تبليغاتX
طنـیـن گام‌هــای عشــق
 نـگـاهـی دیگــر....؟

 

نـگـاهـی دیگــر....؟

 

انتخـاب گـزینـه‌‌هـای نـوشتـاری در بیـان اینکـه چـرا و چگـونـه مـی‌بـایست راه‌کاری انتخـاب نمـود کـه عـاری از کشمکش و ستیـز بـاشـد، همـواره در میـان گـروه‌هـای دوگـانـه و چنـدگـانـه‌ از نظـر دیـدگـاه امـا زیـر پـوشش و تحـت یـک نـام از دشـوارتـرین مـوضـوعـاتـی بـوده‌انـد کـه در بـرهـه‌ای کـوتـاه و اجمـالاً بـا ائتـلافـی مقطعـی کـوره راهـی را پیمـوده است.

 

 

مقصـود پـرداختـن بـه نقـدی دیگـر نیـست بلکـه بیـان حضـور نـقصـانـی اسـت کـه دائمـاً هـر از چنـدگـاهـی سـر از بـالیـن سیـاه خـویـش بـرمـی‌دارد و دامـان و گـریبـان را در این فضـای مجـازی بـا چنـگ و دنـدانـی دریده و هتـاک از هـم مـی‌درد. این درد جـانـکاه و آزار دهنـده را از لا بـه لای شیـوه‌هـای مـدرن و کُهـن رفتـاری نمـی‌تـوان به‌سـادگـی بـازشنـاخـت، زیـرا اصـولاً کسـی وظیفـهٔ بـازشنـاسـانـدن آن را بـر دوش نـدارد.

 

حقیـقت و تـوهـم بـرخـلاف تـرد و یـا قبـول آن پـدیـده‌‌‌هـایـی متمـایـز و در دو سوی یـک مـرزنـد. مـرزی کـه فـرد مـی‌تـوانـد آگـاهـانـه و بـا تـرسیمـی درونـی یـا نـاآگـاهـانـه بـه دلیـل شـرایـط کـارمیـکـی روی آن قـرار گیـرد. امـا مـوضـوع بـه دو جهـت مشـرف بـه یک‌دیگـر در دو سوی ایـن مـرز مـربـوط مـی‌گـردد. پـذیـرش و شنـاخت اینکـه تـا چـه انـدازه در دریـای تـوهـم انـدیشـه‌‌هـای فـردی و اجتمـاعـی غـوطـه‌ور هستیـم، خـود معیـاری هـرچنـد انـدک بـرای بـازشنـاختـن مسیـر حقیـقـت اسـت.

 

آنجـا کـه دریـابیـم پـای در بـاطـلاق متـعفن سیـاست فـرو رفتـه اسـت، طبیـعتـاً دلایـل بـروز چنـین اتفـاقـی را هـم خـواهیـم شنـاخت، امـا نـه ضــرورتـاً. بسیـاری و تفـاوت اعتقـادات و انـدیشـه‌هـای مـرسـوم و جـاری خـانـوادگـی، اجتمـاعـی و قـومـی هـم‌چنـین آمیختـگـی آداب، سنـن در این رونـد خـاص نـقشـی اسـاسـی را ایفـا مـی‌کننـد. داشتـن دیـدگـاهـی بـه اصطـلاح روشن‌فکـرانـه و خـودبـرتـربینـی‌هـای رایـج کـه عـواقـب رُشـد نـاهنجـار و نـاهـم‌گـون فـرهنـگی ‌ــ‌ آمـوزشی در بیـراهـه‌هـای نـافـرجـام نظام آمـوزشی اسـت، خـود دلیـل دیگـری در اختـلاف بینـش و فـاصلـه‌هـای بعیـد در میـان اقشـار اجتمـاع اسـت.

 

بحـران‌هـای اجتمـاعـی را همـواره قـدرت‌منـدانـی‌ آفـریـده‌انـد کـه نیـاز بـه کسب قـدرت و پـایـداری بیشتـری داشتـه‌انـد، تـا از این رهگـذر سلطـه و انـدیشـه‌ٔ اقتـدارگـرایـانـهٔ خـویش را دوامـی افـزون ببـخشنـد. ابـزار این قـدرت‌گـرایـی همـواره مـردم و در هـر قشـر و گـروه و دستـه‌ای چـه مخـالف و چـه مـوافـق بـود‌ه‌انـد. بـازی دنـائـت‌بـاری کـه بـازی‌گـران و نقـش‌آفـرینـانش مـردمـی سـاده دل و زودبـاور بـوده‌انـد، مـردمـی کـه فیـلم‌نـامـه‌ها و سنـاریـوهـای تنظیـم شـده از جـانـب کـلاشـان و مـردم‌فـریبـان (مجـریـان و حـامـیـان قـدرت‌های منفـی ) را نـاآگـانـه و .... بـا جـان و دلـی عـاری از فهـم و درک بـه صحنـهٔ ظهـور آورده‌انـد.

 

بـاور و تخمیـن این انـدیشـه کـه خـام‌پنـداری تـا چـه درجـه از حمـاقـت و جهـل را هم در بـرمـی‌گیـرد، بسیـار دشـوار و دور از بـاورهـای اعتقـاداتـی است کـه بـا آرمـان‌هـایـی این‌چنـینـی دسـت بـه خـون هـم‌نـوع مـی‌آلایـد و بـرای بقـا و پـایـداری قـدرت‌منـدان و سیـاست‌کیـشـان خـویش ــ قتـل‌عـام انسـان‌هـای دیگـر را جنـگی الهـی و اعتقـادی مـی‌نـامـد ــ و جـاهـلانـه بـه نـام خـداونـدی کـذاب و سـاختـگـی، نقشـی خـدایـی را کـه در قـالبـی بـه حیـات خـویش مشغـول اسـت بـه کـام مـرگ مـی‌فــرستـد.

 

جنـگ پـدیـده‌ای چـرکیـن و نفـرت‌آور اسـت، آمیزه‌ای سـاختـه و پـرداختـه شـده از مکـر و حیـلـه‌ای شیـادانـه اسـت کـه در پـس پـرده‌هـای سـالـوس و ریـا درهـم تنـیـده مـی‌گـردد و بـا نـقش و نـگاری خوش‌رنـگ آذیـن یـافتـه بـا طـلاتـم بـی‌شمـار افـکار و اعتقـادات رایـج و رسـوب کـرده در بطـن اجتمـاع ــ بـر مـردمـی تحمیـل مـی‌گـردد کـه تـا مغـز استخـوان خـویش غـرق در روزمــرگـی‌هـای حیـات خـویش‌انـد.

 

هیـچ فضـل و بـرتـری بـه کسـی کـه بـر ایـن واقعــهٔ شـوم آگـاه اسـت اهــدا نمـی‌گـردد، مگـر دلـی خـونیـن و دردآگیـن از این همـه فجـایـع جـاری و روزمره‌ و چشـم و گـوش‌هـایـی که نـابـاورانـه در حـال دیـدن و شنیـدنـد و پنــد نمـی‌گیـرنـد.

 

هنـوز گـوشـه‌ گـوشـه‌هـای جهان بـه خـون هـزاران سـالـهٔ تمـامـی کسـانـی کـه در این بـازی شنـاعـت‌بـار بـازی‌خـورده‌انـد و بـه شیـوه‌‌هـای بـی‌شمـاری از جنـگ‌ گـرفتـه تـا کشتـارهـای دسـت جمعـی و انفـرادی بـه جـرم داشتـن اعتقـاداتـی غیـر از آنچـه کـه زورمنـدان حـاکـم دیکتـه مـی‌کـردنـد و مـی‌کننـد، رنگیـن اسـت. بـا وجـود هـزاران هـزار شـواهـد دردنـاک و جـان‌کـاه و در پیـش چشـم از این عـارضـهٔ مـوهش، بـاز هـم نـدای شـوم جنـگ در میـانـه‌ای تیـره و تـاریـک بـر بلنـدای کـوس رسـوایـی اسـت.

 

بلنـدای بینـش روح و استـواری چنیـن بینـشی هـرگـز بـه جنـگ و نـزاعـی نیـاز نـداشتـه است. هیـچ‌گاه در مقـام روح، روحـی بـا روحـی دیگـر دستـی بـه جنـگ نیـازیـده اسـت، آنچـه کـه در این مـاجـرا ( جنگ ) مقصـود نظـر اسـت زیـاده طلبـی‌هـا و خـودستـایـی‌هـای مـادی زر‌ّانـدوزان تیـره افکـاری اسـت کـه در حیطـهٔ قـدرت خـویش بـه ایـن دسیـسـهٔ چـرکیـن متـوصـل مـی‌گـردنـد تـا بـر بقـای پلیـد خـویـش بـا هـر نـام و عنـوانـی بیـافــزاینــد.

 

آنـان کـه امـروز نـدای بیـداری و روشن‌بینـی را در دل خـویش یـافتـه‌انـد و بـر ایـن مهـم دلـی گشـوده دارنـد و بـدان عشـق مـی‌ورزنـد مـی‌داننـد کـه هـم‌سـویـی و هـم‌رأیـی بـا چنـین پـدیـده‌هـایـی نـه تنهـا راه گشـایشـی را پیـش روی بـاز نمـی‌گـردانـد بلکـه انسـداد رُشـد معنـوی‌شـان را بـا دستـان خـویـش رقــم مـی‌زننــد.

 

قـرونـی ‌متمـادی از پـی یکـدیگـر گـذشتـه‌انـد و در ایـن راه‌گـشت حیـات، قدرت حاکـم همـواره دسـت در کنـکاش و ستیــز عقـایـد داشتـه اسـت و هـر آنکـس کـه با او هم رأی نبوده است و بـر آن آعتقـاد بـاوری نبـوده اسـت را، از دم تیـغ زور و قـدرت خـویـش گـذرانـده است. آنچـه کـه امـروز پیـش روی مـا بـه عیـان قـابـل مشـاهـد مـی‌بـاشـد نتـایـج حـاصلـه از آنچـه رفتـه‌هـایـی است کـه در ایـن بـازی مُهـلک بـا نـام‌های گـونـاگـون و تـحت نام دفـاع از اعتقـادات و آرمـان‌هـای مجعـول و مجهول و بـی‌هـویـت درطول تاریـخ حیات بشری بر روی این کـرهٔ خـاکـی، نـاآگـاهـانـه ( جـاهـلانـه ) بـه بـار آورده‌ایـم، همـهٔ آنچـه‌هـایـی را کـه روزگـاری بـر بـاور آن پـای کـوبیـده‌ایـم و به میـدان نبـرد و مبـارزه بـا مخـالف آن رفتـه‌ایـم، امـروز در جبهـه‌ایـی مخـالـف پیـش روی اسـت تـا بـا جهلـی آتـشیـن و گـداختـه‌تـر از پیـش، صـلاحـی دیگـر بـه کـف گیـریـم و بـه میـدان کشتـاری عظیـم‌تـر پـای بگـذاریـم. امـری کـه جـزء تکـرار در چـرخـه‌ٔ هـولنـاک دیگـر، چیــز دیگـری را بـه ارمغــان نخـواهــد آورد.

 

ادواری متمـادی بشـر در حفـظ اعتقـادات مجعـول خـویـش جـاهـلانـه و وحشیـانـه کـوشیـده اسـت و قـدرتمنـدان هـر جـامعـه در هـر بـُـرهــه از تـاریـخ حیـات خـون‌بـار بشـر بـا نـام خـداونـد بـه خـداونـدگـاری بـر روی زمیـن پـرداختـه‌انـد. خـویـش را نمـاینـدهٔ خـداونـد دانستـه و مـردمـان ضعیـف و زیـر دسـت خـویـش را بـا این نـام بـه مسلــخ دنـائـت‌بـارگـی‌هـا و کسـب قـدرت بیشتــر بــرده‌انـد و گـردن زده‌انــد.

 

حضـور پیـدا و پنهـان قـدرت چنـین جـرثـومـه‌گـانـی همـواره حیـات پـاک انسـانـی را تحـدیـد نمـوده اسـت و در آینـده هـم نیـز تحـدیـد خـواهـد نمـود، بخـش مهـم حیـات فعلـی آنـانـی کـه بـه نـدای حـق تـن در مـی‌دهنـد به جهت شنـاخت این راه تـاریـک و فـریبنـده‌ای است کـه در هـر شیـوه و سیـره‌ای رُخ مـی‌نمـایـد. شنـاخـت خصیصـه‌هــایـی کـه عمــومــاً از بـرداشـت‌هـای تـاریخـی نشـأت مـی‌گیـرنـد و در پیشینـه‌ٔ هـر کـدامین از افـراد بشـر در حیـات امـروز جـاری اسـت.

 

شنـاخـت و پـاک‌سـازی و زدودن خـویشتـن از چنـین عـارضـه‌هــایـی زهـرآگیـن اولین قـدم بـرای بـازشنـاسـی خـویشتـن است. شنـاختـی که بـدون شنـاخـت و پـالایـش این‌گـونـه عـوارض هــرگـز بـه خـودشنـاسـی منـجـر نخـواهـد شـد. تـا هنـگامـی کـه هنـوز خـونـی در سـر و رگ‌هـا بـرای حضـور در جنـگ و ستیـزی بـه هـر دلیـل بـه جـوش مـی‌آیـد و فـوران مـی‌کنـد نمـودی از آلـودگـی‌هـا و وابستـگـی‌‌هـا را پنهـانـی در خــود بــه همــراه دارد.

 

یکـدیگـر را بـه تیـر طعنـه و تـوهیـن گـداختـن و دسیـسـهٔ شنـاعـت‌بـار جسمیت و جنـسیـت را بـه میـان کشیــدن، حـربـه‌هـایـی است که در پـس نقـاب معــرفتـی دروغیـن جـای مـی‌گیـرنـد. چنین شیـوه‌های گفتاری را قرن‌هــاسـت که مردم در هر جـامعـه و قشـر و صنفـی که بوده و یا هستنـد، از دیگر شیـوه‌هـای گفتـاری بهتـر باز می‌شنـاسنـد و به وضوح می‌تـوان فهمید که از چه حنجـرهٔ‌ای این نفیر پلید و تـاریـک به بیرون سـرایـت می‌کند.  کسـب معــرفـت و علـم شنــاخـت حـق ( اک ) نیـاز بـه یـورش و پـرخـاشـی نـه داشتــه و نــه دارد و نــه هــرگــــز هــم خــواهــــد داشــت.

 

سمـت و سـوی تنـد و تیـز بـی‌ادبـانـهٔ بیـان و تـحـت پـوششی مغـرضـانـه هـرگـز راه بـه جـایـی نخـواهـد بـرد. آنـانـی کـه خیـال و انـدیشـه‌ٔ خـویش را بـاوری مطلـق مـی‌داننـد و بـه آنچـه کـه مـی‌انـدیشنـد مـُهـر ــ غیـر از ایـن نیـست و لاغیــر، مـی‌زننـد بیـش از آنچـه کـه مـی‌انـدیشنـد در تیــره مغـاکـی سیـاه و سـرد قـرار دارنـد کـه پیشیـنیـان‌شـان قـرار گـرفتـنـد.

 

هنـوز در و دیـوار شکنجـه‌گـاه‌هـای پنهـان در قعـر کلیسـاهـا، کنـیـسـه‌هـا، مسـاجــد، معــابـد بـودایـی‌ و هنـدو، و زنـدان‌هـای مملـو از زنـدانیـان آزاده دل در هنـگامـهٔ قـدرت‌مـداری دیکتــاتــورهـای حـامـی طبقـهٔ کـارگـر و جـامعـه‌هـای شـورایـی و حقـوق انسـان‌هـا در شرق اروپا و  آنهـایـی کـه بـا آرمـان‌هـای نـاسیــونـالیستـی ــ فـاشیـستـی خـویش دسـت بـه بـرانـدازی قـومیـت‌هـای ملـی و مـذهبـی ضعیـف‌تـر و نسـل کُشی‌ها زدنـد بـه خـون گـرم و تـازه آغشتــه و رنگیــن اســت.

 

بازار فـریبنـده و کذاب دمـوکـراسـی‌های ریـاکـار، مملو از کـالاهـای فـریبنـده و چشـم‌نوازی است که انسـان امروز را به مـوجـودی مصـرف‌گرا و فـرطوت در راه بـدل ساختـه است. انسـانـی افسـرده، خستـه و سرخورده از آینده‌ای روشن. گـرداننـدگان این بینـش‌هـای دروغیـن آنـانـی‌اند که برای فروش محصـولات کـارخـانـه‌های خویش همواره به نقصـان و آزمندی جـوامـع گـونـاگـون به این‌گـونـه محصـولات نظـر دارند. جنگ‌ها دیگر تنهـا جنگ اعتقادات و بـاورهـا نیستنـد، جنگ سود است و سرمـایـه. خـرمنـی را می‌سوزاننـد تا نیـازمنـد خـریـد گندم گـردی. برادر را با دستـان بـرادر به خاک و خون می‌کشنـد، پـدر و مـادر را بـر مـزار فـرزنـد به شیـون و زاری فرو می‌کشـاننـد، دامن مادر را به خون گـرم طفـل چنـدمـاهـه‌اش رنگیـن مـی‌سـازنـد و هـزاران فجـایـع دیگــر کـه در بیـانـی نمی‌گنـجـد، تـا سـودی هـرآنچـه بیـشتـر بــر سـرمــایــهٔ سیـاه و چـرکیـن‌شـان بیـافــزاینـــد.

 

بـرای آنـان‌کـه بر این مهم خورده می‌گیـرنـد کـه بـرخـورد عـاطفـی بـا مسـائـل طـریقـی غلـط مـی‌بـاشـد بـایـد گفـت: در قدم‌های نخست محک تجـربـه‌ٔ روح بر این صفحـهٔ خـاکـی ابـزار حسـی و عـواطـف نـوع‌دوستــانـه‌اش مــی‌بــاشـد. همان‌هـایـی کـه طی هـزاران هـزار تجـربـهٔ گـونـاگـون حیـات بـی‌شمـار،  بر آن زخـم خورده‌ است و مـرحمـی بـرای درمـان آن نیـافتـه‌انـد. این گُدار سخـت و جـان‌کاه دوسـویـه است، چـه زخـم خـورده بـاشیـم و چـه زخـم زده باشیـم، در هر دو صـورت بـی هیچ گمـانـی زخمـی آلامـی از دستیــم و از پــی درمـــان.

 

  • آیا هنـوز بـاز هـم بـایـد درصـدد حمـایـت و شرکـت در جنـگـی دیگـر بـرآمـد، این همـه خـون جـاری بـر دستـان ایـن‌گـونـه پنـدارهـای زهـرآگیـن کفـایـت نمـی‌کنـد؟

 

  • آیـا امـروز بـایـد بـه بهـانـه‌ای دیگـر خـونـی تـازه بـر زمیـن جـاری گــردد؟

 

  • آیـا مـی‌بـایـد بـا تنـگ‌نظـری‌هـا و عـدم بیـنشـی بـاز و بـی‌احتـرامـی بـه عقـایـد دیگـران و تحقیـر و تـوهیـن و تهمـت هنـگامـه‌ای همچـون قـرون وسطـایـی دیـگـر را در پـردهٔ خیـال بـا نـام اک و اکنـکـار نـقـش زد؟

 

بـه چنـدیـن میـلیـون صلیـب دیگـر بـرای بـه صلیـب کشیـدن عیـسـی‌ گـونـه‌هـای مجـسم امــروز کـه بـا روحـی سـرشـار از عشـق از هر مسیـح سـاختـه شـدهٔ دسـت قـدرت‌منـدان و دیـن‌سـالاران بـرتـر اسـت و پــا در حیــات دارنــد، نیــاز اســت؟

 

چنـدصـد هـزار بـایـزیـد، حــلاج، سهـره‌وردی( شیـخ‌اشراق)، و .... دیگـر در رهگـذر این حیــات تلــخ و سهـم‌گیـن در صــف مسلــخ مُصلــح کــردن بــایــد قـــرار داد؟

 

بـه چنـد میـلیـون دیگـر هم‌چـون ارسطـو، افــلاطـون، لائـی‌تســی، شمـس، مــولانـا، حــافـظ، سعـدی، عطـار و  ....... دیگـر نیـاز اسـت. تـا چشـم دل‌هــایمـان را بگشـایــم و فــریـب چشـم ظـاهـربیـن سـر را نخــوریــم؟

 

مـا هنـوز از جملــهٔ‌ نــابـاورانیـــم

هنـوز هنـگامـهٔ اعتقـاد بـه بـاورهـای مـوهـوم و تیـرهٔ‌ وهـم‌آسـای ذهـن را تـرک نگفتـه‌ایـم.

هنـوز درکنـکـاش بـا روح خـویش بـر سـر اعتقـاد بـه ایمـانـی راستیـن در جنـگ و ستیـزیـم.

هنـوز میـان خـود حقیـقـی و خـود کـذاب، خــویشتـن راستیـن خـود بـرنگـزیـده‌ایـم.

هنـوز در میـانـهٔ ایـن کـارزار پُر هیـاهـو در سرسرای بـازار مـکـاران حیلـه‌گـر بــه نظــاره‌ٔ راهـی نشستـه‌ایـم تـا مـرکبـی از ابـر سپیـد خیـالـی خـام ــ از راه بـازرسـد و بـر آن سـوار شـویـم و در بهـشت مـوهـومـی دیگـر منـزل گــزیـنیــم.

 

بـه چـه تعـداد انسـان‌هـای فـرهیـختـه و آزاده دل دیگـر نیـاز است تـا در انبـوه انبـاشتـه شـده از هیـزم جهـل و نـابـاوری‌هـای پیـرامـون در دوران حیـات‌شـان و تنهـا بـه جهـت اعتقـاد بـه آزادگـی و وارستـگـی انسـان‌، در آتـش کینـه و عـداوت مخـالفـان سـوزانـده شـونـد، تـا بـاور کنیـم کـه روح جـاودانـه اسـت و بـر فـراز صلیـب‌هـا نمـی‌میـرد، بـه هنـگام مُصـلـح شـدن جـان نمـی‌بـازد و امثـالی بی‌شمار در آتـش‌هـای افـروختـه شـده بـه حکـم و حیلــهٔ مــذاهــب جــاعـل و خیـانـت‌پیشـهٔ حــاکــم در خـرمنـی از آتش گـُداختـه نمــی‌ســوزنــد.

 

آنـانکـه کـه امـروز در پیش روی مـا مـی‌سـوزنـد، مُصلـح مـی‌شـونـد و بـه صلیـب کشیـده می‌شـونـد و در میـانـهٔ میـدان‌هـا بـر فـراز دارهـا آویختـه مـی‌شـونـد و در چـالـه‌هـای تبـعیـض جسمیـت و جنـسیـت و تـعصبـات جنـسـی بیمــارگـونـهٔ اجتمــاعـات آلـوده بـه فقـر و نـابـرابـری و عـدم وجـود فـرصتـی بـرای رُشـد، حیـات و آزادی انسـانـی، سـرهـایشـان بـا سنـگ جهـل و شقـاوت و بیـداد بـه نـام خـداونـد متـلاشی مـی‌گـردد، آنـانـی‌انـد کـه تمـامـی اعتقـادات منفـور رایـج را در جنـگـی همـه‌ جـانبـه و بـا جـان خـویـش بـه میـدان مبـارزه طلبیـده‌انـد.

 

دسـت‌هـای تـوانمنـدی را کـه مـی‌تـواننـد با مشت‌هـای نیـرومنـد خـویش دیـوارهـای پـوسیـده و حصــار کهنـهٔ تحجـر و تبعیـض، قشـریـت، تنـگ‌نظـری و ارتجـاع را فـرو بـریـزنـد و از هم بپـاشنـد، بـرای کـوبیـدن بـه دهـان کــدام دوسـت و همـراه و یــار هـم‌دل گــره‌ شـده‌انـد؟

 

چشـم‌هـایـی را کـه مـی‌تـواننـد بـا نـگاه نـافـذ خـویـش هـزاران پـردهٔ تـاریـک و تیـرهٔ بـی‌حـرمتـی و تجـاوز بـه حـریـم هـم‌دل و هـم‌نـوع را بی‌هیـچ چشـم‌داشتـی از هـم بـدرنـد، چـرا بـایـد بـا نـگاهـی حقیــرانـه و تنهـا بـا دیـدن پـوشـشـی ظـاهـری بـه نـام جنـس و جنـسیـت و نـام و رنـگ، خـود را بــه مسلـخ جـلادان دنـی صفـت محـدودیـت‌هـا و تبـعیـض‌هـای جنـسـی و هـوس‌هــای زودگــذر و امیـال قـدرت‌مــدارانــه وا ‌گـذارد؟

 

بسیـاری از نمـودهـای جـاری در میـان همـهٔ کسـانـی کـه سیـره و روش سپـردن راه حـق ( اک ) و حقـیقـت را در پیـش دارنـد، اعمـالـی نیـستنـد کـه شـایستـه و بـایستـهٔ چنـین فـردی بـاشـد. انـگ تهـمت و تـحقیـر و کـوچـک شمـردن ارزش‌هـای فـردی دیگـران ــ تنهـا بـه ایـن جهـت کـه بـا ارزش‌هـا و انـدیشـه‌هـای دیگـری سـازگـاری و هم‌رنگـی نـدارد، پـوچیـدن و پیـمـودن راهی تکـراری اسـت کـه نـزدیـک دو میـلیـارد انسـان دیگـر حـداقـل طـی پنجـاه سـال گــذشتـه بـارهـا آنـرا زیـر یـک پـرچـم و بـا لبـاس‌هـایـی همـرنـگ و از یـک جنـس، تـحــت نفـوذ حـاکمیــتـی قـدرت‌مــدار و خـودکـامــه‌ بـه تجــربــه پیمـوده‌انـد.

 

هـم‌گـون‌سـازی و بنـای سـاختـاری همـاهنـگ و همنـواخـت بـا یـک ضـرب‌آهنـگ مشـخص و معیـن و تکـراری را پـی ریختـن، یعنـی مـرگ خـلاقیـت و پـایـان اعتـلای روح، یعنی پـوسیـدن در چـرخـه‌ای مکـرر بـرای همیشـه.

 

تنـوع و نـوآوری فـریضـه‌ای اسـت کـه روح بـی‌قیـد و شـرط و آزاد، وارستـه از هـرگـونـه وابستـگـی‌ مـادی آن را در حیطـهٔ خـویش دارد، ودیعـه‌ای خـداونـدی و بـرتـر از هـر ارمغـان مـادون دیگـری کـه بتـوانـد جـایـگـزین آن گـردد. شنـاخـت آن نیـاز بـه بیـنشـی نـوین و بـازبینـی بیـنش‌هـای جـاری در حیـات دارد.

 

کـاشتـن نهـال سبـز عشـق و آب‌یـاری آن بـا شیـرهٔ جـان کـاری اسـت بس دشوار، عظیـم است و ستـُرگ، در هـر انـدازه و شکلـی از حیـات ــ عشـق جـاری اسـت و در این سیـران بـی‌وقفـه هـرگـز سکـونـی راه نیـافتـه اسـت.

 

بـازشنـاسـی تحـریـف‌هـا از حقیـقت در مـدت‌زمـان کـوتـاهـی ممـکن نیـست، همـان‌گـونـه کـه بیـشتـر افـراد در هـر کـدامیـن از زنـدگـی‌هـای خـویـش، چـه پیـشین و چـه کنـونـی مـدت زمـان زیـادی را صـرف زدودن تحـریـف‌هـا و هجـویـاتـی نمـوده‌اند کـه بـا سـرسختـی و چسبنـدگـی زیـادی در ذهـن بـا نـام و عنـاویـن متعـدد جـای گـرفتـه‌انـد و بـه علـت گـذشـت زمـان و تکـرار بـی‌پـایـان و هـر روزهٔ آن در کـوچـک‌تـرین اجتمـاعـات ( خـانـواده ) تـا بـزرگتـرین آن ملّت و جهـان، تـوهمـی نـافـرجـام و گستـرده را درهـم‌ تنیـده و رقـم زده اسـت.

 

 

·         آيـا لازم اسـت ؟

·         آيـا از روى عشـق اسـت ؟

·         آيـا بـراى خــداسـت ؟

 

·     سئـوالات زیبـایـی اسـت. بهتـر است هـر روز و در هـر روز ــ هـر سـاعـت این سئـوالات را از خـویـش بپـرسیـم، بـی‌شـک بـه جـوابـی درخـور، قطعـی و شـایستـه‌ دسـت خـواهیـم یـافـت.

بــی چـــراغ جـــام، درخلــوت نمــی‌یــارم نشـست

زان کــه کُنـــج اهــل دل بــایــد کـــه نــورانـی بــود

 

بـرکـت بـاشـد.

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385  |
 جـوینـده یـابنـده ...

 

 

شمـاری بـر این پنـدارنـد کـه انسـان را خیـالاتـش بـرافـراشت و او را بـر آنچـه امـروز هسـت گمـارد، بخـشی بـر ایـن بـاورنـد کـه انسـان از پـی واقعیـات و کشـف حقیـقت خـویـش رهسپـار سـرای مـوهـومـی اسـت کـه راه بـه نـاکجـاآبـاد مـی‌بـرد. و قسمتـی دیگـر بـر آننـد تـا وجـهـهٔ انسـانـی خـویش را بـه دسـت تقـدیـر عقـایـد دینـی خـویـش بسپـارنـد تـا راه بـه‌سـویـی بیـابنـد کـه شـایـد در آن آرام جـانـی نهفتـه است و دمـی از این راه پـُر پیـچ و خـم بیـاسـاینــد؟

سخـن کـوتـاه اینکـه جـوینـده یـابنـده است. امـا هـر آنچـه را خـواهـد یـافـت کـه بـه معـرفـت شنـاخـت آن نـائـل گشتـه بـاشـد، و کـسب چنـین معـرفتـی در این میـان ــ راهـی گشـوده پـیـش پـا و چشـم است تـا بپیمـایـی و هـرآنچـه کـه دیـدنـی اسـت بـازبـینـی و بـر وسعـت انـدیشـهٔ روح خـویـش بیفـزایـی و آنگـاه همـانـی را خـواهـی یـافـت کـه در این راه عظیـم جـویـا و پـویـای آن بــوده‌ای.

 

بـرکـت بـاشـد.

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در دوشنبه نهم بهمن 1385  |
 آن ‌دم کـه او ...

 

آن ‌دم کـه او نـقـش میـنــا زد

 

آسمـان سـرخ‌فـام بـود.

دریـا از شـور عشـق لبـریـز بـاده‌ی گلگـون.

کـوه‌هـا رقصـان از وجـد جلـوه‌ی دیـدار.

و مـن در انـدرون، در پشـت پـرده‌هـای هـوشیـاری، بـی‌خبـر از انجـام و سـرانجـام یـک سفـر.

ره تـوشـه‌ایـی و نشـانـی از بـی‌نشـان دسـت‌مـایـه‌ی سفـر.

راهبـری هـم‌سفـر، و دیگـر سـایـه‌ی لطـفش بـدرقـه‌ی راه ......!

 

سفـر آغـاز شـد و من کـه هیـچ نـمی‌دانستـم از راه بـه راهـم مـی‌کشیـد. و من نـالان از ادامـه‌ی سفـر پـُرسـان و جـویـا بـودم از خـود، کـه نـاآشنـای همـراهـم بـود و مـن بـازش نمـی‌شنـاختـم.

گفتگـوهـا داشتنـد، آنـی کـه راه مـی‌بـرد و اویـی کـه خـود را مـن مـی‌نمـود. مـانـده در این میـانـه کـه کیـست بـا مـن؟ مـی‌شنـاختـم منـی را کـه مـن بـود و دیگـر هیـچ. 

 

مـن کـه همـه‌ی بـودنـم در کتمـان و نهـان بـود اینـک در این میـانـه بـه عیـانـی آمـده بـودم کـه بـازش نمـی‌شنـاختـم. استـواری سُتـرگـی بنـام خـاک احسـاس امنـیـت دیـرینـم را بـا چنـگال زورمنـدش از مـن مـی‌گـرفـت تـا بـا وعـده‌ی مــوهـوم در فـرداهـای نـزدیـک ــ صـدچنـدان بـازپسـم دهـد! و این فـریـب اولیـن بـود. و من وامـی‌گـذاردم هـر آنچـه را کـه ره تـوشـه‌ام بـود.

و مـی‌آمـوختـم، چـون کـودکـانـی کـه خـُـردسـال نیـستنـد.

مـی‌انـدیشیـدم کـه کیـست بـا مـن اینگـونـه مهـربـان کـه مـی‌آمـوزدم و کیـست بـا مـن کـه مـی‌فـریبـد؟

 

هـر نگفتـی گفتـی بـود و هـر نبـودی بـودی.

مـانـده  بـودم تـا رسیـد. دستـانـم را گـرفـت و بنشـانـد و آنـگاه نـوشتـم. نـوشتـی امـا نـه از آن دست کـه تـو مـی‌نـویسـی. کـه او مـی‌نـوشت و مـی‌خـوانـد بـر من. می‌گفتـم هـر آنچـه کـه او مـی‌خـوانـد. او از دیـاری مـی‌گفـت کـه مـن از آن بـه‌دور افتـاده بـودم و نمـی‌دانستـم کـه راهـی سفـری هستـم غـریبـانـه در دیـاری غـریـب‌تـر!

 

شیـوه‌ای درانـداخت کـه از هـرآنگـونـه شیـوه کـه مـی‌شنـاختـم بـدور بـود و طـرحـی بـر آن منقـوش کـه نشـان و بـوی یـار همـراه را داشـت و تمنـایـی مـی‌انگیـخت کـه دگـرگـونـه مـی‌نمـود از هـر انگیـزش دیگـر. و مـن مـی‌رفتـم هـم‌چنـان تشنـه و نـالان بـی آنکـه راه بشنـاسـم. گـویـی غـریـب آمـده بـودم تـا غـریبـانـگی را بـازشنـاسـم و از چنـدانـی راه نپـرسـم کـه، پـرسشـم خـاری بـود بیـش بـرکـف پـاهـای خـونـینـم کـه همـه از سختـی راه آزرده احـوال بـودنـد.

 

مـی‌رفتـم: چـون آنـانـی کـه از فـرط بسیـاری راه مـانـده مـی‌نمـودنـد و در این میـان خستـه در تمنـای رسیـدن بـه منـزل‌گـاهـی. پیـوستـه و مـداوم. مـی‌رفتـم و تنهـا نبـودم کـه او بـا مـن بـود و مـن بـی او نبـودم.

 

شب فـرا رسیـد: بـا فـانـوس سیـاه تـاریکـی در دسـت، و من کـه تـا آن لحظـه شـب نمـی‌شنـاختـم غـرق در حیـرت،  تمـاشاگـر، و شب کـه چـون مـن بیگانـه‌ای نـدیـده بـود در شگفـت از دیـدار مـن، سخـت و خیــره نظـاره‌گـر.

 

نخستین لحظـات دیـدار و آشنـایـی غـریبـانـه مـی‌گـذشت بـی آنـکه شـب سخنـی بگویـد، و من مـی‌گفتـم همـه‌ی گفتنـی‌هـای نگفـت را و نمـی‌شنیـدم  پـاسخـی. گفت آن را بـر زبـان داشتـم و سخن گفتن را از آن آمـوختـه بـودم!

 

آخـر هنوز یـار شب نبـودم و خـورشیـد حقیقتـم را بـه شب‌هـای بـی‌شمـاری کـه از پـی آمـدنـد وانگـذارده بـودم. آخـر هنوز بـوی خـاک و سـردی ایـام بـی‌گـذشـت را بـه خـود نگـرفتـه بـودم و مـادر مهـربـانـی‌هـایـم را در پـس دیوار مهــراب‌هـای سـرد خیـانت قـربـانـی هـوس‌هـای نـافـرجـام عقـل نکـرده بـودم. در دور دست‌هـای بسیـار نـزدیـک دلـم بـا مـن بـود، کسـی را کـه همـواره مـی‌دیـدمـش و مـی‌دیـد مـرا.

 

سخن بـا شـب بـه درازا نـکشیـده، بـانـگ بلنـد نـور را مـی‌دیـدم کـه چـون سـواری چـابـک از پـشت کـوه‌هـای مشـرق مـی‌تـاخـت و تیـغ بـرکـف هـرآنچـه سپـاه شـب را در خیمـه‌هـای سیـاه ظلمـت از هـم مـی‌گسیـخـت و جهـان‌تـاب و جهـان‌آرا پیـش مـی‌رانـد.

 

رسیـد و در مـن نگـریست، لختـی درنـگ، و آنـگاه سفیـر بلنـد فـریـادش سـر رسیـد و اعمـاق درونـم را بـه شعلـه‌ای آغشـت. حیـران از دیـدار، خیــره در آن پـرتـو، نـدای امتنـاع از شـب را در گـوش جـانـم نجـوا کـرد و بلنـدای راه بـاقـی را در خـاطـرم زمـزمــه نمــود.

 

خـامـوش در بُهـت و تنهـایـی خـویش فـرو رفتـه، نگـران بـه بلنـدای ناپیـدای راه مـی‌نگـریستـم و هجـوم نـاشنـاس غـریبـه‌ی شب را کـه بـه خیمـه‌ی جـانـم آمـده بـود و من نمـی‌دانستـم ..!

گـام بـرداشتـم: گـام‌هـایـم سنگیـن‌ بـودنـد. وزن کـه ارمغـان شـوم شـب بـود، بـال‌هـای پـروازم را ربـوده بـود. کـوتـاه و سنگیـن، آهستـه و آرام مـی‌خـزیـدم.

 

سفـر ادامـه یـافـت: فـراخـی افـق را کـه ــ هـرگـاه دل‌خـواه ـــ در انـدرون مـی‌دیـدم، اینـک بـه کـوتـاه‌بـُرد امتـدادی تبـدیـل شـده بـود و مـن نـابیـنـا شـده بـودم. گـویـی شـب حـدیـث چشمـان او را از چشمـان مـن خـوانـده و آنـرا بـه یغمــا بـرده بـود. پـس از آن مـن در سـوگ نـور سـوی چشمـانــم کـه افسـانـه‌ی بینـایـی چشمـان او در چشمـانـم بـود، سیـاه سُـرمـه‌ی مـاتـم بـه چشـم کـردم تـا بـرای همیشـه‌ی تنهـایـی‌هـای بـدور از و‌ی‌ام، در دل جـویـای او بـاشـم و شـب میعـادگـاه نـالـه‌هـای مـن گشـت.

 

هجـرتـی نـاخـواستـه آغـاز شـده بـود، از دیـار یـار بـه سـرزمیـن اغیـار، از خـانـه‌ی مهـر و عطـوفـت بـه ویـرانـه‌سـرای مکـافـات، و از جـانـب وفـا بـه‌سـوی خـاک جفـا. راه ....؟ 

نـاشنـاختـه و نـاخـواستـه. این‌گـونـه از او بـه سـوی دیـار بـی اویـی‌هـا رانـده شــدم.

 

مـن کـه بـا نسیـم نفس‌هـای عطـرآگیـن جهـان روشن عشـق خـو گـرفتـه بـودم و در انـدرونـی نـور سُکنـا داشتـم، به سفـر آب‌هـا و خشکـی‌هـا، طـوفـان و آرامـش، روشنـی و تـاریکـی، آتـش و سـردی‌هـا، پستـی‌هـا و بلنـدی‌هـای ژرف و دنیـای بیگـانـه و نـاآشنـای بستـه، بـه میـان دیـوارهـای جسمیـت آمـده بـودم، و بـه‌جـای نـغمـه‌هـای خـوش‌نـوا و جـان‌افــزا، صـدای نفیـر و زوزه‌ی بـادهـای وحشـی مـرا مـی‌هـراسـانـد، هـراسـی تـوأم بـا آوارگــی و فــراق.

 

فــراق: این واژه‌ی جـانـکاه و دردآور هــرآن‌کـس دور مـانـده از دیـار و مـأوای حقـیقـی، آشکارا از پنهـان بـه پیـدایـی مـوهـوم روانـه‌ام‌ نمـوده بـود، تـا دورمـانـده از یـار و دیـدارم گـردانـد، کـه قـدر عشـق آن دانـدی کـه در جـانـش بـاشـدی.

 

جـان، این ره تـوشـه‌ی آخـرینـم کـه تنهـا دسـت‌مـایـه‌ی سفـرم بـود را بـه درد دوری از خـویـش آغشـت تـا در هـرآنـگاه زمـان دوری از او در نـالـه و فغـان بـاشـد و هیـچ‌گـاه نیـارآمـد. کـه آرامـش سـرمـدی را او در کنـار خـویش مـی‌دانـست و نـه غیـر آن.

در ایـن پیـدایـی کـه گـُم‌گشتـگـی‌ام قـرین بـا مـن بـود،  و در این کثـرت نـاهـم‌گـون، حیــران و بُهـت‌زده در پـی او مـی‌گشتـم تـا از تنهـایـی‌هـای مفـرط انـدیشـه‌سـاز، رهـایـی یـابـم و بـه دریـای روان روح زلال او پنــاه بـرم.

 

گـردش ادوار و سیـر طـوفـان‌زای آن،  تـوان محـاسبـه را از من گـرفت و دیـو سـالار سـال و مـاه و روز « زمـان » حـاکـم بـر بیـداری جـانـم شـدنـد. سـالیـان از پـی یـک‌دیگـر در مقیـاس‌هـای خـُرد و کـلان از پـی هـم مـی‌گـذشتنـد و در این ره‌ گـذر، بشـر، آدم و انسـان شـدم. در ایـن چـرخـه‌ی نـاخـواستـه، اسیـر بنـدهـای پنهـان خـاک گشتـه و در این ضیـافت سنگیـن جسـم و مـاده، از هـر آنچـه بـودن‌هـایـم تهُـی و پُــر از نـابـودی‌هـایـم گشتـم و از دریـای بـی‌کـران نــور او، بـه قعـــر چـاه سیـاه و ظلمـانـی جهـل و آزمنــدی فـرو غلطیــده و از او تـُهـی گشتــم.

 

سفـری سخت آغـاز شد، آغـازی دیگـر بعــد از اولین. این بـار او بـود کـه مـی‌آمـد، مـی‌آمـد تـا در تیـره روزهـای تـاریـک‌تـر از شـام سیـاه ازلـم سـرنـوشـت‌سـاز ابــدیتــم بـاشــد.

آمـد و آتشـی نـو درانـداخت و سـوزانـد هـرآنچـه نبــایـد مـانـدنـی‌هـا را.  مـانـدگـارتـر از پیـشـم سـاخت تـا در حضـورش دست بـرآتشـی بــرم کـه تـاکنـون از آن آتش کس را تجـربـه‌ای نیـامـوختـه بـود. آتشـی سـوزان، آتشـی پنهـان امـا آشکـار چـون چشمــه‌ی روشنـایـی روز.

 

بـی چـراغ جـام، درخلـوت نمـی‌یـارم نشست

زان کـه کُنــج اهـل دل بـایـد کــه نـورانـی بـود

 

بـرکـت بـاشـد

 

|+| نوشته شده توسط منـوچهـر در پنجشنبه پنجم بهمن 1385  |
 
 
بالا