تبليغاتX
طنیـن گـام‌هـای عشـق

 

 

 

؟

 

دیــر زمـانـی است، بـه بلنـدای حیـات دیـرین‌مــان، کـه انـدر پـی طلـب، جـویـائیــم و هیـچ نپـرسیـده‌ایـم کـه از کـدامین سـر در این دامگـه افتـاده و از چـه روی و چـرا خـواستـه و نـاخـواستـه، پـُرسـان پـُرسان راه خـویش را از میـان کـوچـه بـاغ‌هـای انـدیشـه و خیـال او مـی‌گـذرانیـم و نشـان ِکـه را مـی‌جـوئیـم؟

از کـه سـراغ مـی‌گیـریـم و دنبـال چـه هستیـم؟

گـم‌کـرده‌ی مـا کیـست و از کـه بـایـد نشـان و نشـانـی‌اش را پـرسیــد؟

دیـرگـاه زمــانـی است کـه مـی‌پــرسیــم و پـاســـخ ...؟  

پـایـانـی نیـست. هـم‌چنـان کـه آغـازی از دور دست‌هـای بـی‌انتهـا بـه چشـم نمـی‌آیـد، گـویـی کـه هـرگـز آغـازی رُخ نـداده است. آنچنـان کـه بـه چشـم‌دل و گـوش‌جـان مـی‌آیـد، تـو گـویـی چـون مسـافـری غـریب در پهنـای بـی‌انتهـا و بـی‌کـران ایـن هستـی، همـه‌ی ایـام حیـات در سفـر و سفـر و سفـریـم، و هیـچ‌گـاه قـرار و آرامـی حـادث نبـوده است تـا لختــی بیـاسـائیــم!

و از آن روز کـه سـرگـردانـی آغـاز کـردیـم آغـاز سفـر بـود، سفـری بـی‌انتهـا، سفـری کـه هـرگـز ایستـا و سُکنـایـی نـدارد. رسـم سفـر را از دریـا آمـوختـه بـودیـم، کـه دریـا مـا را مـادری بـود و مـا طفـلان نـاسپـاس او. مـا مـانـدیـم و او در نـابـاوری بُـهت‌انگیـزش رفـت، آخـر مگــرنـه او را سکـونـی نیـست، پـس از چـه روی مـا مـانـدیـم و محـو تجسمــات خیـال‌انگیـز اشبـاح نـابـاوری‌هـا شـدیـم؟

چـه کـس یـا چـه چیـز مـا را فـریـفـت و در آغـوش تمــایـلات تـاریـک انـداخـت؟

کـدامین پـرده از پـرده‌هـای رنـگین خیــالات دروغین مـا را فــریـفت کـه این‌گـونـه در وادی خـوش خیـالـی‌هـا پـرسـه‌زنـان در پـی کسـی یـا چیـزی رفتـیـم و از خـود بیـگانـه گشـتیـم؟  

بـا کـدامین نـام نـامیـده شـدیـم بـه وقـتـی کـه دل بـرکنـدیـم و در افـواه بـ‌ه‌ نـام دیگـرمـان خـوانـدنـد؟

و کـدامیـن رأی بـر مـا رقـم خـورد بـه وقتـی کـه نـافـرمـانـان دریـای رحمـت عشـق شـدیـم؟

رسـم بـی‌وفـایـی و جفـا را چـه كس در میـان انـداخـت کـه مـا از این دو رسـم دیـرینـه‌ی تبـاهـی، بـر تـن خـویش تـن‌پـوشـی بـرسـاختیـم و دیگـر هـرگـز از آن دریـای صفـات بـرتـریـن مطلـق یـادی نکـردیــم؟

چـه فنــا در مـا انگیختنـد کـه هیـچ‌گـاه حیـات را بـه خـاطـر نیـاوردیـم و بـا گـام‌هـای سـرد و سنگیـن، روی از آن بـرتـافتیـم و گـذشتیـم؟

گام‌هــای بلنـد بـادهـای زمستـانـی را آویـزه‌ی خـاطـرات شیـرین ‌تـلخ‌مـان کـردیـم. و از آن پس، درب‌کـوبـه‌هـای درب‌ دل‌هـای‌مـان، دیگـر در یـاد و خـاطـر و بـاورمـان، درب‌هـای بستـه‌ی دلمـان را بـه صـدا در نیـآورد.

مگـرنـه این بـود کـه اگـر دستـی بـه‌گـرمـی فشـرده مـی‌شـد نشـان از گـرم دلـی‌هـای بـی‌شـائبـه بـود؟

از آن پس هیـچ‌گاه دیگـر دستـی بـه‌گـرمـی فشـرده  نشـد. گـویـی تمــامـی دست‌هـا در آستـینـی از کتمـان فـرو رفتـه بـودنـد تـا بـه وقت نیــاز بیـرون آینـد یـا بـه هنـگام مصلحتـی و یـا ... خیـــانتـی.

بـاورهـا هـرآنچـه کـه نشـان از ( آن ) عشـق داشت همـه بـا تیـغ بُــرای جنـایـت و جهـل گـردن زده شـدنـد تـا در ضیـافت خـودکامگـی‌هــای جنــایـت‌ پیشـه‌گـان، مظهــر و نشـان افتخـار و قـدرتـی باشنـد، و هـر آن دستـان دیگـر، دستــان خیـانت بـودنــد تـا از پس هـم‌داستـانـی در پـی فـریـب و مکـر و حیلـه، گام‌هـای شـوم خـویش را بـر زمیـن نهنـد و بیــالاینـد هـرآنچـه را کـه مــانـدگار و جـاویـد بـود و هست.

آنگـاه بـود که تنهـا شـدیـم، تنهـای تنهـای تنهـا، و دیگــر ......!

هیـچ‌گاه هـراس از تنهـایـی را بـا پیـوستـگی‌هـا و دوستـی‌هـا التیـامـی نبـخشیـدیـم، تـا رنجـور و نحیـف، اسیـر شب طـوفـان و بـلایـا نگـردیـم. هـرگـز نشـاط و طـراوت یـک صبـح بهـاری را بـه خـانـه‌ی همسـایـه هـدیـه نکـردیـم. هیـچ‌گاه دل زخمـی دوستـان ناشنـاختـه را نـدیـدیـم کـه از تیـغ تیـز جهـل مـا خـونـریـز بـود و هرگـز بیـنــا نگشتـیـم، کـه خـویش دشمنیـم خـویشتن را.

در خـاطـر و جـان خـویش، هیـچ‌گاه نـور بـی‌کـران حقیـقت را عبـور نـدادیـم و جـاهـلانـه در خـانـه‌هـای تـاریـک دلمـان مشعل جهـل افـروختیـم تـا خـود را بـه سـوسـويـی دروغیـن بفـریـبـیـم.

هیـچ‌گـاه نــور بـی‌کران وجـودش را آئینـه‌ایـی نگشتیـم تـا بـه کلبـه‌ی تـاریـک دوستـی بتـابـد، خـود را بـه تنـد‌بـاد نیـستـی‌سـاز خـودخـواهـی‌هـا سپـردیـم و آنقـدر در این بیـراهـه‌ منـزل راه پیمـودیـم کـه دیگـر راه از بـی‌راه نـدانستـه، رشتـه‌ی اتـصـال گسُستـه و از کاروان اُلفـت بـه‌دور افتـادیـم. کـدامین روز و شب بـر مـا گـذشت کـه یـاد و خـاطـر آفتــاب ‌حقیـقت را از خـاطـر فــرو‌گـذاردیـم و از پـی کـورسـوی شمعـی روان گشتیــم ؟ بـه هـر سـرای نـابسامـانـی، از سـرخیـالات پـریشـان چشـم و دل بـاختیـم تـا شـایـد نـاکامـی‌هـای ایـام تلـخ‌مـان را درمـانـی بیابیـم: غـافل از آنکـه از بیـراهـه‌ایـی که درآنیــم بـه کـج‌راهـه‌ای دیگــر گـام مـی‌گذاریــم.

 

بهـــل ويـــــرانــه بـــر جغــــدان مُنـکــــر

کـه جغــدان شهـــر آبــادان چــه داننـــد

چــه داننـــد مـُلــک دل را تـن‌پــرستـــان

گـــدايــان طبـع سلطــانـان چـــه داننـــد

يکـی مشتـی از اين بـی‌دست و بـی‌پـا

حـــديـث رستـــم دستـــان چـــه داننــد

 

[  مــولانــا  ]

 

 

+ نـوشـتـه شـده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 

 

ديــدار

 

چشـم نگـران، هـم‌چنـان پـای بـه‌راه. چشـم بـه فــراسـوی بـی‌انتهـای راه گشـوده‌ام و گـوشـم پـُر از نجـوایـی است کـه در دلـم مـی‌خـوانـد تـا بلنــدای خستـگـی راه را در خـود نیـابـم. و پـاهـایـم کـه همـه زخمـی تـازیـانـه‌هـای ظلمـت و بیـدادنـد، درد خـویش را در شوق یـافتن و دیـدار تـو بـه بـاد نُسیـان سپـرده است.

دلــم این خـامـوش گـویـای همـه‌ی تنهـایـی‌هـایـم، یـار دیـرینـه‌ی ایـام بلنـد خـاطـرات دیـرینـم، افسـانـه‌هـا مـی‌گـویـد و در گـوش جـانـم نجـواهـا دارد، قصـه‌ی آنجـا کـه تـو و مـن یکـی هستـیـم. افسـانـه‌ی آنجـايـی کـه تـويـی و اينجـا کـه مـن بـدور از تــوام.

زمــان، این کهُـن افسـانـه‌ی بیـداد و شقـاوت، این پــرده‌ی هـزارتـوی رنـگارنـگ، و این نظـاره‌گـر جستجـوی دل مشتـاقـم.

بـاران، این اشک سـرخ بـی‌رنـگ همـه‌ی پـاکـی‌هـا، این شـوینـده‌ی لطیـف همـه‌ی غـم‌هـای هجـرانـم، در این مهجـوری تلـخ کـه همـه چیـز بـوی دلتنگـی مـی‌دهـد، آرامش‌بـخش جـان و دل عـاشـق من است.

شب، این پـرده‌ی سیـاه جـدایـی‌هـا، این قلعــه‌ی بیـداد دژخیـمـان تیـره‌انـدیـش و درنـدگـان دنـدان چـرکیـن، و آنـان کـه نفـاق افکنـان بیـن مـن و تـوانـد. مـن کـه همـه‌ی اوقـات ديـرينـم را بـا تـو بـوده‌ام، در این مـاجـرای تنهـايـی و بـی‌تـويـی، در تمـامـی ایـامـی کـه گـذشت ــ دردهـای بـی تـویـی‌ام، رنـج‌هـای بـی‌خـودی‌ام گشتنـد.

بـه دامـان خـاکـی افتـاده‌ام کـه می‌رود تا از نقش‌هـای زیبـای تـو تهُـی‌اش سازند و بـا اشـکال پـُر فـریـب، دوری از تـو را ریـاکـارانـه از یـاد و خـاطـرم بــزدایـنـد. خـاکـی کـه قتـل‌گـاه مـاهیـان دریـای تـو شـد. دریـای رحمـت تـو، مـا همـه اهـل دریـا بـوده‌ایـم. دریـایـی عـاری از هـر پلیـدی و پلشتــی، دریـایـی کـه مـادر حیـات عشــق است، دریـایــی کـه همـه مهــر است و لطـف، دریـایــی کـه همــه از آن‌ سـوی آن بـه دیــدار تــو مــی‌آمــدیــم.

دریـای عشـق تـو،  این مظهـر طـراوت و شـادابـی، این چهــره‌ی نیـلگـون زیبـای هستـی، آن حیـات آفـرین و هستـی بـخش را بـا حیـلت‌هـا و نیـرنـگ‌هـا در پس پـرده‌هـا انـگاشتنـد. و از آن پس جـوینـدگـان این اکسیـر، ره روان صحـرای نـاآشنـای حسـرت‌هـا شـدنـد تـا در آن وادی ــ در سـرگشتـگـی‌هـا آزمـون بـی‌پیـرایـگی‌هـا را از سـر بگـذراننـد کـه ..

 

پــروانـــه‌‌ی شـمــع را هميـن کـار افتــاد

کــ‌ه‌ او در پــی نـــور رفت و در نـار افتــاد

 

 

+ نـوشـتـه شـده در  شنبه نهم دی 1385سـاعـت   تـوسـط منـوچهـر | 
 
صفحـه نـخست
پـست الکتـرونیـک
آرشیــو

سخـن روز

دربـاره وبـلاگ

نـوشتـه‌هـای پیـشیـن
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مقــالات شخصـی

ذهـن استمـرار روز مـرگـی‌هـا
تـرس و جهـان انـدوهبـار آن
بـا مدعـی مگـوئیـد اسـرار
شفــا و انـرژی‌هــای درون
آن‌دم کـه او نـقش مینـا زد
آئینـه‌ی محـو ـ شعـر
بـایـد کـه رفـت ـ شعــر
بـاد مـی‌وزد ـ شعـر
بیـدار رؤیـا ـ شعـر
سطـوح آگاهـی
سخنــی چنــد
نـگاهــی دیگـر
خـواب و رؤیــا
سئــوال ...
دیـــدار
Sovah _ سـواهـــا
درب بستــه
.....
.....
.....
پیـونـدهـا
اک ایـران
اک ایـران ـ انـجـمن
اکنــکار ـ سـایـت مـرکـزی
اکنــکار ــ کتــاب‌
اکنــکار ــ کتــاب‌
نـــدای روح
راه حقـيقـت
راه روشـن
اقیـانـوس ...
آه شـب
هـوای بـارونـی
مــراقبـــه
اکنـکار ــ آوای سکـوت
سکـوت پُـر احسـاس
جـوینــده
آمـوزش زبـان انـگلیســی
 


....