــود.
مــی‌بـایـــــد كـــه رفـــت
.

 

*** 

بـرکـت بـاشــد

 

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

طـریـق سـوگمــاد

 

+ نـوشـتـه شـده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

خــواب و رؤیـــا

 

گـُل دیـده نـاگـه مـر تـو را بـدریـده جـان و جـامـه را

وان چنـگ زار از چنـگ تـو افکنــده سـر پیـش از حیـا

 

بـُد بـی تـو چنـگ و نـی حـزین بـُرد آن کنـار و بـوسـه ایـن

دف گـفـت مـی‌زن بـر رُخـم تـا روی مـن یـابــد بهــا

 

 

معمـولاً ذهـن بـه‌خـاطـر تـرس از نـاشنـاختـه‌هـا همیشـه در خصـوص یـادگیـری مقـاومـت زیـادی از خـود نشـان مـی‌دهـد. هنـگامـی‌کـه انسـان در حـالت خـواب بـه‌سـر مـی‌بـرد، دخـالـت ضمیـر هُشیـار و بـه بیـانـی دانستـه‌هـای قبـلـی در فـرآینـده یـادگیـری و یـادسپـاری بـه حـداقـل مـی‌رسـد و در نتـیجـه فـرد بـرای جـذب مطـالب جـدیـد مستـعـدتـر و آمـاده‌تــر اسـت.

 

نتـیجـه اینکـه مـی‌تـوان اینگـونـه گفـت کـه انسـان در خـواب بـرای یـادگیـری مستعـدتـر و آمـاده‌تـر اسـت، چـرا کـه دخـالـت افـکـار و بـاورهـای مـزاحـم و منـطقـی در ایـن حـالـت بـه حـداقـل مـی‌رسـد. از سـوی دیگـر بـدن و بخصـوص ذهـن انسـان بـه‌خـاطـر ذات الکتـروشیمیـایـی فـرآینـد تفکـر، دائـم در حال تشعشـع امـواج فـرکـانس پـائـین آکـوستـیـکـی است که این فـرکـانس‌هـا بـرای تمـام اجـزای بـدن بـه‌خصـوص بخـش‌هـای مختـلف مغـز آشنـا مـی‌بـاشنـد. بـرای هـر فـرکـانس یک حـالـت روحـی خـاص وجـود دارد کـه این مـوضـوع در خصـوص حـالـت روحـی فــراگیـری نیــز صـادق اسـت.

 

مقـدمـات پـردازش رؤیـا بـا فـروکـش کـردن کنـش‌هـا و واکنـش‌هـای ذهنـی در کالبـد مـادی (فیـزیکـی) آغـاز مـی‌گـردد، بـه ویـژه آنـکه فـرد ــ جستجـوگـری باشـد کـه از طـریـق روش‌هـای معنـوی نیـاز بـه آمـوختـن در سـاختـارهـای معنـوی ــ اعتقـادی خـویش دارد. بـا بـه حـداقـل رسیـدن واکنـش‌هـای ذهنـی کـه در عـالم بیـداری (بیـداری مجـازی) مـا را فـرا گـرفتـه‌انـد، و بـا فـرو رفتـن بـه خـواب (بیـداری حقیقی) جهـان پیـش رو دگـرگـون گشتـه و فـرد وارد جهـان ارزش‌هـا و معیـارهـایـی مـی‌شـود کـه بـا سـاختـار فیـزیکـی و مـادی وی تفـاوت دارنـد و بـه نـوعـی از جنـس دیگـری هستنـد. شنـاخت جنـس و مـاده‌ای کـه در این عـوالـم پیـش روی مـی‌بـاشـد یکـی از دروس پـایـه‌ای و بنـیـانی در فهـم نـوع رؤیـا و هـم‌چنـین مضمـون آن‌هـا مـی‌بـاشـد، بـه بیـانـی ساده‌تـر استـاد رؤیـا بـا تـوجه بـه مـوقعیـت فـرد از مـوادی در سـاختـار رؤیـا استفـاده مـی‌کنـد کـه سهـولت درک و فهـم را بـرای‌ رؤیـاگـر در مقـابل سـانسـور ذهـن و هجـوم تـفکـراتـی مـادی روزانـه کـه هـم‌چـون پـرده‌ای راه را بـر درک و فهـم رؤیـا مـی‌بنـدنـد، بـه همـراه داشتـه بـاشـد.

 

مفهـوم آنچـه کـه مـا از رؤیـاهـای‌مـان بـرداشـت مـی‌کنیـم، بـه تمـامیـت همـهٔ‌ آنـی نیـستنـد کـه مـی‌بـایـد کسـب نمـائیـم و این مهـم بیشتـر بـه جهـت عـواملـی صـورت مـی‌پـذیـرنـد کـه نـاشـی از تصـورات بیـداری مجـازی مـاسـت. در حقیـقت درک بیـن مجـاز و حقـیقـت را در زنـدگـی مـادی واژگـونـه پنـداشتـه‌ایـم، آنچـه کـه بیـداری حقیـقـی نامیــده مـی‌شـود در واقـع هنـگامـی اسـت کـه روح کـالبـد فیـزیکـی خـویش را بـه جهـت کسـب تجـربـه‌ا‌ی معنـوی تـرک مـی‌گــویـد.

شـروع واکنـش‌هـای کـالبـدی و آغـاز فعـالیـت مـادی ( فیـزیکـی) و آغـاز کنتـرل سخـت‌هنـجـار ذهن حصـاری اسـت کـه دوبـاره روح را در بـر مـی‌کشـد تـا مشغـول خـویـش سـازد، خـــوابـی کـه بیـداری‌اش مـی‌نـامیــم.

 

بـا تغییـر نـقطـهٔ اتـکا بـر ایـن دو فـرض مهـم و کنتـرل مـرز بیـن این دو و ایجـاد تـعـادل در زنـدگـی روزمـره بـه جهـت حضـور در کـالبـد فیـزیکـی و کسـب تجـربـه‌هـای لازم آن، مـی‌تـوان آمـوختـه‌هـای رؤیـا را بـه‌خـاطـر آورد و بـا جمـع‌بنـدی مـوضـوعـات مطـروحـه در آن و گـاهـاً تـوالـی و تکـرار یـک رؤیـا در یـک دورهٔ مشـخـص زمـانـی، بـه پیـام‌هـای ارسـالـی و در حـقیـقت پیـام استـاد رؤیـا آگـاهـی حـاصـل نمـود.

 

بـروز چنـین حـرکتـی تمـامـاً و در حقیـقـت نیـاز قلبـی و عـاشقـانـهٔ روح در تـلاش بـرای کسـب ارتقـاء معنـوی اسـت، و این مهـم در ارتبـاط مستـقیـم بـا انجـام تمـرینـات معنــوی قــرار دارد.

فضـای سخـت‌گـونـهٔ مـادی و قـرار گیـری روح در حصـار کـالبـد فیـزیکـی و تحتـانـی ارتبـاط او را بـا عـوالـم بـرتـر حیـات بصـورتـی محـدود و تـحـت کنتـرل ذهـن درآورده اسـت. بـرای رهـایـی از ایـن ضعـف دامـن‌گیـر روح مـی‌بـایـد پـردازش‌هـای ذهنـی را در کنتـرل مـرز جـدایـی روح از کـالبـد و ورود بـه جهـان رؤیـا را تحـت کنتـرل درآورد و آن را هنـگـام مـراقبـه و یـا بـه هنـگـام انجـام تمـرینـات معنـوی مـربـوطـه و بـه بستـر رفتـن بـه پـائیـن‌تـریـن حـد تـوان در اقتـدار و فعـالیـت رسـانـد.

 

در حقیـقـت تفـاوت بیـن خـواب و رؤیـا در شنـاخـت بـاورهـای فـرد در استفـاده‌ٔ از آن‌هـاسـت، نـوعـی بـرداشـت فـردی کـه در سلـوک معنـوی فـرد تـأثیـرات عمیـق خـویـش را بـه همـراه خـواهـد آورد.

اگـر فـرد بـه گـزینـه‌ٔ خـواب ــ استـراحـت کـالبـد فیـزیـکـی ــ و بیـدار شـدن در جهـان‌هـای بـرتـر را در منطـق ذهنـی خـویـش القـاء کنـد حـاصـل نتـیجـه‌ای خـواهـد بـود کـه، رفتـه رفتـه فـرد بـر ایـن امـر آگـاهـی حـاصـل مـی‌نمـایـد کـه در حقیـقـت نقطـهٔ سکـون و استـراحتـی تـا کسـب معـرفت لازم و شنـاخـت حقیقت خـویـش وجـود نـدارد.

 

آنچـه کـه مـا از بیـداری مـی‌پنـداریـم تنهـا یـک مجـاز سـاده اسـت، یـک دروغ انـگاشتـه شـده در ذهـن. تمـامـی حـرکـات و سیـر و سفـر روح در تمـامـی عـوالـم و جهـان‌هـای مـربـوط بـه کسـب تجـربـهٔ‌ او در ضمیـر روح بـایگـانـی و حفـظ مـی‌گـردنـد، فـراخـوانـی آن تنهـا تـوسـط تمـرینـات معنـوی مـربـوط بـه رؤیـاهـا و سفـر روح امـکـان‌پـذیـر مـی‌بـاشـد. در حقیـقـت روح هـویـت اصلـی فـرد مـی‌بـاشـد که نـه بـه خـواب مـی‌رود و نـه اصــولاً بـه خـواب نیــاز دارد.

خـواب آنجـایـی اسـت کـه جسـم بـی‌هـوش و مـدهـوش، خستـه از تـلاش روزانـهٔ خـویـش بـر بستـری آرمیـده اسـت‌ ــ و رؤیـا حیـاتـی اسـت حقـیقـی کـه روح در بـازیـابـی راه بـرای رسیـدن بـه سـرمنـزل مقصـود در این سیـر گشـت، در حــال تـلاش ــ کـوشـش و پـویــش اسـت.

 

بـرکـت بـاشـد.     

+ نـوشـتـه شـده در  جمعه هجدهم اسفند 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

مــزرعــهٔ آرزوهــا

 

شـالـودهٔ عنوان این فصل، یعنی " کالبد کیهانـی مـاهـانتـا " از بخشی از کتاب دوم شـریعـت کـی سـوگمـاد کـه در زیـر مـی‌خـوانیـد، اخـذ شـده اسـت.

 

پیروان اک تنها هنـگامـی خود را در حیات کـالبـد مـاهـانتـا، استـاد حق در قید حیات ــ که خود جـزئـی از آنند ــ و در حیات پیکرهٔ بشـریـت ــ که خود عضـوی از آنند ــ دخیل و سهیـم می‌بینند که مشیـت و خـواسـت سـوگمـاد را کـامـلاً به‌جا آورده بـاشنـد. فهم کُلی آنان از آثار معنوی اک یا همان کالبد مـاهـانتـا و از تمـامیـت جهان یا همان آفـرینـش سوگمـاد، اساس این اعتقاد محسوب می‌شود. بدین تـرتیـب، این کالبد تنها هنـگامـی بـه درستـی عمـل مـی‌کنـد کـه یـکایـک اجــزاء آن در اطـاعـت محض از خـداونـد بـه‌سر بــرنـد.

 

از دیدگاه من مطلب بالا، یعنی خدمت به سوگمـاد، مـاهـانتـا، استـاد حق در قید حیات و تمام جهان، به وظیفهٔ اصلـی همه اکیست‌ها و معبد اک اشاره دارد. سری هـارولـد بـارهـا اشاره کرده است که رسالت و هدف او اشاعـهٔ تعـالیـم اک در جهان است. معبد اک پُلـی است کـه دسـت‌یـابـی بـه ایـن هـدف را میـسـر مـی‌ســازد.........

 


ادامـه مطلـب
+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

+ نـوشـتـه شـده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

+ نـوشـتـه شـده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

سخنـی چنـد پیـرامـون سطـوح آگـاهـی

 

*** 

عشــق از اول سـرکـش و خــونــی بــود

تــا گــریـزد آن‌کــه بیــرونــی بــود

 

مـولانـا

 

 

حقیـقت مطـالـب عنـوان شـده در همـهٔ‌ کتـاب‌هـای اکنـکار بـه شیـوه‌هـای مختـلف نشـان از نـوعـی تغییـر رونــد حیـات فیـزیکـی اسـت. چـه آن کتـاب‌هـایـی کـه در دوران پـال تـوئیچـل بـه چـاپ رسیـدنـد و چـه کتـاب‌هـایـی کـه در حـال حـاضـر تـوسـط افـراد دارای وصـل‌هـای بـالا و خـود مـرکـز اکنـکار و از خـود استـاد در قیـد حیـات بـه چـاپ مـی‌رسنـد، همـه و همـه نـوعـی تـرفیــع سطـح آگـاهـی عمـومـی را در خـود بـه همـراه دارنـد، کـه از رونـدی سـاده و آرام شـروع مـی‌گـردنـد و رفتـه رفتـه ریتـم و ضـرب‌آهنـگ حـرکـت مطـالب از شکل و فـرم بیـرونـی بـه قـالب‌هــای درونــی نظــری گشــوده و مجــدداً بــه جــای خــود بــازمــی‌گــردنــد. در گاه شمـار آمــده اسـت ....

 

« رسـالت مــاهـانتــا، استــاد حــق در قیــد حیـات فعلـی ایـن اسـت کـه پیــام اک را در دستــرس تمــامــی ملـل جهــان قــرار دهــد. از آنجــا کــه مــردم از لحــاظ سطــح آگـاهــی در درجــات مختــلفــی قــرار مــی‌گیــرنــد، او تعــالیــم را بــه طــرق مختــلف عــرضــه خــواهــد داشــت. رســالــت جهــانــی او بــرای تمــام کســانــی کـه ذهنــی یــک جــانبــه داشتــه بــاشنــد، گــران خــواهــد آمــد.»

( گاه‌شـمـار ــ فصـل دوم ـ ســال هفتــم )

 

منظور استفـاده از این روش به این جهت است که روح در قالب‌های متعدد و تحت شـرایـط بسیـار پیـچیـده‌تـر از آنی که ما حتـی مـی‌تـوانیـم در حقیـقت مـاجـرا از سـوابـق آکـاشیـک خـود بـه کمـک مـاهـانتـا،‌ بخـوانیـم و بـدانیـم ــ مـراحلـی را پیمـوده است کـه حـل و هضــم همـه‌ٔ آن‌هـا بـرایـ‌ش طـی پیمـودن مسیـر آشنـایـی بـا حقیـقت خـویش کـار آسـانـی نیـست. امـا ایـن سختـی و مشـکلات بـرای روح جـوینـده و جنـگنـده‌ای کـه خـواهـان درک حقـایـق و شنـاخـت خـویشتن است نمـی‌تـوانـد سـد راه بـاشـد، مشکـل اینـجـاسـت کـه همـه چیـز بـا خـواست روح حـل و فصـل نمـی‌گـردد، حقیـقـت ایـن اسـت کـه خـواسـت روح تنهـا درخـواستـی اسـت بـرای انتقـال، تعـویـض و تـغیـیـر شـرایـط حیــاتـی و سیـکل آن . امـا ایـن درخـواسـت سلسـلـه مـراتبـی بـرای بـازیـافـت و بـازگـشت روح تـرتیـب مـی‌دهـد کـه مـی‌بـایسـت تـوان فهـم و درک آن را در خـود داشتـه بـاشـد، وگـرنـه ایـن سلسلـهٔ حـرکـت بـازگـشت مجـدداً و مکـرراً در سطـوح آگـاهـی مختـلف بـرایـش تکــرار خـواهنـد شـد تـا روح تجـربـه و آگـاهـی لازم را کسـب نمــایـد.

 

سئـوال، سئـوال و هـم‌رنـگ شـدن نحـوهُ زنـدگـی‌ فـرد بـا آن همـان رونـدی اسـت کـه روح و یـا بـه شکلـی محسـوس‌تـر فـرد بـه‌دسـت مـی‌گیـرد تـا از چــرخـه‌هـای کـج‌بـاوری و نـابـاوری‌هـا بـه بیــرون بجهـد، و این جهـش زمـانـی صـورت خـواهـد پـذیـرفـت کـه بـه بـی‌سئـوالـی و یـا بـه قـولـی بـه بـی‌رونـدی در جـریـان حـرکـت بـرسـد. شـایـد ایـن مـوضـوع کمـی غیـر معقـول و غیـر قـابـل درک و نـابـاورانـه بـه نظـر آیـد، امـا حقیـقت ایـن اسـت کـه تـا وقتـی مـا بـه هـر نـام و شکلـی سکـان حـرکـت را بـه سـوی فهـم و ادراک آگـاهـی بـرتـری نـاشنـاختـه در دسـت داریـم حـرکـت‌هـای چنـدان جـالبـی را در خـویـش نخـواهیـم دیـد. زیـرا بـه دلیـل عـدم آگـاهـی از مـوانـع و شنـاخـت از آنچـه در پیـش است اصـولاً‌ حـرکتـی صـورت نمـی‌پـذیـرد و تنهــا چــرخـه‌ای از مقـولات ذهنـی شـروع بـه تحـرک خـواهنـد کـرد کـه در دراز مـدت بـاعـث آزار خـواهنـد بـود. هنـگامـی کـه روح در مسیـر بـه سـویـی نشـانـه مـی‌رود مختصــات و شـرایـط لازم بـرای آن حـرکـت را در فــرد احـداث مـی‌کنــد، شــایــد مثـــال سـاده‌ای روشن‌گـر این مطـلـب بــاشــد.

 

یـک چتـربـاز، بـرای پـریـدن از هـواپیمـا و پـرواز در آسمـان و کنتـرل حـرکـت خـویـش و متعـادل سـاختـن خـود بـا جـریـان هـوا در سطـح مـورد نظـرش حـداکثـر شـایـد ده ثـانیـه زمـان دارد. امـا ایـن ده ثـانیـه درک مـوقعیـت حیـاتـی در این عمـل احتیـاج بـه مـاه‌هـا تمـریـن‌هـای عملـی، تئـوریـک و علمـی در ارتفــاعــات مختــلـف پــروازی دارد.

 

حـال بـازمـی‌گـردم بـه نحـوهٔ ‌آمـوزش روح در شـرایـط سخـت ایـن‌چنینـی، زمـان از عـوامـل بـازدارنـد و کُنـد کننـدهٔ رونـد حـرکـت روح در جهـان‌هـای مـادی اسـت. بـه ایـن دلیـل کـه آنچـه را مـی‌آمـوزد در میـدان کـارزار بـه آزمـون بـرده و آن را بسنـجـد و تجـربـهٔ ‌نهـایـی و لازم را کسـب کنـد. آنچـه کـه بعـد از کسـب تجـربـه حـادث مـی‌شـود همـان بـی‌پــروایـی بیـرون پــریـدن چتـربـاز آگـاه و مسلـط بـر امـور اسـت. بیـرون جهیـدن روح از چـرخـهٔ کسـالـت‌آور آگـاهـی‌هـای مـادون نیـاز بـه بـی‌پـروایـی، تبـحــر و تحــوری دارد کـه مـی‌بـایـد عمـلاً‌ آن را بیــآمــوزد و بیــآزمــایـد.  

 

از چشـم یـک مگـس،‌ سـریـع‌تـرین حـرکـت دسـت مـا در بعُـد زمـانـی‌اش بیـن دو تـا سـه ثـانیـه بـه‌طـول مـی‌انجـامـد، حـال تصـور کنیـد کـه مـا چـه حجمـی از زمـان را بـه خـود بـرای حـرکـت‌هـای کـوچـک و معمـول خـویش در خـود آغشتـه داریـم، ملـخ و انسـان هـر دو تحـت یـک شـرایـط جـوی و در یـک بعُـد مـادی هستنـد، امـا زمـان بـرای ایـن دو گـونـهُ حیـاتـی هـم‌سـان نیـسـت.

 

مـوضـوعـی دیگـر در امتـداد زمـان بـرای تـوجیــح بـروز این پـدیـده نیـاز اسـت کـه مـکان نـام دارد. زنـدگـی روح در قـالـب ایـن دو پـدیـدهٔ مـوهـوم و خـالـی از حقیـقـت درس‌هـایـی را فـرا روی دارد کـه هـم حقیـقت اسـت بـه ایـن جهـت کـه روح حقیـقـت حیـات خـود را هـرچنـد نمـی‌شنـاسـد امـا بخشـی از آن اسـت، و دیگـر ایـن‌کـه تـوهـم اسـت، زیـرا روح زمان و مکان را به جهت زنـدگـی مـادی ــ فیـزیکـی بـاور خـویـش پنـداشتـه اسـت.

 

سئـوال اینجـاست کـه بـرای شنـاخـت چـه چیـز نیـاز بـه آگـاهـی و ارتقـاء آن داریـم، شنـاخـت حقـیـقـت و یـا درک و آشنـایـی بـا تـوهمـی کـه مـا آن را حقیـقـت پنـداشتـه‌ایـم؟  پـاسـخ در واقـع پـدیـده‌ای دو سـویـه اسـت، و بـه قـولـی هـم ایـن اسـت و هـم آن.

 

گـذرگـاه عبـور از این گـُدار اسـت کـه بـرای هـر کـدامیـن از ارواح متفـاوت اسـت، وگـرنـه همـه مـی‌بـایـد بگـذرنـد و خـواهنـد گـذشـت.

 

هـم‌‌گـون‌سـازی انسـان‌هـا پـدیـده‌ای اجتمـاعـی از درک و هـم‌زیستـی انسـان‌هـا و تأثیـر آن بـر یک‌دیگـر اسـت، وجهـی بیـرونـی اسـت کـه خـودنمـایـی مـی‌کنـد، سطـوحـی از آگـاهـی و زیـرمجـمـوعـه‌‌هـای کسـب  تجـربیـات مـورد پسنـد و دلخـواه انسـانـی اسـت کـه حتـی جـوینـده و خـواهـان یـافتـن حقـیقـت اسـت.

 

در روابـط اجتمـاعـی انسـان‌هـا عـواملـی نقشـی بـزرگ را ایفـا مـی‌کننـد مـاننـد تحصیـل، تـرفیعـات سطـوح زنـدگـی در بخـش‌هـای مختـلف رفـاهـی، داشتـن ملـزومـات و منقـولات، پـول و سـرمـایـه، شغـل‌هـای خـوب و پـُر درآمـد و امـکانـات مـربـوط بـه آن، مکـان‌هـای بهتـر و زیبـاتـر بـرای زنـدگـی و .... کـه همـه از وابستـگـی‌هـای روح در جهـان مـادی خبـر مـی‌دهنـد.

حـال در رونـد شنـاخـت و تـأثیـر مـوارد ذکـر شـده در راستای کسب آن ــ آن دو اصـل حـاکـم، زمــان و مـکـان، همـواره استیــلا و چیــرگــی خـویش را بـه رُخ مـی‌کشنــد.

 

بـا شـروع ارادهٔ گسستـن و آغـاز استقـلال روح در جهـان مـادی کـه آغـاز حـرکت او بـه سـوی جهـان‌هـای معنـوی اسـت تمـایـل بـه ایـن‌گـونـه مـوارد رفتـه رفتـه کـاستـه شـده و تـا بـه جـایـی نـزول مـی‌کننـد کـه فـرد هیـچ‌گـونـه دلیـل و احسـاسـی بـرای کسـب آن‌هـا در خـود نمـی‌یـابـد، و بـه حـداقـل امـکانـات رفـاهـی قـانـع مـی‌گـردد. اینجـا آغـاز دوگـانگـی‌هـا و سـر ستـیـز جهـان مـادی بـا این روح آزادی‌طلـب اسـت، آغـاز بـروز سئـوالات بـی‌شمـار و چـرایـی‌هـای بـی‌کـرانـه‌ای کـه پـاسخـی بـرای آن‌هـا در این محـدوده از حیـاط بـه سـادگـی یـافـت نمـی‌گـردد. هـوشیـاری در این مـورد خـاص و اینکـه نبـایـد در یـک رونـد خاص مسکـوت و راکـد مــانـد امـری اسـت کـه از آگـاهـی بـرتـر فـرد نشـأت مـی‌گیـرد و این همـان نقطـهٔ ‌عطـف تمــامـی حـرکـت‌هـای معنـوی در یـکایـک افـراد اسـت، نقطـهٔ آغــازینـی کـه بـرای همـهٔ‌ افــراد بـا شکل‌هـایـی متفـاوت خـود مـی‌نمــایـد ــ بـدان جهـت کـه هـر کـدامیـن از افـراد روحـی مستقـل است و بـا بــرنـامـه‌ریـزی متفـاوتـی پـا در ایـن جهـان مـادی گـذارده اسـت، و بـه قـولـی بـا ظــاهــرسـازی و خـود فــریبــی و هــم‌سـان دیگــری شــدن هــرگــز راه بـه جـایـی نخـواهــد بــرد.

 

انتخـاب روش‌هـای اتخـاذ شـده تـا سطـوحـی از مــراحـل رُشـد معنـوی انتخـابـی و بـه دسـت خـود فـرد انجـام مـی‌پـذیـرنـد، زیـرا در مـراحـل نخستـین ایـن خـود فـرد اسـت کـه بـایـد انتـخـابش را بـه مـرحلـهٔ عمـل بـرسـانـد، در مـراحـل بعـدی ایـن امـر بـه‌گـونـه‌ای دیگـر جلـوه مـی‌نمـایـد کـه جـدای از آمـوزش‌هـای استـاد، شنـاخت دام‌هـا و فـریـب‌هـای راه نیـستـنـد. زیـرا در مـراحـل بعـدی اسـت کـه فـرد بـه‌عنـوان فـرد آمـوزش دیـده در مـراحـل اولیـه مـی‌بـایـد بـرای طـی دوره‌ای بــرتــر و بـالاتـر کلیـهٔ دروس مـراحـل پیـشیـن را بـه‌کـار بستـه و آن‌هـا را همـواره بـا خـود و بـه‌خـاطـر داشتـه بـاشـد، البـتـه ایـن مـورد نشـان از بـی‌تـوجهـی استـاد نسبـت بـه فـرد نیـست بلکـه بـه‌کـاربستـن آمـوختـه‌هـای حیـاتـی هستنـد کـه استـاد در فـرد انگیختـه اسـت و اوست کـه فـرد را بـه نـظاره نشستـه اسـت تـا خـود را از ایـن کــوره راه بـه‌در بــرد، و ضــرورتـاً ‌بـه هنـگام نیـاز و یـاری دسـت او از آستیـن همـّت ــ ره رو را در پنـاه خـویـش خـواهـد داشـت.

 

جملـهٔ همیشگـی پـال تـوئیچـل: مـن همیشـه بـا شمـا هستــم.

این امـر اشـاره بـه آن دارد کـه، استـاد فـردی را که از او یـاری طلبیـده اسـت تـا از این مـدار تاریـک بگـذرد تنهـا نخـواهـد گـذاشت، و این حقیقتـی جـاودانـه در طـول ایـن مسیـر بـی‌پـایـان اسـت.

 

درک ارتقـاء آگـاهـی جمعـی در گـرو ارتقـاء آگـاهـی فـردی‌ اسـت، و دیگـر اینکـه در دریـافـت و درک ایـن مـوضـوع نبـایـد تـعجیـل کـرد، زیـرا پذیـرفتـن عمـل‌کـردهـای جهـان پیـرامـون بـرای فـردی کـه در آن مـرحلـه قـرار مـی‌گیـرد چنـدان سـاده و راحـت نیـستنـد، اگـر بـه‌خـاطـر داشتـه بـاشیـم همـواره در مـورد ذکــر هیـــو یـادآوری مـی‌شـود، در همـه حـال و همــه جـا و در مقـابـل هـرگـونـه عکـس‌العملـی کـه پیـش رو مـی‌بـاشـد. این بخـش مـوضـوع بسیـار جـذاب و دل‌پسنـد اسـت و تـأثیـرات گـاهـاً شگـرفـی را هـم بـه‌همـراه دارد.

 

امـا شکـل دیگـر وضعیـت ایـن اسـت کـه فـرد در سلـوک بـه مـدارج آگـاهـی بـرتـر و دور شـدن از جـریـانـات نـاهنجـار و منـفـی پیـرامـون خـویـش در زنـدگـی روزمـره، در نـوعـی از احساس انـزوای اجبـاری و یـا ایــزولاسیـون فـردی قـرار مـی‌گیـرد، یعنـی حــریمـی سخـت را بـرای دور مــانـدن از آلـودگـی‌هـای نفسانـی ( منفی ) مجـدد و آنچـه‌هـایـی کـه پشـت سـر گـذارده‌ اسـت، پیـرامـون خـود ایجـاد مـی‌کنـد، ایـن امـر یعنـی همـان سپـر دفــاعـی هیـــو در مقـابـل عـوامـل و عمـل‌کــردهـای منفـی کـه از پیــرامـون بـه سمـت فــرد در طــریــق حمـلـه‌ور مــی‌شــونــد. شنـاخـت و درک این امر تا حـدودی به پـذیـرش شـرایـط مـوجـود کمک کرده و این مـورد را آسان‌تر مـی‌سـازد.

 

مطـالعـه‌ در سیـر سلوک قـُدمـای طـریقـت ایـن خـط ظـریـف حمـایـت را مـی‌تـوان دیـد، البتـه قصــد تـأئیـد انـزواطلبـی و گـوشـه‌گیـری و پـرهیـز از اجتمـاع در روش‌های زاهـدانـه نیـسـت، بلکـه بیـان شیـوه‌هـای نهفتـه در رفتـار پـوینـدگـان راستـین پـیشیـن است کـه بـه معنـای هـوشیــاری در مقـابـل گـزنـدهـا و گـزش‌هــای راه اســت.

 

بیــا کــه ‌امــروز بیــرون از جهـــانــم

بیــا کــه ‌امــروز مــن از خــود نهــانـم

 

گــرفتــم دشنــه‌ای وز خــود بــُریــدم

نــه آن خــود نــه آن دیگــرانـــم

 

غلــط کــردم نبُــریــدم مــن از خــود

کــه ایــن تــدبیــر بــی مـن کــرد جــانــم

 

نــدانــم کــآتـش دل بــر چــه ســان اســت

کــه دیگــر شکــل مــی‌ســوزد زبــانـــم

 

بــه صــد صــورت بــدیــدم خــویشتــن را

بــه هــر صــورت همــی گفـتـم مــن آنـــم

 

همــی گفتــم مــرا صــد صـــورت آمــد

و یــا صـــورت نیـــم مــن بــی نشـــانــم

 

کـه صــورت‌هـــای دل چــون میـهمــاننـــد

کـــه مــی‌آینـــد و مــن چــون خـــانــه بــانــم

 

(مــولانــا ــ دیــوان شـمـس تبــریــزی)

 

 

بـا تـوجـه بـه ایـن مـورد اگـر فـرد آگـاهـی لازم بـرای درک این مطلـب را نـداشتـه بـاشـد، بـه سـرعـت بـه نوعی از توهم و احساس تنهـایـی و بیمـاری‌هـای روانـی ــ اجتمـاعـی و عـدم تعـادل در سیـستـم حیـاتـی خـویـش گـرفتـار مـی‌آیـد، بسیـاری از تـلاطمـات نـاشـی از حوادث پیشین در زنـدگـی‌های گـذشتـه چندان خـوشـاینـد و قابل تحمل برای جـوینـده نیستنـد، از جهتی جـوینـده می‌بـایست با آنچه گـذشتـه‌های خویش تا حد نیاز و معقـولـی آشنـا گردد، این امر هم تا زمـانـی کـه فرد قـابلیـت کنترل زنـدگــی مادی خـویش را در حد متـعـادلـی کسب نـکنـد مسیــر نمـی‌گــردد.

 

این عـارضـه بـه خصـوص در جـوامعـی بیشتـر دامـن‌گیـر هستنـد کـه افـراد در تنـگاتنـگ روابـط عـاطفـی غـرق و غـوطـه‌ورنـد. گـاهـاً احسـاس زنـدگـی چنـدگـانـه و در جنـدیـن مـدار متفـاوت، تـاب و تحمـل و تـوانـایـی‌هـای درونـی‌ و روانـی‌ را بـه تـاراج می‌بـرد. تجـربیـاتـی کـه در پـس‌‌زمینـه‌هـای عـاطفـی افـراد نهفتـه‌انـد از بحـرانـی‌تـریـن دوران‌هـای گـذار در عبـور بـه مـرحلـه‌ای نـوین اسـت. عـدم آگـاهـی و چسبنـدگـی‌هـای متعـدد در خصـوص وابستـگـی‌هـای مـوجـود در فـرد او را تـا بـه سـرحـد جنـون پیـش مــی‌بــرد.

 

ضــرورتـاً این‌گـونـه نخـواهـد بـود که ارتقـاء وصـل فـردی مـی‌بـایـست بـا وصـل جهـان اطـراف او مطـابقـت داشـتـه بـاشـد، زیـرا درجـات آگـاهـی و وصـل بـه حلقـه‌هـای معنـوی در تـک تـک افـراد و بـه آرامـی صـورت مـی‌پـذیـرد و گستـرش این امـر ارتقـاء آگـاهـی جهـان اطـراف او را ترفیع می‌بخشـد، امـا تـا جهـان پیـرامـون فـرد بـه درجـه‌ای از بـازتـاب